موضوع علم روان شناسى و حدود آن از ديدگاه‏ارسطو و ابن سينا

موضوع علم روان شناسى و حدود آن از ديدگاه‏ارسطو و ابن سينا

از ديدگاه منطق و فلسفه، اين مساله روشن است كه شناخت‏حقيقى‏هر علمى از علوم معتبر ممكن نيست مگر اين كه قبلا موضوع و حدودآن معين گردد. مثلا علم شيمى بحث مى‏كند از خواص اجسام و تركيب‏آنها و علم نجوم كه مورد مطالعه آن علم به حركات اجرام آسمانى‏است و... حال اين سوال پيش مى‏آيد كه موضوع علم روانشناسى‏چيست؟ و علم روانشناسى پيرامون چه چيزى بحث مى‏كند؟

اين حقيقت مسلم است كه از نفس هر انسانى اعمالى، ظاهر و پديدمى‏آيد مثلا گاهى نفس انسانها پر از اميد است، آرزوها و اميدهاى‏گوناگون و وسيعى سراسر نفس انسان‏ها را تحت‏سيطره خود قرارمى‏دهد و گاهى ياس و نااميدى به جاى لذات و اميدها، نفوس‏انسانها را احاطه مى‏كند. پس انسانها از لذتى به اميدها ولذت‏ها به سوى نااميدى‏ها و از رغبت و ميل به سوى عاطفه و...حركت كرده، لذت‏ها تبديل به ياس مى‏گردند و گاهى نيز به عكس‏جريان پيدا مى‏كند.

بديهى است كه انسانها اين حالات نفس را ادراك كرده و چه‏بسا اين‏احساسات و عواطف در اعتقادات انسانها تاثير مثبت و يا منفى‏مى‏گذارند.

پس ما در نفس خود احساس عواطف و ادراك معانى مى‏كنيم و به‏دنبال آن حكم كردن و تعقل و اراده به وجود مى‏آيد، اين حالات‏براى انسانها در طول زندگانى ممتد خويش پيش مى‏آيد و روشن است‏كه اين صفات نفسى از حوادث داخلى و ذاتى هر انسانى است كه درمرحله نخست جز شخص صاحب احساسات و عواطف و ادراك، آنها را درك‏نمى‏كند و اين به عكس ظواهر و اعمال طبيعى است كه در عالم‏خارج، همواره رخ مى‏دهد از قبيل تاثير حرارت در اشياء خارجى وذوب شدن آهن و مس و روى و غير آن در اثر حرارت و هم‏چنين حالات‏پيدا شده در اعضاء و جوارح انسانها و همه موجودات زنده حالت‏باطنى و درونى نداشته و قابل درك به حواس ظاهر از قبيل ديدن وشنيدن و لمس كردن و... مى‏باشند بخلاف ادراك نفس از طرف يك فردانسانى كه در مرحله پيدايش اوليه جز صاحب احساس درونى، آنهارا به‏طور مستقيم درك نمى‏كند و هرگز قابل لمس و چشيدن و ديدن‏نيست.

يك دانشمند غربى به نام «ارنست ماخ‏»(1838 - 1916م) در اين‏باره چنين اظهارنظر مى‏كند: (1)

«حوادث پيدا شده براى هر نفسى‏همان حادثه‏اى است كه به‏طور مستقيم جز شخص صاحب اين خانه آن رادرك نمى‏كند. مثل اين كه عالم نفس انسانها قفل زده شده و هيچ‏فردى به داخل آن از خارج نفوذ نمى‏كند به اين ترتيب هر انسانى‏به صورت طبيعى قدرت ندارد آنچه در نفس غير خودش موجود است،بشناسد مگر به برخى از اشارات خارجى كه روحيات داخلى انسانهارا تفسير و توجيه مى‏كند و در نتيجه موجب علم انسان به‏نفسانيات ديگران مى‏گردد.

پس خلاصه كلام اين كه ظواهر پيدا شده از نفس يك انسانى، ظواهرداخلى آن انسان خاص بوده ابتداء ديگران در احساس آنها دخالتى‏نداشته، آنها را درك نمى‏كنند مثل اين كه درب‏هاى داخلى انسانهابه سوى غير شخص صاحب ادراك بسته شده پس اوست كه تنها در رنج واميد و لذت و ساير اميال و افعال درونى خود ابتداء احساس‏مى‏كند و دليل وجود آن نيز در باطن انسان همان احساس و شعور وادراك آنها مى‏باشد و در حقيقت وجود اين احساس با وجود نفس‏صاحب احساس يك وجود بوده و شى واحد محسوب مى‏گردند».

سوال و پاسخ

حال اين سوال مهم و اساسى مطرح مى‏گردد كه ويژگيهاى اين حالات‏نفسانى درونى انسانها كدام مى‏باشد؟ تا بتوانيم حالات درونى‏نفسانى را از غير آنها تميز بدهيم؟

پاسخ اين است كه ظواهر نفس و ادراكات مستقيم آن دو ويژگى‏دارد: ويژگى اول اين است كه حوادث نفس و ظواهر آن، زمانى است‏نه مكانى. يعنى عواطف و افكار و ادراكات انسانها، محل خاصى‏ندارند يعنى داراى حجم نبوده، ممكن نيست آنها را به نقاط واشكال هندسى برگردانيم.

مولف كتاب «علم‏النفس‏»; «جميل صليبا» دراين باره چنين‏مى‏نويسد: (2)

«الظواهر النفسيه زمانيه لا مكانيه و معنى ذلك‏انه لا محل للعواطف و الافكار و الذكريات اى ليس لها حجم و لايمكن ارجائها الى نقاط و اشكال هندسيه‏». «حوادث نفس داراى‏زمان است نه مكان يعنى محل خاصى براى عواطف و افكار و ادراكات‏انسانها وجود ندارد. يعنى داراى حجم نيستند و ممكن نيست آنهارا به نقاط و اشكال هندسى برگردانيم...».

سپس اضافه مى‏كند «آيا اين حوادث نفس در طرف راست‏ياس ونااميدى قرار دارند؟ ! يا در طرف چپ آرزو و اميد؟! مسلما نه،بلكه آنچه در اعمال و حوادث نفس متصور است، اين كه آنها تنهادر بستر زمان جريان دارند.

اگر سوال شود كه آيا اين حوادث نفس متصل به بدن و جسم هستند؟!

در پاسخ آن مى‏گوئيم : البته قانون دقيقى در علم فيزيك وجوددارد كه مقارنت و هماهنگى بين ظواهر نفس و ظواهر فيزيكى را بايكديگر دقيقا معين مى‏نمايد و با وجود اين ما منكر رابطه اساسى‏بين مغز و فكر نيستيم...».

ويژگى دوم:

حوادث نفسانى اين است كه اين حوادث از قبيل كيفيات هستند نه‏از قبيل كميات يعنى اينها حالاتى هستند كه به نفس انسانها عارض‏مى‏شوند و انسانهاى صاحب اين حالات، آنها را درك مى‏نمايند كه درباطن آنان موجود بوده، قابل ادراك هستند و لكن داراى مقدارمشخصى مثل ساير اشياء نبوده و با اجسام خارجى قابل مقايسه‏نيستند مثل اين كه يك خط را با خط ديگر مقايسه نموده و اندازه‏و مقدار آن را تعيين مى‏نمائيم پس حوادث درونى انسانها مثل‏خطوط و سطوح و حركات قابل اندازه‏گيرى و مقايسه نمى‏باشند زيرااين حوادث زمانى هستند نه مكانى و از قبيل كيفيات‏اند نه‏كميات. يعنى داراى مقدار نيستند.

حال ممكن است گفته شود آيا ما حرارت را در خارج اندازه‏نمى‏گيريم و شدت و ضعف قواى مغناطيسى را با يكديگر مقايسه‏نمى‏نمائيم؟! آيا خود زمان قابل مقايسه نيست؟

پس چه فرقى بين اين مقايسه‏ها و مقايسه حوادث نفس وجود دارد؟!

در پاسخ آن مى‏گوئيم كه خود حرارت و ذات آن به‏طور مستقيم موردمقايسه واقع نمى‏گردد، بلكه ارتفاع جيوه در ميزان‏الحراره موردملاحظه و مقايسه واقع مى‏شود و به‏طور كلى مى‏گوئيم كه زمان حقيقى‏كه ما آن را در باطن خود احساس و ادراك مى‏كنيم، ممكن نيست آن‏را مورد مقايسه قرار دهيم زيرا ملازم با حيات داخلى و انسجام‏آن بوده، مقايسه آن ممكن نيست.

آرى انسانها يك حالتى را در باطن خود طولانى مى‏يابند و حالت‏ديگرى را كوتاه. زيرا اين جريان داخلى با اختلاف درك و شعور به‏آنها مختلف مى‏گردد و در نتيجه جريان حوادث نفس گاهى سريع وگاهى كند مى‏شود و لكن نظر به ذات اين حوادث موجود در نفس،مقايسه مادى با آنها محال و ممتنع است.

روى اين ملاحظات دقيق علمى ممكن است ما به اين نتيجه برسيم كه‏روانشناسى علم مستقلى بوده، موضوع آن عبارت است از روح و نفس‏و قواى نفس و كيفيات و حالات آن. چنان كه مرحوم على‏اكبر شهابى‏در كتاب «اصول روانشناسى از نظر تعليم و تربيت‏» (3) چنين‏مى‏نويسد:

«موضوع روانشناسى نفس انسان با زندگانى معنوى مى‏باشد و آثاروى نفسانى مى‏باشد و بايد دانست كه در پسيكولوژى بحث از كيفيات‏و حالات روح از قبيل شاديها و غمها و احساسات و افكار و عواطف‏و محبت و عشق و اراده و حافظه و بحث از خصوصيات و علل هر يك‏مى‏باشد نه بحث در اصل وجود روح و در تجرد و عدم آن. زيرا قسمت‏اخير در فلسفه اعلى يا ماوراءالطبيعه(متافيزيك) مورد بحث واقع‏مى‏شود. «دكارت‏» فيلسوف معروف فرانسوى (1596 - 1650م) كه خودداراى روش مخصوص و افكار بلندى در فلسفه مى‏باش د، در كتاب خودسخنانى درباره مقايسه زندگانى جسمانى بازندگانى روحانى داردكه از آن جمله اين است: «من مى‏توانم درباره عالم محسوس شك‏كنم و مى‏توانم از خود بپرسم آيا حواس من كه به وسيله آنهاعالم خارج را درك مى‏كنم خطا نمى‏كند؟! آيا احساسى كه من ازاشياء خارجى مى‏كنم از قبيل خواب و خيال نيست؟! ولى هرگزدرباره شك خودم نمى‏توانم شك كنم. هرگز درباره انديشه خودم‏نمى‏توانم ترديد نمايم. و بالاخره هرگز درباره وجودم تا آن زمان‏كه فكر و ادراك دارم، نمى‏توانم شك كنم. من، فكر مى‏كنم، پس‏وجود دارم‏».

آرى مساله مشكلى كه در اينجا پيش مى‏آيد، اين است كه چگونه‏بايد به‏طور صريح و روشن آثار زندگانى درونى را از آثارزندگانى برونى تشخيص دهيم؟ چگونه آثار و مظاهر مادى زندگانى‏را از قبيل آثار ميكانيكى، فيزيكى، شيميائى را از آثار معنوى‏و روحى جدا كنيم؟ گرچه به واسطه شدت ارتباط آثار جسمانى وآثار روحانى با يكديگر در اغلب موارد، اين تشخيص مشكل است،ولى در عين‏حال بعضى از امتيازات براى جدا كردن آثار آن دو ازيكديگر وجود دارد از جمله امتيازات آن كه اولا:

آثار مادى يا جسمانى داراى مكان مى‏باشند و آثار نفسانى فقطداراى زمان هستند (يعنى مثل ميل و اراده و شادى و غم محلى‏ندارند و...). و ثانيا: آثار نفسانى در مغز، داراى مكانى‏نيستند چنان كه آب مثلا در ظرف، اگر مغزى را بشكافند، هرگز درآن انديشه، گمان، شادى و غم نخواهند ديد، بلكه تنها يك دسته‏سلولهاى گوناگونى را مشاهده خواهند كرد و امتياز ديگر كه درحقيقت ناشى از همان اختلاف اول است، آن است كه آثار جسمانى چون‏داراى مكان هستند، محسوس به حواس ظاهرى مى‏باشند. ولى آثارنفس، محسوس به حواس ظاهرى نيستند، بلكه به واسطه وجدان درك‏مى‏شوند. هركسى به وسيله وجدان خود مى‏تواند پى به آثار نفسانى‏خويش ببرد و بفهمد كه چه عاطفه‏اى در وى پيدا شده چه تصميمى‏اتخاذ كرده و چه محبت و عشق يا شادى و غمى دارد؟

ديگر از امتيازات آن كه آثار مادى و جسمانى، تحت مقياس واقع‏مى‏شود و داراى واحد معين هستند ولى هنگامى كه كلمات بزرگ ياكوچك را به شادى يا غم نسبت مى‏دهيم، در حقيقت‏به‏طور مجازاستعمال مى‏كنيم نه حقيقت و مقصود از آن شدت يا ضعف است كه‏مربوط به كيفيت مى‏باشد نه كميت.

نكته مهم: روانشناسى علمى است مستقل.

از مطالب بالا اين نكته مهم را نيز استفاده مى‏كنيم كه‏روانشناسى از لحاظ اين كه بحث از حقايق كلى مى‏كند و در جستجوى‏پيدايش حقيقت است، با ديگر علوم اشتراك دارد ولى از نظر اين‏كه داراى موضوع جداگانه و اسلوب خاصى است، از آنها جدامى‏گردد.

برخى از علماء، علم روانشناسى را علمى مستقل ندانسته و آن راشاخه‏اى از تاريخ طبيعى انسان دانسته، مى‏گويند: تاريخ طبيعى‏انسان يا انسان‏شناسى، شامل علم تشريح و علم وظائف‏الاعضاء است وروانشناسى داخل در علم وظائف‏الاعضاء است زيرا در علم‏وظائف‏الاعضا از اعمال مغز گفتگو مى‏كند و اعمال مغز همان كيفيات‏و آثار معرفه‏النفسى است. ولى حق اين است كه روانشناسى خودعلمى مستقل است. زيرا داراى موضوعى مستقل (به نام نفس وكيفيات و آثار آن) مى‏باشد. و روش مخصوصى دارد ولى در عين حال‏در نتيجه شدت ارتباط آثار جسمانى باكيفيات روحى و بالاخره‏ارتباط روح و بدن كه ضرب‏المثل قديم يونانى كه «عقل سالم دربدن سالم است‏» نيز ناظر به همين ارتباط است، روانشناسى نهايت‏ارتباط با علم وظائف‏الاعضاء دارد».

اين نظر كه موضوع روانشناسى، روان و نفس و مطالعه آثار وظواهر و حوادث نفسانى است، تاريخچه طولانى دارد و به فلاسفه‏يونان قديم مى‏رسد. چنان كه دكتر «على شريعتمدارى‏» در كتاب‏«مقدمه روانشناسى‏» (4) چنين مى‏نويسد: «جمعى از فيلسوفان‏قديم از جمله ارسطو موضوع روانشناسى را روح يا نفس مى‏دانستندو در تعريف روانشناسى ترجمه ( PASMCHOLOYY ) اين كلمه را مشتق‏از دو كلمه يونانى و به معناى علم روح يا علم نفس‏مى‏دانستند...» (5) .

و نيز مولف كتاب «تاريخ روانشناسى‏» (6) تحت عنوان موضوع‏روانشناسى چنين مى‏نويسد:

«ارسطو پس از آن كه به صراحت‏به بيان پيش‏درآمد فرضيه مشهورموازى بودن نفسانيات و بينات مى‏پردازد، به روشنى نشان مى‏دهد واز دوگانگى ويژه موضوع روانشناسى خبر مى‏دهد».

نظر ابن سينا

اين نظر و قول را مرحوم شيخ‏الرئيس «بوعلى سينا» نيز به‏صراحت انتخاب نموده، آن را در كتاب «احوال‏النفس‏» (7) به‏سقراط و افلاطون و ارسطو نسبت مى‏دهد و در مقدمه كتاب‏«احوال‏النفس‏» (8) تاليف شيخ الرئيس بوعلى سينا چنين واردشده است:

«لا يخلو فيلسوف من كلام‏النفس الانسانيه لانها اقرب الاشياءالينا و هى الى فلك‏القرب شديده الغموض و كلما خيل الى‏المفكرين انهم قد ازدادوا بها علما و بلغوا حقيقه امرها وكشفوا سرها و عرفوا جوهرها اذا بهم يجدون ذلك‏العلم سرابا والجوهر مظهر و لا يزال الى اليوم حيث كان سقراط و افلاطون وارسطو بل اشد عن الحقيقه بعدا...».

«هيچ فيلسوفى خالى از اين نيست كه از علم روانشناسى بحثهائى‏در خلال بحثهاى خود دارند زيرا نفس انسانى نزديك‏ترين شى به خودانسان است و اين نزديكى نيز در نهايت غموض و پيچيدگى قراردارد و چه‏بسا بر ساير مفكرين نيز افكارى در اين باره پيداشده، و اينها به مسائل سابق ثابت‏شده براى فيلسوفان قبلى زيادگرويده و به گمان خود حقيقت آنها را يافته و اسرار آنها راكشف و جوهر و باطن آنها را شناسائى نموده‏اند به اين ترتيب‏مسائل ومطالب مربوط به نفس انسان رويهم انباشته شده و به صورت‏سرابى درآمده است و جوهر نفس بدون تحقيق باقى مانده و وضعيت‏همين‏طور ادامه پيداكرده تا زمان سقراط و افلاطون و ارسطو».

«ابن سينا» نيز شناخت نفس را از دوران جوانى خود شروع نموده‏و رساله‏اى به نام «هديه‏الرئيس للامير نوح‏بن منصور» نوشته وبه اين ترتيب اولين تحقيقات علمى و فلسفى خويش را بروز داده وبعد از تحقيقات وسيع در احوال نفس و روان، رساله كوچك ديگرى‏به نام «كتاب‏النفس‏» تاليف نمود و در خلال اين مدت رساله‏هاى‏مختلفى درباره نفس نگارش نموده و هم‏چنين مباحث ذى‏قيمتى نيز درفن ششم از طبيعيات شفا از خود به يادگار گذاشته است و اين‏رسائل باقى مانده از شيخ‏الرئيس در بين فلاسفه معروفيتى وسيع‏پيدا نمود و اينك در كتابخانه‏هاى عمومى اروپا تاكنون مورداستفاده فلاسفه و دانشمندان معروف غرب قرار گرفته است و تعداداين رسائل اكنون به 45 عدد رسيده است و از اوائل قرن دوازدهم‏تا قرن هفده مورد استفاده دانشمندان معروف اروپائى واقع شده‏است تا آنجا كه «دكارت‏» دانشمند معروف غربى در اثبات وجودنفس و روان از آثار فكرى منتشر شده از ابن‏سينا استفاده نموده‏است، در صفحه يك «كتاب نفس‏» تاليف ارسطو ترجمه و تحشيه:ع.م. پيرامون موضوع علم روانشناسى چنين مى‏نويسد:

«موضوع تحقيق(درعلم‏النفس) اين است كه نخست طبيعت و جوهر نفس‏رامطالعه كنيم و بشناسيم و سپس از خواصى كه به نفس تعلق دارد،آگاهى پيدا كنيم و برخى از آنها به نظر مى‏آيد كه از تعينات‏خود نفس مى‏باشد و حال آن كه بعض ديگر نيز به حيوان تعلق‏مى‏گيرد، اما به توسط نفس...».

ادامه دارد

________________________________________

1- علم النفس تاليف جميل صليبا، ناشر: دارالكتاب، لبنان،بيروت، چاپ دوم، تاريخ نشر، 1404ه - 1984م.

2- ص 58.

3- ص 11 و 14.

4- ص 2 ، چاپ چهارم، تاريخ نشر سال 1369ش - انتشارات جنگل.

5- ص 66.

6- همان.

7- چاپ اول، سال 1371ه - 1952م، ناشر: دارالاحياء الكتب‏العربيه، ص 5.

8- همان مدرك.

درسهايي ازمكتب اسلام-سال 77-شماره12

 

موضوع علم روان شناسى و حدود آن از ديدگاه‏ارسطو و ابن سينا

موضوع علم روان شناسى و حدود آن از ديدگاه‏ارسطو و ابن سينا

از ديدگاه منطق و فلسفه، اين مساله روشن است كه شناخت‏حقيقى‏هر علمى از علوم معتبر ممكن نيست مگر اين كه قبلا موضوع و حدودآن معين گردد. مثلا علم شيمى بحث مى‏كند از خواص اجسام و تركيب‏آنها و علم نجوم كه مورد مطالعه آن علم به حركات اجرام آسمانى‏است و... حال اين سوال پيش مى‏آيد كه موضوع علم روانشناسى‏چيست؟ و علم روانشناسى پيرامون چه چيزى بحث مى‏كند؟

اين حقيقت مسلم است كه از نفس هر انسانى اعمالى، ظاهر و پديدمى‏آيد مثلا گاهى نفس انسانها پر از اميد است، آرزوها و اميدهاى‏گوناگون و وسيعى سراسر نفس انسان‏ها را تحت‏سيطره خود قرارمى‏دهد و گاهى ياس و نااميدى به جاى لذات و اميدها، نفوس‏انسانها را احاطه مى‏كند. پس انسانها از لذتى به اميدها ولذت‏ها به سوى نااميدى‏ها و از رغبت و ميل به سوى عاطفه و...حركت كرده، لذت‏ها تبديل به ياس مى‏گردند و گاهى نيز به عكس‏جريان پيدا مى‏كند.

بديهى است كه انسانها اين حالات نفس را ادراك كرده و چه‏بسا اين‏احساسات و عواطف در اعتقادات انسانها تاثير مثبت و يا منفى‏مى‏گذارند.

پس ما در نفس خود احساس عواطف و ادراك معانى مى‏كنيم و به‏دنبال آن حكم كردن و تعقل و اراده به وجود مى‏آيد، اين حالات‏براى انسانها در طول زندگانى ممتد خويش پيش مى‏آيد و روشن است‏كه اين صفات نفسى از حوادث داخلى و ذاتى هر انسانى است كه درمرحله نخست جز شخص صاحب احساسات و عواطف و ادراك، آنها را درك‏نمى‏كند و اين به عكس ظواهر و اعمال طبيعى است كه در عالم‏خارج، همواره رخ مى‏دهد از قبيل تاثير حرارت در اشياء خارجى وذوب شدن آهن و مس و روى و غير آن در اثر حرارت و هم‏چنين حالات‏پيدا شده در اعضاء و جوارح انسانها و همه موجودات زنده حالت‏باطنى و درونى نداشته و قابل درك به حواس ظاهر از قبيل ديدن وشنيدن و لمس كردن و... مى‏باشند بخلاف ادراك نفس از طرف يك فردانسانى كه در مرحله پيدايش اوليه جز صاحب احساس درونى، آنهارا به‏طور مستقيم درك نمى‏كند و هرگز قابل لمس و چشيدن و ديدن‏نيست.

يك دانشمند غربى به نام «ارنست ماخ‏»(1838 - 1916م) در اين‏باره چنين اظهارنظر مى‏كند: (1)

«حوادث پيدا شده براى هر نفسى‏همان حادثه‏اى است كه به‏طور مستقيم جز شخص صاحب اين خانه آن رادرك نمى‏كند. مثل اين كه عالم نفس انسانها قفل زده شده و هيچ‏فردى به داخل آن از خارج نفوذ نمى‏كند به اين ترتيب هر انسانى‏به صورت طبيعى قدرت ندارد آنچه در نفس غير خودش موجود است،بشناسد مگر به برخى از اشارات خارجى كه روحيات داخلى انسانهارا تفسير و توجيه مى‏كند و در نتيجه موجب علم انسان به‏نفسانيات ديگران مى‏گردد.

پس خلاصه كلام اين كه ظواهر پيدا شده از نفس يك انسانى، ظواهرداخلى آن انسان خاص بوده ابتداء ديگران در احساس آنها دخالتى‏نداشته، آنها را درك نمى‏كنند مثل اين كه درب‏هاى داخلى انسانهابه سوى غير شخص صاحب ادراك بسته شده پس اوست كه تنها در رنج واميد و لذت و ساير اميال و افعال درونى خود ابتداء احساس‏مى‏كند و دليل وجود آن نيز در باطن انسان همان احساس و شعور وادراك آنها مى‏باشد و در حقيقت وجود اين احساس با وجود نفس‏صاحب احساس يك وجود بوده و شى واحد محسوب مى‏گردند».

سوال و پاسخ

حال اين سوال مهم و اساسى مطرح مى‏گردد كه ويژگيهاى اين حالات‏نفسانى درونى انسانها كدام مى‏باشد؟ تا بتوانيم حالات درونى‏نفسانى را از غير آنها تميز بدهيم؟

پاسخ اين است كه ظواهر نفس و ادراكات مستقيم آن دو ويژگى‏دارد: ويژگى اول اين است كه حوادث نفس و ظواهر آن، زمانى است‏نه مكانى. يعنى عواطف و افكار و ادراكات انسانها، محل خاصى‏ندارند يعنى داراى حجم نبوده، ممكن نيست آنها را به نقاط واشكال هندسى برگردانيم.

مولف كتاب «علم‏النفس‏»; «جميل صليبا» دراين باره چنين‏مى‏نويسد: (2)

«الظواهر النفسيه زمانيه لا مكانيه و معنى ذلك‏انه لا محل للعواطف و الافكار و الذكريات اى ليس لها حجم و لايمكن ارجائها الى نقاط و اشكال هندسيه‏». «حوادث نفس داراى‏زمان است نه مكان يعنى محل خاصى براى عواطف و افكار و ادراكات‏انسانها وجود ندارد. يعنى داراى حجم نيستند و ممكن نيست آنهارا به نقاط و اشكال هندسى برگردانيم...».

سپس اضافه مى‏كند «آيا اين حوادث نفس در طرف راست‏ياس ونااميدى قرار دارند؟ ! يا در طرف چپ آرزو و اميد؟! مسلما نه،بلكه آنچه در اعمال و حوادث نفس متصور است، اين كه آنها تنهادر بستر زمان جريان دارند.

اگر سوال شود كه آيا اين حوادث نفس متصل به بدن و جسم هستند؟!

در پاسخ آن مى‏گوئيم : البته قانون دقيقى در علم فيزيك وجوددارد كه مقارنت و هماهنگى بين ظواهر نفس و ظواهر فيزيكى را بايكديگر دقيقا معين مى‏نمايد و با وجود اين ما منكر رابطه اساسى‏بين مغز و فكر نيستيم...».

ويژگى دوم:

حوادث نفسانى اين است كه اين حوادث از قبيل كيفيات هستند نه‏از قبيل كميات يعنى اينها حالاتى هستند كه به نفس انسانها عارض‏مى‏شوند و انسانهاى صاحب اين حالات، آنها را درك مى‏نمايند كه درباطن آنان موجود بوده، قابل ادراك هستند و لكن داراى مقدارمشخصى مثل ساير اشياء نبوده و با اجسام خارجى قابل مقايسه‏نيستند مثل اين كه يك خط را با خط ديگر مقايسه نموده و اندازه‏و مقدار آن را تعيين مى‏نمائيم پس حوادث درونى انسانها مثل‏خطوط و سطوح و حركات قابل اندازه‏گيرى و مقايسه نمى‏باشند زيرااين حوادث زمانى هستند نه مكانى و از قبيل كيفيات‏اند نه‏كميات. يعنى داراى مقدار نيستند.

حال ممكن است گفته شود آيا ما حرارت را در خارج اندازه‏نمى‏گيريم و شدت و ضعف قواى مغناطيسى را با يكديگر مقايسه‏نمى‏نمائيم؟! آيا خود زمان قابل مقايسه نيست؟

پس چه فرقى بين اين مقايسه‏ها و مقايسه حوادث نفس وجود دارد؟!

در پاسخ آن مى‏گوئيم كه خود حرارت و ذات آن به‏طور مستقيم موردمقايسه واقع نمى‏گردد، بلكه ارتفاع جيوه در ميزان‏الحراره موردملاحظه و مقايسه واقع مى‏شود و به‏طور كلى مى‏گوئيم كه زمان حقيقى‏كه ما آن را در باطن خود احساس و ادراك مى‏كنيم، ممكن نيست آن‏را مورد مقايسه قرار دهيم زيرا ملازم با حيات داخلى و انسجام‏آن بوده، مقايسه آن ممكن نيست.

آرى انسانها يك حالتى را در باطن خود طولانى مى‏يابند و حالت‏ديگرى را كوتاه. زيرا اين جريان داخلى با اختلاف درك و شعور به‏آنها مختلف مى‏گردد و در نتيجه جريان حوادث نفس گاهى سريع وگاهى كند مى‏شود و لكن نظر به ذات اين حوادث موجود در نفس،مقايسه مادى با آنها محال و ممتنع است.

روى اين ملاحظات دقيق علمى ممكن است ما به اين نتيجه برسيم كه‏روانشناسى علم مستقلى بوده، موضوع آن عبارت است از روح و نفس‏و قواى نفس و كيفيات و حالات آن. چنان كه مرحوم على‏اكبر شهابى‏در كتاب «اصول روانشناسى از نظر تعليم و تربيت‏» (3) چنين‏مى‏نويسد:

«موضوع روانشناسى نفس انسان با زندگانى معنوى مى‏باشد و آثاروى نفسانى مى‏باشد و بايد دانست كه در پسيكولوژى بحث از كيفيات‏و حالات روح از قبيل شاديها و غمها و احساسات و افكار و عواطف‏و محبت و عشق و اراده و حافظه و بحث از خصوصيات و علل هر يك‏مى‏باشد نه بحث در اصل وجود روح و در تجرد و عدم آن. زيرا قسمت‏اخير در فلسفه اعلى يا ماوراءالطبيعه(متافيزيك) مورد بحث واقع‏مى‏شود. «دكارت‏» فيلسوف معروف فرانسوى (1596 - 1650م) كه خودداراى روش مخصوص و افكار بلندى در فلسفه مى‏باش د، در كتاب خودسخنانى درباره مقايسه زندگانى جسمانى بازندگانى روحانى داردكه از آن جمله اين است: «من مى‏توانم درباره عالم محسوس شك‏كنم و مى‏توانم از خود بپرسم آيا حواس من كه به وسيله آنهاعالم خارج را درك مى‏كنم خطا نمى‏كند؟! آيا احساسى كه من ازاشياء خارجى مى‏كنم از قبيل خواب و خيال نيست؟! ولى هرگزدرباره شك خودم نمى‏توانم شك كنم. هرگز درباره انديشه خودم‏نمى‏توانم ترديد نمايم. و بالاخره هرگز درباره وجودم تا آن زمان‏كه فكر و ادراك دارم، نمى‏توانم شك كنم. من، فكر مى‏كنم، پس‏وجود دارم‏».

آرى مساله مشكلى كه در اينجا پيش مى‏آيد، اين است كه چگونه‏بايد به‏طور صريح و روشن آثار زندگانى درونى را از آثارزندگانى برونى تشخيص دهيم؟ چگونه آثار و مظاهر مادى زندگانى‏را از قبيل آثار ميكانيكى، فيزيكى، شيميائى را از آثار معنوى‏و روحى جدا كنيم؟ گرچه به واسطه شدت ارتباط آثار جسمانى وآثار روحانى با يكديگر در اغلب موارد، اين تشخيص مشكل است،ولى در عين‏حال بعضى از امتيازات براى جدا كردن آثار آن دو ازيكديگر وجود دارد از جمله امتيازات آن كه اولا:

آثار مادى يا جسمانى داراى مكان مى‏باشند و آثار نفسانى فقطداراى زمان هستند (يعنى مثل ميل و اراده و شادى و غم محلى‏ندارند و...). و ثانيا: آثار نفسانى در مغز، داراى مكانى‏نيستند چنان كه آب مثلا در ظرف، اگر مغزى را بشكافند، هرگز درآن انديشه، گمان، شادى و غم نخواهند ديد، بلكه تنها يك دسته‏سلولهاى گوناگونى را مشاهده خواهند كرد و امتياز ديگر كه درحقيقت ناشى از همان اختلاف اول است، آن است كه آثار جسمانى چون‏داراى مكان هستند، محسوس به حواس ظاهرى مى‏باشند. ولى آثارنفس، محسوس به حواس ظاهرى نيستند، بلكه به واسطه وجدان درك‏مى‏شوند. هركسى به وسيله وجدان خود مى‏تواند پى به آثار نفسانى‏خويش ببرد و بفهمد كه چه عاطفه‏اى در وى پيدا شده چه تصميمى‏اتخاذ كرده و چه محبت و عشق يا شادى و غمى دارد؟

ديگر از امتيازات آن كه آثار مادى و جسمانى، تحت مقياس واقع‏مى‏شود و داراى واحد معين هستند ولى هنگامى كه كلمات بزرگ ياكوچك را به شادى يا غم نسبت مى‏دهيم، در حقيقت‏به‏طور مجازاستعمال مى‏كنيم نه حقيقت و مقصود از آن شدت يا ضعف است كه‏مربوط به كيفيت مى‏باشد نه كميت.

نكته مهم: روانشناسى علمى است مستقل.

از مطالب بالا اين نكته مهم را نيز استفاده مى‏كنيم كه‏روانشناسى از لحاظ اين كه بحث از حقايق كلى مى‏كند و در جستجوى‏پيدايش حقيقت است، با ديگر علوم اشتراك دارد ولى از نظر اين‏كه داراى موضوع جداگانه و اسلوب خاصى است، از آنها جدامى‏گردد.

برخى از علماء، علم روانشناسى را علمى مستقل ندانسته و آن راشاخه‏اى از تاريخ طبيعى انسان دانسته، مى‏گويند: تاريخ طبيعى‏انسان يا انسان‏شناسى، شامل علم تشريح و علم وظائف‏الاعضاء است وروانشناسى داخل در علم وظائف‏الاعضاء است زيرا در علم‏وظائف‏الاعضا از اعمال مغز گفتگو مى‏كند و اعمال مغز همان كيفيات‏و آثار معرفه‏النفسى است. ولى حق اين است كه روانشناسى خودعلمى مستقل است. زيرا داراى موضوعى مستقل (به نام نفس وكيفيات و آثار آن) مى‏باشد. و روش مخصوصى دارد ولى در عين حال‏در نتيجه شدت ارتباط آثار جسمانى باكيفيات روحى و بالاخره‏ارتباط روح و بدن كه ضرب‏المثل قديم يونانى كه «عقل سالم دربدن سالم است‏» نيز ناظر به همين ارتباط است، روانشناسى نهايت‏ارتباط با علم وظائف‏الاعضاء دارد».

اين نظر كه موضوع روانشناسى، روان و نفس و مطالعه آثار وظواهر و حوادث نفسانى است، تاريخچه طولانى دارد و به فلاسفه‏يونان قديم مى‏رسد. چنان كه دكتر «على شريعتمدارى‏» در كتاب‏«مقدمه روانشناسى‏» (4) چنين مى‏نويسد: «جمعى از فيلسوفان‏قديم از جمله ارسطو موضوع روانشناسى را روح يا نفس مى‏دانستندو در تعريف روانشناسى ترجمه ( PASMCHOLOYY ) اين كلمه را مشتق‏از دو كلمه يونانى و به معناى علم روح يا علم نفس‏مى‏دانستند...» (5) .

و نيز مولف كتاب «تاريخ روانشناسى‏» (6) تحت عنوان موضوع‏روانشناسى چنين مى‏نويسد:

«ارسطو پس از آن كه به صراحت‏به بيان پيش‏درآمد فرضيه مشهورموازى بودن نفسانيات و بينات مى‏پردازد، به روشنى نشان مى‏دهد واز دوگانگى ويژه موضوع روانشناسى خبر مى‏دهد».

نظر ابن سينا

اين نظر و قول را مرحوم شيخ‏الرئيس «بوعلى سينا» نيز به‏صراحت انتخاب نموده، آن را در كتاب «احوال‏النفس‏» (7) به‏سقراط و افلاطون و ارسطو نسبت مى‏دهد و در مقدمه كتاب‏«احوال‏النفس‏» (8) تاليف شيخ الرئيس بوعلى سينا چنين واردشده است:

«لا يخلو فيلسوف من كلام‏النفس الانسانيه لانها اقرب الاشياءالينا و هى الى فلك‏القرب شديده الغموض و كلما خيل الى‏المفكرين انهم قد ازدادوا بها علما و بلغوا حقيقه امرها وكشفوا سرها و عرفوا جوهرها اذا بهم يجدون ذلك‏العلم سرابا والجوهر مظهر و لا يزال الى اليوم حيث كان سقراط و افلاطون وارسطو بل اشد عن الحقيقه بعدا...».

«هيچ فيلسوفى خالى از اين نيست كه از علم روانشناسى بحثهائى‏در خلال بحثهاى خود دارند زيرا نفس انسانى نزديك‏ترين شى به خودانسان است و اين نزديكى نيز در نهايت غموض و پيچيدگى قراردارد و چه‏بسا بر ساير مفكرين نيز افكارى در اين باره پيداشده، و اينها به مسائل سابق ثابت‏شده براى فيلسوفان قبلى زيادگرويده و به گمان خود حقيقت آنها را يافته و اسرار آنها راكشف و جوهر و باطن آنها را شناسائى نموده‏اند به اين ترتيب‏مسائل ومطالب مربوط به نفس انسان رويهم انباشته شده و به صورت‏سرابى درآمده است و جوهر نفس بدون تحقيق باقى مانده و وضعيت‏همين‏طور ادامه پيداكرده تا زمان سقراط و افلاطون و ارسطو».

«ابن سينا» نيز شناخت نفس را از دوران جوانى خود شروع نموده‏و رساله‏اى به نام «هديه‏الرئيس للامير نوح‏بن منصور» نوشته وبه اين ترتيب اولين تحقيقات علمى و فلسفى خويش را بروز داده وبعد از تحقيقات وسيع در احوال نفس و روان، رساله كوچك ديگرى‏به نام «كتاب‏النفس‏» تاليف نمود و در خلال اين مدت رساله‏هاى‏مختلفى درباره نفس نگارش نموده و هم‏چنين مباحث ذى‏قيمتى نيز درفن ششم از طبيعيات شفا از خود به يادگار گذاشته است و اين‏رسائل باقى مانده از شيخ‏الرئيس در بين فلاسفه معروفيتى وسيع‏پيدا نمود و اينك در كتابخانه‏هاى عمومى اروپا تاكنون مورداستفاده فلاسفه و دانشمندان معروف غرب قرار گرفته است و تعداداين رسائل اكنون به 45 عدد رسيده است و از اوائل قرن دوازدهم‏تا قرن هفده مورد استفاده دانشمندان معروف اروپائى واقع شده‏است تا آنجا كه «دكارت‏» دانشمند معروف غربى در اثبات وجودنفس و روان از آثار فكرى منتشر شده از ابن‏سينا استفاده نموده‏است، در صفحه يك «كتاب نفس‏» تاليف ارسطو ترجمه و تحشيه:ع.م. پيرامون موضوع علم روانشناسى چنين مى‏نويسد:

«موضوع تحقيق(درعلم‏النفس) اين است كه نخست طبيعت و جوهر نفس‏رامطالعه كنيم و بشناسيم و سپس از خواصى كه به نفس تعلق دارد،آگاهى پيدا كنيم و برخى از آنها به نظر مى‏آيد كه از تعينات‏خود نفس مى‏باشد و حال آن كه بعض ديگر نيز به حيوان تعلق‏مى‏گيرد، اما به توسط نفس...».

ادامه دارد

________________________________________

1- علم النفس تاليف جميل صليبا، ناشر: دارالكتاب، لبنان،بيروت، چاپ دوم، تاريخ نشر، 1404ه - 1984م.

2- ص 58.

3- ص 11 و 14.

4- ص 2 ، چاپ چهارم، تاريخ نشر سال 1369ش - انتشارات جنگل.

5- ص 66.

6- همان.

7- چاپ اول، سال 1371ه - 1952م، ناشر: دارالاحياء الكتب‏العربيه، ص 5.

8- همان مدرك.

درسهايي ازمكتب اسلام-سال 77-شماره12

 

افسردگي در زنان

افسردگي در زنان
در تمامي جوامع دنيا، زنان بيش از مردان دچار افسردگي مي شوند. اين اختلاف مي تواند ناشي از عوامل گوناگون زيستي، روان شناختي، محيطي، فرهنگي و يا ترکيبي از آنها باشد. به لحاظ زيستي اين اختلاف ممکن است به علت مصرف داروهاي رژيمي، آرام بخش ها، قرص هاي ضد بارداري، مصرف دخانيات و الکل باشد که ميزان ترشح انتقال دهنده هاي عصبي را مختل مي کند. از طرف ديگر، زنان ممکن است به دليل تداخل عمل هورمون هاي جنسي بدن شان مستعد ابتلا به افسردگي باشند. به لحاظ روان شناختي نيز اين احتمال وجود دارد که زنان تمايل بيشتري دارند که مشکلات خود را بپذيرند و درصدد درمان آنها برآيند. به لحاظ فرهنگي و اجتماعي نيز زنان بيشتر از مردان مي کوشند تا ارتباط خود را با ديگران توسعه دهند و حفظ کنند، اما در فرهنگي که به استقلال و خودکفايي بها مي دهد، تمايل به دلبستگي نوعي ضعف تلقي مي شود و همين امر، يعني ناهماهنگي بين رفتارهاي زنان و ارزش هاي فرهنگي منجر به کاهش عزت نفس و حس ارزشمندي در زنان مي شود. در برخي موارد نيز اين طور به نظر مي رسد که زنان بيش از مردان علايم و شکايات خود را از افسردگي بيان مي کنند و يا آنکه مردان در برابر مشکل افسردگي خود بيشتر مقاومت مي کنند و راه حل هاي ديگري غير از مراجعه به پزشک براي درمان خود برمي گزينند. به لحاظ محيطي نيز، زنان بيش از مردان در معرض انواع استرس ها و اضطراب هايي قرار مي گيرند که تاثير خود را بر سيستم عصبي آنان و هورمون هاي بدن شان مي گذارد. تجربه هاي روزمره نيز مي توانند همچون شوک ها و فشارهاي عصبي مولد استرس باشند و موجب ابتلاي افسردگي بيشتر در زنان- نسبت به مردان- شوند.
افسردگي بر جسم و ذهن فرد تاثير مي گذارد. فرد افسرده احساس درماندگي، نااميدي و يأس فراوان مي کند. او علاقه اش را به تمامي فعاليت هايي که موجب شادماني اش مي شود به تدريج از دست مي دهد؛ ميل به خوردن در او کاهش مي يابد، دچار بي خوابي مي شود، تمرکز حواس و توجه اش را نسبت به امور عادي روزانه از دست مي دهد و در بدترين حالت به مرگ و نيستي فکر مي کند. افسردگي داراي طيف وسيعي از خلق پايين تا افسردگي مزمن است. افسردگي مزمن داراي علايمي از کمبود انرژي و توان جسماني، بدبيني، حس عدم ارضا و احساس نااميدي شديد است. فردي که از افسردگي شديد در رنج است، ممکن است در طول يک سال دو بار تجربه افسردگي کوتاه مدت داشته باشد. پژوهشگران دريافته اند، زناني که دچار افسردگي مزمن مي شوند، بيشتر در معرض خطر پوکي استخوان قرار مي گيرند، زيرا مجبور به مصرف داروهايي هستند که بر بافت استخواني آنها تاثيري منفي مي گذارد. علاوه بر آن، افسردگي مي تواند عاملي براي ابتلا به بيماري مزمني مثل ديابت، ناراحتي هاي قلبي- عروقي و شود.
افسردگي پس از زايمان يکي از رايج ترين احساس هايي است که اغلب زنان بعد از تولد نوزاد در خود حس مي کنند. اختلالات افسردگي، نوسانات خلقي و هيجان هاي مکرر و استرس آور اين دوران کاملاً طبيعي و عادي و البته موقت است. هر چند براي برخي از زنان علايم قدري پايدارتر، جدي تر و طولاني تر است، اما معمولاً بين 6 - 3 هفته بعد از زايمان به تدريج کاهش مي يابد و به ندرت طولاني مدت (براي مثال يک سال) مي شود. تقريباً 15 درصد از زناني که زايمان دارند، علايمي از افسردگي بعد از زايمان از خود نشان مي دهند. چنانچه اين اختلال در مادر ماندگار بماند، مي تواند تاثيري بسيار منفي بر روابط با کودک و توانايي نگهداري از او گذارد. علايم بايد هر چه زودتر براي بررسي دقيق تر با پزشک معالج، درميان گذاشته شود.
سندرم پيش از قاعدگي؛ افسردگي ناشي از پريودهاي ماهيانه نيز يکي ديگر از افسردگي هاي رايج در بين زنان است که معمولاً در بين روزهاي 10- 7 پريود به طور کوتاه مدت ظاهر مي شود. علت اصلي اين نوسان خلقي ترشح هورمون هاي زنانه است که موجب برهم خوردن تعادل خلق و خوي آنها مي شود. اين سندرم در 7 - 5 درصد زنان مشاهده مي شود و داراي علايم بسيار گوناگوني است. در برخي به صورت بي حوصلگي، خلق پايين و گرفتگي و در برخي ديگر همراه با دردهاي جسماني (مثل سردردهاي شديد ميگرني) گزارش مي شود.
افسردگي هاي فصلي نيز گاهي به صورت غمگيني، نااميدي و در خود فرورفتگي گروهي از زنان را به خود مبتلا مي کند. حدود 3 - 1 درصد از زنان در فصل زمستان دچار افسردگي هاي کوتاه مدت و گذرا مي شوند. پژوهشگران بر اين باورند که تغييرات هورموني و بيوشيميايي مغز در بدن برخي زنان در فصل زمستان موجب بروز اختلال افسردگي در آنان مي شود که به تدريج نيز با پايان فصل زمستان و آغاز فصل بهار از بين مي رود. اين افراد بيش از سايرين در معرض ابتلا به افسردگي باليني هستند.
اختلال افسردگي دو قطبي نيز يکي ديگر از انواع اختلالات افسردگي است که علايمي از شيدايي - افسردگي حاد در طول دوره اي مشخص دارد. زماني که فردي در چرخه افسردگي به سر مي برد، تمامي علايم خلق پايين (مثل کمبود اشتها، بي خوابي، احساس درماندگي و عدم لذت) را دارد و زماني که در چرخه شيدايي به سر مي برد، تمامي علايم شيدايي را (مثل پرحرفي، هجوم افکار، افزايش توان جسمي، فعاليت زياد و پرانرژي بودن) از خود نشان مي دهد. زناني که دچار اختلال دو قطبي مي شوند، معمولاً چرخه افسردگي طولاني تري دارند.
افسردگي هاي دوران يائسگي؛ در اغلب زنان، يائسگي مي تواند همراه با علايمي از تغيير خلق و خو، حساسيت هاي بيش از حد، تزلزل روحيه و خستگي باشد. اين نوع از افسردگي مي تواند ناشي از تغييرات غدد داخلي در ميانسالي و يا باورهاي منفي و دروني شده زنان درباره عدم باروري آنان باشد. در مطالعات گوناگوني مشخص شده است که افسردگي ناشي از يائسگي در قشر تحصيلکرده زنان و آنهايي که ازدواج نکرده بودند، کمتر مشاهده مي شود.
علايم تشخيص افسردگي در زنان
تاکنون پژوهشگران نتوانسته اند علت اصلي بروز افسردگي را در افراد شناسايي کنند. نارسايي هاي هورموني (عدم تعادل هورمون هاي مترشحه از قسمت هاي مختلف مغز مثل سوتونين، دوپامين، نوراپي نفرين)، عوامل ژنتيکي و سابقه خانوادگي، عوامل محيطي (زناني که مواد مخدر مصرف مي کنند، زناني که مورد تجاوز قرار مي گيرند، زناني که همسران شان فوت مي کنند و يا از همسران خود جدا مي شوند) و عوامل فرهنگي گوناگوني مي توانند علت افسردگي هاي زنانه باشند. از آن جايي که افسردگي تا حدي رايج است، هر فردي ممکن است علايم اوليه افسردگي را بشناسد و يا خود شخصاً آن را تجربه کرده باشد. متاسفانه فقط حدود 50 درصد از علايم اوليه افسردگي قابل شناسايي و درمان هستند و زنان در اين بين شايد نتوانند اين علايم را در خود به وضوح تشخيص دهند. علايم عمده افسردگي شامل؛
جنبه هاي عاطفي (خلق غمگين و احساس بي ارزش بودن )
جنبه هاي شناختي (کاهش احترام به خويشتن و منفي نگري نسبت به خود و آينده خود )
جنبه هاي انگيزشي (عدم تحرک و بي انگيزگي براي انجام دادن کارها و فعاليت هاي روزمره )
جنبه هاي رفتاري (اختلالات مربوط به خوردن مثل پرخوري، بي اشتهايي و اختلالات خواب مثل بي خوابي، خواب آلودگي عدم علاقه به روابط جنسي، احساس خستگي و عدم تمرکز) است .
زماني که پزشک عمومي در مرحله اول نسبت به اختلال افسردگي شخصي دچار شک شود، ابتدا از او مي خواهد با يک روانپزشک يا روانشناس باليني مشاوره اي داشته باشد. از جمله پرسش هاي اوليه اي که ممکن است يک متخصص بهداشت رواني از بيمار بپرسد، عبارت است از؛
- آيا مدت زيادي است که احساس غم و اندوه مي کني؟
- آيا مرتب گريه مي کني؟
- آيا اخيراً تجربه هاي دردناک عاطفي داشته اي؟
- آيا دچار عدم تمرکز حواس شده اي؟
- آينده را چطور مي بيني؟
- آيا دچار اشکال در تصميم گيري شده اي؟
- آيا علاقه ات را به آنچه که در گذشته برايت مهم بوده است، از دست داده اي؟
- آيا دچار خستگي و بي حالي مي شوي؟
- آيا احساس شکست و گناه مي کني؟
- آيا به مرگ و نيستي فکر مي کني؟
زماني که اين گونه علايم حدود شش ماه در فرد به صورت پايدار مشاهده شود، او را مستعد ابتلا به افسردگي مي دانند و اگر حداقل 5 نشانه از علايم زير را در مدت حداقل دو هفته داشته باشد، مي توان او را افسرده باليني تشخيص داد. اين علايم عبارتند از؛
1- داشتن خلق افسرده در طول روز و يا بيشتر اوقات روز
2- عدم توانايي از لذت بردن اوقات شادي بخش زندگي
3- افزايش و يا کاهش قابل توجه اشتها، وزن و يا هر دو
4- اختلال در خواب مثل بي خوابي، خواب آلودگي در طول روز و يا پرخوابي
5- داشتن علايم جسماني مثل سردرد، سرگيجه و دل درد که هيچ علامت بهبودي نيز در قبال خوردن داروهاي مسکن نشان نمي دهد.
6- نداشتن ميل جنسي
7- احساس بي علاقگي، بي حوصلگي و کسالت شديد
8- فقدان انرژي (خستگي ممتد در طول روز)
9- احساس گناه و بي ارزش بودن در تمام شرايط
10- گريه کردن هاي طولاني مدت
11- عدم توانايي در تمرکز حواس (تقريباً در تمام طول روز)
12- داشتن افکار منفي درباره مرگ و نيستي
بديهي است زماني که فردي سوگوار است، تمامي علايم و يا بخشي از علايم بالا را داشته باشد، اما براي تشخيص افسردگي، فرد بايد اين علايم را 6 - 3 ماه به طور پيوسته و بدون کاهش و بهبودي داشته باشد. به بياني ديگر، فرد سوگواري که اين علايم را بيشتر از 6 ماه در خود داشته باشد، بايد براي درمان هاي لازم به پزشک و متخصص بهداشت رواني مراجعه کند.
روش هاي درمان افسردگي
افسردگي مزمن مي تواند بر اعمال حياتي بدن و سيستم ايمني آن، مثل فشارخون ، ضربان قلب، ترکيبات هورموني بدن و تاثيري منفي گذارد. تقريباً 15 درصد از افراد مبتلا به افسردگي درصدد درمان خود بر نمي آيند. آنها بر اين باورند که هيچ کس و هيچ چيز نمي تواند به آنها کمک کند. اغلب زناني که مبتلا به اختلال افسردگي هستند، خودشان را افسرده و مغموم نمي دانند؛ زيرا برخي از علايم افسردگي با ديگر بيماري ها مشترک است و اغلب ناشناخته باقي مي ماند. در حالي که زماني که فرد افسرده نتواند دست از خلق افسرده خود بردارد و اجازه دهد احساس نااميدي و غم بر زندگي روزمره اش سايه افکند، تا حدي که تمام جنبه هاي زندگي او را تحت تاثير قرار دهد، بايد درصدد يافتن راهي براي درمان و بهبودي خود باشد.
اولين اقدامي که پزشک متخصص در اين زمينه انجام مي دهد، تشخيص بين افسردگي مزمن (شديد) و خلق افسرده (خفيف) است. اگر افسردگي فرد در حد پاييني باشد، احتمال دارد با تجويز داروهاي ضدافسردگي، روان درماني و مشاوره هاي روانشناسي افسردگي او بهبود يابد، و اگر افسردگي او شديد تشخيص داده شود، ممکن است پزشک متخصص يک دوره درمان هاي روانپزشکي و روانشناسي را توام با بستري شدن فرد در بيمارستان تجويز کند. پژوهش ها نشان مي دهند که بيماراني که در مراحل ابتداي ابتلا به مراکز روان درماني مراجعه کرده اند تا 70 درصد بهبودي کامل داشته اند. متاسفانه گروهي از بيماران به پزشک متخصص مراجعه نمي کنند و همين امر موجب مي شود تا افسردگي آنها درست تشخيص داده نشود. علاوه بر آن، آنان داروهايي دريافت مي کنند که گاه عوارض جانبي آنها موجب بروز اختلال هاي ديگري در بدن شان مي شود. بسيار مهم است، زماني که بيمار براي درمان مشکلش به پزشک مراجعه مي کند علايم بيماري خود را درست براي او بازگو کند تا پزشک نيز بتواند تشخيصي درست بدهد.
اغلب بيماراني که به افسردگي مزمن مبتلا هستند، به دارو درماني و روان درماني پاسخ مثبت مي دهند و طي 4-3 ماه درمان تا 80-70 درصد بهبودي پيدا مي کنند. روان درماني به تنهايي براي افسردگي هاي خفيف مي تواند موثر باشد. دو روش روان درماني (درمان هاي شناختي - رفتاري و درمان هاي فردي) به همراه داروهاي ضدافسردگي مي توانند اثرات درماني بالايي بر بيماران افسرده باليني گذارند.
پيشگيري از افسردگي
از جمله روش هاي موثر مقابله با بروز افسردگي و حفظ بهداشت رواني افراد، شيوه هاي خودياري هستند که عبارتند از؛
1- انجام ورزش هاي ايروبيک (هوازي) مثل قدم زدن، آهسته دويدن، کوهنوردي و است که مي تواند خلق و خوي فرد را تا حد چشمگيري افزايش دهد. انجام اين ورزش ها به ويژه به زناني که از افسردگي خفيف و ملايمي در رنج هستند، توصيه مي شود.
ورزش هاي ديگري مثل برداشتن وزنه هاي يک کيلوگرمي موجب تنفس بهتر، افزايش اشتها، خواب، کاهش خلق گرفته و احياي احساسات و هيجانات شادي بخش در فرد مي شود. لازم به توضيح است که قبل از آغاز هر گونه ورزش جديدي بهتر است با پزشک معالج تان مشورتي انجام دهيد.
2- مشورت کردن؛ مشکلات عادي و روزمره خود را با کمک يک دوست، همسر و يا مشاور بررسي کنيد. سعي کنيد منابع استرس آور خود را بشناسيد و درصدد رفع آنها برآييد. چنانچه احساسات و هيجان هاي دروني خود را مورد موشکافي قرار داديد و توانستيد عامل اصلي نگراني ها و ناراحتي هاي خود را شناسايي کنيد، از شيوه هاي مختلفي که براي کاهش خلق و خوي افسرده پيشنهاد مي شود، استفاده کنيد.
3- صحبت کردن با خود؛ در برخي موارد
گفت وگوهاي دروني فرد با خودش مي تواند به او در شناخت مشکل اصلي کمک کند (تنها بايد توجه داشته باشيد که لحني انتقادآميز، غيرواقع بينانه و منفي نسبت به خود و رفتارهايتان نداشته باشيد). سعي کنيد بر نقاط قوت خود، توانايي ها و اهدافي که قصد داريد به آنها برسيد تمرکز داشته باشيد.
4 - نوشتن و به تحرير درآوردن؛ درباره مشکلات و آنچه که موجب ناراحتي تان مي شود، بنويسيد. در خيلي از موارد نوشتن احساسات دردناک و آزرده کننده موجب آرامش روحي افراد مي شود. براي شروع مي توانيد ابتدا وقايعي را که در طول روز و يا هفته شما را افسرده و غمگين مي کند، بنويسيد. اگر تجربه احساسي منفي و يا مثبتي داشته ايد، سعي کنيد جزئيات مختلف آن را و تاثيري که بر شما گذاشته است بررسي کنيد و سپس با تجزيه و تحليل نوشته هاي خود و مفاهيمي که به کار برده ايد، علت اصلي ناراحتي و يا شادي خود را تشخيص کنيد.
5 - خودياري و کمک گرفتن از گروه هاي حمايتي؛ درباره مشکل خود با ديگر افرادي که مشابه شما هستند صحبت کنيد. در اين گونه گروه هاي حمايتي سعي مي شود با صحبت کردن با افراد و بررسي دقيق مشکل شان، شرايطي را که موجب ناراحتي و افسردگي آنان مي شود شناسايي و موجب کاهش تاثيرات آن بر فرد را فراهم آورد.
6 - مراجعه به مشاور؛ اگر فردي از بودن شرايط و موقعيت خاصي دچار علائم آشکار افسردگي مي شود، مي تواند قبل از آنکه اوضاع وخيم تر شود، درباره مشکلش با يک مشاور و يا روانشناس صحبت کند.
چه کارهايي بايد کرد؟
به مواردي که ممکن است ناشي از احساس غم، ناراحتي و حتي خشم باشد که بتواند موجب افسردگي در شما شود، خوب فکر کنيد. برخي از اين موارد عبارتند از؛ بي خوابي، بي اشتهايي، بدغذايي، استرس، غم و اندوه، سوگواري، مصرف سيگار، الکل و برخي داروها. سعي کنيد تغييراتي در برنامه روزانه خود بدهيد و عواملي که موجب سلامت و بهداشت رواني تان مي شود (مثل تغذيه سالم، خواب کافي، ورزش و فعاليت بدني) را جايگزين عوامل استرس آور و ملال انگيز (مثل انزواطلبي، مسئوليت پذيري بيش از اندازه و بي تحرکي) کنيد. اجازه دهيد اعضاي خانواده و دوستان و آشنايان به شما کمک کنند.
منبع :
روزنامه شرق

مديريت خشم

مديريت خشم
باد خشم و باد شهوت باد آز برد او را كه نبود اهل نماز
مقدّمه
هيجان ها از بزرگ ترين نعمت هاي 1 الهي اند كه در انسان به وديعت نهاده شده، زندگي بدون آن ها، بي روح، تيره و ماشيني مي نمايد. و سلامت رواني و عقلاني انسان ها تا حد زيادي به سلامت هيجاني وابسته است. وضعيت هيجاني مي تواند قضاوت هاي فرد در مورد رفتارهاي خود و ديگران و نيز نحوه برخوردهاي اجتماعي وي را تحت تأثير قرار دهد. جلوه هاي هيجاني نقش هاي متفاوتي ايفا مي كنند; از جمله اينكه به عنوان وسيله اي براي برقراري ارتباط با ديگران به كار مي روند و فرد مي تواند از طريق آن ها اطلاعاتي را در مورد احساسات، نيازها و اميال خود به ديگران منتقل نمايد. از سوي ديگر نيز ما ياد مي گيريم چگونه پيام هاي هيجاني ديگران را بخوانيم، بازشناسي كنيم و طبق آن ها رفتاري مناسب انجام دهيم. 2 شواهد بسياري نشان مي دهند افرادي كه در زمينه احساسات و عواطف خود قوي و چيره دست هستند، يعني احساسات خود را به خوبي كنترل مي كنند و احساسات ديگران را درك كرده اند و با آن ها به خوبي كنار مي آيند، در هر زمينه زندگي، خواه روابط خصوصي و خانوادگي و خواه در مراودت هاي سياسي و اجتماعي از مزيّت خوبي برخوردارند. 3 بنابراين، ايجاد و بازشناسي هيجان ها شيوه هاي مهمي براي تنظيم مبادلات اجتماعي و تعادل جسماني و رواني ما هستند.
اداره هيجان ها ممكن نيست، مگر اينكه با هيجان هاي بنيادين مثل خشم، ترس، اضطراب، شادماني، تعجب، اندوه، انزجار و عشق آگاه باشيم و همچنين از دانش كافي درباره سطوح هيجان، مراحل، تظاهرات جسماني، عاطفي، شناختي و رفتاري آن ها، هيجان هاي مثبت و منفي و شدت و ضعف آن ها برخوردار باشيم. شناخت هيجان ها به ما قدرت تحليل و كنترل مي دهد و هر قدر اين شناخت (قدرت) بيشتر باشد به سوي مديريت و كنترل عواطف و بهبود روابط بين فردي جلوتر رفته ايم و در مجموع، گام بزرگي در موفقيت زندگي خود در ابعاد گوناگون برداشته ايم. 4
با توضيحات مزبور، روشن است كه كنترل هيجان ها و استفاده مثبت از آن ها با بحث «هوش هيجاني» 5 رابطه اي تنگاتنگ دارد. چرا كه برخي از مهارت هاي تشكيل دهنده هوش هيجاني عبارتند از:
«1. شناخت احساسات خود (خودآگاهي): توانايي اداره لحظه به لحظه احساسات;
2. كنترل احساسات: اين مهارت بر پايه خودآگاهي و متناسب با موقعيت هاست;
3. برانگيختن هيجاني: يعني صف آرايي احساسات در راه خدمت به هدفي خاص;
4. شناخت احساسات ديگران: همدلي با ديگران بر اساس خودآگاهي كه خود نوعي مهارت مردمي است;
5. تنظيم روابط با ديگران: هنر مراوده و مهارت كنترل و اداره احساسات ديگران.» 6
«خشم» يكي از نيرومندترين هيجان هاست; همچون انباري از باروت است كه ممكن است با يك جرقه منفجر گردد و به آتشفشاني مي ماند كه با گدازه هاي خود، خانمان روابط بين فردي و فرد را به آتش مي كشد. اما اگر به مهار آن اقدام كنيم و مديريت سازمان هيجان خود را به عهده بگيريم، مي توانيم با سدّ آهنين صبر، تفكر عاقلانه و عاقبت انديشي آن را كنترل كنيم و بيشترين سود را از روابط سالم بين فردي و سلامت تن و روان كسب كنيم. پس نگذاريم سيل اين هيجان پرخروش مزارع سرسبز روابط اجتماعي، شغلي و خانوادگي را ويران كند و سقف خانه هاي سلامت جسماني و رواني را پايين آورد و طعم تلخ ناكامي را به ما بچشاند.
واژه شناسي «خشم»
در لغت نامه هاي فارسي، «خشم» به غضب، غيظ، قهر، سخط و مقابل «خشنودي» معنا شده است. 7 البته «غيظ» به معناي شدت غضب و حالت برافروختگي و هيجان فوق العاده روحي است كه پس از مشاهده ناملايمات به انسان دست مي دهد. 8 از جمله كلماتي كه به خشم اشاره دارند «عصبانيت» است و آن به حالت كسي اطلاق مي شود كه از نظر روحي ناراحت است و تعادل قواي ارادي و تسلط خود را بر اثر ناراحتي و خشم از دست داده است. 9 در مباحث اخلاقي، از فرو بردن خشم (كظم غيظ) سخن به ميان آمده و قرآن شريف اين را از صفات پرهيزگاران برشمرده است. 10 «كظم» در لغت، به معناي بستن سرمشكي است كه از آب پر شده باشد و به كنايه، در مورد كساني كه از خشم و غضب خودداري مي نمايند، به كار مي رود. 11
در اصطلاح علم اخلاق، خشم (غضب) از يكي از نيروهاي چهارگانه اي كه خداوند در نهاد انسان به وديعت گذاشته است، ناشي مي شود. 12 خشم يك حالت نفساني است كه موجب حركت روح حيواني (صفات درندگان) از داخل به خارج مي شود تا بر طرف مقابل غالب شود و از او انتقام گيرد. در صورتي كه اين حالت شديد باشد حرارت زيادي در بدن ايجاد مي كند، رنگ انسان ملتهب و تيره و رگ ها پرخون و نور عقل بي فروغ مي شوند. غضب (خشم) براي دفع ضرر است و انسان ها در برابر اين نيرو سه قسم هستند:
1. بسيار عصباني و تند مزاج: اين گروه از حدود عقل و شرع تجاوز مي كنند و متهوّر و بي باك به زدن خود و ديگران، دشنام، فاش سازي اسرار و استهزا اقدام مي نمايند. (صفات درندگان)
2. افراد متعادل: اين افراد طبق مقتضاي عقل و شرع، عصباني مي شوند، اين گروه، شجاع، با اراده، بلندهمّت و پردل مي باشند.
3. افرادي كه غضب و خشم ندارند: اين گروه افرادي ترسو و بي عرضه هستند.
دانشمندان علم اخلاق انسان ها را طبق دستور دين و عقل، به سمت اعتدال در اين قوّه و نيرو دعوت مي كنند و اعتدال در اين امر را منشأ بسياري از فضايل مي دانند و خروج از حد اعتدال را موجب رذايل زيادي همچون ترس، بزدلي، خود كم بيني، بي غيرتي، شتاب و عجله، سوءظن، انتقام جويي، كج خلقي، عجب، كبر، فخرفروشي، قساوت قلب، كتمان حق و افشاي سرّ مي دانند. 13 در مجموع، مي توان خلاصه گفته آنان را در جدول ذيل مشاهده كرد. بايد توجه داشت كه «غضب» در معناي اخلاقي، شامل خصومت، نفرت و پرخاشگري نيز مي شود.
در اصطلاح روان شناسي تعاريف متعددي از «خشم» ارائه شده اند. طبق نظر برخي از روان شناسان، همچون بسياري از هيجانات ديگر، تعريف عيني «خشم» نيز دشوار است و اين به خاطر آن است كه مفهوم خشم با واكنش هاي هيجاني همنوع مثل نفرت، پرخاشگري و خصومت درمي آميزد. 14 بنابراين، در اينجا با تكميل يكي از جامع ترين تعاريف، براي دست يابي به تعريفي نسبتاً جامع و مانع، مي توان گفت: «خشم يك واكنش هيجاني نسبتاً قوي است كه در انواعي از موقعيت هاي (حقيقي و يا خيالي) همانند به بند كشيده شدن، مداخله بي مورد ديگران، ربوده شدن متعلّقات و مورد تهديد يا حمله واقع شدن ظاهر مي گردد و با برانگيختگي فيزيولوژيك و افكار ستيزجويانه همراه است 15 و اغلب، رفتارهاي پرخاشگرانه به دنبال دارد.» 16
با توجه به تعريف مزبور، دو عامل تسريع كننده بروز خشم هستند:
1. ناكامي از رسيدن به هدف;
2. پيش بيني ناكامي.
لازم به ذكر است كه خشم لزوماً به پرخاشگري منتهي نمي شود، فرد ممكن است خشم خود را متوجه درون خود كند يا ممكن است فقط با كمك وسايل كلامي خشم خود را بيرون بريزد. 17
فيزيولوژي خشم
يكي از عواملي كه به ما كمك مي كند تا در مديريت خشم موفق باشيم، آگاهي از تظاهرات فيزيولوژيكي خشم است. برخي افراد چنان به اين حالت هيجاني خوگرفته اند كه خودشان نيز باور ندارند فردي خشمگين و تندخو هستند. بنابراين، شناخت اين تظاهرات با اظهارنظر خواستن از ديگران و توجه به واكنش هاي ديگران در برخوردها و چگونگي استمرار روابط اجتماعي مي تواند كمك خوبي باشد. خشم مثل ديگر هيجان ها، تظاهرات جسماني و فيزيولوژيكي ويژه خود را دارد كه از بين آن ها، مي توان به موارد ذيل اشاره كرد. ترشح هورمون آدرنالين، تسريع تنفّس، افزايش ضربان قلب و فشار خون، انتقال جريان خون از پوست، كبد، معده و روده ها به سمت قلب و
دستگاه عصبي و عضلات، متوقف شدن دستگاه گوارش، آزاد گشتن ذخاير گلوكز كبد و در نتيجه، افزايش انرژي و گرماي بدن، ترشح كورتيزول و سركوب دستگاه ايمني بدن، افزايش هورمون تستوسترون درمردان، تسريع و تشديد حركات و گفتار، سفت شدن عضلات، افزايش دقت، تيزي و حساسيت حواس پنج گانه، گشاد شدن چشم ها، سرخ شدن چهره 18 و انتقال انرژي از سمت سينه به سوي شانه ها و دست ها، و احساس انرژي و داغي در دست ها، گردن و سينه. 19
دالف زيلمان (Zillman)، روان شناس دانشگاه «آلاباما»، به كمك مجموعه گسترده اي از آزمايش هاي دقيق، عصبانيت را دقيقاً مورد تجزيه و تحليل قرار داده و ساز و كار خشم را تشريح كرده است. با توجه به آنكه خشم در واكنش جنگ و گريز در جناح جنگ قرار دارد، زيلمان معتقد است: يكي از فتيله هاي رايج منفجركننده خشم در همه جاي دنيا، همان حس (واقعي يا خيالي) «در معرض خطر بودن» است. پيام «در معرض خطر بودن» نه فقط مي تواند به وسيله تهديد بدني آشكار به شخص مخابره شود، بلكه ممكن است توسط نوعي تهديد نمادين به حرمت نفس از جمله مورد بي مهري و رفتار ناعادلانه قرار گرفتن، تحقير شدن و مورد اهانت قرار گرفتن و از تعقيب هدفي مهم مأيوس شدن ارسال گردد. دريافت اين پيام ها موجب جوشش نوعي جريان ليمبيك مي شود كه تأثيري دوگانه بر مغز دارد. بخشي از اين جوشش دروني مربوط به آزاد شدن هورمون «اپي نفرين» يا «آدرنالين» است كه توليد انرژي مي كند.
همان گونه كه زيلمان اشاره مي كند، اين امر براي فعاليت سخت و شديد در هنگام جنگ و گريز لازم است. فوران اين انرژي براي چند دقيقه ادامه دارد و بر حسب اينكه مغز چه واكنشي برمي انگيزد، بدن براي تهاجم يا فرار سريع آماده مي شود. در اين فاصله، موجي از طرف «آميگدال» از طرف شاخه آدرنوكورتيكال (وابسته به قشر غدد فوق كليه) دستگاه عصبي، نوعي حالت انقباضي و آمادگي براي هرگونه عمل توليد مي كند كه خيلي ديرپاتر از جوشش انرژي «كاتكول آميني» است. اين برانگيختي ناشي از قشر مغز و غده فوق كليوي مي تواند براي ساعت ها و حتي روزها ادامه پيدا كند و مغز (مربوط به هيجانات و احساسات) را در آمادگي مخصوص براي فعاليت و تحريك نگه دارد و همچون پايه اي اساسي باشد تا واكنش ها بتوانند با شتابي خاص شكل بگيرند. به طور كلي، اين وضعيت آماده براي حركت، كه بر اثر برانگيختگي قشر غدد فوق كليوي ايجاد شده است، به خوبي نشان مي دهد چرا اشخاصي كه قبلا بر اثر موضوعي ناراحت و عصبي بوده اند، آمادگي بيشتري براي خشمگين شدن مجدّد دارند، هر نوع فشار روحي نيز با پايين آوردن آستانه خشم، موجب برانگيختگي قشر غده فوق كليه مي شود. بنابراين، كسي كه در محيط كار خود روز سختي را داشته است، به ويژه آمادگي دارد كه در خانه با كوچك ترين چيزي از كوره دربرود; از جمله با سروصداي زياد بچه ها. در صورتي كه در حالت عادي، همين سروصدا هرگز بدان حد قدرتمند نيست كه واكنش منفي فرد را برانگيزد. 20
انواع خشم
خشم، خود به طور كلي، به دو قسمت سالم و غيرسالم تقسيم مي شود و خشم غيرسالم خود ده نوع است:
1. «خشم پوشيده و نقابدار» كه تشخيص آن از همه دشوارتر است.
2. «خشم ريايي» كه خود را از راه هاي فرعي نشان مي دهد; مثلا، قول خود را فراموش مي كند يا با خودداري از انجام كارهاي ديگران، آن ها را ناراحت مي كند.
3. «خشم همراه با سوءظن» يا فرافكني خشم خود به ديگران; چنان كه گويا مطمئن است ديگران نسبت به او عصباني اند.
4. «خشم ناگهاني» كه مثل تندباد شبانه است; قبل از وقوع، بايد به نشانه هاي آن توجه كرد.
5. «خشم همراه با شرم» كه معمولا با كاهش عزّت نفس همراه است; چون هر قدر احساس افراد نسبت به خويشتن بدتر باشد، در مقابل نقد، حسّاسيت بيشتري دارند.
6. «خشم عمدي» كه براي ترساندن ديگران به كار مي رود.
7. «خشم اعتيادي» كه در اثر احساسات شديد خشم، شخص دچار شعف مي شود.
8. «خشم عادي» كه براي سال ها دوام دارد و فرد خودش نيز نمي داند چرا خشمگين است.
9. «خشم اخلاقي» كه فرد باور كرده حق به جانب اوست و طرف مقابل خطا كار و بد است، به همين دليل، او خشم خود را توجيه مي كند.
10. «خشم از خود» كه شخص خود را به خاطر نقص ها و نقاط ضعف تحقير مي كند. او در گذشته زندگي مي كند، نمي تواند از زندگي لذت ببرد.» 21
بي ترديد، دانستن اين شقوق ما را در تحليل و كالبدشكافي و سرانجام، اداره خشممان كمك مي كند.
علل برانگيزاننده خشم
از جمله عواملي كه مي تواند ما را در مديريت خشم و استفاده بهينه از آن كمك كند، توجه به علل آن است. علل تحريك كننده خشم متعددند، اما كاملا از هم جدا نيستند، بلكه با هم تعامل و همپوشي دارد. برخي از اين علل عبارتند از:
1. شناختي، شامل خطاهاي شناختي و افكار معيوب 22 (بايدهاي الزام آور، فاجعه سازي از رويدادها و توقّع هاي افراطي از خود، خدا، ديگران و هستي);
2. علل رفتاري; مانند: حمله جسماني 23 يا حمله كلامي 24 مستقيم و غيرمستقيم; 25
3. اخلاقي; مانند: كبر، حسد، عجب، مجادله، عيب جويي، استهزا، مخالفت، مكر و حيله، و حرص و طمع; 26
4. روان شناختي; مانند: احساس طرد شدن، ناكامي، پيش بيني ناكامي، احساس گناه، حسادت، غم، اضطراب، احساس حقارت و استرس; 27
5. اجتماعي; مانند بي عدالتي، فريب كاري، 28 روابط جريحه دار گذشته و يادگيري;
6. اقتصادي; مانند تورم;
7. طبيعي; مانند گرما، شكستن نوك مداد در حال نوشتن;
8. وسوسه شيطان، نفس و انسان هاي شيطان صفت; 29
9. فيزيولوژيكي; مانند مجروح شدن، خستگي، عدم تعادل هورمون ها 30 (خانم ها در دوران قاعدگي);
10. شخصيتي: افراد زودرنج حساسيت بالاتري دارند (اينجا بايد حساسيت درمان شود تا خشم برطرف شود.)
ناگفته نماند كه اين عوامل مي توانند منجر به خشم سالم يا ناسالم گردند. خشم سالم و بهنجار، وقتي رخ مي دهد كه:
1. يك تهديد واقعي وجود داشته باشد;
2. ميزان خشم متناسب با تهديد باشد;
3. اقدامات بعدي به شكل مؤثري از شدت تهديد بكاهند و به ما كمتر آسيب برسانند.
خشم نامتناسب و ناهنجار عكس موارد مزبور است.
فعاليت مكرّر خشم ناسالم نشان دهنده اختلال روان شناختي است. بنجامين فرانكلين مي گويد: خشم هرگز بدون دليل نبوده، اما اين دليل به ندرت موجّه و مورد قبول است. 31
طبق نظر روان شناساني همچون بك و اليس، همه عوامل ياد شده مؤثرند، اما اين بدان منظور نيست كه عواطف و احساسات ما از كنترلمان خارجند; چون شما مي توانيد احساسات خود را تغيير دهيد. آن ها معتقدند: ريشه همه ناراحتي ها و آشفتگي ها در افكار غيرمعقول است كه همگي تقريباً يادگرفتني و اكتسابي اند. آلبرت اليس ( AlbertEllis) در كارهاي درمانگري خود، جمله معروف فيلسوف رواقي اپيكتتوس را شعار خود قرار داده است: «اين چيزها نيستند كه انسان را ناراحت مي كنند، بلكه اين نگرش و طرز تفكر (غيرمعقول) انسان در مورد چيزهاست كه او را ناراحت مي كند.» 32
رويدادها ßافكار و باورهاي غيرمنطقي (بر اساس خطاهاي شناختي و تجارب منفي)ß رفتار، افكار و هيجان هاي منفي و غيرعاقلانه
راه‌هاي ابراز خشم
شيوه هاي ابراز خشم در افراد با هم فرق دارند. دانستن و تأمّل در شيوه هاي ابراز خشم مي تواند ما را در بازشناسي خشم خود و ديگران كمك كند تا واقع بينانه تر به اداره آن بپردازيم. در ذيل، اين شيوه ها ذكر مي شوند.
1. واپس راني و سركوب: خشم در اينجا به ناخودآگاه فرستاده مي شود.
2. جابه جايي: خشم به شيء يا فردي كه عامل اصلي خشم نيست منتقل مي شود; مثلا، كارمندي كه از دست رئيس خود عصباني است، به اشيا لگد مي زند يا خشم خود را سر همسر و فرزندان خود خالي مي كند.
3. گريستن و خنديدن: خشمي كه تخليه هيجاني و كلامي نشده است به شكل گريه ظاهر مي شود. ممكن است اين خشم با ابراز كلامي نيز همراه باشد. البته گاهي نيز خشم با شوخي، كنايه و جوك ابراز مي گردد و فرد به باد استهزا گرفته مي شود.
4. واكنش افراطي: فرد نسبت به عمل فرد مقابل واكنش بيش از حد نشان مي دهد كه با كرده فرد تناسب ندارد.
5. رويارويي مثبت: پاسخ مستقيم، صريح و قاطع فرد نسبت به عامل خشم و بيان احساس و دلايل برانگيخته شدن خشم خود.
6. پاسخ انفعالي: فرد خشم خود را به طور واضح و مستقيم ابراز نمي كند كه اين قسم در انواع گوناگوني ظاهر مي شود:
الف) خشونت انفعالي: در حضور دوست اعتراض نمي كند، اما در غيابش اقدام به تخريب اموال او و... مي كند.
ب) رفتار مخفيانه: غيبت، ناسزاگويي زيرلب، سكوت، پرهيز از تماس چشمي، تحقير، شكايت، فريب كاري و سخن چيني از اين قبيل اند.
ج) بازي دادن: در اينجا، فرد به تخريب روابط، تمارض و تحريك ديگران به اعمال خشونت و كنار كشيدن مي پردازد.
د) از خود گذشتگي: فرد به كمك فراوان طرف مقابل مي پردازد، اما از او كمكي نمي پذيرد.
هـ.) رفتارهاي وسواسگرانه: اعتياد، تعصّب، انتقادجويي و سرزنش از اين قبيل اند. 33
7. انكار: بسيار ديده شده كه افراد عصباني منكر عصبانيت خود هستند. اين واكنش گرچه به ظاهر خبر از تعادل عاطفي فرد در قبال ديگران مي دهد، اما معرّف حقيقت نيست.
8. انفجار مستقيم (خشم فعّال): انفجار خشم در اين حالت همانند آتشفشاني است كه مواد مذاب آن جز ويراني اطراف خود، ثمر ديگري ندارد. 34
9. فرافكني: در اينجا، فرد مرتب خشم خود را به ديگران نسبت مي دهد و ديگران را خشمگين مي شمارد.
در مجموع، مي توان گفت: ابرازخشم ازچندوجه خارج نيست:
الف. درون ريزي و سركوب: اين امر منشأ بيماري هاي گوناگون رواني مثل افسردگي و روان تني (زخم معده و مانند آن) مي شود و در درازمدت مي تواند به كينه و تلخي عميقي منجر شود كه نگرش فرد را نسبت به خود و محيطش با طرز فكر منفي اش تحت تأثير قرار مي دهد.
ب. خالي كردن به سر ديگران (مستقيم و غيرمستقيم): اين كار موجب صدمات بدني و روحي و خدشه دار شدن روابط بين فردي مي گردد.
ج. پذيرش، كنترل و جهت دادن مثبت به خشم: با اين كار، اين انرژي عظيم را مهار مي كنيم و در پيشبرد اهداف سازنده از آن سود مي بريم. 35
بهترين برخورد با خشم
برخورد عاقلانه با خشم، ما را در بهبودسازي روابط بين فردي (حل تنش هاي روابط زناشويي، تربيتي، شغلي و مانند آن) و سلامت جسماني و رواني و رسيدن به اهداف كمك مي كند. بنابراين، ياد گرفتن آن به شكل آموزش رسمي توصيه مي شود اما به طور خلاصه برخورد مناسب با خشم در قالب مراحلي انجام مي شود:
الف. پذيرش: اين نقطه آغاز برخورد مثبت با خشم است. منظور از «پذيرش» آن است كه در وهله اول، واقعيت وجود خشم را در خود رد نكنيم.
ب. تمديد خشم: پس از پذيرش عصبانيت خود، بايد به خشم قدري زمان بدهيم. اين عمل همچون سرد كردن ماشيني است كه تازه جوش آورده است، راه هاي پايين آوردن تدريجي نقطه جوش خشم در اشخاص متفاوتند. برخي استحمام مي كنند، عده اي پياده روي مي كنند، برخي ديگر فعاليت بدني انجام مي دهند. به عبارت ديگر، اين مرحله ما را آماده ارزيابي صحيح از خشم خود مي كند.
ج. ابراز خشم: پس از پايين آمدن قابل توجه نقطه جوش و ارزيابي علل خشم، بايد ناراحتي خود را با شخصي كه از او عصباني شده ايم در ميان بگذاريم. پايين آمدن سطح خشم به ما كمك مي كند ضمن ابراز ناراحتي، به سخنان شخص ديگر گوش دهيم و به عبارت ديگر، تفسير او را نيز از وقايع دريابيم. (ناراحتي بايد در فضايي همراه با احترام بيان شود.)
د. ارزيابي خشم: در اين مرحله، ما به بررسي علل خشم و ريشه هاي خشم خود مي پردازيم; خوب است كه از خود بپرسيم: چرا عصباني شدم؟ آيا زود نتيجه گيري نمي كنم؟ آيا درگير قضاوت عجولانه نشده ام؟ آيا انتظارات معقولي (از خود، ديگران، جهان و خدا) دارم؟ آيا چيزي در من وجود دارد كه حس ترس و حقارت مرا بالا مي برد و در نتيجه، مرا خشمگين مي كند. به عبارت ديگر، آيا نقطه آغاز خشم من ديگري است، يا مسايل دروني خودم؟ 36
روش برخورد با سوءتفاهم ديگران
در برخورد با ديگران، «جنگ و گريز» ساده ترين و متداول ترين شيوه پاسخ گويي ـ نه مفيدترين و كارآمدترين ـ در مشكلات است; چون اين شيوه فطري و موافق با ساز و كارهاي عصبي و زيست شناختي است. اين پاسخ و هيجانِ همخوان با آن تحت تأثير عواملي همچون تجارب گذشته فرد، وضعيت محيطي، مشوّق ها و عوامل بيروني برانگيزاننده و پيامدهاي مثبت و منفي است. بر همين اساس، ممكن است هيجان ها و رفتارهاي فطري همخوان با نظام جنگ و گريز در ذهن سركوب شوند و در اثر يادگيري، به هيجان ها و رفتارهاي ديگر همانند افسردگي، كمك گرفتن از ديگران و استفاده از مواد مخدّر تبديل شوند. 37 اما جنگ و گريز سازنده ترين شيوه هم نيست. اين شيوه براي حملات ناگهاني ديگران و حيوانات سازنده است، اما در روابط بين فردي روزانه كارساز نيست. جنگ و گريز مشكل را لحظه اي حل مي كند و مشكل پس از آن همچنان باقي مي ماند. در مسائل خانواده، روابط دوستانه و مسائل تربيتي، موجب دوسوگرايي مي شود; چون در اين مواقع، ما به افراد مورد نزاع خود، علاقه و احساس مثبت داريم. اگر عصباني شويم و خشم خود را سر آن ها خالي كنيم در واقع به كسي كه به نوعي مورد علاقه ماست حمله و رابطه خود را با او مخدوش كرده ايم. از سوي ديگر، اگر عصبانيت خود را فرو بريم اين علاقه موجب سركوبي خشم و در نتيجه، به هم خوردن تعادل جسمي و حل نشدن مشكل (بروز اختلالات هيجاني و رفتاري) مي گردد. 38
«قاطعيت» مناسب ترين الگوي روابط بين شخصي از ميان پرخاشگري، سلطه گري و كم رويي است. يك برخورد قاطع داراي ويژگي هايي از قبيل برقراري روابط صادقانه، صريح و همراه با احترام متقابل است. تنها قاطعيت مي تواند ارتباطات را سازنده كند و روابط و نزاع ها را به حالت بُرد ـ بُرد (رضايت طرفين) تبديل كند.
در اينجا، صداقت، كه هماهنگي بين رفتار آشكار با فكر و احساس دروني است، هسته اصلي قاطعيت به شمار مي رود. ناگفته نماند كه روش هاي مؤثر گفتوگو به دلايل ذيل اهميت مي يابند و به همين خاطر نيازمند آموزش نظام مند مي باشد: 1. ارتباط تنگاتنگ با شغل; 2. اختلالات رواني; 3. موفقيت فرد در زندگي; 4. ارتباط با خود كه خود زيربناي ارتباطات ديگر است. 39
يك شبهه يك جواب
طبق نظريه روان تحليلگري، خشم اگر فرو برده شود، موجب نفرت و خشم به خويشتن و افسردگي مي گردد و اين با «كظم غيظ»، كه به عنوان يكي از برجسته ترين صفات پرهيزگاران در آموزه هاي ديني مطرح شده است، تعارض آشكار دارد.
جواب: استاد شهيد مطهري مي فرمايد: «غيظي كه انسان پيدا مي كند درست حالت عقده اي را دارد كه در انسان پيدا مي شود. حل كردن اين عقده را "كظم" گويند; مثل غده سرطان كه وقتي آن را زير برق مي گذارند آب مي شود. از نظر روحي، كظم غيظ اين است كه انسان كاري بكند كه نه تنها اثري بر غيظ خودش مترتب نكند، بلكه آن عقده و كينه كه در قلبش وجود دارد، حل شود و مثل يخي كه آب مي شود، آب شود.» 40
كظم غيظ در چارچوب معارف و جهان بيني ديني براي افراد متعهد هيچ مشكلي در روابط بين فردي و درون فردي ايجاد نمي كند; چون موجب پاك شدن مسئله مي شود، نه درون ريزي خشم. مؤمن طبق آموزه هاي دين اسلام، موظّف است از خطاهاي مردم درگذرد; با آن ها مدارا كند; صبور باشد; نقدپذير و نصيحت شنو باشد; به گفتار مردم گوش كند و به نيكوترين آن ها ترتيب اثر دهد; در برخوردهاي اجتماعي و نزاع ها اهل گذشت و تغافل باشد; از بگو مگو، مجادله، كينه و برخورد فيزيكي اجتناب كند; و با مردم به شكل پسنديده سخن بگويد، مؤمن در همه شرايط، حضور خداوند را احساس مي كند; مي داند كه به خاطر گذشت ها و تحمّل هايش مأجور است و طبق وعده الهي و احاديث زياد، فرو بردن غضبش باعث عزّت، امنيت و آرامش روح و روان او مي گردد و او را محبوب ديگران مي سازد و براي رسيدن به اين منظور، دعا مي كند.
امام سجّاد(عليه السلام) در دعاي «مكارم الاخلاق» مي فرمايد: «و حَلِّني بحليةِ الصالحينَ و اَلْبِسني زينةَ المتقينَ في بسطِ العدلِ و كظمِ الغيظِ و اطفاء النائرة...»; 41 خدايا! مرا به زيور صفات خوب نيكوكاران آراسته كن و لباس زيباي پرهيزگاران را به من بپوشان تا به گسترش عدل و فرو بردن خشم خود و اصلاح ميان مردم پس از آتش غيظ بپردازم.
كسي كه به پايگاه مستحكم و امن الهي اعتقاد دارد در همه شرايط به او توكّل و اعتماد مي كند و مي داند كه ياد، ذكر و اعتماد عملي به او منشأ آرامش است و از او مي خواهد و دعا مي كند كه او را در تحقيق اين صفت (كظم غيظ) و برخورد منطقي و عاقلانه كمك كند تا از افراط و تفريط (پرخاشگري، سلطه گري و كم رويي) دوري كند و به اعتدال و برخورد قاطع و سازنده، كه همراه با صراحت، احترام متقابل و صداقت (هماهنگي گفتار و اعمال با فكر و احساس) است، برسد. 42
در تحليل روان شناختي آيه شريفه (وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الُْمحْسِنِينَ) (آل عمران: 134) اين شيوه سازنده مشهود است. افراد پرهيزگار در روابط اجتماعي و روزانه خود، با سه شيوه خشم خود را برطرف و محو مي سازند:
اول. به خشم خود ترتيب اثر نمي دهند و عجولانه و سريع آن را ابراز نمي كنند.
دوم. به خاطر خداوند، از لغزش ديگران مي گذرند و آن لغزش را به طور كلي ناديده مي گيرند.
آيه شريفه نيز از كلمه «عفو» استفاده كرده است، نه «غفران»: (وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ.) «عفو» به معناي محو اثر يك امر به طور كلي است، اما «غفران» اشاره به ستر و پوشش روي چيزي با بقاي اصل آن است. 43 پرهيزگاران با عفو، قلب خود را از هر كدورت و كينه اي مي شويند و در آخر، به «احسان» (كلامي و غيركلامي) فرد مقابل مي پردازند.
اين امر باعث رفع كدورت ها و خشم فرد مقابل مي شود و روابط محترمانه متقابل را تشديد مي كند تا با قلبي سرشار از صميميت و صفا به زندگي خود ادامه دهند. مؤمن مي داند كه اين كار مورد رضاي خداست و با اين احسان گفتاري و رفتاري، محبوب و معشوق حضرت حق قرار مي گيرد; (وَاللّهُ يُحِبُّ الُْمحْسِنِينَ)
اين شيوه يكي از مصاديق «قاطعيت» است كه سازنده ترين الگوي ارتباط مؤثر مي باشد. بنابراين، در كظم غيظ، مسئله خشم بكلي منتفي مي شود و چيزي باقي نمي ماند تا به لايه هاي تحتاني روان برود و موجب افسردگي گردد. در سيره ائمّه اطهار(عليهم السلام)آمده است كه ايشان هنگام خشم، آيه مذكور را پيوسته تكرار مي كردند تغيير وضعيت مي دادند، بدي را به نيكي پاسخ مي دادند، محل را ترك مي كردند، براي آن فرد دعا مي كردند و... اين كارها باعث ارزيابي مجدّد و وقفه بين چرخه غضب مي شود و روابط به سرانجامي خوب ختم مي گردد.
خشم مقدّس (غيرت ديني)
«مديريت خشم» به معناي ناديده گرفتن خشم به طور كلي نيست، هرگاه عده اي قصد هتك حرمت، تجاوز به ارزش ها، عِرض و ناموس، استثمار و حق كشي داشته باشند و در صدد اشاعه فحشا و منكر برآيند در درجه اول، بايد با شيوه «قاطعيت» يعني برقراري روابط صادقانه، صريح و همراه با احترام متقابل و دعوت به كارهاي مثبت و معروف، با آن ها رفتار نمود. اما اگر اين كار نتيجه بخش نبود، بايد از ارزش هاي خود با چنگ و دندان 44 دفاع كرد. قرآن شريف درباره صفات مؤمنان مي فرمايد: آن ها اهل گفتوگوي مسالمت آميزند، به همديگر محبت و احسان مي كنند و با هم مهربانند و در مقابل كفّار، به شديدترين وجه مي ايستند: (أَشِدَّاء عَلَي الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ.) (فتح: 29)
خشم مقدّس نبايد حل شود، بلكه بايد مهار گردد و در وقت مخصوص با عاقبت انديشي، تفكر و شيوه عاقلانه و مشورت و تجهيز قوا بر سر دشمن سركش فرود آيد. نبايد در آن شتاب زده و عجول بود; چرا كه «خشم عجولانه» پشتوانه شناختي و فكري ندارد; زيرا در حالت خشم كنترل مغز كمتر است و منطق استدلال در كار نيست. 45 در اين صورت، اگر زمينه بروز خشم به شكل منطقي پيش نيايد و سلطه دشمن به خاطر عدّه و عُده بيش از ما باشد، اين خشم باعث افسردگي، ركود و بي نشاطي نمي شود; چرا كه اولا، طبق وظيفه ديني خود عمل كرده ايم; ثانياً، رضايت خدا و آرامش دهي او در كار است; ثالثاً، احساس تهديد در مقابل باورهاي ايثار، دفاع مقدّس و شهادت رنگ مي بازد. پس اين خشم نهفته به ما آسيب نمي زند، بلكه به شكل كينه و بغض مقدّس درمي آيد كه خود داراي ارزش است و انسان به خاطر آن اجر و پاداش دنيوي و اخروي مي برد و احساس ارزشمندي مهم تري، همچون شجاعت، اعتماد به نفس و مورد تأييد حق بودن بر استقامت او مي افزايد تا آنجا كه شعار جهاد اسلامي ما مي شود: «بكشيم يا كشته شويم پيروزيم.»
در پژوهش وينك (Wink) و ديلون (Dillon) به اثبات رسيد كه ديانت پيشگي (در سختي ها و راحتي ها) باعث شور و شوق زندگي، رضايت خاطر از روابط بين فردي و فعاليت هاي اجتماعي مي شود و دين داري با بهزيستي و سازگاري گره خورده است و فوايد روان شناختي تديّن در دوران سختي و مصيبت، طبق بررسي هاي متعدد آشكار است. 46 بنابراين، در زماني كه ما از نظر ظاهر قدرت مقابله نيز نداريم، چون پاي بند به اصول و ارزش هاي ديني خود هستيم، همواره از نشاط روحي برخورداريم و خشم و كينه مقدّس به استقامت و سلامت روان ما كمك مي كند. رنج و خشم اگر رنگ جهان بيني مقدّس به خود بگيرد نه تنها باعث افسردگي و ناكامي نمي گردد بلكه خود كمك مي كند تا زندگي معنا پيدا كند و اين امر يادآور زندگي دكتر ويكتور فرانكل است همو كه پس از آزادي از سخت ترين شكنجه ها و زندان ها روش درماني معني درماني را بنا نهاد.
فنون مديريت خشم
فنون مديريت خشم در سطوح گوناگون رفتاري، شناختي و روابط بين فردي مطرحند. اين فنون با توجه به شرايط و مقتضاي حال به كار برده مي شوند با هم ارتباط و تعامل دارند و براي حفظ بهداشت رواني و جسماني به كار مي روند. به عبارت ديگر، برخي از اين فنون در جهت پيش گيري و برخي در جهت درمان و تعدادي از آن ها نيز براي بازتواني (توان بخشي) فرد مبتلا به اختلال خشم به كار مي روند.
الف. فنون شناختي
1. زير سؤال بردن باوري غلط: با زير سؤال بردن اعتقاد و اطمينان راسخ خود براي ابراز خشم، موجب تضعيف آن مي شويم. هر قدر بيشتر راجع به چيزي كه ما را خشمگين ساخته است فكر كنيم، دلايل قانع كننده تري براي خشمگين بودن به دست مي آوريم. 47 هر قدر سريع تر وارد چرخه خشم شويم و آن را زير سؤال ببريم، تأثير آن بيشتر خواهد بود. آگاهي از خطاهاي شناختي نيز به ما كمك مي كند تا با دقت، باورها و عقايدمان را درباره خود، ديگران و جهان تحليل و بررسي كنيم و خشم غيرعقلاني خود را مهار نماييم. برخي از اين خطاهاي شناختي و تعميم هاي مبالغه آميز 48 به قرار ذيل مي باشند:
الف) انديشه هاي بايددار: 49 اين باورها با كلماتي همچون «بايد» و «نمي توانم» به كار مي روند; مانند: «بايد همه به من احترام بگذارند.» به جاي آن، بهتر است از كلمات «دوست دارم» و «مي خواهم» استفاده كنيم.
ب) تفكر همه يا هيچ: 50 اغلب با قواعد بايددار همراه است; مانند «مردم بايد به من احترام بگذارند، در غير اين صورت، من هيچ محبوبيت و مقبوليتي ندارم.» باور كنيم كه مردم نيز مثل ما ممكن است خطا كنند.
ج) نتيجه گيري شتاب زده: اين عمل خود بر اساس «ذهن خواني» 51 و «پيش بيني منفي» 52 انجام مي شود و به همين دليل، از واقع بيني به دور است.
د) برچسب زدن: صورت حاد تفكر «همه يا هيچ» است; مانند: «من نبايد در كارهاي مهم شكست بخورم و حالا كه چنين شده، من ناتوان هستم» يا «او نبايد به من چنين مي گفت; حالا كه چنين گفته پس من بدبختم.»
هـ.) شخصي سازي: شخص خود را مسئول حادثه اي مي داند كه به هيچ وجه در كنترل او نبوده است.
و) درشت نمايي;
ز) بي توجهي به موارد مثبت;
ح) تمركز بر موارد منفي;
ط) كمال نگري: مانند اينكه شخصي مي گويد «بايد در هر كاري كاملا موفق باشم.» 53
2. توجه به تظاهرات فيزيولوژي خشم: آگاهي از تظاهرات فيزيولوژي خشم به ما كمك مي كند كه هيجان خشم خود را بهتر بشناسيم و منكر آن نشويم و علاوه بر آن، درصدد برآييم با پرسوجو از اطرافيان، درباره خشم خود و زمان بروز آن اطلاعاتي كسب كنيم تا با اين خودآگاهي، راحت تر خشم خود را اداره كنيم، (يادمان نرود كه شناخت به ما قدرت كنترل مي دهد.)
3. اسناد مجدد: 54 به جاي تمركز بر مسئله، كه در آن احساس خشم ايجاد مي كند، بايد بر راه حل آن تمركز كنيم تا از بن بست مسئله مداري خارج شويم. 55
4. تحليل هزينه و منفعت: نفع دنيوي و اخروي مهار خشم و ضررهاي دنيوي و اخروي ابراز انفجاري خشم و يا سركوب خشم را فهرست كنيم. توجه به پيامدهاي آن مي تواند كمك خوبي براي مهار آن باشد. فوايد آن مثل حفظ بهداشت رواني، مقبوليت اجتماعي، عدم ندامت، و آسيب جسماني و ضررهاي آن مثل طرد شدن، آسيب زدن به خود و ديگران است. 56 علماي اخلاق نيز در شيوه درمان علمي اين صفت گفته اند: بهتر است با آفات و شرور اين صفت آشنا شويم و در احاديث مربوط به خشم و كظم غيظ تأمّل كنيم. براي نمونه به موارد ذيل توجه كنيد:
الف) مضرّات; مانند: غضب كليد فتنه هاست و باعث ظاهر شدن عيوب صاحبش مي گردد; انسان را به شر نزديك و از خير و نيكي دور مي كند. اول غضب جنون، و آخر آن پشيماني است. غضب خِرَد را فاسد مي كند.
ب) منافع; مانند: هر كس كظم غيظ كند در حالي كه مي توانست آن را ابراز كند، خداوند قلب او را در دنيا و آخرت از امن و ايمان پر مي كند. كسي كه خشم خود را فرو ببرد خداوند عيب هايش را مي پوشاند. قوي ترين مردم كسي است كه به واسطه حلم و صبر، غضبش را مهار كند. 57 انسان چون فطرتاً دنبال جلب منفعت و دفع ضرر است، انگيزه بهتري با اين روش براي مهار خشم پيدا مي كند.
5. ريزش فكر: 58 در مشكلات و اختلافات اجتماعي، بايد متوجه باشيم كه با روش هاي گوناگون مي توانيم از پس مشكل برآييم. بايد با تحريف هاي شناختي پنجه درافكنيم و سالم ترين، سازنده ترين و پرمنفعت ترين راه را انتخاب كنيم و توجه داشته باشيم پاسخ هاي جنگ و گريز اگر چه فطري اند، اما چون مقطعي مسئله را حل مي كند، مشكلات ارتباطي ديگري به وجود مي آورند.
6. التزام به صفات اضداد: براي اينكه بتوانيم يك صفت و رفتار را خاموش كنيم و يا از بروز آن جلوگيري كنيم، مي توانيم نقطه مقابل آن را تقويت كنيم. در علم اخلاق، توصيه شده است با التزام مستمر به انجام اضداد اين صفت (كظم غيظ، صبر، حلم و عدم شتاب) و درمان خودخواهي، ريشه همه صفات بد، از بروز اين صفت پيش گيري كنيم. نيز بيان شده است كه برخي از صفات همچون تكبّر، عجب، شوخي زياد، استهزا، خواري، عيب جويي، لجاجت، مجادله، مخالفت، مكر و حيله، حرص به مال و جاه مي توانند خشم را برانگيزانند; كه در اين موارد نيز توصيه شده است به ضررهاي دنيوي و اخروي آن توجه كنيم و با عمل به اضداد اين صفات و ريشه كن كردن مادر همه رذايل (خودخواهي منفي) آن را محو كنيم. 59
ب. فنون رفتاري
فنون رفتاري بر اين فرض بنيادي بنا شده اند كه رفتارها عمدتاً حاصل يادگيري اند. بنابراين، مي توان آن ها را از ياد برد و يا رفتار مطلوب جايگزين آن ها كرد:
1. پاداش يا جريمه پاسخ: در اين فن، ما به رفتارهاي مطلوب خود پاداش مي دهيم و رفتارهاي نامطلوب و خشمگين خود را جريمه مي كنيم. در زندگي برخي از علما آمده است كه آن ها براي حذف يك صفت بد، گاهي به جريمه خود مي پرداختند; مثلا، هر گاه مرتكب خشم نامعقول مي شدند روزه مي گرفتند. از فن «قرارداد مشروط» نيز مي توان كمك گرفت; 60 مثلا، مبلغي به كسي بدهيم و به او بگوييم: در صورت بروز اين صفت از من، فلان مبلغ را انفاق كن.
2. مهار محرّك ها: خشم ممكن است به خاطر محرّك هاي فعلي مثل گرسنگي و خستگي ايجاد شود كه براي درمان آن بايد اين محرّك هاي مزاحم را برطرف ساخت. 61 البته گاهي محرّك ها وسوسه نفس، شيطان و دوستان شيطان صفت هستند كه بايد با غفلت زدايي و مراقبت و گفتن اذكاري مثل «اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم»، «لااله الا لله»، خواندن سوره هاي ناس و فلق و گفتن «اَعوذُ بك مِن وسوسةِ النفس» و خواندن دو ركعت نماز و پناه بردن به خدا از آن ها خلاصي پيدا كرد. از سوي ديگر، مي توانيم از محرّك ها و مشوّق هاي مفيد مثل همنشيني با افراد صبور و حليم اين صفت را در خود ايجاد كنيم. 62
3. تغيير محيطي و وضعيت: گاه محيط و محل توقف ما منبع استرس و محرّك خشم است كه بايد از آنجا دور شويم 63 تا از خشم حاصل از آن نجات يابيم. در كتب اخلاقي، از ائمّه اطهار(عليهم السلام)احاديثي نقل شده اند كه اشاره دارند به اينكه هنگام غضب، بايد از محل غضب خارج شد و تغيير حال داد; اگر شخصي ايستاده است بنشيند، و اگر نشسته است به پهلو روي زمين دراز بكشد و اگر باز آرامش نيافت آب سرد به صورت خود بزند و يا وضو بگيرد. امام باقر(عليه السلام)مي فرمايند: «اِنَّ الرجلَ لَيغضبُ فما يرضي ابداً حتّي يَدخلَ النارَ فايُّما رجل غضبَ علي قوم و هو قائمٌ فَليجلسْ مِن فوره ذلك، فانّه سَيذهبُ عَنهُ رجزُالشيطانُ.» 64
4. مطالعه زندگي افراد صبور و شيوه رفتار آن ها: 65 مسلّماً جهان بيني الهي قوي انسان را در برابر سختي ها مقاوم مي كند و اين همان چيزي است كه افراد صبور و حليم به آن مجهّزند. مطالعه زندگي اين بزرگان به تدريج به باورها، گفتار، رفتار و هيجان هاي ما جهت مثبت مي دهد.
ج. فنون بين فردي
همان گونه كه پيشتر اشاره شد، بهترين الگوي ارتباطي مؤثر و سازنده «قاطعيت» است. در قاطعيت چون زيربناي آن برقراري روابط صادقانه و صراحت همراه با احترام متقابل است. طرفين بحث راضي مي شوند و قضيه به حالت بُرد ـ بُرد تمام مي شود.
1. ايفاي نقش: پيش از اينكه در موضع خشم قرار بگيريم، صحنه را تجسّم ذهني كنيم و رفتارها و بحث هاي احتمالي را به طور زنده اجرا كنيم تا آمادگي روبه رو شدن با شرايط را داشته باشيم و بهترين شيوه برخورد را از بين شيوه هاي ممكن انتخاب كنيم. 66 در اين زمينه، مي توانيم از فن «صندلي خالي» كمك بگيريم. 67
2. همانندسازي: در روابط بين فردي افراد قاطع دقت كنيم و نكات مثبت رفتاري و عاطفي آن ها را بياموزيم و همانندسازي كنيم. از جمله اصولي كه مي توانيم از آن ها استفاده كنيم، اصل «تظاهر مثبت، نه ريايي، و شبيه سازي» است. در روايات آمده است: اگر مي خواهيد راضي، صبور و يا حليم و بردبار باشيد، خودتان را به اين حالات درآوريد; چون فردي كه به قومي تشبّه
پيدا مي كند احتمال زياد دارد كه يكي از همان افراد گردد. امام علي(عليه السلام) مي فرمايند: «اِن لم تكن حليماً فَتَحلَّم فاِنَّه قلَّ من تَشَبَّه بقوم الاّ اَوْشَكَ اَن يكونَ مِنهم.» 68 ويليام جيمز نيز در اين باره چنين مي گويد: هرگاه خواستيد احساس خاصي را در خودتان پديدار سازيد، كاري كنيد كه اگر آن احساس طبعاً به شما دست مي داد خود به خود آن كار را مي كرديد. 69
3. نقدپذيري: به خود بقبولانيم كه اشتباه كردن مساوي با آدم بد بودن نيست. اغلب ما انسان ها عموماً يك معادله غلط در ذهنمان حك شده و آن اينكه اشتباه كردن مساوي است با آدم بد بودن، و آدم بد نيز مطرود است. بايد اين معادله را به نامعادله تبديل كنيم. ما نيز مثل بقيه انسان ها ممكن است خطايي داشته باشيم، ولي عيب داشتن ما مساوي با معيوب بودن كل شخصيتمان نيست. پس به استقبال نقد برويم و با پرسيدن از طرف مقابل، سعي كنيم با صفات منفي خود بيشتر آشنا شويم و پس از خودشناسي، از صفات مثبتمان براي برطرف كردن آن عيب كمك بگيريم. در ضمن، به ياد داشته باشيم كه از نقد و انتقاد نرنجيم. چون اغلب انسان ها عادت كرده اند خواسته خود را با درست يا نادرست هاي اخلاقي، جملات آمرانه و يا انتقاد بيان كنند. البته اگر كسي قصد سلطه گري و آزار ما را دارد مي توانيم انتقاد او را با «پاسخ مه آلود» و فنون مشابه آن پاسخ دهيم; يعني به مه تبديل شويد و انتقاد را از خود عبور دهيد (حالت تدافعي نگيريد) و وانمود كنيد مسئله را نفهميده ايد و براي عدم جدال، به صورت كلي و مبهم با اصول انتقاد به صورت اجمالي موافقت كنيد و از جملاتي مثل «شايد اين طور باشد، ممكن است به چنين چيزي منجر شود، بي ربط هم نمي گوييد، شايد حق با شما باشد» استفاده كنيد تا احتمال تكرار انتقاد مغرضانه را در فرد كاهش دهيد. گاهي لازم است در مقابل انتقاد، «ابراز وجود منفي» كنيم; يعني به اشتباه خود اعتراف كنيم با توجه به اينكه بين اشتباه و احترام و مقبوليت رابطه اي وجود ندارد. اشتباه جزو لاينفك زندگي است. پس اشتباه را به عنوان يك اشتباه بپذيريم و در صدد اصلاح برآييم. 70
4. قاطعيت: 71 اين سازنده ترين شيوه در رابطه بين فردي است و هسته آن صداقت (هماهنگي بين رفتار آشكار با فكر و احساس دروني) است; تنها شيوه اي كه در آن دو طرف به رضايت و حالت بُرد ـ بُرد مي رسند 72 و در برخورد با افراد مورد علاقه يا كساني كه نسبت به آن ها احساس مثبتي داريم دچار دوسوگرايي نمي گرديم 73 و شايد به همين دليل است كه در حديثي از امام باقر(عليه السلام) آمده: «انُّما رجل غَضبَ علي ذي رحم فليَدْنُ منه فليَمَسَّهُ فانَّ الرحمَ اذا مُسَّت سَكنَت»; 74 هر گاه فردي از دست اقوام و نزديكان خود خشمگين شد نزد او برود و او را لمس كند تا آرام گردد.
مؤمنان هنگام غضب بر يكي از نزديكان خود، بايد به نيكوترين شيوه برخورد كنند و به او (از نظر عاطفي، كلامي و بدني) نزديك شوند. اين حالت باعث مي شود كه فرد احساس امنيت و آرامش كند. بي ترديد، اين احساس آرامش و محبوبيت موجب مي شود كه او حالت تدافعي و تهاجمي نگيرد و قضيه بدون بگومگو فيصله پيدا كند. بايد به بهترين وجه، مشكل را حل كنيم و از دو سوگرايي سر درنياوريم تا دچار اختلالات هيجاني و رفتاري نشويم.
5. كمك مُصلح: گاهي وجود فرد سوم، كه دلسوز و همدل است، مي تواند از شعلهور شدن آتش خشم جلوگيري كند. به مثال ذيل توجه كنيد: پرويز بر سر مسئله اي با ساسان اختلاف دارد. پرويز كه فردي فحّاش است، به او ناسزا مي گويد. ساسان نمي تواند تحمّل كند و سريع عصباني مي شود. بهزاد دست ساسان را مي گيرد و به گوشه اي مي برد و به او مي گويد: «او تحت فشار روحي است، خودش هم از اين برخورد ناراحت است.» اطلاعات تسكين دهنده بهزاد امكان ارزيابي مجدد به ساسان مي دهد. اين امر باعث كاهش ترشح غدد فوق كليوي مي گردد و به آرامش او كمك مي كند. پس اگر مي بينيم كه در شرايطي نمي توانيم صحيح تصميم بگيريم و عجولانه برخورد مي كنيم، از فرد سومي براي كنترل خشم خود كمك بگيريم. 75
6. مهارت در انتقاد: گاهي خشم هاي ما به خاطر عدم مهارت ما در انتقاد كردن هستند. با يادگيري اين مهارت ها، بايد از بروز آتش جنگ و خشم اجتناب كنيم. (پرهيز از نقد در جمع ـ توجه به نقاط مثبت در ابتداي نقد و ايجاد روحيه پذيرش در طرف مقابل، بيان غيرمستقيم، تكريم شخصيت و عدم بيان نقدهاي پي در پي و فرصت دادن براي اصلاح)
7. شوخي: 76 گاهي شوخي روش خوبي براي حفظ از آتش خشم است; يعني فرد به جاي اينكه در تنش روابط هميشه جدّي باشد، اين بار به جنبه هاي مضحك و خنده دار قضيه و رويداد توجه مي كند. اين كار باعث مي شود كه فرد قدرت بازبيني و تجديدنظر داشته باشد و عجولانه تصميم نگيرد.
8. حفظ جذّابيت بين فردي: بي ترديد، يكي از جذّابيت ها در روابط بين فردي نشاط، بشاشيت و گشاده رويي است. افرادي كه عبوسند و چهره اي درهم دارند از محبوبيت كمتري برخوردارند. به همين دليل، علماي اخلاق با توجه به اين امر، يكي از علاج هايي را كه براي غضب ذكر كرده اند، منعطف كردن توجه فرد به حالت چهره فرد غضبناك است. مي گويند: در چهره افراد غضبناك بنگريد، ببينيد چگونه حالت او از حالت انساني خارج شده و صفات او به درندگان شبيه شده و منفور مردم، حتي نزديكان خود، گشته است. مسلّماً توجه به اين امر كمك خوبي براي ترك اين صفت است; چون مردم از معاشرت با افراد بشّاش، صبور و حليم لذت مي برند و آن ها نزد مردم عزيز و محترمند. 77
9. خوش بيني: فرد خوش بين عميقاً معقتد است كه به رغم مشكلات و سختي هاي موجود بر سر راه زندگي، اوضاع سر و سامان مي گيرند و همه چيز به خوبي و خوشي مي انجامند. سليگمن خوش بيني را روشي مي داند كه مردم بر اساس آن موفقيت ها و شكست هاي خود را توصيف مي كنند. فرد خوش بين (به خود، ديگران و مسائل زندگي) هر شكست را به عنوان پديده اي مي بيند كه قابل تغيير است و معتقد است: بار ديگر مي تواند موفق شود، در حالي كه فرد بدبين به هنگام شكست (در روابط، زندگي و مانند آن) خود را سرزنش مي كند و ناكامي خود را ناشي از برخي خصوصيات شخصي خود مي داند كه غيرقابل تغييرند. به نظر وي، خوش بيني و اميد را مي توان مثل درماندگي و نوميدي آموخت و زيربناي آن «خود اثربخشي» 78 است; يعني فرد بايد باور كند كه به همه ماجراي زندگي خود مسلّط است و مي تواند از عهده مشكلاتي كه بر سر راهش قد علم كرده اند، برآيد. 79
10. مردم حق اشتباه دارند: اين روش در واقع آن روي سكّه يكي از تفكرات غلط و خطاهاي شناختي است; يعني انسان عاقل در روابط اجتماعي خود واقع بين است و حق اشتباه را براي افراد ديگر به رسميت مي شناسد و انتظار معصوم بودن از همه مردم ندارد; همان گونه كه خود وي نيز چنين است.
تغافل، مدارا، پاك سازي افكار غيرمنطقي، اخلاص، عفو و پناه بردن به خدا از شرّ وسوسه ها مي توانند روحيه صبر و حلم و كظم غيظ را در ما تقويت كنند. 80 در مجموع، جهان بيني الهي به ما كمك مي كند ما در خط اعتدال (شجاعت) سير كنيم; نه دچار افراط (سلطه گري، ظلم و تكبّر) شويم و نه دچار تفريط (ترس، بي عرضگي، احساس خود كم بيني).
براي مثال، يكي از اعمال ديني كه مي تواند كارگشا باشد و از شدت غضب بكاهد، اشتغال ذهن به ذكر و ياد خداست. اين امر باعث مي شود كه حواس انسان از محرّك هاي غضب منصرف شود و در مقابل، حضور خداوند را حس كند و در مورد عواقب دنيوي و اخروي غضب و مذمّت هاي آن بيشتر انديشه كند. به همين دليل، برخي از علما اشتغال به ذكر خدا در هنگام غضب را واجب مي دانند. 81
از ديگر اعمال ديني، گذشت و عفو به خاطر خداست. تحمّل بسياري از سختي ها و خشم ها به خاطر رسيدن به مقام مادي و معنوي (كه بالاتر از همه چيز است) راحت است (چون عشق حرم باشد سهل است بيابان ها.)
تنيدگي و خشم
از نشانه ها و تظاهرات روان شناختي و رفتاري پريشاني مي توان به خشم، دشنام دادن، نوسان خلقي، اعمال تكانشي و خصومت اشاره كرد. تنظيم غذا، ورزش، استراحت و تفريح، مراقبت 82 تنفّس عميق، مالش ماهيچه اي، كمك از بيوفيدبك، مديريت زمان و شيوه هاي حمايتي و روابط صميمانه با نزديكان مي توانند كمك هاي خوبي براي تنيدگي زدايي باشند. 83 البته در انجام اين اعمال، بايد زنجيره افكار عصباني كننده و باورهاي غيرمنطقي قطع شوند; چون اين انديشه هاي ناسالم مثل هيمه براي آتش هستند. رعايت اعمال ياد شده به ما آرامش مي دهد و جوشش غدد فوق كليوي (آدرنالين) را تسكين مي بخشد و خشم و تظاهرات آن برطرف مي شود. 84
اعتدال در خشم
در مهار كردن خشم، نبايد يك بعدي نگاه كنيم; همان گونه كه بايد جلوي امواج خروشان و مخرب خشم را بگيريم، وظيفه داريم بي خشمي و ترس را نيز در خود علاج كنيم. غضب اگر در حد تفريط باشد منشأ يك سلسله رذايل، عقب ماندگي ها، نااميدي، افسردگي، بدبيني، احساس كهتري و شكست در زندگي و ناكامي 85 مي شود كه بايد با تنظيم برنامه اي درصدد اصلاح آن برآييم. در اين زمينه، مي توانيم از بسياري از فنون ياد شده و نكات ذيل كمك بگيريم:
1. توجه به فوايد دنيوي و اخروي اعتدال در خشم و تأمّل در آسيب هاي معنوي، مادي، اجتماعي و عاطفي تفريط در اين صفت;
2. مجالست با افراد متعادل و دوري از افراد پست و دون همّت و الگوگيري و همانندسازي از صفات افراد حليم و صبور;
3. ورزش و تقويت نيروهاي جسماني، تعديل در خواب و خوراك;
4. شرطي سازي متقابل; يعني كمك گرفتن از اضداد اين صفات و تمرين مكرّر آن ها تا به شكل ملكه و عادت مثبت درآيند. به ياد داشته باشيم كه عادت يا بدترين ارباب است با بهترين نوكر. پس با عادت مثبت خود را به موفقيت ها نزديك تر سازيم;
5. تمركز در ابعاد مثبت وجودي و استعدادهاي بالفعل و بالقوّه و خاموش كردن صفات جانب تفريط مثل احساس حقارت;
6. توجه به اينكه افراد شجاع، حليم و متعادل محبوب و عزيز و محترمند و افراد سست و كسل نزد مردم خوار و ذليل و بي مقدار (جذّابيت بين فردي);
7. كمك از خودگويي هاي مثبت، تلقين و جملات تأكيدي مثبت و جايگزين كردن آن ها با افكار خود آيند منفي;
8. بازشناسي افكار و خطاهاي شناختي معيوب و اصلاح آن ها;
9. توجه به اينكه صفات بد منجر به افسردگي و خدشه دار شدن روابط بين فردي مي گردند. اين افراد به خاطر افسردگي و عدم قاطعيت، ظلم پذيرند و راحت از حق خود مي گذرند و خشم خود را به درون مي ريزند. خشم انباشته شده باعث بيماري هاي روان تني و نفرت از خود، توجه به ابعاد منفي زندگي و بدبيني و احساس كهتري بيشتر مي گردد. پس در مديريت خشم، بايد آگاه باشيم كه هميشه كشتي مزاج را به سمت اعتدال حركت دهيم و در كنترل آن، از قطب نماي دقيق شرع و عقل كمك بگيريم.
در آخر، توجه به اين نكته لازم است كه مديريت خشم تنها به اداره خشم خود نمي پردازد، مدير خشم حتي بر سازمان خشم ديگران نيز حكومت مي كند تا از بروز خشم ديگران جلوگيري كند; خشمي كه ممكن است باعث طوفان خشم او گردد.
پي‌نوشت‌ها
1 ـ از جمله فوايد هيجان ها، مى توان به كمك براى حفظ بقا، سازگارى بهتر، حفظ تعادل در برابر مقتضيات محيطى و كارايى در فرايند پيشرفت اشاره كرد.
2 ـ على مصباح و ديگران، روان شناسى رشد (1)، تهران، سمت، 1374، ص 429و430.
3 ـ ر.ك: دانيل گلمن، هوش عاطفى، ترجمه حميدرضا بلوچ، تهران، جيحون، 1379، ص 68.
4 ـ برگرفته از: نيما قربانى، جزوه كارگاه هوش هيجانى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(قدس سره)، 1383.
5 . emontional entelligence.
6 ـ دانيل گلمن، پيشين، ص 78ـ79.
7 ـ على اكبر دهخدا، فرهنگ دهخدا.
8 ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، قم، دارالكتب الاسلاميه، 1361، ج 3، ص 97.
9 ـ على اكبر دهخدا، پيشين.
10 ـ آل عمران: 134.
11 ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، پيشين، ص 97.
12 ـ در نهاد انسان، چهار قوّه عاقله (مدرك كليات و حقايق)، شهويه (جالب منافع)، غضبيه (دافع ضررها) و وهميه (مدرك جزئيات) وجود دارند كه انسان و حيوان در سه نيروى اخير با هم مشتركند و فصل مميّز انسان و حيوان نيروى عاقله است. (ر.ك: احمد نراقى، معراج السعاده.) 
13 ـ سيد محمّدعلى جزايرى، دروس اخلاق اسلامى، قم، مديريت حوزه علميه، 1382، ص 13ـ14.
14 ـ نصرت الله پورافكارى، فرهنگ جامع روان شناسى و روان پزشكى، تهران، فرهنگ معاصر، 1380، ج 1، ص 79.
15 ـ هلن انيل، كنترل و مهار خشم، ترجمه اكبر فرشيدنژاد، سينا حكيمان، اصفهان، فرهنگ مردم، 1383، ص 22.
16 ـ على مصباح و ديگران، پيشين، ص 494.
17 ـ محمود ساعتچى، اصول روان شناسى، تهران، اميركبير، 1375، ج 1، ص 443.
18 . WWW.mardoman.com/life/angercontrol.aspx.
19 ـ نيما قربانى، مهندسى رفتار ارتباطى، تهران، سينه سرخ، 1380، ص 22.
20 ـ دانيل گلمن، پيشين.
21 ـ رونالد پاترافرون، غلبه بر خشم، ترجمه مهدى مجرّدزاده كرمانى، تهران، مؤسسه فرهنگى راه بين، 1378، ص 221ـ223.
22 ـ كارول تارويس، روان شناسى خشم، ترجمه احمد تقى پور، چ سوم، تهران، دايره، 1371، ص 98. و نيز:
WWW.mardoman.com.
23 . Physical_assault.
24 . Verbal-attack.
25 ـ الن اُ. راس، روان شناسى شخصيت، ترجمه سياوش جمال فر، چ سوم، تهران، روان، 1378، ص 275.
26 ـ سيد عبدالله شبّر، الاخلاق، ترجمه محمّدرضا جباريان، قم، هجرت، 1383، ص 249.
27 . WWW/mardoman.com/life/angercontrol.aspx.
28 ـ هلن انيل، پيشين، ص 24.
29 ـ حسن عرفان، جزوه موضوعات تحقيقى معارف اسلامى و علوم انسانى، قم، مركز تحقيقات كامپيوترى علوم اسلامى، 1373، ص 29ـ45.
30 30و31ـ پركارى غده تيروئيد و ترشح بيش از حد هورمون تيروكسين منجر به خشم مى شود.
WWW/persianspring.org.
31 ـ دانيل گلمن، پيشين، ص 101.
32 ـ برنز ديويد، از حال بد به حال خوب، ترجمه مهدى قرچه داغى، تهران، پيكان، 1380، اقتباس از فصل اول.
33 . WWW/mardoman.com/life/angercontrol.aspx.
34 . WWW/Persianspring.org.
35 . WWW/mardoman.com/life/angercontrol.aspx.
36 . WWW.persianspring.ong.
37 ـ نيما قربانى، پيشين، ص 26ـ29.
38 ـ همان، ص 29.
39 ـ همان، ص 218ـ219.
40 ـ مرتضى مطهرى، فلسفه اخلاق، چ پانزدهم، قم، صدرا، 1372، ص 28.
41 ـ محمّدتقى فلسفى، شرح و تفسير دعاى مكارم اخلاق، چ سوم، قم، نشر فرهنگ اسلامى، 1373، ج 1، ص 60.
42 ـ توجه داشته باشيد كه كظم غيظ و حلم دو صفت ضد غضبند، اما از نظر رتبه، حلم بالاتر از كاظم غيظ است; چون فرد با حلم خود از ابتدا نمى گذارد لشكر غضب وارد قلمرو او شوند (دفع خشم). اما فرو برنده خشم پس از آنكه خشم آمد، آن را برطرف مى سازد (رفع خشم).
43 ـ ابوهلال العسكرى، معجم الفروق اللغويه، قم، جامعة المدرسين، ص 364.
44 ـ انفال: 60.
45 ـ محمود ساعتچى، پيشين، ص 443.
46 . Allen c. Sherman & Thomas plante, "Conclusions and Future Direction for Reserch of Faith and Health", Faith and Health Psychological Perspectives, ed. by: plante Thomas G. & Allen c. Sherman, (NEW YORK & london: The Guilpord press 2001), pp 381-402. 
47 ـ دانيل گلمن، پيشين، ص 102.
48 ـ ويژگى عمده اين باور آن است كه انسان را از افكار منطقى دور مى كنند، اين افراد با عجله قضاوت مى كنند، انعطاف ناپذير و واقع بين نيستند، مشكلات و تزاحمات جهان را نمى پذيرند، نسبت به خود، ديگران و جهان پرتوقعند. به خاطر افكار معيوبشان، روابطشان خراب است، خود را انسان كاملى مى دانند و براى ديگران حق اشتباه و خطا در نظر نمى گيرند.
49 . Musturbatory.
50 . all or none belief.
51 . Mind reading.
52 . Negative prediction.
53 ـ ديويد برنز، پيشين، ص 21. (اقتباس)
54 . Reattribution.
55 ـ مسعود جان بزرگى، شيوه هاى درمانگرى اضطراب و تنيدگى، تهران، سمت، 1382، ص 306.
56 ـ همان، ص 306.
57 ـ محمّد محمّدى رى شهرى، ميزان الحكمه، قم، دارالحديث، 1416ق، ص 2264ـ2267.
58 . Brain Storm.
59 ـ سيد عبداللّه شبّر، پيشين، ص 250. نيز ر.ك: امام خمينى (ره)، چهل حديث، قم، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (ره)، 1371.
60 ـ همان، ص 290.
61 ـ همان.
62 ـ حسن عرفان، پيشين، ص 108 و 25ـ45. (اقتباس) و نيز ر.ك: شيخ عبّاس قمى، حاشيه مفاتيح الجنان.
63 ـ مسعود جان بزرگى، پيشين، ص 291.
64 ـ امام خمينى، پيشين، ص ص 140.
65 ـ براى مثال، از مالك اشتر الگوگيرى كنيم كه پس از اينكه آن مرد بازارى به او جسارت كرد و آشغالى به سمت او پرتاب كرد. او به سمت مسجد تغيير جهت داد و براى آن فرد دعا كرد (كمك از دعا). در كتاب سيماى فرزانگان آمده است: فردى به خواجه نصيرالدين طوسى نامه نوشت و او را كلب بن كلب خطاب كرد. ايشان پس از قرائت نامه، با كمال خون سردى گفتند: اينكه او مرا سگ خوانده، درست نيست; زيرا كه سگ از جمله چهارپايان و عوعو كنندگان است با پوششى پوشيده از پشم، و ناخن هايش درازند. همچنين مرحوم كاشف الغطا براى فقيرى كه به صورتش آب دهان انداخته بود از نمازگزاران كمك مردمى جمع كرد. نيز ر.ك: تفسير آيه 126 نحل و قصه قدرت كنترل خشم پيامبر(صلى الله عليه وآله)كه او چگونه قاتل عمويش سيدشهدا را با اينكه بدن او را مثله و قطعه قطعه كرده بود، به خاطر خدا بخشيدند، با اينكه تصميم داشتند به جاى حمزه عده اى زياد را به هلاكت برسانند.
66 ـ مسعود جان بزرگى، پيشين، ص 230.
67 ـ ارتوراى جانگسما، راهنماى گام به گام درمان مشكلات روانى بزرگ سالان، ترجمه سيد على كيميايى، مشهد، به نشر، 1381.
68 ـ محمّد محمّدى رى شهرى، پيشين، ج 1، ص 686، به نقل از: نهج البلاغه، حكمت 207.
69 ـ محمّد سبحانى نيا، جوان و آرامش، قم، بوستان كتاب، ص 100.
70 ـ نيما قربانى، پيشين، ص 177ـ182.
71 . Assertiveness.
72 ـ همان، ص 218.
73 ـ يعنى اگر عصبانى شود و خشم خود را سر او خالى كند در واقع به كسى كه به نوعى مورد علاقه شماست حمله نموده و رابطه خود را مخدوش كرده است و اگر به خاطر علاقه به او خشم را سركوب كند، در واقع تعادل جسمى و روحى خود را به هم زده و مشكل نيز حل نشده كه اين خود منشأ بروز اختلالات هيجانى و رفتارى است.
74 ـ امام خمينى، پيشين، ص 140.
75 ـ دانيل گلمن، پيشين، ص 105.
76 . Humer.
77 ـ شيخ عبّاس قمى، خلاصه معراج السعاده، قم، مؤسسه در راه حق، 1370، ص 47ـ48.
78 . Self_efficacy.
79 ـ دانيل گلمن، پيشين، ص 146.
80 ـ مسعود جان بزرگى، پيشين، ص 238.
81 ـ امام خمينى، پيشين، ص 140. (امام خمينى(قدس سره) در اين كتاب، علاج اساسى غضب را در دو چيز مى دانند: 1. درمان حبّ نفس و خودخواهى و مى فرمايند: از اين صفت عشق به مال، قدرت، جاه پديد مى آيد و كسى ديگر حق ندارد مزاحم خواسته هاى نفسانى او گردد، وگرنه او غضبناك مى گردد. 2. درمان باورهاى غلط; چون برخى به اشتباه، غضب را براى خود كمال حساب مى كنند ـ و مى فرمايند: صفت غضب در افرادى كه داراى صفات رذايل هستند بيشتر است; مثلا، بخيل از غير بخيل زودتر غضبناك مى گردد. (ر.ك: همان، ص 141ـ142.)
82 . Meditation.
83 . William A. Howaii Brooks/cole, The Human Services Counsleing Tool box, Four Approch Counselling and Psychotherapy, pp. 271-274, (WWW. Wadsworth.com.)
84 ـ ر.ك: دانيل گلمن، پيشين، ص 105.
85 . Frustration

آموزه‏هاي ديني و نقش آن‏ها در پيش‏گيري از آسيب‏هاي رواني

آموزه‏هاي ديني و نقش آن‏ها در پيش‏گيري از آسيب‏هاي رواني
اشاره
اگرچه همه آموزه‏ها و تعاليم حيات‏بخش اسلام براي سلامت و سعادت دنيا و آخرت انسان تشريع شده‏اند، اما به طور خاص، در دستورات ديني در بحث پيش‏گيري از ابتلا به آسيب‏هاي روحي و رواني، آموزه‏هايي وجود دارند كه اين مقاله، به صورت مختصر، به آن‏ها مي‏پردازد؛ آموزه‏هايي چون: صبر، كار و تلاش، ورزش و تفريحات سالم، تقوا، توبه، اميدواري و در پايان، اعتقاد به معاد و جاودانگي انسان و ياد مرگ، و نقش هر يك از اين آموزه‏ها در پيش‏گيري از آسيب‏هاي واقعي روح و روان آدمي بررسي خواهد كرد.
الف. صبر
از آن زمان كه بشر پا به عرصه وجود نهاد، دو عنصر «اختيار» و «تكليف» با او همراه شدند. او به عالمي آمده كه عالم تزاحم‏هاست و در اين ميان، مكلّف شده است كه راه سعادت و تكامل خويش را با اختيار خود برگزيند و آن را طي كند و اين راهي است مشحون از سختي‏ها و مسائل خلاف خواست و طبيعت او، او در اين ميدان، نيازمند نيروي مقاومت و ايستادگي و خود نگه‏داري در قبال چنين مسائلي است. اين نيروي شگرفِ سعادت‏ساز همان «صبر» است كه در سراسر زندگي بشر و در تمام عرصه‏ها در جهت رسيدن به كمال و سعادت ابدي، يار و مددكار اوست. انسان مؤمن و صابر واقعي از چيزهايي كه بيشتر مردم از آن‏ها مي‏ترسند ـ مانند مرگ، فقر و بيماري و گرفتارهاي روزگار ـ نمي‏ترسد و چون مصايب روزگار را آزمايش الهي مي‏داند و معتقد است كه بايد در برابرشان صبر كند، داراي توانايي زيادي در تحمّل گرفتاري‏هاست. 1
از اين‏رو، يكي از راه‏هاي مواجهه با آسيب‏هاي روحي و رواني در سختي‏ها و مصيبت‏هايي كه هر فرد ممكن است در زندگي آن‏ها را تجربه كند، بهره‏مندي از روحيه صبر و شكيبايي است؛ چرا كه صبر علاوه بر آثار ارزشمندي كه در زندگي دنيايي انسان دارد، پاداش بي‏حساب الهي را نيز به دنبال دارد. خداوند در قرآن، با بشارت‏هاي فراوان، انسان‏ها را به صبر دعوت مي‏نمايد و به آنان وعده پاداش بي‏حد و اندازه مي‏دهد. 2
صبر از آموزه‏هاي مهم سيره معصومان و اولياي الهي بوده است. پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) با تحمّل بيشترين سختي‏ها و صبر و بردباري در مواجهه با سختي‏ها و مصيبت‏ها و در برابر بي‏مهري‏ها و كينه‏توزي‏ها و دشمني‏ها و جهالت‏هاي افراد، از اين آموزه مهم الهي و ديني در سيره عملي خويش استفاده مي‏كرد و حتي در مواجهه با سخنان جاهلانه و ستيزگرانه ديگران و شنيدن و تحمّل گفته‏ها و انتقادات آنان، بدي‏ها را ناديده مي‏گرفت، بلكه با روي گشاده و چونان طبيبي دلسوز با آنان مواجه مي‏شد. اين شيوه الهي در سيره و اخلاق پيامبر چشمگير است و صبر و شكيبايي ايشان نيز مانند ديگر اوصاف اخلاقي آن حضرت، عظيم و شايسته تعظيم مي‏باشد. در سيره و روش پيامبر اكرم، كه اسوه و مقتداي مؤمنان است، چنين آمده است: پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) به سخن ديگران گوش مي‏داد و اگر هم سخن مخاطبي درست نبود، به رويش نمي‏آورد. رعايت اين روش در پيامبر تا آنجا بود كه منافقان آن را يك عيب مي‏شمردند؛ 3 مي‏گفتند: پيامبر گوش شنوايي است و هركس هرچه مي‏گويد، گوش مي‏كند. صبر و تحمّل پيامبر به دليل لطف و بزرگواري و اغماض بود. 4
1. برخي از آثار صبر
به طور كلي، مهم‏ترين اثر صبر و بردباري، تأمين سلامت جسم و روح انسان است؛ زيرا صبر انسان را از اقدام عجولانه و نامعقول بازمي‏دارد و او را به تعقل و تأمّل مي‏كشاند و همين سبب مي‏شود تا از بسياري اقدامات، كه ضررهاي جسمي و روحي جبران‏ناپذيري دارند، پيش‏گيري نمايد.
صبر، انسان را نيرومند، قابل اعتماد و اتّكا براي خويشتن و ديگران مي‏سازد. صبر براي ايمان به منزله سر است نسب به جسم. همان‏گونه كه جسم بي‏سر، بقا و حياتي نخواهد داشت، ايمان بي‏صبر نيز باقي نخواهد ماند. 5 اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) صبر و استقامت را از جمله عوامل سلامت نفس مي‏داند و نيز مي‏فرمايد: بر شما باد به صبر كردن. همانا صبر نسبت به ايمان، مانند سر نسبت به بدن است. و خيري نيست در بدني كه سر ندارد؛ 6 همان‏گونه كه خيري نيست در ايمان بدون صبر. 7
امام علي(عليه‌السلام) عوامل بيماري نفس آدمي را در مكر، نيرنگ، بخل و حرص دانسته است و علامت صابر را در سه چيز مي‏داند: 8 اول آنكه كسل نشود؛ دوم آنكه آزرده خاطر نگردد؛ و سوم آنكه از خداوند - عزّ وجلّ - شكوه نكند؛ زيرا وقتي كسل شود، حق را ضايع مي‏كند، و چون آزرده خاطر گردد شكر را بجا نمي‏آورد، و چون از پروردگارش شكايت كند در و واقع او را نافرماني نموده است. 9
2. پيامدهاي ناگوار بي‏صبري
بي‏صبري پيامدهاي ناگواري در روند زندگي فرد برجاي مي‏گذارد و آسيب‏هاي جسمي، روحي و رواني براي فرد و چه بسا ديگران در پي خواهد داشت. بي‏صبري منجر به درماندگي و تشديد تنيدگي‏زايي يك مصيبت مي‏شود؛ مثلا، در مرگ يك عزيز، سختي و مصيب فقدان، از نظر رواني بزرگ‏تر جلوه مي‏كند. امام علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «بي‏تابي هنگام مصيبت، باعث شدت يافتن آن مي‏شود، و پايداري در برابر مصيبت، آن را از بين مي‏برد.» 10
از آثار صبر و شكيبايي، آن است كه به دنبال صبر، حالت رضايت حاصل مي‏شود و فرد را از نظر رواني، تسليم و آماده مواجهه با هر حادثه ناگواري مي‏كند، سختي آن را كاهش مي‏دهد، بلكه گاهي سختي آن را به راحتي تبديل مي‏كند. اولياي الهي در بزرگ‏ترين مصيبت‏ها مي‏فرمودند: ما جز نيكي و خوبي از خداوند نديديم. 11
حالت رضايت باعث مي‏شود كه فرد مصيبت را در نظام تكوين، نيكو تلقّي كند و اين برداشت، اندوه و اضطراب ناشي از مصيبت را كاهش مي‏دهد و فرد را براي ادامه زندگي فعّال و آماده مي‏كند. 12
بنابراين، فرد بايد بپذيرد كه در دنيا آسايش و آرامش مطلق و زندگي بدون آسيب و گرفتاري براي هيچ‏كس فراهم نيست و هر فردي بهره‏اي از اين مشكلات و گرفتاري‏ها دارد و اگر با بينش الهي به سختي‏ها و ناملايمات بنگرد، سختي‏هاي دنيا و آسيب‏هاي موجود (اگر بر اثر گناه و معصيت نباشند) زمينه رشد، كمال و زنده شدن جان آدمي را به همراه دارند؛ زيرا سختي‏ها سبب مي‏شوند كه زمينه ياد و نام خدا و توجه و توسّل به اولياي الهي بيشتر فراهم آيد؛ هر لحظه آن توجه‏ها و توسّل‏ها غنيمت و موجب ارتباط با كمال مطلق خواهد بود؛ زيرا طبيعت انسان چنين است كه در بلا و گرفتاري بيشتر متوجه نعمت‏ها و متذكر ياد خداوند است و در اين صورت، فرد علاوه بر تلاش و كوشش براي رفع مشكل و آسيب، اميدوار به مدد الهي است؛ با مشكل و آسيب به وجود آمده، كنار مي‏آيد و قبول مشكل و كنار آمدن با آن، از بسياري آسيب‏هاي ديگر و از وخامت اوضاع پيش‏گيري مي‏نمايد و در بهبود وضعيت روحي و رواني فرد مؤثر مي‏باشد. درباره ويژگي‏هاي كنار آمدن با مشكلات گفته شده است: كنار آمدن مشتمل بر كوشش‏هايي از نوع اقدام عملي و درون‏رواني براي مهار (يعني كنترل، تحمّل، كاهش يا به حداقل رساندن) مقتضيات دروني و محيطي و تعارض‏هاي ميان آن‏هاست 13 و همان‏گونه كه اشاره شد ـ صبر علاوه بر آثار متعددي كه در زندگي دنيوي و اخروي انسان دارد، از چنين ويژگي‏هايي در شيوه كنار آمدن با مشكلات نيز برخوردار مي‏باشد؛ زيرا هم در مهار و كنترل آسيب‏هاي روحي و رواني فرد را ياري مي‏نمايد و هم به فرد قدرت تحمّل بالايي مي‏بخشد و در كاهش و يا به حداقل رساندن آسيب‏ها بسيار مؤثر است؛ در معناي صبر گفته شده است: صبر به معناي جلوگيري از جزع و بي‏تابي نفس در هنگام وقوع حوادث ناگوار است. بر اثر صبر، از يك سو، آدمي از حالت اضطراب به امنيت و آرامش دروني مي‏رسد و از سوي ديگر، زبان را از شكوه و شكايت، و ساير اعضا را از عملكرد غيرمتعارف باز مي‏دارد. 14 اگر انسان تضادهاي اجتماعي، كه در زندگي با آن‏ها مواجه مي‏شود، خويشتندار و صبور نباشد، گاهي نه تنها مشكل او برطرف نمي‏شود، بلكه پيچيده‏تر نيز مي‏گردد. اگر فرد رفتار پرخاشگرانه كسي را با پرخاشگري پاسخ دهد، گاهي يك مسئله كوچك به معضلي بزرگ تبديل مي‏شود. تعاليم اسلامي در چنين شرايطي، انسان‏ها را به صبر و واكنش منطقي دعوت مي‏كنند. در روايتي از امام صادق(عليه‌السلام) آمده است كه «هر كس خشم خود را مهار كند، در حالي كه اگر مي‏خواست مي‏توانست آن را اعمال كند، خداوند در روز قيامت او را كاملا راضي مي‏سازد.» 15
ب. كار و تلاش سازنده
يكي از آموزه‏هاي مهم و اساسي در بهداشت و سلامت روحي و رواني، فردي و اجتماعي، «اشتغال به كار و تلاش مفيد و سازنده» است؛ همان‏گونه كه يكي از مشكلات اساسي انسان در زندگي فردي و اجتماعي و از عوامل مهم بيماري‏هاي رواني، بي‏كاري و از كار افتادگي و يا انجام كار غير مفيد و بي‏ثمر است. از اين‏رو، در عصر حاضر، يكي از مهم‏ترين بحران‏هاي اجتماعي، كه دولت‏ها و ملت‏ها را تهديد مي‏كند و به بحران اساسي قرن حاضر تبديل شده مسئله بي‏كاري قشر عظيم جوانان جوياي كار است. بنا به گفته بعضي از صاحب‏نظران، در آينده خطر بي‏كاري به عنوان يك فاجعه بزرگ، جوامع را به اضمحلال و فروپاشي مي‏كشاند. 16
بي‏كاري تنها ضربه اقتصادي به فرد و جامعه نمي‏زند، بلكه ضرر و خطر بزرگ‏تر آن متوجه آسيب‏هاي روحي رفتاري در فرد است؛ زيرا فرد را از حيثيت و شخصيت واقعي و بهنجار خويش تنزّل مي‏دهد، او را از خوش‏بختي و سعادت خويش محروم مي‏سازد و سرمايه اصلي و اصيل انسان را به هدر مي‏دهد. به قول سقراط: «كار سرمايه سعادت و خوش‏بختي است.» 17
ولتر، نويسنده معروف، مي‏نويسد: «هر وقت احساس مي‏كنم كه درد و رنج بيماري مي‏خواهد مرا از پاي درآورد به كار پناه مي‏برم. كار بهترين درمان دردهاي دروني من است». 18
پاسكال مي‏گويد: «مصدر كليه مفاسد فكري و اخلاقي بي‏كاري است، و هر كشوري كه بخواهد اين عيب بزرگ اجتماعي را رفع كند، بايد مردم را به كار وادارد تا آرامش كلي در وجود افراد برقرار شود.» 19
پاستور، دانشمند و مخترع معروف، گفته است: «بهداشت رواني انسان در آزمايشگاه و كتابخانه است». 20
شايد به همين علت باشد، كه در آزمايشگاه و در كتابخانه، انسان به كار و نيروي تفكر مشغول است و ناراحتي‏ها و گرفتاري‏ها مجال جولان در ذهن ندارند و از اين‏رو، نمي‏توانند انسان را دچار بيماري رواني سازند. بررسي‏هاي روان‏پزشكي نيز اين امر را ثابت كرده‏اند. اگر كار از روي علاقه و ذوق باشد و بخصوص شخص در آن تجربه قبلي داشته باشد، نوعي اعتماد و آرامش رواني به او مي‏دهد. 21
در اين زمينه نيز آموزه‏هاي اسلامي و سيره معصومان(عليهم‌السلام) سرشار از تعاليمي ناب هستند، به حدّي كه هيچ مكتب و مرامي به اين اندازه به كار و تلاش با اين نگرش تأكيد نداشته‏اند. خداوند ملاك سعادت بشر را در ايمان و عمل صالح قرار داده است و ضرر و زيان خسارت ابدي را متوجه كساني مي‏داند كه از ايمان و عمل ـ هر دو ـ برخوردار نباشند 22 و نيز مي‏فرمايد: انسان بدون كار و كوشش، بهره‏اي ندارد. 23
اسلام و آموزه‏هاي حيات‏بخش آن انسان را به سعي و تلاش و كوشش در جهت نيل به اهداف مادي و معنوي ترغيب مي‏نمايد و سستي و اهمال كاري را به شدت مذمت مي‏كند، تا آنجا كه سعي در كسب حلال و اداره مالي خانواده، جهاد در راه خدا محسوب مي‏شود، 24 فقر پديد آمده از بي‏كاري و تنبلي و سستي را منشأ بي‏ايماني مي‏داند 25 و جزع و بي‏ثباتي در برابر مشكلات را نكوهش نموده، انسانِ منفعل و متأثر از رويدادها را فردي ضعيف و ناقص مي‏شمارد. 26
چه بسا افراد كاري كه انجام مي‏دهند ـ مثلا، از نقش خود به عنوان دانشجو، يا وقف كردن خود به يك حرفه ـ احساس هويّت نيرومندي مي‏كنند؛ زيرا شغل وسيله‏اي است براي به وجود آمدن ايده‏هاي خلّاق، و شكوفا شدن استعدادها و توانايي‏ها، و چه بسا توانايي فرد در حمايت از خود و افراد تحت تكفّلش باعث ظهور عزّت نفس او شود؛ همان‏گونه كه اتّكا به ديگران، به منظور حمايت مالي، جسمي و عاطفي، عزّت نفس را تهديد مي‏كند. 27
كار و تلاش رمز اصلي بقا و سرزندگي و بهداشت و سلامت جسمي و رواني فرد و جامعه است. مردمي كه با تكيه بر توانمندي‏ها و ذخاير خداداد ملّي خويش، بر ضعف و فقر غلبه كرده‏اند، مايه خرسندي دروني، آرامش روحي، امنيت رواني و اجتماعي و اقتصادي و حتي امنيت سياسي و نظامي و اقتدار ملّي خويش گشته‏اند. در مقابل بي‏كاري موجبات از دست دادن همه اين مواهب و بلكه گرفتار شدن در دام آسيب‏هاي متعدد روحي و رواني را، هم براي فرد و هم براي جامعه در پي داشته است. از جمله پيامدهاي شوم بي‏كاري، افسردگي، اضطراب و به دنبال آن، اعتيادهاي خانمانسوز و تأخير ازدواج و هزاران آسيب ديگري است كه هر كدام داستان غم‏انگيزي دارد و متأسفانه آنچه امروزه كمتر مورد توجه عملي قرار مي‏گيرد مسئله كار و تلاش و اشتغال‏آفريني براي نسل جوان، اين ذخاير و پشتوانه‏هاي اصلي جامعه ما، مي‏باشد.
اگرچه نمي‏توان گفت امروز روحيه راحت‏طلبي بر بسياري افراد حاكم است، اما مي‏توان گفت: بسياري از افراد و بخصوص نسل جوان، از انجام كارهايي كه مستلزم تلاش و سخت‏كوشي‏اند، كراهت دارند و طالب رفاه و راحتي با كم‏ترين زحمت هستند. و اين خود نيز مشكلي است علاوه بر مشكلات اشتغال. اما با نگاهي به سيره معصومان:، درمي‏يابيم كه سخت‏كوشي، تلاش و پرداختن به فعاليت‏هاي توليدي از برجسته‏ترين ويژگي‏هاي اين بزرگواران بوده است. آنان با اين روش درس بزرگي و عزّت نفس به پيروان راستين خويش آموخته‏اند. نگاهي كوتاه به جنبه كار و تلاش در زندگي اميرالمؤمنين، علي (عليه‌السلام)، برترين آفريده خدا پس از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله)، نقش كار سازنده را بر پيش‏گيري از آسيب‏هاي فردي و اجتماعي و نيز تأمين بهداشت و سلامت روان به ما نشان مي‏دهد.
در اسلام، انساني كه صاحب حرفه است و از دست‏رنج خود، مخارج خانواده‏اش را تأمين مي‏كند، جايگاه رفيعي دارد: چه جايگاهي بالاتر از محبوبيت نزد پروردگار؟! 28 و به عكس، آنكه توان كاركردن دارد و مخارج خود را بر ديگري تحميل مي‏كند، ملعون خوانده شده است. 29 كار و تلاش علاوه بر آثار مثبت رواني، از عوامل تربيت‏كننده انسان به شمار مي‏روند. 30 وقتي ابعاد گوناگون شخصيتي همچون اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) را مورد مداقّه قرار مي‏دهيم، ملاحظه مي‏كنيم كه ايشان در عين حال كه زاهدترين فرد زمان خود است، فعّال‏ترين آن‏ها نيز هست. ايشان در عين آنكه بيشترين عبادت‏ها را در پيشگاه خداي خود دارد، ثمربخش‏ترين اوقات را نيز دارد و به قول شهيد مطهّري، شخصيت علي(عليه‌السلام) شخصيتي است جامع‏الاضداد. وقتي خلوت شب فرامي‏رسد، هيچ عارفي به پاي او نمي‏رسد؛ آن روح عبادت، كه جذب حق و پرواز به سوي خداست، به شدت در او نمودار مي‏شود. و روز كه مي‏شود، گويي اين آدم، آن آدم نيست؛ با اصحابش كه مي‏نشيند، چنان چهره‏اش باز و خندان است كه از جمله اوصافش اين است كه هميشه قيافه‏اش باز و شكفته است. 31
به دليل آنكه براي وصول به جايگاهي امن در آخرت، انسان چاره‏اي جز عبور همراه با سلامت و تعادل از دنيا ندارد، توجه به برخورد پيشوايان معصوم: با دنيا و نحوه معيشت آن‏ها براي الگوپذيري از آن اسوه‏هاي راستين لازم است. با توجه به اينكه دارالسلام و دارالقرار آخرت است، بايد ببينيم حد تعادل و بهره‏مندي از دنيا در چيست؟ چگونه مي‏توان به توصيه آيه شريفه «آخرت را برگزينيد و بهره دنيايي خويش را نيز فراموش نكنيد» 32 نايل شد و بين دنيا و آخرت را جمع نمود؟ سيره علي(عليه‌السلام) به گوياترين شكل اين معنا را بيان مي‏كند.
همان‏گونه كه اشاره شد، امام علي(عليه‌السلام) در كلامي راهگشا، به همه كساني كه دغدغه بهره‏مندي مناسب، در عين اصالت دادن به آخرت را دارند، راه مي‏نمايند: 33 «مؤمن بايد شبانه‏روز خود را سه قسم كند: زماني براي نيايش و عبادت پروردگارش، و زماني براي تأمين هزينه زندگي‏اش، و زماني براي داشتن لذت‏هاي مطبوع و حلال». «خردمند را نشايد جز آنكه در پي سه چيز حركت كند: كسب حلال براي تأمين زندگي، يا گام نهادن در راه آخرت، يا به دست آوردن لذت‏هاي حلال». 34
نسبت به نوع كسب و كار، امام علي(عليه‌السلام) به كشاورزي و كشاورزان عنايت ويژه داشت. امام صادق(عليه‌السلام) در اين‏باره مي‏فرمايد: «اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) هميشه به عمّال و كارمندانشان سفارش كشاورزان را مي‏نمودند» 35 خود حضرت نيز كشاورزي مي‏كردند. از جمله آموزه‏هاي مهم ديني و سيره معصومان(عليهم‌السلام) اين است كه انسان در راه كسب و كار، سختكوش و مداومت و ازدياد در توليد و انفاق داشته باشد و در مصرف شخصي، به حداقل‏ها قناعت نمايد. 36
روحيه توليد و كار و تلاش در سيره امام علي(عليه‌السلام) چنان است كه توليد را براي ارتقاي سطح معيشت مردم و از اين طريق، هدايت و راهنمايي آنان به بندگي خداوند را مي‏خواسته. ايشان با بيشترين توليد، كمترين استفاده شخصي را مي‏نمودند؛ چنان كه از ابن عبّاس نقل شده است: در زمان جنگ جمل، هنگامي كه در منطقه «ذي‏قار» براي جمع‏آوري نيرو اردو زده بوديم، يك روز به خيمه امام رفتم، ديدم حضرت مشغول دوختن كفش خويش است. سلام كردم، امام (عليه‌السلام) جواب دادند، پرسيدند: ابن عبّاس! اين نعلين وصله‏خورده چقدر مي‏ارزد؟ گفتم: ارزشي ندارد. امام(عليه‌السلام) فرمودند: «حكومت بر شما نزد من از اين نعلين بي‏ارزش‏تر است، مگر آنكه حقي را برپا سازم يا باطلي را از ميان بردارم.» 37
امام(عليه‌السلام) در چند مورد، با اشاره به لباس خويش فرموده‏اند: «لباسي كه بر تن من مي‏بينيد، توسط اهل خانه‏ام تهيه شده است.» 38
از امام صادق(عليه‌السلام) نقل شده است: «حضرت علي(عليه‌السلام) با بيل زدن، زمين را آباد ساخت و با درآمد خود، هزار برده آزاد نمود». 39
درآمد محصول زراعي امام(عليه‌السلام) را چهل هزار دينار ذكر كرده‏اند كه حضرت آن‏ها را به نيازمندان مي‏بخشيد. 40 سخاوت و بخشندگي امام چنان بود كه حتي معاويه، دشمن ايشان، هم به آن اعتراف نمود. 41
كودكان بي‏سرپرست، گروهي بودند كه امام(عليه‌السلام) به تأمين نيازهاي مالي و روحي ايشان اهتمام خاصي داشت. شخصي به نام ابوالطفيل نقل نموده است: «امام علي(عليه‌السلام) را ديدم كه يتيمان را فراخوانده بود و با عسل آن‏ها را پذيرايي مي‏نمود، به گونه‏اي كه بعضي از صحابه با ديدن اين منظره گفتند: اي كاش ما هم يتيم بوديم!» 42
امام باغ‏ها و نخلستان‏هايي را كه ايجاد كرده بود، وقف استفاده نيازمندان نمود. اين باغ‏ها متعدد و در مناطق متنوّعي بودند؛ همچون منطقه خيبر، ابي‏نيزر، بغيبغه و ارباحا. همچنين تعداد چاه‏هايي را كه امام حفر و وقف نمودند، بيش از يكصد حلقه ذكر كرده‏اند. 43
در كلامي منظوم، علي(عليه‌السلام)، ابرمرد عرصه زهد و سازندگي، درباره كار و عزّت نفس چنين سروده‏اند: «براي من سنگ‏كشي از قله‏هاي كوه آسان‏تر است از اينكه منّت ديگران به دوش كشم. به من مي‏گويند: كسب و كار ننگ است، ولي من مي‏گويم: ننگ اين است كه انسان از ديگران درخواست كند.» 44
در شعر ديگري امام(عليه‌السلام) مي‏فرمايند: «اگر مي‏خواهي آزاد زندگي كني، مثل برده زحمت بكش و آرزويت را از مال هركس كه باشد، قطع كن. نگو اين كار مرا پست مي‏كند؛ زيرا از مردم خواستن از هر چيز بيشتر ذلّت مي‏آورد. وقتي از ديگران بي‏نياز باشي، از همه مردم بلند قدرتر هستي». 45
بنابر آنچه گذشت، فوايد و آثار اشتغال مفيد و سازنده را در بهداشت و آرامش روان و نقش آن را در پيش‏گيري از آسيب‏هاي فردي و اجتماعي و پيامدها و آسيب‏هاي بي‏كاري و يا كارهاي زيانبار مي‏توان به اختصار در امور ذيل برشمرد:
برخي از آثار مثبت كار مفيد بر بهداشت رواني
فرد احساس مفيد بودن مي‏كند. 46 انسان با اشتغال به يك حرفه، خود را در معرض آزمون قرار مي‏دهد؛ آزموني كه استعدادها و توانمندي‏هاي وي را باز مي‏شناساند. قطعاً انسان تا وقتي به ميدان عمل و كار پا نگذارد، حتي خودش هم نمي‏تواند استعدادهاي خود را شناسايي كند.
به وجود آورنده حس اعتماد و عزّت نفس در فرد است. 47 در حين انجام كار است كه انسان مي‏تواند طعم شيرين موفقيت را بچشد. موفقيت، عامل بزرگ اميدبخش و پيش برنده، تنها هنگامي نصيب انسان مي‏شود كه خود را در معرض انجام مسئوليتي قرار دهد. شادي عميق، كه همان احساس رضايت‏مندي دروني است، وقتي نصيب انسان مي‏شود كه در انجام كار خود توفيق يابد. وقتي انسان عهده‏دار انجام كاري نباشد، چگونه موفقيت و در پي آن، شادي برايش حاصل خواهد شد؟!
موجب جلب توجه و اعتماد ديگران است.
موجب ثبات شخصيت فرد مي‏شود.
2. برخي از آثار زيان‏بار بي‏كاري در بيماري رواني
احساس ناكارآمدي و غير مفيد بودن در فرد.
از دست دادن اعتماد به نفس.
بي‏ثباتي و ناپايداري شخصيت فرد.
زمينه‏ساز رفتارهاي نابهنجار فرهنگي و اجتماعي.
يكي از زمينه‏هاي ارتكاب گناه و رفتارهاي ناهنجار در انسان، بي‏كاري است. همچنين چون جسم و روح انسان دايم از طبيعت نيرو مي‏گيرند، بايد اين نيرو را مصرف نمايند. كار بهترين راه مصرف صحيح اين نيروست. امروزه هيچ‏كس منكر ارتباط بي‏كاري جوانان با گرايش آن‏ها به منكرات نيست. در اخلاق اسلامي، رقّت‏قلب يك فضيلت و قساوت قلب يك رذيلت است. بي‏كاري موجب قساوت قلب انسان مي‏شود. بي‏كاري موجب آزادي يكي از نيروهاي انسان به نام «قوّه تخيّل» مي‏گردد. امام علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: اگر تو نفس را به كاري مشغول نكني، او تو را به خودش مشغول مي‏كند. 48
ج. ورزش و تفريحات سالم
اسلام و آموزه‏هاي متعالي آن از هيچ امري در جهت رشد و سازندگي و سلامتي انسان براي رسيدن به كمال مطلوب و سرمنزل مقصود كوتاهي نكرده‏اند؛ از پرورش جسم و سلامتي و تأمين نيازمندي‏هاي آن گرفته تا پرورش روح و سلامت روان آدمي، از رياضت‏هاي شرعي در جهت بالندگي روح تا تمرين‏ها و ورزش‏هاي بدني براي پرورش جسم و نشاط رواني حاصل از آن؛ زيرا ورزش به طور چشمگير، مصرف اكسيژن را طي يك دوره زماني طولاني افزايش مي‏دهد؛ مانند پياده‏روي، دويدن، شنا و دوچرخه‏سواري كه اگر در تمام مدت زندگي، به طور منظّم صورت گيرند، ثمرات حايز اهميتي در جهت سلامت و تندرستي به بار مي‏آورند. ورزش به كاهش فشار خون بالا كمك مي‏كند، بر كنترل وزن تأثير فوق‏العاده‏اي دارد، مقدار كلسترول ليپوپروتئين با غلظت بالا را افزايش مي‏دهد و سيستم قلبي و عروقي را تقويت مي‏كند. 49 سيره معصومان(عليهم‌السلام) و آموزه‏هاي حيات‏بخش آنان در اين زمينه نيز هر انسان مدقّق و با انصافي را به كرنش در مقابل عظمت و همه جانبه‏نگري تعاليم ديني و سيره معصومان وامي‏دارند. ورزش را با نگاه ارزشي و به دليل نشاط روحي و پرورش جسم در جهت خدمت براي خدا و بندگي او ـ جلّ و عزّ ـ انجام دادن، آثار جسماني و رواني فراواني به همراه دارد. البته ورزشي كه وسيله خدمت‏رساني بهتر براي بندگي خدا باشد مورد قبول و سفارش دين است، نه ورزشي كه عامل سرگرمي و غفلت و فقط به عنوان اتلاف وقت و يا كسب جاه و مدال و مقام دنيايي باشد، كه اين خود مخرّب و بلكه عاملي است كه بعدها فرد را نادم و دچار افسردگي مي‏نمايد؛ زيرا از استعداهاي فكري و عقلي و رشد و بالندگي خويش در جهت كمال گامي برنداشته و عمر را به سرگرمي و تنها به پرورش اندام تلف نموده است. تنها براي پرورش اندام و يادگيري چند فن ورزشي، نبايد سرمايه عظيم عمر را هزينه نمود.
به دليل آنكه تمام آموزه‏ها و دستورالعمل‏هاي ديني اهداف خاصي را دنبال مي‏كنند كه همان «بندگي خدا» و «رسيدن به مقام قرب الهي» و «شكوفا شدن تمامي استعدادهاي انسان» است، 50 تعاليم ديني در زمينه ورزش نيز از اين ضابطه بيرون نيستند و ورزش براي پرورش روح و جسم انسان و زمينه‏اي براي رشد و شكوفايي بهتر انسان است. 51
رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمودند: «به فرزندانتان شنا و تيراندازي بياموزيد» 52 و نيز فرمودند: «پياده‏روي بهترين دوا براي صفرا و سوداست» 53 و نيز گفته شده است: «نگاه به مناظر طبيعي، از جمله آب و مناظر سبز طبيعت، موجب زدودن غم و اندوه از فرد و پديدآمدن نشاط و خوش‏دلي در وي مي‏شود»؛ 54 زيرا به فرد آرميدگي مي‏بخشد. اين آرميدگي شيوه بسيار موفقي براي كمك به افراد در شرايط تنيدگي است. آرميدگي به آنان كمك مي‏كند كه با تنيدگي كنار آيند و از اختلالات مربوط به آن پيش‏گيري نموده يا آن را كنترل كنند. 55
به طور كلي، استفاده متعادل و معقول از لذت‏ها و تفريحات، مايه نشاط جسمي و رواني فرد مي‏شود و بدين وسيله، شخص براي انجام وظايف فردي و اجتماعي و برخورد مناسب با فشارها، توانا مي‏گردد. 56
بنابراين، ورزش و تفريحات سالم نقش مؤثري، هم در بهداشت و سلامت جسماني و رواني دارند و هم عاملي در جهت پيش‏گيري از آسيب‏هاي روحي و رواني فرد و جامعه هستند. اصولا يكي از علل فرسودگي زودرس جسماني و رواني افراد، استفاده نكردن از تفريحات سالم است؛ زيرا مقتضاي فعاليت و كار مداوم، وارد آمدن فشار جسمي و روحي بر فرد است. بايد در كنار كار و تلاش روزمرّه، تقويت كننده‏هايي باشند كه به فرد روحيه دهند و به او آرامش بخشند. اين امور، كه آن‏ها را «تفريحات سالم» مي‏ناميم، دامنه گسترده‏اي دارند كه از مصاحبت و شوخي با دوستان، تا ورزش و مسافرت و مانند آن را در برمي‏گيرد؛ مثلا، به بذله‏گويي در جمع سفارش شده است. پيشوايان اسلام نيز شوخي و بذله‏گويي داشته‏اند. 57 اهميت و تأثير شوخي تا آنجاست كه در روايتي اين امر بر هر مؤمني لازم دانسته شده است. 58 لازم به يادآوري است كه در تعاليم اسلام، شوخي تا حدّي مطلوب دانسته شده كه موجب آزار كسي نگردد، گناهي به دنبال نداشته باشد و از حدّ معمول نيز تجاوز نكند. 59
پياده‏روي نيز از بهترين ورزش‏ها براي سلامت انسان است؛ ورزشي است كه براي هر كس، با هر سن و سال، متناسب است و در همه فصول امكان‏پذير است، ابزار و وسايل و مربّي و هزينه‏هاي گوناگون نمي‏خواهد و به راحتي انجام مي‏پذيرد؛ زيرا پياده‏روي عضلات و مفاصل را به كار انداخته، نرم مي‏كند، جريان گردش را در آن‏ها بهتر مي‏سازد، نيز در دفع فضولات و رساندن اكسيژن و غذا به اندام‏ها كمك مي‏كند. پياده‏روي تنفس را عميق مي‏كند و اكسيژن‏گيري را بهتر مي‏گرداند و در نتيجه، تغذيه و تهويه همه بخش‏هاي بدن بهتر انجام مي‏شود. 60
تحقيقات نشان مي‏دهند كه ورزش در كنار آمدن با تنيدگي دو نقش اساسي ايفا مي‏كند:
1. خستگي جسمي ناشي از رويدادهاي تنيدگي‏زا را به حداقل مي‏رساند.
2. خستگي عاطفي تجلّي يافته در زندگي فرد را نيز كاهش مي‏دهد. 61
در تعاليم ديني و روايات آمده است: خود را از مواهب حلال دنيا بي‏نصيب نسازيد و با استفاده از لذت‏هاي دنيوي، خود را براي انجام تكاليف آماده نماييد. 62
د. تقوا
«تقوا» همان پرهيز است و به كسي كه اميد درمان او هست، دستور پرهيز مي‏دهند. اگر طبيب معالج از درمان كسي نااميد شد به او مي‏گويد: هر غذايي كه ميل داري بخور، زيرا كار او از درمان گذشته است. قرآن كريم نيز به چنين كساني مي‏گويد: (اِعلمَلوا ما شِئتُم) (فصلت: 40) هرچه مي‏خواهيد بكنيد، يعني كار شما از درمان گذشته است. 63
از مهم‏ترين آموزه‏هاي قرآني، كه در سيره علمي و عملي معصومان مورد تأكيد قرار گرفته، آموزه «تقوا» است؛ زيرا از يك‏سو، مي‏تواند تأمين‏كننده بهداشت و سلامت رواني باشد و از سوي ديگر، به عنوان عامل مهمي در پيش‏گيري از آسيب‏هاي روحي و رواني، مورد توجه قرار گيرد.
اهميت تقوا در همه زمينه‏هاي انساني و بخصوص در بحث بهداشت، سلامت، امنيت، آرامش روح و روان آدمي و نيز پيش‏گيري از ابتلا و يا وخامت آسيب‏هاي رواني تا جايي است كه گفته شده است: دعوت قرآن و همه انبيا و اوصياي به حقّ آنان، دعوت به «تقوا» است؛ 64 چه اينكه خداوند در قرآن فرموده است: اگر مردم دياري اهل تقوا و پاك‏دامني باشند، خداوند رحمت و بركات خويش را برآنان فرو مي‏فرستد؛ 65 يعني بين ايمان و تقوا و نزول بركات الهي، كه زندگي بدون مشكلات روحي و رواني از موارد برجسته بركات الهي است، تلازم وجودي، و بين ترك تقوا و قطع رحمت و بركات الهي و گرفتار شدن به آسيب‏ها تلازم عدمي برقرار است. در قرآن، معيار برتري و كرامت انسان، تقوا شمرده شده است. 66
در صدر اسلام، بر پايه اين معيار، بسياري از تنگ‏دستان نيز توانستند از محروميت ارزشي و اجتماعي رهايي يافته، ارزش واقعي خود را در جامعه بيابند. اسلام معيارهاي ارزشي و نوع زندگي قومي، قبيله‏اي و ملّي‏گرايي را، كه عامل تفرقه و تشتّت است، نپذيرفت و كوشيد تا ايمان و تقوا و ميوه آن آرامش در زندگي را به جاي انگيزه‏هاي جاهلي در قلوب مردم جايگزين كند. پيامبر به گونه‏اي افراد قبايل را متحد كرد كه وقتي ابوسفيان به آنان مي‏نگريست، از اينكه قبايل متشتّت آنگونه متحد شده بود، شگفت‏زده مي‏شد. 67
البته اسلام ارتباط خويشاوندي را تضعيف نكرده است؛ چرا كه همين ارتباط در ميان كل جامعه، اگر بر اساس روابط الهي باشد، در بسياري از موارد، مشكلات افراد را حل مي‏كند. پيامبر فرمود: «نسبت خود را بشناسيد تا آن اندازه كه حسب خود را شناخته، با خويشاوندان خود ارتباط داشته باشيد.» 68 و در حجه‌الوداع به مردم فرمود: «همه شما از نسل آدم هستيد و حضرت آدم از خاك، و فضل و شرافت به عربي و عجمي بودن نيست، بلكه به تقوا و پرهيزگاري است.» 69 و فرمود: «به نسبتتان افتخار نكنيد، به عملتان افتخار كنيد» 70
علي(عليه‌السلام) نيز فرمود: «اگر بناست عصبيتي باشد، اين عصبيت را در جهت كسب صفات عالي، انجام كارهاي شايسته و امور نيكو به كار بريد، تعصب را در جهت حفظ حقوق همسايگي، وفاي به عهد و پيمان، و در جهت كسب نيكي‏ها و عصيان در مقابل اعمالي كه موجب تكبّر است، به كار بريد. اين تعصّب را در راه خدا، به دست آوردن فضايل و خودداري از تجاوز، بزرگ شمردن قتل و انصاف داشتن در مقابل مردم، فروكش كردن خشم و دوري از فساد بر روي زمين قرار دهيد.» 71
در بيانات نوراني اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) آمده است: «تقوا سرامد همه فضايل اخلاقي است». 72
آيه‌اللّه جوادي آملي مي‏فرمايد: كمتر آيه‏اي در قرآن تلاوت مي‏شود كه در صدر يا وسط يا ذيل آن، مسئله تقوا و اخلاق بازگو نشود؛ زيرا ريشه، ساقه و ثمره هر فضيلتِ خُلقي، تقواست؛ يعني بعضي از مراحل تقوا ريشه، بعضي از مراحلش تنه، ساقه و شاخه و بخشي از مراحلش هم ميوه است و بهترين ميوه تقوا «آرامش و نشاط در زندگي» است. 73
خداوند در قرآن كريم، هدف بسياري از احكام را تحصيل تقوا و در پرتو آن طهارت و سلامت روح مي‏داند. خداي سبحان در قرآن، پس از ذكر احكام وضو، غسل و تيمّم مي‏فرمايد: خدا مي‏خواهد شما را تطهير كند. اگر آب براي وضو يا غسل نيافتيد، خدا به شما امر مي‏كند كه صورت‏ها و دست‏ها را به خاك بماليد تا پاك شويد. 74 معلوم مي‏شود كه منظور طهارت بدني محض نيست؛ زيرا روشن است انساني كه دست خاك آلوده به صورت مي‏كشد، از گرد و غبار ظاهري پاك نمي‏شود، بلكه از رذايل اخلاقي همچون تكبّر و منيّت پاك مي‏شود؛ چنانكه آلودگي گناه با وضو و غسل پاك نمي‏شود، بلكه با توبه و كفّاره تطهير مي‏گردد و احكام الهي براي تأمين اين طهارت است. مراقبت و محافظت از روح، و خداوند را ناظر بر كارهاي خويش دانستن بر اثر تقوا به وجود مي‏آيد و ديگر جايي براي تعدّي و نيرنگ و كوتاهي و سهل‏انگاري و آلوده شدن به گناه باقي نمي‏ماند.
بسياري از آسيب‏هاي روحي و رواني و ناهنجاري‏ها و بزه‏كاري‏ها بر اثر بي‏پروايي و ناديده گرفتن و بي‏توجه بودن به اين واقعيت است كه همه عالم و از جمله انسان و كارهاي ظاهر و باطن انسان در محضر خداوند است. «تقوا» يعني انجام آنچه مورد رضايت الهي است و پرهيز از هرگونه مسامحه؛ مثلا، در امر طبابت بيمار، متعهدانه و بر اساس تخصص لازم اقدام نماييم. حضرت امير(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «كسي كه به پزشكي اشتغال دارد، بايد تقواي خدا پيشه كند و از خيرخواهي و كوشش دريغ نورزد.» 75 و نيز مي‏فرمايد: «اي بندگان خدا! شما را به تقواي الهي سفارش مي‏كنم، كه زاد و توشه سفر قيامت است. تقوا توشه‏اي است كه به منزل رساند، پناهگاهي است كه ايمن مي‏گرداند.» 76 و فرمودند: «اي بندگان خدا! بدانيد كه تقوا، دژي محكم و شكست‏ناپذير است، اما هرزگي و گناه خانه‏اي در حال فروريختن و خواركننده است كه از ساكنان خود دفاع نخواهد كرد، و كسي كه بدان پناه برد در امان نيست. آگاه باشيد! با پرهيزگاري، ريشه‏هاي گناهان را مي‏توان بريد، و با يقين مي‏توان به برترين جايگاه معنوي دست‏رسي پيدا كرد. اي بندگان خدا! خدا را، خدا را، در حق نفس خويش كه از همه چيز نزد شما گرامي‏تر و دوست داشتني‏تر است.» 77
بنابراين، تقوا همان پرهيز و پيش‏گيري است، و به كسي كه اميد درمان او هست، دستور تقوا مي‏دهند. اگر طبيب معالج از درمان كسي نااميد شد، به او مي‏گويد: هر غذايي كه مي‏خواهي بخور؛ زيرا كار او از درمان گذشته است. قرآن كريم نيز به چنين كساني مي‏گويد: «هر چه مي‏خواهيد بكنيد»؛ 78 يعني كار شما از درمان گذشته است. چنين كسي در مقابل انبياي الهي مي‏گويد: براي ما تفاوتي ندارد، چه ما را موعظه نماييد و چه موعظه ننماييد؛ ما گوش شنوا نداريم. 79 از اين‏رو، اين توصيه‏ها و رهنمودهاي ديني و الهي (سفارش به تقوا و پرهيزگاري) براي كساني سودمند و اثربخش است كه خود تصميم و اراده خودسازي و تأمين سلامتي و اقدام براي پيش‏گيري از بروز ناملايمات و گرفتاري‏ها داشته باشند.
ه. توبه
از آموزه‏هاي مهم در پيش‏گيري برخي از آسيب‏هاي رواني و جلوگيري از وخامت آن، احساس ندامت و پشيماني و تصميم بر جبران و درمان آسيب و رجوع و بازگشت به لطف و رحمت خداوند است.
«توبه» در لغت، به معناي رجوع است. وقتي بنده به مولاي خود برمي‏گردد، مي‏گويند توبه كرده است. 80 خداوند در قرآن كريم به همه مؤمنان دستور توبه مي‏دهد. 81
نكته قابل توجه اين است: همان‏گونه كه در آسيب‏هايي كه بر جسم وارد مي‏شوند، تنها خود فرد آسيب ديده است كه مستقيما احساس درد و رنج مي‏كند و اطرافيان و دوستان از بي‏تابي و احساس درد او ناراحت و نگران هستند، در آسيب‏هاي روحي و رواني نيز چنين است؛ يعني خود شخص در صورتي كه دچار اختلال حواس نشده باشد، بيش از ديگران احساس درد و رنج مي‏كند. براي نمونه، در آسيب‏هايي هم كه به واسطه گناه به روح و جان آدمي وارد مي‏شوند، بيشترين رنج و درد رواني را خود شخص متحمّل مي‏شود و اولين بوي بد گناه را خود استشمام مي‏كند، رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) فرمودند: «خودتان را با استغفار و توبه معطّر كنيد تا بوي بد گناه شما را رسوا نكند» 82 اما اگر بر اثر تخريب قواي ادراكي، با اينكه در حال سوختن است، درد و آتش‏سوزي احساس ننمايد، اين بدترين حالاتي است كه يك فرد آسيب ديده ممكن است به آن مبتلا شود؛ زيرا با اينكه بيمار و آسيب ديده است يا اصلا خود را بيمار نمي‏داند و يا آنچه را به آن مبتلا شده است آسيب جدّي قلمداد نمي‏كند و در اين صورت، به فكر دارو و درمان نيست و از اقدام ديگران براي مداواي خود نيز جلوگيري مي‏كند.
از آثار توبه و بازگشت از گناه و معصيت و رجوع به رحمت و مغفرت الهي، يكي همين است كه فرد اولا، قبول كرده كه آسيب‏پذير است و ثانيا، با رجوع و بازگشت، در صدد درمان است.
توبه كميّت و كيفيتي دارد. كميّت توبه آن است كه قرآن كريم به همه مؤمنان دستور آن را مي‏دهد 83 و كيفيتش عبارت است از: «نصوح»؛ يعني خالص بودن كه در اين زمينه نيز قرآن كريم مي‏فرمايد: «اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، با توبه خالصانه به سوي خدا بازگشت نماييد». 84
بنابراين، اگر توبه فراگير باشد و انسان از همه خلاف‏ها توبه كند و «نصوح» يعني خالص باشد، آن‏گاه لغزش‏هاي گذشته بخشوده مي‏شوند و توبه‏كننده به منزله انسان بي‏گناه است 85 و در آرامش كامل به سر مي‏برد؛ زيرا با توبه، دنباله گناه قطع مي‏گردد. 86 با توبه، انسان از عذاب به رحمت، از گناه به طاعت، و از توجه به غير خدا به خدا باز مي‏گردد. هنگامي كه انسان متوجه مي‏شود غفلت‏ها و گناه‏ها حجابي ميان او و محبوبش ايجاده كرده و نمي‏تواند به او نزديك شود و به سويش حركت كند، وقتي متذكر مي‏گردد كه ظلمت بار گناه و لغزش بر دل و جانش آن‏چنان سايه افكنده است كه هيچ پرتوي از نور حق بر آن نمي‏تابد و او تنگ دل و سنگ دل شده است كه «فَوَيْلٌ لِّلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُم مِّن ذِكْرِ اللَّهِ» (زمر: 22)، پشيمان مي‏گردد، متألّم مي‏شود و اين آتش پشيماني و تألّم سراسر وجودش را فرا مي‏گيرد، شعله مي‏كشد و شعله‏هايش فروزان و فروزان‏تر مي‏شوند و اين شراره‏ها تمامي آثار شوم، ريشه‏هاي گناه، پرده‏ها و حجاب‏ها را مي‏سوزانند و خاكستر مي‏كنند و ديواره‏هاي دل آدمي را همانند تنوري داغ، كه شراره‏هاي آتش بر آن تابيده و آن را سفيد كرده‏اند، آماده چسباندن خمير ايمان مي‏كنند. 87
در واقع، توبه انقلاب است؛ انقلابي دروني، حركتي در جان انسان تا آزاد گردد و به سوي حق سير كند. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) مي‏فرمايد: «پشيماني از گناه توبه است» 88 حضرت علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «پشيماني بر خطاها همان طلب بخشش و آمرزش است.» 89 و روايات ديگري نيز به همين مضمون بر اين دلالت دارند كه توبه همان آتش ندامت جانسوز است.
گاهي انسان در صحنه قلب خود، نوعي گرفتگي مشاهده مي‏كند؛ مثل اينكه ابري فضاي دل را پوشانده است و نمي‏داند چگونه آن را بزدايد. از اين‏رو، به فكر مي‏افتد تا در مزرعه يا در پاركي قدم بزند، در كنار رودي بنشيند و يا با دوست خود سخن بگويد. پس تصور مي‏كند آن ابر، برطرف شده، در حالي كه چنين نيست و آن ابر غليظ گرديده و جلو ديد او را گرفته است و ديگر تشخيص نمي‏دهد كه در فضاي تيره زندگي مي‏كند. انسان تصور مي‏كند با جلسات اُنس و فكاهيات، ابرزدايي يا غبارروبي مي‏شود، در صورتي كه چنين نيست. پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) مي‏فرمايد: «من در هر روز هفتاد بار استغفار مي‏كنم تا مبادا اين ابرها فضاي دل را بگيرند.» 90 البته استغفار براي انسان كامل در حقيقت، دفع است، نه رفع. 91
گفته شده است: توبه يعني بازگشت و پشيماني از حالت عصيان و عدم توازن روح به سوي آرامش، و اطمينان و اميدواري به رحمت الهي است كه با شرايطش مي‏تواند بيماري‏هاي روحي را درمان بخشد، و معالجه نمايد و انسان را به حد كمال انسانيت برساند. 92
فرد با بازگشت و اعتراف به گناه، احساس گناه خود را سركوب نمي‏كند، بلكه به آن اعتراف مي‏كند و از خداوند آمرزش مي‏طلبد. اعتراف مؤمن به گناه و توبه به درگاه خداوندي او را از كوشش براي سركوب و دور نگه داشتن فكر گناه‏ آلوده به منظور رهايي از ناراحتي رواني ناشي از احساس گناه بازمي‏دارد، توضيح آنكه كوشش براي دور نگه داشتن فكر گناه از ذهن در نهايت، به سركوب ناخودآگاه آن منجر مي‏شود. اما بايد توجه داشته باشيم كه سركوب فكر گناه باعث نمي‏شود آن نيروي انفعالي احساس پستي و حقارتي كه همراه فكر گناه وجود داشته است نيز از بين برود.
بنابراين، نيروي انفعالي مزبور به شكل اضطرابي مبهم و پيچيده در انسان بروز مي‏كند كه باعث رنج و ايجاد اضطراب و تنش رواني در شخص مي‏شود. در نتيجه، انسان سعي مي‏كند با پناه بردن به عوارض برخي از بيماري‏هاي رواني، از شدت آن بكاهد. 93
اصولاً قسمت اعظم تلاش روان‏كاوان در چنين حالاتي مصروف كاوش درباره اين مهارت‏هاي دردآور، كهنه و سركوب شده در ضمير ناخودآگاه انسان مي‏شود. روانكاو سعي مي‏كند بيمار را به يادآوري مجدّد آن كارها و مقابله با آن‏ها وادارد و نوعي قضاوت عقلاني درباره آن‏ها پيدا كند؛ يعني به صدور حكم درباره‏شان بپردازد، و چه بسا كاري كه توسط روانكاو انجام مي‏گيرد در نهايت، به هتك حرمت گناه بينجامد و گاه به عنوان يك واقعيت مورد پذيرش قرار گيرد، بر خلاف توبه و اذعان و اعتراف به گناه در پيشگاه كسي كه از نهان و اسرار انسان‏ها خبر دارد كه اين اعتراف، مقدّمه پذيرش بيماري و اقدام در درمان آن محسوب مي‏شود. به همين دليل، يادآوري گناهان توسط مؤمن و اعتراف به آن‏ها نزد خداوند رحمان و رحيم و استغفار و توبه باعث جلوگيري از سركوب ناخودآگاه احساس گناه مي‏شود؛ زيرا اين‏گونه سركوب كردن باعث ايجاد اضطراب و بروز عوارض بيماري‏هاي رواني مي‏گردد و با توجه به اين مسائل، تعجبي ندارد كه يك مؤمن واقعي همواره داراي امنيت خاطر رواني و آرامش قلبي و وجودش لبريز از احساس رضايت و آرامش خاطر باشد. 94 علّامه طباطبائي مي‏فرمايد: ما بارها گفتيم كه توبه انسان محفوف به دو توبه خداست. بنابراين، نخست اين خداوند است كه به انسان توفيق مي‏دهد، اسباب توبه را براي او فراهم مي‏كند تا بتواند از بند و زنجير اسارت‏بار پليدي‏هاي دنيا برهد و رو به سوي حق آرد، و آن‏گاه كه بنده به خدا توجه كرد و توبه نمود، دوباره خدا به او برمي‏گردد و غفران و عفو و بخشش را شامل او خواهد فرمود. 95
برخي از آثار توبه در پيش‏گيري از آسيب‏هاي رواني
توبه انسان را محبوب خدا مي‏كند. 96
توبه سبب توقّف آسيب مي‏شود.
توبه آسيب‏ها و ناملايمات روحي و رواني را ترميم مي‏كند.
توبه آسيب‏ها و ناملايمات روحي و رواني را درمان مي‏نمايد.
توبه از عوارض جانبي آسيب جلوگيري مي‏كند.
توبه اثرات مخرب آسيب را از روح و روان مي‏زدايد.
توبه روح و جان آدمي را شست‏وشو و تطهير مي‏كند.
توبه انسان را از حالت سكون و ركود بازمي‏دارد.
توبه انسان را به كار و تلاش سازنده وامي‏دارد.
اميدواري
انسان با اميد به اينكه تلاش او ثمربخش است، فعاليت مي‏كند و اگر اميد نبود هيچ انساني دست به اقدامي نمي‏زد. و شايد بتوان گفت: هر موجود زنده‏اي به اميد رسيدن به مقصد و مقصود خود حركت و تلاش مي‏كند. تحقيقات اين مطلب را اثبات كرده‏اند كه اگر تلاش حيوان براي رسيدن به مقصود خود بي‏ثمر بوده و فايده‏اي براي او نداشته باشد يا اميدي براي نيل به آن نداشته باشد، دست از تلاش و فعاليت برمي‏دارد و به يأس و درماندگي مبتلا مي‏شود. 97
فردي كه در پي تلاش‏هاي متعدد، شكست‏هاي متعددي را تجربه كند و تلاش او موفقيتي به همراه نداشته باشد، به هر دليلي كه باشد، مبتلا به درماندگي آموخته شده مي‏گردد كه پيامدهاي ناگواري در جسم و روان و نيز زندگي فردي و اجتماعي او مي‏گذارد كه چه بسا قابل جبران نباشد. 98
از اين‏رو، اميد به موفقيت و نتيجه دادن فعاليت، نه فقط انسان، بلكه هر موجود زنده‏اي را وادار به تلاش و كار مي‏كند. در اين خصوص نيز انسان سرآمد موجودات ديگر است و با اميد است كه انسان دست به اختراعات و ابتكارات مي زند و در اين راه، تحمّل رنج‏ها و مشقّات را به جان مي‏خرد و به اميد رسيدن به بهداشت و سلامت، چه جنبه جسماني آن و چه روحي و رواني آن، انسان فعاليت‏هاي پيش‏گيرانه انجام مي‏دهد، و اگر اميدي به بهداشت و سلامت خويش نداشت، دست از فعاليت و اقدامات پيش‏گيرانه برمي‏داشت. همانند بيماري كه ديگر اميدي به بهبود ندارد و پزشك براي او اقدامي انجام نمي‏دهد و او را از چيزي پرهيز نمي‏دهد. كساني كه با اراده و اختيار خويش، قلب و جان خود را با انبوه گناه و معصيت زنده به گور كرده‏اند و ديگر جايي براي تابش نور و پذيرش حق در وجودشان باقي نگذاشته‏اند و به تعبير قرآن، قلب، چشم و گوششان نابينا و ناشنوا شده، مردگاني هستند زنده نما. اينان بيم و اميد برايشان تفاوتي نمي‏كند. غير از اين گروه اندك، كه عنود و لجوج هستند و در جهالت و عصبيّت خويش پايدارند، ديگران نمي‏توانند به توهّم يا بهانه نااميدي از رحمت و بخشش الهي، دست از تلاش و جبران كارهاي بد خويش بردارند و اقدامي در رسيدن به سلامت روح و روان خويش انجام ندهند. از اين‏رو، در تعاليم اسلامي و آموزه‏هاي قرآني، بالاترين گناه و معصيت «نااميدي و يأس از رحمت بي‏انتهاي الهي» است.
معمولاً بيماري‏هاي شديد و مزمن يا صعب‏العلاج روحيه بيمار را متزلزل مي‏كنند و روزنه‏هاي اميد را به روي او مي‏بندند. پزشك بايد با اميدوار ساختن او به زندگي، به وي توان ببخشد، او را از افسردگي، ترس و اضطراب نجات دهد، روحيه او را تقويت كند و بهبودي او را سرعت بخشد و او را وادر به كار و فعاليتي سازد كه هم توان انجام آن را دارد و هم وي را به زندگي و زنده بودن اميدوار مي‏سازد؛ زيرا نااميدي و وابستگي اجباري، واقعياتي هستند كه در مورد بسياري از بيماري‏هاي شديد اتفاق مي‏افتند. اما براي پيش‏گيري از افسردگي ناشي از نااميدي، اصرار بر انجام دادن مستقل برخي كارهاي هر چند كوچك، سودمند است. 99 ولي پزشك بيش از همه مي‏تواند در اين امر مؤثر باشد. در روايات آمده است: «هر گاه نزد بيمار رفتيد، او را به سلامت و طول عمر اميدوار سازيد، اگرچه ممكن است اين اميدوار ساختن در قضاي الهي مؤثر نباشد، ولي بيمار را دل‏خوش مي‏كند و باعث آرامش و تسكين او مي‏شود.» 100
چه بسا ناخوشي اندك كه براي بيمار بزرگ جلوه كند و او را به دلهره اندازد. بنابراين، مطمئن ساختن او از اينكه بيماري‏اش خطرناك نيست، در اغلب موارد، در تسكين او مفيد است. اين مطلب با رويكرد صادق بودن با بيمار تضادي ندارد؛ زيرا مقصود اين است كه بيمار را از زندگي مأيوس نكنيم، بلكه اولا، احتمالات و امكاناتي را كه باعث بهبود و درمان بيمار مي‏شوند، ظاهر سازيم و اطلاعات مربوط به بيمار را فقط به قدر ضرورت بيان كنيم؛ زيرا اعلام صريح وخامت اوضاع به خود بيمار، نتايج ويرانگري دارد. ثانيا، توجه كنيم كه مطابق روايات متعدد، خداوند براي هر بيماري درماني قرار داده است. شخصي در زمان پيامبراكرم(صلي الله عليه و آله) بيمار شد. حضرت(صلي الله عليه و آله) فرمودند: برايش طبيب بياوريد. عده‏اي گفتند: يا رسول الله! مگر پزشك مي‏تواند اين شخص را (با توجه به شدت بيماري) از مرگ نجات دهد؟ حضرت فرمودند: «خداوند هيچ مرضي را نيافريده، جز آنكه برايش درمان و راه بهبود قرار داده است.» 101 درمانگر و اطرافيان فرد آسيب ديده با اعتقاد به چنين باوري و القاي آن به فرد بيمار، هيچ گاه مأيوس و نااميد نمي‏شوند. 102 چه بسا بر اثر كوشش او يا ديگر متخصصان، راه حل ديگري و يا داوري جديدي كشف شود يا دريابند كه داوري خاصي براي درمان او مفيد است. همچنين توجه دادن فرد به فوايد معنوي بيماري نيز مي‏تواند موجب اميد بخشيدن به بيمار گردد. به همين دليل، شخص مجروح در جنگ، راحت‏تر از آسيب‏ديدگان ديگر درد را تحمل مي‏كند و مسكن‏هاي كمتري نياز دارد.
اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) در وصف اميدواري به خدا مي‏فرمايد: «بعضي به گمان خود، ادعا دارند كه به خدا اميدوارند! به خداي بزرگ سوگند كه دروغ مي‏گويند. چه مي‏شود آنان را كه اميدواري در كردارشان پيدا نيست؟ پس هر كس به خدا اميدوار باشد، بايد اميد او در كردارش آشكار شود.» 103
ز. ياد معاد؛ اعتقاد به جاودانگي انسان
از جمله آموزه‏ها و تعاليم ديني و سيره معصومان(عليهم‌السلام)، كه نقش بسياري در بهداشت و سلامت روح و روان انسان دارد و عامل مهمي در پيش‏گيري از بسياري از آسيب‏هاي روحي و رواني است، ياد معاد و اعتقاد به جاودانگي انسان و اعمال و رفتار او مي‏باشد؛ زيرا در همه افراد، ميل به بقا و ادامه زندگي كاملا مشهود و محسوس است، و هيچ انساني از زندگي و ادامه آن نمي‏گريزد و حتي آنان كه به انتحار و خودكشي دست مي‏زنند، از خود نمي‏گريزند. بلكه خواهان آزادي خويش مي‏باشند و چون زندگي كنوني را رنج‏آور و دردخيز مي‏انگارند، دست به انتحار و خودكشي مي‏زنند تا خود را از رنج برهانند. اين ميل مشهود، نشانه ادامه زندگي پس از مرگ است، و اگر مرگ پايان زندگي بود، آفرينش چنين حسي (ميل به بقا) بيهوده به شمار مي‏آمد. آنچه را انسان از طريق فطرت دريافت مي‏كند، شرايع آسماني به طور گسترده به عنوان زندگي اخروي و بازگشت انسان به حيات جاويد مطرح كرده‏اند و چنين اصلي در تمام شرايع، مطرح بوده، و اصولا شريعت الهي بدون اصل «معاد» نمي‏تواند الهي باشد. 104 «معاد» يعني اينكه انسان از مبدأي نشأت گرفته كه سرانجام به همان جا برمي‏گردد. بازگشت به آن مبدأ همان معاد است. همان‏گونه كه تحقق هدف باعث كمال، و نبودن هدف موجب نقص و عاطل و باطل بودن آن است، اگر سيره كسي بر اساس اعتقاد به معاد نباشد، باطل خواهد بود. خلاصه آنكه چون هيچ چيز همانند اعتقاد به مبدأ و معاد آموزنده نيست و نيز هيچ انساني همانند رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) اعتقاد راسخ به مبدأ و معاد ندارد، از اين‏رو، هيچ سيره‏اي همانند سيره آن حضرت آموزنده نخواهد بود.
بنابراين، سيره رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بخصوص و سيره ائمّه اطهار(عليهم‌السلام) عموما، كه هماهنگ با كل نظام آفرينش به سمت معاد در حركت است، 105 آموزنده مي‏باشد. 106
در آموزه‏هاي ديني و سيره معصومان:، مسئله معاد يكي از مسائل بارز و چشمگير است؛ زيرا ياد معاد و سراي جاويد انسان را در اين سراي فاني و زودگذر به تلاش و اعمال صالح و توشه آخرت ترغيب و تحريص مي‏نمايد، به خلاف فرهنگ مادي كه در آن ياد مرگ همانند افيوني است كه تمام لذت‏هاي دنيوي را از بين مي‏برد و موجب اندوه و افسردگي مضاعف مي‏شود.
از اين‏رو، اسوه‏هاي راستين و كامل انساني يعني رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و ائمّه معصوم(عليهم‌السلام) در همه شئون، متذكر و متوجه عبوديت خود و ربوبيت خداي سبحان بوده‏اند و چون توجه به عبوديت بدون توجه به معاد و هدف آفرينش ميسّر نيست، پس توجه مستمر آن حضرات به عبوديت نشانه توجه مستمر به حقيقت معاد و قيامت به عنوان دارالقرار و سراي حيات و جاودانگي است، روايات علوي حقيقت دنيا را دار غرور و دار فنا و دار عبرت معرفي كرده و اقبال به آن را آفت جان آدمي دانسته‏اند و در مقابل، آخرت را به عنوان غايت خلقت، توصيف كرده و انسان را به آن دعوت نموده‏اند. 107
ح. آثار ياد مرگ و معاد در بهداشت و سلامت روان
انسان را به تلاش و فعاليت سودمند و هدفدار سوق مي‏دهد. 108
سختي‏ها و مصيبت‏هاي دنيا را كاهش مي‏دهد و يا از بين مي‏برد و فرد را به اندك دنيا راضي مي‏دارد. 109
فرد را به استفاده تمام و كامل از استعدادهاي خويش ترغيب و تشويق مي‏نمايد.
لذت‏ها و خوشي‏هاي غيرواقعي و زودگذر را، كه معمولا مخرّب روح و روان آدمي‏اند، از بين مي‏برد.
تنگ‏نظري و احساس‏هاي كينه‏توزانه و حسودانه را در فرد از بين مي‏برد و قلب را جلا و صفا مي‏بخشد. 110
روح اميد و مقاومت در برابر سختي‏ها را در فرد تقويت مي‏نمايد.
احساس دل‏بستگي‏هاي موقّت و غير قابل اعتماد را در فرد كاهش مي‏دهد. 111
محبت و علاقه فرد را به خداوند و امور پايدار و قابل اعتماد تقويت مي‏نمايد. 112
احساس رحمت، شفقت و محبت به ديگران را در فرد تقويت مي‏كند. 113
عامل پيش‏گيري بسيار قوي است، بخصوص نسبت به اموري كه به بهداشت و سلامت واقعي فرد آسيب مي‏رساند.
توجه به معاد انسان را از حالت انزوا و كناره‏گيري رهايي مي‏بخشد.
كسي كه به ياد مرگ و قيامت است، بيشتر مي‏كوشد و بهتر به جامعه خدمت مي‏كند و كسي كه از جامعه منزوي است، در حقيقت مرگ را فراموش كرده است. 114
از اين‏رو، رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) فرمود: «اگر در آستانه مرگ نهالي در دست يكي از شماست و مي‏توانيد آن را بكاريد و بميريد، بكاريد.» 115 اين حديث شريف به خوبي دلالت دارد بر اينكه ياد معاد، حركت آفرين است.
از مهم‏ترين عوامل گناه و نافرماني خداوند، فراموشي قيامت است. اگر كسي هميشه به ياد خدا باشد، هرگز در اطاعت فرمان خدا سستي به خود راه نمي‏دهد و نيز بر اثر غفلت خود را به گناه نمي‏آلايد؛ زيرا اعتقاد به كيفر، كه در حقيقت ظهور باطن همين اعمال است، با غفلت و آلودگي به گناه سازگار نيست. بر اين اساس، حضرت اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) به عنوان مربّي جامعه و مهذّب نفوس، پس از هر نماز عشا با صداي رسا به نمازگزاران مي‏فرمود: «بار سفر ببنديد، ره توشه برگيريد كه مسافرت نزديك است.» 116
اين هشدار از تعليمات رسول خداست كه همواره جان‏هاي مستعد و آماده را مخاطب قرار داده، مرگ و قيامت را به آنان تذكر مي‏داد. 117 از اين‏رو، در بيشتر سخنان آن حضرت، يكي از مشاهد و مواقف قيامت مطرح است؛ مانند اينكه حضرت فرمودند: «قبر براي عده‏اي باغي است از باغ‏هاي بهشت و براي گروهي ديگر چاهي است از چاه‏هاي جهنم.» 118
ياد معاد و توجه به جاودانگي زندگي پس از مرگ آثار سازنده‏اي دارد كه به برخي از آثار آن در زمينه بهداشت و سلامت روحي و رواني آدمي و پيش‏گيري از بروز و يا وخامت آسيب‏هاي رواني اشاره شد. (از جمله رشد و شكوفايي استعدادها، تحرّك و سازندگي و پيش‏گيري از انزوا و كناره‏گيري) با توجه به آثار مثبت و سازنده چنين باوري، پيامبر به ديگران توصيه مي‏فرمود كه بسيار به ياد مرگ باشيد؛ چون مرگ در فرهنگ دين، انتقال از دنيا به برزخ است و به ياد مرگ بودن يعني: به ياد عالم پس از دنيا بودن و براي آن سراي جاوداني توشه اندوختن. آن حضرت مي‏فرمود: «به ياد چيزي باشيد كه لذت‏ها را منهدم و عيش و نوش را تيره و تباه مي‏سازد.» 119
حضرت به شخصي كه در تشييع جنازه شوخي مي‏كرد، فرمود: «چرا اينان غافلند؟ مگر مرگ براي همه نيست؟» 120
اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «ياد مرگ مرا از شوخي و كارهاي بيهوده باز مي‏دارد.» 121
بنابراين، انسان‏هاي برخوردار از سلامت و كمال هر لحظه خود را بين مبدأ و معاد مشاهده مي‏كنند؛ 122 زيرا آنان حوادث سبك و سنگين، و تلخ و شيرين را مجلاي ارادي الهي مي‏دانند. اينان در حوادث سنگين متزلزل نمي‏شوند؛ چنان كه اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمودند: سختي‏ها و مصيبت‏ها اثر سوئي در انسان‏هاي با كرامت و صاحبان نفوس ارزشمند نمي‏گذارد 123 توجه به خدا را مخصوص حالت پديد آمدن حوادث سخت نمي‏دانند بلكه هر حادثه‏اي، كوچك يا بزرگ را آزموني الهي مي‏شمارند، به ياد خداي سبحان متذكر مي‏شوند و در هر حال، صابرند و خود را به الله مي‏سپارند و مي‏گويند: به خدا رجوع مي‏كنيم؛ چنان كه در هنگامه سختي‏ها و مصيبت‏ها مي‏گويند: ما از خداييم و به سوي او باز خواهيم گشت و از صلوات، سلام و رحمت الهي بهره‏مند مي‏باشند. 124 بنابراين، سيره چنين انسان‏هايي آموزنده است؛ زيرا صاحبان نفوس كريمه و با ارزش هستند كه نمونه كامل آن رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) است، دايم به ياد مبدأ و معاد مي‏باشند؛ چنان كه نقل شده است: وقتي چراغ منزل حضرت خاموش مي‏شد، مي‏فرمود: «انّاللّه و انّا اليه راجعون.» يعني در كوچك‏ترين حادثه، مسئله معاد و رجوع الي‏الله را مطرح مي‏كرد. 125
ديگران نيز به اين واقعيت اشاره كرده‏اند. قطعاً احساس فرد نسبت به مرگ تا حدي به تصور و مقدار ترس او از مرگ بستگي دارد. كساني كه جهت‏گيري معنوي قوي دارند، غالبا در روزهاي آخر زندگي آرامش بسيار پيدا مي‏كنند؛ زيرا طبق جهان‏بيني آنان، زندگي واپسين ديگري نيز وجود دارد و در نتيجه، مي‏توانند خوشحال باشند. اغلب ترس از مرگ، واكنشي است نسبت به مواجهه با عدم تماميت زندگي. شايد مرگ، از دست رفتن زودرس و غيرمنصفانه استعدادهاي فرد به نظر آيد.
از اين‏رو، بعضي از بيماران با آرامش اجتناب‏ناپذيري مرگ را مي‏پذيرند و مي‏كوشند معناي زندگي خود را دريابند. بيماري كه قطعيت مرگ خود را پذيرفته است، از نظر عاطفي، خود را از محيط جدا مي‏كند و كمتر درگير زندگي مي‏شود. بيمار ممكن است پس از تحمّل دردي فوق‏العاده و تلاشي جانكاه براي زندگي، در نهايت، مرگ را تسكيني خوشايند بيابد. 126 در سنّت و سيرت پيامبر و اميرالمؤمنين(عليهما‌السلام) درباره ياد معاد و نقش آن در سازندگي و سلامت دنيا و آخرت انسان، بيانات آموزنده بسياري آمده است كه به عنوان حسن ختام نمونه‏اي از آن اشاره مي‏شود:
«اي بندگان خدا! از خدا بپرهيزيد. و با اعمال نيكو به استقبال اجل برويد. با چيزهاي فاني شدني دنيا، آنچه را كه جاويدان مي‏ماند خريداري كنيد. از دنيا كوچ كنيد كه براي كوچ دادنتان تلاش مي‏كنند. آماده مرگ باشيد كه بر شما سايه افكنده است. همچون مردمي باشيد كه بر آن‏ها بانگ زدند و بيدار شدند و دانستند دنيا خانه جاويدان نيست و آن را با آخرت مبادله كردند. خداي سبحان شما را بيهوده نيافريد و به حال خود وا نگذاشت. ميان شما تا بهشت يا دوزخ، فاصله اندكي جز رسيدن مرگ نيست. زندگي كوتاهي، كه گذشتن لحظه‏ها از آن مي‏كاهد و مرگ آن را نابود مي‏كند، سزاوار است كه كوتاه مدت باشد. زندگي، كه شب و روز آن را به پيش ميراند، به زودي پايان خواهد گرفت. مسافري كه سعادت يا شقاوت همراه مي‏برد، بايد بهترين توشه را با خود بردارد. از اين خانه دنيا زاد و توشه برداريد كه فرداي رستاخيز نگهبانتان باشد. بنده خدا بايد از پروردگار خود بپرهيزد، خود را پند دهد و توبه را پيش فرستد و بر شهوات غلبه كند؛ زيرا مرگ او پنهان و پوشيده است و آرزوها فريبنده‏اند و شيطان همواره با اوست و گناهان را زينت و جلوه مي‏دهد تا بر او تسلّط يابد؛ انسان را در انتظار توبه نگه مي‏دارد كه آن را تأخير اندازد و تا زمان فرارسيدن مرگ از آن غفلت نمايد. واي بر غفلت‏زده‏اي كه عمرش بر ضد او گواهي دهد و روزگار، او را به شقاوت و پستي كشاند. 127 از خدا مي‏خواهيم كه همه ما را برابر نعمت‏ها مغرور نسازد و چيزي ما را از اطاعت پروردگار باز ندارد و پس از فرا رسيدن مرگ دچار پشيماني و اندوه نگرداند.»
پي‏نوشت‏ها
1 ـ ام. رابين ديماتئو، روان‏شناسي سلامت، ترجمه محمد كاوياني و ديگران، ج 2، تهران، سمت، ص763ـ762.
2 ـ اِنَّما يُوفَّي الصابرونَ اجرهم بغير حسابٍ (زمر: 10)
3 ـ و مِنهم الذين يُؤذون النبي و يقولونَ هو اُذنٌ... (توبه: 61)
4 ـ محمدتقي مصباح، اخلاق در قرآن، ج 3، ص266ـ255.
5 ـ دانشنامه امام علي(عليه‌السلام)، ج11، ص139.
6 ـ همان، ج 11، ص280.
7 ـ «و عليكم بالصبرِ فانّ الصبرَ مِن الايمانِ كالرأسِ مِن الجسدِ و لاخيرَ في جسدٍ لا رأسَ معه و لا في ايمانٍ لا صبرَ معه» (نهج‏البلاغه، گردآوري و تنظيم صبحي صالح، قصار82).
8 ـ نهج‏البلاغه، خطبه191.
9 ـ علامة الصابر في ثلاث: «اوّلها ان لايكسلَ و الثانية ان لايضجرَ، والثالثة ان لايشكو من ربّه عزّوجلّ، لانّه اذا كسل فقد ضيع الحق، واذا ضجر لم يؤدّ الشكر، واذا شكي من ربّه عزّوجلّ فقد عصاه.» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 71، ص86).
10 ـ «الجزع عند المصيبة يزيدها و الصبر عليها يبيدُها» (محمد محمدي ري‏شهري، ميزان الحكمه، ج 2، ص29).
11 ـ «ما رأيتُ الا جميلا.» (سيدبن طاووس، اللهوف، ترجمه سيد احمد قهري، انتشارات جهان، ص160).
12 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص780.
13 ـ لازاروس لائونير، 1978، ص 311 به نقل از: ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص 588.
14 ـ در صبر در لغت، به معني حبس نفس است از جزع به وقت وقوع مكروه و لابد آن امن باطن باشد از اضطراب و باز داشتن زبان از شكايت و نگاهداشتن اعضا از حركات غير معتاد. (خواجه نصيرالدين طوسي) و نيز گفته شده است: صبر به معناي بردباري كردن در برابر سختي‏ها و ناملايمات‏ها (حسن انوري، فرهنگ بزرگ‏سخن، ج 5، ص 4692، و نيز گفته‏اند: صبر آن است كه در صبر صابر باشي، و آنكه اگر بلا برسد ننالد. (لغت‏نامه دهخدا، ج 10، ص 14853
15 ـ «من كظم غيظا ـ ولو شاء ان يمضيه امضاه ـ ملأاللّهُ قلبَه يوم القيامه رضاه.» (محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 171، ص411.
16 ـ بهروز ميلاني‏فر، بهداشت رواني، ص 198.ص / 199ص / 200همان / همان / ص200
17 ـ بهروز ميلاني‏فر، بهداشت رواني، ص 199.
18 ـ بهروز ميلاني‏فر، بهداشت رواني، ص200.
19 ـ همان.
20 ـ همان.
21 ـ همان.
22 ـ «والعصرِ اِنَّ الانسانَ لفي خسرٍ الاّ الّذينَ آمَنوا و عملوا الصالحات...» (والعصر:1)
23 ـ «وَ أَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلاَّ مَا سَعَي» (نجم:39)
24 ـ مرتضي فريد، الحديث، روايات تربيتي، ج 3، ص 8.
25 ـ «كاد ان يكون الفقر كفرا» (عليرضا صابري يزدي، الحكم الزاهرة، ج 1، ص 212).
26 ـ نهج‏البلاغه، ترجمه علينقي فيض‏الاسلام، ص864.
27 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص234.
28 ـ «اِنَّ اللّهَ يُحبّ المتحرّفَ الامين.» (شيخ حرّ عاملي، وسائل‏الشيعه، ج 12، ص13.
29 ـ «ملعونٌ من القَي كَلَّه علَي الناس« (همان، ص18).
30 ـ مرتضي مطهري، تعليم و تربيت در اسلام، چ سيزدهم، ص 410.
31 ـ همان، ص 18.
32 ـ «وابتغِ فيما آتيكَ‏اللّهُ الدارَ آلاخرةَ و لا تنسَ نصيبكَ مِن الدُنيا.» (قصص: 77)
33 ـ «للمؤمن ثلاثُ ساعاتٍ: فساعةٌ يناجي فيها ربّه و ساعة يرم معاشه و ساعة يخلّي بين نفسه و بين لذتها فيما يحلّ و يجمل. و ليس للعاقلِ اَن يكون شاخصا الاّ في ثلاث: مرمة لمعاشٍ او خطوةٌ في معادٍ او لذةٌ في غير محرّمٍ.» (نهج‏البلاغه، ترجمه محمد دشتي، حكمت390)
34 ـ چنانچه در سيره امام آمده است: از جمله كارهاي كه امام علي(عليه‌السلام) به آن اشتغال داشتند، كشاورزي بود، و سيره و زندگي امام نشان مي‏دهد كه حضرت در دوران 25 ساله فاصله از امور حكومتي، بيشتر وقتشان به باغ‏داري و كشاورزي و كارهاي مربوط به آن نظير حفر چاه و قنات مي‏گذشت. امام(عليه‌السلام) ضمن آنكه خود يك كشاورز پرتلاش و موفق بودند، احترام خاصي براي كشاورزان و زمين قايل بودند، كه برخي روايات مربوط به آن، به عنوان نمونه اشاره مي‏شود: راه‏هايي كه مردم به كسب درآمد مي‏پردازند پنج تاست: امور دولتي، آباداني و كشاورزي، تجارت، اجاره و صدقات... اما كشاورزي، خداوند متعال فرموده: اوست كه شما را پديد آورد و به عمران و آبادي دعوت كرد. خداي متعال بدان‏رو انسان‏ها را به عمران و آباداني زمين دعوت كرده تا از بهترين راه ـ كه كشاورزي است ـ و محصولات آن از قبيل غلاّت و حبوبات و ميوه‏ها تأمين معاش نمايند: «اِنّ معايشَ الخلق خمسةٌ: الامارةُ و العمارة و التجارة و الاجارة و الصدقات... و اما وجهُ العمارةِ فقوله تعالي: (هو أنشأكم مِن الارضِ و استعمركم فيها) فاَعلَمنا ـ سبحانه ـ انّه قد امرهم بالعمارةِ ليكون ذلكَ سببا لمعايشهم بما يخرج من‏الارض من الحبّ و الثمراتِ و ما شاكل ذلك ممّا جعلُه‏الله معايشَ للخلقِ» (شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 13، ص 195.
35 ـ از امام صادق(عليه‌السلام) نقل شده است: «كان اميرالمؤمنين يكتب و يوصي بفلّاحين خيرا» (شيخ حرّ عاملي، پيشين، ص 216)
36 ـ امام صادق(عليه‌السلام) درباره همّت بلند و سختكوشي جدّ بزرگوارشان، علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايند: «پيامبراكرم(صلي الله عليه و آله) زميني را از انفال به علي(عليه‌السلام) دادند و حضرت در آن زمين قناتي حفر نمودند كه آب آن مانند گلوي شتر فواره مي‏زد. امام(عليه‌السلام) آن آب را «ينبوع» ناميدند. آن آب آن‏قدر زياد بود كه موجب خوش‏حالي مردم آن ناحيه شد و هنگامي كه يكي از آن مردم به امام(عليه‌السلام) تبريك گفت، فرمودند: اين آب وقف حجّاج و كساني است كه از آنجا عبور مي‏كنند؛ كسي نمي‏تواند آن را بفروشد و به فرزندانم نيز به ارث نمي‏رسد.» (محمدباقر مجلسي، پيشين، ص32/ مرتضي مطهري، انسان كامل، صدرا، 1376، ص54) و اراده و همّت امام چنان قوي بود كه اگر اراده مي‏نمود از توده‏اي هسته خرما، نخلستاني انبوه فراهم مي‏ساخت. روزي يكي از ياران حضرت با مشاهده انبوه هسته‏هاي خرما نزد ايشان پرسيد: اين‏ها را براي چه مي‏خواهيد؟ امام فرمودند: به اذن خدا، اين‏ها تبديل به درخت‏خرما خواهند شد و چنين شد: امام (عليه‌السلام) نخلستاني پديد آوردند با انبوهي از درختان. فعاليت و تلاش امام(عليه‌السلام) چنان بود كه مي‏توانستند درآمد فراواني عايد خود نمايند. زماني كه طلحه و زبير براي كاستن از مقام حضرت در ميان مردم گفتند كه حضرت مالي ندارد، امام به عاملان خود فرمودند: آنچه از محصول زمين‏هاي كشاورزي برداشت شده است به فروش برسانند. وقتي با فروش ميوه‏ها و غلاّت صدهزار درهم فراهم شد، امام دستور احضار طلحه و زبير را دادند و خطاب به آن‏ها فرمودند: اين پول، سرمايه‏اي است كه با دست‏رنج‏خود جمع كرده‏ام )نه مانند سرمايه شما كه حقتان نيست و به بيت‏المال تعلّق دارد.) (محمد دشتي، امام علي(عليه‌السلام) و اقتصاد، ص 271.
37 ـ محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 40، ص328.
38 ـ همان، ج 40، ص 325.
39 ـ همان، ج 41، ص 37.
40 ـ همان، ج 41، ص 36.
41 ـ همان.
42 ـ همان، ص 29.
43 ـ همان، ص 32.
44 ـ «لَنقلُ الصخرِ مِن قِللِ الجبال احبّ الي مِن مننِ الرجال
يقولُ الناس لي في الكسب عار فانّ العارَ في ذلّ السؤالِ
كد كد العبد ان احببتَ اَن تُصبح حرّا واقطع الامال من بني آدم طرا
لاتقل ذا مكسب يزري فقصد الناس ازري
انت ما استغنيت عن غيرك اعلي الناس قدرا».
(محمدباقر مجلسي، ديوان منسوب به علي(عليه‌السلام)، ج 41، ص37.)
45 ـ محمدباقر مجلسي، ديوان منسوب به علي(عليه‌السلام)، ج 41، ص37.
46 ـ مرتضي آقاتهراني، اهمال كاري، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (رحمه‌الله)،1382.
47 ـ قال النبي(صلي الله عليه و آله): «عزّ المؤمن استغناه عن الناس» (مولي محسن فيض كاشاني، المحجة البيضاء، ج 6، ص 57
48 ـ مرتضي مطهري، تعليم و تربيت در اسلام، چ سيزدهم، ص411.
49 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 1، ص 126.
50 ـ «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ» (ذاريات: 56)
51 ـ «الشريعة رياضةُ النفس» (عبدالواحد آمدي، غرر الحكم، باب الف، ش569) «رياضت» مصدر باب روض (راض) مي‏باشد و به معناي رياضت، تمرين و تعليم دادن است و كلمه «رياضي» به معناي علم حساب و هندسه و جبر و مقابله به معناي ورزش و تمرين فكر و ذهن مي‏باشد و ورزش و رياضت و تمرين بدن را در اصطلاح، «ورزش» گويند و احكام و تكاليف شرع هم تمرين و تعليم روح و جسم است.
52 ـ محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 6، ص47.
53 ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 59، ص127.
54 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص764.
55 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص 745، به نقل از: لوي تيلور، 1985، ريم، مسترز، 1979.
56 ـ ام. رابين ديماتئو، ج 2، ص764.
57 ـ عن الحسين بن زيد قال: قلتُ لجعفر بن محمد(عليهما‌السلام): جعلتُ فداك هل كانت في النبي(صلي الله عليه و آله) مداعبة؟ فقال: وصفه الله بخلق عظيم، و انّ الله بعث انبياءه فكانت فيهم كزازة (الانقباض و اليبس) و بعث محمدا(صلي الله عليه و آله) بالرأفة و الرحمة و كان من رأفته(صلي الله عليه و آله) لامّته مداعبته لهم لكي لا يبلغ بأحدٍ منهم التعظيم حتي لا ينظر اليه.» ثم قال: حدّثني ابي محمد عن ابيه علي عن ابيه الحسين عن ابيه علي(عليهما‌السلام) قال: «كان رسول الله ليسرّ الرجل من اصحابه اذا رآه مغموما بالمداعبة و كان ـ صلي‏الله عليه و آله يقول: انّ الله يبغض المعبّس في وجه اخوانه.» (سيد محمدحسين طباطبائي، سنن النبي 9، ص 29، به نقل از: زين‏الدين الجبعي العاملي الشامي، كشف الريبة، ص 119).
58 ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 76، ص 60.
59 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص764.
60 ـ همان، ج 1، ص394.
61 ـ همان، ج 2، ص221.
62 ـ «وَلاَ تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَلاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ» (قصص: 77و امام رضا(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «اجعلوا لانفسكم حظا من الدنيا... واستعينوا بذلك علي امور الدين» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 78، ص346).
63 ـ عبدالله جوادي آملي، سيره رسول اكرم در قرآن، ج 6، ص65.
64 ـ عبداللّه جوادي آملي، مراحل اخلاق در قرآن، ج 11، ص 129.
65 ـ «ولو اَنّ اهل القري آمَنوا واتّقوا لفتحنا عليهم بركات مِن السماءِ والارضِ ولكن كذّبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون.» (اعراف: 96)
66 ـ «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَي وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ» (حجرات: 13)
67 ـ رسول جعفريان، سيره رسول خدا، ص 267 به نقل از: محمد عبدالحي الكتاني الادريسي الحسني الفاسي، التراتيب الادارية، ج 1، ص 64.
68 ـ «تعلّموا من النسبِ ما تعرفون به احسابَكم و تَصلونَ بِه ارحامكم» (رسول جعفريان، سيره رسول خدا، ص 296.)
69 ـ «كلّكم مِن آدم و آدمُ من تراب ليس لعربي علي عجمي فضل الاّ بالتقوي» (همان، ص 254، به نقل از: العقد الفريد، ج 4، ص58.
70 ـ «لا تأتوني بانسابكم و أتوني بأعمالكم» (يعقوبي، تاريخ يعقوبي به نقل از: جواد علي، المفصل في تاريخ العرب قبل از اسلام، ج 4، ص369.)
71 ـ ابن ابي‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 13، ص166.
72 ـ «التقي رئيس‏الاخلاق.» (نهج‏البلاغه، حكمت41).
73 ـ عبداللّه جوادي آملي، مراحل اخلاق در قرآن، ج 11، ص128.
74 ـ «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ... فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدا طَيِّبا فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُم...» (مائده: 6)
75 ـ «من تطبّب فليتق الله و لينصح و ليجتهد» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 62، ص 74.)
76 ـ «اوصيكم، عبادالله، بتقوي الله التي هي الزاد و بها المعاد.» (نهج‏البلاغه، ترجمه محمد دشتي، ص 219.)
77 ـ «اعلموا، عبادالله، ان التقوي دار حصنٍ عزيز، و الفجور دار حصن ذليل.» (همان، ص 293) و نيز فرمودند: «اِنّ تقوي الله دواءُ داء قلوبكم و طهورُ دنس انفسكم» )همان، خطبه 198.
78 ـ «اعملوا ما شئتم» (فصلت: 40)
79 ـ «سواءٌ علينا اوعظتَ ام لم تكن من الواعظينَ» (شعراء: 136)
80 ـ ابن منظور، لسان العرب، ج 4، ص23.
81 ـ «وتوبوا الي الله جميعا ايّها المؤمنون لعلكم تفلحون» (نور:31)
82 ـ «تعطروا بالاستغفار لاتفضحنكم روائح الذنوب» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 7، ص 278.
83 ـ «توبوا الي الله جميعا ايّها المؤمنون» (نور:31)
84 ـ «يا ايها الذين آمنوا توبوا الي الله توبةً نصوحا» (تحريم: 8)
85 ـ خداوند در قرآن مي‏فرمايد: «إِلاَّ مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحا فَأُوْلَئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَلَا يُظْلَمُونَ شَيْئا» (مريم: 60) «إِلاَّ مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلا صَالِحا فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورا رَّحِيما» (فرقان: 70) و در روايت آمده است: «التائبُ مِن الذنبِ كمَن لا ذنبَ له» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 6، ص 21و41.
86 ـ عبدالله جوادي آملي، مراحل اخلاق در قرآن، ج 11، ص 161.
87 ـ هماان، ج 11، ص172.
88 ـ «الندم من الذنبِ توبةٌ.» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 77، ص159.
89 ـ «الندم علي الخطيئةِ استغفار.» (علاّمه نوري، مستدرك‏الوسائل، بيروت، آل‏البيت، 1408ق، چ دوم، ج 2، ص 118 و مي‏فرمايد: «الندمُ علي الخطيئة يمنع عن معاودتها» و نيز مي‏فرمايد: «من ندم فَقد تاب» و امام باقر(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «كفي بالندم توبة» و نيز «الندم احدالتوبتين» و «كفي بالندم توبة» و «والندم من الذنب يمنع عن معاودته» (ر.ك: محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 77، ص 20).
90 ـ «انه ليغان علي قلبي و انّي لاستغفر بالنهار سبعين مرّةً» (همان، ج 25، ص204.)
91 ـ همان، ج 11، ص160ـ159.
92 ـ سيد هاشم حسيني، آرامش روح، ص157.
93 ـ همان، ص169.
94 ـ همان، ص 346.
95 ـ سيد محمدحسين طباطبائي، تفسير الميزان، ج 2، ص238.
96 ـ «انّ اللّه يحبّ التّوابين و يحبّ المتطهرين» (بقره: 222) و پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) مي‏فرمايد: «ليس شي‏ءٌ احبُّ الي الله من مؤمنٍ تائبٍ او مؤمنةٍ تائبةٍ» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 6، ص 21).
97 ـ بي. آر. هرگنهان و دكتر متيو اچ. السون، مقدّمه‏اي بر نظريه‏هاي يادگيري، ترجمه علي‏اكبر سيف، چ دوم، دوران، 1376، ص 221.
98 ـ همان، ص243.
99 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص 659.
100 ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 81، ص225.
101 ـ «ما خلق الله داءَ الاّ و خلق له دواء» و نيز «تداووا فانّ الذي الداء انزل الدواء» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 59، ص 72.
102 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 1، ص 419و 420.
103 ـ نهج‏البلاغه، ج 9، باب 161، ص226.
104 ـ عبدالله جوادي آملي، سيره رسول اكرم در قرآن، ج 9، ص 213.
105 ـ «الي‏اللّه تصيرُ الاُمور.» (شوري: 53)
106 ـ عبدالله جوادي، سيره رسول اكرم در قرآن، ج 9، ص197.
107 ـ نهج‏البلاغه، خطبه 28، 33، 99، 114، 11 / مصطفي درايتي، تصنيف غرر الحكم، ص 144و148.
108 ـ عن علي(عليه‌السلام): «ينبغي للعاقل اَن يعمل للمعاد و يستكثر الزاد» (عبدالواحد آمدي، پيشين، ص857).
109 ـ قال علي(عليه‌السلام): «من اكثر ذكر الموت رضي من الدنيا باليسير» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 82، ص 181).
110 ـ عن علي(عليه‌السلام): «ذكر الموت جلاء القلوب» (عليرضا صابري يزدي، پيشين، ج 1، ص229).
111 ـ عن علي(عليه‌السلام): «الموت مفارقة دار الفناء و ارتحال الي دار البقاء» (عبدالواحد آمدي، پيشين، حديث54).
112 ـ عن ابي عبدالله(عليه‌السلام): «انّ رسول الله(صلي الله عليه و آله) قال: من اكثر ذكر الموت احبّه الله.» (شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 2، ص649).
113 ـ قال رسول الله(صلي الله عليه و آله): «ما من شي‏ء في الميزان اثقل من حسن الخلق و قال(صلي الله عليه و آله): اقربكم منّي مجلسا يوم القيامة احسنكم خُلقا و خيركم لاهله.» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 71، ص 387ـ386).
114 ـ عبدالله جوادي آملي، سيره رسول اكرم در قرآن، ج 9، ص222.
115 ـ «ان كان بيد احدكم فسيله فاستطاع ان يغرسها قبل ان تقوم الساعه فليغرسها فانّ له بذلك اجرا» (محدث نوري، پيشين، ج 13، ص 460).
116 ـ «تجهّزوا رحمكم الله» (نهج البلاغه، خطبه204).
117 ـ عبدالله جوادي آملي، سيره رسول اكرم در قرآن، ج 9، ص216ـ215.
118 ـ «القبر روضة من رياض الجنه او حفرة من حفر النار.» (شيخ مفيد، امالي، ص31).
119 ـ «اكثروا ذكر الموت فانه هادم اللذات، حائل بينكم وبين الشهوات» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 6، ص132).
120 ـ «كأنّ الموت في هذه الدنيا علي غيرهم.» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 77، ص 127ـ113).
121 ـ «انّي ليمنعي من اللعب ذكرُ الموت.» (ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 6، باب 83، ص280).
122 ـ «الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ.» (بقره: 156)
123 ـ «النفسُ الكريمة لاتؤثر فيما اللكبات» (عبدالواحد آمدي، پيشين، ص231).
124 ـ «الّذين اِذا أَصابتهم مصيبه قالوا انالله وانااليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمه اولئك هم المهتدون.» (بقره: 156)
125 ـ عبدالله جوادي آملي، سيره رسول اكرم در قرآن، ج 9، ص204.
126 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص 707، به نقل از: كوبلر، راس، 1969.
127 ـ «فاتقوا الله، و بادروا آجالكم باعمالكم، و ابتاعوا ما يبقي لكم بما يزول عنكم...» (نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتي، ص 113).

هويّت و بحران هويّت با تأكيد بر دوران جواني

هويّت و بحران هويّت با تأكيد بر دوران جواني
مقدّمه
اصطلاح «بحران هويّت» 1 اولين بار توسط يكي از نظريه‏پردازان روان‏شناس به نام اريك اريكسون ( Erik Erikson ) آلماني در كتاب هويّت، جوانان و بحران 2 در سال 1970 مطرح شد. 3 به اعتقاد او، انسان‏ها در دوره‏اي از عمر خويش، به حالتي رواني مبتلا مي‏شوند كه مي‏توان از آن به «بحران هويّت» تعبير كرد.
نمي‏توان از بحران هويّت تعريف دقيق ارائه كرد. همچنين نمي‏توان تصور درستي از آن داشت، مگر آنكه ابتدا مقصود از «هويّت» معلوم شود. بدين روي، مناسب است تعريف اريكسون از اين موضوع روشن گردد.
به گفته اريكسون، «هويّت» حس دروني، 4 همچنين كيفيتي ملموس از يك‏پارچگي و پيوستگي شخص است. اين حس با برخي باورها نسبت به يكپارچگي، همچنين پيوستگي ذهنيت‏هاي مشترك عمومي سازگار است و به عنوان كيفيتي ناخودآگاه در نوجواناني كه خود را مثل و مانند همسالان خود مي‏يابند، به صورت ظاهر مشهود است. در اين دسته از جوانان، بين امور غير قابل تغيير مانند: نوع قيافه، طبيعت، استعداد، حسّاسيت، كيفيت دوران كودكي و عقايد اكتسابي، و بين انتخاب آزاد نقش‏ها، فرصت‏هاي شغلي، پذيرش ارزش‏ها، گزينش مربّيان، انتخاب دوستان و اولين مواجهه جنسي، يگانگي عجيبي مشاهده مي‏شود. 5
به صورت روشن‏تر، توان يا عدم توان در پاسخ‏گويي صحيح به سؤالات متعدد از جمله سؤالات ذيل، احساس هويّت يا بحران هويّت را در افراد آشكار مي‏سازد:
.1آيا هدف زندگي براي فرد روشن است؟
.2آيا مي‏داند كيست؟ )مقصود دانستن شناسنامه‏اي نيست.(
.3آيا به لحاظ فلسفه زندگي، مي‏داند در چه موقعيتي قرار دارد؟
.4آيا مي‏تواند نقش خود را در زندگاني تشخيص دهد؟
.5آيا با جنسيت خود سازگاري پيدا كرده است؟
بحران هويّت، مبدأ و اقسام آن
اصطلاح «بحران هويّت» در برابر «هويّت خود» 6 قرار دارد. روان‏شناسان، دست‏كم، دو واژه شناخته شده در برابر «هويّت خود» به كار برده‏اند:
1. «¬ role diffusion » كه به معناي انتشار يا ابهام در نقش است.
2. «¬ role confusion » كه به معناي آشفتگي نقش است. براي مثال، جيوونيل مي‏گويد: «جوانان در سنين 16 تا 18 سال ممكن است بحران زندگي را تجربه كنند. اين قضيه مشهور به "هويّت روان‏شناختي اريكسون" است كه با عنوان "هويّت خود" شناخته شده و در برابر انتشار يا ابهام نقش قرار دارد. هويّت زماني شكل مي‏گيرد كه جوانان در اين باره كه كي‏اند و در چه جايگاهي قرار دارند پاسخ قطعي داشته باشند. انتشار يا ابهام نقش زماني اتفاق مي‏افتد كه افراد شخصا بي‏اطميناني يا ترديد را تجربه مي‏كنند... و انتظار دارند آنچه را خود قادر به كسب آن نيستند از بزرگ‏سالان به دست آورند.» 7
بحران هويّت ـ اين پديده رواني ـ از اوايل نوجواني آغاز مي‏شود و در دوران جواني به اوج خود مي‏رسد. تا زماني كه كودكان وابسته به والدين هستند، به دليل آنكه استعدادهاي آن‏ها شكوفا نشده و جامعه نيز از آن‏ها انتظار چنداني ندارد، هويّت خود را در والدين مي‏بينند، و به تعبير ديگر، ايشان براي خود هويّتي جداي از آن‏ها قايل نيستند و نيازي به جدايي و استقلال حس نمي‏كنند؛ بالاتر از اين، حتي هويّت خود را در وابستگي مي‏دانند. آغاز بحران، زماني است كه به دليل رشد جسماني، عقلاني و عاطفي، احساس نياز به خودكفايي و استقلال نيز در نوجوانان و جوانان رشد مي‏كند. از آن به بعد، اين احساس بروز مي‏كند كه بايد به خود متّكي باشند، براي خود هويّتي مستقل از هر فرد ديگر داشته باشند و نقشي را كه جامعه از آن‏ها انتظار دارد ايفا كنند؛ به بيان ديگر، با خودشان شناخته شوند، نه با فرد يا افراد ديگر. اينجاست كه مي‏توان گفت: تركيبي از نيازهاي رواني و عاطفي از قبيل نياز به استقلال، نياز به ابراز وجود و خودنمايي و نياز به تعلّق به گروه همسالان و نياز به تحقق و خودشكوفايي بروز و ظهور مي‏يابد. همچنين احساس توانايي، احساس نياز به داشتن هويّت مستقل را ايجاب مي‏كند و پس از بريدگي از پدر و مادر است كه اين سؤال براي نوجوان مطرح مي‏شود كه راستي، من كيستم؟ تاكنون هويّت من با وابستگي به خانواده تعيين مي‏شد، اما اكنون كه بايد با خودم تعريف شوم، چه تعريفي از خودم دارم؟ در اين مرحله، يكي از مسائل عمده‏اي كه نوجوان با آن روبه رو مي‏شود، مسئله «شكل‏گيري هويّت فردي» است. اين بدان معناست كه بايد به سؤال‏هايي نظير «من كيستم» و «به كجا مي‏روم» پاسخ دهد. جست‏وجوي هويّت متضمن اين است كه شخص تشخيص دهد براي او چه چيزهايي مهم و چه كارهايي ارزش‏مندند و نيز متضمّن تنظيم معيارهايي است كه بر اساس آن‏ها بتواند رفتار خود و ديگران را هدايت و ارزيابي كند. همچنين اين جست‏وجو تكوين احساس خودشكوفايي و شايستگي را نيز در برمي‏گيرد. 8
ماي لي در اين‏باره اعتقاد دارد: نوجوان پيش از هر چيز در جست‏وجوي هويّت خويشتن است. اين جست‏وجوي هويّت در سال‏هاي دوم و سوم پي‏ريزي مي‏شود، اما به زودي در يك همسان‏سازي با والدين در مرحله بعد محو مي‏گردد. در نوجواني مسئله هويّت با شدت تمام از نو وارد ميدان مي‏شود. نوجوان از خود مي‏پرسد: آيا من كودكم يا بزرگ‏سال. اما در اين مرحله، والدين نمي‏توانند چندان به او كمك كنند؛ زيرا وي الگوهاي خود را در جاي ديگر جست‏وجو مي‏كند، بخصوص كه عليه اقتدار و ارزش‏هاي خانوادگي شورش مي‏كند. اين سرپيچي به نفع فرايند خودپيروي و جست‏وجوي هويّت فرد است؛ همان‏گونه كه تضادورزي در 3-2سالگي براي استقلال عمل كودك مفيد است. 9
به قول لسلي اليس ( Leslie Ellis )، به نظر مي‏رسد كودكان به مرور كه به دوران جواني نزديك مي‏شوند، به نقطه‏اي مي‏رسند كه دوست دارند با هر چيزي غير از والدين تعريف شوند. ديگر علاقه‏مند نيستند وقت خود را با خانواده بگذرانند، حتي ممكن است از اينكه با والدين خود ديده شوند ناخشنود باشند. اين سخن كه كودك در راه مدرسه خطاب به مادر مي‏گويد: دستم را رها كن به تنهايي راه بروم، يا به تنهايي چنين و چنان مي‏كنم، حاكي از واقعيت دروني است. مادر ساليان دراز از زندگي خود را صرف برآوردن نيازهاي كودك خود كرده است، اما ناگهان متوجه مي‏شود كه فرزند او از اينكه با او در يك ماشين سوار شود خجالت مي‏كشد. فرايند جدايي از پدر و مادر امري طبيعي است.» 10
روشن است آنچه از آن با عنوان «هويّت» ياد مي‏شود، از دوران اوليه زندگي در هر انساني وجود دارد. هويّت از ابتدا شكل مي‏گيرد و به صورت تثبيت شده (بر اساس انتظاراتي كه خانواده از او دارند) تا اوايل نوجواني باقي مي‏ماند، اما كودكان اصراري ندارند به عنوان موجودي مستقل شناخته شوند. از كودكان انتظاري نيست اطلاعات زيادي درباره هويّت خود داشته يا در پي كسب هويّتي باشند، اما زمان زيادي نمي‏گذرد كه ديگر نوجوانان به يك هويّت وابسته رضايت نمي‏دهند؛ آنان در هويّت گذشته خود تجديدنظر كرده، به دنبال هويّت جديدي مي‏گردند.
به گفته اريكسون، تمام شفّافيت‏هاي هويّتي كه در دوران كودكي شكل گرفته‏اند، در دوران جواني همراه با تركيب فزاينده تحولات جسماني، سائق‏هاي جنسي، گسترش توانايي‏هاي ذهني و افزايش و تضاد نيازهاي اجتماعي زير سؤال مي‏رود. در اين مرحله، جوانان غالبا والدين و هر كه را تا آن زمان به او اتّكا داشته‏اند، طرد مي‏كنند تا بتوانند به صورت روشن از كودكي خود رها شده، براي خود هويّتي شكل دهند. 11
اريكسون در مقام برشمردن مراحل رشد رواني ـ اجتماعي، هشت مرحله مهم زندگي را بر حسب مسائل يا بحران‏هاي رواني ـ اجتماعي، كه بايد حل شوند، مشخص كرده است كه پنجمين مرحله آن را در سن نوجواني، «هويّت‏يابي در برابر سردرگمي» مي‏داند كه نتيجه رهايي از اين بحران را داشتن تصوير يك‏پارچه از خود به عنوان يك فرد يگانه پيش‏بيني مي‏كند. 12
به عقيده اريكسون، اولين وظيفه اين مرحله، كسب هويّت و اجتناب از آشفتگي نقش است. توسعه يا رشد هويّت نيازمند توجه به همه چيزهايي است كه درباره زندگي و خويشتن آموخته و ريختن آن در قالب واحد از خود پنداره است. اين فعاليت فقط در جامعه معنا پيدا مي‏كند. آشفتگي نقش به معناي فقدان هويّت روشن است كه نمود آن، اين سؤال جوانان است كه «من چه كسي هستم؟» اكنون زمان انتقال از دوران كودكي به دوران بلوغ است. مهم اين است كه فاصله ميان دوران ضعف و بي‏مسئوليتي كودكي از دوران قدرتمندي و مسئوليت‏پذيري جواني تفكيك شود. اگر در خلال اين مرحله توازن مطلوب حاصل شود، صداقت و وفاداري توسعه پيدا خواهد كرد. اين سخن بدان معناست كه آدمي جايگاه خود در جامعه را پيدا كرده و مي‏تواند مشاركتي سودمند داشته باشد و به گروه خويش وفادار بماند. 13
همان‏گونه كه اشاره شد، نشانه‏هاي كاملا دقيقي براي تشخيص بحران هويّت وجود ندارد. از اين‏رو، در جاي جاي اين گفتار تلاش شده است از قول نويسندگان متفاوت، علايمي به دست داده شود تا ذهنيتي شفاف‏تر نسبت به مسئله حاصل آيد.
نويسنده‏اي ديگر نيز براي تشخيص اين حقيقت، به طرح سؤالات ذيل متوسّل مي‏شود: اگر احساس بحران هويّت كردي، مشكل خود را در يكي از حوزه‏هاي هفت‏گانه ذيل جست‏وجو، و در جهت حل آن اقدام كن:
1. دورنماي زمان: آيا مي‏تواني بين ارضاي فوري با اهداف دراز مدت تمايز قايل شوي؟ آيا آموخته‏اي كه بين جهش بر فرصت‏ها در اولين زمان ممكن و بين تلاش تدريجي و صبورانه به سوي اهداف طولاني مدت فرق بگذاري؟
2. خود اطميناني: آيا احساس مي‏كني بين خود پنداره خويش و تصويري كه از خود به ديگران ارائه مي‏دهي، هماهنگي وجود دارد؟
3. تجربه نقش: آيا در جهت رسيدن به نقش مناسب با خود، نقش‏هاي گوناگون را آزموده‏اي؟
4. پيش‏بيني دستاوردها: آيا احساس مي‏كني در انتخاب كاري كه قرار است انجام دهي موفق عمل كرده‏اي؟ اين كار ممكن است مربوط به خانه باشد يا فعاليت بيرون از خانه.
5. هويّت جنسي: آيا با جنسيت خود - مثلا، مرد يا زن بودن - احساس راحتي مي‏كني و هنگام برخورد با ديگران احساس آرامش داري؟
6. قطب رهبري: آيا در موقعيت‏هاي گوناگون قادري ديگران را رهبري كني يا به هنگام لزوم، پيرو باشي؟
7. انديشه‏هاي ايدئولوژيكي: آيا به مجموعه‏اي از ارزش‏هاي بنيادي اجتماعي، فلسفي يا ديني، كه ديدگاه شما در زندگاني بر آن‏ها استوار باشد، دست يافته‏اي؟ 14
آندرئو و مهوني ( Andrew S . & Mahoney M.S ) كه مقاله خود را با عنوان «مدل شكل‏گيري هويّت در انسان‏هاي خلاق» عرضه كرده‏اند، معتقدند: شكل‏گيري هويّت در اين دسته از انسان‏ها، داراي چهار ساختار بوده و متشكّل از سيستم‏هاي دوازده‏گانه‏اي است كه هر يك از آن‏ها به نوبه خود، مجموعه هويّت را تحت تأثير قرار مي‏دهد. (هر چند تأكيد نويسندگان مزبور بر كيفيت شكل‏گيري هويّت در انسان‏هاي خلّاق است، اما به نظر مي‏رسد اين امر در رابطه با همه كساني كه قرار است به نوعي توانايي خود را باور كنند، صادق باشد.) چهار ساختار مزبور از ديدگاه ايشان عبارت است از: تأييد اطرافيان، تصديق متقابل حاميان، تعلّق به همتايان يا كساني كه از جهاتي با او مشابهت دارند و سرانجام، وابستگي و خويشي داشتن با يك خانواده.
دوازده سيستم، كه تشكيل هويّت را تحت تأثير قرار مي‏دهند، عبارتند از:
سيستم‏هاي خويشتن؛ 15 خانواده؛ منشأ خانوادگي؛ (آيا او در مجموعه گسترده خانواده خويشتن، اولين كسي است كه ـ مثلا ـ داراي هوش و ذهن خلّاق است؟)، فرهنگي؛ شغلي؛ محيطي؛ تربيتي؛ اجتماعي؛ روان‏شناختي؛ سياسي؛ (اين سيستم غالبا ارزش‏هاي مربوط به خلّاقيت را تعيين مي‏كند. انسان‏هاي خلّاق ممكن است احساس كنند قرباني تبليغات سياسي شده‏اند. كليد حل مشكل، آن است كه به مشاور و مراجع كمك شود كه ارزيابي كنند و بدانند چگونه فضايي را بايد براي رشد انسان‏هاي خلّاق مهّيا كنند. براي مثال، موضوع سرمايه‏گذاري براي تعليم و تربيت يا اختصاص منابع و فراهم آوردن فرصت در كارگاه‏ها غالبا توسط دستگاه‏هاي سياسي تعيين مي‏شود.) سيستم فيزيولوژيكي و سرانجام، سيستم مرتبط با رشد آدمي از دوران كودكي تا دوران جدايي از والدين و بزرگ‏سالي.
نويسندگان مقاله مزبور در پايان، اين سؤال را مطرح مي‏كنند كه انسان چگونه مي‏تواند هويّت خلّاق خود را، كه انشعابات فراواني در گستره زندگاني دارد، با يكديگر هماهنگ و يك‏پارچه كند؛ سپس در جهت توسعه آن تلاش نمايد؟ از ديدگاه ايشان، مسئوليت ما به عنوان متخصص اين است به انسان‏هاي خلّاق كمك كنيم تا بدانند توانايي انسان‏ها با يكديگر متفاوت است و متغيّرهاي متفاوت را چگونه مي‏توان با «من چه كسي هستم» هماهنگ نمود. 16
برداشتي از ديدگاه اسلام در باب بحران هويّت و امكان تحوّل آن
الف. مفهوم‏شناسي هويّت و بحران هويّت ديني
پرسش: اولين سؤال در اين باب آن است كه هويّت و بحران هويّت ديني به چه معناست و نشانه‏هاي آن چيست؟
با نگاهي نسبتا عميق به موضوع، مي‏توان گفت: احساس هويّت ديني، همچنين احساس بحران هويّت ديني در موقعيت‏هاي ذيل حاصل مي‏شود:
1. در صورتي كه سه حوزه عقيده، گفتار و سرانجام، رفتار و عملكرد ديني در انسان به صورت منسجم و هماهنگ عمل كنند، احساس هويّت ديني محقق خواهد شد و محصول هر گونه ناسازگاري بين سه امر مذكور، احساسي است كه مي‏توان آن را «احساس بحران هويّت ديني» نام نهاد.
2. هرگونه افراط و تفريط در سه امر مذكور، انحراف از فطرت ديني، و به تعبيري، عدم تعادل در احساس هويّت، و به تعبير سوم، موجب احساس بحران در هويّت ديني خواهد شد. انحراف از فطرت الهي، همپالگي با شيطان و فراموشي ياد خداي متعال، تعادل رواني انسان را برهم زده، موجبات افسردگي و اضطراب را فراهم مي‏آورد.
عملكردها يا پندارهاي متناقض يا متضاد با دين پيوسته براي فرد اين سؤال را پيش مي‏آورند كه آيا به راستي، من دين دارم؟ و آيا به مقتضاي عقايد ديني خود عمل كرده‏ام؟
به هر حال، احساس ناشي از ناهماهنگي در سه امر شناخت، كردار و گفتار ديني، وضعيتي ايجاد مي‏كند كه مي‏توان آن را «احساس بحران هويّت ديني» ناميد و اين تقريبا همان احساسي است كه ممكن است در صورت ايجاد هر بحران هويّتي ايجاد شود.
3. قرار است آدمي در مجموعه هستي خليفه خدا بر روي زمين، همچنين مظهر و تجلّي صفات او باشد. هويّت اصيل انسان همين است، اما در صورتي كه مظهريت خود، همچنين آيين خلافت را به دست فراموشي بسپرد، براي خود وجودي مستقل قايل باشد، هستي و وجود خود را از آن خود بداند، تصويري دگرگون و غير واقعي از خود ساخته و به چيزي غير خود تبديل شده و در نهايت به بحران هويّت دچار گرديده است. هويّت واقعي انسان به او اين احساس را مي‏دهد كه خود را موجودي سراسر فقر، عين الربط به خالق، سراپا نياز و مسكنت ببيند (تصوير واقعي). اگر خود پنداره او مطابق با واقع نباشد و خود را كسي پندارد كه واقعا نيست (تصوير غير واقعي يا خيالي)، مصداق تام احساس بحران هويّت ديني در او شكل گرفته است. 17
قرآن كريم به صراحت، ماجراي كساني را بيان مي‏كند كه هويّت واقعي خود را باخته، از پوست خود درآمده و گونه‏اي ديگر شده‏اند. دگرگوني‏هاي مورد نظر قرآن كريم در انسان‏ها و به تعبير ديگر، تغيير يا تبديل هويّت انسان‏ها ـ هر چند در نهايت داراي يك منشأ، مخالفت با فرمان خداي متعال كه همان مخالفت با فطرت است، مي‏باشد ـ دست كم در دو سطح اتفاق افتاده است كه اولين آن تغيير همزمان با تبديل بنيادي در جسم و روان، و دومين آن تغيير و تبديل فقط در بعد رواني انسان‏ها است.
درباره سطح اول، قرآن كريم مواردي را مثال مي‏زند كه انسان‏ها به دليل مخالفت با فرمان خداي متعال، به ميمون و خوك تبديل شده‏اند. براي مثال، در آيه 166 اعراف، پس از نقل ماجراي «اصحاب سبت» كه علي رغم فرمان الهي مبني بر عدم صيد در روزهاي شنبه، به صيد مي‏پرداختند، مي‏فرمايد: (فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ)؛ چون در برابر آنچه از آن نهي شده بودند گردن‏كشي كردند، به آن‏ها گفتيم: بوزينگان مطرود باشيد. درباره مسخ و تبديل انسان‏هاي نافرمان مذكور به حيوان، دو قول وجود دارد كه يكي از آن‏ها قوي و ديگري قول ضعيف ارزيابي شده است.
برخي مفسّران ـ كه غالب را نيز تشكيل مي‏دهند ـ معتقدند: اين دگرگوني و مسخ، هم در جسم و هم در روان انسان‏ها رخ داده است. اما گروه ديگر اعتقاد دارند: اين تغييرات فقط در بعد رواني، ويژگي‏ها، حركات و رفتارهاي آن‏ها اتفاق افتاده است. تفسير نمونه ضمن ارائه دسته‏بندي مزبور ادامه مي‏دهد: برخي مفسّران ـ كه در اقليّت هستند ـ معتقدند: مسخ به معناي مسخ روحاني و دگرگوني صفات اخلاقي است؛ به اين معنا كه صفاتي مانند صفات ميمون يا خوك در انسان‏هاي سركش و طغيانگر پيدا شد و روي آوردن به تقليد كوركورانه، توجه شديد به شكم‏پرستي و شهوت‏راني، كه از ويژگي‏هاي اين دو حيوان است، در آن‏ها آشكار گشت. همان‏گونه كه اشاره شد، از اين آيه و آيات مربوط به آن‏ها استنباط مي‏شود: مسخ و دگرگوني، هم جسم و هم روان انسان‏ها را شامل مي‏شده است.
اما برخي آيات، مسخ انسان‏ها در بعد رواني و ويژگي‏هاي اخلاقي را بيان مي‏كند. ترديدي نيست كه اين دگرگوني به تنهايي نيز داراي سطوحي است كه مي‏توان از كوچك‏ترين انحراف اخلاقي تا تغييرات كلي را در آن درجه بندي كرد. در اين رابطه نيز مي‏توان شواهدي در قرآن كريم يافت. يكي از نمونه‏هاي روشن آن، آيه 175 سوره مباركه اعراف است: «وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ»؛ و بر آنان خبر كسي را بخوان كه به او (علم) آيات خود را بخشيده بوديم، اما از آن عاري شد، پس شيطان در پي او افتاد و آن گاه از گم‏راهان گرديد. «وَ لَوْ شِئنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَي الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»؛ و اگر مي‏خواستيم، قدر او را (به خاطر علمش به آيات) بلند مي‏داشتيم، ولي او به دنيا و پستي گراييد و از هواي نفس خويش پيروي كرد. (آري) داستان او مانند سگي است كه اگر به او حمله آوري، زبان از دهان بيرون مي‏آورد و اگر هم به حال خود واگذاري، باز هم زبان از دهان بيرون مي‏آورد. اين داستان منكران آيات ماست. پس برايشان اين پند و داستان را بخوان؛ شايد كه انديشه كنند.
در تفسير نمونه، ذيل همين آيه مباركه آمده است: اين آيه به روشني به داستان كسي اشاره مي‏كند كه نخست در صف مؤمنان بود و حامل آيات الهي گشت، سپس از اين مسير گام بيرون نهاد. به همين دليل، شيطان به وسوسه او پرداخت و عاقبت كارش به گم‏راهي و بدبختي كشيده شد. تعبير «انسلخ»، كه از ماده «انسلاخ» و به معناي از پوست بيرون آمدن است، نشان مي‏دهد كه آيات و علوم الهي در آغاز، چنان به او احاطه داشتند كه چون پوست تن او شده بودند، اما ناگهان از اين پوست بيرون آمد و با يك چرخش تند، مسير خود را بكلي تغيير داد. از تعبير (فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ) برمي‏آيد كه در آغاز، شيطان از او قطع اميد كرده بود؛ چرا كه او كاملا در مسير حق قرار داشت، اما پس از انحراف مزبور، شيطان او را تعقيب كرد و به او رسيد و بر سر راهش نشست و به وسوسه‏گري پرداخت و سرانجام، او را در صف گم‏راهان و شقاوتمندان قرار داد.
مي‏توان گفت: واژه «انسلاخ»، كه در آيه مباركه بدان اشاره شده، تعبير ديگري از تبديل و تغيير هويّت ديني انسان‏هاست. كسي كه به چنان مقام و شرافتي از انسانيت مي‏رسد كه آيات الهي او را احاطه كرده، گويي علم به آيات الهي جزئي از بدن او شده است، با بيرون آمدن از اين پوست، هويّت انساني خود را به ويژگي‏هاي سگ مانند تغيير مي‏دهد. (به سگ هاري مي‏ماند كه اگر بر آن حمله بري، دهان خود را باز مي‏كند و زبان خود را بيرون مي‏آورد، و اگر آن را به حال خود واگذاري نيز دهان خود را باز مي‏كند و زبان خود را بيرون مي‏آورد.)
همان‏گونه كه ملاحظه مي‏شود، انساني با ويژگي‏هاي مزبور، به سگ تشبيه شده است. معناي آيه زماني روشن‏تر مي‏شود كه اين آيه و آياتي از اين قبيل را، كه برخي انسان‏ها را به حيوان و جاندار تشبيه كرده، با آياتي كه بر ارزش، كرامت و خلافت انسان تأكيد مي‏كند، كنار يكديگر قرار داده، مقايسه نماييم. انسان در اوج (با هويّت واقعي انساني) به اندازه‏اي سقوط‌ مي‏كند كه از ديدگاه قرآن كريم با بدترين جنبندگان (شرّالدّواب)، انعام (چهارپايان) و بدتر از آن (بل‌هم‌اَضلُّ)، حمار (الاغ)، عنكبوت و سگ قابل مقايسه بوده، مطابق نقل برخي آيات قرآن كريم، با مسخ شدن، به «قرده و خنزير» (ميمون و خوك) تبديل مي‏شود.
براي مثال، در سوره مباركه جمعه، يهودياني كه از زير بار تكليف الهي شانه خالي كرده‏اند، به الاغ تشبيه كرده، مي‏فرمايد: «داستان كساني كه (عمل به تورات) بر آنان تكليف شد، سپس آن را (چنان كه بايد و شايد) رعايت نكردند، مانند چارپايي است كه بر او كتابي چند است. چه بد است وصف گروهي كه آيات الهي را تكذيب كردند و خداوند قوم ستم‏كار (مشرك) را دوست ندارد.» تفسير گران‏قدر الميزان ذيل همين آيه مباركه مي‏فرمايد: «براي الاغ چه فايده دارد كه كتاب‏هاي حكمت‏آميز بر پشت آن حمل شود؟ الاغ نمي‏تواند از كتاب سودي ببرد؛ زيرا قادر به خواندن نيست و نمي‏تواند به مضمون آن عمل كند. بنابراين، كسي كه قرآن مي‏خواند، ولي در آيات آن تدبّر نكرده و به مقتضاي آن عمل نمي‏كند، مانند كساني است كه در آيه مزبور، به الاغ تشبيه شده‏اند.»
در آيه‏اي ديگر، كساني را كه بر خلاف فطرت خويش عمل كرده، خداي حقيقي و واحد را كنار گذاشته و اوليا و اربابان ديگري انتخاب كرده‏اند به «عنكبوت» تشبيه مي‏كند كه دور خود را تارهاي نازك تنيده و در اين انديشه است كه خانه، محكم بوده و او را از خطرات در امان نگاه مي‏دارد، غافل از آنكه تارهاي مويين و سست، كه نام آن «خانه» گذاشته شده است، به هيچ وجه امنيت ندارد و هر آن در معرض هجوم و فناست.
از ديدگاه ديني، عواملي از قبيل تزيين اعمال (كه آدمي با القاي شيطان، رفتارهاي ناپسند خود را پسنديده بپندارد)، تعلّق افراطي به دنيا (وابستگي متعادل به دنيا جزو طبيعت انسان است) حبّ افراطي به نفس (به گونه‏اي كه همه چيز را فداي رسيدن به لذات خود كند و حاضر نباشد خود را براي ارزش والاتري فدا نمايد) و خروج از مرز تعادل اخلاقي را مي‏توان به عنوان عوامل بحران هويّت ناميد. همچنين ويژگي‏هايي از قبيل قساوت دل، انعطاف‏ناپذيري در برابر كلام حق، موعظه ‏ناپذيري و زنگار زدن دل و آنچه را قرآن كريم با تعابير «رين» (كَلاّ بَلْ رانَ عَلي قُلُوبِهِمْ) (مطففين: 14) «زيغ» (فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ) (آل عمران: 7) «طبع» (طَبَعَ ‏اللّهُ عَلي قُلُوبِهِمْ) (توبه: 87) «ختم» (خَتَمَ‏ اللّهُ عَلي قُلُوبِهِمْ وَ عَلي سَمْعِهِمْ وَ عَلي أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ) (بقره: 7) بيان مي‏كند، مي‏توان از علايم بحران هويّت دانست كه كشف اين حقايق، تلاش مضاعف محققان را مي‏طلبد.
به هر حال، از تعريف‏هاي متفاوت روان‏شناسان از هويّت، چنين برداشت مي‏شود كه هر يك از آن‏ها به جنبه‏اي از آن توجه داشته‏اند، بدون آنكه جنبه‏هاي متفاوت آن دقيقا از يكديگر تفكيك شوند. البته به دليل آنكه ابعاد رواني انسان به نوعي درهم تنيده‏اند و گاه قابل تفكيك نيستند، نمي‏توان براي هويّت‏هاي گوناگون انسان، اعم از ديني، فلسفي، اجتماعي و روان‏شناختي مرز دقيقا جدايي تصور كرد. اما با دقت بيشتر، مي‏توان گفت: انسان‏هايي كه به دنبال كشف هويّت واقعي خود هستند، لازم است به يك سلسله سؤالات پاسخ دهند كه هر بخش از آن‏ها به حوزه خاصي از ابعاد انسان (هويّت انسان) مرتبط است. برخي از آن سؤالات به نوعي مرتبط با فلسفه زندگي و به تعبير ديگر، مرتبط با هويّت فلسفي، و در عين حال هويّت ديني اوست؛ سؤالاتي از اين قبيل كه من كيستم؛ به اين معنا كه جايگاه من (به عنوان انسان) در عالم هستي كجاست (نه اينكه جامعه چه نقشي از من انتظار دارد.) در ديدگاه وحياني، به من (به عنوان انسان) چگونه نگريسته مي‏شود؟ موقعيت من در عالم با همه بزرگي، كجاست؟ از كجا آمده‏ام؟ چرا مرا آورده‏اند؟ به كجا خواهم رفت؟ آيا تمام وجود من زميني و مادي است، يا بخشي از آن غير مادي است؟ اين دسته سؤالات و بسياري سؤالات ديگر را مي‏توان به هويّت فلسفي و ديني انسان مربوط دانست.
طبيعي است كه ناتواني در پاسخ دادن به اين دسته از سؤالات به معناي دچار شدن به بحران هويّت فلسفي و ديني است. البته شايد بسياري از بحران‏هاي روان‏شناختي نيز ناشي از عدم توانايي در پاسخ به همين سؤالات باشد. انساني كه از موقعيت خود (به عنوان انسان) در مجموعه هستي ارزيابي درستي نداشته باشد، ابتلا به افسردگي و اضطراب و سردرگمي و يا به تعبيري، آشفتگي در نقش خود در مجموعه جهان هستي براي او طبيعي است.
قرآن كريم به اين سؤالات و سؤالات بنيادي ديگر پاسخ داده است. از ديدگاه قرآن كريم، انسان ماهيت «از اويي» (اناللّه) و «به سوي اويي» (انّا اليه راجعونَ) دارد: ما از آنِ خداييم (تعيين مبدأ) و در نهايت، به سوي او بازمي‏گرديم (تعيين منتها)، بين اين دو مقطع نيز وجود ما عين‏الربط به خالق است و تكوينا در اختيار او قرار دارد. بنابراين، انساني كه در هر حال با او ـ به عنوان قدرت و حيات مطلق ـ پيوند دارد و از طرف ديگر، به نقش خليفة اللهي خود متوجه است چگونه ممكن است دچار بحران هويّت گردد؟ طبق اين تحليل، كسي كه هويّتش با خداي متعال پيوند خورده، از هر بحراني رهايي يافته است و به مرتبه اطمينان دست خواهد يافت: (يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلي رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً) (فجر: 27و 28) اي نفس به اطمينان رسيده، در حالي كه تو از پروردگارت راضي هستي و او هم از تو راضي است، به سوي پروردگارت بازگرد.
از حيث آفرينش كلي نيز سير تحول انسان از اين قرار است: (مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْري) (طه: 55) شما را از خاك آفريده‏ايم، دوباره به خاك برمي‏گردانيم، بار ديگر از خاك برمي‏آوريم.
انساني كه تمام ابعاد او از خميرمايه و زمان خلقت گرفته تا پايان دوران زندگي و پس از آن، تمامي شفّاف است، چه جايي براي آشفتگي و گم كردن نقش باقي مي‏ماند؟ علاوه بر اين، توجه به اموري از قبيل توكّل بر قادر مطلق، واگذاردن امور به او، رضايت به قضا و قدر الهي، ارتباط عقلاني و عاطفي با ربّ هستي و توجه به مقام و موقعيت خليفه اللهي و كرامت بني آدم و مسجود ملك بودن، در جهت رهايي انسان از بحران هويّت فلسفي و ديني نقش بسزايي دارند.
حضرت امير(عليه‌السلام) در نهج‏البلاغه نيز به اين امر اشاره دارند: «رَحِمَ اللّهُ أمرءً عَلِمَ مِن اينَ وَ في اَينَ وَ الي اَينَ»؛ رحمت خدا بر كسي كه بداند از كجا آمده است، در چه موقعيتي قرار دارد و سرانجام به كجا خواهد رفت. انساني با اين ويژگي‏ها در دايره هستي سرگردان نخواهد ماند و به عنوان نقطه پرگار هستي، همه ممكنات را براي خود و خود را در اختيار خداي متعال مي‏داند، پس چه جاي تحيّر و سرگرداني!؟
نويسنده‏اي در تأييد اين موضوع مي‏گويد: برخي از صاحب‏نظران از عدم توانايي فرد در تحصيل هويّت انساني با تعابير گوناگون (از جمله گم كردن خويش يا از خود بيگانگي) ياد مي‏كنند. به اعتراف همه صاحب‏نظران، جدّي‏ترين بحران در طول زندگي انسان در خلال شكل‏گيري هويّت او رخ مي‏دهد؛ چون شخصي كه فاقد يك هويّت متشكل قابل قبول باشد، در طول زندگي با مشكلات بسياري مواجه خواهد شد. چنين شخصي در درجه اول، از حقيقت وجودي خود و استعداد و توانمندي‏هايي كه دارد، آگاهي لازم ندارد، و در درجه دوم از هدف خلقت و نقشي كه در نظام هستي بر عهده اوست، بي‏اطلاع مي‏باشد. در نتيجه، از شيوه درست ارتباط با ديگران و برخورد با پيشامدها و نيز پاسخ به اصلي‏ترين پرسش‏هاي زندگي عاجز است. مجموعه اين امور در نهايت، او را دچار سردرگمي در اغلب موضع‏گيري‏ها مي‏كند. طبيعي است كه وقتي فردي خود را نشناخت و هدف از آفرينش جهان و انسان براي او معلوم نگشت و با وظايفي كه در جامعه بر عهده دارد آشنا نشد، نمي‏تواند نقش مثبتي در زندگي ايفا كند. بروز چنين وضعي و تزلزل فكري و اعتقادي مهم‏ترين خطري است كه سعادت انسان را در طول حيات مورد تهديد قرار مي‏دهد. 18 در قرآن كريم نيز تعابيري از اين دست كه (نسُوا اللّهَ فأنساهم أَنْفُسَهُمْ) (حشر: 19) بدان دليل كه خدا را فراموش كردند، خداي متعال نيز آن‏ها را دچار خود فراموشي كرد؛ بر همين حقيقت دلالت دارند. البته در اين نوع خودفراموشي، نبايد نقش افعال اختياري انسان را ناديده گرفت.
بنابراين، براساس تحليل‏ها، مي‏توان هويّت آدمي را به هويّت روان شناختي، هويّت فلسفي و هويّت اجتماعي قابل تقسيم دانست كه در هر يك از اين‏ها، بايد سؤالات و پاسخ‏هاي خاص خود را جست‏وجو كرد. براي مثال، برخي سؤالات مطرح شده در حوزه هويّت اجتماعي مربوط به پذيرش اصل جنسيت خويش، نقش جنسي، كيفيت سازگاري با گروه و ارزيابي از موقعيت خود در گروه است.
در اينجا، ذكر دو نكته ضروري است:
الف. همين اندازه كه آدمي در صورت عدم توان پاسخ گويي به سؤالات فلسفه زندگاني ـ كه عمدتا ماهيت ديني دارند ـ دچار بحران رواني مي‏شود، خود مي‏تواند وي را به معرفت عميق‏تري رهنمون شود و آن فطري بودن دين خداپرستي در جان انسان است، به گونه‏اي كه مي‏توان گفت: آرامش رواني زماني حاصل مي‏شود كه جان آدمي با علةالعلل طبيعت و هستي ـ يعني خداي متعال ـ پيوند داشته باشد و اگر اين پيوند از هم بگسلد، ناآرامي و اضطراب وجود او را فرا مي‏گيرد.
ب. بين شناخت آن همه پيچيدگي‏هاي نفساني و رواني و شناخت خالق هستي رابطه‏اي تنگاتنگ برقرار است. اين مضمون همان گفتار معصوم(عليه‌السلام) است كه «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه»؛ 19 كسي كه خود را بشناسد، قطعا خدا را شناخته است.
آنچه به روشن شدن موضوع كمك مي‏كند توجه به اين حقيقت است كه اگر آدمي به گرايش‏هاي نفساني و فطري خود به جانب خداي متعال عنايت كند و بخصوص به اين نكته توجه نمايد كه در صورت قطع اين رابطه‏ها چه وقايع ناگواري در جان انسان رخ مي‏دهد و درياي موّاج هستي او چگونه به تلاطم مي‏افتد و مانند ني بريده از نيستان، چگونه به درد فراق و هجران مبتلا خواهد شد، پرده‏هاي ابهام و ترديد را كنار زده، سر از پا نشناخته، با تمام وجود به سوي مبدأ هستي روي خواهد آورد.
ب. هويّت انسان‏ها ثابت است يا قابل تغيير؟
سؤال اصلي اين بخش آن است كه آيا هويّت انسان‏ها پس از شكل‏گيري ثابت مي‏ماند يا پيوسته تحت تأثير متغيّرهاي محيطي در حال تحوّل است. سؤال ديگري كه در ضمن اين بحث بدان پاسخ داده خواهد شد آن است كه بر فرض تغيير، متغيّرهاي تأثيرگذار بر هويّت كدام‏هايند. به تعبير ديگر، چه عواملي ممكن است هويّت انسان‏ها را تحت تأثير قرار داده، دچار تحول كنند. آنچه در اين بحث بدان پرداخته مي‏شود مسائل كلي است و ارتباطي با سن خاصي از قبيل جواني و نوجواني ندارد.
در اين باب، انديشه‏هاي متفاوتي ابراز شده‏اند. از جمله، مي‏توان به مقاله‏اي با عنوان: «تحوّل هويّت در محتواي فرهنگي» كه در اينترنت منتشر شده است، اشاره كرد. از گفتار نويسنده اين مقاله برداشت مي‏شود كه در جوامع سنّتي، به دليل ايستايي و تغييرناپذيري نقش‏ها و عدم تحرّك طبقاتي و اجتماعي، هويّت انسان‏ها ثابت و بدون تغيير باقي مي‏ماند. وي مي‏گويد: بر اساس عقايد سنّتي انسان‏شناسانه، هويّت افراد در جوامع سنّتي، ثابت، استوار و مستحكم است. هويّت تابعي از نقش‏هاي اجتماعي از پيش تعريف شده و نظام سنّتي است كه منشأ آن دستورهاي ديني بوده كه جايگاه افراد را در جهان ديكته كرده، به صورت قطعي قلمرو انديشه و رفتار را تعيين مي‏كند. در جوامع سنّتي، هر كس به عنوان عضوي از يك قبيله و در نظام بسته يك خانواده مي‏زيسته و مي‏مرده است. در جوامع پيش از مدرن نيز هويّت امري مسئله‏ساز نبوده، در معرض تأمّل يا گفت‏وگو قرار نداشته است. انسان‏ها در آن دوران يا در معرض بحران هويّت نبودند يا اساسا خود را درمان مي‏كردند. فرد از ابتدا شكارچي و عضو قبيله‏اي خاص بود و تا آخر عمر، بدون تغيير به همان صورت باقي مي‏ماند. 20 اما در جوامع مدرن، هويّت از تحرّك، چندگانگي، فرديت، وابستگي به خود و تغيير و تحولات بيشتر برخوردار شد. اين امر موجب طرح اين سؤال شد كه آيا به همين دليل است كه در جوامع مدرن فرد در شبكه‏هاي متفاوت گاه متضادي از نقش‏ها گرفتار مي‏آيد، به گونه‏اي كه خود هم نمي‏داند كيست؟ در اين صورت، هم هويّت و هم مسائل مربوط به آن در جوامع مدرن به صورت فزاينده‏اي مسئله‏ساز خواهند بود. 21
بر اساس اين تحليل، هويّت انسان‏ها ثبات ندارد، بلكه تابع متغيّرهاي محيطي و اجتماعي است و به پيروي از تغيير شكل جوامع، تغيير مي‏كند. علاوه بر اين، عنصر زمان و موقعيت‏هاي خاص را مي‏توان از عوامل مؤثر در تغيير هويّت انسان‏ها دانست. به هر حال، متغيّرهاي گوناگوني در شكل‏گيري هويّت انسان‏ها دخيل هستند كه هر متغيّر به نوبه خود، قادر است احساس هويّت آدمي را دچار فراز و نشيب‏هايي نمايد.
در جوامعي كه سرعت تحوّل در آن‏ها سريع است، به آساني نمي‏توان هويّتي ثابت بر مبناي عوامل خارجي مانند ثروت و دارايي يا جايگاه رسمي اجتماعي كسب كرد. فقط توانايي‏هاي خود فرد، اعم از توانايي‏هاي علمي، خلّاقيت، توانايي‏هاي عقلاني و اخلاقي هستند كه مي‏توانند مبناي هويّت امن آدمي قرار گيرند. بنابراين، در جامعه‏اي كه به سرعت در حال تغيير است، تحقيق براي يافتن معنا در زندگي معمولا معطوف به كسب هويّت ثابت است. نارضايتي گسترده غربيان به دليل گام‏هاي سريع تحولات فني و اجتماعي است و نيز بدان دليل است كه نقش‏هاي سنّتي كه به ايجاد احساس هويّت كمك مي‏كرده، دچار تحوّل شده‏اند. كساني كه از چنين تهديداتي احساس خطر مي‏كنند، با احساس هويّت خود مشكل دارند. انسان‏هايي كه بر موج اين تحوّلات سوار مي‏شوند، قادرند به احساس قدرت دست يابند. 22
نكات مهم اين گفتار آن است كه اولا، هويّت انسان‏ها صورت‏هاي گوناگون دارد. ثانيا، اين احساس داراي مراتب و درجاتي بوده و هر مقطع سنّي اقتضاي نوعي از آن را دارد. همچنين در اين مقاله آمده است: هويّت انسان‏ها صورت‏هاي گوناگون دارد كه مي‏توان احساس هويّت روان‏شناختي، اجتماعي، جنسي، فردي، فرهنگي، سياسي و ديني را از آن دست شمرد. احساس هويّت مراتبي دارد. كودكان احساس هويّت را از سطح روان شناختي آغاز مي‏كنند. براي مثال، از اينجا آغاز مي‏كنند كه «من فرزند والدين خود هستم.» بزرگ‏سالان هم شيوه‏هاي خود را در سطوح گوناگون، شايد هم با داشتن هويّت‏هاي متفاوت در سنين متفاوت اعمال مي‏كنند. اينكه بر چه سطحي از هويّت در چه زماني تمركز كنند، بستگي دارد به اينكه چگونه به صورت ناخودآگاه تضادها و ناراحتي‏هاي دروني خود را تفسير نمايند، همچنين بستگي دارد به اينكه به كدام يك از مراتب هويّت بيشتر اهميت دهند. 23
سرانجام، نويسنده يادشده در اين‏باره كه چگونه و در چه موقعيت هايي آدمي هويّت خاصي را مورد توجه قرار مي‏دهد، مي‏نويسد: شيوه هايي را كه انسان‏ها در زندگاني خود براي مواجهه با بحران‏هاي بزرگ به كار مي‏گيرند، تعيين مي‏كند كدام سطح هويّت براي آنان مهم‏تر است؟ براي مثال، براي كساني كه از مذهب براي آرامش بخشي خود استفاده مي‏برند، مرحله هويّت ديني بيشترين اهميت را دارد. اگر از حمايت اجتماعي بهره مي‏برند، هويّت اجتماعي كانون توجه خواهد بود. اگر فقط بر توانايي و قدرت خود اتّكا دارند، هويّت فردي تفوّق خواهد داشت. 24
همان‏گونه كه ملاحظه مي‏شود، ديدگاه مزبور به صراحت بر تحوّل مداوم هويّت انسان‏ها تأكيد دارد. در عين حال، برخي پژوهشگران با اين انديشه موافق نيستند و اعتقاد دارند: عنصر زمان و شرايط زماني در تغيير هويّت انسان دخالت ندارد و هويّت آدمي از ابتدا تا انتهاي عمر ثابت است.... يكي از جنبه‏هاي مهم درك هويّت، ثبات هويّت افراد در گستره زندگي است. انسان‏ها به صورتي عميق و آشكار، در طول زندگاني تغيير مي‏كنند، اما علي‏رغم اين تحوّلات، انسان هشتاد ساله همان انسان هنگام تولد است. ايجاد توازن بين استمرار هويّت و تحوّل زمان، جنبه مهم شناخت انسان است كه در حوزه‏هاي مفهومي گوناگون يافت مي‏شود. 25
تجارب حضوري، اين ادعا را كه هويّت آدمي دست‏خوش تغييرات مي‏شود، تأييد مي‏كند. به تعبير ديگر، ادعاي ثبات و بدون تحوّل بودن هويّت آدمي قابل اثبات نيست. اگر فراموش نكرده باشيم كه هويّت اقسام فراواني دارد و مي‏توان آن را به هويّت جنسي، اجتماعي، فرهنگي، روان شناختي، فلسفي و مانند آن تقسيم كرد، پاسخ به اين سؤال چندان مشكل نخواهد بود؛ زيرا متغيّرهاي فراوان فردي، روان شناختي، فرهنگي و اجتماعي مي‏توانند احساس هر فرد از هويّت خويشتن را تغيير دهند. صعود يا نزول آدميان از طبقه سنّي، تحصيلي، اجتماعي و فرهنگي به طبقه پايين‏تر يا بالاتر، بي‏ترديد احساس يا درك آدمي از خويشتن را متحوّل خواهد كرد؛ به تعبير ديگر، در احساس هويّت آدمي تغيير ايجاد خواهد كرد. حتي متغيّرهايي به مراتب ساده‏تر از امور مذكور، مي‏توانند تحوّلي اساسي هرچند ناپايدار در احساس آدمي از هويّت خويشتن ايجاد كنند. آيا اتفاق نيفتاده است كه آدمي با ورود در جمع يا بيرون آمدن از حضور جمعي از مردم و ورود بر جمع ديگر، برداشتش از خودش عوض شود؟ آيا گاهي در جمعي احساس مهتري و در جمع ديگر احساس كهتري به او دست نمي‏دهد؟ آيا اين امر غير از تغيير هويّت است؟
شايد تحليل مزبور كه علي‏رغم تحوّلات روزگار، هويّت انسان‏ها هم‏چنان ثابت است، به جنبه ديگري از موضوع اشاره داشته باشد و آن ثبات حقيقت رواني انسان‏هاست. آري، حقيقت روح آدمي از ابتدا تا انتهاي خلقت ثابت است. اين سخن بدان معناست كه روح خواص ماده را ندارد، مانند جسم مركّب نيست، غبار زمان آن را دچار فرسايش عناصر نمي‏كند، به كهنگي نمي‏گرايد. به تعبير ديگر، انسان هشتاد ساله امروزين همان انسان دوران تولد است؛ زيرا اگر اين همان نباشد، معنا ندارد كه از ابتدا تا انتهاي عمر، او را با يك نام صدا بزنيم يا به خاطر جنايتي كه ساليان پيش انجام داده است، او را مجازات كنيم و بهشت و جهنم و نعمت و عذاب، بيهوده خواهند بود. پس از ديدگاه فلسفي، حقيقت روح همان است كه از ابتدا آفريده شده است و يكي از ادلّه فلسفي متقن معاد نيز همين است. اما سخن آن است كه تغيير شرايط و موقعيت‏ها تا چه حد بر روان آدمي تأثير مي‏گذارد. به تجربه دريافته‏ايم كه گاهي احساسات عجيبي به انسان دست مي‏دهند. براي مثال، احساس بي‏هويّتي، خودباختگي، حقارت و تكبّر، همه اين تغييرها و تحوّل‏ها، توجيه خاص خود را دارند. روان‏شناسان به دنبال بررسي اين قضيه‏اند كه بر اساس چه سازوكاري اين تحوّلات در هويّت انسان‏ها رخ داده و چه عواملي موجب تغيير حالات رواني آن‏ها مي‏شوند.
يادآوري مي‏شود تغييرپذيري هويّت آدميان از ديدگاه ديني در مبحث اول مورد توجه قرار گرفت و در ادامه نيز به آن پرداخته خواهد شد. 26
ج. هويّت چگونه شكل مي‏گيرد؟
واقعيت آن است كه هويّت (به معناي خاص خود) از ابتدايي‏ترين دوران خلقت شكل مي‏گيرد؛ مقصود دوراني است كه فرد از دوران ابهام به تعيّن مي‏رسد و به عنوان موجودي جداي از پدر و مادر خودنمايي مي‏كند، به تدريج، همراه با توسعه جسماني، عقلاني، عاطفي و اجتماعي بيش از پيش توسعه مي‏يابد و به حدي مي‏رسد كه قادر است استقلال كامل يافته، تمام انديشه‏ها و رفتارهاي آدمي را تحت سلطه درآورد. بدين‏سان مي‏توان گفت: شكل‏گيري هويّت 27 دوران كودكي مبناي توسعه آن در دوران نوجواني است. رابطه بين دو مرحله نوجواني و جواني نيز از همين قرار است؛ يعني دوران اول مقدّمه‏اي براي رسيدن به دوران بعد از آن است. در كتاب زمينه روان‏شناسي در اين‏باره آمده: احساس هويّت شخصي در نوجوان به تدريج، بر پايه همانندسازي‏هاي گوناگون دوران كودكي تكوين مي‏يابد. ارزش‏ها و معيارهاي اخلاقي كودكان خردسال تا حد زيادي همان است كه والدين آن‏ها نيز دارند. اصولا احساس عزّت نفس در كودكان از نگرش والدين نسبت به آن‏ها نشأت مي‏گيرد. با ورود به دنياي وسيع دبيرستان، كودكان به صورت فزاينده‏اي به ارزش‏هاي گروه همسال خود و همچنين به ارزيابي‏هاي بزرگ‏سالان ارج مي‏نهند. نوجوانان از راه جمع‏بندي اين ارزش‏ها و ارزيابي‏ها مي‏كوشند تصوير يك‏پارچه‏اي از خود به دست آورند. هر اندازه ارزش‏هايي كه از سوي والدين، معلمان و همسالان ابراز مي‏شود همخواني بيشتري با هم داشته باشند، به همان نسبت، كار هويّت‏يابي نوجوان آسان‏تر پيش مي‏رود. در مواردي كه نظرها و ارزش‏هاي والدين به ميزان چشم‏گيري با ارزش‏ها و نظرهاي همسالان و ديگر افراد مهم در زندگي نوجوان متفاوت باشد، احتمال پيدايش تعارض در نوجواني فزوني مي‏گيرد و وي دچار حالتي مي‏شود كه سردرگمي نقش 28 ناميده مي‏شود. در چنين وضعيتي، وي هر از گاهي تن به نقشي تازه مي‏دهد و به دشواري مي‏تواند با جمع‏بندي اين نقش‏هاي متفاوت، هويّتي واحد براي خود كسب كند.
در جامعه ساده‏اي كه در آن الگوهاي همانندسازي و نقش‏هاي اجتماعي محدودند، هويّت‏يابي به آساني صورت مي‏گيرد. اما در ج امعه‏اي به پيچيدگي جامعه ما، كه به سرعت رو به تغيير است، هويّت‏يابي براي بسياري از جوانان كاري است دشوار و طولاني. در چنين جامعه‏اي، براي آنكه نوجوان بداند چگونه رفتار كند و چه كاري را در زندگي دنبال كند، بايد راه‏هاي تقريبا نامحدودي را در نظر بگيرد. 29
د. ديدگاه اسلام در باب شكل‏گيري هويّت
همان‏گونه كه اشاره شد، ترديدي نيست كه شكل‏گيري هويّت امري تدريجي است كه هر چه زمان بر آن مي‏گذرد، بيشتر به تثبيت و شكل‏گيري نهايي نزديك مي‏شود، به گونه‏اي كه سرانجام، منشأ تمام رفتارها و كردارهاي انسان خواهد شد؛ به تعبير ديگر، رفتار انسان را تحت سلطه خويش درخواهد آورد؛ به تعبير سوم، انسان بر اساس برداشتي كه از خود دارد يا هويّتي كه از خويشتن احساس مي‏كند عمل مي‏نمايد.
موضوع تدريجي بودن، همچنين سلطه هويّت بر رفتارها و انديشه‏هاي انسان را از آيات كريمه مي‏توان استنباط كرد كه در ذيل، به دو نمونه از آن اشاره مي‏شود:
قرآن كريم در مقام بيان شكل‏گيري جسم آدمي، به تدريجي بودن آن اشاره مي‏كند و در مجموع، مراحل شكل‏گيري جسم را چنين بيان مي‏دارد:
1. خاك؛ 2. نطفه؛ 3. علقه؛ 4. مضغه؛ 5. جنين؛ 6. طفوليت؛ 7. دوران جواني؛ 8. مردن يا رسيدن به (اَرذلِ العمر) (نحل: 70) يا دوراني كه همه چيز، حتي نام خود، را از ياد خواهد برد. بنابراين، با فرض پيوستگي هويّت آدمي و مراحل رشد جسماني، مي‏توان نتيجه گرفت كه هويّت آدمي طي مراحلي و به تدريج شكل مي‏گيرد.
در باب ادعاي دوم ـ يعني تحت سلطه گرفتن انديشه ـ رفتار و كردار انسان توسط هويّت آدمي، به آيه كريمه ذيل مي‏توان اشاره كرد: (قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلي شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدي سَبِيلا) (اسراء: 84) بگو هر كس طبق روش و خلق و خوي خود عمل مي‏كند. پروردگار شما آن‏ها را كه راهشان نيكوتر است، بهتر مي‏شناسد. اين آيه با تمام وضوح، به حقيقت مزبور اشاره مي‏كند. اين واقعيت زماني آشكارتر مي‏شود كه معناي واژه‏هاي به كار رفته در آيات را متوجه شويم.
تفسير نمونه در مقام بيان آيه مزبور مي‏گويد: «شاكله» در اصل از ماده «شكل» به معناي مهار كردن حيوان است و «شكال» به خود مهار مي‏گويند و چون روحيات، سجايا و عادات هر انساني او را مقيّد به شيوه‏اي مي‏كند، به آن «شاكله» مي‏گويند. 30 بر اين اساس، بيان قرآن كريم، كه هر انساني بر اساس شاكله خويش عمل مي‏كند، بدان معناست كه رفتارهاي انساني ريشه در منشأي ناپيدا دارد كه مي‏توان آن را همان «هويّت» انسان دانست.
نتايج و پيامدهاي بحران هويّت در انسان
پس از پاسخ به سؤالات مقدّماتي، اكنون نوبت رسيده است كه نتايج و پيامدهاي بحران هويّت، همچنين مشكلات ناشي از آن بررسي شود. بنابراين، سؤالي كه در اين‏جا مطرح مي‏شود اين است كه بحران هويّت چه نشانه‏هايي دارد؟
پاسخ به اين سؤال به سادگي امكان ندارد؛ زيرا اگر قرار است هويّت اقسام گوناگوني داشته باشد، هر يك از اقسام آن آثار و نتايج ويژه خود را خواهد داشت و اين امر موجب پيچيدگي پاسخ خواهد شد. اما نظر به اينكه برترين هويّت آدمي، هويّت فلسفي اوست و در صورت دچار شدن به اين بحران، تمام ابعاد وجود انسان تحت تأثير قرار خواهد گرفت، لازم است آثار و پيامدهاي بحران هويّت فلسفي مورد بررسي قرار گيرد:
نشانه‏هاي تحقق هويّت
به گفته روان‏شناسان، اولين رهاورد تحقق هويّت انساني دست‏يابي به فرايندي ارزشمند با عنوان «عزّت نفس» است. مقصود از «عزّت نفس» آن است كه آدمي براي خويشتن حرمت قايل شده، ارزش و كرامت انساني خويشتن را دريابد و رفتار متناسب با ارزش‏هاي انساني از او صادر شوند. اين‏همه درصورتي ممكن است كه آدمي خودپنداره مناسبي از خود داشته باشد. انساني كه خود را توانا و دانا مي‏داند نحوه رفتار و اعمالش با كسي كه - در عين برخورداري - چنين تصوري از خويشتن ندارد، تفاوت دارد. منشأ بسياري از گناهان، خودباوري ضعيف؛ به تعبير ديگر، عدم وجود عزّت نفس است. در منابع اسلامي نيز به اين حقيقت تصريح شده است. براي مثال، حضرت علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «مَن كَرُمت عليه نفسُه هانت عليه شهواتُه»؛ كسي كه خود را بزرگ شمرد، خواسته‏هاي دل يا شهوات نفساني پيش او كوچكند. 31
روشن است كه انسان اصالتا موجودي با كرامت است. كرامت، ذاتي انساني است؛ زيرا به فرموده قرآن كريم (وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلي كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلا) (اسراء: 70) ما آدمي زاده را تكريم كرديم، او را در دريا و خشكي حمل كرديم و از بهترين خوردني‏ها روزي كرديم و بر بسياري از آفريده‏هاي خود برتري بخشيديم. بنابراين، آدميان از ارزش تكويني برخوردارند.
امام علي(عليه‌السلام) احساس كهتري و حقارت در انسان را به نوعي مورد توبيخ قرار مي‏دهد و او را از جهت عظمت و بزرگي به دنياي با آن‏همه بزرگي تشبيه مي‏كند: «اَتزعَمُ انَّك جرمٌ صغيرٌ و فيكَ انطوَي العالمُ الاكبرُ»؛ آيا خود را موجود كوچكي مي‏پنداري، درحالي‏كه‏جهان با آن همه بزرگي درون تو نهفته است.
علاوه بر اين، انسان‏ها از نوعي كرامت ديگر به عنوان كرامت تشريعي نيز برخوردارند، با اين تفاوت كه در كسب اين‏گونه كرامت يا عدم كسب آن آزاد و مختارند. متأسفانه روان‏شناسان به اين روي سكّه توجه كافي نكرده و فقط كرامت تكويني‌انسان را مدّنظر داشته‏اند. اين درحالي است كه نوع دوم كرامت به دليل اختياري بودن كسب آن، به‌مراتب ارزشمندتر از نوع اول است.
اكنون تأكيد آن است كه اگر آدميان به كرامت خويشتن واقف باشند و آن را پاس دارند، به عزّت نفس مورد نظر دست يافته‏اند. اينكه پاسداشت عزّت نفس چگونه است و شيوه‏هاي كسب آن چيست، خود بحثي مستقل مي‏طلبد، اما واقعيت آن است كه بر اساس احاديث اهل‏بيت عصمت: و همچنين يافته‏هاي روان‏شناختي، يكي از عوامل اصلي ناهنجاري اجتماعي از بين رفتن عزّت نفس و احساس كرامت است. كرامت و عزّت نفساني خميرمايه هر نوع ارزشمندي و فقدان آن مايه بسياري از ناهنجاري‏هاست. به تعبير ديگر، شايد كمتر گناهي بتوان پيدا كرد كه اثري از احساس بي‏ارزشي، بي‏كفايتي و بي‏ارزشي و به تعبير روان شناسان، كهتري خويشتن درآن نباشد. اين سخن علاوه بر دلايل روان‏شناختي، از تأييد روايات نيز برخوردار است. امام معصوم(عليه‌السلام) به روشني مي‏فرمايد: «مَن هانت عليه نفسُه فلا تَأمَن شَرَّه»؛ 32 از شر كسي كه براي خود ارزش و احترام قايل نيست، در امان مباش.
بنابراين، اولين صدمه ناشي از احساس بي‏هويّتي يا بحران هويّت ضربه‏اي است كه بر عزّت نفس آدمي وارد مي‏شود و از اينجاست كه بستر براي هر شر و فسادي آماده مي‏گردد؛ زيرا از كسي كه براي خويشتن ارزشي قايل نباشد و نزد خويشتن آبرو و احترامي نداشته باشد، نمي‏توان انتظار داشت براي حريم ديگران احترام و ارزش قايل باشد. در تعريف علمي «عزّت نفس» گفته‏اند: عزّت نفس عبارت است از: احساس ارزشمند بودن. اين حس از مجموع افكار، احساس‏ها، عواطف و تجربياتمان در طول زندگي ناشي مي‏شود. مي‏انديشيم كه فردي باهوش يا كودن هستيم، احساس مي‏كنيم كه شخصي منفور يا دوست داشتني هستيم، خود را دوست داريم يا نداريم. مجموعه هزاران برداشت، ارزيابي و تجربه‏اي كه از خويش داريم باعث مي‏شود كه نسبت به خود احساس خوشايند ارزشمند بودن يا به عكس، احساس ناخوشايند بي‏كفايتي داشته باشيم. 33 احساس بي‏ارزشي در انسان او را به هر كاري وادار مي‏كند و از همين روش بوده است كه ياغيان ستمگر استفاده كرده و ملت‏هاي خويش را به تسليم وادار مي‏نموده‏اند. قرآن كريم مي‏فرمايد: شيوه فرعون آن بود كه (فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ) (زخرف: 54) قوم خويشتن را بي‏مقدار مي‏شمرد، در نتيجه آنان نيز از او اطاعت مي‏كردند. اين سخن بدان معناست كه براي بار كشيدن از فرد يا امّتي بايد ارزش و كرامت انساني او را پايمال كرد؛ زيرا اگر احساس عزّت و كرامت در آن‏ها زنده باشد، هرگز تن به تسليم و سازش نمي‏دهند. اين حقيقت را مي‏توان از شعارهاي حضرت اباعبداللّه(عليه‌السلام) و ياران او در روز عاشورا نيز استنتاج كرد. از كلام هيچ كدام آن‏ها احساس تواضع و فروتني و خاكساري احساس نمي‏شد، بلكه هر كدام از آن‏ها از خود و خاندان خود به بزرگي و عظمت ياد مي‏كردند. اين امر موجب مي‏شد كه احساس عزّت و افتخار آنان فزوني گيرد و انديشه تسليم در برابر دشمن از جان آنان رخت بربندد و در برابر، دشمن را به نوعي تحقير كرده و از آباء و اجداد آنان با بدي ياد مي‏كردند كه اين امر نيز به نوبه خود، تأثير نامطلوبي بر روحيه دشمن برجاي مي‏گذاشت.
به هر حال، براي اينكه عزّت نفس به صورت دقيق‏تر بيان شود، از كتاب روش‏هاي تقويت عزّت نفس در جوانان و ويژگي‏هاي آن نقل مي‏گردد. كتاب مزبور در فصل دوم با عنوان «ويژگي‏هاي عزّت نفس زياد و كم» مي‏آورد:
نوجواني كه عزّت نفسش زياد است:
الف. مستقل عمل مي‏كند، در مورد مسائلي همچون استفاده از وقت، پول، حرفه، لباس و مانند اين‏ها، خود دست به انتخاب مي‏زند و تصميم مي‏گيرد. او دوستان و سرگرمي‏هايش را شخصا پيدا مي‏كند.
ب. مسئوليت‏پذير است. سريع و با اطمينان عمل مي‏كند. گاهي مسئوليت كارهاي عادي روزانه نظير شستن ظرف‏ها و نظافت حياط را به عهده مي‏گيرد، يا بي‏آنكه از او خواسته شود، به كمك دوستش مي‏شتابد.
ج. به پيشرفت‏هايش افتخار مي‏كند. هنگامي كه از پيشرفت‏هايش حرفي به ميان مي‏آيد، با مسرّت تصديق مي‏كند و حتي به سبب آن‏ها، گاه از خودش تعريف مي‏كند.
د. به چالش‏هاي جديد مشتاقانه روي مي‏آورد. مشاغل ناآشنا، آموزش‏ها و فعاليت‏هاي جديد توجهش را جلب مي‏كنند و او با اطمينان خود را درگير آن‏ها مي‏كند.
ه. دامنه وسيعي از هيجان‏ها و احساسات را نشان مي‏دهد، مي‏تواند قهقهه بزند، بخندد، فرياد بكشد، گريه كند، به گونه‏اي خود به خود محبتش را بروز دهد و به طور كلي، ناخودآگاهانه هيجانات مختلفي را ابراز مي‏كند.
و. ناكامي را به خوبي تحمّل مي‏كند. هنگام روبه‏رو شدن با ناكامي‏ها مي‏تواند واكنش‏هاي گوناگون همچون شكيبايي، خنديدن به خود، بلند حرف زدن و مانند آن از خود نشان دهد و قادر است از آنچه موجب ناكامي‏اش شده سخن بگويد.
ز. احساس مي‏كند كه مي‏تواند ديگران را تحت تأثير قرار دهد، از نفوذي كه بر افراد خانواده، دوستان و حتي بر اولياي امور نظير معلم‏ها، رئسا، كارفرماها و غيره دارد، مطمئن است.
نوجواني كه عزّت نفسش كم است:
الف. قريحه‏هاي خود را دست كم مي‏گيرد. مي‏گويد: «نمي‏توانم اين كار يا آن كار را انجام بدهم...، نمي‏دانم چگونه... هيچ وقت نمي‏توانم فلان كار را ياد بگيرم».
ب. احساس مي‏كند كه ديگران ارزشي برايش قايل نيستند. در محبت و پشتيباني والدين يا دوستانش ترديد دارد يا احساس مي‏كند كه آن‏ها اصلا به او علاقه ندارند و از او حمايت نمي‏كنند.
ج. احساس ناتواني مي‏كند. عدم اطمينان يا حتي احساس درماندگي بر بيشتر نگرش‏ها و اعمالش سايه افكنده است. با مسائل و مشكلات، قدرتمندانه مقابله نمي‏كند.
د. به آساني تحت تأثير ديگران قرار مي‏گيرد. انديشه‏ها و رفتارش غالبا متأثر از كساني است كه اوقاتش را با آن‏ها مي‏گذراند. او اغلب تحت نفوذ شخصيت‏هاي قوي قرار مي‏گيرد.
ه. دامنه محدودي از عواطف و احساسات را نشان مي‏دهد. به طور مكرّر فقط رفتارهاي خاصي همچون بي‏قيدي، خشونت، هيستري و بدخلقي را از خود بروز مي‏دهد. والدينش مي‏توانند پيش‏بيني كنند كه در هر موقعيتي، بايد منتظر كدام يك از واكنش‏هاي او باشند.
و. از موقعيت‏هاي نگراني‏زا مي‏گريزد. در برابر فشارهاي رواني، به ويژه ترس، خشم و يا شرايطي كه موجب آشفتگي‏اش مي‏شوند، كم تحمّل است.
ز. بهانه‏جويي مي‏كند و زود نااميد مي‏شود. نازك نارنجي است. نمي‏تواند انتقاد يا درخواست‏هاي غيرمنتظره را بپذيرد و براي انجام دادن آن درخواست‏ها، عذر و بهانه مي‏آورد.
ح. براي ضعف‏هاي خود، ديگران را سرزنش مي‏كند. اشتباهات و ضعف‏هاي خويش را نمي‏پذيرد و غالبا افراد ديگر و يا بدشانسي را مسبّب مشكلات مي‏داند. 34
علاوه بر تأثيراتي كه بحران هويّت در كاهش عزّت نفس دارد، تأثيرات فراوان ديگري در پي دارد كه در ذيل به برخي از آن‏ها اشاره مي‏شود:
1. از دست دادن زمان: انساني كه به بحران هويّت مبتلاست، به دليل درگيري دروني و پيوسته با خويشتن، قادر نيست توان‏ها و استعدادهاي نهفته خويشتن را كشف نموده يا براي پيشرفت و خلاقيت از آن‏ها استفاده كند. به تعبير ديگر، او فرصت‏ها را به آساني از دست مي‏دهد و طي زمان، به موجودي راكد و ثابت تبديل مي‏شود و اين يكي از خسارت‏هاي مهمي است كه ممكن است در طول زندگي گريبانگير هر انساني شود. به تعبير امام علي(عليه‌السلام)، «مَن استوي يوماه فهو مغبون»؛ 35 كسي كه دو روز عمر او مساوي باشد، دچار خسارت شده است. اين سخن بدان معناست كه پس از گذشت دوران نشاط و شادابي عمر، ناگهان خود را به درخت پژمرده‏اي شبيه مي‏بيند كه ديگر توان بهره‏دهي از او سلب گرديده و امكان تجديد حيات نيز از او گرفته شده است كه در آن صورت، نه راهي براي پيشرفت دارد و نه راهي براي عقبگرد و اين‏همه‏بدان دليل است كه دراستفاده‏از فرصت‏ها ناتوان بوده است.
2. غلبه حزن و نااميدي: بحران هويّت يكي از عوامل مهم نااميدي و افسردگي است. پيشينيان بجا گفته‏اند كه «آدمي به اميد زنده است.» زندگاني بدون اميد ارزش زيستن ندارد. حركت، تلاش و نشاط آدمي ناشي از اميد اوست. اميد نيروي محرّكي است كه چرخ‏هاي زندگاني را به حركت وا مي‏دارد و بدون آن سكون و ركود و جمود، جانشين نشاط، حركت و سرزندگي خواهد شد. ناگفته نماند اميد نيز بايد داراي حد و مرزي باشد؛ زيرا اميد زياد نيز آدمي را از گردونه تعادل خارج مي‏كند. در روايات معصومان(عليهم‌السلام) تعادل رواني، حالتي بين سرمستي و نااميدي دانسته شده است؛ زيرا به نظر مي‏رسد افراط و تفريط در هر يك از دو جانب قضيه، آدمي را از حالت تعادل رواني خارج و به يك سمت متمايل خواهند كرد و هر يك از اين دو پيامدهاي خاص خود را خواهد داشت. قرآن مي‏فرمايد: (لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلي ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ) (حديد: 23) بر آنچه از دست داده‏ايد (يا در حال حاضر در اختيار نداريد) ناراحت نباشيد و بر آنچه خداي متعال به شما عنايت فرموده (يا در اختيار داريد) سرمست و شاد نگرديد.
3. فقدان فلسفه زندگي: همان‏گونه كه بيان شد، كسي كه قدرت پاسخ گويي به مسائل مهم زندگاني را نداشته باشد به طور طبيعي، دچار بحران هويّت خواهد شد. البته لازم نيست بتواند بر وجود خويش و بر هستي پيرامون خود استدلال منطقي به صورت عقلاني و قياس صغري و كبرايي اقامه كند، همين اندازه كافي است كه رابطه علّي و معلولي هستي و رابطه آن نسبت به خالق هستي و عين‏الربط بودن خود و ممكنات به علةالعلل هستي را ـ هر چند به صورت وجداني ـ بپذيرد و بدان باور داشته باشد. كسي كه اين رابطه برايش ابهام دارد و نتواند موقعيت خويشتن را نسبت به خالق هستي و همچنين نسبت خود به ساير موجودات درك كند، طبيعي است كه دچار گم‏كردگي نقش و بي‏معنايي در زندگي شود. زندگي براي چنين انساني بي‏معناست؛ به تعبير ديگر، مبتلا به نوعي بي‏معنايي در زندگي است و اين همان امري است كه فرانكل از آن به «بي‏معنايي زندگي» ياد مي‏كند و اعتقاد دارد راه درمان آن معنابخشي زندگي يا همان «لوگوتراپي» ( logothrapy ) است. امروزه اين مكتب يكي از قابل اعتمادترين مكاتب مشاوره و روان‏درماني است.
هسته و اساس اين مكتب آن است كه همه نابساماني‏هاي رواني بالمآل به اينجا برمي‏گردند كه شخص معنايي براي زندگي خود نمي‏يابد و هدفي براي زندگي در نظر ندارد. بنابراين، براي درمان همه انواع بيماري‏هاي رواني ـ يا با اندكي احتياط بعضي كه منشأ تغذيه ندارند ـ بايد به شخص بيمار القاي معنا و هدف كنيم. اگر شخص هدف يافت، وضع رواني او بهنجار مي‏شود. وضع ما نسبت به معنا، مثل وضع آهن است به آهنربا. در فيزيك گفته مي‏شود: قطعه آهن را، كه ذرات آن خيلي پراكنده است؛ يعني شمال و جنوب موجود در ذرّات آهن متمركز و يكسويه نيست و آشفته است، مي‏توان با يك قطعه آهنربا همه آهن‏ها را يكسويه كرد و شمال و جنوب آن‏ها را از آشفتگي خارج نمود و منظّم ساخت.
حالت «معنا» 36 در زندگي مثل آهنرباست و وضع رواني ما حالت ذرّات آهن را دارد. وقتي در زندگي‏مان معنايي نيست، هر بخشي از وجود آدمي به نظر مي‏رسد كه ساز مخصوص خود را مي‏زند. اما با ورود معنا به زندگي همه خواست‏ها و سلوك ما به يك هدف معطوف مي‏شود و سراپاي وجودمان طالب يك چيز مي‏شود. در واقع، تقريبا تمام نابساماني‏هاي رواني مربوط به بي‏معنا بودن زندگاني ماست و درمان همه اين نابساماني‏ها آن است كه معنايي به زندگي ببخشيم. از اين نظر، به اين روش «معنا درماني» مي‏گويند. اگر انساني به چند سؤال درباره معنا جواب بدهد و در يكي بماند، به زودي زندگاني او از هم خواهد پاشيد. البته كسي كه جواب سؤال اول را نمي‏داند زودتر از بين مي‏رود و كساني كه جواب سؤال‏هاي بعدي را نمي‏دانند، ديرتر روانشان مي‏ميرد. ما بايد براي زندگي هدفي بيابيم كه تا آخر زندگي زيستي‏مان پايدار بماند؛ يعني اگر عمر زيستي انساني نود سال است، بايد هدفي هم داشته باشد كه تمام اين نود سال را دربر بگيرد. اگر هدفي باشد كه فقط تا سي سالگي به درد بخورد، شصت سال بعد از لحاظ دروني مرده محسوب مي‏شود. هر كسي البته اين هدف را به قسمي مي‏يابد و چنين نيست كه بتوان يك هدف را به همه القا كرد. 37
از بين رفتن توان خلّاقيت: يكي از پيامدهاي بحران هويّت آن است كه شخصيت آدمي به جاي فعّال بودن به انفعال، و به جاي رهبر بودن به رهروي، و به جاي ابتكار به تقليد، و به جاي احساس بزرگي به احساس كهتري تن مي‏دهد. اين از آن‏روست كه داراي نظام ارزشي ثابت نبوده و از ديدگاه خود او قابل اثبات نيست. از اين‏رو، به اجبار، رفتارها و ارزش‏هاي خود را بر اساس ديدگاه ديگران تنظيم مي‏كند و همين امر زمينه را براي نفوذ انديشه‏هاي نادرست ديگران مهيّا مي‏سازد و ابتلاي جامعه به اين وضعيت، بستر تسلط همه‏جانبه فكري، اقتصادي و فرهنگي بيگانگان را فراهم مي‏آورد. بدين روي، مي‏توان گفت: يكي از راه‏هاي جلوگيري از سلطه فرهنگي بيگانگان افزايش عزت نفس جوانان و آگاهانيدن آن‏ها نسبت به هويّت فردي و هويّت ملّي و پيشينه افتخارآميز آن‏هاست.
5. فرار از مسئوليت: مسئوليت‏پذيري و پاسخگو بودن در برابر رفتارها، فرع احساس ارزشمندي است. اين سخن بدان معناست كه اگر انساني احساس ارزشمندي نداشته باشد، نمي‏توان به مسئوليت‏پذيري، همچنين احساس تعهد او در برابر وظيفه اميد بست. بنابراين، براي آنكه جواناني مسئوليت‏پذير داشته باشيم، لازم است احساس عزّت نفس، خودباوري و احساس توانايي را در آن‏ها تقويت كنيم.
6. از خود بيگانگي: انساني كه از احساس ارزشمندي تهي است، نمي‏تواند خودش باشد؛ با خويشتن خويش بيگانه است. اين مفهوم را اولين بار هگل در فلسفه خويش مطرح كرد، سپس به تدريج، وارد دنياي روان‏شناسي گرديد. در كتاب تاريخ فلسفه غرب مي‏خوانيم، از خود بيگانگي يك‏بار در مورد خود مطرح است و يك‏بار در مورد ديگران. «از خودبيگانگي در مورد خود» معنايش اين است كه انساني كه ازخود بيگانه نيست انساني است كه در هر اوضاع و احوالي و در هر مكاني به صرافت طبع خود عمل مي‏كند؛ يعني به دل خود رجوع مي‏نمايد و آنچه را واقعا دلش مي‏خواهد عمل مي‏كند و مي‏كوشد واكنشي كه به اوضاع و احوال نشان مي‏دهد دقيقا خواسته دلش باشد. اگزيستانسياليست‏ها مي‏گويند: ما انسان‏ها چنين عمل نمي‏كنيم؛ به جاي اينكه به صرافت طبع خودمان عمل كنيم، اين‏گونه عمل مي‏كنيم كه ابتدا در اين باره تحقيق مي‏كنيم كه در اين اوضاع و احوالي كه متّصف به آن هستيم، چه محمولي بر ما حمل مي‏شود. پس از اينكه تشخيص داديم كه معنوَن به چه عنواني هستيم، چنان عمل مي‏كنيم كه ساير مصاديق آن مفهوم و عنوان عمل مي‏كنند؛ مثلا، من در اين اوضاع و احوال انديشه مي‏كنم كه معنوَن به عنوان «معلم» هستم و محمول «معلم» بر من حمل مي‏شود، بعد مي‏گويم: چون متصف به وصف معلمي‏ام، پس بايد چنان رفتاري از خود نشان دهم كه معلمان مي‏كنند، با اينكه در بيشتر موارد، اين رفتارها با آنچه صرافت طبع من اقتضا مي‏كند، مغايرت دارد. 38
كسي كه هويّت او تحقق پيدا نكرده يا از هويّت منسجم برخوردار نيست، در بهترين وضعيت ممكن است درصدد باشد آن‏گونه عمل كند كه ديگران مي‏خواهند. اين بدان معناست كه آنچه واقعا مي‏خواهد باشد با آنگونه كه خود را نشان مي‏دهد، متفاوت است. به تعبير ديگر، چون ديگران از او انتظار دارند كه فلان گونه عمل كند، او عمل مي‏كند. كمترين خطر اين حالت آن است كه ممكن است آدمي خود را به هر رنگ و شكل درآورد و قدرت مقاومت در برابر هر امر خلاف واقع را ـ كه خواست خود او نيست، بلكه خواست ديگران است ـ از دست بدهد.
توصيه و پيشنهاد
1. ارائه برداشت‏هاي متفاوت و گاه متضاد در خانواده از شخصيت فرزند موجب مي‏شود او نتواند از خود هويّتي هماهنگ و منسجم بسازد. به صورت روشن‏تر، داوري‏هاي گوناگون والدين يا ساير نزديكان و اقوام درباره كودك، نوجوان و جوان اين سؤال را براي او مطرح خواهد كرد كه به هر حال، من كي‏ام و چگونه‏ام؟ آيا من آن‏گونه‏ام كه مادر درباره من مي‏گويد، يا داوري پدر درباره من درست است؟ اين سخن، بخصوص از آن نظر اهميت دارد كه بدانيم آدميان خود را از ديد ديگران مي‏بينند، خود را با عينك ديگران ورانداز مي‏كنند و سعي مي‏نمايند آنگونه خود را ارزيابي كنند كه مي‏پندارند ديگران نسبت به آن‏ها مي‏انديشند. البته اين سخن بدان معنا نيست كه برداشت‏هايي كه كودك از داوري ديگران نسبت به خويشتن دارد هميشه درست هستند، بلكه ممكن است درست يا نادرست باشند، اما اين موضوع در اصل قضيه تفاوتي ايجاد نمي‏كند. بنابراين، سخنان سنجيده، منصفانه و اميدبخش اطرافيان نقش مؤثري اولا، در شكل‏گيري و ثانيا، انسجام‏بخشي و يك‏پارچه كردن هويّت كودكان ايفا مي‏كند.
2. گاهي ابتلا به بحران فلسفي و درماندگي در جهت پاسخ به سؤالات اساسي زندگي اجتناب‏ناپذير است، اما تلاش خانواده در جهت بالا بردن سطح معرفت، فرزندان را در برابر بحران هويّت فلسفي و ديني بيمه خواهد كرد. ناگفته نماند براي افزايش سطوح معرفتي، شيوه خاصي وجود ندارد، بلكه شيوه‏ها متفاوتند كه از جمله، مي‏توان به افزايش زمينه‏هاي مذهبي خانواده، وادار كردن افراد به تعقّل و انديشيدن، مطالعه در طبيعت و آيات الهي و بررسي مباحث مربوط به معارف ديني ـ كه مي‏توان گفت عمدتا در مدارس انجام مي‏شود ـ اشاره كرد.
3. هرچند مي‏توان فقدان معنا را از منابع بحران هويّت دانست، اما عقيده به رابطه دو سويه بين فقدان معنا و بحران هويّت چندان دور از نظر نيست. اين سخن بدان معناست كه فقدان معنا به بحران هويّت مي‏انجامد و بحران هويّت نيز احساس پوچي و بي‏معنايي زندگاني را افزايش خواهد داد.
به هر حال، معنادار شدن يا معنادار بودن زندگي در دو سطح ممكن است اتفاق بيفتد: در سطح كلان و در سطح خرد. مقصود از «معنادار بودن در سطح كلان»، توان پاسخ‏گويي به فلسفه زندگي به طور كلي است. توان پاسخ‏گويي ـ نه فقط با برهان و استدلال ظاهري، بلكه با استدلال دروني شده و تعميق يافته ـ نشان از معنادار بودن، زنده بودن و زندگي است. در عين حال، هر يك از فعاليت‏ها و رفتارهاي انسان بايد داراي معناي خاص خود باشد تا قابل تحمّل و توجيه باشد.
اين بحث به توضيح بيشتري نيازمند است، اما پيش از ادامه بحث، توجه به ديدگاه فرانكل درباره نحوه معنادار بودن و اقسام آن بجاست. او مي‏گويد: ما نشان داده‏ايم كه معناداري زندگي پيوسته در حال تغيير است، اما هيچ زماني به نقطه توقف نمي‏رسد. بر اساس قواعد معنا درماني، معناداري زندگاني را از سه راه مي‏توان كشف كرد: 1. از طريق انجام رفتارهاي خاص (راه انجام يا اجرا)، 2. به وسيله تجربه كردن يك ارزش (مانند به اجرا در آوردن يك طبيعت يا فرهنگ، همچنين با تجربه كردن چيزي از قبيل عشق)؛ 3. با تحمّل كردن.
وي پس از توضيح كوتاهي، با ارائه شاهد، آنچه را اراده كرده است، توضيح مي‏دهد و مي‏گويد: زماني طبيب مسنّي به دليل اضطراب شديد ناشي از فقدان همسر، به من مراجعه كرد. او قادر نبود بر حسرت فقدان همسر خود، كه دو سال قبل از دست رفته بود و بيش از هر كس ديگر او را دوست مي‏داشت، غالب شود. اين سؤال برايم مطرح بود كه چگونه به او كمك كنم؟ با او چگونه سخن گويم؟ به هر حال، با او سخني نگفتم، اما از او پرسيدم:
ـ دكتر! اگر تو پيش از همسرت مرده بودي و او پس از تو زنده مي‏ماند، چه اتفاقي مي‏افتاد؟
: اوه! براي او بسيار سخت بود. عجب زجري بايد تحمل مي‏كرد.
ـ دكتر! اكنون ديگر او مجبور نيست آن زجر را تحمّل كند. در عوض، تو مجبوري آن‏همه زجر بكشي.
بعد از شنيدن اين سخن، دست مرا تكان داد و به آرامي دفتر را ترك كرد.
آن مرارت، ديگر مرارت نبود، لحظه‏اي كه معنا پيدا كرد؛ درست مانند زماني كه فداكاري معنا پيدا مي‏كند (كه در اين صورت، تمام سختي‏ها را مي‏توان به جان خريد.)
وي در ادامه افزوده است: البته نام اين كار را نمي‏توان درمان گذاشت؛ زيرا اولا، نوميدي او اختلال به حساب نمي‏آمد. ثانيا، من در سرنوشت او تغييري ايجاد نكرده‏ام، همچنين همسر او را زنده نكردم، بلكه توفيق من آن بود كه نگرش او نسبت به سرنوشت محتوم را تغيير دادم، به گونه‏اي كه از آن به بعد توانست براي رنج و زحمت خود معنايي بيابد. اين امر يكي از اصول بنيادي «معنا درماني» است كه دغدغه اساسي انسان، كسب لذت يا اجتناب از الم نيست، بلكه يافتن معنا در زندگي است. 39
البته آنچه دكتر فرنكل بيان مي‏كند ناشي از تجربه شخصي است و مطالعات گسترده علمي ايشان نيز پشتوانه قوي اين واقعيت است.
براي روشن‏تر شدن مطلب، با اشاره كوتاهي به زندگي‏نامه وي، به يكي از تجربيات كارامد ايشان در اين زمينه به نقل از كتاب تاريخ فلسفه غرب توجه كنيد:
ويكتور فرانكل، روان‏شناس معروف آلماني، از يهوديان آلمان است و در جنگ جهاني دوم، او هم مثل ساير يهوديان آلمان به اردوگاه كار اجباري و كوره‏هاي آدم سوزي كشيده شد. در آن اردوگاه‏ها، همسر، پدر و مادر و خانواده‏اش را سوزاندند و خود او هم تا پايان جنگ در آن اردوگاه‏ها باقي ماند. او در آن هنگام، يك پزشك عمومي بود. ايشان مي‏گويد: من در اردوگاه‏ها متوجه مطلب عجيبي شدم و آن اين بود كه وقتي افرادي وارد اردوگاه مي‏شدند، انسان‏هاي بسيار سالم، تن‏درست، درشت اندام، با نشاط و از هر لحاظ قوي بودند و به نظر مي‏آمد كه استعداد تحمّل و بقا در آن شرايط سخت در آن‏ها قوي است. به عكس، كساني هم بودند كه آن قدر ضعيف بودند كه اصلا به هيچ شكلي نمي‏شد باور كرد كه در اين اردوگاه بتوانند تاب بياورند. ولي در بسياري از موارد، خلاف انتظار رخ مي‏داد: آدم‏هايي كه خيلي ظاهر پرقوّت و نشاطي داشتند، خيلي زود كارشان به افسردگي و خودكشي و سكته و در نهايت، مرگ مي‏انجاميد. اما انسان‏هايي كه اصلا ظاهر مقاومي نداشتند، طاقت مي‏آوردند و روحيه‏شان را نمي‏باختند و فجايع و صحنه‏هاي دردناك آنجا را تحمل مي‏كردند.
در اردوگاه، از خود سؤال كردم كه چرا چنين است و شروع به تحقيق و صحبت با اين افراد كردم. نتيجه تحقيقات من اين بود كه كساني كه ماندن در آنجا و تحمّل همه آن مصايب برايشان معنايي داشت باقي مي‏ماندند، ولي هر كدام كه معنا و توجيهي براي زنده ماندن نداشتند به نظرشان مي‏آمد كه با اين نحوه زندگي، هيچ هدفي را برآورده نمي‏كنند و از لحاظ رواني، خودشان به مرگ خودشان كمك مي‏كردند و از بين مي‏رفتند.
پس از آزادي از زندان، او بر اساس مشاهدات خود، نظريه «لوگوتراپي» (معنا درماني) را ارائه نمود و بر اساس آن، يك كلينيك درماني در آلمان ايجاد كرد. 40
همان‏گونه كه اشاره شد، معناداري رفتارهاي آدمي بايد در دو سطح خرد و كلان محقق شود. مقصود از «سطح كلان» پاسخ‏گويي به سؤالات اساسي زندگي و اصل وجود است؛ پاسخ به سؤالاتي از اين قبيل كه از كجا آمده‏ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به كجا مي‏روم آخر؟ و... اين سؤالات در عين حال كه مسير كلي زندگاني را روشن كرده، و تقريبا تمام رفتارهاي آدمي را معنادار مي‏كنند، اما اين احتمال باقي مي‏ماند كه در اثر غفلت از اهداف كلي، رفتارهاي خاص و جزئي، به معنادهي خاص خود نيازمند باشند. به هر حال، تربيت فرزنداني با هويّت با شيوه‏اي كه عزّت نفس آنان تقويت شود، امكان‏پذير است.
هرچند اين بحث بسيار دامنه‏دار مي‏تواند صفحات فراواني را به خود اختصاص دهد، اما اشاره به ديدگاه اسلام در اين باره، پايان بخش اين نوشتار است:
1. اسلام ديدگاهي توحيدي از جهان عرضه مي‏كند كه بر اساس آن، ذرّه‏اي در هستي بدون هدف و پوچ در حركت نيست، بلكه ذرّات جهان بر اساس اهداف از پيش تعيين شده به سير خود ادامه مي‏دهند. قرآن كريم مي‏فرمايد: (رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلا) (آل‏عمران: 191) «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثا» (مؤمنون: 115) «وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلا» (ص: 27) «إِنّا كُلَّ شَيْ‏ءٍ خلقناهُ بِقَدَرٍ» (قمر: 49) و در جاي ديگر از قول حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِّي إِلاَّ رَبَّ الْعَالَمِينَ الَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِ وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ وَالَّذِي يُمِيتُنِي ثُمَّ يُحْيِينِ وَالَّذِي أَطْمَعُ أَن يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ.» (شعراء: 82ـ77)
مرحوم پروين اعتصامي نيز ديدگاه توحيدي حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) را در اشعار خود عرضه مي‏كند؛ آنجا كه از قول خداي متعال به مادر حضرت موسي(عليه‌السلام) خطاب مي‏كند:
سيل‏ها از خود نه توفان مي‏كنند آنچه مي‏گوييم ما، آن مي‏كنند
ما به دريا حكم طوفان مي‏دهيم ما به سيل و موج فرمان مي‏دهيم
قطره‏اي كز جويباري مي‏رود از پي انجام كاري مي‏رود.
بنابراين، انسان‏هايي كه مفاهيم ديني در وجودشان جاي كرده و به اين باور توحيدي رسيده باشند، امكان ندارد از موقعيت‏هاي بحرانزا آسيب‏زده شوند.
2. يكي از عناصري كه نگرش كلي، همچنين رفتارهاي جزئي آدمي را معنادار مي‏كند اعتقاد به اين واقعيت است كه سايه پر مهر خداي متعال بر همه هستي سايه افكنده است و مفاهيمي از قبيل صبر، رضا، تسليم، قضا و قدر، توكّل، ابتلا و فتنه، خون حيات و اميد را در رگ‏هاي آدمي جاري مي‏كند.
براي نمونه، به يك مورد اشاره مي‏شود: قرآن كريم در آيه 155 سوره بقره مي‏فرمايد: (وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الَّثمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ)؛ بي‏ترديد، تمام شما را با پيشامدهايي از قبيل ترس،گرسنگي، كمبود در اموال، جان‏ها و كاستي در آمدها آزمايش مي‏كنيم و مژده باد بر صابران؛ كساني كه وقتي مصيبتي به آن‏ها برسد، مي‏گويند: ما از آن خداييم و به سوي او باز مي‏گرديم. آيا مي‏توان نقش آرامبخش و معناده آيه مزبور را ناديده گرفت؟ به راستي، قدرت معنابخشي كدامين عنصر بر دردهاي بي‏درمان، مصيبت‏ها، كاستي‏ها و موقعيت‏هاي غيرقابل‏اجتناب،از قدرت‏توكل، رضاوسايرانديشه‏هاي‏ديني‏برتر است؟
اما در اين ميان، تنها به دو عنصر نياز است: «شناخت» و «ايمان»؛ اگر دارويي با همه توان شفابخشي، شناخته نشد و به موقع مورد استفاده قرار نگرفت، نبايد انتظار درمان داشت. داروي معنوي «شناخت» و «ايمان» كه مجموعه‏اي از مفاهيم مذكور را به همراه دارد، قادر است مانعي جدّي در برابر بحران به حساب آيد و معنابخشي را به ارمغان آورد. اين امر ادعاي صرف نيست، بلكه علاوه بر مباني تعبّدي، از پشتوانه تجربي نيز برخوردار است.
بدين‏سان، به آساني مي‏توان سخن كساني را كه معتقدند انديشه و ايمان ديني، انسان را از ابتلا به بحران محافظت مي‏كند و بر فرض ابتلا، سرعت درمان‏پذيري را افزايش مي‏دهد، حق دانست. امروزه در ميان مقالات فراوان مربوط به مشاوره و روان‏شناسي، بخش قابل‌توجهي به روان درماني ديني اختصاص يافته است. اصطلاح( Psycho religioustherapy ) (روان درماني ديني)، نامي آشنا در ميان بررسي‏هاي روان شناختي است.
بي‏ترديد يكي از سازوكارهايي را كه دين از طريق آن عمل مي‏كند، مي‏توان معنابخشي به حيات و رفتارهاي انسان ـ اعم از امور كلي يا جزئي ـ دانست. براي مثال، در سخن معصومان:، حتي درباره جزئي‏ترين رفتار انسان‏ها ـ كه مثلا خوردن و آشاميدن باشد ـ توصيه به معناداري شده است.
حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) خطاب به ابوذر مي‏فرمايند: «در هر عملي، بايد داراي نيّت باشي، حتي در خوابيدن و خوردن»؛ 41 جوهره معناداري افعال، «نيّت» است. نيّت الهي همان عنصري است كه رفتار انسان‏ها را معنادار مي‏كند. معناي از اويي، براي اويي و به سوي اويي از نيّت ناشي مي‏شود و رفتار به ظاهر كم ارزش را به منبع ارزش و قدرت، يعني خداي متعال، پيوند مي‏زند.
از آيات ديگر قرآن كريم نيز مي‏توان برداشت كرد كه معنا در زندگي به مثابه نور و فقدان معنا به منزله تاريكي و حيرت است، (مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نارا فَلَمّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ) (بقره:17) مثل آنان (منافقان) به كسي مي‏ماند كه آتشي برافروزند. چون اطراف آنان روشن شد، خداي متعال نور آنان را از بين برده، در ميان تاريكي رهايشان نمايد، به گونه‏اي كه جايي را نبينند.
نور فطرت الهي زندگاني را معنادار كرده و راه انسان را روشن مي‏كند، اما به واسطه اعمال منافقانه، به تدريج نابود شده، او در ميان تاريكي كه خود ايجاد كرده ـ بدون اينكه جايي را ببيند ـ همچنان حيران مي‏ماند.
آري، راه زندگي در صورتي روشن است كه فلسفه زندگي شفّاف باشد. ابهام در فلسفه زندگي يا گم كردن معناي آن، جز حيرت و سرگرداني نتيجه‏اي ندارد. كمترين پيامد آن دوري از واقعيات زندگي است كه در آيه بعد به آن اشاره شده است: (صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرجِعونَ)؛ كران، گنگان و كورانند و از ضلالت خود برنمي‏گردند. كساني را كه قرآن كريم در اين آيه و ساير آيات كر، كور يا گنگ خوانده است، از چشم، گوش و زبان بي‏بهره نيستند، بلكه گوش و چشم و زبان آنان توان ديدن، شنيدن و گفتن واقعيت را ندارند. به تعبير امروزين، از واقعيت فاصله گرفته‏اند. به تعبير ديگر، ما اشيا را آن‏گونه مي‏بينيم كه مي‏خواهيم، نه آن‏گونه كه واقعا وجود دارند. فاصله از واقعيت بدان معناست كه واقعيت به گونه‏اي است، اما برداشت و پندار ما نسبت به آن به گونه‏اي ديگر. اين امر غالبا در سنين نوجواني و جواني، كه دوران غلبه تخيّل و توهّم است، اتفاق مي‏افتد و البته فاصله گرفتن از واقعيت در هر سنّي به مقتضاي همان سن خواهد بود، به گونه‏اي كه گاهي بالا رفتن سن نه تنها مشكل را حل نمي‏كند، كه اين فاصله را افزايش مي‏دهد.
موضوع فاصله گرفتن انسان‏ها از واقعيت، دست كم با دو تعبير شناخته شده در قرآن كريم به كار رفته است: يك مورد همان است كه قرآن كريم از آن با تعابيري از قبيل كوري و كري ياد مي‏كند. مورد ديگر جاهايي است كه قرآن كريم با تعابيري از قبيل زينت‏بخشي اعمال بد در چندين مورد بيان كرده است كه به نمونه‏هايي از آن اشاره مي‏شود: از جمله در سوره بقره آيه 212 مي‏فرمايد: (زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا وَ يَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا)؛ زندگاني دنيا براي كافران آراسته شد و مؤمنان را به مسخره مي‏گيرند.
يا در سوره انعام آيه 42 مي‏فرمايد: (زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ)؛ شيطان اعمال آن‏ها را براي آن‏ها آراسته است.
طبيعي است بحث مزبور به دليل عمق و گستردگي، نيازمند بررسي بيشتر و عميق است و بايد به زمان مقتضي موكول گردد.
________________________________________
1 - identity Crisis.
2 - identitiy youth and crisis.
3 - The Adolescent Leslie Ellis As. WWW. Bc parent. Com/ articles/teens/adolescent-id-crisis. html- 13k. See: Google. Com Erik Erikson and identity.
4 - Subjectiv senes.
5 - The Adolescent identity Crisis. Leslie Ellis As. WWW. Bc parent. Com /articles /teens/ adolescent-id- crisis. html- 13k. See: Google com \ Erik Erikson and identity.
6 - ego identity.
7 - Juvenle Delinquency, Theory Practice and law. Larry J. Siegel, Joseph J. Senna.
1996.
8 ـ ريتال اتكينسون و ديگران، زمينه روان‏شناسي، ترجمه محمدنقي براهني و ديگران، ج 1، ص174.
9 ـ ماي لي، ساخت و پديدايي و تحوّل شخصيت، ترجمه محمود منصور، تهران، دانشگاه تهران، 1368، ص120.
10 - Com / articles /teens/adolescent-id-crisis.ntml-13k.WWW. bc parent.
11 - Ibid .
12 ـ ريتال اتكينسون و ديگران، پيشين، ص177.
13 - Erik Eriksons Stage. Theory. Google.
14 - Erik Eriksons identifycrisis Google.
15 - Self System.
16 - com/ articles/insearchofid. htm 1-57 kwww. couneslingthegifted.
17 ـ بند آخر، برداشتي از تفسير گران‏سنگ الميزان ذيل آيه «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُم» است كه با پردازشي جديد ارائه شده.
18 ـ ديدار آشنا، همان.
19 ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 2، روايت 22، باب 9، ص32.
20 - Kellner 1992.
21 - See: Google. Com, The Development of The identity in the cultural context.
22 - http//www. freezone.co.uk/ian - heath / 50% 20 % 20 need %20 for %20 identity.htm
23 - ibid.
24 - ibid .
25 - http//www. skiamore.edu/ggutheil/statement.htm.
26 _ برخي كليد واژه‏هايي كه محققان را براي بررسي بيشتر در مباحث مربوط به هويّت كمك مي‏كند، عبارتند از:
- identity-ego identity- erikson identity- identity crisis - erikson crisis adolescent identity crisis ...
27 - identity formation.
28 - role confusion.
29 ـ ريتال اتكينسون و ديگران، پيشين، ج 1، ص 174و175.
30 ـ ناصر مكارم شيرازي و ديگران، تفسير نمونه، ج 12، ص246.
31 ـ محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 70، روايت 12، باب 46، ص78.
32 ـ همان، ج 75، روايت 11باب 74، ص 300.
33 - هريس كلمز و ديگران، روش‏هاي تقويت عزّت نفس در جوانان، ترجمه پروين علي‏پور. مشهد، آستان قدس رضوي، 1379، ص 11.
34 ـ همان. ص 13 تا 15.
35 ـ محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 71، روايت 5، باب 64، ص 173.
36 - meaning.
37 ـ مصطفي ملكيان، تاريخ فلسفه غرب، ج چهارم، قم، دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، ص 184ـ181.
38 ـ همان، ج 3، ص 214و215.
39 - http://www. salimkim.com/222/ won/won - 144.html.viktor E. Franki, Man's Search for Meaning,(New York; Pocket Books, 1975), pp.167-183.
40 ـ مصطفي ملكيان، پيشين.
41 ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 77، ص 80.

 

هويّت و بحران هويّت با تأكيد بر دوران جواني

هويّت و بحران هويّت با تأكيد بر دوران جواني
مقدّمه
اصطلاح «بحران هويّت» 1 اولين بار توسط يكي از نظريه‏پردازان روان‏شناس به نام اريك اريكسون ( Erik Erikson ) آلماني در كتاب هويّت، جوانان و بحران 2 در سال 1970 مطرح شد. 3 به اعتقاد او، انسان‏ها در دوره‏اي از عمر خويش، به حالتي رواني مبتلا مي‏شوند كه مي‏توان از آن به «بحران هويّت» تعبير كرد.
نمي‏توان از بحران هويّت تعريف دقيق ارائه كرد. همچنين نمي‏توان تصور درستي از آن داشت، مگر آنكه ابتدا مقصود از «هويّت» معلوم شود. بدين روي، مناسب است تعريف اريكسون از اين موضوع روشن گردد.
به گفته اريكسون، «هويّت» حس دروني، 4 همچنين كيفيتي ملموس از يك‏پارچگي و پيوستگي شخص است. اين حس با برخي باورها نسبت به يكپارچگي، همچنين پيوستگي ذهنيت‏هاي مشترك عمومي سازگار است و به عنوان كيفيتي ناخودآگاه در نوجواناني كه خود را مثل و مانند همسالان خود مي‏يابند، به صورت ظاهر مشهود است. در اين دسته از جوانان، بين امور غير قابل تغيير مانند: نوع قيافه، طبيعت، استعداد، حسّاسيت، كيفيت دوران كودكي و عقايد اكتسابي، و بين انتخاب آزاد نقش‏ها، فرصت‏هاي شغلي، پذيرش ارزش‏ها، گزينش مربّيان، انتخاب دوستان و اولين مواجهه جنسي، يگانگي عجيبي مشاهده مي‏شود. 5
به صورت روشن‏تر، توان يا عدم توان در پاسخ‏گويي صحيح به سؤالات متعدد از جمله سؤالات ذيل، احساس هويّت يا بحران هويّت را در افراد آشكار مي‏سازد:
.1آيا هدف زندگي براي فرد روشن است؟
.2آيا مي‏داند كيست؟ )مقصود دانستن شناسنامه‏اي نيست.(
.3آيا به لحاظ فلسفه زندگي، مي‏داند در چه موقعيتي قرار دارد؟
.4آيا مي‏تواند نقش خود را در زندگاني تشخيص دهد؟
.5آيا با جنسيت خود سازگاري پيدا كرده است؟
بحران هويّت، مبدأ و اقسام آن
اصطلاح «بحران هويّت» در برابر «هويّت خود» 6 قرار دارد. روان‏شناسان، دست‏كم، دو واژه شناخته شده در برابر «هويّت خود» به كار برده‏اند:
1. «¬ role diffusion » كه به معناي انتشار يا ابهام در نقش است.
2. «¬ role confusion » كه به معناي آشفتگي نقش است. براي مثال، جيوونيل مي‏گويد: «جوانان در سنين 16 تا 18 سال ممكن است بحران زندگي را تجربه كنند. اين قضيه مشهور به "هويّت روان‏شناختي اريكسون" است كه با عنوان "هويّت خود" شناخته شده و در برابر انتشار يا ابهام نقش قرار دارد. هويّت زماني شكل مي‏گيرد كه جوانان در اين باره كه كي‏اند و در چه جايگاهي قرار دارند پاسخ قطعي داشته باشند. انتشار يا ابهام نقش زماني اتفاق مي‏افتد كه افراد شخصا بي‏اطميناني يا ترديد را تجربه مي‏كنند... و انتظار دارند آنچه را خود قادر به كسب آن نيستند از بزرگ‏سالان به دست آورند.» 7
بحران هويّت ـ اين پديده رواني ـ از اوايل نوجواني آغاز مي‏شود و در دوران جواني به اوج خود مي‏رسد. تا زماني كه كودكان وابسته به والدين هستند، به دليل آنكه استعدادهاي آن‏ها شكوفا نشده و جامعه نيز از آن‏ها انتظار چنداني ندارد، هويّت خود را در والدين مي‏بينند، و به تعبير ديگر، ايشان براي خود هويّتي جداي از آن‏ها قايل نيستند و نيازي به جدايي و استقلال حس نمي‏كنند؛ بالاتر از اين، حتي هويّت خود را در وابستگي مي‏دانند. آغاز بحران، زماني است كه به دليل رشد جسماني، عقلاني و عاطفي، احساس نياز به خودكفايي و استقلال نيز در نوجوانان و جوانان رشد مي‏كند. از آن به بعد، اين احساس بروز مي‏كند كه بايد به خود متّكي باشند، براي خود هويّتي مستقل از هر فرد ديگر داشته باشند و نقشي را كه جامعه از آن‏ها انتظار دارد ايفا كنند؛ به بيان ديگر، با خودشان شناخته شوند، نه با فرد يا افراد ديگر. اينجاست كه مي‏توان گفت: تركيبي از نيازهاي رواني و عاطفي از قبيل نياز به استقلال، نياز به ابراز وجود و خودنمايي و نياز به تعلّق به گروه همسالان و نياز به تحقق و خودشكوفايي بروز و ظهور مي‏يابد. همچنين احساس توانايي، احساس نياز به داشتن هويّت مستقل را ايجاب مي‏كند و پس از بريدگي از پدر و مادر است كه اين سؤال براي نوجوان مطرح مي‏شود كه راستي، من كيستم؟ تاكنون هويّت من با وابستگي به خانواده تعيين مي‏شد، اما اكنون كه بايد با خودم تعريف شوم، چه تعريفي از خودم دارم؟ در اين مرحله، يكي از مسائل عمده‏اي كه نوجوان با آن روبه رو مي‏شود، مسئله «شكل‏گيري هويّت فردي» است. اين بدان معناست كه بايد به سؤال‏هايي نظير «من كيستم» و «به كجا مي‏روم» پاسخ دهد. جست‏وجوي هويّت متضمن اين است كه شخص تشخيص دهد براي او چه چيزهايي مهم و چه كارهايي ارزش‏مندند و نيز متضمّن تنظيم معيارهايي است كه بر اساس آن‏ها بتواند رفتار خود و ديگران را هدايت و ارزيابي كند. همچنين اين جست‏وجو تكوين احساس خودشكوفايي و شايستگي را نيز در برمي‏گيرد. 8
ماي لي در اين‏باره اعتقاد دارد: نوجوان پيش از هر چيز در جست‏وجوي هويّت خويشتن است. اين جست‏وجوي هويّت در سال‏هاي دوم و سوم پي‏ريزي مي‏شود، اما به زودي در يك همسان‏سازي با والدين در مرحله بعد محو مي‏گردد. در نوجواني مسئله هويّت با شدت تمام از نو وارد ميدان مي‏شود. نوجوان از خود مي‏پرسد: آيا من كودكم يا بزرگ‏سال. اما در اين مرحله، والدين نمي‏توانند چندان به او كمك كنند؛ زيرا وي الگوهاي خود را در جاي ديگر جست‏وجو مي‏كند، بخصوص كه عليه اقتدار و ارزش‏هاي خانوادگي شورش مي‏كند. اين سرپيچي به نفع فرايند خودپيروي و جست‏وجوي هويّت فرد است؛ همان‏گونه كه تضادورزي در 3-2سالگي براي استقلال عمل كودك مفيد است. 9
به قول لسلي اليس ( Leslie Ellis )، به نظر مي‏رسد كودكان به مرور كه به دوران جواني نزديك مي‏شوند، به نقطه‏اي مي‏رسند كه دوست دارند با هر چيزي غير از والدين تعريف شوند. ديگر علاقه‏مند نيستند وقت خود را با خانواده بگذرانند، حتي ممكن است از اينكه با والدين خود ديده شوند ناخشنود باشند. اين سخن كه كودك در راه مدرسه خطاب به مادر مي‏گويد: دستم را رها كن به تنهايي راه بروم، يا به تنهايي چنين و چنان مي‏كنم، حاكي از واقعيت دروني است. مادر ساليان دراز از زندگي خود را صرف برآوردن نيازهاي كودك خود كرده است، اما ناگهان متوجه مي‏شود كه فرزند او از اينكه با او در يك ماشين سوار شود خجالت مي‏كشد. فرايند جدايي از پدر و مادر امري طبيعي است.» 10
روشن است آنچه از آن با عنوان «هويّت» ياد مي‏شود، از دوران اوليه زندگي در هر انساني وجود دارد. هويّت از ابتدا شكل مي‏گيرد و به صورت تثبيت شده (بر اساس انتظاراتي كه خانواده از او دارند) تا اوايل نوجواني باقي مي‏ماند، اما كودكان اصراري ندارند به عنوان موجودي مستقل شناخته شوند. از كودكان انتظاري نيست اطلاعات زيادي درباره هويّت خود داشته يا در پي كسب هويّتي باشند، اما زمان زيادي نمي‏گذرد كه ديگر نوجوانان به يك هويّت وابسته رضايت نمي‏دهند؛ آنان در هويّت گذشته خود تجديدنظر كرده، به دنبال هويّت جديدي مي‏گردند.
به گفته اريكسون، تمام شفّافيت‏هاي هويّتي كه در دوران كودكي شكل گرفته‏اند، در دوران جواني همراه با تركيب فزاينده تحولات جسماني، سائق‏هاي جنسي، گسترش توانايي‏هاي ذهني و افزايش و تضاد نيازهاي اجتماعي زير سؤال مي‏رود. در اين مرحله، جوانان غالبا والدين و هر كه را تا آن زمان به او اتّكا داشته‏اند، طرد مي‏كنند تا بتوانند به صورت روشن از كودكي خود رها شده، براي خود هويّتي شكل دهند. 11
اريكسون در مقام برشمردن مراحل رشد رواني ـ اجتماعي، هشت مرحله مهم زندگي را بر حسب مسائل يا بحران‏هاي رواني ـ اجتماعي، كه بايد حل شوند، مشخص كرده است كه پنجمين مرحله آن را در سن نوجواني، «هويّت‏يابي در برابر سردرگمي» مي‏داند كه نتيجه رهايي از اين بحران را داشتن تصوير يك‏پارچه از خود به عنوان يك فرد يگانه پيش‏بيني مي‏كند. 12
به عقيده اريكسون، اولين وظيفه اين مرحله، كسب هويّت و اجتناب از آشفتگي نقش است. توسعه يا رشد هويّت نيازمند توجه به همه چيزهايي است كه درباره زندگي و خويشتن آموخته و ريختن آن در قالب واحد از خود پنداره است. اين فعاليت فقط در جامعه معنا پيدا مي‏كند. آشفتگي نقش به معناي فقدان هويّت روشن است كه نمود آن، اين سؤال جوانان است كه «من چه كسي هستم؟» اكنون زمان انتقال از دوران كودكي به دوران بلوغ است. مهم اين است كه فاصله ميان دوران ضعف و بي‏مسئوليتي كودكي از دوران قدرتمندي و مسئوليت‏پذيري جواني تفكيك شود. اگر در خلال اين مرحله توازن مطلوب حاصل شود، صداقت و وفاداري توسعه پيدا خواهد كرد. اين سخن بدان معناست كه آدمي جايگاه خود در جامعه را پيدا كرده و مي‏تواند مشاركتي سودمند داشته باشد و به گروه خويش وفادار بماند. 13
همان‏گونه كه اشاره شد، نشانه‏هاي كاملا دقيقي براي تشخيص بحران هويّت وجود ندارد. از اين‏رو، در جاي جاي اين گفتار تلاش شده است از قول نويسندگان متفاوت، علايمي به دست داده شود تا ذهنيتي شفاف‏تر نسبت به مسئله حاصل آيد.
نويسنده‏اي ديگر نيز براي تشخيص اين حقيقت، به طرح سؤالات ذيل متوسّل مي‏شود: اگر احساس بحران هويّت كردي، مشكل خود را در يكي از حوزه‏هاي هفت‏گانه ذيل جست‏وجو، و در جهت حل آن اقدام كن:
1. دورنماي زمان: آيا مي‏تواني بين ارضاي فوري با اهداف دراز مدت تمايز قايل شوي؟ آيا آموخته‏اي كه بين جهش بر فرصت‏ها در اولين زمان ممكن و بين تلاش تدريجي و صبورانه به سوي اهداف طولاني مدت فرق بگذاري؟
2. خود اطميناني: آيا احساس مي‏كني بين خود پنداره خويش و تصويري كه از خود به ديگران ارائه مي‏دهي، هماهنگي وجود دارد؟
3. تجربه نقش: آيا در جهت رسيدن به نقش مناسب با خود، نقش‏هاي گوناگون را آزموده‏اي؟
4. پيش‏بيني دستاوردها: آيا احساس مي‏كني در انتخاب كاري كه قرار است انجام دهي موفق عمل كرده‏اي؟ اين كار ممكن است مربوط به خانه باشد يا فعاليت بيرون از خانه.
5. هويّت جنسي: آيا با جنسيت خود - مثلا، مرد يا زن بودن - احساس راحتي مي‏كني و هنگام برخورد با ديگران احساس آرامش داري؟
6. قطب رهبري: آيا در موقعيت‏هاي گوناگون قادري ديگران را رهبري كني يا به هنگام لزوم، پيرو باشي؟
7. انديشه‏هاي ايدئولوژيكي: آيا به مجموعه‏اي از ارزش‏هاي بنيادي اجتماعي، فلسفي يا ديني، كه ديدگاه شما در زندگاني بر آن‏ها استوار باشد، دست يافته‏اي؟ 14
آندرئو و مهوني ( Andrew S . & Mahoney M.S ) كه مقاله خود را با عنوان «مدل شكل‏گيري هويّت در انسان‏هاي خلاق» عرضه كرده‏اند، معتقدند: شكل‏گيري هويّت در اين دسته از انسان‏ها، داراي چهار ساختار بوده و متشكّل از سيستم‏هاي دوازده‏گانه‏اي است كه هر يك از آن‏ها به نوبه خود، مجموعه هويّت را تحت تأثير قرار مي‏دهد. (هر چند تأكيد نويسندگان مزبور بر كيفيت شكل‏گيري هويّت در انسان‏هاي خلّاق است، اما به نظر مي‏رسد اين امر در رابطه با همه كساني كه قرار است به نوعي توانايي خود را باور كنند، صادق باشد.) چهار ساختار مزبور از ديدگاه ايشان عبارت است از: تأييد اطرافيان، تصديق متقابل حاميان، تعلّق به همتايان يا كساني كه از جهاتي با او مشابهت دارند و سرانجام، وابستگي و خويشي داشتن با يك خانواده.
دوازده سيستم، كه تشكيل هويّت را تحت تأثير قرار مي‏دهند، عبارتند از:
سيستم‏هاي خويشتن؛ 15 خانواده؛ منشأ خانوادگي؛ (آيا او در مجموعه گسترده خانواده خويشتن، اولين كسي است كه ـ مثلا ـ داراي هوش و ذهن خلّاق است؟)، فرهنگي؛ شغلي؛ محيطي؛ تربيتي؛ اجتماعي؛ روان‏شناختي؛ سياسي؛ (اين سيستم غالبا ارزش‏هاي مربوط به خلّاقيت را تعيين مي‏كند. انسان‏هاي خلّاق ممكن است احساس كنند قرباني تبليغات سياسي شده‏اند. كليد حل مشكل، آن است كه به مشاور و مراجع كمك شود كه ارزيابي كنند و بدانند چگونه فضايي را بايد براي رشد انسان‏هاي خلّاق مهّيا كنند. براي مثال، موضوع سرمايه‏گذاري براي تعليم و تربيت يا اختصاص منابع و فراهم آوردن فرصت در كارگاه‏ها غالبا توسط دستگاه‏هاي سياسي تعيين مي‏شود.) سيستم فيزيولوژيكي و سرانجام، سيستم مرتبط با رشد آدمي از دوران كودكي تا دوران جدايي از والدين و بزرگ‏سالي.
نويسندگان مقاله مزبور در پايان، اين سؤال را مطرح مي‏كنند كه انسان چگونه مي‏تواند هويّت خلّاق خود را، كه انشعابات فراواني در گستره زندگاني دارد، با يكديگر هماهنگ و يك‏پارچه كند؛ سپس در جهت توسعه آن تلاش نمايد؟ از ديدگاه ايشان، مسئوليت ما به عنوان متخصص اين است به انسان‏هاي خلّاق كمك كنيم تا بدانند توانايي انسان‏ها با يكديگر متفاوت است و متغيّرهاي متفاوت را چگونه مي‏توان با «من چه كسي هستم» هماهنگ نمود. 16
برداشتي از ديدگاه اسلام در باب بحران هويّت و امكان تحوّل آن
الف. مفهوم‏شناسي هويّت و بحران هويّت ديني
پرسش: اولين سؤال در اين باب آن است كه هويّت و بحران هويّت ديني به چه معناست و نشانه‏هاي آن چيست؟
با نگاهي نسبتا عميق به موضوع، مي‏توان گفت: احساس هويّت ديني، همچنين احساس بحران هويّت ديني در موقعيت‏هاي ذيل حاصل مي‏شود:
1. در صورتي كه سه حوزه عقيده، گفتار و سرانجام، رفتار و عملكرد ديني در انسان به صورت منسجم و هماهنگ عمل كنند، احساس هويّت ديني محقق خواهد شد و محصول هر گونه ناسازگاري بين سه امر مذكور، احساسي است كه مي‏توان آن را «احساس بحران هويّت ديني» نام نهاد.
2. هرگونه افراط و تفريط در سه امر مذكور، انحراف از فطرت ديني، و به تعبيري، عدم تعادل در احساس هويّت، و به تعبير سوم، موجب احساس بحران در هويّت ديني خواهد شد. انحراف از فطرت الهي، همپالگي با شيطان و فراموشي ياد خداي متعال، تعادل رواني انسان را برهم زده، موجبات افسردگي و اضطراب را فراهم مي‏آورد.
عملكردها يا پندارهاي متناقض يا متضاد با دين پيوسته براي فرد اين سؤال را پيش مي‏آورند كه آيا به راستي، من دين دارم؟ و آيا به مقتضاي عقايد ديني خود عمل كرده‏ام؟
به هر حال، احساس ناشي از ناهماهنگي در سه امر شناخت، كردار و گفتار ديني، وضعيتي ايجاد مي‏كند كه مي‏توان آن را «احساس بحران هويّت ديني» ناميد و اين تقريبا همان احساسي است كه ممكن است در صورت ايجاد هر بحران هويّتي ايجاد شود.
3. قرار است آدمي در مجموعه هستي خليفه خدا بر روي زمين، همچنين مظهر و تجلّي صفات او باشد. هويّت اصيل انسان همين است، اما در صورتي كه مظهريت خود، همچنين آيين خلافت را به دست فراموشي بسپرد، براي خود وجودي مستقل قايل باشد، هستي و وجود خود را از آن خود بداند، تصويري دگرگون و غير واقعي از خود ساخته و به چيزي غير خود تبديل شده و در نهايت به بحران هويّت دچار گرديده است. هويّت واقعي انسان به او اين احساس را مي‏دهد كه خود را موجودي سراسر فقر، عين الربط به خالق، سراپا نياز و مسكنت ببيند (تصوير واقعي). اگر خود پنداره او مطابق با واقع نباشد و خود را كسي پندارد كه واقعا نيست (تصوير غير واقعي يا خيالي)، مصداق تام احساس بحران هويّت ديني در او شكل گرفته است. 17
قرآن كريم به صراحت، ماجراي كساني را بيان مي‏كند كه هويّت واقعي خود را باخته، از پوست خود درآمده و گونه‏اي ديگر شده‏اند. دگرگوني‏هاي مورد نظر قرآن كريم در انسان‏ها و به تعبير ديگر، تغيير يا تبديل هويّت انسان‏ها ـ هر چند در نهايت داراي يك منشأ، مخالفت با فرمان خداي متعال كه همان مخالفت با فطرت است، مي‏باشد ـ دست كم در دو سطح اتفاق افتاده است كه اولين آن تغيير همزمان با تبديل بنيادي در جسم و روان، و دومين آن تغيير و تبديل فقط در بعد رواني انسان‏ها است.
درباره سطح اول، قرآن كريم مواردي را مثال مي‏زند كه انسان‏ها به دليل مخالفت با فرمان خداي متعال، به ميمون و خوك تبديل شده‏اند. براي مثال، در آيه 166 اعراف، پس از نقل ماجراي «اصحاب سبت» كه علي رغم فرمان الهي مبني بر عدم صيد در روزهاي شنبه، به صيد مي‏پرداختند، مي‏فرمايد: (فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ)؛ چون در برابر آنچه از آن نهي شده بودند گردن‏كشي كردند، به آن‏ها گفتيم: بوزينگان مطرود باشيد. درباره مسخ و تبديل انسان‏هاي نافرمان مذكور به حيوان، دو قول وجود دارد كه يكي از آن‏ها قوي و ديگري قول ضعيف ارزيابي شده است.
برخي مفسّران ـ كه غالب را نيز تشكيل مي‏دهند ـ معتقدند: اين دگرگوني و مسخ، هم در جسم و هم در روان انسان‏ها رخ داده است. اما گروه ديگر اعتقاد دارند: اين تغييرات فقط در بعد رواني، ويژگي‏ها، حركات و رفتارهاي آن‏ها اتفاق افتاده است. تفسير نمونه ضمن ارائه دسته‏بندي مزبور ادامه مي‏دهد: برخي مفسّران ـ كه در اقليّت هستند ـ معتقدند: مسخ به معناي مسخ روحاني و دگرگوني صفات اخلاقي است؛ به اين معنا كه صفاتي مانند صفات ميمون يا خوك در انسان‏هاي سركش و طغيانگر پيدا شد و روي آوردن به تقليد كوركورانه، توجه شديد به شكم‏پرستي و شهوت‏راني، كه از ويژگي‏هاي اين دو حيوان است، در آن‏ها آشكار گشت. همان‏گونه كه اشاره شد، از اين آيه و آيات مربوط به آن‏ها استنباط مي‏شود: مسخ و دگرگوني، هم جسم و هم روان انسان‏ها را شامل مي‏شده است.
اما برخي آيات، مسخ انسان‏ها در بعد رواني و ويژگي‏هاي اخلاقي را بيان مي‏كند. ترديدي نيست كه اين دگرگوني به تنهايي نيز داراي سطوحي است كه مي‏توان از كوچك‏ترين انحراف اخلاقي تا تغييرات كلي را در آن درجه بندي كرد. در اين رابطه نيز مي‏توان شواهدي در قرآن كريم يافت. يكي از نمونه‏هاي روشن آن، آيه 175 سوره مباركه اعراف است: «وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ»؛ و بر آنان خبر كسي را بخوان كه به او (علم) آيات خود را بخشيده بوديم، اما از آن عاري شد، پس شيطان در پي او افتاد و آن گاه از گم‏راهان گرديد. «وَ لَوْ شِئنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَي الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»؛ و اگر مي‏خواستيم، قدر او را (به خاطر علمش به آيات) بلند مي‏داشتيم، ولي او به دنيا و پستي گراييد و از هواي نفس خويش پيروي كرد. (آري) داستان او مانند سگي است كه اگر به او حمله آوري، زبان از دهان بيرون مي‏آورد و اگر هم به حال خود واگذاري، باز هم زبان از دهان بيرون مي‏آورد. اين داستان منكران آيات ماست. پس برايشان اين پند و داستان را بخوان؛ شايد كه انديشه كنند.
در تفسير نمونه، ذيل همين آيه مباركه آمده است: اين آيه به روشني به داستان كسي اشاره مي‏كند كه نخست در صف مؤمنان بود و حامل آيات الهي گشت، سپس از اين مسير گام بيرون نهاد. به همين دليل، شيطان به وسوسه او پرداخت و عاقبت كارش به گم‏راهي و بدبختي كشيده شد. تعبير «انسلخ»، كه از ماده «انسلاخ» و به معناي از پوست بيرون آمدن است، نشان مي‏دهد كه آيات و علوم الهي در آغاز، چنان به او احاطه داشتند كه چون پوست تن او شده بودند، اما ناگهان از اين پوست بيرون آمد و با يك چرخش تند، مسير خود را بكلي تغيير داد. از تعبير (فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ) برمي‏آيد كه در آغاز، شيطان از او قطع اميد كرده بود؛ چرا كه او كاملا در مسير حق قرار داشت، اما پس از انحراف مزبور، شيطان او را تعقيب كرد و به او رسيد و بر سر راهش نشست و به وسوسه‏گري پرداخت و سرانجام، او را در صف گم‏راهان و شقاوتمندان قرار داد.
مي‏توان گفت: واژه «انسلاخ»، كه در آيه مباركه بدان اشاره شده، تعبير ديگري از تبديل و تغيير هويّت ديني انسان‏هاست. كسي كه به چنان مقام و شرافتي از انسانيت مي‏رسد كه آيات الهي او را احاطه كرده، گويي علم به آيات الهي جزئي از بدن او شده است، با بيرون آمدن از اين پوست، هويّت انساني خود را به ويژگي‏هاي سگ مانند تغيير مي‏دهد. (به سگ هاري مي‏ماند كه اگر بر آن حمله بري، دهان خود را باز مي‏كند و زبان خود را بيرون مي‏آورد، و اگر آن را به حال خود واگذاري نيز دهان خود را باز مي‏كند و زبان خود را بيرون مي‏آورد.)
همان‏گونه كه ملاحظه مي‏شود، انساني با ويژگي‏هاي مزبور، به سگ تشبيه شده است. معناي آيه زماني روشن‏تر مي‏شود كه اين آيه و آياتي از اين قبيل را، كه برخي انسان‏ها را به حيوان و جاندار تشبيه كرده، با آياتي كه بر ارزش، كرامت و خلافت انسان تأكيد مي‏كند، كنار يكديگر قرار داده، مقايسه نماييم. انسان در اوج (با هويّت واقعي انساني) به اندازه‏اي سقوط‌ مي‏كند كه از ديدگاه قرآن كريم با بدترين جنبندگان (شرّالدّواب)، انعام (چهارپايان) و بدتر از آن (بل‌هم‌اَضلُّ)، حمار (الاغ)، عنكبوت و سگ قابل مقايسه بوده، مطابق نقل برخي آيات قرآن كريم، با مسخ شدن، به «قرده و خنزير» (ميمون و خوك) تبديل مي‏شود.
براي مثال، در سوره مباركه جمعه، يهودياني كه از زير بار تكليف الهي شانه خالي كرده‏اند، به الاغ تشبيه كرده، مي‏فرمايد: «داستان كساني كه (عمل به تورات) بر آنان تكليف شد، سپس آن را (چنان كه بايد و شايد) رعايت نكردند، مانند چارپايي است كه بر او كتابي چند است. چه بد است وصف گروهي كه آيات الهي را تكذيب كردند و خداوند قوم ستم‏كار (مشرك) را دوست ندارد.» تفسير گران‏قدر الميزان ذيل همين آيه مباركه مي‏فرمايد: «براي الاغ چه فايده دارد كه كتاب‏هاي حكمت‏آميز بر پشت آن حمل شود؟ الاغ نمي‏تواند از كتاب سودي ببرد؛ زيرا قادر به خواندن نيست و نمي‏تواند به مضمون آن عمل كند. بنابراين، كسي كه قرآن مي‏خواند، ولي در آيات آن تدبّر نكرده و به مقتضاي آن عمل نمي‏كند، مانند كساني است كه در آيه مزبور، به الاغ تشبيه شده‏اند.»
در آيه‏اي ديگر، كساني را كه بر خلاف فطرت خويش عمل كرده، خداي حقيقي و واحد را كنار گذاشته و اوليا و اربابان ديگري انتخاب كرده‏اند به «عنكبوت» تشبيه مي‏كند كه دور خود را تارهاي نازك تنيده و در اين انديشه است كه خانه، محكم بوده و او را از خطرات در امان نگاه مي‏دارد، غافل از آنكه تارهاي مويين و سست، كه نام آن «خانه» گذاشته شده است، به هيچ وجه امنيت ندارد و هر آن در معرض هجوم و فناست.
از ديدگاه ديني، عواملي از قبيل تزيين اعمال (كه آدمي با القاي شيطان، رفتارهاي ناپسند خود را پسنديده بپندارد)، تعلّق افراطي به دنيا (وابستگي متعادل به دنيا جزو طبيعت انسان است) حبّ افراطي به نفس (به گونه‏اي كه همه چيز را فداي رسيدن به لذات خود كند و حاضر نباشد خود را براي ارزش والاتري فدا نمايد) و خروج از مرز تعادل اخلاقي را مي‏توان به عنوان عوامل بحران هويّت ناميد. همچنين ويژگي‏هايي از قبيل قساوت دل، انعطاف‏ناپذيري در برابر كلام حق، موعظه ‏ناپذيري و زنگار زدن دل و آنچه را قرآن كريم با تعابير «رين» (كَلاّ بَلْ رانَ عَلي قُلُوبِهِمْ) (مطففين: 14) «زيغ» (فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ) (آل عمران: 7) «طبع» (طَبَعَ ‏اللّهُ عَلي قُلُوبِهِمْ) (توبه: 87) «ختم» (خَتَمَ‏ اللّهُ عَلي قُلُوبِهِمْ وَ عَلي سَمْعِهِمْ وَ عَلي أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ) (بقره: 7) بيان مي‏كند، مي‏توان از علايم بحران هويّت دانست كه كشف اين حقايق، تلاش مضاعف محققان را مي‏طلبد.
به هر حال، از تعريف‏هاي متفاوت روان‏شناسان از هويّت، چنين برداشت مي‏شود كه هر يك از آن‏ها به جنبه‏اي از آن توجه داشته‏اند، بدون آنكه جنبه‏هاي متفاوت آن دقيقا از يكديگر تفكيك شوند. البته به دليل آنكه ابعاد رواني انسان به نوعي درهم تنيده‏اند و گاه قابل تفكيك نيستند، نمي‏توان براي هويّت‏هاي گوناگون انسان، اعم از ديني، فلسفي، اجتماعي و روان‏شناختي مرز دقيقا جدايي تصور كرد. اما با دقت بيشتر، مي‏توان گفت: انسان‏هايي كه به دنبال كشف هويّت واقعي خود هستند، لازم است به يك سلسله سؤالات پاسخ دهند كه هر بخش از آن‏ها به حوزه خاصي از ابعاد انسان (هويّت انسان) مرتبط است. برخي از آن سؤالات به نوعي مرتبط با فلسفه زندگي و به تعبير ديگر، مرتبط با هويّت فلسفي، و در عين حال هويّت ديني اوست؛ سؤالاتي از اين قبيل كه من كيستم؛ به اين معنا كه جايگاه من (به عنوان انسان) در عالم هستي كجاست (نه اينكه جامعه چه نقشي از من انتظار دارد.) در ديدگاه وحياني، به من (به عنوان انسان) چگونه نگريسته مي‏شود؟ موقعيت من در عالم با همه بزرگي، كجاست؟ از كجا آمده‏ام؟ چرا مرا آورده‏اند؟ به كجا خواهم رفت؟ آيا تمام وجود من زميني و مادي است، يا بخشي از آن غير مادي است؟ اين دسته سؤالات و بسياري سؤالات ديگر را مي‏توان به هويّت فلسفي و ديني انسان مربوط دانست.
طبيعي است كه ناتواني در پاسخ دادن به اين دسته از سؤالات به معناي دچار شدن به بحران هويّت فلسفي و ديني است. البته شايد بسياري از بحران‏هاي روان‏شناختي نيز ناشي از عدم توانايي در پاسخ به همين سؤالات باشد. انساني كه از موقعيت خود (به عنوان انسان) در مجموعه هستي ارزيابي درستي نداشته باشد، ابتلا به افسردگي و اضطراب و سردرگمي و يا به تعبيري، آشفتگي در نقش خود در مجموعه جهان هستي براي او طبيعي است.
قرآن كريم به اين سؤالات و سؤالات بنيادي ديگر پاسخ داده است. از ديدگاه قرآن كريم، انسان ماهيت «از اويي» (اناللّه) و «به سوي اويي» (انّا اليه راجعونَ) دارد: ما از آنِ خداييم (تعيين مبدأ) و در نهايت، به سوي او بازمي‏گرديم (تعيين منتها)، بين اين دو مقطع نيز وجود ما عين‏الربط به خالق است و تكوينا در اختيار او قرار دارد. بنابراين، انساني كه در هر حال با او ـ به عنوان قدرت و حيات مطلق ـ پيوند دارد و از طرف ديگر، به نقش خليفة اللهي خود متوجه است چگونه ممكن است دچار بحران هويّت گردد؟ طبق اين تحليل، كسي كه هويّتش با خداي متعال پيوند خورده، از هر بحراني رهايي يافته است و به مرتبه اطمينان دست خواهد يافت: (يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلي رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً) (فجر: 27و 28) اي نفس به اطمينان رسيده، در حالي كه تو از پروردگارت راضي هستي و او هم از تو راضي است، به سوي پروردگارت بازگرد.
از حيث آفرينش كلي نيز سير تحول انسان از اين قرار است: (مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْري) (طه: 55) شما را از خاك آفريده‏ايم، دوباره به خاك برمي‏گردانيم، بار ديگر از خاك برمي‏آوريم.
انساني كه تمام ابعاد او از خميرمايه و زمان خلقت گرفته تا پايان دوران زندگي و پس از آن، تمامي شفّاف است، چه جايي براي آشفتگي و گم كردن نقش باقي مي‏ماند؟ علاوه بر اين، توجه به اموري از قبيل توكّل بر قادر مطلق، واگذاردن امور به او، رضايت به قضا و قدر الهي، ارتباط عقلاني و عاطفي با ربّ هستي و توجه به مقام و موقعيت خليفه اللهي و كرامت بني آدم و مسجود ملك بودن، در جهت رهايي انسان از بحران هويّت فلسفي و ديني نقش بسزايي دارند.
حضرت امير(عليه‌السلام) در نهج‏البلاغه نيز به اين امر اشاره دارند: «رَحِمَ اللّهُ أمرءً عَلِمَ مِن اينَ وَ في اَينَ وَ الي اَينَ»؛ رحمت خدا بر كسي كه بداند از كجا آمده است، در چه موقعيتي قرار دارد و سرانجام به كجا خواهد رفت. انساني با اين ويژگي‏ها در دايره هستي سرگردان نخواهد ماند و به عنوان نقطه پرگار هستي، همه ممكنات را براي خود و خود را در اختيار خداي متعال مي‏داند، پس چه جاي تحيّر و سرگرداني!؟
نويسنده‏اي در تأييد اين موضوع مي‏گويد: برخي از صاحب‏نظران از عدم توانايي فرد در تحصيل هويّت انساني با تعابير گوناگون (از جمله گم كردن خويش يا از خود بيگانگي) ياد مي‏كنند. به اعتراف همه صاحب‏نظران، جدّي‏ترين بحران در طول زندگي انسان در خلال شكل‏گيري هويّت او رخ مي‏دهد؛ چون شخصي كه فاقد يك هويّت متشكل قابل قبول باشد، در طول زندگي با مشكلات بسياري مواجه خواهد شد. چنين شخصي در درجه اول، از حقيقت وجودي خود و استعداد و توانمندي‏هايي كه دارد، آگاهي لازم ندارد، و در درجه دوم از هدف خلقت و نقشي كه در نظام هستي بر عهده اوست، بي‏اطلاع مي‏باشد. در نتيجه، از شيوه درست ارتباط با ديگران و برخورد با پيشامدها و نيز پاسخ به اصلي‏ترين پرسش‏هاي زندگي عاجز است. مجموعه اين امور در نهايت، او را دچار سردرگمي در اغلب موضع‏گيري‏ها مي‏كند. طبيعي است كه وقتي فردي خود را نشناخت و هدف از آفرينش جهان و انسان براي او معلوم نگشت و با وظايفي كه در جامعه بر عهده دارد آشنا نشد، نمي‏تواند نقش مثبتي در زندگي ايفا كند. بروز چنين وضعي و تزلزل فكري و اعتقادي مهم‏ترين خطري است كه سعادت انسان را در طول حيات مورد تهديد قرار مي‏دهد. 18 در قرآن كريم نيز تعابيري از اين دست كه (نسُوا اللّهَ فأنساهم أَنْفُسَهُمْ) (حشر: 19) بدان دليل كه خدا را فراموش كردند، خداي متعال نيز آن‏ها را دچار خود فراموشي كرد؛ بر همين حقيقت دلالت دارند. البته در اين نوع خودفراموشي، نبايد نقش افعال اختياري انسان را ناديده گرفت.
بنابراين، براساس تحليل‏ها، مي‏توان هويّت آدمي را به هويّت روان شناختي، هويّت فلسفي و هويّت اجتماعي قابل تقسيم دانست كه در هر يك از اين‏ها، بايد سؤالات و پاسخ‏هاي خاص خود را جست‏وجو كرد. براي مثال، برخي سؤالات مطرح شده در حوزه هويّت اجتماعي مربوط به پذيرش اصل جنسيت خويش، نقش جنسي، كيفيت سازگاري با گروه و ارزيابي از موقعيت خود در گروه است.
در اينجا، ذكر دو نكته ضروري است:
الف. همين اندازه كه آدمي در صورت عدم توان پاسخ گويي به سؤالات فلسفه زندگاني ـ كه عمدتا ماهيت ديني دارند ـ دچار بحران رواني مي‏شود، خود مي‏تواند وي را به معرفت عميق‏تري رهنمون شود و آن فطري بودن دين خداپرستي در جان انسان است، به گونه‏اي كه مي‏توان گفت: آرامش رواني زماني حاصل مي‏شود كه جان آدمي با علةالعلل طبيعت و هستي ـ يعني خداي متعال ـ پيوند داشته باشد و اگر اين پيوند از هم بگسلد، ناآرامي و اضطراب وجود او را فرا مي‏گيرد.
ب. بين شناخت آن همه پيچيدگي‏هاي نفساني و رواني و شناخت خالق هستي رابطه‏اي تنگاتنگ برقرار است. اين مضمون همان گفتار معصوم(عليه‌السلام) است كه «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه»؛ 19 كسي كه خود را بشناسد، قطعا خدا را شناخته است.
آنچه به روشن شدن موضوع كمك مي‏كند توجه به اين حقيقت است كه اگر آدمي به گرايش‏هاي نفساني و فطري خود به جانب خداي متعال عنايت كند و بخصوص به اين نكته توجه نمايد كه در صورت قطع اين رابطه‏ها چه وقايع ناگواري در جان انسان رخ مي‏دهد و درياي موّاج هستي او چگونه به تلاطم مي‏افتد و مانند ني بريده از نيستان، چگونه به درد فراق و هجران مبتلا خواهد شد، پرده‏هاي ابهام و ترديد را كنار زده، سر از پا نشناخته، با تمام وجود به سوي مبدأ هستي روي خواهد آورد.
ب. هويّت انسان‏ها ثابت است يا قابل تغيير؟
سؤال اصلي اين بخش آن است كه آيا هويّت انسان‏ها پس از شكل‏گيري ثابت مي‏ماند يا پيوسته تحت تأثير متغيّرهاي محيطي در حال تحوّل است. سؤال ديگري كه در ضمن اين بحث بدان پاسخ داده خواهد شد آن است كه بر فرض تغيير، متغيّرهاي تأثيرگذار بر هويّت كدام‏هايند. به تعبير ديگر، چه عواملي ممكن است هويّت انسان‏ها را تحت تأثير قرار داده، دچار تحول كنند. آنچه در اين بحث بدان پرداخته مي‏شود مسائل كلي است و ارتباطي با سن خاصي از قبيل جواني و نوجواني ندارد.
در اين باب، انديشه‏هاي متفاوتي ابراز شده‏اند. از جمله، مي‏توان به مقاله‏اي با عنوان: «تحوّل هويّت در محتواي فرهنگي» كه در اينترنت منتشر شده است، اشاره كرد. از گفتار نويسنده اين مقاله برداشت مي‏شود كه در جوامع سنّتي، به دليل ايستايي و تغييرناپذيري نقش‏ها و عدم تحرّك طبقاتي و اجتماعي، هويّت انسان‏ها ثابت و بدون تغيير باقي مي‏ماند. وي مي‏گويد: بر اساس عقايد سنّتي انسان‏شناسانه، هويّت افراد در جوامع سنّتي، ثابت، استوار و مستحكم است. هويّت تابعي از نقش‏هاي اجتماعي از پيش تعريف شده و نظام سنّتي است كه منشأ آن دستورهاي ديني بوده كه جايگاه افراد را در جهان ديكته كرده، به صورت قطعي قلمرو انديشه و رفتار را تعيين مي‏كند. در جوامع سنّتي، هر كس به عنوان عضوي از يك قبيله و در نظام بسته يك خانواده مي‏زيسته و مي‏مرده است. در جوامع پيش از مدرن نيز هويّت امري مسئله‏ساز نبوده، در معرض تأمّل يا گفت‏وگو قرار نداشته است. انسان‏ها در آن دوران يا در معرض بحران هويّت نبودند يا اساسا خود را درمان مي‏كردند. فرد از ابتدا شكارچي و عضو قبيله‏اي خاص بود و تا آخر عمر، بدون تغيير به همان صورت باقي مي‏ماند. 20 اما در جوامع مدرن، هويّت از تحرّك، چندگانگي، فرديت، وابستگي به خود و تغيير و تحولات بيشتر برخوردار شد. اين امر موجب طرح اين سؤال شد كه آيا به همين دليل است كه در جوامع مدرن فرد در شبكه‏هاي متفاوت گاه متضادي از نقش‏ها گرفتار مي‏آيد، به گونه‏اي كه خود هم نمي‏داند كيست؟ در اين صورت، هم هويّت و هم مسائل مربوط به آن در جوامع مدرن به صورت فزاينده‏اي مسئله‏ساز خواهند بود. 21
بر اساس اين تحليل، هويّت انسان‏ها ثبات ندارد، بلكه تابع متغيّرهاي محيطي و اجتماعي است و به پيروي از تغيير شكل جوامع، تغيير مي‏كند. علاوه بر اين، عنصر زمان و موقعيت‏هاي خاص را مي‏توان از عوامل مؤثر در تغيير هويّت انسان‏ها دانست. به هر حال، متغيّرهاي گوناگوني در شكل‏گيري هويّت انسان‏ها دخيل هستند كه هر متغيّر به نوبه خود، قادر است احساس هويّت آدمي را دچار فراز و نشيب‏هايي نمايد.
در جوامعي كه سرعت تحوّل در آن‏ها سريع است، به آساني نمي‏توان هويّتي ثابت بر مبناي عوامل خارجي مانند ثروت و دارايي يا جايگاه رسمي اجتماعي كسب كرد. فقط توانايي‏هاي خود فرد، اعم از توانايي‏هاي علمي، خلّاقيت، توانايي‏هاي عقلاني و اخلاقي هستند كه مي‏توانند مبناي هويّت امن آدمي قرار گيرند. بنابراين، در جامعه‏اي كه به سرعت در حال تغيير است، تحقيق براي يافتن معنا در زندگي معمولا معطوف به كسب هويّت ثابت است. نارضايتي گسترده غربيان به دليل گام‏هاي سريع تحولات فني و اجتماعي است و نيز بدان دليل است كه نقش‏هاي سنّتي كه به ايجاد احساس هويّت كمك مي‏كرده، دچار تحوّل شده‏اند. كساني كه از چنين تهديداتي احساس خطر مي‏كنند، با احساس هويّت خود مشكل دارند. انسان‏هايي كه بر موج اين تحوّلات سوار مي‏شوند، قادرند به احساس قدرت دست يابند. 22
نكات مهم اين گفتار آن است كه اولا، هويّت انسان‏ها صورت‏هاي گوناگون دارد. ثانيا، اين احساس داراي مراتب و درجاتي بوده و هر مقطع سنّي اقتضاي نوعي از آن را دارد. همچنين در اين مقاله آمده است: هويّت انسان‏ها صورت‏هاي گوناگون دارد كه مي‏توان احساس هويّت روان‏شناختي، اجتماعي، جنسي، فردي، فرهنگي، سياسي و ديني را از آن دست شمرد. احساس هويّت مراتبي دارد. كودكان احساس هويّت را از سطح روان شناختي آغاز مي‏كنند. براي مثال، از اينجا آغاز مي‏كنند كه «من فرزند والدين خود هستم.» بزرگ‏سالان هم شيوه‏هاي خود را در سطوح گوناگون، شايد هم با داشتن هويّت‏هاي متفاوت در سنين متفاوت اعمال مي‏كنند. اينكه بر چه سطحي از هويّت در چه زماني تمركز كنند، بستگي دارد به اينكه چگونه به صورت ناخودآگاه تضادها و ناراحتي‏هاي دروني خود را تفسير نمايند، همچنين بستگي دارد به اينكه به كدام يك از مراتب هويّت بيشتر اهميت دهند. 23
سرانجام، نويسنده يادشده در اين‏باره كه چگونه و در چه موقعيت هايي آدمي هويّت خاصي را مورد توجه قرار مي‏دهد، مي‏نويسد: شيوه هايي را كه انسان‏ها در زندگاني خود براي مواجهه با بحران‏هاي بزرگ به كار مي‏گيرند، تعيين مي‏كند كدام سطح هويّت براي آنان مهم‏تر است؟ براي مثال، براي كساني كه از مذهب براي آرامش بخشي خود استفاده مي‏برند، مرحله هويّت ديني بيشترين اهميت را دارد. اگر از حمايت اجتماعي بهره مي‏برند، هويّت اجتماعي كانون توجه خواهد بود. اگر فقط بر توانايي و قدرت خود اتّكا دارند، هويّت فردي تفوّق خواهد داشت. 24
همان‏گونه كه ملاحظه مي‏شود، ديدگاه مزبور به صراحت بر تحوّل مداوم هويّت انسان‏ها تأكيد دارد. در عين حال، برخي پژوهشگران با اين انديشه موافق نيستند و اعتقاد دارند: عنصر زمان و شرايط زماني در تغيير هويّت انسان دخالت ندارد و هويّت آدمي از ابتدا تا انتهاي عمر ثابت است.... يكي از جنبه‏هاي مهم درك هويّت، ثبات هويّت افراد در گستره زندگي است. انسان‏ها به صورتي عميق و آشكار، در طول زندگاني تغيير مي‏كنند، اما علي‏رغم اين تحوّلات، انسان هشتاد ساله همان انسان هنگام تولد است. ايجاد توازن بين استمرار هويّت و تحوّل زمان، جنبه مهم شناخت انسان است كه در حوزه‏هاي مفهومي گوناگون يافت مي‏شود. 25
تجارب حضوري، اين ادعا را كه هويّت آدمي دست‏خوش تغييرات مي‏شود، تأييد مي‏كند. به تعبير ديگر، ادعاي ثبات و بدون تحوّل بودن هويّت آدمي قابل اثبات نيست. اگر فراموش نكرده باشيم كه هويّت اقسام فراواني دارد و مي‏توان آن را به هويّت جنسي، اجتماعي، فرهنگي، روان شناختي، فلسفي و مانند آن تقسيم كرد، پاسخ به اين سؤال چندان مشكل نخواهد بود؛ زيرا متغيّرهاي فراوان فردي، روان شناختي، فرهنگي و اجتماعي مي‏توانند احساس هر فرد از هويّت خويشتن را تغيير دهند. صعود يا نزول آدميان از طبقه سنّي، تحصيلي، اجتماعي و فرهنگي به طبقه پايين‏تر يا بالاتر، بي‏ترديد احساس يا درك آدمي از خويشتن را متحوّل خواهد كرد؛ به تعبير ديگر، در احساس هويّت آدمي تغيير ايجاد خواهد كرد. حتي متغيّرهايي به مراتب ساده‏تر از امور مذكور، مي‏توانند تحوّلي اساسي هرچند ناپايدار در احساس آدمي از هويّت خويشتن ايجاد كنند. آيا اتفاق نيفتاده است كه آدمي با ورود در جمع يا بيرون آمدن از حضور جمعي از مردم و ورود بر جمع ديگر، برداشتش از خودش عوض شود؟ آيا گاهي در جمعي احساس مهتري و در جمع ديگر احساس كهتري به او دست نمي‏دهد؟ آيا اين امر غير از تغيير هويّت است؟
شايد تحليل مزبور كه علي‏رغم تحوّلات روزگار، هويّت انسان‏ها هم‏چنان ثابت است، به جنبه ديگري از موضوع اشاره داشته باشد و آن ثبات حقيقت رواني انسان‏هاست. آري، حقيقت روح آدمي از ابتدا تا انتهاي خلقت ثابت است. اين سخن بدان معناست كه روح خواص ماده را ندارد، مانند جسم مركّب نيست، غبار زمان آن را دچار فرسايش عناصر نمي‏كند، به كهنگي نمي‏گرايد. به تعبير ديگر، انسان هشتاد ساله امروزين همان انسان دوران تولد است؛ زيرا اگر اين همان نباشد، معنا ندارد كه از ابتدا تا انتهاي عمر، او را با يك نام صدا بزنيم يا به خاطر جنايتي كه ساليان پيش انجام داده است، او را مجازات كنيم و بهشت و جهنم و نعمت و عذاب، بيهوده خواهند بود. پس از ديدگاه فلسفي، حقيقت روح همان است كه از ابتدا آفريده شده است و يكي از ادلّه فلسفي متقن معاد نيز همين است. اما سخن آن است كه تغيير شرايط و موقعيت‏ها تا چه حد بر روان آدمي تأثير مي‏گذارد. به تجربه دريافته‏ايم كه گاهي احساسات عجيبي به انسان دست مي‏دهند. براي مثال، احساس بي‏هويّتي، خودباختگي، حقارت و تكبّر، همه اين تغييرها و تحوّل‏ها، توجيه خاص خود را دارند. روان‏شناسان به دنبال بررسي اين قضيه‏اند كه بر اساس چه سازوكاري اين تحوّلات در هويّت انسان‏ها رخ داده و چه عواملي موجب تغيير حالات رواني آن‏ها مي‏شوند.
يادآوري مي‏شود تغييرپذيري هويّت آدميان از ديدگاه ديني در مبحث اول مورد توجه قرار گرفت و در ادامه نيز به آن پرداخته خواهد شد. 26
ج. هويّت چگونه شكل مي‏گيرد؟
واقعيت آن است كه هويّت (به معناي خاص خود) از ابتدايي‏ترين دوران خلقت شكل مي‏گيرد؛ مقصود دوراني است كه فرد از دوران ابهام به تعيّن مي‏رسد و به عنوان موجودي جداي از پدر و مادر خودنمايي مي‏كند، به تدريج، همراه با توسعه جسماني، عقلاني، عاطفي و اجتماعي بيش از پيش توسعه مي‏يابد و به حدي مي‏رسد كه قادر است استقلال كامل يافته، تمام انديشه‏ها و رفتارهاي آدمي را تحت سلطه درآورد. بدين‏سان مي‏توان گفت: شكل‏گيري هويّت 27 دوران كودكي مبناي توسعه آن در دوران نوجواني است. رابطه بين دو مرحله نوجواني و جواني نيز از همين قرار است؛ يعني دوران اول مقدّمه‏اي براي رسيدن به دوران بعد از آن است. در كتاب زمينه روان‏شناسي در اين‏باره آمده: احساس هويّت شخصي در نوجوان به تدريج، بر پايه همانندسازي‏هاي گوناگون دوران كودكي تكوين مي‏يابد. ارزش‏ها و معيارهاي اخلاقي كودكان خردسال تا حد زيادي همان است كه والدين آن‏ها نيز دارند. اصولا احساس عزّت نفس در كودكان از نگرش والدين نسبت به آن‏ها نشأت مي‏گيرد. با ورود به دنياي وسيع دبيرستان، كودكان به صورت فزاينده‏اي به ارزش‏هاي گروه همسال خود و همچنين به ارزيابي‏هاي بزرگ‏سالان ارج مي‏نهند. نوجوانان از راه جمع‏بندي اين ارزش‏ها و ارزيابي‏ها مي‏كوشند تصوير يك‏پارچه‏اي از خود به دست آورند. هر اندازه ارزش‏هايي كه از سوي والدين، معلمان و همسالان ابراز مي‏شود همخواني بيشتري با هم داشته باشند، به همان نسبت، كار هويّت‏يابي نوجوان آسان‏تر پيش مي‏رود. در مواردي كه نظرها و ارزش‏هاي والدين به ميزان چشم‏گيري با ارزش‏ها و نظرهاي همسالان و ديگر افراد مهم در زندگي نوجوان متفاوت باشد، احتمال پيدايش تعارض در نوجواني فزوني مي‏گيرد و وي دچار حالتي مي‏شود كه سردرگمي نقش 28 ناميده مي‏شود. در چنين وضعيتي، وي هر از گاهي تن به نقشي تازه مي‏دهد و به دشواري مي‏تواند با جمع‏بندي اين نقش‏هاي متفاوت، هويّتي واحد براي خود كسب كند.
در جامعه ساده‏اي كه در آن الگوهاي همانندسازي و نقش‏هاي اجتماعي محدودند، هويّت‏يابي به آساني صورت مي‏گيرد. اما در ج امعه‏اي به پيچيدگي جامعه ما، كه به سرعت رو به تغيير است، هويّت‏يابي براي بسياري از جوانان كاري است دشوار و طولاني. در چنين جامعه‏اي، براي آنكه نوجوان بداند چگونه رفتار كند و چه كاري را در زندگي دنبال كند، بايد راه‏هاي تقريبا نامحدودي را در نظر بگيرد. 29
د. ديدگاه اسلام در باب شكل‏گيري هويّت
همان‏گونه كه اشاره شد، ترديدي نيست كه شكل‏گيري هويّت امري تدريجي است كه هر چه زمان بر آن مي‏گذرد، بيشتر به تثبيت و شكل‏گيري نهايي نزديك مي‏شود، به گونه‏اي كه سرانجام، منشأ تمام رفتارها و كردارهاي انسان خواهد شد؛ به تعبير ديگر، رفتار انسان را تحت سلطه خويش درخواهد آورد؛ به تعبير سوم، انسان بر اساس برداشتي كه از خود دارد يا هويّتي كه از خويشتن احساس مي‏كند عمل مي‏نمايد.
موضوع تدريجي بودن، همچنين سلطه هويّت بر رفتارها و انديشه‏هاي انسان را از آيات كريمه مي‏توان استنباط كرد كه در ذيل، به دو نمونه از آن اشاره مي‏شود:
قرآن كريم در مقام بيان شكل‏گيري جسم آدمي، به تدريجي بودن آن اشاره مي‏كند و در مجموع، مراحل شكل‏گيري جسم را چنين بيان مي‏دارد:
1. خاك؛ 2. نطفه؛ 3. علقه؛ 4. مضغه؛ 5. جنين؛ 6. طفوليت؛ 7. دوران جواني؛ 8. مردن يا رسيدن به (اَرذلِ العمر) (نحل: 70) يا دوراني كه همه چيز، حتي نام خود، را از ياد خواهد برد. بنابراين، با فرض پيوستگي هويّت آدمي و مراحل رشد جسماني، مي‏توان نتيجه گرفت كه هويّت آدمي طي مراحلي و به تدريج شكل مي‏گيرد.
در باب ادعاي دوم ـ يعني تحت سلطه گرفتن انديشه ـ رفتار و كردار انسان توسط هويّت آدمي، به آيه كريمه ذيل مي‏توان اشاره كرد: (قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلي شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدي سَبِيلا) (اسراء: 84) بگو هر كس طبق روش و خلق و خوي خود عمل مي‏كند. پروردگار شما آن‏ها را كه راهشان نيكوتر است، بهتر مي‏شناسد. اين آيه با تمام وضوح، به حقيقت مزبور اشاره مي‏كند. اين واقعيت زماني آشكارتر مي‏شود كه معناي واژه‏هاي به كار رفته در آيات را متوجه شويم.
تفسير نمونه در مقام بيان آيه مزبور مي‏گويد: «شاكله» در اصل از ماده «شكل» به معناي مهار كردن حيوان است و «شكال» به خود مهار مي‏گويند و چون روحيات، سجايا و عادات هر انساني او را مقيّد به شيوه‏اي مي‏كند، به آن «شاكله» مي‏گويند. 30 بر اين اساس، بيان قرآن كريم، كه هر انساني بر اساس شاكله خويش عمل مي‏كند، بدان معناست كه رفتارهاي انساني ريشه در منشأي ناپيدا دارد كه مي‏توان آن را همان «هويّت» انسان دانست.
نتايج و پيامدهاي بحران هويّت در انسان
پس از پاسخ به سؤالات مقدّماتي، اكنون نوبت رسيده است كه نتايج و پيامدهاي بحران هويّت، همچنين مشكلات ناشي از آن بررسي شود. بنابراين، سؤالي كه در اين‏جا مطرح مي‏شود اين است كه بحران هويّت چه نشانه‏هايي دارد؟
پاسخ به اين سؤال به سادگي امكان ندارد؛ زيرا اگر قرار است هويّت اقسام گوناگوني داشته باشد، هر يك از اقسام آن آثار و نتايج ويژه خود را خواهد داشت و اين امر موجب پيچيدگي پاسخ خواهد شد. اما نظر به اينكه برترين هويّت آدمي، هويّت فلسفي اوست و در صورت دچار شدن به اين بحران، تمام ابعاد وجود انسان تحت تأثير قرار خواهد گرفت، لازم است آثار و پيامدهاي بحران هويّت فلسفي مورد بررسي قرار گيرد:
نشانه‏هاي تحقق هويّت
به گفته روان‏شناسان، اولين رهاورد تحقق هويّت انساني دست‏يابي به فرايندي ارزشمند با عنوان «عزّت نفس» است. مقصود از «عزّت نفس» آن است كه آدمي براي خويشتن حرمت قايل شده، ارزش و كرامت انساني خويشتن را دريابد و رفتار متناسب با ارزش‏هاي انساني از او صادر شوند. اين‏همه درصورتي ممكن است كه آدمي خودپنداره مناسبي از خود داشته باشد. انساني كه خود را توانا و دانا مي‏داند نحوه رفتار و اعمالش با كسي كه - در عين برخورداري - چنين تصوري از خويشتن ندارد، تفاوت دارد. منشأ بسياري از گناهان، خودباوري ضعيف؛ به تعبير ديگر، عدم وجود عزّت نفس است. در منابع اسلامي نيز به اين حقيقت تصريح شده است. براي مثال، حضرت علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «مَن كَرُمت عليه نفسُه هانت عليه شهواتُه»؛ كسي كه خود را بزرگ شمرد، خواسته‏هاي دل يا شهوات نفساني پيش او كوچكند. 31
روشن است كه انسان اصالتا موجودي با كرامت است. كرامت، ذاتي انساني است؛ زيرا به فرموده قرآن كريم (وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلي كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلا) (اسراء: 70) ما آدمي زاده را تكريم كرديم، او را در دريا و خشكي حمل كرديم و از بهترين خوردني‏ها روزي كرديم و بر بسياري از آفريده‏هاي خود برتري بخشيديم. بنابراين، آدميان از ارزش تكويني برخوردارند.
امام علي(عليه‌السلام) احساس كهتري و حقارت در انسان را به نوعي مورد توبيخ قرار مي‏دهد و او را از جهت عظمت و بزرگي به دنياي با آن‏همه بزرگي تشبيه مي‏كند: «اَتزعَمُ انَّك جرمٌ صغيرٌ و فيكَ انطوَي العالمُ الاكبرُ»؛ آيا خود را موجود كوچكي مي‏پنداري، درحالي‏كه‏جهان با آن همه بزرگي درون تو نهفته است.
علاوه بر اين، انسان‏ها از نوعي كرامت ديگر به عنوان كرامت تشريعي نيز برخوردارند، با اين تفاوت كه در كسب اين‏گونه كرامت يا عدم كسب آن آزاد و مختارند. متأسفانه روان‏شناسان به اين روي سكّه توجه كافي نكرده و فقط كرامت تكويني‌انسان را مدّنظر داشته‏اند. اين درحالي است كه نوع دوم كرامت به دليل اختياري بودن كسب آن، به‌مراتب ارزشمندتر از نوع اول است.
اكنون تأكيد آن است كه اگر آدميان به كرامت خويشتن واقف باشند و آن را پاس دارند، به عزّت نفس مورد نظر دست يافته‏اند. اينكه پاسداشت عزّت نفس چگونه است و شيوه‏هاي كسب آن چيست، خود بحثي مستقل مي‏طلبد، اما واقعيت آن است كه بر اساس احاديث اهل‏بيت عصمت: و همچنين يافته‏هاي روان‏شناختي، يكي از عوامل اصلي ناهنجاري اجتماعي از بين رفتن عزّت نفس و احساس كرامت است. كرامت و عزّت نفساني خميرمايه هر نوع ارزشمندي و فقدان آن مايه بسياري از ناهنجاري‏هاست. به تعبير ديگر، شايد كمتر گناهي بتوان پيدا كرد كه اثري از احساس بي‏ارزشي، بي‏كفايتي و بي‏ارزشي و به تعبير روان شناسان، كهتري خويشتن درآن نباشد. اين سخن علاوه بر دلايل روان‏شناختي، از تأييد روايات نيز برخوردار است. امام معصوم(عليه‌السلام) به روشني مي‏فرمايد: «مَن هانت عليه نفسُه فلا تَأمَن شَرَّه»؛ 32 از شر كسي كه براي خود ارزش و احترام قايل نيست، در امان مباش.
بنابراين، اولين صدمه ناشي از احساس بي‏هويّتي يا بحران هويّت ضربه‏اي است كه بر عزّت نفس آدمي وارد مي‏شود و از اينجاست كه بستر براي هر شر و فسادي آماده مي‏گردد؛ زيرا از كسي كه براي خويشتن ارزشي قايل نباشد و نزد خويشتن آبرو و احترامي نداشته باشد، نمي‏توان انتظار داشت براي حريم ديگران احترام و ارزش قايل باشد. در تعريف علمي «عزّت نفس» گفته‏اند: عزّت نفس عبارت است از: احساس ارزشمند بودن. اين حس از مجموع افكار، احساس‏ها، عواطف و تجربياتمان در طول زندگي ناشي مي‏شود. مي‏انديشيم كه فردي باهوش يا كودن هستيم، احساس مي‏كنيم كه شخصي منفور يا دوست داشتني هستيم، خود را دوست داريم يا نداريم. مجموعه هزاران برداشت، ارزيابي و تجربه‏اي كه از خويش داريم باعث مي‏شود كه نسبت به خود احساس خوشايند ارزشمند بودن يا به عكس، احساس ناخوشايند بي‏كفايتي داشته باشيم. 33 احساس بي‏ارزشي در انسان او را به هر كاري وادار مي‏كند و از همين روش بوده است كه ياغيان ستمگر استفاده كرده و ملت‏هاي خويش را به تسليم وادار مي‏نموده‏اند. قرآن كريم مي‏فرمايد: شيوه فرعون آن بود كه (فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ) (زخرف: 54) قوم خويشتن را بي‏مقدار مي‏شمرد، در نتيجه آنان نيز از او اطاعت مي‏كردند. اين سخن بدان معناست كه براي بار كشيدن از فرد يا امّتي بايد ارزش و كرامت انساني او را پايمال كرد؛ زيرا اگر احساس عزّت و كرامت در آن‏ها زنده باشد، هرگز تن به تسليم و سازش نمي‏دهند. اين حقيقت را مي‏توان از شعارهاي حضرت اباعبداللّه(عليه‌السلام) و ياران او در روز عاشورا نيز استنتاج كرد. از كلام هيچ كدام آن‏ها احساس تواضع و فروتني و خاكساري احساس نمي‏شد، بلكه هر كدام از آن‏ها از خود و خاندان خود به بزرگي و عظمت ياد مي‏كردند. اين امر موجب مي‏شد كه احساس عزّت و افتخار آنان فزوني گيرد و انديشه تسليم در برابر دشمن از جان آنان رخت بربندد و در برابر، دشمن را به نوعي تحقير كرده و از آباء و اجداد آنان با بدي ياد مي‏كردند كه اين امر نيز به نوبه خود، تأثير نامطلوبي بر روحيه دشمن برجاي مي‏گذاشت.
به هر حال، براي اينكه عزّت نفس به صورت دقيق‏تر بيان شود، از كتاب روش‏هاي تقويت عزّت نفس در جوانان و ويژگي‏هاي آن نقل مي‏گردد. كتاب مزبور در فصل دوم با عنوان «ويژگي‏هاي عزّت نفس زياد و كم» مي‏آورد:
نوجواني كه عزّت نفسش زياد است:
الف. مستقل عمل مي‏كند، در مورد مسائلي همچون استفاده از وقت، پول، حرفه، لباس و مانند اين‏ها، خود دست به انتخاب مي‏زند و تصميم مي‏گيرد. او دوستان و سرگرمي‏هايش را شخصا پيدا مي‏كند.
ب. مسئوليت‏پذير است. سريع و با اطمينان عمل مي‏كند. گاهي مسئوليت كارهاي عادي روزانه نظير شستن ظرف‏ها و نظافت حياط را به عهده مي‏گيرد، يا بي‏آنكه از او خواسته شود، به كمك دوستش مي‏شتابد.
ج. به پيشرفت‏هايش افتخار مي‏كند. هنگامي كه از پيشرفت‏هايش حرفي به ميان مي‏آيد، با مسرّت تصديق مي‏كند و حتي به سبب آن‏ها، گاه از خودش تعريف مي‏كند.
د. به چالش‏هاي جديد مشتاقانه روي مي‏آورد. مشاغل ناآشنا، آموزش‏ها و فعاليت‏هاي جديد توجهش را جلب مي‏كنند و او با اطمينان خود را درگير آن‏ها مي‏كند.
ه. دامنه وسيعي از هيجان‏ها و احساسات را نشان مي‏دهد، مي‏تواند قهقهه بزند، بخندد، فرياد بكشد، گريه كند، به گونه‏اي خود به خود محبتش را بروز دهد و به طور كلي، ناخودآگاهانه هيجانات مختلفي را ابراز مي‏كند.
و. ناكامي را به خوبي تحمّل مي‏كند. هنگام روبه‏رو شدن با ناكامي‏ها مي‏تواند واكنش‏هاي گوناگون همچون شكيبايي، خنديدن به خود، بلند حرف زدن و مانند آن از خود نشان دهد و قادر است از آنچه موجب ناكامي‏اش شده سخن بگويد.
ز. احساس مي‏كند كه مي‏تواند ديگران را تحت تأثير قرار دهد، از نفوذي كه بر افراد خانواده، دوستان و حتي بر اولياي امور نظير معلم‏ها، رئسا، كارفرماها و غيره دارد، مطمئن است.
نوجواني كه عزّت نفسش كم است:
الف. قريحه‏هاي خود را دست كم مي‏گيرد. مي‏گويد: «نمي‏توانم اين كار يا آن كار را انجام بدهم...، نمي‏دانم چگونه... هيچ وقت نمي‏توانم فلان كار را ياد بگيرم».
ب. احساس مي‏كند كه ديگران ارزشي برايش قايل نيستند. در محبت و پشتيباني والدين يا دوستانش ترديد دارد يا احساس مي‏كند كه آن‏ها اصلا به او علاقه ندارند و از او حمايت نمي‏كنند.
ج. احساس ناتواني مي‏كند. عدم اطمينان يا حتي احساس درماندگي بر بيشتر نگرش‏ها و اعمالش سايه افكنده است. با مسائل و مشكلات، قدرتمندانه مقابله نمي‏كند.
د. به آساني تحت تأثير ديگران قرار مي‏گيرد. انديشه‏ها و رفتارش غالبا متأثر از كساني است كه اوقاتش را با آن‏ها مي‏گذراند. او اغلب تحت نفوذ شخصيت‏هاي قوي قرار مي‏گيرد.
ه. دامنه محدودي از عواطف و احساسات را نشان مي‏دهد. به طور مكرّر فقط رفتارهاي خاصي همچون بي‏قيدي، خشونت، هيستري و بدخلقي را از خود بروز مي‏دهد. والدينش مي‏توانند پيش‏بيني كنند كه در هر موقعيتي، بايد منتظر كدام يك از واكنش‏هاي او باشند.
و. از موقعيت‏هاي نگراني‏زا مي‏گريزد. در برابر فشارهاي رواني، به ويژه ترس، خشم و يا شرايطي كه موجب آشفتگي‏اش مي‏شوند، كم تحمّل است.
ز. بهانه‏جويي مي‏كند و زود نااميد مي‏شود. نازك نارنجي است. نمي‏تواند انتقاد يا درخواست‏هاي غيرمنتظره را بپذيرد و براي انجام دادن آن درخواست‏ها، عذر و بهانه مي‏آورد.
ح. براي ضعف‏هاي خود، ديگران را سرزنش مي‏كند. اشتباهات و ضعف‏هاي خويش را نمي‏پذيرد و غالبا افراد ديگر و يا بدشانسي را مسبّب مشكلات مي‏داند. 34
علاوه بر تأثيراتي كه بحران هويّت در كاهش عزّت نفس دارد، تأثيرات فراوان ديگري در پي دارد كه در ذيل به برخي از آن‏ها اشاره مي‏شود:
1. از دست دادن زمان: انساني كه به بحران هويّت مبتلاست، به دليل درگيري دروني و پيوسته با خويشتن، قادر نيست توان‏ها و استعدادهاي نهفته خويشتن را كشف نموده يا براي پيشرفت و خلاقيت از آن‏ها استفاده كند. به تعبير ديگر، او فرصت‏ها را به آساني از دست مي‏دهد و طي زمان، به موجودي راكد و ثابت تبديل مي‏شود و اين يكي از خسارت‏هاي مهمي است كه ممكن است در طول زندگي گريبانگير هر انساني شود. به تعبير امام علي(عليه‌السلام)، «مَن استوي يوماه فهو مغبون»؛ 35 كسي كه دو روز عمر او مساوي باشد، دچار خسارت شده است. اين سخن بدان معناست كه پس از گذشت دوران نشاط و شادابي عمر، ناگهان خود را به درخت پژمرده‏اي شبيه مي‏بيند كه ديگر توان بهره‏دهي از او سلب گرديده و امكان تجديد حيات نيز از او گرفته شده است كه در آن صورت، نه راهي براي پيشرفت دارد و نه راهي براي عقبگرد و اين‏همه‏بدان دليل است كه دراستفاده‏از فرصت‏ها ناتوان بوده است.
2. غلبه حزن و نااميدي: بحران هويّت يكي از عوامل مهم نااميدي و افسردگي است. پيشينيان بجا گفته‏اند كه «آدمي به اميد زنده است.» زندگاني بدون اميد ارزش زيستن ندارد. حركت، تلاش و نشاط آدمي ناشي از اميد اوست. اميد نيروي محرّكي است كه چرخ‏هاي زندگاني را به حركت وا مي‏دارد و بدون آن سكون و ركود و جمود، جانشين نشاط، حركت و سرزندگي خواهد شد. ناگفته نماند اميد نيز بايد داراي حد و مرزي باشد؛ زيرا اميد زياد نيز آدمي را از گردونه تعادل خارج مي‏كند. در روايات معصومان(عليهم‌السلام) تعادل رواني، حالتي بين سرمستي و نااميدي دانسته شده است؛ زيرا به نظر مي‏رسد افراط و تفريط در هر يك از دو جانب قضيه، آدمي را از حالت تعادل رواني خارج و به يك سمت متمايل خواهند كرد و هر يك از اين دو پيامدهاي خاص خود را خواهد داشت. قرآن مي‏فرمايد: (لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلي ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ) (حديد: 23) بر آنچه از دست داده‏ايد (يا در حال حاضر در اختيار نداريد) ناراحت نباشيد و بر آنچه خداي متعال به شما عنايت فرموده (يا در اختيار داريد) سرمست و شاد نگرديد.
3. فقدان فلسفه زندگي: همان‏گونه كه بيان شد، كسي كه قدرت پاسخ گويي به مسائل مهم زندگاني را نداشته باشد به طور طبيعي، دچار بحران هويّت خواهد شد. البته لازم نيست بتواند بر وجود خويش و بر هستي پيرامون خود استدلال منطقي به صورت عقلاني و قياس صغري و كبرايي اقامه كند، همين اندازه كافي است كه رابطه علّي و معلولي هستي و رابطه آن نسبت به خالق هستي و عين‏الربط بودن خود و ممكنات به علةالعلل هستي را ـ هر چند به صورت وجداني ـ بپذيرد و بدان باور داشته باشد. كسي كه اين رابطه برايش ابهام دارد و نتواند موقعيت خويشتن را نسبت به خالق هستي و همچنين نسبت خود به ساير موجودات درك كند، طبيعي است كه دچار گم‏كردگي نقش و بي‏معنايي در زندگي شود. زندگي براي چنين انساني بي‏معناست؛ به تعبير ديگر، مبتلا به نوعي بي‏معنايي در زندگي است و اين همان امري است كه فرانكل از آن به «بي‏معنايي زندگي» ياد مي‏كند و اعتقاد دارد راه درمان آن معنابخشي زندگي يا همان «لوگوتراپي» ( logothrapy ) است. امروزه اين مكتب يكي از قابل اعتمادترين مكاتب مشاوره و روان‏درماني است.
هسته و اساس اين مكتب آن است كه همه نابساماني‏هاي رواني بالمآل به اينجا برمي‏گردند كه شخص معنايي براي زندگي خود نمي‏يابد و هدفي براي زندگي در نظر ندارد. بنابراين، براي درمان همه انواع بيماري‏هاي رواني ـ يا با اندكي احتياط بعضي كه منشأ تغذيه ندارند ـ بايد به شخص بيمار القاي معنا و هدف كنيم. اگر شخص هدف يافت، وضع رواني او بهنجار مي‏شود. وضع ما نسبت به معنا، مثل وضع آهن است به آهنربا. در فيزيك گفته مي‏شود: قطعه آهن را، كه ذرات آن خيلي پراكنده است؛ يعني شمال و جنوب موجود در ذرّات آهن متمركز و يكسويه نيست و آشفته است، مي‏توان با يك قطعه آهنربا همه آهن‏ها را يكسويه كرد و شمال و جنوب آن‏ها را از آشفتگي خارج نمود و منظّم ساخت.
حالت «معنا» 36 در زندگي مثل آهنرباست و وضع رواني ما حالت ذرّات آهن را دارد. وقتي در زندگي‏مان معنايي نيست، هر بخشي از وجود آدمي به نظر مي‏رسد كه ساز مخصوص خود را مي‏زند. اما با ورود معنا به زندگي همه خواست‏ها و سلوك ما به يك هدف معطوف مي‏شود و سراپاي وجودمان طالب يك چيز مي‏شود. در واقع، تقريبا تمام نابساماني‏هاي رواني مربوط به بي‏معنا بودن زندگاني ماست و درمان همه اين نابساماني‏ها آن است كه معنايي به زندگي ببخشيم. از اين نظر، به اين روش «معنا درماني» مي‏گويند. اگر انساني به چند سؤال درباره معنا جواب بدهد و در يكي بماند، به زودي زندگاني او از هم خواهد پاشيد. البته كسي كه جواب سؤال اول را نمي‏داند زودتر از بين مي‏رود و كساني كه جواب سؤال‏هاي بعدي را نمي‏دانند، ديرتر روانشان مي‏ميرد. ما بايد براي زندگي هدفي بيابيم كه تا آخر زندگي زيستي‏مان پايدار بماند؛ يعني اگر عمر زيستي انساني نود سال است، بايد هدفي هم داشته باشد كه تمام اين نود سال را دربر بگيرد. اگر هدفي باشد كه فقط تا سي سالگي به درد بخورد، شصت سال بعد از لحاظ دروني مرده محسوب مي‏شود. هر كسي البته اين هدف را به قسمي مي‏يابد و چنين نيست كه بتوان يك هدف را به همه القا كرد. 37
از بين رفتن توان خلّاقيت: يكي از پيامدهاي بحران هويّت آن است كه شخصيت آدمي به جاي فعّال بودن به انفعال، و به جاي رهبر بودن به رهروي، و به جاي ابتكار به تقليد، و به جاي احساس بزرگي به احساس كهتري تن مي‏دهد. اين از آن‏روست كه داراي نظام ارزشي ثابت نبوده و از ديدگاه خود او قابل اثبات نيست. از اين‏رو، به اجبار، رفتارها و ارزش‏هاي خود را بر اساس ديدگاه ديگران تنظيم مي‏كند و همين امر زمينه را براي نفوذ انديشه‏هاي نادرست ديگران مهيّا مي‏سازد و ابتلاي جامعه به اين وضعيت، بستر تسلط همه‏جانبه فكري، اقتصادي و فرهنگي بيگانگان را فراهم مي‏آورد. بدين روي، مي‏توان گفت: يكي از راه‏هاي جلوگيري از سلطه فرهنگي بيگانگان افزايش عزت نفس جوانان و آگاهانيدن آن‏ها نسبت به هويّت فردي و هويّت ملّي و پيشينه افتخارآميز آن‏هاست.
5. فرار از مسئوليت: مسئوليت‏پذيري و پاسخگو بودن در برابر رفتارها، فرع احساس ارزشمندي است. اين سخن بدان معناست كه اگر انساني احساس ارزشمندي نداشته باشد، نمي‏توان به مسئوليت‏پذيري، همچنين احساس تعهد او در برابر وظيفه اميد بست. بنابراين، براي آنكه جواناني مسئوليت‏پذير داشته باشيم، لازم است احساس عزّت نفس، خودباوري و احساس توانايي را در آن‏ها تقويت كنيم.
6. از خود بيگانگي: انساني كه از احساس ارزشمندي تهي است، نمي‏تواند خودش باشد؛ با خويشتن خويش بيگانه است. اين مفهوم را اولين بار هگل در فلسفه خويش مطرح كرد، سپس به تدريج، وارد دنياي روان‏شناسي گرديد. در كتاب تاريخ فلسفه غرب مي‏خوانيم، از خود بيگانگي يك‏بار در مورد خود مطرح است و يك‏بار در مورد ديگران. «از خودبيگانگي در مورد خود» معنايش اين است كه انساني كه ازخود بيگانه نيست انساني است كه در هر اوضاع و احوالي و در هر مكاني به صرافت طبع خود عمل مي‏كند؛ يعني به دل خود رجوع مي‏نمايد و آنچه را واقعا دلش مي‏خواهد عمل مي‏كند و مي‏كوشد واكنشي كه به اوضاع و احوال نشان مي‏دهد دقيقا خواسته دلش باشد. اگزيستانسياليست‏ها مي‏گويند: ما انسان‏ها چنين عمل نمي‏كنيم؛ به جاي اينكه به صرافت طبع خودمان عمل كنيم، اين‏گونه عمل مي‏كنيم كه ابتدا در اين باره تحقيق مي‏كنيم كه در اين اوضاع و احوالي كه متّصف به آن هستيم، چه محمولي بر ما حمل مي‏شود. پس از اينكه تشخيص داديم كه معنوَن به چه عنواني هستيم، چنان عمل مي‏كنيم كه ساير مصاديق آن مفهوم و عنوان عمل مي‏كنند؛ مثلا، من در اين اوضاع و احوال انديشه مي‏كنم كه معنوَن به عنوان «معلم» هستم و محمول «معلم» بر من حمل مي‏شود، بعد مي‏گويم: چون متصف به وصف معلمي‏ام، پس بايد چنان رفتاري از خود نشان دهم كه معلمان مي‏كنند، با اينكه در بيشتر موارد، اين رفتارها با آنچه صرافت طبع من اقتضا مي‏كند، مغايرت دارد. 38
كسي كه هويّت او تحقق پيدا نكرده يا از هويّت منسجم برخوردار نيست، در بهترين وضعيت ممكن است درصدد باشد آن‏گونه عمل كند كه ديگران مي‏خواهند. اين بدان معناست كه آنچه واقعا مي‏خواهد باشد با آنگونه كه خود را نشان مي‏دهد، متفاوت است. به تعبير ديگر، چون ديگران از او انتظار دارند كه فلان گونه عمل كند، او عمل مي‏كند. كمترين خطر اين حالت آن است كه ممكن است آدمي خود را به هر رنگ و شكل درآورد و قدرت مقاومت در برابر هر امر خلاف واقع را ـ كه خواست خود او نيست، بلكه خواست ديگران است ـ از دست بدهد.
توصيه و پيشنهاد
1. ارائه برداشت‏هاي متفاوت و گاه متضاد در خانواده از شخصيت فرزند موجب مي‏شود او نتواند از خود هويّتي هماهنگ و منسجم بسازد. به صورت روشن‏تر، داوري‏هاي گوناگون والدين يا ساير نزديكان و اقوام درباره كودك، نوجوان و جوان اين سؤال را براي او مطرح خواهد كرد كه به هر حال، من كي‏ام و چگونه‏ام؟ آيا من آن‏گونه‏ام كه مادر درباره من مي‏گويد، يا داوري پدر درباره من درست است؟ اين سخن، بخصوص از آن نظر اهميت دارد كه بدانيم آدميان خود را از ديد ديگران مي‏بينند، خود را با عينك ديگران ورانداز مي‏كنند و سعي مي‏نمايند آنگونه خود را ارزيابي كنند كه مي‏پندارند ديگران نسبت به آن‏ها مي‏انديشند. البته اين سخن بدان معنا نيست كه برداشت‏هايي كه كودك از داوري ديگران نسبت به خويشتن دارد هميشه درست هستند، بلكه ممكن است درست يا نادرست باشند، اما اين موضوع در اصل قضيه تفاوتي ايجاد نمي‏كند. بنابراين، سخنان سنجيده، منصفانه و اميدبخش اطرافيان نقش مؤثري اولا، در شكل‏گيري و ثانيا، انسجام‏بخشي و يك‏پارچه كردن هويّت كودكان ايفا مي‏كند.
2. گاهي ابتلا به بحران فلسفي و درماندگي در جهت پاسخ به سؤالات اساسي زندگي اجتناب‏ناپذير است، اما تلاش خانواده در جهت بالا بردن سطح معرفت، فرزندان را در برابر بحران هويّت فلسفي و ديني بيمه خواهد كرد. ناگفته نماند براي افزايش سطوح معرفتي، شيوه خاصي وجود ندارد، بلكه شيوه‏ها متفاوتند كه از جمله، مي‏توان به افزايش زمينه‏هاي مذهبي خانواده، وادار كردن افراد به تعقّل و انديشيدن، مطالعه در طبيعت و آيات الهي و بررسي مباحث مربوط به معارف ديني ـ كه مي‏توان گفت عمدتا در مدارس انجام مي‏شود ـ اشاره كرد.
3. هرچند مي‏توان فقدان معنا را از منابع بحران هويّت دانست، اما عقيده به رابطه دو سويه بين فقدان معنا و بحران هويّت چندان دور از نظر نيست. اين سخن بدان معناست كه فقدان معنا به بحران هويّت مي‏انجامد و بحران هويّت نيز احساس پوچي و بي‏معنايي زندگاني را افزايش خواهد داد.
به هر حال، معنادار شدن يا معنادار بودن زندگي در دو سطح ممكن است اتفاق بيفتد: در سطح كلان و در سطح خرد. مقصود از «معنادار بودن در سطح كلان»، توان پاسخ‏گويي به فلسفه زندگي به طور كلي است. توان پاسخ‏گويي ـ نه فقط با برهان و استدلال ظاهري، بلكه با استدلال دروني شده و تعميق يافته ـ نشان از معنادار بودن، زنده بودن و زندگي است. در عين حال، هر يك از فعاليت‏ها و رفتارهاي انسان بايد داراي معناي خاص خود باشد تا قابل تحمّل و توجيه باشد.
اين بحث به توضيح بيشتري نيازمند است، اما پيش از ادامه بحث، توجه به ديدگاه فرانكل درباره نحوه معنادار بودن و اقسام آن بجاست. او مي‏گويد: ما نشان داده‏ايم كه معناداري زندگي پيوسته در حال تغيير است، اما هيچ زماني به نقطه توقف نمي‏رسد. بر اساس قواعد معنا درماني، معناداري زندگاني را از سه راه مي‏توان كشف كرد: 1. از طريق انجام رفتارهاي خاص (راه انجام يا اجرا)، 2. به وسيله تجربه كردن يك ارزش (مانند به اجرا در آوردن يك طبيعت يا فرهنگ، همچنين با تجربه كردن چيزي از قبيل عشق)؛ 3. با تحمّل كردن.
وي پس از توضيح كوتاهي، با ارائه شاهد، آنچه را اراده كرده است، توضيح مي‏دهد و مي‏گويد: زماني طبيب مسنّي به دليل اضطراب شديد ناشي از فقدان همسر، به من مراجعه كرد. او قادر نبود بر حسرت فقدان همسر خود، كه دو سال قبل از دست رفته بود و بيش از هر كس ديگر او را دوست مي‏داشت، غالب شود. اين سؤال برايم مطرح بود كه چگونه به او كمك كنم؟ با او چگونه سخن گويم؟ به هر حال، با او سخني نگفتم، اما از او پرسيدم:
ـ دكتر! اگر تو پيش از همسرت مرده بودي و او پس از تو زنده مي‏ماند، چه اتفاقي مي‏افتاد؟
: اوه! براي او بسيار سخت بود. عجب زجري بايد تحمل مي‏كرد.
ـ دكتر! اكنون ديگر او مجبور نيست آن زجر را تحمّل كند. در عوض، تو مجبوري آن‏همه زجر بكشي.
بعد از شنيدن اين سخن، دست مرا تكان داد و به آرامي دفتر را ترك كرد.
آن مرارت، ديگر مرارت نبود، لحظه‏اي كه معنا پيدا كرد؛ درست مانند زماني كه فداكاري معنا پيدا مي‏كند (كه در اين صورت، تمام سختي‏ها را مي‏توان به جان خريد.)
وي در ادامه افزوده است: البته نام اين كار را نمي‏توان درمان گذاشت؛ زيرا اولا، نوميدي او اختلال به حساب نمي‏آمد. ثانيا، من در سرنوشت او تغييري ايجاد نكرده‏ام، همچنين همسر او را زنده نكردم، بلكه توفيق من آن بود كه نگرش او نسبت به سرنوشت محتوم را تغيير دادم، به گونه‏اي كه از آن به بعد توانست براي رنج و زحمت خود معنايي بيابد. اين امر يكي از اصول بنيادي «معنا درماني» است كه دغدغه اساسي انسان، كسب لذت يا اجتناب از الم نيست، بلكه يافتن معنا در زندگي است. 39
البته آنچه دكتر فرنكل بيان مي‏كند ناشي از تجربه شخصي است و مطالعات گسترده علمي ايشان نيز پشتوانه قوي اين واقعيت است.
براي روشن‏تر شدن مطلب، با اشاره كوتاهي به زندگي‏نامه وي، به يكي از تجربيات كارامد ايشان در اين زمينه به نقل از كتاب تاريخ فلسفه غرب توجه كنيد:
ويكتور فرانكل، روان‏شناس معروف آلماني، از يهوديان آلمان است و در جنگ جهاني دوم، او هم مثل ساير يهوديان آلمان به اردوگاه كار اجباري و كوره‏هاي آدم سوزي كشيده شد. در آن اردوگاه‏ها، همسر، پدر و مادر و خانواده‏اش را سوزاندند و خود او هم تا پايان جنگ در آن اردوگاه‏ها باقي ماند. او در آن هنگام، يك پزشك عمومي بود. ايشان مي‏گويد: من در اردوگاه‏ها متوجه مطلب عجيبي شدم و آن اين بود كه وقتي افرادي وارد اردوگاه مي‏شدند، انسان‏هاي بسيار سالم، تن‏درست، درشت اندام، با نشاط و از هر لحاظ قوي بودند و به نظر مي‏آمد كه استعداد تحمّل و بقا در آن شرايط سخت در آن‏ها قوي است. به عكس، كساني هم بودند كه آن قدر ضعيف بودند كه اصلا به هيچ شكلي نمي‏شد باور كرد كه در اين اردوگاه بتوانند تاب بياورند. ولي در بسياري از موارد، خلاف انتظار رخ مي‏داد: آدم‏هايي كه خيلي ظاهر پرقوّت و نشاطي داشتند، خيلي زود كارشان به افسردگي و خودكشي و سكته و در نهايت، مرگ مي‏انجاميد. اما انسان‏هايي كه اصلا ظاهر مقاومي نداشتند، طاقت مي‏آوردند و روحيه‏شان را نمي‏باختند و فجايع و صحنه‏هاي دردناك آنجا را تحمل مي‏كردند.
در اردوگاه، از خود سؤال كردم كه چرا چنين است و شروع به تحقيق و صحبت با اين افراد كردم. نتيجه تحقيقات من اين بود كه كساني كه ماندن در آنجا و تحمّل همه آن مصايب برايشان معنايي داشت باقي مي‏ماندند، ولي هر كدام كه معنا و توجيهي براي زنده ماندن نداشتند به نظرشان مي‏آمد كه با اين نحوه زندگي، هيچ هدفي را برآورده نمي‏كنند و از لحاظ رواني، خودشان به مرگ خودشان كمك مي‏كردند و از بين مي‏رفتند.
پس از آزادي از زندان، او بر اساس مشاهدات خود، نظريه «لوگوتراپي» (معنا درماني) را ارائه نمود و بر اساس آن، يك كلينيك درماني در آلمان ايجاد كرد. 40
همان‏گونه كه اشاره شد، معناداري رفتارهاي آدمي بايد در دو سطح خرد و كلان محقق شود. مقصود از «سطح كلان» پاسخ‏گويي به سؤالات اساسي زندگي و اصل وجود است؛ پاسخ به سؤالاتي از اين قبيل كه از كجا آمده‏ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به كجا مي‏روم آخر؟ و... اين سؤالات در عين حال كه مسير كلي زندگاني را روشن كرده، و تقريبا تمام رفتارهاي آدمي را معنادار مي‏كنند، اما اين احتمال باقي مي‏ماند كه در اثر غفلت از اهداف كلي، رفتارهاي خاص و جزئي، به معنادهي خاص خود نيازمند باشند. به هر حال، تربيت فرزنداني با هويّت با شيوه‏اي كه عزّت نفس آنان تقويت شود، امكان‏پذير است.
هرچند اين بحث بسيار دامنه‏دار مي‏تواند صفحات فراواني را به خود اختصاص دهد، اما اشاره به ديدگاه اسلام در اين باره، پايان بخش اين نوشتار است:
1. اسلام ديدگاهي توحيدي از جهان عرضه مي‏كند كه بر اساس آن، ذرّه‏اي در هستي بدون هدف و پوچ در حركت نيست، بلكه ذرّات جهان بر اساس اهداف از پيش تعيين شده به سير خود ادامه مي‏دهند. قرآن كريم مي‏فرمايد: (رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلا) (آل‏عمران: 191) «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثا» (مؤمنون: 115) «وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلا» (ص: 27) «إِنّا كُلَّ شَيْ‏ءٍ خلقناهُ بِقَدَرٍ» (قمر: 49) و در جاي ديگر از قول حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِّي إِلاَّ رَبَّ الْعَالَمِينَ الَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِ وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ وَالَّذِي يُمِيتُنِي ثُمَّ يُحْيِينِ وَالَّذِي أَطْمَعُ أَن يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ.» (شعراء: 82ـ77)
مرحوم پروين اعتصامي نيز ديدگاه توحيدي حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) را در اشعار خود عرضه مي‏كند؛ آنجا كه از قول خداي متعال به مادر حضرت موسي(عليه‌السلام) خطاب مي‏كند:
سيل‏ها از خود نه توفان مي‏كنند آنچه مي‏گوييم ما، آن مي‏كنند
ما به دريا حكم طوفان مي‏دهيم ما به سيل و موج فرمان مي‏دهيم
قطره‏اي كز جويباري مي‏رود از پي انجام كاري مي‏رود.
بنابراين، انسان‏هايي كه مفاهيم ديني در وجودشان جاي كرده و به اين باور توحيدي رسيده باشند، امكان ندارد از موقعيت‏هاي بحرانزا آسيب‏زده شوند.
2. يكي از عناصري كه نگرش كلي، همچنين رفتارهاي جزئي آدمي را معنادار مي‏كند اعتقاد به اين واقعيت است كه سايه پر مهر خداي متعال بر همه هستي سايه افكنده است و مفاهيمي از قبيل صبر، رضا، تسليم، قضا و قدر، توكّل، ابتلا و فتنه، خون حيات و اميد را در رگ‏هاي آدمي جاري مي‏كند.
براي نمونه، به يك مورد اشاره مي‏شود: قرآن كريم در آيه 155 سوره بقره مي‏فرمايد: (وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الَّثمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ)؛ بي‏ترديد، تمام شما را با پيشامدهايي از قبيل ترس،گرسنگي، كمبود در اموال، جان‏ها و كاستي در آمدها آزمايش مي‏كنيم و مژده باد بر صابران؛ كساني كه وقتي مصيبتي به آن‏ها برسد، مي‏گويند: ما از آن خداييم و به سوي او باز مي‏گرديم. آيا مي‏توان نقش آرامبخش و معناده آيه مزبور را ناديده گرفت؟ به راستي، قدرت معنابخشي كدامين عنصر بر دردهاي بي‏درمان، مصيبت‏ها، كاستي‏ها و موقعيت‏هاي غيرقابل‏اجتناب،از قدرت‏توكل، رضاوسايرانديشه‏هاي‏ديني‏برتر است؟
اما در اين ميان، تنها به دو عنصر نياز است: «شناخت» و «ايمان»؛ اگر دارويي با همه توان شفابخشي، شناخته نشد و به موقع مورد استفاده قرار نگرفت، نبايد انتظار درمان داشت. داروي معنوي «شناخت» و «ايمان» كه مجموعه‏اي از مفاهيم مذكور را به همراه دارد، قادر است مانعي جدّي در برابر بحران به حساب آيد و معنابخشي را به ارمغان آورد. اين امر ادعاي صرف نيست، بلكه علاوه بر مباني تعبّدي، از پشتوانه تجربي نيز برخوردار است.
بدين‏سان، به آساني مي‏توان سخن كساني را كه معتقدند انديشه و ايمان ديني، انسان را از ابتلا به بحران محافظت مي‏كند و بر فرض ابتلا، سرعت درمان‏پذيري را افزايش مي‏دهد، حق دانست. امروزه در ميان مقالات فراوان مربوط به مشاوره و روان‏شناسي، بخش قابل‌توجهي به روان درماني ديني اختصاص يافته است. اصطلاح( Psycho religioustherapy ) (روان درماني ديني)، نامي آشنا در ميان بررسي‏هاي روان شناختي است.
بي‏ترديد يكي از سازوكارهايي را كه دين از طريق آن عمل مي‏كند، مي‏توان معنابخشي به حيات و رفتارهاي انسان ـ اعم از امور كلي يا جزئي ـ دانست. براي مثال، در سخن معصومان:، حتي درباره جزئي‏ترين رفتار انسان‏ها ـ كه مثلا خوردن و آشاميدن باشد ـ توصيه به معناداري شده است.
حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) خطاب به ابوذر مي‏فرمايند: «در هر عملي، بايد داراي نيّت باشي، حتي در خوابيدن و خوردن»؛ 41 جوهره معناداري افعال، «نيّت» است. نيّت الهي همان عنصري است كه رفتار انسان‏ها را معنادار مي‏كند. معناي از اويي، براي اويي و به سوي اويي از نيّت ناشي مي‏شود و رفتار به ظاهر كم ارزش را به منبع ارزش و قدرت، يعني خداي متعال، پيوند مي‏زند.
از آيات ديگر قرآن كريم نيز مي‏توان برداشت كرد كه معنا در زندگي به مثابه نور و فقدان معنا به منزله تاريكي و حيرت است، (مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نارا فَلَمّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ) (بقره:17) مثل آنان (منافقان) به كسي مي‏ماند كه آتشي برافروزند. چون اطراف آنان روشن شد، خداي متعال نور آنان را از بين برده، در ميان تاريكي رهايشان نمايد، به گونه‏اي كه جايي را نبينند.
نور فطرت الهي زندگاني را معنادار كرده و راه انسان را روشن مي‏كند، اما به واسطه اعمال منافقانه، به تدريج نابود شده، او در ميان تاريكي كه خود ايجاد كرده ـ بدون اينكه جايي را ببيند ـ همچنان حيران مي‏ماند.
آري، راه زندگي در صورتي روشن است كه فلسفه زندگي شفّاف باشد. ابهام در فلسفه زندگي يا گم كردن معناي آن، جز حيرت و سرگرداني نتيجه‏اي ندارد. كمترين پيامد آن دوري از واقعيات زندگي است كه در آيه بعد به آن اشاره شده است: (صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرجِعونَ)؛ كران، گنگان و كورانند و از ضلالت خود برنمي‏گردند. كساني را كه قرآن كريم در اين آيه و ساير آيات كر، كور يا گنگ خوانده است، از چشم، گوش و زبان بي‏بهره نيستند، بلكه گوش و چشم و زبان آنان توان ديدن، شنيدن و گفتن واقعيت را ندارند. به تعبير امروزين، از واقعيت فاصله گرفته‏اند. به تعبير ديگر، ما اشيا را آن‏گونه مي‏بينيم كه مي‏خواهيم، نه آن‏گونه كه واقعا وجود دارند. فاصله از واقعيت بدان معناست كه واقعيت به گونه‏اي است، اما برداشت و پندار ما نسبت به آن به گونه‏اي ديگر. اين امر غالبا در سنين نوجواني و جواني، كه دوران غلبه تخيّل و توهّم است، اتفاق مي‏افتد و البته فاصله گرفتن از واقعيت در هر سنّي به مقتضاي همان سن خواهد بود، به گونه‏اي كه گاهي بالا رفتن سن نه تنها مشكل را حل نمي‏كند، كه اين فاصله را افزايش مي‏دهد.
موضوع فاصله گرفتن انسان‏ها از واقعيت، دست كم با دو تعبير شناخته شده در قرآن كريم به كار رفته است: يك مورد همان است كه قرآن كريم از آن با تعابيري از قبيل كوري و كري ياد مي‏كند. مورد ديگر جاهايي است كه قرآن كريم با تعابيري از قبيل زينت‏بخشي اعمال بد در چندين مورد بيان كرده است كه به نمونه‏هايي از آن اشاره مي‏شود: از جمله در سوره بقره آيه 212 مي‏فرمايد: (زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا وَ يَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا)؛ زندگاني دنيا براي كافران آراسته شد و مؤمنان را به مسخره مي‏گيرند.
يا در سوره انعام آيه 42 مي‏فرمايد: (زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ)؛ شيطان اعمال آن‏ها را براي آن‏ها آراسته است.
طبيعي است بحث مزبور به دليل عمق و گستردگي، نيازمند بررسي بيشتر و عميق است و بايد به زمان مقتضي موكول گردد.
________________________________________
1 - identity Crisis.
2 - identitiy youth and crisis.
3 - The Adolescent Leslie Ellis As. WWW. Bc parent. Com/ articles/teens/adolescent-id-crisis. html- 13k. See: Google. Com Erik Erikson and identity.
4 - Subjectiv senes.
5 - The Adolescent identity Crisis. Leslie Ellis As. WWW. Bc parent. Com /articles /teens/ adolescent-id- crisis. html- 13k. See: Google com \ Erik Erikson and identity.
6 - ego identity.
7 - Juvenle Delinquency, Theory Practice and law. Larry J. Siegel, Joseph J. Senna.
1996.
8 ـ ريتال اتكينسون و ديگران، زمينه روان‏شناسي، ترجمه محمدنقي براهني و ديگران، ج 1، ص174.
9 ـ ماي لي، ساخت و پديدايي و تحوّل شخصيت، ترجمه محمود منصور، تهران، دانشگاه تهران، 1368، ص120.
10 - Com / articles /teens/adolescent-id-crisis.ntml-13k.WWW. bc parent.
11 - Ibid .
12 ـ ريتال اتكينسون و ديگران، پيشين، ص177.
13 - Erik Eriksons Stage. Theory. Google.
14 - Erik Eriksons identifycrisis Google.
15 - Self System.
16 - com/ articles/insearchofid. htm 1-57 kwww. couneslingthegifted.
17 ـ بند آخر، برداشتي از تفسير گران‏سنگ الميزان ذيل آيه «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُم» است كه با پردازشي جديد ارائه شده.
18 ـ ديدار آشنا، همان.
19 ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 2، روايت 22، باب 9، ص32.
20 - Kellner 1992.
21 - See: Google. Com, The Development of The identity in the cultural context.
22 - http//www. freezone.co.uk/ian - heath / 50% 20 % 20 need %20 for %20 identity.htm
23 - ibid.
24 - ibid .
25 - http//www. skiamore.edu/ggutheil/statement.htm.
26 _ برخي كليد واژه‏هايي كه محققان را براي بررسي بيشتر در مباحث مربوط به هويّت كمك مي‏كند، عبارتند از:
- identity-ego identity- erikson identity- identity crisis - erikson crisis adolescent identity crisis ...
27 - identity formation.
28 - role confusion.
29 ـ ريتال اتكينسون و ديگران، پيشين، ج 1، ص 174و175.
30 ـ ناصر مكارم شيرازي و ديگران، تفسير نمونه، ج 12، ص246.
31 ـ محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 70، روايت 12، باب 46، ص78.
32 ـ همان، ج 75، روايت 11باب 74، ص 300.
33 - هريس كلمز و ديگران، روش‏هاي تقويت عزّت نفس در جوانان، ترجمه پروين علي‏پور. مشهد، آستان قدس رضوي، 1379، ص 11.
34 ـ همان. ص 13 تا 15.
35 ـ محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 71، روايت 5، باب 64، ص 173.
36 - meaning.
37 ـ مصطفي ملكيان، تاريخ فلسفه غرب، ج چهارم، قم، دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، ص 184ـ181.
38 ـ همان، ج 3، ص 214و215.
39 - http://www. salimkim.com/222/ won/won - 144.html.viktor E. Franki, Man's Search for Meaning,(New York; Pocket Books, 1975), pp.167-183.
40 ـ مصطفي ملكيان، پيشين.
41 ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 77، ص 80.

 

بررسى علل، راه كارها و درمان اهمال كارى

بررسى علل، راه كارها و درمان اهمال كارى
اشاره
بحث اهمال كارى، از جمله مباحث به ظاهر كوچك اما بسيار مهمى است كه ريشه اى اخلاقى و روانى دارد. در اين مقاله نويسنده محترم سعى نموده است كه از منظر روان شناختى و با رويكرد رفتار درمانى به اين معضل بپردازد و از منظر منابع دينى، نقلى و عقلى، كتاب و سنّت نيز آن را مورد توجه قرار دهد.
1. تاريخچه بحث
مسأله اهمال كارى در منابع اسلامى از دير باز مورد توجه بوده و در روايات و ادعيه درباره آن سخن به ميان آمده است. اميدوارم كه در اين نوشته، قلمرو بحث به روشنى نشان داده شود تا راه بهرهورى بيش تر از آيات و روايات به روى آيندگان باز گردد. ناگفته نماند كه علماى اخلاق و عرفاى اسلامى، پيوسته اهل سير و سلوك را از ابتلا به اين نابهنجارى اخلاقى رفتارى بر حذر مى داشته اند. 1
اين واژه در غرب، به ويژه در عرصه روان شناسى، حدود چهل سال است كه مطرح شده است. 2 تنها استاد روان شناسى كه درباره تاريخچه اهمال كارى بحث كرده است، پل ت. رينجن باخ 3 مى باشد. وى كتابى به نام بررسى تاريخى علل اهمال كارى 4 تأليف كرده است. هرچند موضوع انتخابى او جالب است، اما كمك چندانى براى حل مسأله ارائه نداده است. 5 پس از وى، دو نفر از نويسندگان به نام هاى آلبرت آليس 6 و ويليام جيمزنال ، 7 به نگارش كتاب روان شناسى اهمال كارى 8 همت گماردند كه در نوع خود كارى بديع و قابل ارائه است.
اما دغدغه خاطر نگارنده اين است كه اين آسيب را بازشناسى كرده و راه تحقيق را صرفاً به تجربه محدود نسازد و از راه كارهاى وحيانى نيز در اين زمينه نيز بهره ببرد.
2. تعريف اهمال كارى
روان شناسان در تعريف اهمال كارى گفته اند: اهمال كارى اين است كه كارى را كه تصميم به اجراى آن داريم به آينده موكول كنيم. 9 در يك كلمه مى توان گفت: جوهره اين آسيب روانى به تعويق انداختن، تعلل ورزيدن، سبك گرفتن و سهل انگارى در كار است. بنابراين، اهمال هم در امور فردى و هم جمعى معنا و مفهوم پيدا مى كند. در نهايت مى توان گفت: در همه اين معانى نوعى اين دست آن دست كردن نهفته است.
در زبان عربى واژه هاى كسل، ضجر مرادف اهمال كارى است. عناوينى چون تهاون 10 و إبطاء چندان دور از اين واژه نيستند. 11 دو واژه مماطله و تسويف نيز مرادف اهمال كارى اجتماعى است كه در قول و قرارهاى زمانى تحقق پيدا مى كند. در كلام صاعدِ امام سجاد(عليه السلام) در دعاى ابوحمزه اين گونه آمده است: «و قد افنيت بالتسويف و الآمال عمرى»; 12 خدايا من عمرم را به امروز، فردا كردن (در عمل به عهد و پيمانى كه با تو داشته ام) و آرزوهاى طولانى و بلند، گذرانده ام. در دعاى كميل تحت عنوان مطال اين گونه آمده است: «و خدعتنى الدنيا بغرورها، و نفسى بجنايتها و مطالى»; 13 دنيا به وسيله فريفتن خود و نفسم به جنايت و سهل انگاريش مرا گول زده است.
واژه بطئ به معنى كُندى، معناى اهمال را مى رساند. «و ان كنت بطيئا حين يدعونى»; 14 گرچه هنگامى كه تو مرا به سوى خود خوانده اى، من كندى (سستى) به خرج داده ام. «او لعلك آلف مجالس البطالين فبينى و بينهم خليتنى»; 15 خدايا! مبادا مرا مأنوس به هم صحبتى آنان كه عمر خود را به بيهودگى مى گذرانند ديده اى، كه توفيق دعا و عبادت را از من گرفته اى؟
بنابراين، اهمال كارى آسيبى روانى است كه از حالات نفس آدمى است. امام على بن الحسين (عليه السلام) در مناجاتى به درگاه خداوند اين گونه از نفس خود گلايه دارند: «الهى اليك اشكوا نفساً بالسوء ... و تسوّفنى بالتوبة»; 16 خدايا از نفسم شكْوه دارم كه... توبه امروزم را به فردا مى افكند. امام به روشنى تسويف را از حالات نفس انسانى دانسته اند.
3. ويژگى هاى اهمال كار
1. اهمال كار، تصميم به انجام كارى مى گيرد ولى بدون علت شناخته شده آن را به تعويق مى اندازد.
2. بى شك همگان، حتى مبتلايان به اهمال كارى، اين آسيب روانى را نكوهش كرده و از آن تنفر دارند; 17 زيرا اين حالت در واقع، مصداق ناسپاسى است، حال آن كه، انسان ها بر مبناى فطرت خود تمايل به سپاس گزارى دارند و به آن اظهار علاقه مى كنند. بنابراين، اين بيمارى را برخود و ديگران بر نمى تابند.
3. اهمال كارى به سرعت به صورت عادت در افراد ظاهر مى شود و از نظر آمارى، اين عادت نزد بيش تر مردم رايج است. آلبرت آليس و ويليام جيمزنال مى گويند: حدس ما آن است كه 95 درصد مردم به اين بيمارى مبتلا هستند. 18 پس، درمان آن به سهولت انجام پذير نخواهد بود. بدين جهت، امام حسن عسكرى(عليه السلام)مى فرمايند: «رد المعتاد عن عادته كالمعجز»; 19 كسى كه به چيزى عادت كرده، باز گردانيدن او از عادتش شبيه معجزه است.
4. اين بيمارى مسرى است و از حالتى به حالت ديگر و از انسانى به انسان ديگر و از فرد به جامعه و از جامعه اى به جامعه ديگر سرايت مى كند. بنابراين، بايد به تأثير و تأثرات آن توجه جدى داشت; چرا كه مى تواند به خانواده، جامعه، ملت و فرهنگ يك كشور آسيب رساند. پژوهش هاى روان شناسى بالينى نشان مى دهد كه اين عادت در جوامع مختلف شايع و روندى رو به رشد دارد. 20
4. انواع اهمال كاران و مراتب آن
انسان ها گاه به چيزى آگاهى مى يابند و گاه نسبت به آن جاهل اند. اميرالمؤمنين على(عليه السلام) مى فرمايند: «... و عالمكم مسوّف»; 21 آن كه عالم و آگاه است در امور روزمره به اهمال كارى مبتلا مى شود و در زمانى ديگر به آن معتاد مى شود. ولى همه به يك نوع اهمال مبتلانيستند.بنابراين،اهمال كارى داراى انواع ومراتب متعددى است. 22 مى توان گفت:اهمال كاران همگى با صورت مسأله برخورد يكسانى ندارند، چنانچه:
1. برخى اهمال كاران اصلا توجهى به رفتار مسامحه آميز خود ندارند. در واقع، به نوعى مبتلا به غفلت هستند. 23 بنابراين، بايد در انتظار طلوع بيدارى آنان ماند; يا خود بيدار شوند و يا بيدارشان كنند.
2. بعضى به اين رفتار خود اعتراف داشته ولى قضاوتى درباره آن ندارند. از آن جا كه اين افراد به زشتى آن پى نبرده اند، به فكر اصلاح خود برنمى آيند.
3. گروهى از اهمال كارى خود آگاهى دارند ولى آن را چندان زشت نمى شمارند و حتّى اين برچسب را به خود مى پذيرند. درمان ايشان نسبت به گروه هاى پيشين، قدرى مشكل تر است. قرآن كريم اين گروه را بيش از همه به خسران و زيان نزديك ديده است، آن جا كه مى فرمايد: «قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا، الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (كهف: 103و104); (اى پيامبر) آيا به شما خبر دهيم كه زيان كارترين (مردم) در كارها چه كسانى هستند؟ آن ها كه تلاش هايشان در زندگى دنيا گم (و نابود) شده، با اين حال، مى پندارند كار نيك انجام مى دهند.
4. افرادى كه به اين نارسايى اخلاقى، روانى توجه پيدا كرده و خود را نيز بر اين رفتار نابهنجار سرزنش و ملامت مى كنند، اما راهكار درمان و برخورد مناسب با آن را نمى دانند.
نكته: بايد توجه داشت كه درست به همين دليل، ميزان تأثر و ناراحتى اهل اهمال و تساهل نيز يكسان نيست.
5. آثار اهمال كارى
آثار اهمال كارى را مى توان در امورى چند خلاصه كرد كه عبارتند از:
1. بيش تر افراد از تأخير در انجام كار خود و ديگران پشيمان و ناراحتند.
2. اهمال كاران در خود احساس پوچى و بى ارزشى مى كنند. حضرت باقرالعلوم(عليه السلام) بستر اهمال كارى و تسويف را به دريايى تشبيه فرموده كه غرق شدگان در آن ورطه را به هلاكت مى رساند: «اياك و التسويف، فانه بحر يغرق فيه الهلكى.» 24
3. در بيش تر گزارش هايى كه اهمال كاران داده اند، اين نكته جلب توجه كرده كه همه از بى اعتمادى به نفس خود گلايه كرده اند. 25
4. بالاخره، استمرار بر اهمال كارى انسان را به وادى حيرت و سرگردانى سوق خواهد داد. چنانچه امام صادق(عليه السلام) به اين واقعيت اشاره مى فرمايند: «... و طول التسويف حيرة.» 26
6. نتيجه اهمال كارى
شخص اهمال كار به چند عارضه مبتلا خواهد شد كه برخى از آن ها عبارتند از:
1. افسردگى;
اين بيمارى خود گواه و نشانه اين است كه اهمال كار مى خواهد خود را از رنج اهمال كارى نجات دهد. افسردگى داراى نشانه هايى چون: خستگى، سر دردهاى شديد، بى خوابى، فشارخون و زخم معده است.
لازم به يادآورى است تا هنگامى كه اهمال كارى به شكل اعتياد در نيامده، افسردگى ناشى از آن درمان پذير است. اما هنگامى كه اهمال كارى عادت شد، درمان آن بسيار دشوار مى شود. 27
2. وحشت زدگى درونى،
دلهره و احساس ترس هاى درونى;
3. بى كنترلى و بريدگى.
ناگفته نماند كه ويژگى هاى مزبور، خود از نشانه هاى شكست روحى شخص اهمال كار مى باشند. 28
بررسى علل اساسى و ريشه يابى اهمال كارى
اگر بتوانيم اهمال كارى را ريشه يابى كنيم، بى ترديد درمان آن سهل و آسان خواهد بود. اينك نوبت آن فرا رسيده كه به برخى ريشه ها و عوامل اساسى اهمال كارى توجه كرده راهى براى درمان آن بيابيم.
روان شناسان چند عامل مهم را براى اين آسيب روانى نام برده اند كه آن ها را در دو دسته كلى، مورد بررسى قرار مى دهيم:
1. آسيب ها و نابهنجارى هايى كه مربوط به روان شخص اهمال كار است; همچون: خودكم بينى، توقع بيش از حد از خود، پايين بودن سطح تحمل، كمال طلبى وسواس گونه، اشتياق به لذت جويى كوتاه مدت، فقدان قاطعيت، و عدم اعتماد به نفس.
2. آسيب هايى كه در ارتباط با ديگر اشخاص و يا محيط اطراف، خود را نشان مى دهد; مانند: نارضايتى از وضع موجود، عدم تسلط بر كار، نگرش منفى به كار، نگرش غير واقع بينانه از ديگران، احساس عدم مسؤوليت در برابر ديگران، لجبازى با ديگران، اهمال كارى و پرخاشگرى انفعالى، بر چسب زدن به اين و آن.
الف. آنچه تنها به شخص اهمال كار بستگى دارد
1. احساس خودكم بينى :
29 اين احساس بر اثر سه برخورد اجتماعى حاصل مى شود.
1. كسى كه از خود توقع دارد كه كارى كه به انجام مى رساند، از همه بهتر و كامل تر باشد هميشه رفتار او همراه با ترس، اضطراب و تشويش ناخواسته است. 30
2. به طور طبيعى همه خواهان جلب محبت ديگران هستند، ولى چون نمى توانند به اوج آن دست يابند، بنابراين، رنجيده خاطر شده و در نهايت نسبت به آنان خصومت مىورزند. 31
3. هركس دوست دارد بر ضعف شخصيت خود غالب آيد، اما درصد كمى از انسان ها بر آن فايق مى آيند. درنتيجه، به اضطراب و نا اميدى مبتلا مى گردند.
به نظر مى رسد، بهترين درمان براى رهايى از اين حالت اين است كه انسان كارى كند كه به حيطه ولايت خداوندى وارد شود تا به آرامشى جدى دست يابد. ولايت به معناى سرپرستى است; بر مبناى تحقيقى درون دينى، تعلّق تدبير خداوند بر موجودات ذى شعور (مانند انسان) همان ولايت است. تا آنجا كه دانسته شده خداوند متعال بر بندگان سه گونه ولايت دارد: ولايت عام، ولايت خاص، و ولايت اخص. ولايت عام آن گونه تدبيرى است كه بر همگان، خواه مؤمن ويا بى ايمان، يكسان اعمال مى گردد. اما هر كه از ولايت عام خداوند بهره برد و از اين نعمت سپاسگزارى كند، خود را در معرض لطف ويژه او، يعنى ولايت خاص، قرار مى دهد. ولايت اخص، گونه اى برتر با شكرى بى حد و حصر است كه اختصاص به معصومان(عليهم السلام)دارد. 32 در قرآن آمده است: « الا ان اولياء الله لا خوفٌ عليهم و لا هم يحزنون » (يونس: 62). اين جاست كه با قدرت و قوايى بى حد و حصر و با شتابى غيرقابل تصور به جلو حركت مى كند.
2. دم بينى :
برخى انسان ها زمان كوتاهى از عمر خويش را مى بينند. گويا همه چيز امروز است و فردايى وجود ندارد، گو اين كه دم غنيمت بايد شمرد. ليكن برنامه براى آينده نداشتن و تنها به امروز نظركردن، برنامه ريزى را به مخاطره مى اندازد. بسيارى از كسانى كه به مادى گرايى تمايل دارند داراى چنين بينشى هستند. چنانچه ياران موسى(عليه السلام)وقتى از شرّ فرعونيان نجات يافتند، هنگامى كه عبورشان به گروهى افتاد كه در برابر بت ها به سجده افتاده بودند، بى محابا گفتند: « اجعل لنا الهاً كما لهم آلهه » (اعراف: 138); اى موسى همان گونه كه آن ها داراى بت هستند، براى ما هم الهه اى را قرار بده تا در برابر آن ها كرنش كنيم. همين انديشه بيمارگونه بالاخره آنان را به گوساله پرستى سوق داد. اين گونه افراد در امر دنيا هم موفق و پيروز نخواهند بود; چرا كه تنها مزد امروز را مى خواهند و به آينده بى توجهند.
3. توقع بيش از حد از خود :
اگر شما در رفتار خويش توقع بيش از توان خود را داشته باشيد، به ناچار نمى توانيد به موقع به وعده خود وفا كنيد. متأسفانه كامل گراها، ستارگان را هدف قرار مى دهند ولى جز هوا نصيبشان نمى شود. 33 هرچند دقت در انجام كار براى خوب انجام گرفتن لازم است، اما تندروى در اين خواسته نوعى آرمان گرايى است كه منجر به شكست مى شود. گفتارى از مولى على(عليه السلام)گوياى همين واقعيت است: «به راستى كه زيان كارترين مردم در معامله و نااميدترينشان در تلاش و كوشش كسى است كه تن خويش را در راه به دست آوردن آرزوهاى خود فرسوده كند...» 34
بى شك توقع بيش از حد از ديگران نيز منجر به شكست و رو در رويى خواهد شد. امام على(عليه السلام) در بيان ديگرى مى فرمايند: «من كلفك ما لاتطيق فقد افتاك فى عصيانه»; 35 هر كه تو را به آنچه در توان و طاقت تونيست وادار كند، در حقيقت تو را درگير با خود كرده است.
4. پايين بودن سطح تحمل 36 :
كودك هرگاه از چيزى بدش آيد، به وسيله جيغ كشيدن و فرياد زدن ناخوشنودى خويش را ابراز مى دارد. به تدريج هرچه زمان مى گذرد و او بزرگ تر مى شود، بر اثر تجارب افزوده شده، قدرت تحمل پذيرى او بالا مى رود. برخى در برابر ناملايمات شكيبا و صبورند ولى بعضى ها خيلى زود از كوره در مى روند.
به اعتقاد ما ميزان تحمل پذيرى افراد به سرشت، خُلق و خوى، ميزان تأثر آن ها، ساختار فيزيولوژى 37 و قدرت اراده آنان بستگى دارد. 38 بايد گفت: به طور كلى كسانى كه به زندگى خوش بين ترند، ناملايمات زندگى را آسان تر گرفته و كار براى آنان رنج آور نخواهد بود.
5. كمال گرايى وسواس گونه :
گرچه كمال جويى در نهاد همه انسان ها نهفته شده است و دقت براى خوب انجام گرفتن لازم است، اما كمال گرايى وسواس گونه راه مناسبى براى بالا بردن كيفيت نيست; چرا كه هميشه برآيند وسواس جز اضطراب و عقب نشينى در انجام كار چيز ديگرى نخواهد بود.
حضرت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)در بيانى مى فرمايند: «... يا اباذر اياك و التسويف بأملك فانك بيومك و لست بما بعده فان يكن غد لك لم تندم على ما فرطت فى اليوم»; 39 اى اباذر، تو را از امروز و فردا كردن به خاطر آرزوى درازت بر حذر مى دارم. چرا كه تو براى امروزت هستى و نه براى روزهاى آينده. بله، اگر [قدر امروزت را دانستى] و براى تو فردايى بود، براى آنچه در آن روز گذشته به دست آورده اى، هرگز پشيمان نخواهى شد.
6. لذت جويى و راحت طلبى 40 :
بسيارى از اهمال كارى ها نتيجه لذت جويى آنى و بى تابى در رسيدن به خوشى زودگذر است; 41 براى مثال، كسى كه به برنامه هاى جدى درسى خود بى اعتناست و بيش تر وقت خود را، حتى در ايام امتحانات به بازى، شب نشينى، تفريح و... مى پردازد و يا داوطلب دوره دكترى كه به بهانه امتحانات سخت براى ورود به آن، از اين فكر صرف نظر كرده و راه پيشرفت را بر خود مسدود مى كند و... .
آفات لذت گرايى آنى و راه هاى درمان آن
براى اين كوته بينى، آفاتى را مى توان مورد توجه و دقت قرار داد; نظير اين كه:
1. اگر شما در رفتار خود هميشه به لذت زودگذر بينديشيد و راحتى را بر همه چيز مقدم بداريد، نمى توانيد با ديگران ارتباط بر قرار كنيد. توجه به اين نكته لازم است كه در پَس ارتباطات اجتماعى، راحتى هاى فراوانى نهفته است كه شما از ترس يك ناراحتى خيالى و موقت ذهنى، از مزاياى آن صرف نظر كرده ايد. 42 دراحاديث اهل بيت(عليهم السلام)به روشنى اين مطلب گوشزد شده است. اين جا به چند نمونه از آن ها اشاره اى خواهيم داشت: اميرالمؤمنين(عليه السلام) در گفتارى از آثار لذت ها پرده بردارى مى كنند: «كم من شهوة ساعه اورثت حزنا طويلا»; 43 چه بسا ساعتى كامروايى، اندوهى طولانى را به بارآورد و غم و غصه اى فراوان را در پى داشته باشد. و در بيانى ديگر، درباره كسانى كه توجه به خطرات لذت هاى انحرافى داشته ولى با اين همه آن را طلب مى كنند، مى فرمايند: «عجبت لمن عرف سوء عواقب اللذات كيف لا يعف!»; 44 در تعجبم از آن كس كه به نتايج بد لذت ها شناخت دارد ولى از آن دست نكشيده و عفت به خرج نمى دهد!
2. شما با تلقين به خود، به بارورى اين انديشه كه، تحمل ديگران كار دشوارى است، كمك كرده ايد. چرا به خود نمى گوييد، من با وجود مشكلاتى كه وجود دارد، سعى مى كنم با ديگران رابطه برقرار كنم؟ براى من هيچ چيز تحمل ناپذير نيست. 45
3. روى آوردن به لذت جويى دراز مدت. 46 رفتار شما، به عنوان كسى كه به لذت هاى آنى، يعنى زندگى لحظه اى، نمى انديشد و به خوشى هاى آينده نظر دارد، كاملا منطقى خواهد بود. براى دستيابى به لذت هاى ماندنى شكى نيست كه بايد انتخاب بهترى داشت. كسى كه آرزوى رسيدن به مرحله فارغ التحصيلى را دارد، بايد بتواند از تفريحات زودگذر صرف نظر كند تا وقت مناسبى براى مطالعه امتحانات خود پيدا كند. كسى كه با وجود مشكلات موجود، اوقاتش را صرف كار آموزى هاى لازم مى كند تا كار مشخصى را به عهده گيرد، در حقيقت مشكلات آنى را به خاطر آينده تحمل كرده است. 47 در دستورات اولياى دين هم مردم به ترك لذات ناپايدار براى رسيدن به لذات پايدار و ماندنى تشويق شده اند. از امام على(عليه السلام)نقل شده است: «اسعد الناس من ترك لذة فانيه للذة باقيه»; 48 خوشبخت ترين مردم كسى است كه لذت ناپايدار (دنيا) را به خاطر لذت پايدار (آخرت) واگذارد.
7. فقدان قاطعيت :
امروز روز تعطيلى اوست، تازه از خواب بيدار شده، اتاقش كثيف و همه چيز نامرتب است. او از آن وضع نفرت دارد، از خودش هم بدش مى آيد ولى نمى داند چه كند و از كجا شروع كند. اين توصيف كسى است كه دچار اهمال كارى شده، و در نتيجه او را مهمل مى نامند. كسى كه از كار كردن مى ترسد، در نتيجه بايد كارش را مضاعف انجام دهد 49 و خود را بى محابا در معركه اشتغال به آن كار بيندازد. بيانى از اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل شده كه خود حاوى تحليل روانى بلندى است. آن حضرت مى فرمايند: «اذا هبت امرا فقع فيه، فان شدّه توقيه اعظم مما تخاف منه»; 50 چون از كارى ترسيدى وارد آن كار شو، [زير] كه خود را سخت پاييدن دشوارتر باشد از وارد نشدن در كار.
8. اضطراب :
ناراحتى هاى ناشى از اضطراب، مانند تند بادى سهمگين بر وجود انسان مىوزد، به گونه اى كه هر وزش آن خود عاملى براى به تعويق انداختن كارهاى ديگر است. آثار ترس به صورت هيجان، شرم، احساس گناه و افسردگى بروز مى كند. با روش درمانى عقلانى ـ هيجانى با اين آسيب هاى روانى مى توان مبارزه كرد. 51 در ادامه، درباره اين روش درمانى سخن خواهيم گفت.
اما درمان اضطراب از ديدگاه آيات قرآن كريم، به ياد خداوند بودن است: « الا بذكر الله تطمئن القلوب » (رعد: 28). و به گفته عرفاى اسلامى، با استفاده از آيات الهى، نماز ذكر اكبر است: «و لذكر الله اكبر» (عنكبوت:45). چنان كه تسبيحات حضرت فاطمه كبرى(عليها السلام)«ذكر عظيم» دانسته شده است. 52 ناگفته نماند كه ذكر زبانى در مرتبه اى دون ذكر قلبى و جوارحى قرار دارد. 53 در آخر توجه به اين نكته ضرورى است كه كمال نهايى و سعادت حقيقى انسان در گرو رضايت و قرب الهى است و بس، نه اين كه همچون برخى اومانيست ه 54 چشم به دهان ديگر انسان ها دوخته و سر به آستان انسان هاى ديگر بساييم.
ب. مواردى كه به شرايط محيطى بستگى دارد
اكنون به گروه ديگرى از عوامل مؤثر در اهمال كارى، كه در ارتباط با ديگرانسان ها (يعنى غير شخص اهمال كار) مى باشند و نيز راه هاى درمان آن ها اشاره مى كنيم:
1. نارضايتى از وضع موجود :
برخى پنداشته اند كه بها دادن بيش از حد به امور مادّى همچون: خوب خوردن، خوش گذراندن و ... از عوامل جدى خودكم بينى مى باشد و خودكم بينى به اهمال كارى منتهى مى شود. اما بايد گفت: دارايى و فقر در ابتلا به اهمال كارى نقش چندانى ندارد. هرچند اين خودكم بينى مى تواند بر بستر دارايى و يا نادارى قرار گرفته و انگلوار به حيات خود ادامه دهد، ولى به نظر مى رسد، آنچه بيش از همه در ايجاد اهمال كارى مؤثر است عبارت است از: «پر توقعى و عدم رضايت از وضع موجود.» آرى! پرتوقعى و نارضايتى از وضع موجود دو عامل مؤثر براى ايجاد سرخوردگى است.
در كتاب بشارة المصطفى لشيعه المرتضى آمده است: «اوصانى خليلى ابوالقاسم(عليه السلام) بسبع لا ادعهن على كل حال الى ان اموت: أن انظر الى من هو دونى و لا أنظر الى من هو فوقى...». 55 سلمان فارسى گويد: دوست گرامى ام رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مرا به چند نكته سفارش كردند كه تا آخر عمرم آن ها را از دست نخواهم داد. يكى از سفارشات اين بود: [در امور دنياى خود] به پايين دست خود بنگر، نه به بالا دست خود. در وضعيت دوم چون ترس از عدم موفقيت بر جان شخص، غالب مى شود. بنابراين، او نمى تواند سعى و تلاش خود را با آرامش به انجام رساند و به شكست مى انجامد. پس وحشت و اضطراب بار ديگر سرك كشيده، مانع موفقيت او مى شود. بنابراين، هر كارى كه شروع مى كنيد، بايد از پيش، خود را براى مواجهه با برخى مشكلات پيش بينى نشده آماده سازيد. در حالى كه، اين احتمال و آمادگى كاملا طبيعى و منطقى است.
هربرت برث 56 معتقد است كه «تحمل ناپذيرى در ميزان شناخته شده در فرد، موجب حركت و سازندگى مى شود، و در حد افراط، موجبات بى رمقى و رخوت او را فراهم مى كند.» 57
2. نگرش منفى نسبت به كار 58 :
اگر از شما رفتارى سر زند كه آن را ناپسند و گناه تلقى كنيد، بى شك از آن بابت در خود احساس شرمسارى، انفعال، اضطراب و هيجان را فراهم ساخته ايد. اين هيجان مى تواند عامل و موجب عقب انداختن كار شود. وقتى كار را در غير زمان مقرر به استاد تحويل داديد و او از شما به خوبى تحويل نگرفت، شرمندگى فزونى يافته و پس از آن در انجام كار بعدى سردى بيش ترى نشان خواهيد داد كه اين همان اهمال كارى است. بلكه سردى خود عامل پا برجايى اهمال در جان آدمى خواهد بود. 59
براى درمان اين آفت تلاش كنيد از خطاها جداً پرهيز كنيد تا انديشه خود كم بينى در شما زدوده گردد و تقويت نشود. توجه داشته باشيد كه در اسرع وقت اقدام عملى را بر هر چيز ديگرى مقدم بداريد. 60
3. نگرش غير واقع بينانه به ديگران
پل هاك 61 و آرونت بك 62 گفته اند: «افسردگى با خصوصياتى همراه است. آدم افسرده خود را سرزنش كرده و از ديگران ترحم مى طلبد. اين حالت ها با حس بدبينى نسبت به اين و آن همراه است. از نظر وى، همه چيز بد جلوه مى كند، در حالى كه مردم بد نيستند. زندگى زيبا و دوست داشتنى است.» 63
بنابراين، اگر افسردگى درمان گردد و شخص به اين باور برسد كه بايد خودش از درون با بدى ها و زشتى هاى خود به جنگ و ستيز برخيزد و از حوادث نترسد، به يقين با اهمال به مبارزه پرداخته است.
4. احساس عدم مسؤوليت در برابر ديگران 64 :
اگر انسان در برابر ديگران احساس مسؤوليت نكند و تنها خودمدار باشد، در نتيجه اهميت چندانى به ديگران نداده و در ارتباط با اين و آن كم مى آورد.
براى درمان اين مشكل، از روش جايگزينى مى توان استفاده كرد; به اين معنا كه شخص لحظه اى بينديشد كه اگر او به جاى ديگران بود دوست داشت كه دوستانش با او چگونه برخوردى داشته باشند. امام على(عليه السلام) در نامه اى به فرزندشان امام مجتبى(عليه السلام)نوشتند: «اى پسر جانم، سفارش مرا بفهم، و خود را ميان خويش و ديگران ترازو قرار بده. يعنى از براى ديگرى همان را بخواه كه براى خود مى خواهى و مخواه براى او آنچه را كه براى خويش نمى پسندى و ستم مكن هم چنان كه براى خود نمى پسندى. و نيكى كن همان طور كه براى خود دوست دارى.» 65 در كتاب شريف نهج البلاغه بيش از دو بار و در ساير متون اسلامى فراوان آمده است كه در برخورد با ديگران از اين روش جايگزين بهره بريد. بى شك بدون اين راه كار تفهيم و تفاهم و ارتباط درست با ديگران حاصل نخواهد شد; چرا كه انسان بر مبناى خودمدارى و خودمحورى مى انديشد و مى گويد كه چرا ديگران اين انانيت را برنمى تابند.
5. لجبازى با ديگران :
گاه بر اثر استيلاى خشم و غضب، شخص از ديگرى عصبانى شده و بر مبناى لجبازى با او به رفتارى نا مناسب (اهمال كارى) دست مى زند.
اما او بايد بداند كه راه اصلاح ديگران نه تنها لجبازى نيست كه خويشتن دارى، تسلط بر خود، و بر خورد مناسب با آن هاست. در بيانات اهل بيت(عليهم السلام)آثار بسيار بدى براى لجاجت و سر سختى در برابر ديگران آمده است كه از جمله آن ها، امورى را مى توان نام برد كه عبارتند از: شر 66 ، درگيرى و جنگ و جدال 67 ، نابودى 68 ، بى رأيى 69 ، خسران و ضرر 70 ، فساد رأى 71 ، ورود به كارهاى بى اهميت 72 ، كينه 73 ، خود را در معرض بلا و گرفتارى قرار دادن 74 و... .
6. تلاش در جلب رضايت همگان :
«جو» به مؤسسه زندگى منطقى در شهر نيويورك 75 براى مشورت و درمان مراجعه كرده است. او از تن دادن به كارهاى فراوان خود، براى جلب رضايت ديگران كه او ناخواسته آن ها را از خود مى رنجاند، شكوه داشت. همسرش از روى عصبانيت كه چرا او فرصت ندارد به كارخانه برسد، منزل را ترك كرده است. او كار رسمى خود را بدين سبب نمى تواند به موقع انجام دهد. بنابراين، او از اين جهت فردى اهمال كار معرفى شده است. در نتيجه، افكار او پريشان، درهم، مضطرب، و نگران گشته است. آرى، به وى گفته مى شود كه اين گرفتارى ها را خودش به وجود آورده است.
در حال حاضر، چاره آن است كه بدون رودربايستى كارهاى اضافى را ترك كند، به كارهاى اصلى همت گمارد و انديشه جلب رضاى ديگران را از سر بيرون كند. 76 در نگرش اسلامى ما هركس كه خواهان وصول به كمال مطلق است، بايد تمام همت خود را در جلب رضاى خداوندى معطوف دارد كه برترين كمال قابل تصور انسانى است. در كلام وحى، كامل ترين انسان، حسين بن على(عليه السلام)، اين گونه توصيف شده است: « يا ايتها النفس المطمئنة، ارجعى الى ربك راضية مرضية ...» (فجر: 27و28); اى صاحب نفس آرام، به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه، او از تو راضى و تو از او خوشنودى. بنابراين، آخرين و نهايت راه، وصول به بارگاه و مقام رضا و جلب خشنودى حضرت بارى تعالى است.
7. اهمال كارى و پرخاش گرى انفعالى 77 :
شما خشم خود را فرو مى بريد ولى بازتاب آن را به صورت كم كارى و يا سهل انگارى نشان مى دهيد. بدين شكل، در حال رانندگى وقتى از گره خوردن ماشين ها به تنگ آمده ايد و لحظه به لحظه بر عصبانيت شما افزوده شده، به جاى اين كه دقيقاً در خط ويژه خود رانندگى كنيد تا نظم بر قرار گردد، خود مرتكب خلاف شده، تلاش مى كنيد تا از خط ميانى بگذريد. عجيب تر اين كه، به جاى حل مسأله، شما با اين لج بازى مشكل ساز شده و به اعتراض ديگران با بى اعتنايى برخورد مى كنيد. البته، هميشه رفتار بازتابى به شكل پرخاش گرى تجلى نمى كند، بلكه گاه با بى اعتنايى، كم كارى، عدم پذيرش خيرخواهى، و تنها گوش دادن و لجبازى كردن برخورد مى شود.
اما درمان اين آفت، تنها كنترل خود با حفظ خون سردى و آرامش است. بايد توجّه داشت كه برخى امور از اختيار ما خارج است. 78
درمان اهمال كارى
پيش از اين گفته شد كه، اهمال كارى از جمله آسيب هاى روانى است كه تكرار تدريجى آن به شكل اعتياد درآمده و شخص معتاد به اهمال كارى، ناخواسته زمان را به تأخير انداخته و فرصت ها را از دست مى دهد. اينك در اين جا برآنيم تا برخى فنون كاربردى را براى درمان اين بيمارى روانى برشماريم.
الف. درمان اهمال كارى در شرايط زمان و مكان
پس از پايان بررسى برخى از علل و ريشه هاى اساسى اهمال كارى، اينك به درمان يك نوع خاص آن (اهمال كارى در زمان و مكان) خواهيم پرداخت.
1. قدرشناسى از فرصت به دست آمده :
نكته قابل ملاحظه اين كه، شخص اگر گذر زمان و فرصت هاى پيش آمده را درك نكند و حركت زمان را به فراموشى سپرد، در واقع، خود را گول زده است. براى درمان وقت ناشناسى امورى را مى توان توصيه كرد:
1. توجه به ضايع سازى عمر كه با گذر آن، تدبيرى بر جبرانش نيست. بيانى از كامل ترين انسان، پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)نقل شده است: «يا أباذر اياك و التسويف بأملك...»; 79 اى ابوذر تو را از اهمال كارى برحذر مى دارم.
2. سپس در بيان ضرورت اين نكته فرموده اند: «فإنك بيومك و لست بما بعده...»; 80 چرا كه تو براى امروز هستى نه براى فردا.
3. «فإن يكن غد لك لم تندم على ما فرطت فى اليوم...»; 81 توجه داشته باش كه اگر فرصت را غنيمت شمردى و فردايى نداشتى، پشيمان نمى شوى كه روز خود را از دست داده اى.
2. تعيين وقت معين براى انجام هر كار : 82
از حضرت على(عليه السلام)نقل شده است: «كل مؤجل يتعلل بالتسويف»; 83 آنان كه (در انجام كار) مهلت دارند، در انجام آن كوتاهى مى كنند. اغلب اهمال كارى ها نتيجه عدم آگاهى شخص از وقت معين براى انجام آن كار است. اگر انجام كارى را مطلق و بدون قالب گيرى زمانى در نظر بگيريم، معمولا اهمال به آن راه مى يابد.
براى درمان، بايد شخص زمان را بشناسد و بر آن مبنا كار را اندازه گيرى كند; 84 يعنى براى هركارى زمان پايان در نظر بگيرد.
3. تعيين دقيق تاريخ تحويل : 85
با توجه به اين كه راه پيش گيرى از اهمال در انجام كار، تعيين وقت معين براى پايان آن است، لازم است در اندازه گيرى زمانى و مقايسه توان خويش در اجراى به موقع آن دقت كافى داشته باشيم.
4. استفاده از طرح پنج دقيقه اى : 86
براى اين كه از ايستا بودن خود در انجام كار جلوگيرى كنيد، زمان را به اجزاى مختلف تقسيم نماييد. به اين شكل كه، براى شروع هر كار تنها بر مبناى پنج دقيقه وقت در نظر بگيريد و پنج دقيقه پنج دقيقه براى خود برنامه ريزى كنيد. كوتاه بودن زمان، به شما كمك مى كند تا كار را به انجام رسانيد.
5. استفاده از فن «جزء جزء »: 87
كار خود را به بخش هاى كوچك تر تقسيم كنيد تا بتوانيد بر آن مسلط شده و از عهده انجامش برآييد; به عنوان مثال، هر پنج صفحه مقاله خود را بخشى به حساب آورده و پس از انجام هر بخش، پاداشى مناسب براى خود در نظر بگيريد، سپس به انجام ساير بخش ها بپردازيد. 88
6. اولويت بندى كارها : 89
اشخاص براى خود وظايف گوناگونى را در نظر مى گيرند. هركسى بايد بتواند كارهاى با اهميت تر را با اولويت اول انجام دهد. اين تقسيم بندى، بى شك شما را مقيد خواهد كرد تا به كارى كه فوريت بيش ترى دارد، بينديشيد. در اين مورد، اگر به طور جدى در انجام آن تسريع نكنيد، اهمال كارى شما در ساير امور نيز تأثير خواهد گذاشت. 90 از امام على(عليه السلام) نقل شده است كه «الفرصة تمرّ مرّ السحاب، فانتهزوا فرص الخير»; 91 فرصت چون ابر مى گذرد، پس فرصت هاى خير را غنيمت شماريد. شكى نيست كه در يك زمان هيچ گاه قادر به انجام چندين كار نيستيم، پس بايد ارزشمندترين كار را در اولين فرصت ممكن به انجام رسانيم.
7. مشخص كردن كارها : 92
احتمالا ديگران شما را فرد مسامحه كار بدانند، ولى شما بر اين باور نباشيد و آن ها را خرده گير بدانيد. شايد در بعض موارد اين گونه باشد، ولى به طور كلى نظم و ترتيب در زندگى نقش سازنده اى دارد و تأخير در انجام وظيفه، شخص را با خطرى جدى روبه رو مى سازد كه هرگز قابل جبران نيست. چرا نبايد همواره از اوقات خود به نحو منطقى استفاده بهينه برد؟
براى درمان اين معضل، بايد به برنامه هاى خود نظم داد و هر كار را در زمان مناسب به انجام رساند. امام على(عليه السلام) در وصيت نامه خود به امام حسن و امام حسين(عليهما السلام)مى فرمايد: «اوصيكما و من بلغه كتابى بتقوى الله، و نظم امركم»; 93 شما را و همه فرزندان و خويشان و هر كه نامه ام به او برسد، سفارش به خدا پروايى مى كنم و اين كه در كارهايتان نظم داشته باشيد.
8. اقدام به كار در حد توان :
گاه انسان به كارى مبادرت مى كند كه آن كار از حد توان و طاقت او به مراتب فراتر است. در اين جا شخص با انتخاب غلط، زمينه اهمال كارى خود را فراهم ساخته است.
بنابراين، هر كس اول بايد توان خويش را در انجام كارها درست برآورد كند و سپس كارى درخور و مناسب با توانش بپذيرد. چنانچه خداوند متعال به اندازه توان هر كس به او مسؤوليت داده است: « لا يكلف الله نفسا الا وسعها » (بقره: 286). در آيه اى ديگر آمده است: « لايكلف الله نقساً الا ما آتاها » (طلاق: 27).
ب. درمان جدى بناى اهمال
1. تلاش در ايجاد انگيزه و پرهيز از تنبلى و بى حالى :
از عوامل ديگر اهمال كارى تنبلى و بى حالى است. 94 طرفداران نظريه گشتالت همچون ورتيمر كهلر و كافكا بر اين باورند كه انسان با انديشه تكامل گرايى، پيوسته در تلاش براى رفع كمبودهاى ذهنى خويش است; چرا كه انسان ها به نواقص خود آگاهى داشته و براى رفع آن تلاش مى كنند. تنها كسانى كه تحمل ناكامى را ندارند و خود را در برابر ناملايمات زندگى ضعيف مى بينند، دهان به شكوه گشوده و مأيوس مى شوند و به تنبلى روى مى آورند. 95
براى درمان تنبلى، چند نكته ذيل قابل توجه است:
1. با يك يا چند شكست خود را حقير ندانيد و در انجام كار همت به خرج دهيد. با توجه به فوايد كوشش 96 و مبادرت در انجام كارها، مى توان با بى حالى و تنبلى به مبارزه برخاست. امام على(عليه السلام)در نامه اى به برخى از ياران خود اين گونه نگاشته اند: «فتدارك ما بقى من عمرك، و لا تقل غدا و بعد غد ...»، 97 پس باقى مانده عمرت را قدر بشناس، و [در مبادرت به انجام كار] فردا، پس فردا مكن.
2. عزم را جزم كنيد تا بى حالى و سستى را در خود بشكنيد. امام على(عليه السلام) در اين باره فرموده اند: «تداو من داء الفترة فى قلبك بعزيمه»; 98 درد سستى را با داروى عزم و اراده اى جازم درمان كن.
3. درك خطرات بى حالى و تنبلى: توجه به خطرات زيان بار تنبلى، موجب عبرت براى خردمندان است. امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) به دنبال همان نامه مرقوم فرموده اند: «... فانما هلك من كان قبلك باقامتهم على الامانى والتسويف...»، 99 البته، كسانى پيش از شما بوده اند كه به خاطر افتادن در آرزوها و اهمال كارى ها، به هلاكت افتاده اند.
4. توجه به نتايج وحشتناك اهمال كارى: نكته اى كه مى تواند انسان را در فرار از تنبلى كمك كند، نگريستن به نتايج اهمال، تنبلى و بى حالى است. امام(عليه السلام) مطلب را اين گونه به اتمام رسانيده اند: «... حتى اتاهم امر الله بغته و هم غافلون»; 100 تا اين كه ناگهان حكم خداوند فرا رسيده، در حالى كه آنان در غفلت به سر مى برده اند.
5. پرهيز از غفلت: اگر قدرى دقت شود، شخص تنبل در غفلت و بى خبرى به سر مى برد تا به هلاكت رسد. امام(عليه السلام) در بيان خود توجه داده اند كه «و هم غافلون.» 101 نابودشوندگان در ورطه اهمال كارى، در حالت غفلت و بى خبرى، همه چيز خود را مى بازند. قدرى بينديشيد، آيا اين گونه نيست؟ اگر چنين است، پس چرا به خويشتن توجه نمى كنيد؟ بى شك دانستن علل تنبلى، بى حالى و بى حوصلگى در اصلاح خويشتن مؤثر است. 102
2. شكستن بستر اهمال كارى :
بى شك توجيه حفظ موقعيت شخصى، 103 بستر اهمال كارى است. اهمال كار هر چند بخواهد براى اهمال خود دليل و برهان اقامه كند ولى خودش مى داند كه دلايلش قانع كننده نيست، بلكه براى فرار از مسؤوليت، آن براهين ساختگى را عنوان مى كند. در ابتداى امر، استفاده از اين روش براى فرد اهمال كار قدرى شرم آور است ولى به تدريج، با گذشت زمان اقامه اين گونه دلايل بى اساس بر او عادى شده و بدتر از آن، درك زشتى توجيه نابجا از بين مى رود. 104 از اين بدتر، شخص با عذر و بهانه تراشى، رفتار خود را منطقى جلوه داده، در نتيجه با اين رفتار، اهمال كارى را در خود تقويت كرده و هر بار كه عذرى مى تراشد، يك گام از اصلاح خود دورتر مى شود. انسان هرقدر با سوادتر باشد، از توجيهات دقيق ترى براى اغفال خود و ديگران سوء استفاده مى كند.
اهمال كار براى درمان خويش پيش از هر چيز بايد از عامل تقويت و ماندگار شدن اهمال كارى بپرهيزد; يعنى از توجيه كارهاى خويش اجتناب كند و توجه داشته باشد كه خود را گول نزند. امير بيان على(عليه السلام) در اين رابطه مى فرمايند: «فإن أجله مستور عنه و أمله خادع له، و الشيطان موكل به، يزين له المعصية ليركبها،...»; 105 البته، پايان كارش بر او پوشيده و آرزويش او را گول مى زند، شيطان نيز موكل اوست تا گناه و عصيان را براى او زينت دهد. توصيه ديگر از آن بزرگوار اين است كه، شخص اهمال كار راه بازگشت مناسب را به هيچ قيمتى از دست ندهد: «... و يمنّيه التوبة ليسوفها إذا هجمت منيّته عليه أغفل ما يكون عنه...»; 106 انسان را در انتظار توبه نگه مى دارد تا آن را به تأخير اندازد و تا هنگام فرارسيدن مرگ، از هر زمان ديگر نسبت به بازگشت و رجوع غافل تر باشد. بنابراين، امام(عليه السلام)سرعت به خرج دادن، اهمال نكردن در توبه و بازگشت را دستورالعملى جدى مى بينند.
براى پرهيز از افتادن در ورطه توجيه گرايى، امورى را بايد مورد توجه قرار داد:
1. براى موجّه جلوه دادن تأخير در انجام كار، دلايل گوناگون را دستاويز براى دفاع از خود قرار ندهد.
2. از ديگران هم توجيه براى فرار از وظيفه را نپذيرد، تا اهمال در آن ها تقويت نشود.
3. از كسى كه مسؤوليت كارى را داشته، تنها نتيجه كار سؤال شود; چرا كه برنامه ريزى و مديريت از وظايف اوست و به ما ربطى ندارد.
4. به فرد توجه داده شود كه ما نسبت به سوء برنامه ريزى شخص، هيچ مسؤوليتى نداشته و حتى تمايل به شنيدن توجيهات او نداريم.
5. توجه داشتن و بيدار باش دادن به اين كه توجيه كردن اشتباه، خود اشتباهى ديگراست. 107
6. توجه به عواقب توجيه گرايى، كه اهمال كارى را به شكل اعتيادى بى درمان در مى آورد. هنگامى كه توجيه عادت شد، به گفته امام على(عليه السلام)، ناگزير نابهنجارى بر انسان حكومت خواهد كرد: «العادة عدو متملك»; 108 عادت دشمن حكومت كننده و سلطه گر است.
3. تلقين درمانى :
اكثر روان شناسان بر اين باورند كه روان درمانى عقلانى هيجانى، سه جنبه شناختى، انگيزشى و رفتارى دارد. اين بنيان فكرى به فعاليت و كار اهميت مى دهد; زيرا كار كردن رفتار منطقى انسان است. اگر رفتار انسان به روشى هدف دار انجام گيرد، جايى براى اهمال كارى نخواهد بود; چرا كه تنها انجام كار، انسان را از ترديد، بى تكليفى و ترس نجات مى دهد. به طور مثال، آن كه از سخنرانى در برابر جمع هراس دارد، هر چه آمادگى او براى سخن گفتن كم تر باشد، ترس او بيش تر تقويت مى شود; چرا كه ترس نتيجه ضعف روحى شخص است. در نتيجه، او بايد تلاش كند تا با جرأت و بدون واهمه سخنرانى كند. از امام موسى ابن جعفر(عليه السلام) نقل شده است: «اذا هبت امرا فقع فيه»; 109 هرگاه از انجام كارى هراس داشتى، خود را به ناگاه در آن موقعيت قرار ده. وقتى در برابر انجام كارى پاداش دريافت مى كنيد، در حقيقت بر انجام آن كار تشويق شده ايد و آن را در دفعات بعدى با رغبت بيش ترى انجام مى دهيد. 110 ولى هرگاه در برابر كارى كه انجام داده ايد پاداش دريافت نكنيد، در فرصت هاى بعدى چندان رغبتى براى انجام آن نخواهيد داشت. پرمك 111 و هلم 112 به اين نظريه، نكته اى را اضافه كرده اند: دو كار كنار هم را در نظر بگيريد، اگر بر يكى از آن ها پاداش بگيريد و ديگرى را پاداش كم تر دريافت كنيد، تقويت اولى بر كار دومى تأثير گذاشته و آن كار نيز تقويت مى شود. 113
4. تنبيه و شرطى شدن اجتنابى 114 :
گو اين كه امروزه بسيارى از روان شناسان، تربيت از طريق تنبيه را چندان ارج نمى نهند، 115 اما با تكيه بر قرآن، كه كلامى وحيانى و خالى از هر اشتباه است، مى توان دريافت كه راه تربيت برخى از انسان ها، با شيوه تنبيه هموار مى گردد. 116 علاوه بر اين، مناجات ها و دعاهاى معتبرى، همچون دعاهاى موجود در صحيفه سجاديه 117 و نيز تجارب فراوان، جملگى دليل بر مفيد بودن تنبيه بجا و مناسب براى درمان اهمال كارى است. 118
شخصى مى گفت: هرگاه به موقع كارم را انجام ندهم، تنها تأسف نمى خورم، بلكه براى خود تنبيهى درخور و مناسب در نظر مى گيرم. نوع تنبيهات بستگى به ميل و سليقه افراد دارد، كه مى تواند ميهمان كردن افراد، كمك به مستمندان، تميز كردن اتاق، كمك بيش از اندازه معمول به ديگران، پرداخت صدقه، كمك به همسر در امر خانه و بالاخره، هر كار خير ديگرى كه انجامش چندان مورد رغبت نيست، باشد. اگر شخص در پرداخت و يا انجام اين گونه تنبيه ها به خود اعتماد ندارد، مى تواند ديگرى را در جريان امر قرار دارد و يا پول خود را نزد او به امانت بسپارد تا هنگام تخطى از قرار و تعهد خويش، وى آن را به حساب اعانات واريز كند. 119 البته، يادآورى ميزان جريمه به صاحب امانت و پول لازم است و گرنه اگر شخص اهمال كار بى خبر بماند، تأثير اصلاحى در رفتار وى نخواهد داشت.
5. تغيير محيط :
شرايط و محيط مى تواند در وضع اهمال كارى فرد، تأثير داشته باشد. بسيارى از شاگردان در اطاق بسته اى، كه كتاب هاى متنوع و وسايل سرگرم كننده ديگر در آن جا نهاده شده است، نمى توانند براى مطالعه يك موضوع خاص تمركز داشته باشند; چون وقت خود را با مطالعه موضوعات گوناگون كتاب ها و يا گوش دادن به راديو و ضبط صوت و ديدن تلويزيون و يا لم دادن و آرام آرام به خواب رفتن، از دست مى دهند. همه اين ها دست به دست هم مى دهند تا شخص اهمال كار به دنبال فرصتى براى طفره رفتن باشد. در اين صورت، به اين اشخاص پيشنهاد مى شود كه به خواسته خود يا در فضاى باز به مطالعه بپردازند و يا اگر مكان خلوتى مانند كتابخانه را مناسب تر ديدند، براى مطالعه به آن جا بروند. 1 20
6. بازى با احتمالات 121 :
بيش تر اهمال كاران منتظر فرصت مناسبى هستند تا حوصله و حال كار پيدا شود، غافل از اين كه اين روش خود بهانه اى براى به تأخيرانداختن فرصت هاى مناسب است. سؤال اين است كه چرا از نظريه احتمالات بهره نبريم؟ وقتى كار را با تأخير انجام دهيم، بى شك شانس بهتر انجام دادن آن را از دست داده ايم. پس چرا با شروع كار، خود را يك گام به بهتر سازى آن نزديك نكنيم؟ 122 در حالى كه، مكرر تجربه كرده ايم، تا شروع نكنيم حال عبادت نيز خود به خود حادث نمى شود، و كارها بى دليل به انجام نمى رسد.
7. خودتنظيمى و يادآورنده ها 123 :
هرگاه كارى را به تعويق انداختيم، آن را در تقويم خود (و يا دفترى كه بدين منظور در نظر گرفته شده) يادداشت كنيم. هر روز كه به آن نظر مى افكنيم، احساس نفرت از اهمال كارى در ما شكل مى گيرد. از اين رو در صدد درمان برمى آييم. در اين روش، هم تنبيه وجود دارد و هم تشويق; تشويق از كاهش دفعات اهمال كارى و تنبيه از زياد شدن دفعات آن. 124 اين، همان محاسبه است كه دقت در به حساب آوردن مى تواند مراقبت انسان را دقيق تر، عميق تر و جدى تر سازد. در بيان اهل بيت(عليهم السلام)در اين زمينه فراوان توجه داده شده است. امام موسى بن جعفر(عليه السلام)مى فرمايند: «حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا»; 125 پيش از آن كه از شما حساب گيرند، به حساب خود برسيد. امام على(عليه السلام)، خودتنظيمى و خويش حسابرسى را عامل امنيت از سستى در كارها دانسته و مى فرمايد: «من تعاهد نفسه بالمحاسبه امن فيها المداهنه»; 126 كسى كه با خود پيمان ببندد كه از خود حسابرسى كند، از مداهنه (به بيان عاميانه، ماست مالى كردن) در امان است. فرد زمانى كارها را به اتقان خواهد رسانيد كه به حساب خويش رسيدگى كند.
8. استفاده از هم پيمانى 127 :
شخص با خود عهد ببندد كه اهمال نكند و اگر با خود قرارى گذاشت، تلاش كند تا در انجام آن كوشا باشد. در اين گونه موارد مى تواند با خداى خود، 128 و يا با پيامبر و امام، استاد، همسر و يا دوست خود، عهد خود را در ميان بگذارد و از آنان همكارى بطلبد. 129 توجه به الزام آور بودن عهد و ميثاق نكته اى غير قابل انكار و انسانى است. در قرآن كريم، سنت نبوى و اهل بيت(عليهم السلام) و در فقه شيعه به قانون عقلى مشهور «وفاى به عهد» 130 بارها توجه شده است.
اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در ارتباط با پاى بندى به عهد و پيمان مى فرمايند: «اعتصموا بالذّمم فى أوتادها» 131 ، عهد و پيمان را پاس داريد بخصوص با وفاداران. در اهميت اين امر همين بس كه خداوند در قرآن عهدشكنان را در رديف مفسدان در زمين قرار داده است 132 و در روايات نيز به صراحت بيان شده است كه سلامت دين انسان در گرو وفاى به عهد او مى باشد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «لا دين لمن لا عهد له». 133 در علم اخلاق اين شيوه را مشارطه گويند كه شخصى براى اصلاح نفس خويش هر سحرگاه با خود شرط و قراردادى مجدد مى بندد تا كه به سوى كمال سير كند. در گفتارى حكيمانه از امام متقين(عليه السلام) در آثار پيمان به وفا آمده است: «تعاهدوا امر الصلاة، حافظوا عليها»; 134 با نماز پيمان وفا بند، تا اين كه بر آن مواظبت كنى. خداوند متعال به مؤمنان دستور مى دهد كه در پيمان خود، حتى با مشركان، تا زمان مقرر به آن پايبند باشيد: « فاتموا اليهم عهدهم الى مدتهم » (توبه: 4); پس عهد و پيمان با آن ها را تا مدت مورد قرار به سر رسانيد.
9. عدم انتظار پيشرفت سريع 135 :
پيش از اين يادآور شديم كه اهمال كارى در بلندمدت به حالت اعتياد درمى آيد. درمان آن نيز حوصله لازم را مى طلبد كه بيان آن در اين نوشتار نمى گنجد. در اجراى درمان نبايد خود را باخت، بلكه بايد با اميد و تلاش خود را براى درمان آماده كرد. 136 توجه داشته باشيد كه كارها هميشه در گرو وقت خودش مى باشد، تا آن جا كه گفته اند: «ان الامور مرهونة باوقاتها»; البته هر كارى در گرو وقت خويش مى باشد.
10. روش هيجانى غلبه بر اهمال كارى 137 :
اين شيوه، همان روش رفتار شناختى است كه از روش عقلانى درمانى 138 كارل راجرز 139 وام گرفته ايم. چون در اين روش مراجعان اعتماد به نفس دارند و تأكيد بيش تر بر باقى ماندن آن حالت و به تحرك آمدن است، به برخى از فنون عقلانى هيجانى اشاره خواهيم كرد.
وادار كردن فرد به انجام كار 140 :
به طور طبيعى، حالت شخص از زمانى كه خود را باور دارد متفاوت از زمانى خواهد بود كه به خود اعتماد ندارد. از اين رو، بازخورد او با ديگران در هركدام از اين حالات يكسان نخواهد بود. براى مثال جمله «من مطالعه را دوست ندارم» با عبارت «به طور قطع از مطالعه بى زارم» يكسان نيست. در عبارت دوم، در واقع شما از مطالعه نفرت داريد. در چنين حالتى چه بايد كرد؟ تنها راه مبارزه با آفت اين بينش است كه اگر بنا را بر ادامه تحصيل گذاشته ايد، ناگزير بايد وقت بيش تر، تلاش بيش تر، و زمان بيش ترى را براى مطالعه صرف كنيد. شك نبايد كرد كه در ما استعداد فراگيرى وجود دارد و تنها در ايجاد انگيزه بايد تلاش كرد. بايد تلقين كنيد كه كار مشكلى نيست و اين مقدار فعاليت از ما ساخته است. آرى، تلاش در انجام، تلاش در انجام. اميرمؤمنان(عليه السلام)مى فرمايند: «...متى تكثر قرع الباب يفتح لك»; 141 هرگاه بر كوبيدن درى اصرار ورزى، سرانجام به رويت باز خواهد شد. و نيز از پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله) نقل است كه فرموده اند: «من قرع باباً و لجّ ولج»; هر كه درى را كوبيد و بر آن اصرار ورزيد، ناگزير آن در باز خواهد شد. 142
تمرين مبارزه با شرم و كم رويى 143 :
شخص از اين كه نمى تواند كارش را به نحو مطلوب و يا به موقع انجام دهد، مبتلا به كم رويى، شرم و آزرم مى شود. شرم و ترس ريشه اى مشترك دارند.
درمان: در اين جا چند مورد را به عنوان درمان و راهكار عملى اشاره مى كنيم:
الف. براى مبارزه با آن تلاش كنيد، بر اعصاب خود مسلط باشيد. نگذاريد كه اتفاقات و حوادث شما را تحت تأثير قرار دهد.
ب. براى بررسى نقاط قوت و ضعف و حدود آن، ضوابطى را در نظر بگيريد تا بتوانيد درجه قوت و ضعف و جايگاه هركدام و اشتباهاتتان را بشناسيد.
ج. چون ما مسلمان هستيم، بنابراين عقل و شرع مى تواند دو ميزان خوبى براى اصلاح رفتار فردى و اجتماعى ما باشد.
د. تلاش كنيد از رفتار كسى كه به نظر شما كامل است، تقليد كنيد. براى يك انسان مسلمان، بهترين و برترين الگو، حضرت خاتم الانبياء(صلى الله عليه وآله)است.
در قرآن آمده است: «و لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنه»; بهترين الگو براى شما رسول خداست. در عصر حاضر، آشنايان به سيره و روش معصومان(عليهم السلام)، علما و عرفاى والامقام مى توانند برترين الگوى زندگى باشند. قدرى مطالعه در زندگى بزرگانى مانند، آية الله بهجت، امام خمينى(قدس سره)، علامه طباطبائى(رحمه الله)، آية الله سيدعلى قاضى طباطبائى، ميرزاى شيرازى، مرحوم محمد بهارى، مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، مرحوم سيداحمد كربلايى، مرحوم ملا حسينقلى همدانى و...، كه هركدام مردان علم و تقوا بوده اند، مى تواند الگوى مناسبى براى اخلاق، رفتار و كردار صحيح ما باشد. 144
حتى در زندگى اجتماعى نظر به سيره نبوى 145 در برخورد با ديگران، به موقع به خود رسيدن، شانه كردن موها، خود را در آيينه ديدن، دست دادن، تقدم در سلام كردن، احوال پرسى كردن، ارتباط برقرار كردن، همنشينى، همدردى، عيادت، تشييع جنازه، حضور درجمع مردم، شركت در غم و شادى آنان و... راهكار مناسبى است. 146
پس از قدرى نشست و برخاست با افراد صالح و صادق و كسانى كه تنها رضايت خداوند براى آنان ملاك قابل قبول است، مطمئن باشيد كه شما هم اين گونه خواهيد شد. كم تر به قضاوت مردم و ديگران كه هر كدام راه و چاهى را نشان مى دهند نظر خواهيد كرد; بلكه بيش از هر چيز به دنبال كسب كمال و جلب رضاى حضرت دوست خواهيد بود كه از ويژگى هاى امام على(عليه السلام)است: «و لاتأخذه فى الله لومة لائم»; 147 ملامت ملامت كنندگان هرگز او را از مسير خود باز نمى داشت. البته، اين تلاش عاقبت به چنين مرتبه اى ختم مى شود: « رضى الله عنهم و رضوا عنه » (توبه: 100); خدا از آنان راضى و آنان از خدا راضى اند.
خود آشكارى حقيقى 148 :
شايد دليل اهمال كارى شما ترس از قضاوت ديگران باشد; يعنى به اين دليل دست به كار نمى زنيد كه مبادا ديگران درباره شما بگويند: «فلانى بى دست و پاست.»
درمان مشكل مزبور اين است:
1. خود را نبازيد (از رو نرويد).
2. خود را شاد و پرنشاط وارد معركه كنيد.
3. ممكن است در اولين برخورد موفق نشويد، اما مهارت هايى را كسب خواهيد كرد.
4. اگر وارد كار نشويد، هميشه در نقطه صفر باقى خواهيد ماند. شك نيست كه املاى نانوشته نمره اش هميشه بيست است، اما اين نوع توفيق در ورود به كار در واقع شكستى باور نكردنى است.
5. در هر حال خود را نشان دهيد.
6. هرگز نگوييد: «مى ترسم در گفتارم اشتباهى رخ دهد و آبرويم برود»، بلكه بگوييد: «مى گويم و مى خواهم اشتباهاتم را اصلاح كنم» و يا «مى خواهم حرفم را بزنم.»
7. تلاش كنيد با مردم صادق و بى تكلّف (رو راست) باشيد.
8. به خود جرأت شركت در جمع را بدهيد.
9. خود را از آن ها دانسته و با آن ها باشيد.
نقش بازى كردن 149 :
گرچه نزد ما نقش بازى كردن 150 جزئى از شيوه روان درمانى عقلى ـ هيجانى است، ولى در اين بخش ما از شيوه رفتار درمانى مور نو ريموند كورسينى فرتيز پرلز بهره برده ايم كه روش او را روان نمايشى 151 گويند. اين روش در جمع دوستان و آشنايان كاربرد دارد.
فرض كنيد براى يك سخنرانى آماده مى شويد كه هنوز جرأت ارائه آن را نداريد. از دوست و يا همسر خود بخواهيد تا در برابر شما به طور جدى و به عنوان يك مستمع بنشيند و شما مقاله خودرادربرابر او ارائه دهيد. از او بخواهيد تا شما را نقد بزند.
گاه مى توان در جمع دوستان و برخى اوقات در مقابل آيينه اين تمرين را انجام داد. بعضى مواقع شخص مى تواند نوار صوتى و يا تصويرى خود را ضبط كرده و خود پاى آن بنشيند و به اصلاح سخنرانى خود بپردازد. توجه داشته باشيد كه در اين صورت حقيقتاً منتقدانه به خود بنگريد.
ابراز احساسات 152 :
گاه شخص اهمال كار بر اثراهمال كارى خود از جان خويش خسته مى شود و به گونه اى نفرت آور به خود مى نگرد. با توجه به شكست هاى متعدد و اهمال كارى هايش، به حالت خشم به خود مى نگرد. دراين صورت راه درمان چيست؟
بررسى احساسات و عواطف شخص در روزهاى گذشته و برخورد مناسب با آن يكى از شيوه هاى موفق براى مبارزه با اهمال كارى است. در اولين بار، براى كاوش در احساسات و هيجان ها زيگموند فرويد شيوه «تخليه روانى» را اتخاذ كرده است كه البته در همه موارد موفق نبوده است. سپس، گشتالتى ها از اين شيوه درمان بهره برده اند، اما با عوارضى كه تجديد خاطره شخص را تداعى مى كند مواجه شدند. اين امر البته، براى سلامت روانى فرد زيان آور بود و نمى توانست تسكين بخش باشد. اما در اين جا مى توان بدون عوارض، خاطرات گذشته، به آينده نگريست و از اين شيوه بهره برد.
ممكن است شما با كسى قرار گذاشته ايد كه فلان جا حاضر باشد. ولى او سر وقت حاضر نشد. اگر شما از او عصبانى شده ايد، نبايد تحت تأثير عصبانيت خود از او انتقاد كنيد، هرچند او انتقادپذير باشد. و يا ممكن است همسرتان دير به خانه آمده و مدتى طولانى شما را در انتظار گذاشته باشد. توجه داشته باشيد كه در برخورد اول چگونه با او روبه رو شويد. اگر تحت تأثير احساسات و هيجان هاى درونى خويش باشيد، بى شك او را از خويش رنجانده ايد و اصلا جاى نقدپذيرى و اصلاح رفتار را براى او نخواهيد گذاشت. كار درست اين است كه نفرت خود را ظاهر نسازيد، ولى به صراحت به او بگوييد كه كار او اشتباه بوده است. بنابراين، با روش منطقى به دور از احساس تند و پرخاش گرى مى توان انديشيد و رفتارى جدى داشت. هميشه وقتى رابطه شما با شخص دوستانه و صميمانه باشد، خيلى راحت تر مى توانيد احساس خود را بدون عصبانيت نسبت به رفتار او نشان دهيد. 153
گاه بايد منتظر فرصت بود تا در هنگام مناسب بتوانيد به طور طبيعى نظر خود را عنوان كنيد. به هر حال، در هنگام عصبانيت، سعى كنيد خشم خود را فرو ببريد. در متون اسلامى، بخصوص اخلاق اجتماعى، عنوان كظم غيظ ، يعنى خشم فرو بردن، عنوانى شناخته شده است.
صحنه پردازى هاى ذهنى 154 :
بيش ترين كارى كه در اين زمينه انجام شده است توسط ماكسيك مولتسبى 155 و آلبرت آليس 156 بوده است كه از روش تصور منطقى ـ هيجانى براى مبارزه با اهمال كارى استفاده كرده اند. آنان تأكيد دارند كه تا حد امكان موضوع اهمال كارى خود را زياد جلوه ندهند، بلكه در عوض در جهت جبران آن تلاش كنند. طبيعى است، وقتى كارتان را به موقع انجام نداده ايد، پشيمان و ناراحت هستيد. ولى به جاى ايجاد رخوت و سستى در خود، بايد وقت را غنيمت شمرد وآينده را دريافت. 157
سرور عارفان اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد: «ان ماضى يومك منتقل و باقيه متهم، فاغتنم وقتك بالعمل»; 158 به راستى در گذشته روز تو (كه در آن هستى) انتقال يافته و رفته، و باقيمانده از آن نيز متهم است (و يقين نيست كه بدان برسى يا نه) پس در اين صورت، وقتى را كه در آن هستى به انجام كار غنيمت شمر. بنابراين، بايد از جا برخاست و به عمل كوشيد.
دست رسى به استعدادهاى انسانى 159 :
بعيد نيست اهمال كارى زاييده بينش منفى گرايانه انسان نسبت به كار و طرز تلقّى ما باشد. چون اين كار را مشكل ديده ايد، به آن رغبت نشان نداده ايد. بايد توجه داشت كه وقتى با ديدى منفى به موضوع مى نگريم، توانايى خود را به فراموشى مى سپريم و يا از آن غافل مى شويم. شايد هم توجه به نكات منفى ما را از جهات مثبت و امتيازات آن كار غافل كند.
درمان :
1. در اين صورت، براى رفع مشكل همان طور كه بيش از اين گذشت، بايد از برنامه هاى كوتاه مدت بهره برد. هر برنامه را مقدمه برنامه هاى بعدى قرار داده و گام به گام نتايج كار را مدنظر قراردهيد. ناراحتى ها و سختى هاى زودگذر را فداى اهداف عالى بعدى كنيد كه ثمرات ماندگارى خواهد داشت.
2. توجه داشته باشيد كه فرار از انجام كار اهمال كارى است و ممكن است لذت و راحتى كاذبى را به همراه داشته باشد، اما رنجى را كه در پيش داريد سخت ماندگار بوده و پيامدى ناگوار خواهد داشت.
3. با تجربه، تحرك و تلاش امروز براى رسيدن به فردايى بهتر گام برداريد.
4. در نظر بگيريد يك لذت جنسى، كه به شكل منطقى و اصولى انجام گرفته، چگونه آرامش را به همراه مى آورد، ولى آن گاه كه به تكرار و افراط افتاد رنج آور شده و ضايعاتى جبران ناپذير به بارمى آورد.
5. به هر حال، راه هاى مختلف استفاده از اوقات فراغت زندگى را پيدا كنيد.
ساير منابع
الف. عربى :
1ـ قرآن كريم.
2ـ آمدى، ناصح الدين ابوالفتح عبدالواحد بن محمد. غررالحكم و درر الكلم ، ترجمه و تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى. قم. دفتر نشر فرهنگ اسلامى. 1379. چ3.
3ـ آمدى، غررالحكم و درر الكلم ، شرح جمال الدين محمد خوانسارى. مقدمه و تعليق از مير جلال الدين حسينى ارموى. تهران. انتشارات دانشگاه. 1360. چ3.
4ـ ابن شعبه البحرانى، ابى محمد الحسن بن على ابن الحسين، تحف العقول عن آل الرسول (ص)، ترجمه محمدباقر كمره اى، تهران، انتشارات كتابچى، 1376، ط 6.
5ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه و شرح اين ابى الحديد معتزلى، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1385 ق. چ2.
6ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه سيد جعفر شهيدى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1379، چ 18.
7ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه محمد دشتى، قم، انتشارات مشرقين، 1379، چ 4.
8ـ شيخ مرتضى انصارى، المكاسب ، مجمع الفكر الاسلامى، قم، 1422، چ2.
9ـ الحر العاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه ، بيروت، احياء التراث العربى، 1382.
10ـ محمدرضا حكيمى، و ديگران، الحياة ، قم، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1363.
11ـ الراغب الاصفهانى، ابى القاسم الحسين بن محمد، المفردات فى غريب القرآن ، بيروت، دارالمعرفه، بى تا.
12ـ علامه محمدحسين الطباطبائى، سنن النبى (آداب، سنن و روش رفتارى پيامبر گرامى اسلام)، ترجمه حسين استادولى، تهران، انتشارات پيام آزادى، 1379، چ1.
13ـ عمادالدين ابى جعفر محمدابن ابى القاسم الطبرى، بشارة المصطفى لشيعه المرتضى ، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1420.
14ـ عبدالحميد، محمد محيى الدين و محمد عبد اللطيف السبكى، المختار من صحاح اللغه ، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1363.
15ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوارالجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار ، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ق، ط 3.
16ـ محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه ، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه، 1362.
17ـ لوئيس معلوف، المنجد ، تهران، انتشارات ايران، 1380.
ب. فارسى
1ـ راس آلن، روان شناسى شخصيت ( نظريه ها و فرايندها)، ترجمه سياوش جمال فر، تهران، انتشارات بعثت، 1373.
2ـ آليس آلبرت و ويليام جيمزنال، روان شناسى اهمال كارى ، ترجمه محمدعلى فرجاد، تهران، مؤسسه اميد، 1375.
3ـ ديويد برنز، از حال بد به حال خوب ، شناخت درمانى، ترجمه مهدى قراچه داغى، تهران، نشر پيكان، 1385، چ 7.
4ـ ادوانس بلس، روش جديد گام به گام در كاهش تأخيرها ، روان شناسى تنبلى، ترجمه مهدى قراچه داغى، نشر دايره، 1379، چ 5.
5ـ حسينى دشتى،مصطفى، معارفومعاريف ،قم،بى نا،1376،چ1.
6ـ خمينى الموسوى،روح اللّه، چهل حديث ، تهران، مركز نشرفرهنگى رجاء، 1368.
7ـ درسلى، پيتر، نظم اجتماعى ، در نظريه هاى جامعه شناسى ، ترجمه سعيد معيدفر، تهران، مؤسسه فرهنگى انتشاراتى تبيان، 1378.
8ـ راجرز كارل، گروه هاى روياروى، بحثى در روان درمانى گروهى ، ترجمه فرهاد ماهر، تهران، انتشارات رشد، 1375، چ 2.
9ـ شاتو ژان، مربيان بزرگ ، ترجمه غلامحسين شكوهى، تهران، انتشارات دانشگاه، 1376، چ 4.
10- قمى شيخ عباس، كليات مفاتيح الجنان ، تهران، انتشارات نبوغ، 1375، چ 5.
11ـ مجوزى عبدالله، چرا تنبيه ، تهران، سازمان انجمن اولياء و مربيان، 1379.
12ـ مصباح محمدتقى، توحيد در نظام عقيدتى و ارزشى اسلام ، قم، اتشارات شفق، 1375، چ4.
13ـ مطهرى مرتضى، مجموعه آثار (سيره معصومين(عليهم السلام))، ج 16، تهران، انتشارات صدرا، 1378، چ 3.
14ـ هاشميان هادى، درياى عرفان (زندگى نامه و شرح احوال آيت الله سيد على قاضى)، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1379.
ج. انگليسى
1. Albert Ellis. Reason & Emotion in Psychology Therapy. New York: Castilla International. 1985.
2. Aron Beck. Cognitive & Emotional Disorder. U.S.A. Predule Press. 1979.
3. Don Gobor. Main Causes of Procrastinations. Los Angeles Caligornia: Predule Press Santa manica Blvd. 1990. 9004.
4. Fred New Man. Typical Procrastinators. Let up Develop! 1975.
5. Harold Green Wald. Derict Decision Therapy. Predule Press. 1984.
6. Paul T. Rengen. Procrastination Over the Ages. New York: Simon & Schuster. 1975.
7. Peter, Mc Milliam. Low Frustrators Tolerance. Los Angeles CA. Predule Press.
8. Phyllis Goldberg. Situational Procrastination. CA. Self Dowing, 1992. 90046.
9. Robert Harper. The New Psychology the Rapy. CA. Predule Press. 1985.
10. Robert H. Moore. Rational Living. CA. Predule Press. 1991. 90046.
________________________________________
1 ـ به كتاب، چهل حديث، امام خمينى(قدس سره) و ديگر كتب اخلاقى بنگريد. واژه هايى چون «ابن الوقت بودن» در عرفان، «غنيمت شمردن عمر» در اخلاق، «پرهيز از لهو لعب و ...» در فقه و كلام، مى تواند كليد كار جديد باشد.
2 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، روان شناسى اهمال كارى ، تهران، مؤسسه اميد، 1375، محمد على فرجاد، ص 11
3 . Paul T. Ringenbach
4 . Procrastination Emotive Reasons
5 ـ آلبرت آليس و جيمزنال، پيشين، ص 10
6 . Albert Ellis
7 . William Jamesnal
8 . Reason & Emotion in Psychology Therapy
9 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 19
10 ـ «تهاون» از ماده «هون» از مصدر «هان» است. «هان الامر عليه» يعنى خداوند كار را بر او آسان و سبك گرفت. راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن ، دارالمعرفه، بيروت، ماده هون.
11 ـ محمد عبدالحميد و محمد عبداللطيف السبكى، المختارمن صحاح اللغه ، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1363، ص 556
12 ـ محدث قمى، كليات مفاتيح الجنان ، انتشارات نبوغ، 1375، چ 5، بخشى از دعاى ابوحمزه ثمالى
13 ـ همان، بخشى از دعاى خضر مشهور به دعاى كميل.
14 و 15 ـ همان، فرازى از دعاى ابوحمزه ثمالى
16 ـ همان، فرازى از مناجات خمس عشرة، الثانيه، مناجات الشاكين.
17 و 18 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 9
19 ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار ، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403، ج 17، ص 217.
20 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 9
21 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمددشتى، قم، نشركوثر،1379، چ1، ص698، حكمت 283
22 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 27
23 ـ غفلت را در لغت به معناى بى توجه بودن و يا بى خبر گشتن آورده اند. مصطفى حسينى دشتى، معارف و معاريف ، قم، بى نا 1376، ماده غفلت. اما در اصطلاح غفلت را مى توان از بيانى كه امام صادق(عليه السلام) دارند به روشنى دريافت كرد. ايشان مى فرمايند: مردم چهار دسته اند:
ـ شخصى كه مى داند و مى داند كه مى داند.پس او انسان مرشدى است. بر شما باد به تبعيت از او.
ـ شخصى كه مى داند و نمى داند كه مى داند. او غافل است، بيدارش كنيد.
ـ شخصى كه نمى داند و مى داند كه نمى داند. او را ياد دهيد.
ـ فردى كه نمى داند و نمى داند كه نمى داند. او گمراه است و از اين رو، راهنمايى اش كنيد. محمدباقر مجلسى، پيشين، ج1، ص195، ح15
24 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 78، ص 164
25 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 23
26 ـ محمدباقر، مجلسى، پيشين، ج 73، ص 365
27 و 28 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 24.
29 . Self Downing/ Inferiority Feeling.
30 و 31 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين
32 ـ براى اطلاع بيش تر از بحث ولايت، به دو نوشته گران سنگ محمدتقى مصباح، معارف قرآن ، و عبدالله جوادى آملى، ولايت در قرآن ، مراجعه كنيد.
33 ـ حسين جلالى، ديدار آشنا، ش 4، قم، مؤسسه امام خمينى، فروردين و ارديبهشت، 1377، ص 21ـ 27
34 ـ عن على(عليه السلام): انّ اخسر الناس صفقة و اخيبهم سعياً، رجل اخلق بدنه فى طلب آماله و لم تساعده المقادير على اردته فخرج من الدنيا بحسراته و قدم على الآخرة بتبعاته. آمدى، غررالحكمودررالكلم ، قم،دفترنشرفرهنگ اسلامى،1379، چ3، ترجمه و تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى، ج1، ص101، باب الامل و الامانى، ش2،ص594
35 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 46، باب الطاقه، ش1، ص 5713
36 . Low Frustration, Tolerance
37 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 102 -3
38 ـ روان شناسان به طور معمول در بيان عوامل مؤثر در حالات انسان، از نقش اراده غفلت مى ورزند، در حالى كه اراده وجه امتياز انسان از حيوان است. آن ها بيش تر به محيط و وراثت نظر كرده و گويا انسان تنها برايند اين دو عامل است. ليكن با قدرى تأمل در قرآن، اراده و جايگاه آن بهتر ديده مى شود. در قرآن شريف خداوند متعال از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)درخواست كرده كه، فاصبر كما صبروا اولوالعزم من الرسل (احقاف: 23); پس شكيبا باش همان گونه كه رسولان صاحب عزم و اراده اين گونه بوده اند. در آيه ديگرى آمده: و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور (شورى: 43); و كسى كه صبر كند و ديگران را ببخشد، اين حال او از اراده قوى او ناشى مى شود. در هر حال از اين دو آيه شريفه ارتباط تحمل پذيرى و اراده انسان به روشنى آشكار مى گردد.
39 ـ بحارالانوار ، ج 77، ص 75
40 . Sort Range Hedonism: The Demand for Immediate Gratification.
41 و 42 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 98 / ص 99
43 ـ حرعاملى، وسائل الشيعه ، ج4، باب وجوب غلبه عقل، ص 29
44 ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 18، خطبه، باب 177، ص 406
45 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 100
46 . Long Range Hedonism
47 ـ براى مطالعه بيش تر از موارد و مثال هاى ديگر ر.ك.به: روان شناسى اهمال كارى، ص 101-2
48 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 405
49 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 107- 108
50 ـ نهج البلاغه ، كلمات قصار، ترجمه سيد جعفر شهيدى، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1379، چ 18، ش 175، ص 392.
51 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 142
52 ـ هادى هاشميان، درياى عرفان، زندگى نامه و شرح احوال آيه الله سيد على قاضى ، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1379، ص 12، اصل 5
53 ـ امام خمينى، چهل حديث ، صص 251-246، ح 18
54 . Humanists.
55 ـ عمادالدين ابى جعفر محمد ابن ابى القاسم، الطبرى، بشارة المصطفى لشيعه المرتضى ، قم: مؤسسه النشرالاسلامى، 1420، ص 342، ح 36.
56 . Herbert Berth
57 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 97.
58 . Guilt or Strame
59 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 138 -137
60 ـ همان، ص 141-140.
61 . Paul Hack
62 . Aron Beck
63 ـ همان.
64 . Personal Maintenance
65 ـ ابى محمد ابن شعبه البحرانى، تحف العقول عن آل الرسول (صلى الله عليه وآله)، تهران. كتابچى، 1379، چ 7، ص 27
66 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج بذر الشر . لجاجت تخم بدى كاشتن است. آمدى، پيشين، ج 2، ص 104، ش2/8986
67 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج مثار الحروب . لجاجت سبب برانگيختن جنگ ها و نزاع هاست. همان، ش 4/8988.
68 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج ينبوبراكبه . لجاجت مركبى است كه سوار خود را به سر بر زمين مى كوبد. همان، ش 5/ 8989 و 6/ 8990
69 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج لارأى له . آدم لج باز رأى و انديشه صحيحى ندارد. همان، ص 402، ش 7/8991 و نيز اللجاج يفسد الرأى . لجاجت رأى و انديشه را تباه مى سازد. همان، ش 9/ 8993.
70 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج يعقب الضرّ . لج بازى زيان و خسران در پى دارد. همان،ش 256/1
71 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج يفسد الرأى .لجاجت رأى و انديشه را تباه مى سازد. همان، ش9/8993.
72 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج تورث ما ليس للمرء اليه حاجه . لجاجت و سرسختى جيزهايى را براى انسان به بار مى آورد كه نيازى به آن ها ندارد. همان،ش 397/1.
73 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج ينتج الحروب و يوغر القلوب . لجاجت جنگ ها به بار آورده و كينه ها در دلها برافروزد. همان، ش 33 / 20.
74 ـ عن على(عليه السلام): راكب اللجاج متعرض للبلاء . كسى كه مركب لجاجت را سوار است در معرض بلا و گرفتارى است. همان، 17/90011.
75 . Rational Living in New York
76 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، همان، صص 131-130.
77 . Procrastination of Passive Aggressiveness
78 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 122.
79 ، 80 ، 81 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 77، ص 75
82 . Establishing a Set Time for a Routine
83 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، حكمت 285، ص 698
84 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 162
85 . Deal line
86 . The five Minute Plan
87 . Bite & Pieces
88 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 155
89 . Priority of uses.
90 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 30
91 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، حكمت 21، ص 626
92 . Uses
93 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، وصيت 47، ص 558.
94 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 69
95 ـ همان، ص 134-133
96 . Effort
97 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 73، ص 75
98 و 99 و 100 و 101 ـ آمدى، همان، ج2، ص120. در بيانى ديگر مى فرمايند: ضادوا التوانى بالعزم با عزم اراده با سستى و بى حالى برخورد كن. (همان)
102 ـ براى رهيافت به درمان و نيز آزمون درجه تنبلى ر.ك.به: ديويد برنز، از حال بد به حال خوب، شناخت درمانى ، نشر پيكان، 1380، تهران، چ8، ص 197 -231
103 . Self Development
104 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 76
105 و 106 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، خبطه 64، ص112.
107 ـ چنان كه گفته اند: توجيه الغلط غلط آخر.
108 ـ غررالحكم، ص 33
109 ـ محمدرضا حكيمى و ديگران، الحياه، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1363، ص 276
110 ـ اسكينر صاحب اين نظريه است كه آن را شرطى كنشگر مى نامند.
111 . David Premack
112 . L. Holm
113 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 151-148
114 . Penalties & Aversive Conditioning
115 ـ آيات فراوانى در قرآن به گونه اى انسان را از تنبيه هاى تندى چون سوختن و دورى از نياكان و ... انذار مى دهد، تا خود را از خطرات و انحرافات اعتقادى، اخلاقى و رفتارى به دور دارند. اين شيوه خود گوياى اين است كه تنبيه و اخطار به آن خود مى تواند در بازسازى انسان مؤثر باشد. ناگفته نماند كه حدود و اجراى آن در اسلام نوعى تنبيه است كه در قرآن نيز آمده است.
116 ـ براى مطالعه بيش تر در اين زمينه ر.ك.به: عبدالله مجوزى، چرا تنبيه ، تهران، سازمان انجمن اولياء و مربيان، 1379
117 ـ كتاب شريف صحيفه سجاديه به انشاى امام سجاد(عليه السلام) و به املاى حضرت امام باقر(عليه السلام) است كه در نهايت اتقان و محكمى است. به لطف خداوند، اين كتاب ارزشمند امروزه حتى در مغرب زمين نيز در دسترس و قابل استفاده مى باشد. جناب ويليام چيتيك، كه از مسلمانان آن ديار بوده و از استادانى است كه در زمينه عرفان ابن عربى كار كرده، آن كتاب گرانسنگ را به زبان انگليسى ترجمه كرده است.
118 ـ ژان شاتو، مربيان بزرگ ، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1376، چ 4، ترجمه غلام حسين شكوهى
119 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 154-152
120 ـ همان، ص 163-162
121 . Playing Probabilities
122 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 164-163
123 . Self Monitors & Reminders
124 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 168-167
125 و 126 ـ اين بيان از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) با دو بيان و از امام صادق(عليه السلام) نيز مى توانيد ببينيد. محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه ، قم، مركز النشر، 1403ق، ج2، ص406 / ص 409
127 . The Use of Confederates
128 ـ امام على بن الحسين(عليه السلام) در مناجاتى به خداوند متعال اين گونه از نفس خويش گلايه مى كنند: و تسوفنى بالتوبه آرى اين نفس من توبه امروزم را به فردا افكند. محدث قمى، كليات مفاتيح الجنان ، مناجات دوم (الشاكين) از مناجات خمس عشر. شكى نيست كه براى اهل ايمان دعا درمانى، برترين و ماندنى ترين راه تثبيت موقعيت بوده و هست.
129 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 168
130 ـ در بسيارى از كتب فقهى شيعه نظير: الخلاف (شيخ طوسى)، مختلف الشيعه (محقق حلّى)، الحدائق الناظرة (محقق بحرانى)، الدروس (شهيد اول) و... كه از معتبرترين كتب نزد علماى شيعه مى باشد، به اين اصل مسلم عقلى استناد شده است. براى نمونه كتاب المكاسب كه يكى از همان كتب مى باشد، و كار بزرگ اصولى فقيه و محقق نامدار شيعه شيخ مرتضى انصارى است، مى تواند مورد توجه قرار گيرد. اين نوشته پس از دو قرن هنوز متن زنده و گرانبها از كتب درسى حوزه هاى علميه ما است. اصل عقلى مزبور در جاى جاى اين كتاب، در بحث معاملات، كسب ها و... به كار رفته است. مى توان گفت اين كتاب مفصل بر پايه قانون عقلى وفا به عهد و پيمان نهاده شده است.
131 ـ نهج البلاغه ، حكمت 155.
132 ـ بقره: 67.
133 ـ بحارالانوار ، ج 72، ص 98.
134 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، خطبه 199، ص 418.
135 . Expect Backsliding
136 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 171-170
137 . Emotive Method of Overcoming Procrastination
138 . R.E. T.
139 . Carl Ransom Ragers
كارل راجرز 1902 -1987 در امريكا به دنيا آمد و در دانشگاه كلمبيا دكتراى خود را دريافت كرده. او از روان شناسان بزرگ انسان گرا و از پيشتازان معارضه با دو مكتب مسلط روان شناسى، يعنى رفتارگرايى و تحليل روانى است. راجرز براى بسط نظريه فلسفى خود از نظر فلسفى به مكتب وجودى و از نظر شناختى به مكتب پديدارشناسى تكيه دارد. گو اين كه او نتوانست به نظريه خود چهره اى علمى ببخشد، ليكن توانست بر ساير مكاتب روان شناسى در تبيين مكانيكى خرد در باب انسان ، تجديد نظرى جدى ببخشد. او كوشيده است تا انسان را موجودى تك معرفى كند و روان شناسى را به اين نكته متوجه سازد.
براى مطالعه بيش تر در باب گروه هاى روياروى، ر.ك.به: راجرز، گروه هاى روياروى، بحثى در روان درمانى گروهى ، ترجمه دكتر فرهاد ماهر، انتشارات رشد، تهران، چ2، 1375
140 . Forceful Persuasiveness
141 ـ كلينى، اصول كافى ، ج2، ص486، روايت 4
142 ـ مولانا جلال الدين بلخى در مثنوى اين حديث را چنين به نظم در آورده است:
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى *** عاقبت زان در برون آيد سرى
143 . Shame attaching Exercise
144 ـ درباره هركدام از اين بزرگان كتاب هاى متعددى نوشته شده است كه مى توان به آن ها مراجعه كرد.
145 ـ براى مطالعه بيش تر به كتاب شريف سنن النبى ، تأليف مرحوم علامه محمدحسين طباطبايى، انتشارات پيام آزادى، قم و نيز كتاب سيرى در سيره ائمه اطهار و كتاب سيره نبوى از مرحوم شهيد آيه الله مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، مراجعه فرماييد.
146 ـ براى اطلاع بيش تر به كتاب شريف رساله حقوق امام سجاد (عليه السلام) مراجعه كنيد. در اين كتاب امام به حقوق يك يك اطرافيان ما توجه داده ان كه جاى مطالعه و تحقيق و نيز علمى بسيار خوبى است
147 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 36، ص 217، باب 40، روايت 19.
148 . Authentic Self Disclosure
149 . Role playing
150 . J. L. Mormo Raymond Corsini Fritz Perls
151 . Psycho Drama
152 . Enpresing Feeling
153 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 86.
154 . Rational Emotiv Imagery
155 . Maxic Maultsby
156 . Albert Ellis
157 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص181.
158 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 276، ح 25/7823.
159 . Achieving The Potenciality of humanity

 

عوامل فرار دختران از خانه

عوامل فرار دختران از خانه
مقدّمه
به اعتقاد بسيارى از صاحب‏نظران، با توجه به وضعيت فرهنگى و اجتماعى ايران، پديده دختران فرارى، نوعى انحراف اجتماعى است. يك پديده اجتماعى زمانى به عنوان يك انحراف اجتماعى تلقّى مى‏شود كه با انتظارات و توقعات جامعه يا حداقل با يكى از گروه‏هاى اجتماعى درون جامعه سازگار و منطبق نباشد و حتى با آن در تعارض باشد. انحراف، اجتناب و احتراز از هنجارها و ارزش‏هاى مورد پذيرش جامعه است و هنگامى پديدار مى‏شود كه فرد يا گروهى از پذيرش معيارهاى جامعه سرباز زنند و آن را رعايت نكنند . رفتار انحرافى و كجروانه هميشه با جنبه‏هاى منفى توأم است و اين ابعاد منفى در جوامع مختلف، تعاريف و مصاديق نسبتا متباين و حتى در برخى موارد نيز متعارض دارد. به عنوان مثال، در ايران حريم‏هاى اخلاقى و عفت و پاكدامنى در سراسر ادوار تاريخى و در دوران معاصر يك ارزش و يك هنجار اجتماعى تلقّى مى‏شود و هر گونه عدول از آن، انحراف و ناهنجارى محسوب شده است و در جامعه نگاهى جزمى و طردكننده نسبت به آن افراد اعمال مى‏شده است. اين ارزش اجتماعى در بسيارى ديگر از كشورها و فرهنگ‏ها نيز به همين روال است. اما در برخى از كشورها طى دهه‏هاى اخير برخى ناهنجارى‏ها به ارزش تبديل شده‏اند، به طورى كه هم اكنون در كشورهاى اسكانديناوى بيش از نيمى از كودكان، فرزند نامشروع هستند و اين جريان روند صعودى دارد، به طورى كه بسيارى از صاحب‏نظران پيش‏بينى كرده‏اند كه تا چند دهه ديگر نهاد خانواده در اين كشورها به طور كلى از بين خواهد رفت. اين مسأله در شرايطى است كه مسئله فحشا و روسپيگرى در اين كشورها، مانند بسيارى ديگر از كشورهاى غربى و يا غرب زده جهان، به امرى مورد پذيرش جامعه تبديل شده است. بيان اين مقايسه، خود گواهى بر تفاوت ژرف ميان هنجارهاى مورد پذيرش افراد در جوامع و كشورهاى مختلف با يكديگر و حتى در خرده فرهنگ‏هاى مختلف يك كشور است.
در اين ميان، از ديگر مواردى كه در جامعه ايران به شدت مورد نكوهش قرار گرفته، جدايى دختر خانواده به صورت سركشى و گريز از كانون خانواده است. البته، اين قاعده در خصوص فرزندان ذكور نيز صادق است. اما از آنجا كه جايگاه و موقعيت دختران داراى حساسيت و اهميت بيش‏ترى است، بروز اين پديده موجب مشكلات بيش‏ترى براى دختر فرارى و خانواده او مى‏شود. به همين دليل است كه بسيارى از خانواده‏ها پس از بازگشت دختر به خانه، خواه به صورت دلخواه و آزادانه و خواه توسط مأموران ذيربط، حاضر به پذيرش او نمى‏شوند.
نكته قابل توجه اين كه تا زمانى كه يك دختر تصميم به فرار از خانه مى‏گيرد و مبادرت به انجام اين كار مى‏كند، اين مسئله يك مسئله فردى تلقّى مى‏شود، اما پس از فرار به علت ايجاد تماس و ارتباط با گروه‏هاى همسال و افراد مختلف در محيط‏هاى خارج از خانه (خيابان و پارك و...) اين ارتباط موجب تأثير و تأثر ميان اين افراد مى‏شود و موجب انتقال برخى باورها و هنجارهاى درون گروهى و رفتارهاى عموما منحرف ميان اين افراد مى‏شود، ديگر اين مسئله به عنوان امرى فردى تلقّى نخواهد شد، بلكه به عنوان يك مسئله اجتماعى مورد توجه قرار مى‏گيرد. (1)
تعريف دختران فرارى
دختران فرارى كسانى هستند كه به دلايل مختلف و در اثر فشارهاى ناشى از شرايط سخت زندگى، غالبا على‏رغم ميل باطنى اقدام به ترك خانه و كاشانه خود كرده و از كانون خانواده جدا مى‏شوند و عموما در شهرى ديگر بدون داشتن مأمنى مناسب و خانه‏اى دائمى ساكن مى‏شوند. اين گروه دختران عموما به دلايلى نظير فقر، خشونت، محدوديت‏هاى غير منطقى، آزار ديدگى، رها شدن از سوى اطرافيان بخصوص خانواده و... روى به خيابان‏ها مى‏آورند و اكثريت آن‏ها به تدريج مبدل به زنان خيابانى مى‏شوند كه راهى تاريك در پيش رو دارند. دختران فرارى غالبا براى زندگى و امرار معاش به كارهاى ناپسند و نامشروع روى مى‏آورند. (2)
به عبارت ديگر، دختر فرارى به دختران نوجوان و جوانى اطلاق مى‏شود كه به دليل شرايط نامساعد زندگى در خانواده و در اثر فشارهاى روحى، روانى و عاطفى و بعضا دختران شهرستانى به دليل عدم وجود اوقات فراغت و تفريحات سالم و فريب ظواهر شهرها به اميد تشكيل يك زندگى بهتر از محل زندگى و خانواده خود فرار كرده و به شهرهاى بزرگ پناه مى‏آورند.
فرار دختران از كانون خانواده و گسيل شدن آن‏ها به سوى خيابان‏هاى بى‏انتها و غوطه‏ور شدن آن‏ها در حوادث و وقايع اجتناب‏ناپذير، نوع حادى از انحرافات و شكستن ارزش‏ها و هنجارهاى مورد پذيرش جامعه محسوب مى‏شود. اين پديده از يك سو، خود معلول حوادث و مسائل مختلفى است و از سوى ديگر خود زمينه‏ساز بروز مشكلات و معضلات اجتماعى ديگر.
اين دختران كه عاطفه خانوادگى را لمس نكرده‏اند، زمانى كه در بيرون از خانه، محبت‏هاى كاذبى آنان را دعوت به يافتن «عشق» مى‏كنند، سرا پا تسليم و بدون تأمل خود را در دامن عشق‏هاى زودگذر و دروغين مى‏اندازند و از خانه گريزان مى‏شوند. يك روان‏شناس زن كه به واسطه نزديكى با روحيات دختران، بررسى روانكاوى را در مورد دختران فرارى انجام داده است، مى‏گويد: «يك دختر جوان وقتى به خاطر انگيزه خاص خود كه در شاخه‏هاى مختلفى مى‏توان آن را مورد نقد قرار داد، از خانه خارج مى‏شود، براى رفع نخستين مشكل خود كه يافتن سرپناهى است با كوچك‏ترين مهرورزى از سوى شكارچيان جامعه، به آنان اعتماد مى‏كند و جذب باندهاى فساد مى‏شود.» (3)
اهميت و ضرورت بررسى معضل دختران فرارى
آوار مدت‏ها پيش فرو ريخت اما گرد و خاك باقى مانده از اين ريزش بزرگ چنان است كه هنوز هيچ چشمى مجال نيافته است تا اتفاق پشت اين غبارهاى ريز را ببيند. آوار مدت‏ها پيش فرو ريخت و صداى آن را بسيارى شنيدند اما هنوز كسى نمى‏داند اين آوار از كجا ريخته. روى سر چه كسى پهن شده و كاشانه چه كسى را ويران كرده است. گويى همه منتظر ايستاده‏اند تا غبار بنشيند و آن وقت اگر مجالى بود قدم بردارند.
امروز در حالى كه هنوز همه منتظر فرو نشستن غبارهاى اين آوار بزرگ هستند، دفتر امور آسيب ديدگان اجتماعى سازمان بهزيستى از تحويل گرفتن 65 دختر فرارى و 219 زن آسيب ديده در سه ماه نخست سال 80 خبر داده است. اين خبر همچنين به پذيرش 642 نفر از زنان در مراكز بازپرورى زنان آسيب ديده اجتماعى، 241 نفر در خانه سلامت دختران و 2983 نفر نيز در مراكز كودكان خيابانى اين سازمان در سال 1379 خبر داده است. 65 دختر فرارى و 219 زن آسيب ديده در سه ماهه نخست سال يعنى 260 دختر فرارى و 876 زن آسيب ديده در سال و اين فقط تعداد اندكى از ميان آن حجم بزرگ هستند كه به سازمان بهزيستى و مراكز آن تحويل داده مى‏شوند. خيابان‏هاى شهر هنوز گواه بسيار خوبى براى كوچك بودن رقم دريافتى سازمان بهزيستى كشور است. (4)
خيابانى شدن تعداد زيادى از دختران و كودكان در ايران، در مقايسه با ديگر كشورها، با توجه به معيارهاى خانوادگى، شرعى و هنجارهاى خاص اجتماعى، يك آسيب اجتماعى بزرگ به شمار مى‏آيد.
با استناد به اظهار يكى از مسئولان نيروى انتظامى مبنى بر افزايش 10 درصدى شمار دختران فرارى كه از 2000 نفر در سال 80 به 2200 نفر در سال 81 رسيده، از بعد روان‏شناسى مى‏توان گفت: پديده‏اى به نام دختران خيابانى، افراد جامعه را دچار بى‏اعتقادى نسبت به شرافت و حيثيت خانواده و سرخوردگى جوانان از تشكيل عايله و بچه‏دار شدن كرده و همچنين حضور آن‏ها در بوستان‏ها و مجامع عمومى عفت عمومى را لكه‏دار خواهد كرد .
فرار دختران از خانه براى جامعه ايرانى به ظاهر يك مسئله فردى و در نهايت مختص يك خانواده تلقّى مى‏شود، در حالى كه با توجه به پيامدهاى منفى نابهنجار و خطرناكش بيشتر يك مسئله و از آن مهم‏تر آسيب اجتماعى به حساب مى‏آيد. (5)
رئيس انجمن جامعه‏شناسان ايران، روند آسيب‏هاى اجتماعى در ايران را رو به افزايش مى‏شمارد و در ادامه مى‏گويد: جامعه ما جامعه‏اى در حال گذر است كه از حالت سنتى جدا شده تا به نظامى با شرايط جديد بپيوندد. در نتيجه اين حالت گذار، مسائل و آسيب‏هاى اجتماعى، متأسفانه در جامعه افزايش پيدا مى‏كند. اصولاً آسيب‏هاى اجتماعى بيش‏تر علل فرهنگى و اجتماعى دارند؛ در نتيجه، پيش‏گيرى از آن‏ها نيز نيازمند برنامه‏ريزى و شناخت علمى است.(6)
روزانه پدر و مادرهاى زيادى به دستگاه قضايى و نيروى انتظامى مراجعه مى‏كنند و با طرح شكايتى مبنى بر اين كه دخترشان ربوده شده است، از مأموران مى‏خواهند دختر ناپديد شده‏شان را پيدا كنند. بيش‏تر اين والدين، ادعا دارند، دخترانشان دچار حادثه شده‏اند و يا افراد بزهكارى آن‏ها را ربوده‏اند. اما بررسى‏هاى پليسى نشان مى‏دهد كه اكثر اين‏گونه دختران كه در آغاز تشكيل پرونده «دختران فقدانى» نام مى‏گيرند، به ميل خود از خانه فرار كرده‏اند. اين دختران كه دور از چشم پدران و مادران به طرق مختلف به زندگى غمبارى تن مى‏دهند حتى در صورت پشيمانى به خاطر خراب كردن پل‏هاى پشت سر، روى برگشتن به خانه را ندارند.
گاهى ديده شده است كه پس از مدت‏ها بى‏خبرى از يك دختر جوان، جسد وى با وضعيت نامناسبى كشف مى‏شود و اين نشانگر سرنوشت تلخ برخى از دختران فرارى است. آمار دختران فرارى در هر ماه افزايش و كاهش نشان مى‏دهد و در بررسى‏هاى آمارى، دختران جوان در فصل تابستان، بخصوص شهريورماه كه با تعطيلى مدارس، از سوى والدين در خانه تحت نظر شديد قرار مى‏گيرند براى رهايى از محدوديت‏هاى دست و پا گير، پا به فرار مى‏گذارند.
آمارها نشان مى‏دهد كه در سال 78، 1224 مورد «فقدانى دختر» گزارش شده است كه 145 مورد آن در شهريور ماه رخ داده و بررسى‏هاى پليس نشان مى‏دهد، كه 98 درصد اين پرونده‏ها مربوط به دختران فرارى است. در اين گزارش‏هاى آمارى سه ماه اول 1379 رشد فرار دختران را نشان مى‏دهد به گونه‏اى كه در خرداد ماه 203 مورد، درباره دختران فرارى پرونده تشكيل شده است كه نسبت به سال 78، 88 مورد بيش‏تر است. خانواده‏هاى بسيارى هم هستند كه حاضر نمى‏شوند فرار فرزندان خود را به پليس اطلاع دهند. يكى از مأموران نيروى انتظامى تهران بزرگ مى‏گويد: «تهران» به عنوان بزرگ‏ترين شهر كشور نخستين نقطه براى فرار دختران از شهرهاى ديگر است. دختران شهرستانى كه با خُلق و خوى شهرى كوچك سازگارى داشته‏اند وارد جامعه‏اى مى‏شوند كه دريايى از انسان‏هاى مختلف را در خود جاى داده است. (7)
نظريه‏هاى جامعه شناختى (فرار دختران)
جامعه‏شناس، بر خلاف روان‏شناس كه درصدد يافتن پاسخ اين مسئله است كه چرا اشخاص خاص منحرف مى‏شوند و دست به اعمال انحرافى مى‏زنند و هنجارهاى اجتماعى را نقض مى‏كنند و از چه ويژگى‏هاى روحى و روانى برخوردارند؛ تلاش مى‏كند تا بفهمد كه چرا انحراف بروز مى‏كند و از چه الگوى معينى پيروى مى‏كند و راه جلوگيرى آن كدام است.
بدين روى، تاكنون چند نظريه عمده جامعه‏شناختى در مورد «انحراف» بيان شده و شايد بتوان گفت: امروز ادعا بر اين است كه به دليل پيچيدگى پديده‏هاى اجتماعى هيچ يك از اين نظريه‏ها به تنهايى قدرت تحليل و بررسى انحرافات را ندارند. بلكه در صورتى كه مجموع اين‏ها در كنار هم قرار گيرند، مى‏توانند انحرافات را به دقت مورد بررسى و شناسايى قرار دهند اين نظريه‏ها عبارتند از:
الف. نظريه «انتقال فرهنگى كج روى» (كنش متقابل گرا) ( Interaction Theoly )
ساترلند درباره چگونگى انتقال فرهنگى كج‏روى معتقد است كه، رفتار انحرافى همانند ساير رفتارهاى اجتماعى، از طريق معاشرت با ديگران ـ يعنى منحرفان ـ آموخته مى‏شود. بر اساس اين ديدگاه، رفتار انحرافى نه منشأ ارثى دارد و نه روان‏شناختى، بلكه شخص كاملاً آن را از ديگران فرامى‏گيرد؛ همان‏گونه كه همنوايان از طريق همين ارتباط با افراد سازگار، هنجارها و ارزش‏هاى فرهنگى آن گروه و جامعه را پذيرفته، خود را با آن انطباق مى‏دهند. بنابراين، نه تنها دوستان و گروه‏هاى مرجع، بر همنوا شدن يا هنجار شكن شدن افراد تأثير مى‏گذارند؛ بلكه حتى در نوع رفتارهاى انحرافى و جرايم ارتكابى افراد نيز نقش تعيين كننده‏اى دارند.
اين ديدگاه توجه دارد كه فرد منحرف تنها با هنجارشكنان و فرد همنوا تنها با افراد سازگار ارتباط ندارد، بلكه هر انسانى با هر دو دسته اين افراد سر و كار دارد. اما اين كه كدام يك از اين دو گروه، فرهنگ خود را منتقل مى‏كنند و تأثير مى‏گذارند، معتقد است به عوامل ديگرى نيز بستگى دارد كه اين عوامل عبارتند از:
1. شدت تماس با ديگران: احتمال انحراف فرد در اثر تماس با دوستان يا اعضاى خانواده منحرف خود، به مراتب بيش‏تر است تا در اثر تماس با آشنايان يا همكاران منحرف خود.
2. سن زمان تماس: تأثيرپذيرى فرد از ديگران در كودكى و جوانى بيش‏تر از زمان‏هاى بعدى است.
3. نسبت تماس با منحرفان در مقايسه با تماس همنوايان: هر چه ارتباط و معاشرت با كج‏رفتاران نسبت به همنوايان بيش‏تر باشد، به همان ميزان احتمال انحراف فرد بيش‏تر خواهد بود. (8)
ب. نظريه «بى‏هنجارى» مرتن ( Structural Strain Theory )
مرتن هرگونه تبيين فردگرايانه و روان‏شناختى را در مورد مسئله انحراف مردود مى‏شمارد و آن را متأثر از ساخت جامعه مى‏داند و شرايط ساختى را عامل اصلى انحرافات به شمار مى‏آورد. وى يكى از عناصر اصلى ساخت جامعه را فراهم نمودن شيوه‏هاى استاندارد شده كنش، يعنى همان ابزارها و هنجارها براى نيل به اهداف مى‏داند و عنصر اصلى ديگر را اهداف و ارزش‏هاى مورد قبول و پذيرفته شده جامعه مى‏داند. او در صورتى يك نظام اجتماعى را «متعادل» مى‏داند كه بين اين دو عنصر اصلى، تناسبى وجود داشته باشد، يعنى افراد جامعه بتوانند از طريق ابزارها و وسائل و راه‏هاى مشروع جامعه، به اهداف پذيرفته شده آن جامعه دست يازند كه اين شيوه را «همنوايى» گويند. اما در صورتى كه چنين تناسبى بين اهداف و وسائل دست‏يابى به آن وجود نداشته باشد و عده‏اى از افراد جامعه نتوانند از طريق آن ابزارهاى مورد قبول جامعه، به هدف‏هاى پذيرفته شده جامعه برسند، احساس عدم رضايت مى‏كنند و از اين‏رو، تلاش مى‏نمايند تا راه‏هاى نامشروع و غير قابل قبول جامعه ـ يعنى همان شيوه‏هاى انحرافى مانند فرار از خانه و پناه‏بردن به دامن شكارچيان جامعه ـ را دنبال كنند. (9)
ج. نظريه «كنترل» ( Control Theory )
اين نظريه به جاى توجه به علت همنوايى افراد، بيش‏تر به دنبال علل ناهمنوايى افراد بوده و معتقد است كه، ناهمنوايى و هنجارشكنى و كج‏روى افراد ريشه در عدم مهار صحيح و كارا دارد. اين ديدگاه از سويى، زندگى را پر از وسوسه و نيرنگ و فريب مى‏داند و از سوى ديگر، برخى از عوامل انحرافى را مفيد و سودمند مى‏شمارد. بنابراين، زمينه و شرايط را براى رفتارهاى نابهنجار فراهم مى‏داند و مدعى است كه همنوايى مردم بدين سبب است كه اعمال و رفتار آنان توسط جامعه مهار مى‏شود، به طورى كه هر چه ميزان اين مهار بيش‏تر باشد و نظارت‏هاى گوناگون از قبيل رسمى و غير رسمى، بيرونى و درونى، مستقيم و غير مستقيم وجود داشته باشند و حساسيت مردم و مسئولان افزايش يابد، ميزان همنوايى مردم بيشتر خواهد بود، و اگر مهارى از سوى جامعه وجود نداشت، همنوايى اندكى به وجود مى‏آيد.
اين ديدگاه تا حد زيادى متأثر از نظريه دوركيم در مورد «انحراف» است كه معتقد است: هر چه ميزان همبستگى افراد جامعه بيش‏تر باشد، به همان ميزان رفتارهاى نابهنجار آن‏ها كم‏تر است و مردم از ارزش‏ها و هنجارهاى اجتماعى بيش‏تر پيروى مى‏كنند، ولى هر چه ميزان همبستگى بين اعضاى جامعه كم‏تر باشد و افراد از جامعه بريده باشند، به همان نسبت، احتمال انحراف آن‏ها بيش‏تر است. (10)
د. نظريه انگ زنى (كنش متقابل گرا) ( Labeling Theory )
به نظر كنش متقابل گرايان، رفتارهاى افراد به وسيله واكنش‏هاى ديگران شكل مى‏گيرند و زمانى كه ديگران، كنش‏هاى شخصى را انگ كج‏رو مى‏زنند، فرد غالبا وادار مى‏شود، نقش كج‏رو را بازى كند. حال چنين چيزى چگونه امكان‏پذير است؟ نظريه انگ‏زنى تأكيد مى‏ورزد، انگ‏هايى كه به رفتارهاى افراد زده مى‏شوند، در پيدايش و ادامه كجروى نقش اساسى دارند. هنگامى كه مردم انگ كج رو مى‏خورند ـ مانند مجرم، خطاكار و بزهكار و معتاد و... غالبا براى بر آوردن انتظاراتى كه از اين انگ‏ها مى‏رود، به اين انگ‏ها پاسخ مى‏دهند. همه ما تا حدى از نقش كج روها آگاهى داريم، حال اگر به ما به طور پيوسته انگ بزنند، ما چگونه واكنش نشان مى‏دهيم؟ احتمالاً همان‏گونه كه انگ خورده‏ايم عمل مى‏كنيم. ولى فرآيند بر چسب زنى پيچيده‏تر از اين است.
هنگامى كه ما انگ كج رو مى‏خوريم ـ مانند مجرم، خطا كار و يا بيمار روانى ـ غالبا نمونه ذهنى اين انگ را، همچون سابقه بيمارستانى با خود حمل مى‏كنيم. بنابراين، انگ به صورت رسمى و نهادينه در مى‏آيد، با اين نتيجه كه كارفرمايان، صاحب خانه‏ها، دوستان بالقوه، بنگاه‏هاى رفاهى و ديگران با ما به گونه‏اى رفتار مى‏كنند كه گويا هنوز ما كج رو هستيم. اين‏گونه انگ‏ها مانع از آن مى‏شوند كه مردم از كج‏روى فاصله بگيرند و آن‏ها را وادار مى‏كنند كه كه به بازى در نقش‏هاى كج‏رو باز گردند. فشارهاى مذكور به وسيله ناتوانى در كسب پيوندهاى بين فردى جديد و بدون انحراف تشديد مى‏شوند، زيرا چه كسى مى‏خواهد با يك اهل فحشاء، بزهكار يا بيمار روانى، كنش متقابل داشته باشد؟ با گذشت زمان، همان‏گونه كه انگ به كار گرفته شده و تحكيم مى‏يابد، افراد بر حسب اين انگ دريافتى از خود، به عنوان كج‏رو، به شيوه‏هايى عمل مى‏كنند كه منعكس‏كننده اين دريافت از خود انحرافى باشد. بدين وسيله ديگران را مطمئن مى‏سازند كه انگ و برچسب چسبيده است! و بدين وسيله چسبيدن انگ‏ها تضمين مى‏شود.
بى‏ترديد اين فرآيندهاى انگ‏زنى بخشى از زندگى نامه هر فرد كج‏رو است. انگ‏ها گاهى غير رسمى‏اند و گاهى نيز به صورت اسناد رسمى جمع‏آورى مى‏شوند، ولى انگ‏ها غالبا موجب واكنش‏هاى بين فردى و نهادينه شده‏اى مى‏شوند كه مانع رهايى افراد از انگ‏ها شده و در عين حال از سنجش، ارزيابى و توقع ديگران از كج‏روى‏شان حكايت مى‏كنند. بنابراين، علل اوليه كج‏روى هر چه كه باشند، نيروهاى قدرتمندى در كارند كه به محض آن كه عمل انگ‏زنى اتفاق افتاد، كج‏روى را تداوم مى‏بخشند. (11)
انگيزه‏هاى فرار
آمار نشان مى‏دهد، انگيزه افراد فرارى بر حسب جنس، سن، تحصيلات و محيط زندگى متفاوت است، اما انگيزه‏هاى ذيل بين همگان عموميت دارد:
الف. اثبات وجود و جلب توجه اطرافيان و اجبار آنها براى اجراى تمايلات و خواسته‏هاى خويش؛
ب. رهايى از هنجارها، فشارها، تحميل‏ها، قيد و بندها، خشونت‏ها و آزارهاى خانواده و كسب آزادى عمل در رفتارهاى فردى و اجتماعى؛
ج. لجاجت با خانواده، سلب آرامش و ايجاد بدنامى يا مشكل براى آنان به جهت عدم تعلق و دلبستگى به خانواده؛
د. تحت فشار قرار دادن ديگران براى تحقق خواسته‏هاى خود در خصوص زندگى آينده و موقعيت بهتر اقتصادى. (12)
انواع فرار
اين عمل بر حسب موضوعات مختلف بدين شرح قابل دسته‏بندى مى‏باشد:
الف. از نظر جنس و تأهل
اقدام به فرار، هم از سوى پسران (و مردان متأهل) و هم از سوى دختران (و زنان متأهل) انجام مى‏شود. لازم به ذكر است، دلايل چنين اقدامى توسط مردان متأهل و پسران با يكديگر متفاوت است. زنان متأهل نيز اغلب به دليل خشونت و مفاسد اخلاقى همسر يا اغفال و مفاسد اخلاقى خود از خانه متوارى مى‏شوند.
ب. از نظر اطلاع خانواده
در اكثر موارد اقدام به فرار به طور ناگهانى، بدون خبر و اطلاع اعضاى خانواده صورت مى‏گيرد، اما در برخى شرايط، فرد قصد خود را به صورت «تهديد به فرار» اطلاع مى‏دهد. اين عمل اغلب در بين پسران فرارى معمول است.
ج. از نظر تعداد همراهان
در شرايطى ممكن است كه اقدام به فرار به همراهى فردى از جنس مخالف با زمينه دوستى و قرار ملاقات انجام شود. اخيرا مواردى از فرارهاى گروهى در بين دختران مشاهده شده است. اما اغلب، دختران به تنهايى فرار مى‏كنند.
د. از نظر مدت زمان فرار
در برخى شرايط فرد پس از فرار و مواجهه با مشكلاتى نظير: عدم امنيت و فراهم نبودن امكانات زندگى، پشيمان مى‏شود و در صورت خوش اقبالى، با كم‏ترين لطمات روحى و جسمى توسط نيروهاى امنيتى، شناسايى و در مدت زمان كوتاهى به خانه باز مى‏گردد. در چنين وضعيتى به نظر مى‏رسد دلايل فرد جهت فرار چندان منطقى نبوده يا فرد برنامه و هدف معينى براى فرار نداشته است. دسته‏اى از دختران فرارى نيز به دليل شرايط واقعا نامساعد خانه، حاضر به بازگشت نيستند و براى جلوگيرى از اين كار از نام مستعار استفاه مى‏كنند و يا اظهار مى‏دارند كه خانواده‏اى ندارند.
ه. از نظر مبدأ و مقصد فرار
اغلب فرارها از شهرستان‏ها به مركز يا شهرهاى بزرگ انجام مى‏شود، هر چند مبدأ و مقصد معدودى از فرارها نيز بالعكس مى‏باشد. يك كارشناس تصريح مى‏كند: «توزيع ناعادلانه امكانات رفاهى در كشور، انعكاس مظاهر زندگى در كلان‏شهرها و روياى زندگى در تهران، دختران شهرستانى را به فرار به تهران تحريك مى‏كند.» وى مى‏افزايد: «دختران شهرستانى محيط پيرامون را براى خود كوچك مى‏دانند و براى دستيابى به زندگى بهتر و يافتن همسرى لايق به تهران روى مى‏آورند.»
گاهى نيز از شهرهاى كوچك و بزرگ به قصد عزيمت به كشورهاى ديگر از خانه فرارى مى‏شوند.
و. از نظر تكرار فرار
برخى از دختران براى نخستين بار اقدام به فرار مى‏كنند و دسته‏اى ديگر على‏رغم تلاش‏هاى مددكاران جهت بازگشت به محيط خانه و خانواده، مجددا از محيط خانه مى‏گريزند و ما شاهد هستيم كه دختران چندين بار از خانه فرار مى‏كنند و خانه را يك استراحتگاه مقطعى مى‏دانند. (13)
عوامل فرار دختران
الف) عوامل معطوف به شخصيت
اين دسته از عوامل، معطوف به عدم تعادل شخصيتى و اختلال در سلوك و رفتار است كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:
1. شخصيت‏هاى ضد اجتماعى: ويژگى‏هاى اين نوع شخصيت، به هم‏ريختگى ارتباط ميان انسان و جامعه و ارتكاب رفتارهاى نابهنجار است كه مورد قبول جامعه نمى‏باشد، ولى معمولاً نزد عامل آن در اصل و يا در مواقعى خاص، ناپسند شمرده نمى‏شود. افراد روان رنجور نسبت به هنجارها و مقررات اجتماعى بى‏تفاوت بوده و كم‏تر آن‏ها را رعايت مى‏كنند. اعمال اين افراد نظام اجتماعى را متزلزل مى‏كند و رعايت ارزش‏هاى اخلاقى را به پايين‏ترين سطح آن تنزل مى‏دهد.
از مشخصات بارز شخصيت‏هاى ضد اجتماعى، خودمحورى، فريبندگى سطحى و ظاهرى، عدم احساس مسئوليت و فقدان بينش نسبت به انگيزه‏هاى عمل مى‏باشد. آن‏ها به طور تكانشى عمل مى‏كنند. به پيامد عمل خود نمى‏انديشند، در كارهاى خود بى‏پروا و بى‏ملاحظه هستند و در پند گرفتن از تجربيات، بسيار ضعيف بوده و در قضاوت‏هاى خود يك سويه مى‏باشند. اين نوع شخصيت‏ها عمدتا از محيط خانه و مدرسه فرار مى‏كنند.
2. شخصيت‏هاى خود شيفته: اين شخصيت‏ها تمايل شديدى به خود محورى دارند و پيوسته به تمجيد و توجه ديگران نيازمندند و در روابط خود با مردم به نيازها و احساسات ديگران بى‏توجه مى‏باشند و با آن‏ها همدردى و علاقه نشان نمى‏دهند. اين افراد اغلب با رؤياهايى در مورد موفقيت نامحدود و درخشان، قدرت، زيبايى و روابط عشقى آرمانى مشغول هستند. اين گروه ممكن است مشكلات خود را بى‏همتا بپندارند و احساس كنند كه فقط افراد هم سطح خودشان آن‏ها را درك مى‏كنند. اغلب اين افراد والدينى داشته‏اند كه نسبت به آن‏ها محبت با ثباتى نداشته يا سرد و طردكننده بوده‏اند يا بيش از حد به آن‏ها ارج نهاده‏اند.
نوجوانان خود شيفته، به علت سركوب خواسته‏ها و فقدان ارضاى تمايلات درونى از كانون خانواده بيزار شده و به رفتارهاى نابهنجار، نظير فرار از خانه گرايش نشان مى‏دهند.
3. شخصيت برونگرا: «آيزنك» معتقد است: بين ويژگى شخصيتى افراد با رفتار نابهنجار آن‏ها رابطه وجود دارد. فرد برونگرا به دنبال لذت‏جويى آنى است و دَم را غنيمت مى‏شمارد، دوست دارد در انواع ميهمانى‏ها و جشن‏ها شركت كند، تشنه هيجان و ماجراجويى است، كمتر قابل اعتماد مى‏باشد، نمى‏تواند احساساتش را كنترل نمايد و بدون تأمل عمل مى‏كند. (14)
4. شخصيت هيستر يونيك (نمايشى): نزد اين افراد جلب توجه ديگران اولويت خاصى دارد. دوست دارند پرجوش و خروش صحبت كنند. مشخصه بارز آن‏ها بيان اغراق‏آميز، هيجانى، روابط طوفانى بين فردى، نگرش خود مدارانه و تأثيرپذيرى از ديگران است. توجه كافى به درك موقعيت ندارند و تمايل دارند با تعميمى عاطفى پاسخ دهند. اين افراد براى آن‏كه «خود» را ثابت كنند، هر تجربه‏اى را حتى اگر براى آنان گران تمام شود و مشكلاتى را ايجاد نمايد، انجام مى‏دهند. هيجان‏طلبى، ماجراجويى، تنوع‏طلبى، كنجكاوى، استقلال‏طلبى افراطى، لذت‏گرايى كوتاه مدت و ارضاى تمايلات آنى، خود باختگى احساسى و غلبه كنش‏هاى احساس بر كنش‏هاى عقلانى از جمله مشكلات رفتارى است كه فرد را به سوى موقعيت‏هاى خطرزا نظير فرار از خانه رهنمون مى‏شود.
از ديگر مشكلات روحى ـ روانى كه منجر به رفتارهاى ضد اجتماعى مى‏شود، مى‏توان به ضعف عزت نفس، احساس كهترى، فقدان اعتماد به نفس، خود انگاره ضعيف، احساس عدم جذابيت، افسردگى شديد، شيدايى، اختلال خلقى دو قطبى و... اشاره نمود. چنين افرادى معمولاً مستعد انجام رفتارهاى نسنجيده، نظير فرار از خانه مى‏باشند. (15)
ب) عوامل فردى فرار دختران
1. آرزوهاى بلند: يكى از عوامل فرار دختران، بلند پروازى و آرزوهاى رؤيايى آن‏ها مى‏باشد. برخى از دختران، از سويى خواستگارى شاه‏زادگان و قصرهاى بلورين و پلاژهاى كنار دريا را در خواب مى‏بينند و از سوى ديگر وضعيت نامساعد اقتصادى پدر، سركوفت‏هاى خانواده و خواستگارهاى كارگر و مكانيك و... . اين گروه به خاطر خلاصى از دنياى سياه و خشن فعلى و ورود به بهشت آرزوها از خانه فرار مى‏كنند.
دو دختر فرارى كه همراه چند مرد و زن ديگر خانه فساد دستگير شده‏اند در اعترافات خود چنين عنوان كردند كه، به انگيزه سفر به اروپا از سوى چند جوان اغفال شده‏اند. قضيه از اين قرار بود كه: «دو جوان كه خود را مهندس كامپيوتر معرفى و بيان مى‏كردند كه در كشورهاى اروپايى چند دفتر معاملات تجارى دارند با ما رفيق شدند و بعد از اين كه اطلاع پيدا كردند ما علاقه زيادى به سفرهاى خارج از كشور داريم، از ما خواستند بدون اطلاع والدينمان با آن‏ها همراه شويم، و اين وسوسه‏ها آن قدر ادامه يافت كه يك روز صبح با برداشتن مقدارى وسايل و به اميد آن كه خوشبختى در يك قدمى ما مى‏باشد از خانه خارج شديم. آن دو جوان در ابتدا به بهانه‏هاى آمادگى مقدمات كار، ما را به شمال بردند، زمانى به خود آمديم كه متوجه شديم ديگر روى بازگشت به خانه را نداريم، سرانجام روز موعود فرارسيد. با هم به فرودگاه رفتيم، آن دو جوان به بهانه تأييد بليط‏ها از ما جدا شدند و هرگز بازنگشتند و ما كه ديگر روى بازگشت به خانه را نداشتيم راهى يك پارك شديم و بعد از چند روز يك زن دلسوز ما را با چرب زبانى، با خود به يك خانه فساد برد و...» (16)
اين قضيه و امثال اين قضيه يكى از هزاران جريانى است كه هر روز و هر هفته در جامعه رخ مى‏دهد و بسيارى، چشم‏هاى خود را بر اين واقعيت تلخ بسته‏اند.
2. فرار يك كار تفننى: بعضى از دختران فرار را فقط يك كار تفننى مى‏دانند، با اين كه در خانه و محيط اطراف خود مشكل حادى هم ندارند كه آنها را مجبور به فرار كند ولى فقط به خاطر اين كه چند روز دنيا را خوش باشند، فكر فرار از خانه به سرشان مى‏زند.
3. مشكلات تحصيلى و ميل به استقلال‏طلبى: بخش ديگرى از دختران فرارى از نعمت خانواده و والدين عاطفى بر خوردارند، اما به خاطر شكست در تحصيلات و ناتوانى در ادامه تحصيل، تحقير معلمان و فشارهاى بى‏مورد والدين به خيابان‏ها پناه مى‏آورند اما بر اساس تحقيقاتى كه بر روى دختران فرارى دستگير شده بهزيستى و كانون اصلاح و تربيت صورت گرفته، ميل به استقلال‏طلبى، مهم‏ترين علت فرار دختران و پسران از خانه است.
مرسده دختر 27 ساله كه قربانى يكى از اين عوامل شده از واقعيتى مى‏گويد كه غيرقابل اغماض است: «من دو سال پيش ليسانس مترجمى زبان انگليسى از دانشگاه آزاد گرفتم. همان سال قصد داشتم با يكى از همكلاسى‏هايم به نام آرمين ازدواج كنم تمام زمينه‏ها فراهم شده بود، اما آرمين به وعده‏هايش پشت پا زد و به انگليس رفت تا آنجا ادامه تحصيل دهد. با رفتن او ديگر تمام برنامه‏ها و نقشه‏هايم به هم خورد و بين خانواده سرافكنده شدم هر روز پدر و مادرم زخم زبان مى‏زدند و مرا مايه آبروريزى مى‏دانستند. اين بود كه پس از يك سال تحمل متلك‏ها و نامهربانى‏هاى خانواده‏ام تصميم گرفتم از خانه خارج شوم تا كار كنم و زندگى مستقل و مجردى داشته باشم...» (17)
4. زياده‏طلبى يا روحيه فاسد داشتن: عده‏اى از زنان كه به زندگى و ارضاء جنسى توسط يك مرد، راضى نيستند و تنوع‏طلب مى‏باشند اين زياده‏روى آن‏ها را به سوى روسپيگرى سوق مى‏دهد. همچنين عده‏اى از زنان داراى زندگى مرفهى هستند و هيچ‏گونه كمبود مالى و عاطفى ندارند، اما به دليل اين كه روحيه فاسدى دارند به روسپيگرى روى مى‏آورند ولى به خاطر اين كه خانه و خانواده را مانع پيش‏روى خود مى‏دانند، از اين‏رو، از خانه فرار مى‏كنند تا راحت بتوانند به مقاصد شوم خود برسند.
ج) عوامل اجتماعى فرار دختران
1. اعتياد به مواد مخدر: مصرف مواد مخدر از جمله عوامل عمده در فروپاشى كانون خانواده به شمار مى‏آيد. بسيارى از زندگى‏هايى كه به طلاق و متاركه انجاميده و يا قتل‏هايى كه در اثر كنش‏ها و واكنش‏هاى غيرارادى و رفتارهاى خشونت‏آميزى كه بر اثر جنون‏هاى آنى صورت مى‏گيرد، بر اثر استعمال مواد مخدر است.
به دلايل زير، اعتياد يكى از دلايل فرار فرزندان به ويژه دختران تلقّى مى‏شود:
1. تأثير بسيار زياد و منفى مسئله اعتياد بر ميزان مسئوليت‏پذيرى پدران و مادران؛
2. توجه بيش از حد پدر يا مادر به مسائل پيرامونى يا حاشيه‏اى به دليل اعتياد به مواد مخدر؛
3. اضمحلال اخلاقى و فساد روحى پدر و مادر به دليل وابستگى روانى حاصل از اعتياد؛
4. تضعيف بنيان‏هاى ارزشى خانواده به دليل بى‏توجهى بيش از حد پدران و مادران؛
5. سست شدن پايه‏هاى اقتصاد خانواده و تشويق فرزندان به انجام كارهاى خلاف و غير متعارف توسط پدران و مادران معتاد؛
6. الگوگيرى و الگوپذيرى فرزندان از پدر و مادر معتاد خويش و... . (18)
بر اساس مطالعات صورت گرفته، استفاده از مواد مخدر و به طور كلى رخنه مواد افيونى در كانون خانواده تأثير قابل ملاحظه‏اى در فرار دختران جوان و نوجوان از خانه دارد. آمارها نشان مى‏دهند، 5/57 درصد از دختران فرارى داراى پدرانى معتاد بوده‏اند كه اين تعداد در مقايسه با دختران عادى حدود هشت برابر بيش‏تر است. روشن است در خانه‏اى كه مواد مخدر و اعتياد يك امر بديهى و معمول به شمار مى‏آيد و قبحى ندارد، مشكلات و آسيب‏هاى بسيارى نظير: خشونت روانى و فيزيكى نسبت به افراد خانواده و همچنين فروپاشى نهاد خانواده اجتناب‏ناپذير است. اين مسائل در كنار بالاتر آمدن سن دختران تأثير مضاعفى بر زندگى آنها بر جاى خواهند نهاد و موجب بروز برخى پيامدها نظير: امتناع از ارتباط با گروه‏هاى همسال و همچنين اجتناب از پذيرش خواستگاران مى‏شود. هر يك از اين مسائل با عنايت به شرايط روحى دختران جوان و نوجوان اثرات بسيار منفى و مخرب غيرقابل جبرانى بر حيات فردى و اجتماعى آنان بر جاى خواهد نهاد.
از سوى ديگر، مصرف مواد مخدر توسط اين گروه از دختران عامل محركى در ايجاد انگيزه ترك خانه و فرار است. بررسى‏ها نشان مى‏دهند، قريب به 45 درصد از دختران فرارى و زنان خيابانى قبل از فرار از خانه مبادرت به استعمال مواد مخدر و دخانيات مى‏كردند. اين در حالى است كه تنها 5/7 درصد از دختران عادى اقدام به مصرف مواد مخدر و دخانيات كرده بودند.
مصرف تفننى مواد مخدر و اعتياد به اين مواد، توسط دختران نوجوان و جوان دلايل مختلفى از قبيل: سهولت تهيه انواع مواد در جامعه، وجود زمينه خانوادگى، حضور در مجالس و مهمانى‏هاى خاص و قرار گرفتن در معرض استفاده از اين‏گونه مواد، گروه‏هاى همسال، دست به گريبان بودن با مشكلات روحى و روانى و عدم حضور يك راهنماى مناسب، وجود انواع مختلف مواد مخدر و شيوه‏هاى متنوع مصرف آن و... را مى‏توان نام برد.
هر يك از اين عوامل تأثير بسزايى در گرايش دختران جوان و نوجوان به مواد مخدر و استعمال آن دارد و اين مسئله سنگ‏بناى مشكلات و آسيب‏هاى جدى و اجتناب ناپذيرى است كه در فراسوى اين افراد قرار دارد. (19)
2. خشونت خانوادگى: از ديگر مؤلفه‏هاى بروز پديده دختران فرارى، قرار گرفتن در معرض خشونت‏هاى روحى، جسمى و جنسى است. شمار قابل توجهى از دختران به علت بدرفتارى، بى‏توجهى، كم‏توجهى و در نهايت ضرب و جرح از سوى والدين و ساير اعضاى خانواده نظير: نامادرى، ناپدرى، برادر بزرگ‏تر و حتى در برخى موارد از سوى اقوام و آشنايان از خانه گرايزان شده و اقدام به فرار مى‏كنند.
يونيسف، صندوق كودكان ملل متحد، در پى مطالعه‏اى كه بر 2400 نوجوان دختر و پسر دبيرستانى در ايران انجام داد، اعلام كرد كه، بسيارى از نوجوانان ايرانى در معرض خشونت قرار دارند و حدود 60 درصد از آنان در خانواده و توسط اعضاى خانواده مورد شكنجه و آزار قرار گرفته‏اند. قريب به 61 درصد از اين افراد دچار آزار جسمى و فيزيكى شده‏اند؛ 33 درصد آزار روانى و 6/6 درصد نيز آزار و سوء استفاده جنسى را تجربه كرده‏اند. در اين ميان، 22 درصد موارد آزارگر از اعضاى خانواده بوده است، 31 درصد خويشاوند نزديك و در 16 درصد نيز يكى از آشنايان خانوادگى بوده‏اند. اين رفتارهاى خشونت‏آميز و آزاردهنده همواره يكى از عوامل مؤثر و محرك در ايجاد انگيزه فرار در دختران نوجوان و جوان در جامعه ايرانى به شمار رفته است، به طورى كه 5/47 درصد از اين دختران پيش از فرار، تنبيه بدنى شديد و غيرقابل تحمل مى‏شدند كه اين نسبت در دختران عادى تنها 5/7 درصد است. (20)
بررسى‏ها نشان مى‏دهند، تحت فشار قرار گرفتن بيش از حد و به بهانه‏هاى مختلف، تنبيه بدنى و ضرب و جرح، سوء استفاده جنسى، واداشتن به كارهاى سخت و طاقت‏فرسا، ازدواج‏هاى اجبارى، فقدان يك پشتيبان لازم و مناسب، عدم ساختار مناسب حقوقى و قضايى در دفاع از اين افراد و همچنين شكست در زندگى مشترك (دو مورد اخير مربوط به زنان متأهل است) از جمله عوامل مؤثر در ايجاد انگيزه فرار از خانه است.(21)
در جريان يكى از آخرين مطالعات انجام گرفته، مشخص شد، 9/36 درصد از دختران پيش از فرار دچار اختلاف شديد با پدر خود بوده‏اند و به شدت از او كتك مى‏خوردند، 3/15 درصد با برادر خود اختلاف داشته‏اند، 1/15 درصد با مادر خود دچار چالش بوده‏اند و در نهايت، 5/6 درصد آن‏ها نيز به خاطر ازدواج اجبارى اقدام به فرار از خانه كرده‏اند و 2/26 درصد باقى مانده نيز به علل ديگرى به اين عمل مبادرت ورزيده‏اند. شايان توجه است، قريب به 98 درصد از زنان خيابانى مجرد بوده‏اند و تنها 2 درصد از آن‏ها متأهل بوده‏اند كه به علل مختلف اقدام به فرار از خانه كرده‏اند.(22)
بسيارى از دخترانى كه قربانى اين نوع خشونت‏ها مى‏باشند به دليل ترس از آزاردهندگان و آبروى خويش، جرأت اظهار مشكلاتشان را ندارند، از اين‏رو، از خانه فرار مى‏كنند و در شرايطى كه از سوى نيروهاى امنيتى مجبور به بازگشت شوند، تمايلى به اين كار ندارند، زيرا از محيط ناامن خانه مى‏هراسند.
3. فقر و مشكلات معيشتى: در ميان علل و عوامل بروز پديده دختران فرارى و زنان خيابانى، عامل فقر و مشكلات معيشتى و اقتصادى از جايگاه ويژه‏اى برخوردار است. عدم بضاعت مالى مكفى خانواده‏ها و ناتوانى در پاسخ‏گويى به نيازهاى طبيعى و ضرورى مانند: فراهم ساختن امكان ادامه تحصيل، تأمين پوشاك مناسب و... زمينه‏ساز بروز دل‏زدگى، سرخوردگى، ناراحتى‏هاى روحى، دل مشغولى، افسردگى و انزواطلبى را در اين دختران فراهم مى‏سازد.
اين امر موجب مى‏شود تا اين دختران براى التيام ناراحتى‏هاى ناشى از مشكلات خود، مستقيم و يا غيرمستقيم، به اقداماتى دست بزنند و خود درصدد حل اين مشكل برآيند و در نتيجه، بسيارى از اين افراد براى رهايى از بند گرفتارى‏ها اقدام به فرار از خانه مى‏كنند. اين اقدام آغاز بسيارى از انحرافات و افتادن به دامن بسيارى از آسيب‏هاى فردى و اجتماعى است.
نكته قابل توجه اين كه فقر و مشكلات معيشتى نيز يك علت تام و مطلق نيست، اما عامل بسيارى از مشكلات و آسيب‏هاى اجتماعى است. چه بسا بسيارند افرادى كه در فقر مطلق سال‏ها گذران زندگى مى‏كنند، بى‏آن‏كه به گناه آلوده شوند. اما در احاديث بسيارى نسبت به فقر و مشكلات مالى هشدار داده شده است و از آن به عنوان آغازگر ورود كفر ياد شده است. فقر به تنهايى عامل بروز انحرافات نيست، اما آنگاه كه با مسايلى نظير: اختلافات خانوادگى، فروپاشى نهاد خانواده، عدم برخوردارى فرد از تربيت و آموزش صحيح، قرار داشتن در شرايط مناسب و... همراه شود، زمينه مناسب و هموار براى آغاز انحرافات و مشكلات فراوانى مى‏شود كه آغاز اين معضلات با فرار از كانون خانواده است. (23)
به اعتقاد برخى از صاحب‏نظران عوامل اقتصادى در چگونگى زندگى فردى و اجتماعى تأثير گذار است. فقر و توزيع ناعادلانه ثروت، به همراه فقر فرهنگى، زمينه‏ساز انواع رفتارهاى نابهنجار مى‏باشد. ژان دولارد معتقد است: انسان‏ها به طور معمول به علت كشمكش درونى ناشى از محروميت، عكس‏العمل‏هايى نشان مى‏دهند، اما نكته قابل تأمل آن كه محروميت‏هاى اقتصادى، عكس‏العمل‏هاى تند و ضد اجتماعى را تحريك مى‏كند؛ زيرا فقر، ترس از مجازات را به حداقل مى‏رساند و فرد محروم، مسئوليت عمل ضد اجتماعى خود را متوجه بى سامانى اجتماعى مى‏داند.(24)
در شرايطى كه يك قشر از جامعه به آسانى ثروت‏هاى كلان و باد آورده در دست دارند و شخصيت انسان‏ها با ثروت و دارايى آن‏ها سنجيده مى‏شود، طبقات زيرين هرم طبقاتى، همواره خود را با طبقات بالا مقايسه مى‏كنند و از اين توزيع ناعادلانه، احساس محروميت مى‏كنند. همين احساس محروميت نسبى موجب مى‏گردد كه فرد سعى كند به هر طريق ممكن به اهداف و آرزوهاى مادى خود دست يابد يا تصميماتى بگيرد كه مشكلات اقتصادى‏اش بر طرف شود. براى نمونه، در زمان بيكارى و بحران اقتصادى در خانواده، پدر يا جانشين پدر، تصميمات نامناسبى، نظير: اجبار دختر به ازدواج با مرد مسن ثروتمند يا اجبار دختر به اشتغال در مشاغل غيرمجاز، همانند خريد و فروش مواد مخدر را اتخاذ مى‏كند و دختر خانواده نيز متعاقبا درصدد خواهد بود كه خود را از اين وضعيت نجات دهد و به استقلال اقتصادى دست يابد. همين امر انگيزه فرار از خانه را در او تقويت مى‏كند.
امروزه فشارها و مشكلات اقتصادى، احتمال دو شغله بودن يا اشتغال نان آوران خانواده در مشاغل كاذب يا غير مجاز را افزايش داده است. همين مسئله منجر به كم‏توجهى آنان نسبت به نيازهاى جوانان، رفع مشكلات روحى و روانى و تربيت صحيح و شايسته آن‏ها گرديده است.
4. آشفتگى كانون خانواده: از ديگر مؤلفه‏هاى بسيار حائز اهميت در فرار دختران از منزل، گسسته شدن پيوندهاى عاطفى و روحى ميان اعضاى خانواده است. هر چند در بسيارى از خانواده‏ها پدر و مادر داراى حضور فيزيكى هستند اما متأسفانه حضور وجودى و معنوى آنان براى فرزندان محسوس نيست. در چنين وضعيتى پدر و مادر بسان دو جسم بى روح در پيكره خانواده مشاهده مى‏شوند، در حالى كه، عملاً در كانون ارتباطات خانوادگى حضور فعال ندارند. در اين خانواده‏ها فرزندان به حال خود رها شده‏اند، ارتباط آنان با افراد مختلف تحت هيچ‏گونه نظارت خاصى نيست. هيچ ضابطه و قانون خاصى در خانوده حاكم نيست. روشن است كه چنين وضعيتى زمينه را براى خلأعاطفى فرزندان به ويژه دختران فراهم كرده و موجب فرار از خانه و پناه آوردن به دامان خروشان اجتماع مى‏شود.
در برخى از خانواده‏ها پدر، مادر يا هر دو بنا به دلايلى همچون طلاق و جدايى، مرگ والدين و... نه حضور فيزيكى دارند و نه حضور معنوى. در آن دسته از خانواده‏هايى كه با معضل طلاق و جدايى مواجه مى‏شوند، فرزندان پناهگاه اصلى خود را از دست مى‏دهند، هيچ هدايت‏كننده‏اى در جريان زندگى نداشته، در پاره‏اى از موارد به دليل نيافتن پناهگاه جديد در درياى موّاج اجتماع، اسير شيّادان فساد مى‏گردند.
يكى از دلايل فرار دختران در مسئله طلاق و جدايى پدر و مادر ناشى از ناسازگارى دختران با افراد جايگزين به ويژه ناپدرى و نامادرى مى‏باشد. در اين شرايط به دليل برخوردهاى خشن و غير عاطفى، به تدريج دختران بى پناه اميد خود را از دست داده، با فرار از خانه در صدد حل مشكل برمى‏آيند، غافل از آن‏كه اين كار نتيجه‏اى جز تباهى بيش‏تر و فساد افزون‏تر در بر ندارد. (25)
علاوه بر طلاق، مرگ پدر و مادر نيز بسان آوارى سهمگين بر كانون و پيكره خانواده تلقّى مى‏شود كه در برخى موارد به دليل بى‏توجهى يا كم‏توجهى به فرزندان، جايگزين شدن عنصر نامناسب به جاى فرد از دست رفته، ضعيف شدن فرايند نظارتى خانواده، افزايش بيمارگونه بحران‏هاى روحى و روانى فرزندان و... موجب ايجاد ناهنجارى‏هاى حاد گرديده، زمينه فرار از خانه را فراهم مى‏سازد.
مطالعات انجام گرفته نشان مى‏دهند، بيش از 88 درصد از دختران فرارى شاهد متاركه و جدايى والدين خود بوده‏اند و در نتيجه، اين افراد به ناچار با يكى از والدين خود، عمدتا با پدر و به همراه نامادرى، گذران زندگى مى‏كردند. اين مسئله به روشنى اهميت استحكام و حفظ كانون خانواده را آشكار مى‏سازد و لزوم اتخاذ تمهيدات لازم در راستاى حفاظت و صيانت از نهاد خانواده به عنوان اولين و مهم‏ترين نهاد را دو چندان مى‏كند.
مسئله طلاق عاطفى نيز عمدتا در خشونت رفتارى و فيزيكى والدين نسبت به يكديگر، بى‏مهرى و بى‏علاقگى، درگيرى و مشاجره ميان آن‏ها، عدم درك متقابل، عدم تفاهم در اتخاذ روش‏هاى مناسب در تربيت و هدايت فرزندان و بسيارى موارد ديگر خود را نمايان مى‏سازد. تحقيقات انجام گرفته نشان مى‏دهند، 5/67 درصد از دختران فرارى پيش از فرار شاهد چالش‏هاى فراوان ميان والدين خود بوده‏اند و اين در حالى است كه تنها 5/17 درصد از دختران عادى اين مسئله را تجربه كرده‏اند.
از سوى ديگر، علاوه بر تأثير عميقى كه تزلزل نهاد خانواده و متاركه والدين در ايجاد انگيزه گريز دختران از منزل دارد، نقش قابل ملاحظه‏اى نيز در فرار برخى از زنان متأهل از خانه و خانواده دارد. چنان كه پيش‏تر گفته شد، قريب به 2 درصد از زنان خيابانى را زنان متأهل تشكيل مى‏دهند، بررسى‏ها نشان مى‏دهد كه عواملى نظير: طلاق، متاركه، اختلافات طاقت فرسا با همسر و خانواده همسر، فقر شديد، عدم حضور همسر در خانه براى مدت طولانى به دلايل مختلف، مانند: افتادن در زندان بلند مدت، نداشتن پشتيبان در خانواده و فاميل و... از جمله عواملى هستند كه در فرار اين افراد از خانه بسيار مؤثر بوده‏اند. (26)
5. فقر فرهنگى: يكى ديگر از عواملى كه موجب فرار دختران از خانه مى‏شود، فقر فرهنگى و محدوديت‏ها و تبعيض‏هاى ناشى از فقر فرهنگى مى‏باشد. از عوامل مهم ايجاد انگيزه فرار دختران از خانه، سطح و طبقه اجتماعى و فرهنگى خانواده است. چنان‏كه، سطح تحصيلات (بى‏سوادى يا كم سوادى) اعضاى خانواده، سطح پائين و نازل اجتماعى خانواده، ناآگاهى اعضاى خانواده به ويژه والدين از مسائل تربيتى، اخلاقى و آموزه‏هاى مذهبى، عدم همنوايى خانواده با هنجارهاى رسمى و حتى غير رسمى جامعه، هنجارشكنى اعضاى خانواده و اشتهار به اين مسئله و مسائل ديگرى از اين دست مؤلفه‏هايى هستند كه در قالب فقر فرهنگى خانواده در فشارهاى روانى و روحى بر دختران نوجوان و جوانى كه در اين شرايط قرار دارند، تأثيرگذار است و انگيزه گريز از كانون خانواده را ايجاد و افزايش مى‏دهند.
بررسى‏هاى انجام گرفته نشان مى‏دهند كه بيش از 80 درصد از دختران فرارى از پدرانى در سطح بى‏سواد تا زير ديپلم برخوردارند و 5/87 درصد از مادران اين گروه از دختران در اين سطح تحصيلى قرار دارند. مقايسه اين آمار با ميزان تحصيلات والدين دختران عادى بيانگر تفاوت فاحش ميان اين دو طيف است، به طورى كه تنها 30 درصد از پدران و 5/36 درصد از مادران اين دختران در سطح تحصيلى بى‏سواد تا زير ديپلم قرار دارند.
نكته قابل توجه اين كه سطح پايين تحصيلات والدين يك علت تام و مطلق در بروز اين پديده نيست بلكه يك علت جانبى و عرفى به شمار مى‏رود. بسيارند افرادى كه از سطح پايين تحصيلى برخوردارند اما اهتمام وافرى در جهت تربيت فرزندان خود دارند و در اين مسير توفيقات بسيارى نيز دارند و در مقابل بسيارند افرادى كه از سطح تحصيلى و اجتماعى بالايى برخوردارند اما فرزندانى تربيت كرده‏اند كه به هيچ وجه با توقعات جامعه همخوانى ندارند و مشكلات و آسيب‏هاى بسيارى براى جامعه پديد آورده‏اند.
از ديگر عوامل مهم كه ناشى از فقر فرهنگى در خانواده مى‏باشد، تبعيض جنسيتى و يا تبعيض به طور مطلق بين فرزندان مى‏باشد. بسيارى از والدين، آگاهانه يا ناآگاهانه، با تبعيض بين فرزندان، موجب اختلاف بين آنان و دلسردى از زندگى مى‏شوند. تبعيض در برخورد با خطاها و اشتباهات فرزندان دختر و پسر و عدم اتخاذ رويه منطقى براى برخورد با خطاهاى فرزندان و تنبيه تبعيض‏آميز براساس برترى پسر بر دختر يا به عكس موجب سلب اعتماد به نفس و بدبينى فرزندان نسبت به والدين مى‏شود. تبعيض در خانه با روحيه حساس و عزّت نفس دختران منافات دارد و لطمات جبران ناپذيرى را بر روح و روان آنان وارد مى‏كند و با ايجاد بحران‏هاى روحى و سرخوردگى، آنان را به سوى عكس‏العمل‏هاى منفى نظير فرار از خانه سوق مى‏دهد. (27)
از عوامل مهم ديگرى كه آن هم ناشى از فقر فرهنگى مى‏باشد و موجب بروز پديده دختران فرارى مى‏شود، محدوديت بيش از حد مى‏باشد. در اين نوع شيوه تربيتى، فرزندان از آزادى و اختيار لازم، متناسب با سن و شرايط خويش محرومند و بايد نظر والدين را بدون آگاهى از علت آن انجام دهند و حق اظهار نظر، دخالت يا تصميم‏گيرى ندارند. براى نمونه، نمى‏توانند درباره زندگى آينده خويش تصميم بگيرند و بايد تن به ازدواج‏هاى اجبارى دهند.
در اين خانواده‏ها به خواسته‏هاى مادى و معنوى فرزندان توجهى نمى‏شود، از اين‏رو، توانايى و مقاومت آن‏ها درهم مى‏شكند. فرزندان نسبت به خانواده خود احساس نارضايتى، تحقير، تنفر و سرخوردگى مى‏كنند؛ زيرا همنوايى با هنجارها و درخواست‏هاى خانواده، براى آن‏ها سنگين بوده و موجب ايجاد تنفر از خانواده مى‏شود. از اين‏رو، از هر فرصتى جهت عدم پيروى از هنجارهاى خانواده بهره مى‏برند و درصدد هستند با فرار از خانه، از اين محدوديت‏ها رهايى يابند.
همان‏گونه كه عدم توجه به نيازهاى عاطفى فرزندان مى‏تواند عامل فرار آنان از كانون خانواده باشد، توجه بيش از حد متعارف و در اختيار بودن امكانات زياد هم مى‏تواند زمينه مسايلى چون فرار از خانه را ايجاد نمايد.
مسئله مهاجرت نيز از جمله عوامل مؤثر در تشديد روند صعودى پديده دختران فرارى است كه رابطه مستقيمى با فقر فرهنگى و فكرى دارد. مهاجرت موجب رها شدن فرد از محيطى به فضايى مساعد جهت آسيب‏پذيرى او مى‏شود. عمده مهاجرين، افرادى هستند كه از روستاها به شهرها و همچنين از شهرهاى كوچك به شهرهاى بزرگ سرازير شده‏اند. اولين مسئله‏اى كه در اين شرايط پيش مى‏آيد، عدم سازگارى فرهنگى و نا هماهنگى هنجارها، ارزش‏ها و علايق اوليه با محيط تازه است كه موجبات بروز ناهمنوايى و ناهماهنگى ميان فرد با اطرافيان جديدش، به ويژه گروه‏هاى همسال را فراهم مى‏كند.
تعارض فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى محيط شهرى بزرگ، به ويژه كلان شهرهايى مانند تهران با روستاها و شهرهاى كوچك با بافت سنتى موجب بروز شيدايى و شيفتگى كاذب، تحت تأثير جاذبه‏هاى فريبنده اين‏گونه محيط‏ها در دختران جوان و نوجوان برخى از خانواده‏هاى مهاجرين مى‏شود. اين مسئله به همراه مسائلى ديگر موجبات نوعى سركشى فرزندان در مقابل خانواده و اصالت خود را پديد مى‏آورد و از اين رو دختران اين چنين خانواده‏هايى به منظور همرنگ كردن خود با جامعه جديد سعى در افراط در پيروى از مدهاى رايج و تلاش براى دورى هر چه بيش‏تر از خانواده مى‏كنند. اين مسئله در كنار فقر فرهنگى خانواده انگيزه گريز از خانه و خانواده را در دختران تقويت مى‏كند. (28)
6. مصاحبت با دوستان ناباب: بر اساس نظريه انتقال فرهنگى ساترلند انحرافات و نا بهنجارى‏هاى رفتارى عموما از طريق گروه‏هايى نظير دوستان يا خانواده آموخته مى‏شود.
اسگود معتقد است: هرقدر ميزان گذران جوان با گروه‏هاى همسن خود كه امور خلاف در آن‏ها هنجار است، بيش‏تر باشد فرد همرنگ و همانند آنها مى‏شود و براى كسب احترام در گروه، به رفتارهاى خود نمايانه نظير فرار از خانه تشويق مى‏شود. فرد عضويت يافته در گروه‏هاى ناباب، ارزش‏هاى نادرست گروه از جمله: نحوه مقابله و برخورد با امر و نهى والدين، نحوه مخالفت و به كرسى نشاندن خواست‏ها و تمايلات نفسانى در خانه و... را درونى مى‏كند و با دسترسى به فرصت‏هاى نامشروع، آن‏ها را به مرحله عمل مى‏رساند. در اين گروه‏ها رفتار كجرو و نابهنجار، بسيار عادى و روال شده است و به عنوان ارزش‏هاى مدرن اشاعه مى‏شود و نگرش‏ها و نصايح والدين به عنوان ارزش‏هاى منسوخ محسوب مى‏شود. براساس تحقيقات حدود 79 درصد جوانان به همانندسازى با دوستان خود مى‏پردازند. (29)
در ميان دختران فرارى افرادى هستند كه پاك و معصوم بوده و مشكل حادى ندارند كه مجبور شدند از خانه فرار كنند، اما رفاقت با دختران ناباب در مدرسه يا پارك و يا هر جاى ديگر آن‏ها را به انحراف سوق داده و در مواردى به تباهى مى‏كشاند. در مدارس، دخترانى كه حجاب خوبى دارند امل خطاب مى‏شوند.
بعضى وقت‏ها نيز قاچاقچيان، دلال‏هايى را در مناطقى مانند پارك‏ها، مدارس راهنمايى و دبيرستان‏ها مى‏گمارند تا با دختران ساده‏لوح، طرح دوستى و آشنايى ريخته و سپس آن‏ها را به مكان‏هاى خاصى برده و با وعده‏هاى مختلف، اعم از خروج آسان از كشور، درآمد خوب و زندگى بهتر فريب دهند و از كشور خارج كنند. (30)
7. فريب دختران از راههاى مختلف: انسان‏هاى دنياى امروز در چهار راه سرگردانى و تضاد ارزش‏ها گرفتار آمده‏اند و نمى‏دانند به كدامين سو حركت كنند. از يك سو، جامعه بستر نوينى از ارزش‏هاى اجتماعى مدرن را مقابل ديدگان افراد قرار مى‏دهد و از سوى ديگر، فرد را با بن‏بست‏هاى بسيارى در دست‏يابى به اهداف جديد مواجه مى‏كند. جوان امروز در اين شرايط با مشكل بحران هويت، كاهش پاى‏بندى به ارزش‏هاى دينى و اجتماعى و شكاف نسلى بين خود و والدينش مواجه است. گاه آنچه كه اجتماع به طور عملى به او مى‏آموزد با ارزش‏هاى خانوادگى سنخيتى ندارد و حتى در تناقض آشكار مى‏باشد و همين امر شخصيت او را دچار دوگانگى مى‏نمايد. در چنين شرايطى است كه دختران با اندك محبت‏هاى كاذب افراد جامعه فريب خورده و جذب شبكه‏هاى فساد مى‏شوند و از خانه و كاشانه خود فرار كرده و آواره مى‏شوند. انواع و شيوه‏هاى فريب دختران عبارتند از:
الف. وعده دستيابى به شغل پر درآمد و مناسب در كشورهاى خارج: زنان و كودكان، در قبال خوش خيالى‏هاى دروغين و دست‏يابى به فرصت‏هاى شغلى در ديگر كشورها بسيار آسيب‏پذير مى‏باشند. (31) بسيارى از زنان و دختران با وعده داشتن شغل در كشورهاى غربى اغوا شده و به فساد كشيده مى‏شوند. آنان به فراسوى مرزها قاچاق مى‏شوند و مانند احشام خريد و فروش شده و به كارهاى غير اخلاقى وادار مى‏گردند. (32) اين زنان وقتى به خود مى‏آيند كه مى‏بينند در كشورى غريب، آه در بساط ندارند و حتى به قاچاقچيان بدهكار هستند ولى آن زمان ديگر كار از كار گذشته و تنها راه پيش روى آن‏ها خودفروشى است. (33) از اعمال قاچاقچيان و دلالان دختران، ايستادن در كنار سفارتخانه‏ها و يا ادارات كاريابى و دادن پيشنهاد كار پر درآمد به كسانى است كه به دليل فقدان اطلاعات لازم و احتياج به يافتن شغل، سريعا جذب چنين افرادى مى‏شوند. (34) قاچاقچيان انسان، زنان و دختران جوياى كار را با وعده شغل مناسب و پردرآمد فريب مى‏دهند و آنان را مانند بردگان و اسيران قرون گذشته، در انبار كشتى‏ها پنهان مى‏كنند و با وضع رقّت‏بارى به كشورهاى ديگر مى‏فرستند. اما بسيارى از اين مهاجران غير قانونى، به چنگ باندهاى بين‏المللى فحشاء مى‏افتند و به مراكز فساد منتقل مى‏شوند. (35)
ب. قول ازدواج: يكى ديگر از راه‏هاى فريب دختران جوان، وعده ازدواج به آنان مى‏باشد. قاچاقچيان از اين طريق، اعتماد آن‏ها را به خود جلب كرده و نيات پليد خود را اجرا مى‏كنند. سخنگوى مؤسسه بين‏المللى حمايت از حقوق كودكان معتقد است كه، امروز، دختران به زور به اين كار وادار نمى‏شوند، بلكه آن‏ها فريب مى‏خورند و اين موضوعى است كه كار تشخيص قاچاق دخترانى را كه مورد سوء استفاده جنسى واقع مى‏شوند، با مشكل مواجه كرده است؛ زيرا قاچاقچيان، در آغاز به اين دختران وعده ازدواج مى‏دهند و پس از نامزدى، آنان را به ايتاليا مى‏برند و از آن به بعد است كه در شبكه گسترده قاچاق دختران، مورد سوء استفاده جنسى قرار مى‏گيرند.(36)
ج. فرزند خواندگى: قاچاقچيان، گاهى براى جلب اعتماد قربانى، به ويژه دخترانى كه از خانه فرار كرده يا به هر علت بدون سرپرست مى‏باشند، به آنان وعده مى‏دهند كه آنان را به فرزند خواندگى خواهند پذيرفت، اما پس از مدتى كه مقصود پليد خود را عملى كردند، چهره واقعى خود را نشان مى‏دهند. به اين گزارش توجه فرماييد: «يكى از اعضاى باند عنكبوت سياه، به نام مونا كه 16 سال دارد در بازجويى گفت: من پس از فرار از خانه‏ام در تبريز، به تهران آمدم و در يك آرايشگاه زنانه مشغول به كار شدم و شب‏ها هم در همانجا مى‏خوابيدم. يك روز در آرايشگاه با يك زن جوان آشنا شدم، او توانست با چرب زبانى مرا فريب دهد و من هم به او اعتماد كردم و همه داستان زندگى‏ام را براى او بازگو كردم. او مرا با خود به خانه‏اش برد و گفت هميشه دوست داشته است كه يك دختر مثل من داشته باشد، به همين دليل يك شناسنامه جعلى براى من تهيه كرد و مرا دخترخوانده خود كرد. اوايل براى من لباس‏هاى رنگارنگ و طلا مى‏خريد، ولى پس از مدتى رفتارش عوض شد و مرا مجبور كرد كه روزها برايش ترياك جابجا كنم و شب‏ها در خانه فسادش كار كنم.»(37)
د. وعده نگهدارى و حمايت از دختران فرارى: ايادى و اعضاى باندهاى قاچاق دختران، در اماكن عمومى مثل پارك‏ها پرسه مى‏زنند و با شناسايى دخترانى كه از منازل خود فرار كرده‏اند، آن‏ها را با وعده اقامت در محل نگه‏دارى دختران فرارى، به دام مى‏اندازند حكايت زير نمونه‏اى از اين حوادث مى‏باشد: «در آبان ماه امسال پس از فرار از خانه، روزى در پارك ملت نشسته بودم، در آنجا با پسر جوانى به نام شاهرخ آشنا شدم. او به من گفت: خواهرى به نام مهين دارد كه خانه‏اى براى دختران فرارى ساخته و در آنجا از آن‏ها نگه‏دارى مى‏كند. او مرا با خودش به پيش عنكبوت سياه برد و او اتاقى در آن خانه به من داد، مهين اوايل اجازه نمى‏داد كه من از اتاق خارج شوم، ولى پس از مدتى مرا وادار به كار كردن در خانه فسادش كرد. يك شب مرا به دست يك مرد عرب داد و گفت كه بايد چند روزى با او به جايى بروم. در بندرعباس متوجه شدم كه مهين مرا به شيخ‏نشينان امارات فروخته است، شبانه توانستم از دست آن‏ها فرار كنم و به تهران بيايم...»(38)
8. رسانه‏ها و وسايل ارتباط جمعى: رسانه‏هاى ديدارى و شنيدارى و مكتوب از جمله مؤلفه‏هاى در خور توجه در ايجاد انگيزه فرار دختران نوجوان و جوان از خانه و حتى نقش آموزشى منفى و تخديركننده در جهت دادن به اين فرار و نحوه و شيوه اين عمل به شمار مى‏رود. بررسى‏ها نشان داده‏اند: ظرف چند سال اخير ورود برخى مطبوعات زرد (مطبوعات مبتذل، عامه پسند و جنجالى) به عرصه رسانه‏هاى كشور و استفاده اين نشريات از عناوين جنجالى و هيجانى و همچنين بهره‏گيرى از شخصيت‏هاى سينمايى و هنرى و درج اخبار بى محتوا و توأم با بزرگ‏نمايى، انعكاس بيش از حد اخبار مربوط به بازيگران سينما و توجه مفرط به اخبار حوادث موجب جلب توجه تعداد قابل توجهى از دختران نوجوان به مطالب مندرج در آن‏ها شده است و اين مسئله موجبات فراهم آوردن زمينه‏هاى آسيب‏هاى اجتماعى مختلف به ويژه فرار از خانه شده است.
از سوى ديگر، پخش شمار قابل ملاحظه‏اى سريال‏هاى تلويزيونى، از صدا و سيما و يا از طريق شبكه‏هاى ماهواره‏اى خارجى، با مضامين زندگى‏هاى مجردگونه غربى توأم با جذابيت، نشاط، رفاه، موفقيت و به طور كلى با تصويرسازى مثبت از اين نوع زندگى‏هاى از هم گسيخته، نقش مؤثرى در تقويت انگيزه گريز از قيد و بندهاى خانوادگى و فرار از خانه را ايفا كرده است. (39)
نقش رسانه‏هاى جمعى به ويژه ماهواره و اينترنت در رواج بى بند و بارى اخلاقى، مقابله با هنجارهاى اجتماعى، عدم پاى‏بندى مذهبى و بلوغ زودرس نوجوانان در مسائل جنسى حائز اهميت است.(40)
د) پيامدهاى فرار دختران
فرار دختران در واقع تعرض به قاعده كهن و مرسوم زمان‏هاى ديروز و امروز است كه خانه را محل امن و آرامش افراد مى‏داند، نه محلى كه بايد از آن گريخت. اين تعرض وجدال، جامعه را تحريك كرده و آشفتگى‏هاى خاصى را دامن مى‏زند. هنگامى كه دخترى به هر دليل منطقى يا غير منطقى از خانه فرار مى‏كند، خود و پيرامونش، يعنى خانواده و جامعه را تا شعاعى وسيع به طرق مختلف در معرض آسيب‏ها و خطرات بسيار زيادى قرار مى‏دهد. اين پيامدها در بعد فردى، خانوادگى و اجتماعى قابل بررسى است:
1. پيامدهاى فردى: فرار، آغاز بى‏خانمانى و بى‏پناهى است و همين امر، زمينه ارتكاب بسيارى از جرايم را فراهم مى‏كند. دختران فرارى براى امرار معاش به سرقت، تكدى گرى، توزيع مواد مخدر، مشروبات الكلى و كالاهاى غير مجاز، روسپيگرى، عضويت در باندهاى مخوف و كثيف اغفال و فحشاء اقدام مى‏كنند.
برخى از اين دختران پس از فرار در ساختمان‏هاى متروكه، پارك، خانه‏هاى فساد و... شب را به صبح مى‏رسانند و از مكانى به مكان ديگر در حركت هستند، فقط براى آن كه بتوانند زنده بمانند. آن‏ها با اسامى مستعار و تيپ پسرانه و كارهاى مردانه در جمع دوستان (دختر و يا پسر) روزگار فلاكت‏بارى را سپرى مى‏كنند.
برخى از باندهاى فحشاء نيز اقدام به انتقال دختران فرارى به كشورهاى ديگر، تجارت سكس و فروش اجزاى بدن آن‏ها مى‏كنند. دختران فرارى تمام پل‏هاى پشت سر خود را خراب و ويران مى‏كنند. قاچاقچيان، دختران جوانى را كه به هر انگيزه‏اى از خانه خود گريخته‏اند طعمه و وسيله درآمد خود قرار مى‏دهند و آن‏ها را به برقرارى ارتباط جنسى و انجام كارهاى خلاف مجبور مى‏كنند. (41)
ارتكاب انواع جرايم و فساد اخلاقى موجب مى‏شود آنها دچار انواع بيمارى‏ها و اختلالات روحى و روانى شوند و برخى از آن‏ها به دليل سرافكندگى ناشى از تجاوزات، دست به خود كشى مى‏زنند.
از ديگر پيامدهاى ناگوار فرار دختران، روسپيگرى و ابتلا به انواع بيمارى‏هاى مقاربتى از جمله ابتلا به ويروس ايدز مى‏باشد. هر چقدر مدت زمان فرار فرد طولانى‏تر باشد و با افراد بيش‏ترى تماس داشته باشد، خطر ابتلا به ويروس ايدز افزايش مى‏يابد. اين مسئله موجب نگرانى بسيارى از صاحب‏نظران و متخصصان آسيب‏شناسى اجتماعى و مسئولان بهداشتى در سطح كشور شده است. در صورتى كه اقدامات مقتضى و لازم در اين زمينه صورت نگيرد، جامعه شاهد عواقب و پيامدهاى بسيار خطرناكى خواهد بود كه جبران آن تقريبا غير ممكن است. (42)
2. پيامدهاى خانوادگى: فرار دختران مى‏تواند بزرگ‏ترين لطمه و ضربه براى حيثيت و شرافت خانوادگى فرد باشد. اين عمل اولاً، نشانه‏اى از ناكارآمدى خانواده در تربيت فرزند، شكاف نسلى بين والدين و فرزندان و اختلافات خانوادگى است و ثانيا از آنجا كه فرجام و سرانجام فرار دختران در اكثر موارد گرفتار آمدن در دايره تنگ باندهاى فساد و فحشاء و ارتكاب جرايم اخلاقى است، لذا فرار به مفهوم لكه ننگ و بدنامى براى خانواده محسوب مى‏شود و بدين لحاظ است كه فرار دختران، كم‏تر توسط خانواده‏ها گزارش مى‏شود و اغلب پس از بى‏نتيجه ماندن جست‏وجوها و تلاش‏هاى خانوادگى، فرار دختر با عنوان فقدانى دختر (دزيده شدن او) به مراجع قضايى گزارش مى‏شود.
فرار دختران، زندگى آينده آنان را به تباهى و سياهى مى‏كشاند. احتمال تشكيل خانواده براى دختر فرارى به دليل تهديد سلامت روحى، جسمى و جنسى (به علت رفتار خلاف اخلاق خواسته يا ناخواسته) و خدشه‏دار شدن اصالت و شرافت خانوادگى به حداقل ممكن كاهش يافته و در اغلب موارد به صفر مى‏رسد.
از سوى ديگر، دختران فرارى با درگير شدن در مسائل غير اخلاقى، نمى‏توانند به خانواده باز گردند. مگر آن كه خانواده به اين نكته توجه نمايد كه عدم پذيرش فرد به معناى فرو غلتيدن هر چه بيش‏تر او در منجلاب فساد و تباهى است، لذا با اكراه، وى را در خانواده جاى مى‏دهد يا آن كه خانواده دختر فرارى، از نوع خانواده از هم گسيخته است و بود و نبود دختر فرق چندانى ندارد. به هر حال، زندگى دختر فرارى در صورت بازگشت به منزل نير همراه با مشكلات مضاعف خواهد بود. زيرا خانواده، وى را به دليل ارتكاب اعمال خلاف، بيش‏تر از گذشته مستعد كجروى و رفتارهاى انحرافى مى‏داند، لذا قيود خود را بيش‏تر خواهد نمود، ضمن آن كه دختر نيز به دليل تجربه آزادى‏هاى خارج از خانه كه متناسب با سن و موقعيت او نبوده، محيط خانه را غير قابل تحمل‏تر مى‏داند. (43)
3. پيامدهاى اجتماعى:
الف) افزايش نرخ مفاسد اجتماعى؛ جامعه‏شناسان معتقدند: پديده‏هاى اجتماعى همچون حلقه‏هاى زنجير به هم متصل و وابسته‏اند، به طورى كه افزايش نرخ آسيب‏هايى چون طلاق، بيكارى، اعتياد،... منجر به افزايش آسيبى نظير فرار دختران مى‏شود و نكته قابل توجه آن كه فرار دختران از خانه نيز به افزايش نرخ مفاسد اجتماعى منتهى مى‏شود.
ب) تهديد بهداشت اخلاقى و روانى جامعه؛ آسيب‏هاى اجتماعى از جمله فرار، همچون امراض و ويروس‏هايى هستند كه اخلاقيات و حيات اجتماعى را با خطر مواجه كرده و منجر به رواج بى‏حرمتى اخلاقى، تخطى از هنجارهاى اجتماعى و ايجاد فضاى مسموم در جامع مى‏شوند كه مى‏توانند ضمن لكه دار نمودن عفت عمومى و شكستن حريم‏هاى اخلاقى، بهداشت روحى و روانى اعضاى جامعه را تهديد نموده و آسيب جدى بر سلامت جامعه وارد نمايند.
ج) تحميل هزينه‏هاى اجتماعى؛ فرار دختران هزينه‏هاى فراوانى را بر دوش جامعه و دولت تحميل مى‏كند، به طورى كه اقداماتى نظير: دريافت گزارشات فقدانى دختر و شناسايى دختران فرارى توسط نيروهاى چندگانه امنيتى، بازجويى و انجام مراحل قضايى، ايجاد مراكز مختلف ـ مانند كانون اصلاح و تربيت و مراكزى كه قبلاً در زمينه ساماندهى دختران فرارى فعال بودند و نيز مسئوليت سازمان بهزيستى، همگى هزينه‏هاى هنگفتى را بر جامعه تحميل مى‏نمايد. (44)
دختران فرارى با فرار خود از خانه روندى را براى خود در پيش مى‏گيرند كه جز غوطه‏ور شدن در بدبختى و سقوط چيزى عايد نمى‏شود. بسيارى از دختران فرارى به خاطر مشكلات طاقت‏فرساى درون محيط خانواده و با هدف نجات از بدبختى و سختى‏ها اقدام به اين كار مى‏كنند و بسيار اندك‏اند كسانى كه به انگيزه رسيدن به معشوق و يا به خاطر رسيدن به جاذبه‏هاى شهرهاى بزرگ مبادرت به اين عمل مى‏كنند. اما با اين حال، مسير پيش‏روى اين دختران بى‏پناه، مسيرى جز تباهى نيست.
و) پيشنهادهايى براى حل معضل دختران فرارى
همان‏گونه كه بيان شد، دختران فرارى از بين اقشار مختلف مى‏باشند، با انگيزه‏ها و علل گوناگونى اقدام به فرار مى‏كنند و پيامدهاى فرار آنان خانواده و جامعه را تهديد مى‏كند. در اين راستا پيشنهادات ذيل به منظور مقابله قطعى‏تر نسبت به معضل فرار دختران از خانه ارائه مى‏گردد:
1. نهاد خانواده:
ـ توجه و رسيدگى بيش‏تر به نهاد خانواده وسعى در رفع مشكلات مختلف تربيتى، اقتصادى، فرهنگى آن‏ها از طريق دولت؛
ـ تقويت و سازماندهى نهادهاى مردمى مؤثر در امداد خانواده از جهات مختلف، نظير: كميته امداد امام خمينى قدس‏سره ، بنيادهاى خيريه، صندوق‏هاى قرض‏الحسنه و...؛
ـ احياى سنت‏هاى دينى و حاكميت ارزش‏هاى اجتماعى اسلام نظير: وجوب احترام والدين، رسيدگى خويشان، نظارت‏هاى فاميلى چون ولايت پدر، جد پدرى و نظارت برادر بزرگ‏تر؛
ـ نظر به اين‏كه با استناد به اطلاعات و تحقيقات، بيش‏تر دختران فرارى از بين خانواده‏هاى نابسامان بوده و اغلب، فرزندان طلاق هستند، به كارگيرى تمهيدات لازم جهت پيش‏گيرى و كاهش نرخ طلاق از طريق تقويت مراكز مشاوره، اجبار به شركت در كلاس‏هاى آموزش حقوق و تكاليف زوجين قبل از عقد رسمى، اجبار در مراجعه به مراكز مشاوره از طريق اهرم‏هاى دولتى و... ضرورى است. سرانجام چنانچه خانواده‏اى به دليل اعتياد، مرگ والدين، بيكارى و بيمارى همسر،... از هم گسسته شد، مى‏توان خانواده را موظف نمود كه وضعيت حضانت و تربيت فرزندان را به سازمانى كه از سوى دولت مشخص مى‏شود، گزارش نمايد و اين سازمان در رفع مشكلات فرزندان چنين خانواده‏هايى تلاش مى‏نمايد و نسبت به رفع خشونت‏ها و مشكلات اين خانواده‏ها اقدام نمايد.
2. آموزش و پرورش:
ـ از آنجا كه بسيارى از دختران فرارى (70 درصد) در سنين 16 ـ 14 ساله و در دوره‏هاى حساس نوجوانى قرار دارند و با مشكلات متعدد خاص اين دوره مواجه مى‏باشند، از اين‏رو، بخشى از پيشنهادات جهت پيش‏گيرى از فرار دختران معطوف به وزارت آموزش و پرورش مى‏باشد.
ـ تهيه و نمايش فيلم‏هاى آموزشى درباره اثرات انواع روش‏هاى نادرست تربيتى (از جمله محدوديت زياد، آزادى زياد، فاصله عاطفى، فاصله اطلاعاتى و...) فقط براى اطلاع والدين؛
ـ تقويت ارتباط ميان والدين دانش‏آموزان با مربيان و عدم واگذارى مسئوليت تربيت فرزندان به مدرسه يا خانواده به تنهايى؛
ـ تقويت مراكز مشاوره‏اى مفيد و كارآمد در مدارس يا تمام مناطق آموزش و پرورش استان‏ها و شهرستان‏ها؛
ـ اجبار در انجام تست روان‏كاوى و سلامت سنجى روحى و روانى از تمام دانش‏آموزان و تشخيص و شناسايى كودكان مستعد فرار از لحاظ ويژگى‏هاى روحى و خانوادگى و الزام مراقبت‏هاى روان‏كاوى از آن‏ها؛
ـ بها دادن به مسئله ترك تحصيل دانش‏آموزان يا فرار آن‏ها از مدرسه و ضرورت ارتباط با خانواده‏هاى اين دختران؛
ـ به كارگيرى مكانيزم‏هاى تشويقى يا اجبارى جهت مراجعه دانش‏آموزان و والدين به مراكز مشاوره (فرهنگ‏سازى در زمينه استفاده از خدمات مشاوره)؛
ـ آموزش به خانواده جهت اطلاع زود هنگام فرار دختران به پليس و نوع همكارى آنان، جهت شناسايى هر چه سريع‏تر و مقابله با خطرات ناشى از فرار.
3. نهادهاى اجتماعى و بازدارنده:
برخى ديگر از پيشنهادات مربوط به ساير عوامل اجتماعى است كه در كاهش فرار دختران مؤثر مى‏باشد:
ـ نظارت، ارزشيابى و باز تعريف وظايف دستگاه‏هاى ذيربط در امور مربوط به اقشار آسيب ديده و و آسيب‏پذير جهت هماهنگى و وحدت رويه و بهينه سازى و حتى ادغام آن‏ها؛
ـ تأسيس مركزى توانمند جهت جمع‏آورى آمار و اطلاعات منطقه‏اى، كشورى، بين‏المللى دختران فرارى و شبكه‏هاى مربوط؛
ـ تربيت نيروهاى پليس انتظامى از بين بانوان متعهد و متديّن جهت اين مسئله خاص؛
ـ ضرورت آشنايى نيروهاى نظامى به ويژه پليس زن با مسائل روان‏شناسى دختران فرارى و خرده فرهنگ آن‏ها؛
ـ اعمال مجازات‏هاى بسيار سنگين، علنى و جدّى (در ملاء عام) براى باندهاى فساد، اغفال، تجارت جنسى؛
ـ قانونمند نمودن نحوه درج اخبار مربوط به بخش حوادث و ممانعت از سوء استفاده از بيان جزئيات فرار به دليل بدآموزى و اشاعه منكرات و جلوگيرى از قهرمان‏سازى مطبوعاتى از اين عاملان؛
ـ به كارگيرى نيروهاى مردمى و سازمان‏هاى غير دولتى جهت امداد به دختران تحت خشونت خانواده و اطلاع‏رسانى به نيروهاى امنيتى؛
ـ تقويت نظارت‏هاى اجتماعى رسمى و دولتى و نيز نظارت‏هاى مردمى و محلى از جمله امر به معروف و نهى از منكر جهت پاك‏سازى فضاى جامعه و تعديل آزادى‏هاى اجتماعى. (45)
________________________________________
1و2ـ مجله ايران دخت، ش 17، ص 10.
3ـ مجله ايران جوان، ش 149، ص 38.
4ـ روزنامه همشهرى، 9/9/80.
5ـ روزنامه صداى عدالت، 7/3/81.
6ـ همان، 30/2/81.
7ـ مجله زن روز، ش 1773، ص 56.
8ـ مجله معرفت، ش 56، ص 92.
9و10ـ مجله معرفت، ش 56، ص 93.
11ـ مفاهيم و كاربردهاى جامعه‏شناسى، جاناتان اچ ترنر، ترجمه محمد فولادى و محمد عزيز بختيارى، انتشارات مؤسسه امام خمينى (ره)، 1378، ص 354 و 355.
12ـ مجله كتاب زنان، ش 15، ص 62.
13و14و15ـ مجله كتاب زنان، ش 15، ص 61.
16ـ مقاله «زنان خيابانى زندگى در مرداب»، قاسم ابراهيمى‏پور و محمد جوادفر، ص 10.
17ـ مجله ايران جوان، ش 149، ص 4.
18ـ مجله زن روز، ش 1773، ص 56.
19الى 22ـ مجله ايران دخت، ش 17، ص 10.
23ـ مجله ايران دخت، ش 17، ص 12.
24ـ مجله كتاب زنان، ش 15، ص 67.
25ـ مجله زن روز، ش 1773، ص 14.
26ـ مجله ايران دخت، ش 17، ص 12.
27ـ مجله كتاب زنان، ش 15، ص 65.
28ـ مجله ايران دخت، ش 17، ص 12.
29ـ مجله كتاب زنان، ش 15، ص 66.
30ـ روزنامه همشهرى، 9/8/81.
31ـ روزنامه همشهرى، 7/6/81.
32ـ روزنامه همشهرى، 7/8/81 / روزنامه اعتماد، 9/11/81.
33ـ روزنامه اعتماد، 9/11/81.
34ـ روزنامه همشهرى، 9/8/81.
35ـ بهناز اشترى، قاچاق زنان بردگى معاصر، انديشه برتر، تهران، 1380، ص 55.
36ـ مجله غرب در آيينه فرهنگ، دى 1380.
37و38ـ روزنامه مردم سالارى، 26/11/81.
39ـ مجله ايران دخت، ش 17، ص 13.
40ـ مجله كتاب زنان، ش 15، ص 66.
41ـ روزنامه انتخاب، 12/10/81.
42الى 44ـ مجله كتاب زنان، ش 15.
45ـ مجله كتاب زنان، ش 15

عوامل فرار دختران از خانه

عوامل فرار دختران از خانه
مقدّمه
به اعتقاد بسيارى از صاحب‏نظران، با توجه به وضعيت فرهنگى و اجتماعى ايران، پديده دختران فرارى، نوعى انحراف اجتماعى است. يك پديده اجتماعى زمانى به عنوان يك انحراف اجتماعى تلقّى مى‏شود كه با انتظارات و توقعات جامعه يا حداقل با يكى از گروه‏هاى اجتماعى درون جامعه سازگار و منطبق نباشد و حتى با آن در تعارض باشد. انحراف، اجتناب و احتراز از هنجارها و ارزش‏هاى مورد پذيرش جامعه است و هنگامى پديدار مى‏شود كه فرد يا گروهى از پذيرش معيارهاى جامعه سرباز زنند و آن را رعايت نكنند . رفتار انحرافى و كجروانه هميشه با جنبه‏هاى منفى توأم است و اين ابعاد منفى در جوامع مختلف، تعاريف و مصاديق نسبتا متباين و حتى در برخى موارد نيز متعارض دارد. به عنوان مثال، در ايران حريم‏هاى اخلاقى و عفت و پاكدامنى در سراسر ادوار تاريخى و در دوران معاصر يك ارزش و يك هنجار اجتماعى تلقّى مى‏شود و هر گونه عدول از آن، انحراف و ناهنجارى محسوب شده است و در جامعه نگاهى جزمى و طردكننده نسبت به آن افراد اعمال مى‏شده است. اين ارزش اجتماعى در بسيارى ديگر از كشورها و فرهنگ‏ها نيز به همين روال است. اما در برخى از كشورها طى دهه‏هاى اخير برخى ناهنجارى‏ها به ارزش تبديل شده‏اند، به طورى كه هم اكنون در كشورهاى اسكانديناوى بيش از نيمى از كودكان، فرزند نامشروع هستند و اين جريان روند صعودى دارد، به طورى كه بسيارى از صاحب‏نظران پيش‏بينى كرده‏اند كه تا چند دهه ديگر نهاد خانواده در اين كشورها به طور كلى از بين خواهد رفت. اين مسأله در شرايطى است كه مسئله فحشا و روسپيگرى در اين كشورها، مانند بسيارى ديگر از كشورهاى غربى و يا غرب زده جهان، به امرى مورد پذيرش جامعه تبديل شده است. بيان اين مقايسه، خود گواهى بر تفاوت ژرف ميان هنجارهاى مورد پذيرش افراد در جوامع و كشورهاى مختلف با يكديگر و حتى در خرده فرهنگ‏هاى مختلف يك كشور است.
در اين ميان، از ديگر مواردى كه در جامعه ايران به شدت مورد نكوهش قرار گرفته، جدايى دختر خانواده به صورت سركشى و گريز از كانون خانواده است. البته، اين قاعده در خصوص فرزندان ذكور نيز صادق است. اما از آنجا كه جايگاه و موقعيت دختران داراى حساسيت و اهميت بيش‏ترى است، بروز اين پديده موجب مشكلات بيش‏ترى براى دختر فرارى و خانواده او مى‏شود. به همين دليل است كه بسيارى از خانواده‏ها پس از بازگشت دختر به خانه، خواه به صورت دلخواه و آزادانه و خواه توسط مأموران ذيربط، حاضر به پذيرش او نمى‏شوند.
نكته قابل توجه اين كه تا زمانى كه يك دختر تصميم به فرار از خانه مى‏گيرد و مبادرت به انجام اين كار مى‏كند، اين مسئله يك مسئله فردى تلقّى مى‏شود، اما پس از فرار به علت ايجاد تماس و ارتباط با گروه‏هاى همسال و افراد مختلف در محيط‏هاى خارج از خانه (خيابان و پارك و...) اين ارتباط موجب تأثير و تأثر ميان اين افراد مى‏شود و موجب انتقال برخى باورها و هنجارهاى درون گروهى و رفتارهاى عموما منحرف ميان اين افراد مى‏شود، ديگر اين مسئله به عنوان امرى فردى تلقّى نخواهد شد، بلكه به عنوان يك مسئله اجتماعى مورد توجه قرار مى‏گيرد. (1)
تعريف دختران فرارى
دختران فرارى كسانى هستند كه به دلايل مختلف و در اثر فشارهاى ناشى از شرايط سخت زندگى، غالبا على‏رغم ميل باطنى اقدام به ترك خانه و كاشانه خود كرده و از كانون خانواده جدا مى‏شوند و عموما در شهرى ديگر بدون داشتن مأمنى مناسب و خانه‏اى دائمى ساكن مى‏شوند. اين گروه دختران عموما به دلايلى نظير فقر، خشونت، محدوديت‏هاى غير منطقى، آزار ديدگى، رها شدن از سوى اطرافيان بخصوص خانواده و... روى به خيابان‏ها مى‏آورند و اكثريت آن‏ها به تدريج مبدل به زنان خيابانى مى‏شوند كه راهى تاريك در پيش رو دارند. دختران فرارى غالبا براى زندگى و امرار معاش به كارهاى ناپسند و نامشروع روى مى‏آورند. (2)
به عبارت ديگر، دختر فرارى به دختران نوجوان و جوانى اطلاق مى‏شود كه به دليل شرايط نامساعد زندگى در خانواده و در اثر فشارهاى روحى، روانى و عاطفى و بعضا دختران شهرستانى به دليل عدم وجود اوقات فراغت و تفريحات سالم و فريب ظواهر شهرها به اميد تشكيل يك زندگى بهتر از محل زندگى و خانواده خود فرار كرده و به شهرهاى بزرگ پناه مى‏آورند.
فرار دختران از كانون خانواده و گسيل شدن آن‏ها به سوى خيابان‏هاى بى‏انتها و غوطه‏ور شدن آن‏ها در حوادث و وقايع اجتناب‏ناپذير، نوع حادى از انحرافات و شكستن ارزش‏ها و هنجارهاى مورد پذيرش جامعه محسوب مى‏شود. اين پديده از يك سو، خود معلول حوادث و مسائل مختلفى است و از سوى ديگر خود زمينه‏ساز بروز مشكلات و معضلات اجتماعى ديگر.
اين دختران كه عاطفه خانوادگى را لمس نكرده‏اند، زمانى كه در بيرون از خانه، محبت‏هاى كاذبى آنان را دعوت به يافتن «عشق» مى‏كنند، سرا پا تسليم و بدون تأمل خود را در دامن عشق‏هاى زودگذر و دروغين مى‏اندازند و از خانه گريزان مى‏شوند. يك روان‏شناس زن كه به واسطه نزديكى با روحيات دختران، بررسى روانكاوى را در مورد دختران فرارى انجام داده است، مى‏گويد: «يك دختر جوان وقتى به خاطر انگيزه خاص خود كه در شاخه‏هاى مختلفى مى‏توان آن را مورد نقد قرار داد، از خانه خارج مى‏شود، براى رفع نخستين مشكل خود كه يافتن سرپناهى است با كوچك‏ترين مهرورزى از سوى شكارچيان جامعه، به آنان اعتماد مى‏كند و جذب باندهاى فساد مى‏شود.» (3)
اهميت و ضرورت بررسى معضل دختران فرارى
آوار مدت‏ها پيش فرو ريخت اما گرد و خاك باقى مانده از اين ريزش بزرگ چنان است كه هنوز هيچ چشمى مجال نيافته است تا اتفاق پشت اين غبارهاى ريز را ببيند. آوار مدت‏ها پيش فرو ريخت و صداى آن را بسيارى شنيدند اما هنوز كسى نمى‏داند اين آوار از كجا ريخته. روى سر چه كسى پهن شده و كاشانه چه كسى را ويران كرده است. گويى همه منتظر ايستاده‏اند تا غبار بنشيند و آن وقت اگر مجالى بود قدم بردارند.
امروز در حالى كه هنوز همه منتظر فرو نشستن غبارهاى اين آوار بزرگ هستند، دفتر امور آسيب ديدگان اجتماعى سازمان بهزيستى از تحويل گرفتن 65 دختر فرارى و 219 زن آسيب ديده در سه ماه نخست سال 80 خبر داده است. اين خبر همچنين به پذيرش 642 نفر از زنان در مراكز بازپرورى زنان آسيب ديده اجتماعى، 241 نفر در خانه سلامت دختران و 2983 نفر نيز در مراكز كودكان خيابانى اين سازمان در سال 1379 خبر داده است. 65 دختر فرارى و 219 زن آسيب ديده در سه ماهه نخست سال يعنى 260 دختر فرارى و 876 زن آسيب ديده در سال و اين فقط تعداد اندكى از ميان آن حجم بزرگ هستند كه به سازمان بهزيستى و مراكز آن تحويل داده مى‏شوند. خيابان‏هاى شهر هنوز گواه بسيار خوبى براى كوچك بودن رقم دريافتى سازمان بهزيستى كشور است. (4)
خيابانى شدن تعداد زيادى از دختران و كودكان در ايران، در مقايسه با ديگر كشورها، با توجه به معيارهاى خانوادگى، شرعى و هنجارهاى خاص اجتماعى، يك آسيب اجتماعى بزرگ به شمار مى‏آيد.
با استناد به اظهار يكى از مسئولان نيروى انتظامى مبنى بر افزايش 10 درصدى شمار دختران فرارى كه از 2000 نفر در سال 80 به 2200 نفر در سال 81 رسيده، از بعد روان‏شناسى مى‏توان گفت: پديده‏اى به نام دختران خيابانى، افراد جامعه را دچار بى‏اعتقادى نسبت به شرافت و حيثيت خانواده و سرخوردگى جوانان از تشكيل عايله و بچه‏دار شدن كرده و همچنين حضور آن‏ها در بوستان‏ها و مجامع عمومى عفت عمومى را لكه‏دار خواهد كرد .
فرار دختران از خانه براى جامعه ايرانى به ظاهر يك مسئله فردى و در نهايت مختص يك خانواده تلقّى مى‏شود، در حالى كه با توجه به پيامدهاى منفى نابهنجار و خطرناكش بيشتر يك مسئله و از آن مهم‏تر آسيب اجتماعى به حساب مى‏آيد. (5)
رئيس انجمن جامعه‏شناسان ايران، روند آسيب‏هاى اجتماعى در ايران را رو به افزايش مى‏شمارد و در ادامه مى‏گويد: جامعه ما جامعه‏اى در حال گذر است كه از حالت سنتى جدا شده تا به نظامى با شرايط جديد بپيوندد. در نتيجه اين حالت گذار، مسائل و آسيب‏هاى اجتماعى، متأسفانه در جامعه افزايش پيدا مى‏كند. اصولاً آسيب‏هاى اجتماعى بيش‏تر علل فرهنگى و اجتماعى دارند؛ در نتيجه، پيش‏گيرى از آن‏ها نيز نيازمند برنامه‏ريزى و شناخت علمى است.(6)
روزانه پدر و مادرهاى زيادى به دستگاه قضايى و نيروى انتظامى مراجعه مى‏كنند و با طرح شكايتى مبنى بر اين كه دخترشان ربوده شده است، از مأموران مى‏خواهند دختر ناپديد شده‏شان را پيدا كنند. بيش‏تر اين والدين، ادعا دارند، دخترانشان دچار حادثه شده‏اند و يا افراد بزهكارى آن‏ها را ربوده‏اند. اما بررسى‏هاى پليسى نشان مى‏دهد كه اكثر اين‏گونه دختران كه در آغاز تشكيل پرونده «دختران فقدانى» نام مى‏گيرند، به ميل خود از خانه فرار كرده‏اند. اين دختران كه دور از چشم پدران و مادران به طرق مختلف به زندگى غمبارى تن مى‏دهند حتى در صورت پشيمانى به خاطر خراب كردن پل‏هاى پشت سر، روى برگشتن به خانه را ندارند.
گاهى ديده شده است كه پس از مدت‏ها بى‏خبرى از يك دختر جوان، جسد وى با وضعيت نامناسبى كشف مى‏شود و اين نشانگر سرنوشت تلخ برخى از دختران فرارى است. آمار دختران فرارى در هر ماه افزايش و كاهش نشان مى‏دهد و در بررسى‏هاى آمارى، دختران جوان در فصل تابستان، بخصوص شهريورماه كه با تعطيلى مدارس، از سوى والدين در خانه تحت نظر شديد قرار مى‏گيرند براى رهايى از محدوديت‏هاى دست و پا گير، پا به فرار مى‏گذارند.
آمارها نشان مى‏دهد كه در سال 78، 1224 مورد «فقدانى دختر» گزارش شده است كه 145 مورد آن در شهريور ماه رخ داده و بررسى‏هاى پليس نشان مى‏دهد، كه 98 درصد اين پرونده‏ها مربوط به دختران فرارى است. در اين گزارش‏هاى آمارى سه ماه اول 1379 رشد فرار دختران را نشان مى‏دهد به گونه‏اى كه در خرداد ماه 203 مورد، درباره دختران فرارى پرونده تشكيل شده است كه نسبت به سال 78، 88 مورد بيش‏تر است. خانواده‏هاى بسيارى هم هستند كه حاضر نمى‏شوند فرار فرزندان خود را به پليس اطلاع دهند. يكى از مأموران نيروى انتظامى تهران بزرگ مى‏گويد: «تهران» به عنوان بزرگ‏ترين شهر كشور نخستين نقطه براى فرار دختران از شهرهاى ديگر است. دختران شهرستانى كه با خُلق و خوى شهرى كوچك سازگارى داشته‏اند وارد جامعه‏اى مى‏شوند كه دريايى از انسان‏هاى مختلف را در خود جاى داده است. (7)
نظريه‏هاى جامعه شناختى (فرار دختران)
جامعه‏شناس، بر خلاف روان‏شناس كه درصدد يافتن پاسخ اين مسئله است كه چرا اشخاص خاص منحرف مى‏شوند و دست به اعمال انحرافى مى‏زنند و هنجارهاى اجتماعى را نقض مى‏كنند و از چه ويژگى‏هاى روحى و روانى برخوردارند؛ تلاش مى‏كند تا بفهمد كه چرا انحراف بروز مى‏كند و از چه الگوى معينى پيروى مى‏كند و راه جلوگيرى آن كدام است.
بدين روى، تاكنون چند نظريه عمده جامعه‏شناختى در مورد «انحراف» بيان شده و شايد بتوان گفت: امروز ادعا بر اين است كه به دليل پيچيدگى پديده‏هاى اجتماعى هيچ يك از اين نظريه‏ها به تنهايى قدرت تحليل و بررسى انحرافات را ندارند. بلكه در صورتى كه مجموع اين‏ها در كنار هم قرار گيرند، مى‏توانند انحرافات را به دقت مورد بررسى و شناسايى قرار دهند اين نظريه‏ها عبارتند از:
الف. نظريه «انتقال فرهنگى كج روى» (كنش متقابل گرا) ( Interaction Theoly )
ساترلند درباره چگونگى انتقال فرهنگى كج‏روى معتقد است كه، رفتار انحرافى همانند ساير رفتارهاى اجتماعى، از طريق معاشرت با ديگران ـ يعنى منحرفان ـ آموخته مى‏شود. بر اساس اين ديدگاه، رفتار انحرافى نه منشأ ارثى دارد و نه روان‏شناختى، بلكه شخص كاملاً آن را از ديگران فرامى‏گيرد؛ همان‏گونه كه همنوايان از طريق همين ارتباط با افراد سازگار، هنجارها و ارزش‏هاى فرهنگى آن گروه و جامعه را پذيرفته، خود را با آن انطباق مى‏دهند. بنابراين، نه تنها دوستان و گروه‏هاى مرجع، بر همنوا شدن يا هنجار شكن شدن افراد تأثير مى‏گذارند؛ بلكه حتى در نوع رفتارهاى انحرافى و جرايم ارتكابى افراد نيز نقش تعيين كننده‏اى دارند.
اين ديدگاه توجه دارد كه فرد منحرف تنها با هنجارشكنان و فرد همنوا تنها با افراد سازگار ارتباط ندارد، بلكه هر انسانى با هر دو دسته اين افراد سر و كار دارد. اما اين كه كدام يك از اين دو گروه، فرهنگ خود را منتقل مى‏كنند و تأثير مى‏گذارند، معتقد است به عوامل ديگرى نيز بستگى دارد كه اين عوامل عبارتند از:
1. شدت تماس با ديگران: احتمال انحراف فرد در اثر تماس با دوستان يا اعضاى خانواده منحرف خود، به مراتب بيش‏تر است تا در اثر تماس با آشنايان يا همكاران منحرف خود.
2. سن زمان تماس: تأثيرپذيرى فرد از ديگران در كودكى و جوانى بيش‏تر از زمان‏هاى بعدى است.
3. نسبت تماس با منحرفان در مقايسه با تماس همنوايان: هر چه ارتباط و معاشرت با كج‏رفتاران نسبت به همنوايان بيش‏تر باشد، به همان ميزان احتمال انحراف فرد بيش‏تر خواهد بود. (8)
ب. نظريه «بى‏هنجارى» مرتن ( Structural Strain Theory )
مرتن هرگونه تبيين فردگرايانه و روان‏شناختى را در مورد مسئله انحراف مردود مى‏شمارد و آن را متأثر از ساخت جامعه مى‏داند و شرايط ساختى را عامل اصلى انحرافات به شمار مى‏آورد. وى يكى از عناصر اصلى ساخت جامعه را فراهم نمودن شيوه‏هاى استاندارد شده كنش، يعنى همان ابزارها و هنجارها براى نيل به اهداف مى‏داند و عنصر اصلى ديگر را اهداف و ارزش‏هاى مورد قبول و پذيرفته شده جامعه مى‏داند. او در صورتى يك نظام اجتماعى را «متعادل» مى‏داند كه بين اين دو عنصر اصلى، تناسبى وجود داشته باشد، يعنى افراد جامعه بتوانند از طريق ابزارها و وسائل و راه‏هاى مشروع جامعه، به اهداف پذيرفته شده آن جامعه دست يازند كه اين شيوه را «همنوايى» گويند. اما در صورتى كه چنين تناسبى بين اهداف و وسائل دست‏يابى به آن وجود نداشته باشد و عده‏اى از افراد جامعه نتوانند از طريق آن ابزارهاى مورد قبول جامعه، به هدف‏هاى پذيرفته شده جامعه برسند، احساس عدم رضايت مى‏كنند و از اين‏رو، تلاش مى‏نمايند تا راه‏هاى نامشروع و غير قابل قبول جامعه ـ يعنى همان شيوه‏هاى انحرافى مانند فرار از خانه و پناه‏بردن به دامن شكارچيان جامعه ـ را دنبال كنند. (9)
ج. نظريه «كنترل» ( Control Theory )
اين نظريه به جاى توجه به علت همنوايى افراد، بيش‏تر به دنبال علل ناهمنوايى افراد بوده و معتقد است كه، ناهمنوايى و هنجارشكنى و كج‏روى افراد ريشه در عدم مهار صحيح و كارا دارد. اين ديدگاه از سويى، زندگى را پر از وسوسه و نيرنگ و فريب مى‏داند و از سوى ديگر، برخى از عوامل انحرافى را مفيد و سودمند مى‏شمارد. بنابراين، زمينه و شرايط را براى رفتارهاى نابهنجار فراهم مى‏داند و مدعى است كه همنوايى مردم بدين سبب است كه اعمال و رفتار آنان توسط جامعه مهار مى‏شود، به طورى كه هر چه ميزان اين مهار بيش‏تر باشد و نظارت‏هاى گوناگون از قبيل رسمى و غير رسمى، بيرونى و درونى، مستقيم و غير مستقيم وجود داشته باشند و حساسيت مردم و مسئولان افزايش يابد، ميزان همنوايى مردم بيشتر خواهد بود، و اگر مهارى از سوى جامعه وجود نداشت، همنوايى اندكى به وجود مى‏آيد.
اين ديدگاه تا حد زيادى متأثر از نظريه دوركيم در مورد «انحراف» است كه معتقد است: هر چه ميزان همبستگى افراد جامعه بيش‏تر باشد، به همان ميزان رفتارهاى نابهنجار آن‏ها كم‏تر است و مردم از ارزش‏ها و هنجارهاى اجتماعى بيش‏تر پيروى مى‏كنند، ولى هر چه ميزان همبستگى بين اعضاى جامعه كم‏تر باشد و افراد از جامعه بريده باشند، به همان نسبت، احتمال انحراف آن‏ها بيش‏تر است. (10)
د. نظريه انگ زنى (كنش متقابل گرا) ( Labeling Theory )
به نظر كنش متقابل گرايان، رفتارهاى افراد به وسيله واكنش‏هاى ديگران شكل مى‏گيرند و زمانى كه ديگران، كنش‏هاى شخصى را انگ كج‏رو مى‏زنند، فرد غالبا وادار مى‏شود، نقش كج‏رو را بازى كند. حال چنين چيزى چگونه امكان‏پذير است؟ نظريه انگ‏زنى تأكيد مى‏ورزد، انگ‏هايى كه به رفتارهاى افراد زده مى‏شوند، در پيدايش و ادامه كجروى نقش اساسى دارند. هنگامى كه مردم انگ كج رو مى‏خورند ـ مانند مجرم، خطاكار و بزهكار و معتاد و... غالبا براى بر آوردن انتظاراتى كه از اين انگ‏ها مى‏رود، به اين انگ‏ها پاسخ مى‏دهند. همه ما تا حدى از نقش كج روها آگاهى داريم، حال اگر به ما به طور پيوسته انگ بزنند، ما چگونه واكنش نشان مى‏دهيم؟ احتمالاً همان‏گونه كه انگ خورده‏ايم عمل مى‏كنيم. ولى فرآيند بر چسب زنى پيچيده‏تر از اين است.
هنگامى كه ما انگ كج رو مى‏خوريم ـ مانند مجرم، خطا كار و يا بيمار روانى ـ غالبا نمونه ذهنى اين انگ را، همچون سابقه بيمارستانى با خود حمل مى‏كنيم. بنابراين، انگ به صورت رسمى و نهادينه در مى‏آيد، با اين نتيجه كه كارفرمايان، صاحب خانه‏ها، دوستان بالقوه، بنگاه‏هاى رفاهى و ديگران با ما به گونه‏اى رفتار مى‏كنند كه گويا هنوز ما كج رو هستيم. اين‏گونه انگ‏ها مانع از آن مى‏شوند كه مردم از كج‏روى فاصله بگيرند و آن‏ها را وادار مى‏كنند كه كه به بازى در نقش‏هاى كج‏رو باز گردند. فشارهاى مذكور به وسيله ناتوانى در كسب پيوندهاى بين فردى جديد و بدون انحراف تشديد مى‏شوند، زيرا چه كسى مى‏خواهد با يك اهل فحشاء، بزهكار يا بيمار روانى، كنش متقابل داشته باشد؟ با گذشت زمان، همان‏گونه كه انگ به كار گرفته شده و تحكيم مى‏يابد، افراد بر حسب اين انگ دريافتى از خود، به عنوان كج‏رو، به شيوه‏هايى عمل مى‏كنند كه منعكس‏كننده اين دريافت از خود انحرافى باشد. بدين وسيله ديگران را مطمئن مى‏سازند كه انگ و برچسب چسبيده است! و بدين وسيله چسبيدن انگ‏ها تضمين مى‏شود.
بى‏ترديد اين فرآيندهاى انگ‏زنى بخشى از زندگى نامه هر فرد كج‏رو است. انگ‏ها گاهى غير رسمى‏اند و گاهى نيز به صورت اسناد رسمى جمع‏آورى مى‏شوند، ولى انگ‏ها غالبا موجب واكنش‏هاى بين فردى و نهادينه شده‏اى مى‏شوند كه مانع رهايى افراد از انگ‏ها شده و در عين حال از سنجش، ارزيابى و توقع ديگران از كج‏روى‏شان حكايت مى‏كنند. بنابراين، علل اوليه كج‏روى هر چه كه باشند، نيروهاى قدرتمندى در كارند كه به محض آن كه عمل انگ‏زنى اتفاق افتاد، كج‏روى را تداوم مى‏بخشند. (11)
انگيزه‏هاى فرار
آمار نشان مى‏دهد، انگيزه افراد فرارى بر حسب جنس، سن، تحصيلات و محيط زندگى متفاوت است، اما انگيزه‏هاى ذيل بين همگان عموميت دارد:
الف. اثبات وجود و جلب توجه اطرافيان و اجبار آنها براى اجراى تمايلات و خواسته‏هاى خويش؛
ب. رهايى از هنجارها، فشارها، تحميل‏ها، قيد و بندها، خشونت‏ها و آزارهاى خانواده و كسب آزادى عمل در رفتارهاى فردى و اجتماعى؛
ج. لجاجت با خانواده، سلب آرامش و ايجاد بدنامى يا مشكل براى آنان به جهت عدم تعلق و دلبستگى به خانواده؛
د. تحت فشار قرار دادن ديگران براى تحقق خواسته‏هاى خود در خصوص زندگى آينده و موقعيت بهتر اقتصادى. (12)
انواع فرار
اين عمل بر حسب موضوعات مختلف بدين شرح قابل دسته‏بندى مى‏باشد:
الف. از نظر جنس و تأهل
اقدام به فرار، هم از سوى پسران (و مردان متأهل) و هم از سوى دختران (و زنان متأهل) انجام مى‏شود. لازم به ذكر است، دلايل چنين اقدامى توسط مردان متأهل و پسران با يكديگر متفاوت است. زنان متأهل نيز اغلب به دليل خشونت و مفاسد اخلاقى همسر يا اغفال و مفاسد اخلاقى خود از خانه متوارى مى‏شوند.
ب. از نظر اطلاع خانواده
در اكثر موارد اقدام به فرار به طور ناگهانى، بدون خبر و اطلاع اعضاى خانواده صورت مى‏گيرد، اما در برخى شرايط، فرد قصد خود را به صورت «تهديد به فرار» اطلاع مى‏دهد. اين عمل اغلب در بين پسران فرارى معمول است.
ج. از نظر تعداد همراهان
در شرايطى ممكن است كه اقدام به فرار به همراهى فردى از جنس مخالف با زمينه دوستى و قرار ملاقات انجام شود. اخيرا مواردى از فرارهاى گروهى در بين دختران مشاهده شده است. اما اغلب، دختران به تنهايى فرار مى‏كنند.
د. از نظر مدت زمان فرار
در برخى شرايط فرد پس از فرار و مواجهه با مشكلاتى نظير: عدم امنيت و فراهم نبودن امكانات زندگى، پشيمان مى‏شود و در صورت خوش اقبالى، با كم‏ترين لطمات روحى و جسمى توسط نيروهاى امنيتى، شناسايى و در مدت زمان كوتاهى به خانه باز مى‏گردد. در چنين وضعيتى به نظر مى‏رسد دلايل فرد جهت فرار چندان منطقى نبوده يا فرد برنامه و هدف معينى براى فرار نداشته است. دسته‏اى از دختران فرارى نيز به دليل شرايط واقعا نامساعد خانه، حاضر به بازگشت نيستند و براى جلوگيرى از اين كار از نام مستعار استفاه مى‏كنند و يا اظهار مى‏دارند كه خانواده‏اى ندارند.
ه. از نظر مبدأ و مقصد فرار
اغلب فرارها از شهرستان‏ها به مركز يا شهرهاى بزرگ انجام مى‏شود، هر چند مبدأ و مقصد معدودى از فرارها نيز بالعكس مى‏باشد. يك كارشناس تصريح مى‏كند: «توزيع ناعادلانه امكانات رفاهى در كشور، انعكاس مظاهر زندگى در كلان‏شهرها و روياى زندگى در تهران، دختران شهرستانى را به فرار به تهران تحريك مى‏كند.» وى مى‏افزايد: «دختران شهرستانى محيط پيرامون را براى خود كوچك مى‏دانند و براى دستيابى به زندگى بهتر و يافتن همسرى لايق به تهران روى مى‏آورند.»
گاهى نيز از شهرهاى كوچك و بزرگ به قصد عزيمت به كشورهاى ديگر از خانه فرارى مى‏شوند.
و. از نظر تكرار فرار
برخى از دختران براى نخستين بار اقدام به فرار مى‏كنند و دسته‏اى ديگر على‏رغم تلاش‏هاى مددكاران جهت بازگشت به محيط خانه و خانواده، مجددا از محيط خانه مى‏گريزند و ما شاهد هستيم كه دختران چندين بار از خانه فرار مى‏كنند و خانه را يك استراحتگاه مقطعى مى‏دانند. (13)
عوامل فرار دختران
الف) عوامل معطوف به شخصيت
اين دسته از عوامل، معطوف به عدم تعادل شخصيتى و اختلال در سلوك و رفتار است كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:
1. شخصيت‏هاى ضد اجتماعى: ويژگى‏هاى اين نوع شخصيت، به هم‏ريختگى ارتباط ميان انسان و جامعه و ارتكاب رفتارهاى نابهنجار است كه مورد قبول جامعه نمى‏باشد، ولى معمولاً نزد عامل آن در اصل و يا در مواقعى خاص، ناپسند شمرده نمى‏شود. افراد روان رنجور نسبت به هنجارها و مقررات اجتماعى بى‏تفاوت بوده و كم‏تر آن‏ها را رعايت مى‏كنند. اعمال اين افراد نظام اجتماعى را متزلزل مى‏كند و رعايت ارزش‏هاى اخلاقى را به پايين‏ترين سطح آن تنزل مى‏دهد.
از مشخصات بارز شخصيت‏هاى ضد اجتماعى، خودمحورى، فريبندگى سطحى و ظاهرى، عدم احساس مسئوليت و فقدان بينش نسبت به انگيزه‏هاى عمل مى‏باشد. آن‏ها به طور تكانشى عمل مى‏كنند. به پيامد عمل خود نمى‏انديشند، در كارهاى خود بى‏پروا و بى‏ملاحظه هستند و در پند گرفتن از تجربيات، بسيار ضعيف بوده و در قضاوت‏هاى خود يك سويه مى‏باشند. اين نوع شخصيت‏ها عمدتا از محيط خانه و مدرسه فرار مى‏كنند.
2. شخصيت‏هاى خود شيفته: اين شخصيت‏ها تمايل شديدى به خود محورى دارند و پيوسته به تمجيد و توجه ديگران نيازمندند و در روابط خود با مردم به نيازها و احساسات ديگران بى‏توجه مى‏باشند و با آن‏ها همدردى و علاقه نشان نمى‏دهند. اين افراد اغلب با رؤياهايى در مورد موفقيت نامحدود و درخشان، قدرت، زيبايى و روابط عشقى آرمانى مشغول هستند. اين گروه ممكن است مشكلات خود را بى‏همتا بپندارند و احساس كنند كه فقط افراد هم سطح خودشان آن‏ها را درك مى‏كنند. اغلب اين افراد والدينى داشته‏اند كه نسبت به آن‏ها محبت با ثباتى نداشته يا سرد و طردكننده بوده‏اند يا بيش از حد به آن‏ها ارج نهاده‏اند.
نوجوانان خود شيفته، به علت سركوب خواسته‏ها و فقدان ارضاى تمايلات درونى از كانون خانواده بيزار شده و به رفتارهاى نابهنجار، نظير فرار از خانه گرايش نشان مى‏دهند.
3. شخصيت برونگرا: «آيزنك» معتقد است: بين ويژگى شخصيتى افراد با رفتار نابهنجار آن‏ها رابطه وجود دارد. فرد برونگرا به دنبال لذت‏جويى آنى است و دَم را غنيمت مى‏شمارد، دوست دارد در انواع ميهمانى‏ها و جشن‏ها شركت كند، تشنه هيجان و ماجراجويى است، كمتر قابل اعتماد مى‏باشد، نمى‏تواند احساساتش را كنترل نمايد و بدون تأمل عمل مى‏كند. (14)
4. شخصيت هيستر يونيك (نمايشى): نزد اين افراد جلب توجه ديگران اولويت خاصى دارد. دوست دارند پرجوش و خروش صحبت كنند. مشخصه بارز آن‏ها بيان اغراق‏آميز، هيجانى، روابط طوفانى بين فردى، نگرش خود مدارانه و تأثيرپذيرى از ديگران است. توجه كافى به درك موقعيت ندارند و تمايل دارند با تعميمى عاطفى پاسخ دهند. اين افراد براى آن‏كه «خود» را ثابت كنند، هر تجربه‏اى را حتى اگر براى آنان گران تمام شود و مشكلاتى را ايجاد نمايد، انجام مى‏دهند. هيجان‏طلبى، ماجراجويى، تنوع‏طلبى، كنجكاوى، استقلال‏طلبى افراطى، لذت‏گرايى كوتاه مدت و ارضاى تمايلات آنى، خود باختگى احساسى و غلبه كنش‏هاى احساس بر كنش‏هاى عقلانى از جمله مشكلات رفتارى است كه فرد را به سوى موقعيت‏هاى خطرزا نظير فرار از خانه رهنمون مى‏شود.
از ديگر مشكلات روحى ـ روانى كه منجر به رفتارهاى ضد اجتماعى مى‏شود، مى‏توان به ضعف عزت نفس، احساس كهترى، فقدان اعتماد به نفس، خود انگاره ضعيف، احساس عدم جذابيت، افسردگى شديد، شيدايى، اختلال خلقى دو قطبى و... اشاره نمود. چنين افرادى معمولاً مستعد انجام رفتارهاى نسنجيده، نظير فرار از خانه مى‏باشند. (15)
ب) عوامل فردى فرار دختران
1. آرزوهاى بلند: يكى از عوامل فرار دختران، بلند پروازى و آرزوهاى رؤيايى آن‏ها مى‏باشد. برخى از دختران، از سويى خواستگارى شاه‏زادگان و قصرهاى بلورين و پلاژهاى كنار دريا را در خواب مى‏بينند و از سوى ديگر وضعيت نامساعد اقتصادى پدر، سركوفت‏هاى خانواده و خواستگارهاى كارگر و مكانيك و... . اين گروه به خاطر خلاصى از دنياى سياه و خشن فعلى و ورود به بهشت آرزوها از خانه فرار مى‏كنند.
دو دختر فرارى كه همراه چند مرد و زن ديگر خانه فساد دستگير شده‏اند در اعترافات خود چنين عنوان كردند كه، به انگيزه سفر به اروپا از سوى چند جوان اغفال شده‏اند. قضيه از اين قرار بود كه: «دو جوان كه خود را مهندس كامپيوتر معرفى و بيان مى‏كردند كه در كشورهاى اروپايى چند دفتر معاملات تجارى دارند با ما رفيق شدند و بعد از اين كه اطلاع پيدا كردند ما علاقه زيادى به سفرهاى خارج از كشور داريم، از ما خواستند بدون اطلاع والدينمان با آن‏ها همراه شويم، و اين وسوسه‏ها آن قدر ادامه يافت كه يك روز صبح با برداشتن مقدارى وسايل و به اميد آن كه خوشبختى در يك قدمى ما مى‏باشد از خانه خارج شديم. آن دو جوان در ابتدا به بهانه‏هاى آمادگى مقدمات كار، ما را به شمال بردند، زمانى به خود آمديم كه متوجه شديم ديگر روى بازگشت به خانه را نداريم، سرانجام روز موعود فرارسيد. با هم به فرودگاه رفتيم، آن دو جوان به بهانه تأييد بليط‏ها از ما جدا شدند و هرگز بازنگشتند و ما كه ديگر روى بازگشت به خانه را نداشتيم راهى يك پارك شديم و بعد از چند روز يك زن دلسوز ما را با چرب زبانى، با خود به يك خانه فساد برد و...» (16)
اين قضيه و امثال اين قضيه يكى از هزاران جريانى است كه هر روز و هر هفته در جامعه رخ مى‏دهد و بسيارى، چشم‏هاى خود را بر اين واقعيت تلخ بسته‏اند.
2. فرار يك كار تفننى: بعضى از دختران فرار را فقط يك كار تفننى مى‏دانند، با اين كه در خانه و محيط اطراف خود مشكل حادى هم ندارند كه آنها را مجبور به فرار كند ولى فقط به خاطر اين كه چند روز دنيا را خوش باشند، فكر فرار از خانه به سرشان مى‏زند.
3. مشكلات تحصيلى و ميل به استقلال‏طلبى: بخش ديگرى از دختران فرارى از نعمت خانواده و والدين عاطفى بر خوردارند، اما به خاطر شكست در تحصيلات و ناتوانى در ادامه تحصيل، تحقير معلمان و فشارهاى بى‏مورد والدين به خيابان‏ها پناه مى‏آورند اما بر اساس تحقيقاتى كه بر روى دختران فرارى دستگير شده بهزيستى و كانون اصلاح و تربيت صورت گرفته، ميل به استقلال‏طلبى، مهم‏ترين علت فرار دختران و پسران از خانه است.
مرسده دختر 27 ساله كه قربانى يكى از اين عوامل شده از واقعيتى مى‏گويد كه غيرقابل اغماض است: «من دو سال پيش ليسانس مترجمى زبان انگليسى از دانشگاه آزاد گرفتم. همان سال قصد داشتم با يكى از همكلاسى‏هايم به نام آرمين ازدواج كنم تمام زمينه‏ها فراهم شده بود، اما آرمين به وعده‏هايش پشت پا زد و به انگليس رفت تا آنجا ادامه تحصيل دهد. با رفتن او ديگر تمام برنامه‏ها و نقشه‏هايم به هم خورد و بين خانواده سرافكنده شدم هر روز پدر و مادرم زخم زبان مى‏زدند و مرا مايه آبروريزى مى‏دانستند. اين بود كه پس از يك سال تحمل متلك‏ها و نامهربانى‏هاى خانواده‏ام تصميم گرفتم از خانه خارج شوم تا كار كنم و زندگى مستقل و مجردى داشته باشم...» (17)
4. زياده‏طلبى يا روحيه فاسد داشتن: عده‏اى از زنان كه به زندگى و ارضاء جنسى توسط يك مرد، راضى نيستند و تنوع‏طلب مى‏باشند اين زياده‏روى آن‏ها را به سوى روسپيگرى سوق مى‏دهد. همچنين عده‏اى از زنان داراى زندگى مرفهى هستند و هيچ‏گونه كمبود مالى و عاطفى ندارند، اما به دليل اين كه روحيه فاسدى دارند به روسپيگرى روى مى‏آورند ولى به خاطر اين كه خانه و خانواده را مانع پيش‏روى خود مى‏دانند، از اين‏رو، از خانه فرار مى‏كنند تا راحت بتوانند به مقاصد شوم خود برسند.
ج) عوامل اجتماعى فرار دختران
1. اعتياد به مواد مخدر: مصرف مواد مخدر از جمله عوامل عمده در فروپاشى كانون خانواده به شمار مى‏آيد. بسيارى از زندگى‏هايى كه به طلاق و متاركه انجاميده و يا قتل‏هايى كه در اثر كنش‏ها و واكنش‏هاى غيرارادى و رفتارهاى خشونت‏آميزى كه بر اثر جنون‏هاى آنى صورت مى‏گيرد، بر اثر استعمال مواد مخدر است.
به دلايل زير، اعتياد يكى از دلايل فرار فرزندان به ويژه دختران تلقّى مى‏شود:
1. تأثير بسيار زياد و منفى مسئله اعتياد بر ميزان مسئوليت‏پذيرى پدران و مادران؛
2. توجه بيش از حد پدر يا مادر به مسائل پيرامونى يا حاشيه‏اى به دليل اعتياد به مواد مخدر؛
3. اضمحلال اخلاقى و فساد روحى پدر و مادر به دليل وابستگى روانى حاصل از اعتياد؛
4. تضعيف بنيان‏هاى ارزشى خانواده به دليل بى‏توجهى بيش از حد پدران و مادران؛
5. سست شدن پايه‏هاى اقتصاد خانواده و تشويق فرزندان به انجام كارهاى خلاف و غير متعارف توسط پدران و مادران معتاد؛
6. الگوگيرى و الگوپذيرى فرزندان از پدر و مادر معتاد خويش و... . (18)
بر اساس مطالعات صورت گرفته، استفاده از مواد مخدر و به طور كلى رخنه مواد افيونى در كانون خانواده تأثير قابل ملاحظه‏اى در فرار دختران جوان و نوجوان از خانه دارد. آمارها نشان مى‏دهند، 5/57 درصد از دختران فرارى داراى پدرانى معتاد بوده‏اند كه اين تعداد در مقايسه با دختران عادى حدود هشت برابر بيش‏تر است. روشن است در خانه‏اى كه مواد مخدر و اعتياد يك امر بديهى و معمول به شمار مى‏آيد و قبحى ندارد، مشكلات و آسيب‏هاى بسيارى نظير: خشونت روانى و فيزيكى نسبت به افراد خانواده و همچنين فروپاشى نهاد خانواده اجتناب‏ناپذير است. اين مسائل در كنار بالاتر آمدن سن دختران تأثير مضاعفى بر زندگى آنها بر جاى خواهند نهاد و موجب بروز برخى پيامدها نظير: امتناع از ارتباط با گروه‏هاى همسال و همچنين اجتناب از پذيرش خواستگاران مى‏شود. هر يك از اين مسائل با عنايت به شرايط روحى دختران جوان و نوجوان اثرات بسيار منفى و مخرب غيرقابل جبرانى بر حيات فردى و اجتماعى آنان بر جاى خواهد نهاد.
از سوى ديگر، مصرف مواد مخدر توسط اين گروه از دختران عامل محركى در ايجاد انگيزه ترك خانه و فرار است. بررسى‏ها نشان مى‏دهند، قريب به 45 درصد از دختران فرارى و زنان خيابانى قبل از فرار از خانه مبادرت به استعمال مواد مخدر و دخانيات مى‏كردند. اين در حالى است كه تنها 5/7 درصد از دختران عادى اقدام به مصرف مواد مخدر و دخانيات كرده بودند.
مصرف تفننى مواد مخدر و اعتياد به اين مواد، توسط دختران نوجوان و جوان دلايل مختلفى از قبيل: سهولت تهيه انواع مواد در جامعه، وجود زمينه خانوادگى، حضور در مجالس و مهمانى‏هاى خاص و قرار گرفتن در معرض استفاده از اين‏گونه مواد، گروه‏هاى همسال، دست به گريبان بودن با مشكلات روحى و روانى و عدم حضور يك راهنماى مناسب، وجود انواع مختلف مواد مخدر و شيوه‏هاى متنوع مصرف آن و... را مى‏توان نام برد.
هر يك از اين عوامل تأثير بسزايى در گرايش دختران جوان و نوجوان به مواد مخدر و استعمال آن دارد و اين مسئله سنگ‏بناى مشكلات و آسيب‏هاى جدى و اجتناب ناپذيرى است كه در فراسوى اين افراد قرار دارد. (19)
2. خشونت خانوادگى: از ديگر مؤلفه‏هاى بروز پديده دختران فرارى، قرار گرفتن در معرض خشونت‏هاى روحى، جسمى و جنسى است. شمار قابل توجهى از دختران به علت بدرفتارى، بى‏توجهى، كم‏توجهى و در نهايت ضرب و جرح از سوى والدين و ساير اعضاى خانواده نظير: نامادرى، ناپدرى، برادر بزرگ‏تر و حتى در برخى موارد از سوى اقوام و آشنايان از خانه گرايزان شده و اقدام به فرار مى‏كنند.
يونيسف، صندوق كودكان ملل متحد، در پى مطالعه‏اى كه بر 2400 نوجوان دختر و پسر دبيرستانى در ايران انجام داد، اعلام كرد كه، بسيارى از نوجوانان ايرانى در معرض خشونت قرار دارند و حدود 60 درصد از آنان در خانواده و توسط اعضاى خانواده مورد شكنجه و آزار قرار گرفته‏اند. قريب به 61 درصد از اين افراد دچار آزار جسمى و فيزيكى شده‏اند؛ 33 درصد آزار روانى و 6/6 درصد نيز آزار و سوء استفاده جنسى را تجربه كرده‏اند. در اين ميان، 22 درصد موارد آزارگر از اعضاى خانواده بوده است، 31 درصد خويشاوند نزديك و در 16 درصد نيز يكى از آشنايان خانوادگى بوده‏اند. اين رفتارهاى خشونت‏آميز و آزاردهنده همواره يكى از عوامل مؤثر و محرك در ايجاد انگيزه فرار در دختران نوجوان و جوان در جامعه ايرانى به شمار رفته است، به طورى كه 5/47 درصد از اين دختران پيش از فرار، تنبيه بدنى شديد و غيرقابل تحمل مى‏شدند كه اين نسبت در دختران عادى تنها 5/7 درصد است. (20)
بررسى‏ها نشان مى‏دهند، تحت فشار قرار گرفتن بيش از حد و به بهانه‏هاى مختلف، تنبيه بدنى و ضرب و جرح، سوء استفاده جنسى، واداشتن به كارهاى سخت و طاقت‏فرسا، ازدواج‏هاى اجبارى، فقدان يك پشتيبان لازم و مناسب، عدم ساختار مناسب حقوقى و قضايى در دفاع از اين افراد و همچنين شكست در زندگى مشترك (دو مورد اخير مربوط به زنان متأهل است) از جمله عوامل مؤثر در ايجاد انگيزه فرار از خانه است.(21)
در جريان يكى از آخرين مطالعات انجام گرفته، مشخص شد، 9/36 درصد از دختران پيش از فرار دچار اختلاف شديد با پدر خود بوده‏اند و به شدت از او كتك مى‏خوردند، 3/15 درصد با برادر خود اختلاف داشته‏اند، 1/15 درصد با مادر خود دچار چالش بوده‏اند و در نهايت، 5/6 درصد آن‏ها نيز به خاطر ازدواج اجبارى اقدام به فرار از خانه كرده‏اند و 2/26 درصد باقى مانده نيز به علل ديگرى به اين عمل مبادرت ورزيده‏اند. شايان توجه است، قريب به 98 درصد از زنان خيابانى مجرد بوده‏اند و تنها 2 درصد از آن‏ها متأهل بوده‏اند كه به علل مختلف اقدام به فرار از خانه كرده‏اند.(22)
بسيارى از دخترانى كه قربانى اين نوع خشونت‏ها مى‏باشند به دليل ترس از آزاردهندگان و آبروى خويش، جرأت اظهار مشكلاتشان را ندارند، از اين‏رو، از خانه فرار مى‏كنند و در شرايطى كه از سوى نيروهاى امنيتى مجبور به بازگشت شوند، تمايلى به اين كار ندارند، زيرا از محيط ناامن خانه مى‏هراسند.
3. فقر و مشكلات معيشتى: در ميان علل و عوامل بروز پديده دختران فرارى و زنان خيابانى، عامل فقر و مشكلات معيشتى و اقتصادى از جايگاه ويژه‏اى برخوردار است. عدم بضاعت مالى مكفى خانواده‏ها و ناتوانى در پاسخ‏گويى به نيازهاى طبيعى و ضرورى مانند: فراهم ساختن امكان ادامه تحصيل، تأمين پوشاك مناسب و... زمينه‏ساز بروز دل‏زدگى، سرخوردگى، ناراحتى‏هاى روحى، دل مشغولى، افسردگى و انزواطلبى را در اين دختران فراهم مى‏سازد.
اين امر موجب مى‏شود تا اين دختران براى التيام ناراحتى‏هاى ناشى از مشكلات خود، مستقيم و يا غيرمستقيم، به اقداماتى دست بزنند و خود درصدد حل اين مشكل برآيند و در نتيجه، بسيارى از اين افراد براى رهايى از بند گرفتارى‏ها اقدام به فرار از خانه مى‏كنند. اين اقدام آغاز بسيارى از انحرافات و افتادن به دامن بسيارى از آسيب‏هاى فردى و اجتماعى است.
نكته قابل توجه اين كه فقر و مشكلات معيشتى نيز يك علت تام و مطلق نيست، اما عامل بسيارى از مشكلات و آسيب‏هاى اجتماعى است. چه بسا بسيارند افرادى كه در فقر مطلق سال‏ها گذران زندگى مى‏كنند، بى‏آن‏كه به گناه آلوده شوند. اما در احاديث بسيارى نسبت به فقر و مشكلات مالى هشدار داده شده است و از آن به عنوان آغازگر ورود كفر ياد شده است. فقر به تنهايى عامل بروز انحرافات نيست، اما آنگاه كه با مسايلى نظير: اختلافات خانوادگى، فروپاشى نهاد خانواده، عدم برخوردارى فرد از تربيت و آموزش صحيح، قرار داشتن در شرايط مناسب و... همراه شود، زمينه مناسب و هموار براى آغاز انحرافات و مشكلات فراوانى مى‏شود كه آغاز اين معضلات با فرار از كانون خانواده است. (23)
به اعتقاد برخى از صاحب‏نظران عوامل اقتصادى در چگونگى زندگى فردى و اجتماعى تأثير گذار است. فقر و توزيع ناعادلانه ثروت، به همراه فقر فرهنگى، زمينه‏ساز انواع رفتارهاى نابهنجار مى‏باشد. ژان دولارد معتقد است: انسان‏ها به طور معمول به علت كشمكش درونى ناشى از محروميت، عكس‏العمل‏هايى نشان مى‏دهند، اما نكته قابل تأمل آن كه محروميت‏هاى اقتصادى، عكس‏العمل‏هاى تند و ضد اجتماعى را تحريك مى‏كند؛ زيرا فقر، ترس از مجازات را به حداقل مى‏رساند و فرد محروم، مسئوليت عمل ضد اجتماعى خود را متوجه بى سامانى اجتماعى مى‏داند.(24)
در شرايطى كه يك قشر از جامعه به آسانى ثروت‏هاى كلان و باد آورده در دست دارند و شخصيت انسان‏ها با ثروت و دارايى آن‏ها سنجيده مى‏شود، طبقات زيرين هرم طبقاتى، همواره خود را با طبقات بالا مقايسه مى‏كنند و از اين توزيع ناعادلانه، احساس محروميت مى‏كنند. همين احساس محروميت نسبى موجب مى‏گردد كه فرد سعى كند به هر طريق ممكن به اهداف و آرزوهاى مادى خود دست يابد يا تصميماتى بگيرد كه مشكلات اقتصادى‏اش بر طرف شود. براى نمونه، در زمان بيكارى و بحران اقتصادى در خانواده، پدر يا جانشين پدر، تصميمات نامناسبى، نظير: اجبار دختر به ازدواج با مرد مسن ثروتمند يا اجبار دختر به اشتغال در مشاغل غيرمجاز، همانند خريد و فروش مواد مخدر را اتخاذ مى‏كند و دختر خانواده نيز متعاقبا درصدد خواهد بود كه خود را از اين وضعيت نجات دهد و به استقلال اقتصادى دست يابد. همين امر انگيزه فرار از خانه را در او تقويت مى‏كند.
امروزه فشارها و مشكلات اقتصادى، احتمال دو شغله بودن يا اشتغال نان آوران خانواده در مشاغل كاذب يا غير مجاز را افزايش داده است. همين مسئله منجر به كم‏توجهى آنان نسبت به نيازهاى جوانان، رفع مشكلات روحى و روانى و تربيت صحيح و شايسته آن‏ها گرديده است.
4. آشفتگى كانون خانواده: از ديگر مؤلفه‏هاى بسيار حائز اهميت در فرار دختران از منزل، گسسته شدن پيوندهاى عاطفى و روحى ميان اعضاى خانواده است. هر چند در بسيارى از خانواده‏ها پدر و مادر داراى حضور فيزيكى هستند اما متأسفانه حضور وجودى و معنوى آنان براى فرزندان محسوس نيست. در چنين وضعيتى پدر و مادر بسان دو جسم بى روح در پيكره خانواده مشاهده مى‏شوند، در حالى كه، عملاً در كانون ارتباطات خانوادگى حضور فعال ندارند. در اين خانواده‏ها فرزندان به حال خود رها شده‏اند، ارتباط آنان با افراد مختلف تحت هيچ‏گونه نظارت خاصى نيست. هيچ ضابطه و قانون خاصى در خانوده حاكم نيست. روشن است كه چنين وضعيتى زمينه را براى خلأعاطفى فرزندان به ويژه دختران فراهم كرده و موجب فرار از خانه و پناه آوردن به دامان خروشان اجتماع مى‏شود.
در برخى از خانواده‏ها پدر، مادر يا هر دو بنا به دلايلى همچون طلاق و جدايى، مرگ والدين و... نه حضور فيزيكى دارند و نه حضور معنوى. در آن دسته از خانواده‏هايى كه با معضل طلاق و جدايى مواجه مى‏شوند، فرزندان پناهگاه اصلى خود را از دست مى‏دهند، هيچ هدايت‏كننده‏اى در جريان زندگى نداشته، در پاره‏اى از موارد به دليل نيافتن پناهگاه جديد در درياى موّاج اجتماع، اسير شيّادان فساد مى‏گردند.
يكى از دلايل فرار دختران در مسئله طلاق و جدايى پدر و مادر ناشى از ناسازگارى دختران با افراد جايگزين به ويژه ناپدرى و نامادرى مى‏باشد. در اين شرايط به دليل برخوردهاى خشن و غير عاطفى، به تدريج دختران بى پناه اميد خود را از دست داده، با فرار از خانه در صدد حل مشكل برمى‏آيند، غافل از آن‏كه اين كار نتيجه‏اى جز تباهى بيش‏تر و فساد افزون‏تر در بر ندارد. (25)
علاوه بر طلاق، مرگ پدر و مادر نيز بسان آوارى سهمگين بر كانون و پيكره خانواده تلقّى مى‏شود كه در برخى موارد به دليل بى‏توجهى يا كم‏توجهى به فرزندان، جايگزين شدن عنصر نامناسب به جاى فرد از دست رفته، ضعيف شدن فرايند نظارتى خانواده، افزايش بيمارگونه بحران‏هاى روحى و روانى فرزندان و... موجب ايجاد ناهنجارى‏هاى حاد گرديده، زمينه فرار از خانه را فراهم مى‏سازد.
مطالعات انجام گرفته نشان مى‏دهند، بيش از 88 درصد از دختران فرارى شاهد متاركه و جدايى والدين خود بوده‏اند و در نتيجه، اين افراد به ناچار با يكى از والدين خود، عمدتا با پدر و به همراه نامادرى، گذران زندگى مى‏كردند. اين مسئله به روشنى اهميت استحكام و حفظ كانون خانواده را آشكار مى‏سازد و لزوم اتخاذ تمهيدات لازم در راستاى حفاظت و صيانت از نهاد خانواده به عنوان اولين و مهم‏ترين نهاد را دو چندان مى‏كند.
مسئله طلاق عاطفى نيز عمدتا در خشونت رفتارى و فيزيكى والدين نسبت به يكديگر، بى‏مهرى و بى‏علاقگى، درگيرى و مشاجره ميان آن‏ها، عدم درك متقابل، عدم تفاهم در اتخاذ روش‏هاى مناسب در تربيت و هدايت فرزندان و بسيارى موارد ديگر خود را نمايان مى‏سازد. تحقيقات انجام گرفته نشان مى‏دهند، 5/67 درصد از دختران فرارى پيش از فرار شاهد چالش‏هاى فراوان ميان والدين خود بوده‏اند و اين در حالى است كه تنها 5/17 درصد از دختران عادى اين مسئله را تجربه كرده‏اند.
از سوى ديگر، علاوه بر تأثير عميقى كه تزلزل نهاد خانواده و متاركه والدين در ايجاد انگيزه گريز دختران از منزل دارد، نقش قابل ملاحظه‏اى نيز در فرار برخى از زنان متأهل از خانه و خانواده دارد. چنان كه پيش‏تر گفته شد، قريب به 2 درصد از زنان خيابانى را زنان متأهل تشكيل مى‏دهند، بررسى‏ها نشان مى‏دهد كه عواملى نظير: طلاق، متاركه، اختلافات طاقت فرسا با همسر و خانواده همسر، فقر شديد، عدم حضور همسر در خانه براى مدت طولانى به دلايل مختلف، مانند: افتادن در زندان بلند مدت، نداشتن پشتيبان در خانواده و فاميل و... از جمله عواملى هستند كه در فرار اين افراد از خانه بسيار مؤثر بوده‏اند. (26)
5. فقر فرهنگى: يكى ديگر از عواملى كه موجب فرار دختران از خانه مى‏شود، فقر فرهنگى و محدوديت‏ها و تبعيض‏هاى ناشى از فقر فرهنگى مى‏باشد. از عوامل مهم ايجاد انگيزه فرار دختران از خانه، سطح و طبقه اجتماعى و فرهنگى خانواده است. چنان‏كه، سطح تحصيلات (بى‏سوادى يا كم سوادى) اعضاى خانواده، سطح پائين و نازل اجتماعى خانواده، ناآگاهى اعضاى خانواده به ويژه والدين از مسائل تربيتى، اخلاقى و آموزه‏هاى مذهبى، عدم همنوايى خانواده با هنجارهاى رسمى و حتى غير رسمى جامعه، هنجارشكنى اعضاى خانواده و اشتهار به اين مسئله و مسائل ديگرى از اين دست مؤلفه‏هايى هستند كه در قالب فقر فرهنگى خانواده در فشارهاى روانى و روحى بر دختران نوجوان و جوانى كه در اين شرايط قرار دارند، تأثيرگذار است و انگيزه گريز از كانون خانواده را ايجاد و افزايش مى‏دهند.
بررسى‏هاى انجام گرفته نشان مى‏دهند كه بيش از 80 درصد از دختران فرارى از پدرانى در سطح بى‏سواد تا زير ديپلم برخوردارند و 5/87 درصد از مادران اين گروه از دختران در اين سطح تحصيلى قرار دارند. مقايسه اين آمار با ميزان تحصيلات والدين دختران عادى بيانگر تفاوت فاحش ميان اين دو طيف است، به طورى كه تنها 30 درصد از پدران و 5/36 درصد از مادران اين دختران در سطح تحصيلى بى‏سواد تا زير ديپلم قرار دارند.
نكته قابل توجه اين كه سطح پايين تحصيلات والدين يك علت تام و مطلق در بروز اين پديده نيست بلكه يك علت جانبى و عرفى به شمار مى‏رود. بسيارند افرادى كه از سطح پايين تحصيلى برخوردارند اما اهتمام وافرى در جهت تربيت فرزندان خود دارند و در اين مسير توفيقات بسيارى نيز دارند و در مقابل بسيارند افرادى كه از سطح تحصيلى و اجتماعى بالايى برخوردارند اما فرزندانى تربيت كرده‏اند كه به هيچ وجه با توقعات جامعه همخوانى ندارند و مشكلات و آسيب‏هاى بسيارى براى جامعه پديد آورده‏اند.
از ديگر عوامل مهم كه ناشى از فقر فرهنگى در خانواده مى‏باشد، تبعيض جنسيتى و يا تبعيض به طور مطلق بين فرزندان مى‏باشد. بسيارى از والدين، آگاهانه يا ناآگاهانه، با تبعيض بين فرزندان، موجب اختلاف بين آنان و دلسردى از زندگى مى‏شوند. تبعيض در برخورد با خطاها و اشتباهات فرزندان دختر و پسر و عدم اتخاذ رويه منطقى براى برخورد با خطاهاى فرزندان و تنبيه تبعيض‏آميز براساس برترى پسر بر دختر يا به عكس موجب سلب اعتماد به نفس و بدبينى فرزندان نسبت به والدين مى‏شود. تبعيض در خانه با روحيه حساس و عزّت نفس دختران منافات دارد و لطمات جبران ناپذيرى را بر روح و روان آنان وارد مى‏كند و با ايجاد بحران‏هاى روحى و سرخوردگى، آنان را به سوى عكس‏العمل‏هاى منفى نظير فرار از خانه سوق مى‏دهد. (27)
از عوامل مهم ديگرى كه آن هم ناشى از فقر فرهنگى مى‏باشد و موجب بروز پديده دختران فرارى مى‏شود، محدوديت بيش از حد مى‏باشد. در اين نوع شيوه تربيتى، فرزندان از آزادى و اختيار لازم، متناسب با سن و شرايط خويش محرومند و بايد نظر والدين را بدون آگاهى از علت آن انجام دهند و حق اظهار نظر، دخالت يا تصميم‏گيرى ندارند. براى نمونه، نمى‏توانند درباره زندگى آينده خويش تصميم بگيرند و بايد تن به ازدواج‏هاى اجبارى دهند.
در اين خانواده‏ها به خواسته‏هاى مادى و معنوى فرزندان توجهى نمى‏شود، از اين‏رو، توانايى و مقاومت آن‏ها درهم مى‏شكند. فرزندان نسبت به خانواده خود احساس نارضايتى، تحقير، تنفر و سرخوردگى مى‏كنند؛ زيرا همنوايى با هنجارها و درخواست‏هاى خانواده، براى آن‏ها سنگين بوده و موجب ايجاد تنفر از خانواده مى‏شود. از اين‏رو، از هر فرصتى جهت عدم پيروى از هنجارهاى خانواده بهره مى‏برند و درصدد هستند با فرار از خانه، از اين محدوديت‏ها رهايى يابند.
همان‏گونه كه عدم توجه به نيازهاى عاطفى فرزندان مى‏تواند عامل فرار آنان از كانون خانواده باشد، توجه بيش از حد متعارف و در اختيار بودن امكانات زياد هم مى‏تواند زمينه مسايلى چون فرار از خانه را ايجاد نمايد.
مسئله مهاجرت نيز از جمله عوامل مؤثر در تشديد روند صعودى پديده دختران فرارى است كه رابطه مستقيمى با فقر فرهنگى و فكرى دارد. مهاجرت موجب رها شدن فرد از محيطى به فضايى مساعد جهت آسيب‏پذيرى او مى‏شود. عمده مهاجرين، افرادى هستند كه از روستاها به شهرها و همچنين از شهرهاى كوچك به شهرهاى بزرگ سرازير شده‏اند. اولين مسئله‏اى كه در اين شرايط پيش مى‏آيد، عدم سازگارى فرهنگى و نا هماهنگى هنجارها، ارزش‏ها و علايق اوليه با محيط تازه است كه موجبات بروز ناهمنوايى و ناهماهنگى ميان فرد با اطرافيان جديدش، به ويژه گروه‏هاى همسال را فراهم مى‏كند.
تعارض فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى محيط شهرى بزرگ، به ويژه كلان شهرهايى مانند تهران با روستاها و شهرهاى كوچك با بافت سنتى موجب بروز شيدايى و شيفتگى كاذب، تحت تأثير جاذبه‏هاى فريبنده اين‏گونه محيط‏ها در دختران جوان و نوجوان برخى از خانواده‏هاى مهاجرين مى‏شود. اين مسئله به همراه مسائلى ديگر موجبات نوعى سركشى فرزندان در مقابل خانواده و اصالت خود را پديد مى‏آورد و از اين رو دختران اين چنين خانواده‏هايى به منظور همرنگ كردن خود با جامعه جديد سعى در افراط در پيروى از مدهاى رايج و تلاش براى دورى هر چه بيش‏تر از خانواده مى‏كنند. اين مسئله در كنار فقر فرهنگى خانواده انگيزه گريز از خانه و خانواده را در دختران تقويت مى‏كند. (28)
6. مصاحبت با دوستان ناباب: بر اساس نظريه انتقال فرهنگى ساترلند انحرافات و نا بهنجارى‏هاى رفتارى عموما از طريق گروه‏هايى نظير دوستان يا خانواده آموخته مى‏شود.
اسگود معتقد است: هرقدر ميزان گذران جوان با گروه‏هاى همسن خود كه امور خلاف در آن‏ها هنجار است، بيش‏تر باشد فرد همرنگ و همانند آنها مى‏شود و براى كسب احترام در گروه، به رفتارهاى خود نمايانه نظير فرار از خانه تشويق مى‏شود. فرد عضويت يافته در گروه‏هاى ناباب، ارزش‏هاى نادرست گروه از جمله: نحوه مقابله و برخورد با امر و نهى والدين، نحوه مخالفت و به كرسى نشاندن خواست‏ها و تمايلات نفسانى در خانه و... را درونى مى‏كند و با دسترسى به فرصت‏هاى نامشروع، آن‏ها را به مرحله عمل مى‏رساند. در اين گروه‏ها رفتار كجرو و نابهنجار، بسيار عادى و روال شده است و به عنوان ارزش‏هاى مدرن اشاعه مى‏شود و نگرش‏ها و نصايح والدين به عنوان ارزش‏هاى منسوخ محسوب مى‏شود. براساس تحقيقات حدود 79 درصد جوانان به همانندسازى با دوستان خود مى‏پردازند. (29)
در ميان دختران فرارى افرادى هستند كه پاك و معصوم بوده و مشكل حادى ندارند كه مجبور شدند از خانه فرار كنند، اما رفاقت با دختران ناباب در مدرسه يا پارك و يا هر جاى ديگر آن‏ها را به انحراف سوق داده و در مواردى به تباهى مى‏كشاند. در مدارس، دخترانى كه حجاب خوبى دارند امل خطاب مى‏شوند.
بعضى وقت‏ها نيز قاچاقچيان، دلال‏هايى را در مناطقى مانند پارك‏ها، مدارس راهنمايى و دبيرستان‏ها مى‏گمارند تا با دختران ساده‏لوح، طرح دوستى و آشنايى ريخته و سپس آن‏ها را به مكان‏هاى خاصى برده و با وعده‏هاى مختلف، اعم از خروج آسان از كشور، درآمد خوب و زندگى بهتر فريب دهند و از كشور خارج كنند. (30)
7. فريب دختران از راههاى مختلف: انسان‏هاى دنياى امروز در چهار راه سرگردانى و تضاد ارزش‏ها گرفتار آمده‏اند و نمى‏دانند به كدامين سو حركت كنند. از يك سو، جامعه بستر نوينى از ارزش‏هاى اجتماعى مدرن را مقابل ديدگان افراد قرار مى‏دهد و از سوى ديگر، فرد را با بن‏بست‏هاى بسيارى در دست‏يابى به اهداف جديد مواجه مى‏كند. جوان امروز در اين شرايط با مشكل بحران هويت، كاهش پاى‏بندى به ارزش‏هاى دينى و اجتماعى و شكاف نسلى بين خود و والدينش مواجه است. گاه آنچه كه اجتماع به طور عملى به او مى‏آموزد با ارزش‏هاى خانوادگى سنخيتى ندارد و حتى در تناقض آشكار مى‏باشد و همين امر شخصيت او را دچار دوگانگى مى‏نمايد. در چنين شرايطى است كه دختران با اندك محبت‏هاى كاذب افراد جامعه فريب خورده و جذب شبكه‏هاى فساد مى‏شوند و از خانه و كاشانه خود فرار كرده و آواره مى‏شوند. انواع و شيوه‏هاى فريب دختران عبارتند از:
الف. وعده دستيابى به شغل پر درآمد و مناسب در كشورهاى خارج: زنان و كودكان، در قبال خوش خيالى‏هاى دروغين و دست‏يابى به فرصت‏هاى شغلى در ديگر كشورها بسيار آسيب‏پذير مى‏باشند. (31) بسيارى از زنان و دختران با وعده داشتن شغل در كشورهاى غربى اغوا شده و به فساد كشيده مى‏شوند. آنان به فراسوى مرزها قاچاق مى‏شوند و مانند احشام خريد و فروش شده و به كارهاى غير اخلاقى وادار مى‏گردند. (32) اين زنان وقتى به خود مى‏آيند كه مى‏بينند در كشورى غريب، آه در بساط ندارند و حتى به قاچاقچيان بدهكار هستند ولى آن زمان ديگر كار از كار گذشته و تنها راه پيش روى آن‏ها خودفروشى است. (33) از اعمال قاچاقچيان و دلالان دختران، ايستادن در كنار سفارتخانه‏ها و يا ادارات كاريابى و دادن پيشنهاد كار پر درآمد به كسانى است كه به دليل فقدان اطلاعات لازم و احتياج به يافتن شغل، سريعا جذب چنين افرادى مى‏شوند. (34) قاچاقچيان انسان، زنان و دختران جوياى كار را با وعده شغل مناسب و پردرآمد فريب مى‏دهند و آنان را مانند بردگان و اسيران قرون گذشته، در انبار كشتى‏ها پنهان مى‏كنند و با وضع رقّت‏بارى به كشورهاى ديگر مى‏فرستند. اما بسيارى از اين مهاجران غير قانونى، به چنگ باندهاى بين‏المللى فحشاء مى‏افتند و به مراكز فساد منتقل مى‏شوند. (35)
ب. قول ازدواج: يكى ديگر از راه‏هاى فريب دختران جوان، وعده ازدواج به آنان مى‏باشد. قاچاقچيان از اين طريق، اعتماد آن‏ها را به خود جلب كرده و نيات پليد خود را اجرا مى‏كنند. سخنگوى مؤسسه بين‏المللى حمايت از حقوق كودكان معتقد است كه، امروز، دختران به زور به اين كار وادار نمى‏شوند، بلكه آن‏ها فريب مى‏خورند و اين موضوعى است كه كار تشخيص قاچاق دخترانى را كه مورد سوء استفاده جنسى واقع مى‏شوند، با مشكل مواجه كرده است؛ زيرا قاچاقچيان، در آغاز به اين دختران وعده ازدواج مى‏دهند و پس از نامزدى، آنان را به ايتاليا مى‏برند و از آن به بعد است كه در شبكه گسترده قاچاق دختران، مورد سوء استفاده جنسى قرار مى‏گيرند.(36)
ج. فرزند خواندگى: قاچاقچيان، گاهى براى جلب اعتماد قربانى، به ويژه دخترانى كه از خانه فرار كرده يا به هر علت بدون سرپرست مى‏باشند، به آنان وعده مى‏دهند كه آنان را به فرزند خواندگى خواهند پذيرفت، اما پس از مدتى كه مقصود پليد خود را عملى كردند، چهره واقعى خود را نشان مى‏دهند. به اين گزارش توجه فرماييد: «يكى از اعضاى باند عنكبوت سياه، به نام مونا كه 16 سال دارد در بازجويى گفت: من پس از فرار از خانه‏ام در تبريز، به تهران آمدم و در يك آرايشگاه زنانه مشغول به كار شدم و شب‏ها هم در همانجا مى‏خوابيدم. يك روز در آرايشگاه با يك زن جوان آشنا شدم، او توانست با چرب زبانى مرا فريب دهد و من هم به او اعتماد كردم و همه داستان زندگى‏ام را براى او بازگو كردم. او مرا با خود به خانه‏اش برد و گفت هميشه دوست داشته است كه يك دختر مثل من داشته باشد، به همين دليل يك شناسنامه جعلى براى من تهيه كرد و مرا دخترخوانده خود كرد. اوايل براى من لباس‏هاى رنگارنگ و طلا مى‏خريد، ولى پس از مدتى رفتارش عوض شد و مرا مجبور كرد كه روزها برايش ترياك جابجا كنم و شب‏ها در خانه فسادش كار كنم.»(37)
د. وعده نگهدارى و حمايت از دختران فرارى: ايادى و اعضاى باندهاى قاچاق دختران، در اماكن عمومى مثل پارك‏ها پرسه مى‏زنند و با شناسايى دخترانى كه از منازل خود فرار كرده‏اند، آن‏ها را با وعده اقامت در محل نگه‏دارى دختران فرارى، به دام مى‏اندازند حكايت زير نمونه‏اى از اين حوادث مى‏باشد: «در آبان ماه امسال پس از فرار از خانه، روزى در پارك ملت نشسته بودم، در آنجا با پسر جوانى به نام شاهرخ آشنا شدم. او به من گفت: خواهرى به نام مهين دارد كه خانه‏اى براى دختران فرارى ساخته و در آنجا از آن‏ها نگه‏دارى مى‏كند. او مرا با خودش به پيش عنكبوت سياه برد و او اتاقى در آن خانه به من داد، مهين اوايل اجازه نمى‏داد كه من از اتاق خارج شوم، ولى پس از مدتى مرا وادار به كار كردن در خانه فسادش كرد. يك شب مرا به دست يك مرد عرب داد و گفت كه بايد چند روزى با او به جايى بروم. در بندرعباس متوجه شدم كه مهين مرا به شيخ‏نشينان امارات فروخته است، شبانه توانستم از دست آن‏ها فرار كنم و به تهران بيايم...»(38)
8. رسانه‏ها و وسايل ارتباط جمعى: رسانه‏هاى ديدارى و شنيدارى و مكتوب از جمله مؤلفه‏هاى در خور توجه در ايجاد انگيزه فرار دختران نوجوان و جوان از خانه و حتى نقش آموزشى منفى و تخديركننده در جهت دادن به اين فرار و نحوه و شيوه اين عمل به شمار مى‏رود. بررسى‏ها نشان داده‏اند: ظرف چند سال اخير ورود برخى مطبوعات زرد (مطبوعات مبتذل، عامه پسند و جنجالى) به عرصه رسانه‏هاى كشور و استفاده اين نشريات از عناوين جنجالى و هيجانى و همچنين بهره‏گيرى از شخصيت‏هاى سينمايى و هنرى و درج اخبار بى محتوا و توأم با بزرگ‏نمايى، انعكاس بيش از حد اخبار مربوط به بازيگران سينما و توجه مفرط به اخبار حوادث موجب جلب توجه تعداد قابل توجهى از دختران نوجوان به مطالب مندرج در آن‏ها شده است و اين مسئله موجبات فراهم آوردن زمينه‏هاى آسيب‏هاى اجتماعى مختلف به ويژه فرار از خانه شده است.
از سوى ديگر، پخش شمار قابل ملاحظه‏اى سريال‏هاى تلويزيونى، از صدا و سيما و يا از طريق شبكه‏هاى ماهواره‏اى خارجى، با مضامين زندگى‏هاى مجردگونه غربى توأم با جذابيت، نشاط، رفاه، موفقيت و به طور كلى با تصويرسازى مثبت از اين نوع زندگى‏هاى از هم گسيخته، نقش مؤثرى در تقويت انگيزه گريز از قيد و بندهاى خانوادگى و فرار از خانه را ايفا كرده است. (39)
نقش رسانه‏هاى جمعى به ويژه ماهواره و اينترنت در رواج بى بند و بارى اخلاقى، مقابله با هنجارهاى اجتماعى، عدم پاى‏بندى مذهبى و بلوغ زودرس نوجوانان در مسائل جنسى حائز اهميت است.(40)
د) پيامدهاى فرار دختران
فرار دختران در واقع تعرض به قاعده كهن و مرسوم زمان‏هاى ديروز و امروز است كه خانه را محل امن و آرامش افراد مى‏داند، نه محلى كه بايد از آن گريخت. اين تعرض وجدال، جامعه را تحريك كرده و آشفتگى‏هاى خاصى را دامن مى‏زند. هنگامى كه دخترى به هر دليل منطقى يا غير منطقى از خانه فرار مى‏كند، خود و پيرامونش، يعنى خانواده و جامعه را تا شعاعى وسيع به طرق مختلف در معرض آسيب‏ها و خطرات بسيار زيادى قرار مى‏دهد. اين پيامدها در بعد فردى، خانوادگى و اجتماعى قابل بررسى است:
1. پيامدهاى فردى: فرار، آغاز بى‏خانمانى و بى‏پناهى است و همين امر، زمينه ارتكاب بسيارى از جرايم را فراهم مى‏كند. دختران فرارى براى امرار معاش به سرقت، تكدى گرى، توزيع مواد مخدر، مشروبات الكلى و كالاهاى غير مجاز، روسپيگرى، عضويت در باندهاى مخوف و كثيف اغفال و فحشاء اقدام مى‏كنند.
برخى از اين دختران پس از فرار در ساختمان‏هاى متروكه، پارك، خانه‏هاى فساد و... شب را به صبح مى‏رسانند و از مكانى به مكان ديگر در حركت هستند، فقط براى آن كه بتوانند زنده بمانند. آن‏ها با اسامى مستعار و تيپ پسرانه و كارهاى مردانه در جمع دوستان (دختر و يا پسر) روزگار فلاكت‏بارى را سپرى مى‏كنند.
برخى از باندهاى فحشاء نيز اقدام به انتقال دختران فرارى به كشورهاى ديگر، تجارت سكس و فروش اجزاى بدن آن‏ها مى‏كنند. دختران فرارى تمام پل‏هاى پشت سر خود را خراب و ويران مى‏كنند. قاچاقچيان، دختران جوانى را كه به هر انگيزه‏اى از خانه خود گريخته‏اند طعمه و وسيله درآمد خود قرار مى‏دهند و آن‏ها را به برقرارى ارتباط جنسى و انجام كارهاى خلاف مجبور مى‏كنند. (41)
ارتكاب انواع جرايم و فساد اخلاقى موجب مى‏شود آنها دچار انواع بيمارى‏ها و اختلالات روحى و روانى شوند و برخى از آن‏ها به دليل سرافكندگى ناشى از تجاوزات، دست به خود كشى مى‏زنند.
از ديگر پيامدهاى ناگوار فرار دختران، روسپيگرى و ابتلا به انواع بيمارى‏هاى مقاربتى از جمله ابتلا به ويروس ايدز مى‏باشد. هر چقدر مدت زمان فرار فرد طولانى‏تر باشد و با افراد بيش‏ترى تماس داشته باشد، خطر ابتلا به ويروس ايدز افزايش مى‏يابد. اين مسئله موجب نگرانى بسيارى از صاحب‏نظران و متخصصان آسيب‏شناسى اجتماعى و مسئولان بهداشتى در سطح كشور شده است. در صورتى كه اقدامات مقتضى و لازم در اين زمينه صورت نگيرد، جامعه شاهد عواقب و پيامدهاى بسيار خطرناكى خواهد بود كه جبران آن تقريبا غير ممكن است. (42)
2. پيامدهاى خانوادگى: فرار دختران مى‏تواند بزرگ‏ترين لطمه و ضربه براى حيثيت و شرافت خانوادگى فرد باشد. اين عمل اولاً، نشانه‏اى از ناكارآمدى خانواده در تربيت فرزند، شكاف نسلى بين والدين و فرزندان و اختلافات خانوادگى است و ثانيا از آنجا كه فرجام و سرانجام فرار دختران در اكثر موارد گرفتار آمدن در دايره تنگ باندهاى فساد و فحشاء و ارتكاب جرايم اخلاقى است، لذا فرار به مفهوم لكه ننگ و بدنامى براى خانواده محسوب مى‏شود و بدين لحاظ است كه فرار دختران، كم‏تر توسط خانواده‏ها گزارش مى‏شود و اغلب پس از بى‏نتيجه ماندن جست‏وجوها و تلاش‏هاى خانوادگى، فرار دختر با عنوان فقدانى دختر (دزيده شدن او) به مراجع قضايى گزارش مى‏شود.
فرار دختران، زندگى آينده آنان را به تباهى و سياهى مى‏كشاند. احتمال تشكيل خانواده براى دختر فرارى به دليل تهديد سلامت روحى، جسمى و جنسى (به علت رفتار خلاف اخلاق خواسته يا ناخواسته) و خدشه‏دار شدن اصالت و شرافت خانوادگى به حداقل ممكن كاهش يافته و در اغلب موارد به صفر مى‏رسد.
از سوى ديگر، دختران فرارى با درگير شدن در مسائل غير اخلاقى، نمى‏توانند به خانواده باز گردند. مگر آن كه خانواده به اين نكته توجه نمايد كه عدم پذيرش فرد به معناى فرو غلتيدن هر چه بيش‏تر او در منجلاب فساد و تباهى است، لذا با اكراه، وى را در خانواده جاى مى‏دهد يا آن كه خانواده دختر فرارى، از نوع خانواده از هم گسيخته است و بود و نبود دختر فرق چندانى ندارد. به هر حال، زندگى دختر فرارى در صورت بازگشت به منزل نير همراه با مشكلات مضاعف خواهد بود. زيرا خانواده، وى را به دليل ارتكاب اعمال خلاف، بيش‏تر از گذشته مستعد كجروى و رفتارهاى انحرافى مى‏داند، لذا قيود خود را بيش‏تر خواهد نمود، ضمن آن كه دختر نيز به دليل تجربه آزادى‏هاى خارج از خانه كه متناسب با سن و موقعيت او نبوده، محيط خانه را غير قابل تحمل‏تر مى‏داند. (43)
3. پيامدهاى اجتماعى:
الف) افزايش نرخ مفاسد اجتماعى؛ جامعه‏شناسان معتقدند: پديده‏هاى اجتماعى همچون حلقه‏هاى زنجير به هم متصل و وابسته‏اند، به طورى كه افزايش نرخ آسيب‏هايى چون طلاق، بيكارى، اعتياد،... منجر به افزايش آسيبى نظير فرار دختران مى‏شود و نكته قابل توجه آن كه فرار دختران از خانه نيز به افزايش نرخ مفاسد اجتماعى منتهى مى‏شود.
ب) تهديد بهداشت اخلاقى و روانى جامعه؛ آسيب‏هاى اجتماعى از جمله فرار، همچون امراض و ويروس‏هايى هستند كه اخلاقيات و حيات اجتماعى را با خطر مواجه كرده و منجر به رواج بى‏حرمتى اخلاقى، تخطى از هنجارهاى اجتماعى و ايجاد فضاى مسموم در جامع مى‏شوند كه مى‏توانند ضمن لكه دار نمودن عفت عمومى و شكستن حريم‏هاى اخلاقى، بهداشت روحى و روانى اعضاى جامعه را تهديد نموده و آسيب جدى بر سلامت جامعه وارد نمايند.
ج) تحميل هزينه‏هاى اجتماعى؛ فرار دختران هزينه‏هاى فراوانى را بر دوش جامعه و دولت تحميل مى‏كند، به طورى كه اقداماتى نظير: دريافت گزارشات فقدانى دختر و شناسايى دختران فرارى توسط نيروهاى چندگانه امنيتى، بازجويى و انجام مراحل قضايى، ايجاد مراكز مختلف ـ مانند كانون اصلاح و تربيت و مراكزى كه قبلاً در زمينه ساماندهى دختران فرارى فعال بودند و نيز مسئوليت سازمان بهزيستى، همگى هزينه‏هاى هنگفتى را بر جامعه تحميل مى‏نمايد. (44)
دختران فرارى با فرار خود از خانه روندى را براى خود در پيش مى‏گيرند كه جز غوطه‏ور شدن در بدبختى و سقوط چيزى عايد نمى‏شود. بسيارى از دختران فرارى به خاطر مشكلات طاقت‏فرساى درون محيط خانواده و با هدف نجات از بدبختى و سختى‏ها اقدام به اين كار مى‏كنند و بسيار اندك‏اند كسانى كه به انگيزه رسيدن به معشوق و يا به خاطر رسيدن به جاذبه‏هاى شهرهاى بزرگ مبادرت به اين عمل مى‏كنند. اما با اين حال، مسير پيش‏روى اين دختران بى‏پناه، مسيرى جز تباهى نيست.
و) پيشنهادهايى براى حل معضل دختران فرارى
همان‏گونه كه بيان شد، دختران فرارى از بين اقشار مختلف مى‏باشند، با انگيزه‏ها و علل گوناگونى اقدام به فرار مى‏كنند و پيامدهاى فرار آنان خانواده و جامعه را تهديد مى‏كند. در اين راستا پيشنهادات ذيل به منظور مقابله قطعى‏تر نسبت به معضل فرار دختران از خانه ارائه مى‏گردد:
1. نهاد خانواده:
ـ توجه و رسيدگى بيش‏تر به نهاد خانواده وسعى در رفع مشكلات مختلف تربيتى، اقتصادى، فرهنگى آن‏ها از طريق دولت؛
ـ تقويت و سازماندهى نهادهاى مردمى مؤثر در امداد خانواده از جهات مختلف، نظير: كميته امداد امام خمينى قدس‏سره ، بنيادهاى خيريه، صندوق‏هاى قرض‏الحسنه و...؛
ـ احياى سنت‏هاى دينى و حاكميت ارزش‏هاى اجتماعى اسلام نظير: وجوب احترام والدين، رسيدگى خويشان، نظارت‏هاى فاميلى چون ولايت پدر، جد پدرى و نظارت برادر بزرگ‏تر؛
ـ نظر به اين‏كه با استناد به اطلاعات و تحقيقات، بيش‏تر دختران فرارى از بين خانواده‏هاى نابسامان بوده و اغلب، فرزندان طلاق هستند، به كارگيرى تمهيدات لازم جهت پيش‏گيرى و كاهش نرخ طلاق از طريق تقويت مراكز مشاوره، اجبار به شركت در كلاس‏هاى آموزش حقوق و تكاليف زوجين قبل از عقد رسمى، اجبار در مراجعه به مراكز مشاوره از طريق اهرم‏هاى دولتى و... ضرورى است. سرانجام چنانچه خانواده‏اى به دليل اعتياد، مرگ والدين، بيكارى و بيمارى همسر،... از هم گسسته شد، مى‏توان خانواده را موظف نمود كه وضعيت حضانت و تربيت فرزندان را به سازمانى كه از سوى دولت مشخص مى‏شود، گزارش نمايد و اين سازمان در رفع مشكلات فرزندان چنين خانواده‏هايى تلاش مى‏نمايد و نسبت به رفع خشونت‏ها و مشكلات اين خانواده‏ها اقدام نمايد.
2. آموزش و پرورش:
ـ از آنجا كه بسيارى از دختران فرارى (70 درصد) در سنين 16 ـ 14 ساله و در دوره‏هاى حساس نوجوانى قرار دارند و با مشكلات متعدد خاص اين دوره مواجه مى‏باشند، از اين‏رو، بخشى از پيشنهادات جهت پيش‏گيرى از فرار دختران معطوف به وزارت آموزش و پرورش مى‏باشد.
ـ تهيه و نمايش فيلم‏هاى آموزشى درباره اثرات انواع روش‏هاى نادرست تربيتى (از جمله محدوديت زياد، آزادى زياد، فاصله عاطفى، فاصله اطلاعاتى و...) فقط براى اطلاع والدين؛
ـ تقويت ارتباط ميان والدين دانش‏آموزان با مربيان و عدم واگذارى مسئوليت تربيت فرزندان به مدرسه يا خانواده به تنهايى؛
ـ تقويت مراكز مشاوره‏اى مفيد و كارآمد در مدارس يا تمام مناطق آموزش و پرورش استان‏ها و شهرستان‏ها؛
ـ اجبار در انجام تست روان‏كاوى و سلامت سنجى روحى و روانى از تمام دانش‏آموزان و تشخيص و شناسايى كودكان مستعد فرار از لحاظ ويژگى‏هاى روحى و خانوادگى و الزام مراقبت‏هاى روان‏كاوى از آن‏ها؛
ـ بها دادن به مسئله ترك تحصيل دانش‏آموزان يا فرار آن‏ها از مدرسه و ضرورت ارتباط با خانواده‏هاى اين دختران؛
ـ به كارگيرى مكانيزم‏هاى تشويقى يا اجبارى جهت مراجعه دانش‏آموزان و والدين به مراكز مشاوره (فرهنگ‏سازى در زمينه استفاده از خدمات مشاوره)؛
ـ آموزش به خانواده جهت اطلاع زود هنگام فرار دختران به پليس و نوع همكارى آنان، جهت شناسايى هر چه سريع‏تر و مقابله با خطرات ناشى از فرار.
3. نهادهاى اجتماعى و بازدارنده:
برخى ديگر از پيشنهادات مربوط به ساير عوامل اجتماعى است كه در كاهش فرار دختران مؤثر مى‏باشد:
ـ نظارت، ارزشيابى و باز تعريف وظايف دستگاه‏هاى ذيربط در امور مربوط به اقشار آسيب ديده و و آسيب‏پذير جهت هماهنگى و وحدت رويه و بهينه سازى و حتى ادغام آن‏ها؛
ـ تأسيس مركزى توانمند جهت جمع‏آورى آمار و اطلاعات منطقه‏اى، كشورى، بين‏المللى دختران فرارى و شبكه‏هاى مربوط؛
ـ تربيت نيروهاى پليس انتظامى از بين بانوان متعهد و متديّن جهت اين مسئله خاص؛
ـ ضرورت آشنايى نيروهاى نظامى به ويژه پليس زن با مسائل روان‏شناسى دختران فرارى و خرده فرهنگ آن‏ها؛
ـ اعمال مجازات‏هاى بسيار سنگين، علنى و جدّى (در ملاء عام) براى باندهاى فساد، اغفال، تجارت جنسى؛
ـ قانونمند نمودن نحوه درج اخبار مربوط به بخش حوادث و ممانعت از سوء استفاده از بيان جزئيات فرار به دليل بدآموزى و اشاعه منكرات و جلوگيرى از قهرمان‏سازى مطبوعاتى از اين عاملان؛
ـ به كارگيرى نيروهاى مردمى و سازمان‏هاى غير دولتى جهت امداد به دختران تحت خشونت خانواده و اطلاع‏رسانى به نيروهاى امنيتى؛
ـ تقويت نظارت‏هاى اجتماعى رسمى و دولتى و نيز نظارت‏هاى مردمى و محلى از جمله امر به معروف و نهى از منكر جهت پاك‏سازى فضاى جامعه و تعديل آزادى‏هاى اجتماعى. (45)
________________________________________
1و2ـ مجله ايران دخت، ش 17، ص 10.
3ـ مجله ايران جوان، ش 149، ص 38.
4ـ روزنامه همشهرى، 9/9/80.
5ـ روزنامه صداى عدالت، 7/3/81.
6ـ همان، 30/2/81.
7ـ مجله زن روز، ش 1773، ص 56.
8ـ مجله معرفت، ش 56، ص 92.
9و10ـ مجله معرفت، ش 56، ص 93.
11ـ مفاهيم و كاربردهاى جامعه‏شناسى، جاناتان اچ ترنر، ترجمه محمد فولادى و محمد عزيز بختيارى، انتشارات مؤسسه امام خمينى (ره)، 1378، ص 354 و 355.
12ـ مجله كتاب زنان، ش 15، ص 62.
13و14و15ـ مجله كتاب زنان، ش 15، ص 61.
16ـ مقاله «زنان خيابانى زندگى در مرداب»، قاسم ابراهيمى‏پور و محمد جوادفر، ص 10.
17ـ مجله ايران جوان، ش 149، ص 4.
18ـ مجله زن روز، ش 1773، ص 56.
19الى 22ـ مجله ايران دخت، ش 17، ص 10.
23ـ مجله ايران دخت، ش 17، ص 12.
24ـ مجله كتاب زنان، ش 15، ص 67.
25ـ مجله زن روز، ش 1773، ص 14.
26ـ مجله ايران دخت، ش 17، ص 12.
27ـ مجله كتاب زنان، ش 15، ص 65.
28ـ مجله ايران دخت، ش 17، ص 12.
29ـ مجله كتاب زنان، ش 15، ص 66.
30ـ روزنامه همشهرى، 9/8/81.
31ـ روزنامه همشهرى، 7/6/81.
32ـ روزنامه همشهرى، 7/8/81 / روزنامه اعتماد، 9/11/81.
33ـ روزنامه اعتماد، 9/11/81.
34ـ روزنامه همشهرى، 9/8/81.
35ـ بهناز اشترى، قاچاق زنان بردگى معاصر، انديشه برتر، تهران، 1380، ص 55.
36ـ مجله غرب در آيينه فرهنگ، دى 1380.
37و38ـ روزنامه مردم سالارى، 26/11/81.
39ـ مجله ايران دخت، ش 17، ص 13.
40ـ مجله كتاب زنان، ش 15، ص 66.
41ـ روزنامه انتخاب، 12/10/81.
42الى 44ـ مجله كتاب زنان، ش 15.
45ـ مجله كتاب زنان، ش 15

 

وسواس و درمان آن

وسواس و درمان آن
مقايسه دو شيوه شناخت ـ درمانگرى اسلامى و شناخت ـ درمانگرى سنّتى
چكيده
اين مقاله به مطالعه درباره رويكرد «شناخت ـ رفتار درمانگرى اسلامى» و مقايسه آن با رويكرد «شناخت ـ رفتار درمانگرى سنّتى» در زمينه علايم پيش‏گيرى و درمان اختلال وسواس فكرى ـ عملى مى‏پردازد. اختلال وسواس فكرى ـ عملى ( OCD ) (3) يكى از اختلالات اضطرابى است كه با تفكر وسواسى، رفتار اجبارى و درجات متفاوت اضطراب مشخص مى‏شود. اولين و جامع‏ترين مطالعه در مورد اين اختلال را ژانه ( Johane ) در سال 1903 انجام داد و پس از آن، رويكردهاى روان تحليلگرى، زيست‏شناختى، رفتارى، شناختى و شناختى ـ رفتارى به بررسى اين اختلال پرداختند. در اين ميان، شناخت ـ رفتار درمانگرى بر پردازش‏هاى شناختى نادرست در شكل‏گيرى و تداوم اين اختلال تأكيد كرده، با ايجاد دگرگونى و تغيير نظام شناختى فرد و بهره‏گيرى از فنون و اصول شناختى و رفتارى، به درمان اين اختلال مى‏پردازد. (4)
از سوى ديگر، در متون اسلامى به نكات ظريف و كاربردى در ارتباط با اين اختلال برمى‏خوريم. در اين رويكرد، علاوه بر نقش عوامل فيزيولوژيك و عوامل عاطفى و هيجانى، بر نقش فرايندهاى شناختى و عقلانى تأكيد شده است. همچنين راهبردهاى پيشگيرانه و درمانى اسلامى بر تمام جنبه‏هاى درمانى، به ويژه فنون شناختى، رفتارى، معنوى، ارتباطى و دارويى، تأكيد دارند.
مقاله حاضر درصدد مقايسه رويكرد «شناخت ـ رفتار درمانگرى سنّتى» با «شناخت ـ رفتار درمانگرى اسلامى» برگرفته از متون و منابع اسلامى در زمينه علايم، محتوا، سبب‏شناسى، پيش‏گيرى و درمان اختلال وسواس فكرى ـ عملى و شناخت وجود تشابه و تمايز اين دو رويكرد در ارتباط با موارد مذكور است.
مقدّمه
«وسواس فكرى ـ عملى» يكى از اختلالات اضطرابى است كه ويژگى‏هاى بارز آن شامل افكار وسواسى، (5) تصورات وسواسى، (6) نشخوارهاى وسواسى، (7) شك‏هاى وسواسى، (8) تكانه‏هاى وسواسى (9) و آيين‏هاى وسواسى (10) است كه عامل مهمى در ايجاد آشفتگى در افراد مبتلا به آن مى‏باشد و غالبا در عملكرد و سازگارى اجتماعى اين افراد اختلال ايجاد مى‏كند. افكار وسواسى پيوسته موجب پريشانى بيمار مى‏شوند و فرد مبتلا با تلاش ناموفق، درصدد مقابله با آن‏ها برمى‏آيد. اعمال يا آيين‏هاى وسواسى به صورت رفتارهايى كليشه‏اى درمى‏آيند كه بيمار مدام آن‏ها را تكرار مى‏كند. اين اعمال ماهيتا لذتبخش نبوده و مفيد نيستند. علايم خودكار اضطراب غالبا وجود دارند.
ارتباط تنگاتنگى ميان علايم وسواسى، به ويژه افكار وسواسى، و افسردگى وجود دارد. اين اختلال در زنان و مردان به طور مساوى وجود دارد و به عنوان اختلالى نهفته مطرح شده است كه قريب يك درصد از نوجوانان و دو درصد از بزرگ‏سالان از آن رنج مى‏برند. شروع اختلال معمولاً در كودكى يا اوايل بزرگ‏سالى است. سير آن متغير بوده و احتمالاً بدون علايم عمده افسردگى به سوى مزمن شدن پيش مى‏رود. (11)
اين اختلال در طول تاريخ، دامنگير تعدادى از انسان‏ها بوده است. جان بانيان ( Bunyan ) و چارلز داروين ( Darwin ) از جمله افراد مشهورى به شمار مى‏روند كه در گذشته مبتلا به اين اختلال فلج‏كننده بوده‏اند. (12)
در بسيارى از توصيف‏هاى اوليه از اين اختلال، محتواى مذهبى آن مورد تأكيد قرار گرفته است. اين نوع محتوا راهنماى مهمى در درك ماهيت اين اختلال به شمار مى‏رود. محتواى وسواس‏ها منعكس‏كننده نگرانى عمده هرعصر به شمار مى‏روند، خواه اين محتوا مربوط به كار شياطين و آلودگى به وسيله ميكروب باشد، خواه مربوط به تشعشع يا خطر ابتلا به ايدز. اگرچه اولين و جامع‏ترين مطالعه در مورد اين اختلال را ژانه در سال 1903 انجام داد، اما تا زمانى كه فرويد راهى به سوى درك عميق‏تر اين اختلال نگشود و توصيف بالينى خوبى از آن به دست نداد، اين اختلال به خوبى شناخته نشده بود. با اين حال، ناتوانى و ضعف رويكرد روان تحليلگرى در درمان منجر به شكل‏گيرى رويكردهاى ديگرى همچون رويكردهاى زيست‏شناختى، رفتارى، شناختى و شناختى ـ رفتارى در ارتباط با علايم، پديده‏شناسى، سبب‏شناسى و درمان اين اختلال گرديده است.
عوامل زمينه‏ساز اختلال ( OCD ) شناخته نشده‏اند، اما سه علت احتمالى شامل علل عضوى، ژنتيك و تجربيات اوليه بررسى شده‏اند. (13) مطالعات درمانى در مورد اين اختلال به طور كلى در سه زمينه دارو درمانى، رفتار درمانى، شناخت درمانى و تركيب درمان‏هاى شناختى ـ رفتارى با دارو درمانى بوده است.
شناخت ـ رفتار درمانگرى از جمله رويكردهايى است كه بر نقش پردازش‏هاى شناختى نادرست در شكل‏گيرى و تدام اين اختلال تأكيد كرده است. در رويكرد «شناخت ـ رفتار درمانگرى سنّتى»، وسواس به عنوان افكار، تصاوير ذهنى و تكانه‏هاى ناخواسته و مزاحم تعريف شده است و محتواى آن مى‏تواند شامل وسواس آلودگى با نجاست، آسيب‏رسانى به خود و ديگران، رفتارهاى غيرقابل پذيرش از نظر اجتماعى، وسواس‏هاى جنسى و وسواس نظم و ترتيب يا شمارش باشد. همچنين پيش‏گيرى از وسواس به ميزان شناخت فرد از خود و تعيين در موقعيت‏هاى زندگى او وابسته است. مهم‏ترين تدابير درمانى ذكر شده در اين رويكرد شامل رويارويى و جلوگيرى از پاسخ است كه طى آن، درمانگر به شناسايى افكار خودكار منفى فرد پرداخته و با ايجاد تغيير در نظام شناختى و اعتقادى او و استفاده از فنون شناختى و رفتارى به درمان وى مى‏پردازد. (14)
در متون و منابع اسلامى نيز به نكات كاربردى قابل اعتمادى در عرصه وسواس و چگونگى درمان آن برمى‏خوريم؛ در آيات متعددى، واژه «وسواس» در قرآن كريم آمده (سوره‏هاى مباركه ناس، اعراف و طه) و منظور از آن نوعى اختلال روانى و فكرى است كه مترادف با ذهاب عقل بوده، باعث مى‏شود افراد به سوى افكار ناخواسته كشيده شوند و در نتيجه، دست به رفتارهاى نادرست يا ناپسند بزنند.
پيامبراكرم نيز وسواس را به صورت تصورات و افكارى تعريف مى‏كند كه شخص را تحت تأثير قرار داده، او را به قهقرا مى‏برد و از انجام اعمال طبيعى باز مى‏دارد.
بر اساس متون و منابع اسلامى، محتواى وسواس بيش‏تر در ارتباط با اعمال و رفتارهاى عبادى و مذهبى همچون نماز، غسل، طهارت و نجاست است و علامت مشخصه آن وجود اضطراب مى‏باشد، به گونه‏اى كه اضطراب، آسايش و راحتى را از فرد سلب مى‏كند و همراه با شك و ترديد است. افراد وسواسى دايم در مورد امور اعتقادى مانند وضو و طهارت دچار شك و ترديد مى‏شوند و احساس الزام و اجبار به اعمال و رفتارهاى تكرارى دارند.
با مراجعه به آيات، روايات و متون اسلامى مى‏توان مشاهده كرد كه وسواس انواع متفاوتى دارد كه عبارتند از: وسواس فكرى (ترس از بيمارى و تفكر افراطى در مورد سلامتى)، وسواس اعتقادى (انديشه‏هاى بيهوده درباره مرگ، قبر، برزخ و معاد)، وسواس افراطى (داشتن افكارى كه به هيچ وجه عاقلانه نمى‏باشند)، و وسواس عملى (تكرار ركعات نماز، طهارت يا غسل.)
در مورد سبب‏شناسى وسواس، نظريه‏پردازان اسلامى با استنباط از آيات و احاديث، معتقدند: وجود اضطراب (حالات شديد روحى)، اختلالات جسمى (مانند سوء هاضمه)، توجه افراطى به غرايز (شهوت و اميال كاذب)، عدم رشد عقلى، ضعف اراده و عدم اعتماد به نفس و برخى عوامل ديگر مى‏توانند سرچشمه ايجاد اين اختلال گردند. همچنين پرورش صحيح ذهنى، رشد عقلانى، به كارگيرى شيوه‏هاى تربيتى درست، پيش‏گيرى از تشديد اضطراب و ترس و پرخاشگرى، برقرارى نظم و انضباط منطقى در زندگى، آگاهى از وظايف شرعى و زدودن ابهام در اين زمينه از جمله راهبردهاى پيش‏گيرانه‏اى هستند كه در متون اسلامى بر آن‏ها تأكيد شده است.
در احاديث و روايات، به روش‏ها و فنون شناختى، معنوى، ارتباطى، رفتارى و دارويى براى درمان اين اختلال اشاره شده است كه برخى از آن‏ها عبارتند از: پرورش عزّت فرد مبتلا به وسواس، تشريح كامل وظايف شرعى در مورد افكار و اعمال وسواسى، تكيه به خداوند و توكّل به او و استعانت از او، اكتفا به واجبات و ترك مستحبات، مراقبت مستمر از وسواس و كنترل پيوسته افكار و اعمال خود در فرايند درمان، نظارت مشاورى معتبر و متخصص بر اجراى راهبردهاى درمانى مذكور، درمان از طريق خوردن انار شيرين، روغن زيتون، خرما، سيب، كندر و سبزيجات، شست‏وشوى سر با آب سدر، دود كردن اسپند و خضاب و رنگ كردن مو.
وسواس از ديدگاه اسلام
الف. «وسواس» از نظر لغوى و اصطلاحى
«وسواس» يكى از نكاتى است كه مكرّر در كتب آسمانى و به ويژه در قرآن كريم به آن اشاره شده است. وسواس در زبان عربى و فارسى در اصل، بر نوعى انديشه و محتواى ناخواسته و نامطلوب دلالت مى‏كند. (15)
«وسواس» از ماده «وسوسه» مشتق شده كه بيانگر رابطه شيطان با قلب انسان است. بهتر است بگوييم: القائات و تصورات نامقدّس و باطل بر قلب انسان را در مكتب اسلام «وسواس» مى‏گويند. وسواس دو جنبه فكرى و عملى دارد و نوعى بيمارى روانى است. كسى كه به «وسوسه» مبتلا شده است «وسواس» و «موسوس» نام دارد.
در لغت، «وسوسه» و «وسواس» يكى دانسته شده و «وسوسه» كلامى پنهانى است كه در آن اختلاط صورت گرفته و در هم و بر هم و بى‏نظم است. همچنين «وسواس» در جايى گفته مى‏شود كه كسى وحشت كرده، كلامش در اثر وحشت، بى‏نظم شده باشد و همانند ديوانگان عمل كند.
زمخشرى گفته است: «الوسواس» اسمى است به معناى «وسوسه» و مراد از آن شيطان است. (16)
در قرآن كريم نيز آمده است كه «فوسوَس لهُما الشيطان»؛ (اعراف: 30) پس شيطان آنان را وسوسه كرد. بنابراين، «وسواس» با (فتح واو) هم به معناى شيطان و هم به معناى گفته وسوسه‏آميز است.
از سوى ديگر، در علم كلام نيز براى وسواس و وسوسه تعاريفى بيان شده است كه در اين‏جا به برخى از آن‏ها اشاره مى‏شود:
ـ دو دلى، ترديد و شكى كه در ضمير انسان پديد مى‏آيد؛
ـ شك و شبهه در عبادات و احكام مذهبى، بخصوص در طهارت و نجاست؛
ـ آنچه شيطان در دل انسان افكند و او را به كار بد برانگيزاند؛
ـ ايجاد امرى بى‏نفع يا ضرر در ضمير كسى توسط نفس شخص يا توسط شيطان ـ كه نيروى محرّك انسان به انجام بدى‏هاست. (17)
نكته قابل ذكر در مورد وسواس اين است كه طبق متون و منابع اسلامى، وسواس فقط در اعمال انسان تجلّى پيدا نمى‏كند، بلكه به انديشه او نيز راه مى‏يابد. مرحوم علّامه مجلسى ضمن شرح يك روايت مى‏گويد: «وسوسه سخن بيهوده و بى‏سودى است كه نفس و شيطان در روح انسان پديد مى‏آورند.» (18)
همچنين از شيخ مفيد نيز نقل گرديده كه «وسوسه» عبارت است از تحريك افعال و اعمال و نيات باطل انسانى به وسيله عوامل شيطانى. (19)
مير سيد شريف جرجانى، مؤلف ترجمان القرآن، «وسوسه» را چنين تعريف كرده است: «انديشه بد در دل كرده» و در تعريف «وسواس» چنين مى‏گويد: «ديو وسوسه‏كننده يعنى انديشه بد در دل افكننده». نسبت دادن اين وسوسه‏ها يا انديشه‏هاى بد به ديو يا شيطان از غايت اجبارى بودن افكار وسواسى حكايت مى‏كند. (20)
به طور كلى، از روايات مى‏توان نتيجه گرفت كه:
اولاً، وسوسه يا وسواس نوعى اختلال روانى است.
ثانيا، با اضطراب و ترس همراه است.
ثالثا، وسوسه و ذهاب عقل و كثرة‏التخليط در اختلال روانى باهم مشتركند.
رابعا، مراد از وسوسه، وسوسه فكرى است و از اين‏رو، از آن به «شيطان الوسوسة» تعبير شده است؛ زيرا شيطان كارش اين است كه افراد را به افكار ناخواسته و مذموم بكشاند تا به وسيله آن، رفتارى ناپسند از آن‏ها صادر شود. (21)
ب. محتواى وسواس
وسوسه و وسواس در فرهنگ عرفانى، همان «هواجس و خواطر» نفسانى و به معناى انگيزش‏هاى نفس آدمى است. نفس، آدمى را به انجام كارهايى ترغيب مى‏كند و بر آن اصرار مى‏ورزد. اين خاطره‏هاى نفسانى اگر طبق موازين شرع باشند، به سمت نعمت‏هاى خداوند و انجام اعمال مشروع گرايش پيدا مى‏كنند، اما وسوسه‏هاى شيطانى همواره آدمى را به سوى گناه و معصيت مى‏برند و تنها با توكّل به ذات اقدس خداوند و ذكر حضرت او از ميان مى‏روند و بى‏اثر مى‏شوند. وسواس مرضى است كه اغلب، اشخاص متديّن به آن مبتلا مى‏شوند؛ گاه در نيت و گاه در مخارج حروف و گاه در صحّت وضو و غسل و گاه در عدد ركعات نماز و گاه در طهارت و نجاست. به همين دليل، در علم فقه، بابى تحت عنوان «كثيرالشك» يا «وسواس» وجود دارد و طبق دلايل فقهى، شك وسواسى ارزش مذهبى ندارد و احكام شك شامل افراد وسواسى نمى‏شود. به طور كلى، محتواى متداول و رايج وسواس، شك و شبهه در عبادات و در امور مذهبى، به ويژه طهارت و نجاست، است.
مرحوم دهخدا در يادداشت‏هاى خود درباره اين كلمه آورده است: «در تداول، حالتى است كه به بعضى مقدّسين دست مى‏دهد كه متنجّس را ـ مثلاً ـ صد بار مى‏شويند و گمان مى‏برند هنوز پاك نشده، يا كلمه‏اى از نماز را صدبار مى‏گويند و تصور مى‏كنند درست نبوده، يا بارها در آب غوطه مى‏خورند و فكر مى‏كنند ارتماس لازم بجا نيامده است.» (22)
حضرت امام خمينى قدس‏سره نيز در اين‏باره مواردى از ابتلا به وسواس را ذكر مى‏كنند؛ از جمله درباره طهارت و نجاست، نيت و تكبيرة‏الاحرام، قرائت به واسطه تكرار آن و تغليظ در اداى حروف آن و خروج از قواعد تجويد و وسواس در وضو و غسل. (23)
يحيى سيدمحمدى انواع متفاوت وسواس را اين‏گونه ذكر كرده است: (24)
وسواس فكرى: درباره سلامتى بدن بسيار فكر كردن و ترس از بيمارى، به طورى كه فرد وسواسى ممكن است بدون هيچ كسالت و دردى، به پزشك مراجعه كند و دارو مصرف نمايد.
وسواس اعتقادى: انديشه‏هاى بيهوده درباره مردن، قبر، برزخ، معاد، خير و شرّ، خوبى و بدى و...
وسواس افراطى: وجود افكارى كه به هيچ وجه عاقلانه نيست؛ مثلاً، گاه فرد وسواسى عقيده دارد كه داروى بخصوصى طول عمر مى‏آورد و حال آن‏كه ممكن است مضر باشد.
وسواس عملى: فرد وسواسى دست به كارهايى مى‏زند كه كاملاً بى‏مورد و حتى مخالف عرف و خلاف شرع و احكام الهى است و شايد بدعت محسوب گردد. در صورت همراه شدن وسواس عملى و فكرى، فرد با مشكلات بيش‏ترى مواجه مى‏شود.
آثار وسواس عملى فراوانند؛ از جمله تكرار شستن، رفتارهاى انحرافى (مثل دزدى بدون نياز مادى)؛ شمارش بى‏فايده اشيا، به صورت خاصى راه رفتن (مثلاً، با فاصله 3 سانتى) و ترس از آلودگى و مرگ. به طور كلى، افراد مبتلا به وسواس ممكن است به امراضى مانند افسردگى، كم‏خونى، بى‏محبت شدن، احساس‏هاى بيجا كه جنبه افراط و تفريط دارند و پندارهاى موهوم دچار شوند.
انواع وسواس
از آيات و روايات نيز مى‏توان انواعى از وسواس را استخراج كرد كه عبارتند از:
1. وسواس جدال و كشمكش
يكى از نمونه‏هاى بارز و روشن وسوسه‏هاى شيطانى، جدال و كشمكش و گفت‏وگوهاى زننده و پرخاش‏جويى و ستيز است. خداوند در قرآن كريم مى‏فرمايد: «به تحقيق، شياطين دوست خود را وسوسه مى‏كنند تا با شما به جدال و كشمكش برخيزند.» (انعام: 121)
2. وسواس در نيت
وسواس در نيّت نوعى از كارهاى عجيب و غريب و بيهوده برخى افراد مبتلا به وسواس است؛ مانند اين‏كه در نيت براى نماز تعلّل مى‏كند و از نماز جماعت باز مى‏ماند.
ابوحامد غزّالى معتقد است وسوسه در نيت نماز، يا به سبب كمبود عقل است يا به دليل آشنا نبودن به شرع؛ زيرا فرمان‏بردارى و تعظيم و اجراى دستورات در قصد و نيت، مثل فرمان‏بردارى و تعظيم دستورات ديگران است.
3. وسواس‏هاى اعتقادى
وسوسه‏هاى شيطان گاه به مراحل خطرناك‏ترى مى‏رسند و تا پاى اعتقادات مؤمنان پيش مى‏روند. شيطان مى‏كوشد مؤمنان را در اعتقادات و مبانى فكرى وسوسه كند و پايه‏هاى ايمانى آن‏ها را سست سازد؛ از جمله در مسائلى همچون حج، نماز، روزه، صدقه، صله رحم، خوش زبانى، تقدّم در سلام و مانند آن.
4. وسواس در زمان عبادات
برخى از افراد متديّن در تعيين و فرا رسيدن زمان عبادات دچار وسواس هستند، به گونه‏اى كه يقينى عادى مثل ساير افراد براى آن‏ها حاصل نمى‏شود و در نتيجه، از فضيلت عبادت محروم مى‏شوند.
5. وسواس در وضو
اين نوع وسواس يكى از وسواس‏هاى بسيار شايع و متداول بين افراد مبتلا به اين بيمارى است. مبتلايان اين كار را آن‏قدر تكرار مى‏كنند كه وقت فضيلت عبادت مى‏گذرد و در آب نيز اسراف مى‏شود.
6. وسواس بروز حَدَث
كار شيطان همواره وسوسه‏هاى آزاردهنده و شكنجه‏كننده است؛ از قبيل اين‏كه پس از فراغ از غسل و وضو فرد بيهوده احساس مى‏كند كه حدث هايى از او خارج مى‏شوند، كه البته نبايد به آن‏ها توجه كند.
به طور كلى، در كليه مسائل عبادى و اعتقادى، با تسلط شيطان، فرد دچار وسوسه مى‏شود و با تكرار يا اجتناب از آن اعمال يا افكار، موجبات محروميت خويش را از پاداش و ثواب فراهم مى‏سازد. ساير اعمال عبارتند از: وسواس در غسل، قبله، نماز، عدالت امام جماعت، عدم استجابت دعا، وسوسه ريا، ثروت، دنياخواهى و مانند آن.
ج. علايم وسواس
از احاديث مربوط به علايم وسواس، مى‏توان نتيجه گرفت:
اولاً، وسواسى كسى است كه براى دورى از افكار ناخواسته (مذموم، رنجش‏آور يا ناشدنى) به افعالى مانند خوردن خاك، خرد كردن كلوخ، كندن ناخن‏ها با دندان و به دندان گرفتن ريش پناه مى‏برد.
ثانيا، تمنّا و به فكر آرزوهاى غيرممكن بودن از مصاديق وسواس است.
ثالثا، مراد از «وسواس» در اين روايات، وسواس فكرى است؛ زيرا علايم ذكر شده مانند خوردن خاك ربطى به وسواس عملى ندارد.
از سوى ديگر، بر اساس احاديث مربوط به وسواس، وسواس با شك و ترديد همراه است و وسواسى در امور اعتقادى، وضو، طهارت و مانند آن زياد دچار ترديد مى‏شود. (25)
وسواسى به صحّت و درستى عملى كه انجام مى‏دهد اطمينان ندارد و از اين‏رو، آن را تكرار مى‏كند و در آخر هم رضايتى از عمل خود ندارد. احاديثى كه از اعاده و تكرار عمل منع مى‏كنند، بر اين موضوع دلالت دارند. (26)
احساس الزام و اجبار به عمل و رفتار و دخالت نداشتن اراده وسواسى در آن، به گونه‏اى كه گويا عمل خود را ناشى از شيطان مى‏داند، از ويژگى‏هاى ديگر افراد مبتلا به وسواس است. (27) احساس به بن بست رسيدن و اين‏كه خود قادر به انجام عمل به صورت عادى نيست و از اين‏رو، از فرد ديگرى مثل امام على عليه‏السلام كمك مى‏خواهد يا به خداوند التجا مى‏كند، از ويژگى‏هاى ديگر وسواسى در روايات است. (28)
د. سبب‏شناسى وسواس
نظريه‏پردازان اسلامى با استنباط از روايات و احاديث معصومان عليهم‏السلام معتقدند: وجود اضطراب (حالات شديد روحى)، اختلالات جسمى (مانند سوء هاضمه)، توجه افراطى و غرق بودن در غرايز (شهوات و اميال كاذب) عدم رشد عقلى، ضعف در اراده (تسليم شدن در برابر افكار شيطانى)، شك و ترديد در اعمال، عدم اعتماد به نفس و مواردى مانند آن مى‏توانند سرچشمه اختلال وسواس فكرى ـ عملى گردند.
از احاديث گوناگون به دست مى‏آيد كه بين معده و دستگاه گوارش با وسواس (فكرى) رابطه وجود دارد: (29)
امام موسى كاظم عليه‏السلام مى‏فرمايد: «چه بسا شخصى كه دچار سوءهاضمه است و در هضم غذا با مشكل روبه روست يا پرخورى زياد مى‏كند، به اختلال وسواس دچار مى‏شود.» (30)
همچنين بين اميال كاذب و وسواس فكرى رابطه وجود دارد. در روايت ديگرى مى‏فرمايد: «هرچه شهوتِ غير واقع‏بينانه بيش‏تر باشد، احتمال مبتلا شدن به وسواس نيز بيش‏تر است.» (31)
بين رشد عقلى و وسواس فكرى نيز رابطه منفى وجود دارد و از اين‏رو، ملائكه به وسواس فكرى مبتلا نمى‏شوند. (32) ريشه وسواس عملى هم در وسواس فكرى است و از اين‏رو، اگر از كسى كه به وسواس (مثلاً، وضو يا نماز) مبتلا شده است، سؤال شود كه چرا اين‏گونه عمل مى‏كنى، در پاسخ مى‏گويد: افكار شيطانى باعث مى‏شوند. (33)
پيش‏گيرى از وسواس
از نظر اسلام، راهكارهايى كه از ابتلا به وسواس پيش‏گيرى مى‏كنند، همان شيوه‏هاى تربيتى هستند كه سلامت روانى فرد را ارتقا مى‏دهند و مانع بروز بيمارى‏هاى روانى مى‏گردند. در ادامه، به تعدادى از اين روش‏ها اشاره مى‏شود:
1. پرورش صحيح ذهنى و رشد عقلانى و پرهيز از تقويت بيش از اندازه قوّه خيال در مراحل رشد؛
2. عدم به كارگيرى شيوه‏هاى نادرست تربيتى از قبيل سخت‏گيرى بيجا، تهديد، تنبيه بدنى، تحقير، ملامت و خرده‏گيرى افراطى؛ زيرا اين شيوه‏ها امنيت روانى كودك و نوجوان را مختل مى‏سازند.
3. پيش‏گيرى از تشديد اضطراب، ترس، پرخاشگرى و مانند آن‏كه زمينه‏ساز ابتلا به وسواس هستند.
4. برقرارى نظم و انضباط منطقى در زندگى و برنامه‏ريزى صحيح در اشتغالات، استراحت و عبادت، به گونه‏اى كه فرد اوقات خود را به بيكارى و بطالت نگذراند و زمينه را براى اشتغال به امور خيالى فراهم نسازد.
5. كسب آگاهى صحيح و كافى نسبت به وظايف شرعى و زدودن هرگونه ابهام در اين زمينه و توجه به اصول برائت در همه امور و تعيين قلمرو و اصل احتياط؛ (34)
6. استحمام و شست‏وشوى سر با آب و برگ سدر كه در جلوگيرى از ابتلا به اختلالات مغزى مؤثر است. (35)
7. ايجاد اشتغال ذهنى با ذكر و قرائت قرآن به ويژه سوره «يس». (36)
و. درمان وسواس
درمان اين مرض قلبى، كه احتمال دارد افراد را به هلاكت ابدى و شقاوت سرمدى برساند، همچون ساير بيمارى‏هاى روانى، با علم و عمل بسيار آسان است، ولى انسان بايد ابتدا خود را مريض بداند و پس از آن درصدد علاج برآيد. مشكل در اينجاست كه شيطان طورى مقدّمات را براى اين بيمارى آماده مى‏كند كه فرد خود را مريض نمى‏داند، بلكه ديگران را منحرف و سهل‏انگار مى‏پندارد. هركسى كه در خود شائبه اين امر را يافت، بايد به مردم معمولى مراجعه كند و عمل خود را بر علما و فقها عرضه دارد و از آن‏ها بپرسد كه آيا مبتلا به وسواس است يا نه. پس از آن‏كه دريافت مبتلا به وسواس است، لازم است به اصلاح خود بپردازد.
راه عمده براى معالجه وسواس، بى‏اعتنايى به وسوسه‏هاى شيطانى و خيالاتى است كه شيطان به فرد القا مى‏كند. بدون شك، پس از چندين مرتبه بى‏اعتنايى و عمل بر خلاف رأى شيطان، او از انسان مأيوس مى‏شود و قطعا بيمارى‏اش معالجه خواهد شد. (37)
در احاديث و روايات معصومان عليهم‏السلام به روش‏ها و فنون شناختى، معنوى، ارتباطى، عملى و دارويى براى درمان اختلال وسواس فكرى ـ عملى اشاره شده است. (38) اين روش‏ها به شرح ذيل مى‏باشند:
1. آگاه‏سازى فرد وسواسى از وضع نابهنجار خود و موقعيتى كه در ارتباط با خداوند دارد و ايجاد آمادگى روانى براى درمان؛ از جمله زنده كردن اميد به درمان در وى؛ (39)
2. پرورش عزّت نفس و تبيين منافات آن با وسواس و بندگى شيطان و تقويت اراده و اعتماد به نفس در فرد. (40)
3. تشريح كامل وظايف شرعى در مورد افكار و اعمال وسواسى و تقويت اراده و تعهد عملى به ضوابط و احكام شرعى و عدم تخلّف از آن. (41)
در اين زمينه، امام على عليه‏السلام نيز مى‏فرمايند: «هركس يقين و اعتقادش درست باشد، رغبتى به جدال و كشمكش نشان نمى‏دهد.» (42)
از برهان خُلف سخن حضرت على عليه‏السلام چنين استنباط مى‏شود كه اهل شك و ترديد و وسوسه، افرادى هستند كه در مباحثه و گفت‏وگوى روزمرّه و عملى جدل مى‏كنند و از سركوب كردن مخاطب خود احساس غرور مى‏نمايند. (43)
وضو گرفتن قبل از غذا و بعد از غذا و ذكر نام خداوند، از جمله شيوه‏هاى مهم مقابله با وسوسه شيطان است. (44) امام صادق عليه‏السلام فرمودند: «زمانى كه كسى وضو بگيرد و بسم‏اللّه نگويد، شيطان در آن وضو شريك خواهد بود و در خوردن و آشاميدن و هر كار ديگرى سزاوار است كه بسم‏اللّه گفته شود و در غير اين صورت، شيطان در آن شركت خواهد داشت.» (45)
4. تغيير موقعيت در مورد عمل وسواسى؛ براى مثال، در مورد لباسى كه پس از شستن، رنگ خون در آن هنوز باقى است و زمينه وسواس را در فرد فراهم مى‏كند، پيشنهاد مى‏شود كه آن لباس را رنگ‏آميزى كند يا از لباس تيره، كه پس از شستن، رنگ خون در آن مشخص نيست، استفاده نمايد؛
5. به خدا تكيه كردن و به وى پناه بردن، استعانت و توجه قلبى و زبانى به پروردگار كه وسوسه‏هاى نفس و شيطان را دور مى‏كند و به تدريج، از بروز افكار ناخواسته جلوگيرى مى‏نمايد و فرد با اعتماد به خداوند، مى‏تواند خود را كنترل نمايد و از وسواس دورى كند.
حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايند: «هنگامى كه شيطان كسى را وسوسه كرد، بايد به خدا پناه ببرد و بگويد: آمنتُ بالله و برسوله مخلصا له الدين.» (46)
از ظاهر روايت مزبور معلوم مى‏شود كه وسواس اعتقادى و فكرى منظور است كه درمان آن شامل دو چيز مى‏باشد: توكّل به خداوند و خود را در پناه وى احساس نمودن؛ و ديگر اين‏كه با زبان تكرار كند تا فكر ناخواسته و انحرافى در ذهن او نيايد.
6. درمان از طريق خوردن انار، به ويژه انار شيرين و همچنين خوردن روغن زيتون، خرما، سيب، كندر، سبزيجات و دود كردن اسپند؛
پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «هركس انار بخورد، قلبش نورانى مى‏گردد و وسوسه تا چهل روز از او دور مى‏شود.» (47)
در مورد فوايد سيب نيز رواياتى آمده است؛ چنان‏كه جعفرى نقل مى‏كند: امام كاظم عليه‏السلام فرمودند: «سيب شفا و درمان چندين مرض است: زهر و جادو و وسوسه‏هايى كه از ساكنان زمين پديدار مى‏شوند و بلغمى كه غالب شده است، و هيچ چيز نيست كه زودتر از سيب سود ببخشد.» (48)
در زمينه استفاده از كندر و اسپند نيز امام صادق عليه‏السلام فرموده‏اند: «استفاده از كندر فرارى‏دهنده شيطان‏ها و برطرف كننده دردهاست و هر خانه‏اى كه در آن اسپند دود كنند، شيطان از آن خانه تا هفتاد خانه مى‏گريزد.» (49)
همچنين پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «سفره‏هاى خود را با سبزيجات مزيّن كنيد؛ زيرا خوردن آن‏ها همراه با گفتن بسم‏الله الرحمن الرحيم سبب گريز شيطان خواهد بود.» (50)
در كتاب‏هاى معتبر دينى و فقهى، بيش از ده روايت درباره روغن زيتون آمده است. براى نمونه، امام موسى كاظم عليه‏السلام فرمودند: «از جمله سفارش‏هاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به على عليه‏السلام آن است كه روغن زيتون را بخور و به بدنت بمال! بدون ترديد، هركسى از آن بخورد و آن را به بدن بمالد تا چهل روز شيطان به او نزديك نخواهد شد.» (51)
در سخنان معصومان عليهم‏السلام فوايد بسيارى براى خوردن خرما بيان شده است؛ از جمله پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «جبرئيل به من خبر مى‏دهد كه در خرما نُه خصلت است: از بين بردن توانايى شيطان و قوّت تفكر و ازدياد حس شنوايى و بينايى و خوش‏بويى و سلامتى دهان و معده و برطرف كردن دردها و مؤثر در هضم غذا و موجب تقرّب به درگاه حضرت احديت و دورى از شيطان.» (52)
همچنين روزه‏دارى و پرهيز از پرخورى از فنون مهم درمان وسواس است و به دو دليل در ارتباط با وسواس بر روزه‏دارى تأكيد شده است: يكى معنوى؛ زيرا انسان روزه‏دار توجهش به خدا زياد است و از اين‏رو، افكار شيطانى به او هجوم نمى‏آورند، و دوم آن‏كه لازمه روزه‏دارى پرهيز از پر بودن دايمى معده مى‏باشد و اين در كاهش افكار و اميال وسواسى مؤثر است.
امام صادق عليه‏السلام فرمودند: «حقيقتا هيچ راحتى براى مؤمن جز ارتباط و لقاى پروردگار وجود ندارد. البته چهار چيز است كه راحتى را فراهم مى‏سازد؛ از جمله گرسنگى و روزه‏دارى براى خدا كه داراى دو تأثير مهم است: 1. اميال و هواهاى نفسانى را تحت كنترل قرار داده، مانع تبلور افراطى آن مى‏شود. 2. فرد را از وسوسه‏هاى شيطانى و اوهام و افكار مزاحم باز مى‏دارد.» (53)
مطالعات اخير حاكى از آن است كه ميزان ابتلا به وسواس درافراد طبقات مرفّه جامعه بيش از بقيه افراد جامعه مى‏باشد. (54 )
7. خضاب و رنگ كردن مو و شانه كردن آن موجد شادابى و آرامش فرد مى‏شوند و در كاهش وسواس مؤثرند؛ حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «لاغرى و بيمارى را از بين مى‏برد و از وسوسه‏هاى شيطانى كم مى‏كند.» (55)
8. اكتفا به واجبات و ترك مستحبات و پرداختن به ضرورت‏ها و پرهيز از غير آن.
امام على عليه‏السلام فرمودند: «دل‏هاى آدميان گاهى پرنشاطند و گاهى بى‏نشاط؛ آن‏گاه كه پرنشاطند، آن‏ها را به انجام مستحبات نيز وادار كنيد و آن‏گاه كه بى‏نشاطند، تنها به انجام واجبات قناعت كنيد.» (56)
9. مراقبت مستمر از وسواس و كنترل پيوسته افكار و اعمال خود در فرايند درمان و نظارت مشاوره‏اى معتبر بر اجراى دستورات و انجام وظايف.
در اين‏باره امام صادق عليه‏السلام فرمودند: «هرگز نمى‏توانى با شيطان و راه‏هاى چيرگى او و انواع وسوسه‏هاى وى مقابله كنى، مگر با رعايت چهار نكته:
1) مراقبت دايم از نگرش‏ها و افكار خود و عوامل تأثيرگذار بر آن‏ها؛
2) پايدارى در مسير حق و انجام وظيفه شرعى؛
3) توجه به عظمت و اعتبار زندگى اخروى ـ يعنى مقصد متعالى و خوش‏بختى جاويد خود؛
4) توجه به خدا و قدرت او و توكّل بدو.» (57)
وسواس از ديدگاه سنّتى
الف. تعريف وسواس
وسواس‏هاى عبارتند از: افكار، تصاوير ذهنى و تكانه‏هاى ناخواسته و مزاحم. اين وسواس‏ها معمولاً از جانب فرد به عنوان افكار، تصاوير و تكانه‏هاى ناسازگار، بى‏معنا، ناپذيرفتنى و مقاومت‏ناپذير، تلقّى مى‏شوند. محرّك‏هاى برانگيزاننده زيادى وجود دارند كه وسواس‏ها را موجب شوند. وقتى فرد دچار يك فكر وسواسى مى‏شود، احساس ناراحتى يا اضطراب مى‏كند و مايل است براى خنثى‏سازى (58) (جبران) وسواس يا پيامدهاى آن اقدام كند. خنثى‏سازى غالبا شكل رفتار اجبارى (59) (شست‏وشو يا وارسى كردن) به خود مى‏گيرد. رفتارهاى وسواسى معمولاً به شيوه‏اى قالبى يا طبق قواعد برخاسته از ديدگاه ويژه فردى، به وقوع مى‏پيوندند. اين رفتارها به تسكين موقّتى اضطراب منجر مى‏شوند، به طورى كه فرد تصور مى‏كند اگر اين رفتار صورت نمى‏گرفت، اضطرابش افزايش مى‏يافت.
رفتارهاى بى‏اثرساز شامل تغييراتى در فعاليت ذهنى هستند؛ مانند اين‏كه فرد در واكنش به يك فكر وسواسى بخواهد آگاهانه به چيز ديگرى فكر كند. همچنين در اين افراد رفتارهاى اجتنابى (60) نيز مشاهده مى‏گردد، بخصوص اجتناب از موقعيت‏هايى كه افكار وسواسى را برمى‏انگيزانند.
از لحاظ بالينى، پديده وسواس فكرى ـ عملى را معمولاً به دو دسته افكار وسواسى بدون رفتارهايى آشكار و وسواس‏هاى همراه با رفتارهاى آشكار تقسيم كرده‏اند. (راچمن و هاجسون (61) 1980، نقل از سالكوسكيس و همكاران، 1977).
ب. محتواى وسواس‏ها
محتواى افكار، تكانه‏ها و تصورات وسواسى معمولاً از ديدگاه فرد مبتلا، غيرقابل قبول و منافى با اصول است. هرقدر انديشه مزاحم ناپذيرفتنى‏تر باشد، وقوعش فرد را بيش‏تر ناراحت مى‏كند. شايع‏ترين محتواى افكار وسواسى، همراه با نمونه‏هايى از انواع افكار و رفتارهاى اجبارى مربوط به آن‏ها در ذيل ارائه شده است. (سالكوسكيس و كمپل، 1994)
نمونه وسواس
ـ آلودگى (افكار مربوط به آسيب ديدن بر اثر تماس با ميكروب، مدفوع، خون، سم و مانند آن)؛
ـ آسيب رساندن به خود يا ديگران؛
ـ مرگ يا تصور مرگ عزيزان؛
ـ ترس از رفتار غيرقابل پذيرش از لحاظ اجتماعى (مثل داد زدن، ناسزا گفتن و به زبان آوردن الفاظ ركيك)؛
ـ امور جنسى (اشتغال ذهنى درباره اندام‏ها و اعمال جنسى غيرقابل پذيرش)؛
ـ مذهب (افكار كفرآميز و شكل‏هاى مذهبى).
ـ نظم و ترتيب (قرار دادن اشيا در جاى خود، انجام اعمال به نحو درست و بر حسب الگو و يا شمارش خاص)؛
ـ بى‏معنا (جمله‏ها، تصورات، آهنگ‏ها، كلمات و رشته‏هاى بى‏معناى اعداد).
نمونه رفتارهاى اجبارى
ـ ضد عفونى كردن تمام چيزهايى كه احتمالاً ديگران با آن‏ها تماس داشته‏اند؛
ـ پنهان كردن اشياى تيز مثل چاقو؛
ـ وارسى كردن ماشين خود براى اطمينان از اين‏كه با كسى تصادف كرده يا كسى را كشته است؛
ـ سعى در كنترل رفتار خود، اجتناب از موقعيت‏هاى اجتماعى و نظرخواهى از ديگران در مورد مناسب بودن رفتار خود؛
ـ ترس از تنها بودن با جنس مخالف يا كودكان؛
ـ دعا خواندن افراطى، نذر و نياز زياد در راه خداوند؛
ـ كارها را به تعداد موردپسند تكرار كردن، تكرار يك كار تا وقتى به آرامش خيال برسد؛
ـ شنيدن آهنگ برنامه ورزشى تلويزيون در ذهن هنگام مطالعه و تكرار اين كار تا زمانى كه بتواند پاراگراف موردنظر را بدون شنيدن آهنگ بخواند.
ج. علايم و ملاك‏هاى تشخيصى وسواس
طبق چهارمين مجموعه راهنماى تشخيصى و آمارى اختلالات روانى انجمن روان‏پزشكى امريكا ( DSM- IV 1994 ) (62) ملاك‏ها و علايم تشخيصى اختلال وسواس فكرى ـ عملى عبارتند از:
1. وجود افكار وسواسى
افكار، تكانه‏ها يا تصاوير ذهنى كه گاهى در حين اختلال روانى تجربه مى‏شوند، ايجاد آشفتگى مى‏كنند، مزاحم و نامناسب تلقّى شده، موجب اضطراب يا نگرانى قابل ملاحظه مى‏شوند.
اين افكار، تكانه‏ها، يا تصورات ذهنى صرفا ناشى از نگرانى‏هاى مفرط درباره مسائل واقعى زندگى نيستند.
شخص تلاش مى‏كند اين افكار، تكانه‏ها يا تصاوير ذهنى را متوقف كند، از آن‏ها اجتناب نمايد يا با فكر و عمل ديگرى، آن‏ها را خنثى سازد.
شخص مى‏داند كه افكار، تكانه‏ها يا تصورات وسواسى محصول ذهن او هستند و از خارج به او تحميل نمى‏شوند.
2. وجود اعمال اجبارى
رفتارهاى تكرارى (مثل شستن دست و وارسى كردن) يا اعمال ذهنى (مثل نيايش، دعا، شمارش و تكرار لغات به صورت بى‏صدا) كه شخص احساس مى‏كند مجبور است در واكنش به يك فكر وسواسى انجام دهد يا مطابق اصولى كه بايد به دقت رعايت شوند، عمل كند.
اين رفتارهاى تكرارى يا اعمال ذهنى با هدف جلوگيرى از ناراحتى يا رخ دادن اتفاقات و وقايع وحشتناك طرح‏ريزى مى‏شوند و در عين حال، با آنچه قرار است خنثى يا پيش‏گيرى شود ارتباط ندارند و به وضوح افراطى‏اند.
د. سبب‏شناسى وسواس
به طور كلى، نظريه‏هاى شناختى بر شيوه شناخت افراد از محيط و از خودشان تأكيد دارند؛ اين‏كه آنان چگونه پديده‏ها را درك و ارزشيابى مى‏كنند، چگونه ياد مى‏گيرند و چگونه مى‏انديشند. اختلال وسواس فكرى ـ عملى نيز از ديدگاه شناختى اختلالى است كه ريشه در پردازش‏هاى شناختى دارد و فرد افكار، عقايد، و تصورات و تكانه‏هاى ناخواسته مزاحمى را تجربه مى‏كند كه در او ايجاد تشويش مى‏كنند و حذف آن‏ها برايش مشكل است.
از سوى ديگر، هنگام ارزيابى و درمان وسواس‏ها، به آسانى مى‏توان بسيارى از تحريفات شناختى موجود در اغلب درمان‏جويان وسواسى را مشاهده كرد. چندين نوع از خطاهاى شناختى يا عقايد غيرمنطقى ـ كه تاكنون شناخته شده‏اند، شامل مقوله‏هاى ذيل هستند. (63)
1. خطر، آسيب؛
2. شك، عدم يقين و تصميم‏گيرى؛
3. كمال‏گرايى؛ (64)
4. احساس گناه، مسؤوليت، شرم، تعصّب و اخلاق؛ (65)
بسيارى از پژوهشگران معتقدند: افراد مبتلا به اختلال OCD غالبا خطر پيامدهاى منفى بسيارى از اعمال را به صورت افراطى و بيش از اندازه براورد مى‏كنند. (66)
حال، سالكوسكيس (1985) اعتقاد دارد كه مبتلايان ممكن است واقعا خطر يا آسيب را به صورت افراطى براورد نكنند، بلكه مسؤوليت خود را بيش از اندازه براورد كنند يا به خاطر فرضيات اساسى، خود را سرزنش نمايند.
ناتوانى در تصميم‏گيرى يكى ديگر از خصوصيات شناختى مبتلايان به OCD است. در يك بررسى مقايسه‏اى، فريستون و همكاران او (1993) دريافتند كه ناتوانى در تحمّل عدم قطعيت، يكى از مشخصه‏هاى مهم نگرش‏هاى شناختى وسواسى است.
يكى ديگر از باورهاى نادرست مبتلايان OCD اين است كه انسان بايد در همه زمينه‏ها شايستگى داشته باشد و ناكامى در جامه عمل پوشاندن به عقايد كمال‏گرايانه بايد تنبيه گردد.
پيمتن ( Pimten) (1987 ) معتقد است: اعمال كمال‏گرايانه مكرّر در مبتلايان، نشان‏دهنده كنترل افراطى رفتار است؛ بدين معنا كه اين افراد مى‏كوشند ادراكات خود را با عطف‏هاى ذهنى ويژه‏اى انطباق دهند.
همچنين پژوهشگران معتقدند: احساس مسؤوليت ادراك شده و احساس گناه، پيش‏بينى كننده‏هاى خوبى براى محتواى فكر وسواسى و اعمال تشريفاتى افراد مى‏باشند. (67) در مورد تعصّب و اخلاق مبتلايان به OCD اطلاعات كمى در دسترس است. يافته‏هاى گزارش شده توسط استكتى و همكاران او (1991) نشان مى‏دهند كه نوع مذهب فرد نقش نسبتا ضعيفى در نشانه‏شناسى روانى دارد.
راچمن (1997) نيز عوامل ذيل را در سبب‏شناسى OCD مؤثر مى‏داند:
1. شناخت‏هاى نادرست كه منجر به ايجاد اضطراب مى‏شوند؛
2. ميزان اهميتى كه فرد به افكار وسواسى خود مى‏دهد
(اهميت افراطى به افكار مزاحم)؛
3. جهت‏گيرى و تحريفات شناختى (خود را مسؤول و مقصّر دانستن براى حوادث ناراحت‏كننده)؛
4. تعبيرها و تفسيرهاى فاجعه‏آميز و افراطى از ميزان اهميت افكار مزاحم.
به طور كلى، مى‏توان گفت: افكار و تكانه‏هاى مزاحم زمانى مى‏توانند منجر به اغتشاش در افراد شوند كه براى فرد مهم باشند و با افكار خود كارِ منفى مرتبط گردند. بنابراين، مشكل به خود افكار مزاحم مربوط نمى‏شود، بلكه به ارتباط پردازشى آن‏ها با افكار منفىِ خودكار و باورهاى مربوطه برمى‏گردد. (68)
پيش‏گيرى از وسواس
از ديدگاه شناخت ـ رفتار درمانگرى، هركس مى‏تواند داراى افكار ناخواسته، تكرارى يا ناخوشايند باشد، اما در حالى كه بسيارى از افراد اين افكار را بى‏معنا تلقّى مى‏كنند و آن‏ها را به آسانى از قلمرو ذهنى خويش بيرون مى‏رانند، افراد مبتلا به وسواس، خود را به خاطر داشتن چنين افكار وحشتناكى مسؤول و قابل سرزنش مى‏دانند و مى‏ترسند كه اين افكار به اعمال يا پيامدهاى زيان‏بخشى منجر شوند و كوشش مى‏كنند با استفاده از جلوه‏هايى مانند القاى ارادى افكار خوب به خويشتن و وارسى كردن به خنثى‏سازى اين افكار بپردازند. بدين‏سان، نارسايى در عملكرد نظام شناختى مبتلايان به وسواس، باورهاى نامتناسبى در پى دارد كه به ادراك نادرست تهديدها، كه خود نيز ايجاد كننده اضطراب هستند، منتهى مى‏شود. بر اين اساس، در رويكرد شناخت ـ رفتار درمانگرى، مسئله پيش‏گيرى به ميزان شناخت فرد از خود و تغييرات موقعيت‏هاى زندگى برمى‏گردد و احساس امنيت، آرامش، تعادل روانى، احساس پيشرفت و برترى و شناخت منطقى از جمله اصول مهم سلامت روان به شمار مى‏آيند.
بنابراين، داشتن شناخت صحيح، دانستن نيازها و احتياجات، نيروهاى داخلى، نحوه ارضا و رفع آن‏ها از راه‏هاى منطقى و مطلوب و استفاده از واكنش روانى ناخودآگاه در هنگام مواجه شدن با مشكلات و ناكامى‏ها باعث تعادل روانى بيش‏تر مى‏شوند و در نتيجه، شخص با اطمينان خاطر به زندگى بدون تشويش خود ادامه مى‏دهد. تمام اين مسائل مستلزم تربيت صحيح و درست و جامعه‏اى با زمينه مناسب براى پذيرش افراد متعادل و سازگار مى‏باشد. در نتيجه، پيش‏گيرى در ديدگاه شناختى، شامل كليه روش‏هايى است كه در نظام شناختى و اعتقادى فرد تغيير و دگرگونى ايجاد مى‏كند. (69)
و. درمان وسواس
در شناخت ـ رفتار درمانگرى، معمولاً ارزيابى و درمان در هم ادغام مى‏شوند، به گونه‏اى كه جنبه بسيار مهم ارزيابى، پاسخ به رويارويى بدون خنثى‏سازى، چه در حين برقرارى جلسه درمانى و چه در بين جلسات درمانى، از تكاليف مهم به شمار مى‏رود؛ زيرا زمانى كه حلقه‏هاى بين برانگيزاننده‏ها، افكار، فعاليت‏هاى خنثى‏ساز و اجتنابى روشن شوند، درمانگر و درمانجو به سرعت مى‏توانند طرح درمانى را به مرحله اجرا درآورند. وقتى ارزيابى دقيق و جزء به جزء فراهم شود، درمان مبتنى بر دو اصل «رويارويى» و «جلوگيرى از پاسخ»، نسبتا راحت و سر راست صورت مى‏پذيرد. (70) براى ارزيابى و شناخت ـ رفتار درمانگرى OCD از الگوى روان‏شناختى اختلال وسواس فكرى ـ عملى استفاده مى‏شود كه فرض‏هاى اساسى آن عبارتند از:
1. وسواس‏ها افكارى هستند كه با اضطراب ارتباط پيدا كرده‏اند (شرطى شده‏اند.) اگر اين افكار بيش‏تر مورد شرطى‏سازى قرار نگيرند، اضطراب معمولاً كاهش مى‏يابد، اما به دليل وقوع رفتارهاى اجبارى، اضطراب در افكار وسواسى كاهش پيدا نمى‏كند.
2. اجبارها رفتارهايى هستند ارادى (آشكار يا ناآشكار) كه به رويارويى با اين افكار خاتمه مى‏دهند و ممكن است موجب تسكين اضطراب يا ناراحتى به وجود آمده شوند. وقتى رفتار اجبارى از طريق كاهش اضطراب تقويت مى‏شود، احتمال وقوعش بيشتر مى‏گردد. بنابراين، رفتارهاى اجبارى كوتاه مدت از ناراحتى جلوگيرى مى‏كنند.
3. علاوه بر اين، مبتلايان به OCD ياد مى‏گيرند كه رفتارهاى اجتنابى مى‏توانند مانع افكار وسواسى واضطراب شوند، به گونه‏اى كه از رويارويى با اين افكار هرچه بيش‏تر كاسته مى‏شود. (71)
به طور خلاصه، اجتناب مانع رويارويى با افكار ترسناك مى‏شود و رفتارهاى اجبارى آشكار و پنهان به رويارويى خاتمه مى‏بخشند. هر دو نوع رفتار، بيمار را از مقابله و رويارويى با افكار و موقعيت‏هاى ترسناك باز مى‏دارند. بدين‏سان، رفتارهاى اجبارى و اجتناب، مانع ارزيابى مجدّد مى‏شوند. (اگر بيمار اين رفتارها را متوقف سازد، درمى‏يابد كه چيزهايى كه او را مى‏ترسانند در عمل اتفاق نمى‏افتند.)
بنابراين، درمان شامل رويارو ساختن بيمار با محرّك‏هاى ترسناك و در عين حال، تشويق او براى وقفه در هر نوع رفتارى است كه مانع اين رويارويى مى‏شود يا به آن پايان مى‏بخشد. همزمان با آن، ارزيابى مجدد ترس‏ها مورد تشويق قرار مى‏گيرد، به نحوى‏كه‏بيمار درمى‏يابدچيزهاى‏موردترس،درواقع اتفاق نمى‏افتند.
چنان‏كه ذكر شد، در شناخت ـ رفتار درمانگرى OCD ، معمولاً ارزيابى و درمان در هم ادغام مى‏شوند. ارزيابى شامل مصاحبه مفصّل بالينى، خود بازبينى، تكاليف خانگى و مشاهده مستقيم است. هدف‏هاى عمده ارزيابى عبارتند از:
1. توافق در تنظيم فهرستى از مشكلات؛
2. تدوين يك صورت‏بندى روان‏شناختى از مشكل شامل عوامل زمينه‏ساز، آشكارساز و عوامل نگه‏دارنده فعلى؛
3. ارزيابى ميزان تناسب درمان روان‏شناختى؛
4. فراهم كردن وسيله‏اى براى ارزيابى پيشرفت كار.
از سوى ديگر، هدف درمان قرار دادن فرد در بالاترين سطح ممكن رويارويى و در عين حال، حذف هر نوع خنثى‏سازى است. در غير اين صورت، خنثى‏سازى باعث مى‏شود كه فرد مبتلا به OCD به انتهاى جلسه رويارويى برسد، بدون آن‏كه مقابله كاملى با ترس‏ها صورت گرفته باشد. درمان با مشاركت بيمار و با اين هدف كه بيمار هرچه زودتر در فرايند درمان، مسؤوليت برنامه‏ريزى و ادامه آن را خود بپذيرد، صورت مى‏گيرد. استفاده گسترده از تكاليف خانگى باعث مى‏شود كه نيل به هدف‏هاى درمانى زودتر و با كارايى بيش‏ترى انجام پذيرد. در مراحل بعدى درمان، بيمار خود مسؤوليت اجرا و برنامه‏ريزى را برعهده مى‏گيرد.
روش‏هاى ارزيابى مورد استفاده در شناخت ـ رفتار درمانگرى
1. شرح كلى ماهيت مسأله
اين مرحله طى مصاحبه آغازين و با استفاده از سؤال‏هاى باز، مانند «ممكن است درباره مسأله‏اى كه اين اواخر داشته‏ايد، توضيح دهيد» آغاز مى‏شود. آن‏گاه مصاحبه‏كننده با طرح سؤالى درباره تأثير آن مسأله در طى هفته گذشته، دامنه را كمى محدودتر مى‏سازد. وقتى تصويرى كلى از مسائل موجود بيمار فراهم آمد، نمونه‏هايى از وقوع مسأله در زمان‏هاى اخير، مورد توجه قرار مى‏گيرد. درمانگر بايد سعى كند درباره پيوندهاى كاركردى ممكن سرنخ‏هايى پيدا كند و به ويژه رويدادهايى را كه احتمالاً افكار يا رفتارهاى خاصى رابرمى‏انگيزانند، مورد توجه قرار دهد.
2. شرح تفصيلى و اختصاصى و تحليل رفتارى
وقتى تصويرى كلى فراهم آمد، مصاحبه وارد تحليل تفصيلى مى‏شود و بدين منظور، از نمونه‏هاى اختصاصى، كه مسأله را مشخص مى‏سازند، استفاده مى‏گردد. درمانگر مى‏تواند اين كار را بر حسب نظام‏هاى پاسخى سازمان‏دهى كند؛ به اين معنا كه درباره جنبه‏هاى شناختى ـ ذهنى، هيجانى، فيزيولوژيك و رفتارى مسأله به پرسش بپردازد و از سؤال‏هاى مستقيم استفاده كند و در هر نظام پاسخى، اطلاعاتى درباره افكار وسواسى، برانگيزاننده‏هاى آن، اجتناب و آيين‏مندى فراهم آورد. در هر مرحله، درستى درك ارزيابى كننده از مسأله، با ارائه خلاصه‏هايى از گفته‏هاى درمانجو وارسى مى‏شود.
الف. جنبه شناختى ـ ذهنى
در ارزيابى تجربه ذهنى وسواس، توجه اصلى به شكل (72) (فكر، تصوير يا تكانه) و محتواى (73) افكار مزاحم معطوف مى‏شود. محتواى افكار هر فرد، ويژه (74) است و بايد به تفصيل مورد ارزيابى قرار گيرد. برانگيزاننده‏هاى ذهنى افكار وسواسى را نيز مى‏توان همزمان با ارزيابى محتواى اين افكار، مورد ارزيابى قرار داد. اين برانگيزاننده‏ها ممكن است افكار، تصورات يا تكانه‏هاى غير وسواسى باشند.
از سوى ديگر، آيين‏مندى‏هاى ذهنى نيز بايد ارزيابى شوند و بدين منظور، از درمانجو درباره حوادث اخيرى، كه فكر وسواسى را برمى‏انگيخته‏اند، به دقت سؤال مى‏شود. در اين سؤال‏ها افكار يا تصاويرى كه بيمار در ذهنش شكل مى‏دهد، يا هر نوع فعاليت ذهنى كه آگاهانه پديد مى‏آورد يا مى‏خواهد به مرحله عمل برساند، مورد توجه قرار مى‏گيرد.
به دليل آن‏كه اجتناب (رويگردانى) ممكن است به صورت شناختى يا ذهنى صورت پذيرد، بيمار سعى مى‏كند درباره هيچ چيز فكر نكند يا سراسيمه مى‏خواهد درباره ساير چيزها بينديشد. اين امر نه تنها از رويارويى و ارزيابى مجدّد ـ كه قبلاً به آن اشاره شد ـ جلوگيرى مى‏كند، بلكه بر عكس، اشتغال ذهنى درباره چيزهايى را كه بيمار نمى‏خواهد درباره آن‏ها فكر كند، بيش‏تر مى‏سازد. بنابراين، مهم است بدانيم كه آيا بيمار افكار وسواسى خود را جزو لاينفك شخصيت خود مى‏داند يا نه. همچنين مهم است بدانيم ميزان مقاومت بيمار در مورد وسواس‏ها و نيز آيين‏مندى‏هاى مربوط به آن‏ها چقدر و چگونه است؛ زيرا اين مقاومت، در پذيرش دليل درمانگر براى جلوگيرى از واكنش بيمار مؤثر است. همچنين لازم است ميزان بى‏معنا بودن افكار يا رفتارهاى وسواسى از نظر بيمار، مورد ارزيابى قرار گيرد.
ب. جنبه هيجانى
تغييرات خلقى مرتبط با وقوع وسواس، بخصوص اضطراب، ناراحتى و افسردگى، حتما بايد مورد بررسى قرار گيرند. اين گرايش وجود دارد كه اضطراب، هيجانى مسلط فرض شود، اما بسيارى از بيماران، اثر هيجانى وسواس را ناراحتى، تنش خاص، خشم يا انزجار ذكر مى‏كنند. بايد معلوم شود كه آيا تغييرات خلقى، قبل از افكار و رفتارهاى وسواسى اتفاق مى‏افتند يا به دنبال آن‏ها.
ج. رفتارها
ارزيابى رفتارها، اهميتى اساسى دارد. هر رفتارى كه افكار وسواسى را برمى‏انگيزد، از رويارويى با آن‏ها جلوگيرى مى‏كند (اجتناب)، آن‏ها را پايان مى‏بخشد يا از آن‏ها ممانعت به عمل مى‏آورد، به تفصيل مورد ارزيابى قرار مى‏گيرد و بنابراين، در مورد هر رفتارى اطلاعات دقيقى فراهم مى‏آيد.
اين اطلاعات شكل واقعى رفتار، طول مدت وقوع، فراوانى و ثبات رفتار را در بر مى‏گيرند. همچنين عواملى كه شدت رفتار را كم و زياد مى‏كنند مورد ارزيابى قرار مى‏گيرند. اين عوامل ممكن است موقعيتى، عاطفى، شناختى و يا بين فردى و اجتماعى باشند.
د. عوامل فيزيولوژيك
زمانى كه احساس‏هاى جسمى، خود منشأ ناراحتى به حساب مى‏آيند، اين قسمت از ارزيابى ـ بخصوص ـ ضرورى است؛ زيرا احساس‏هاس جسمى ممكن است افكار و رفتارهاى وسواسى را برانگيزانند (مثلاً، در يك مورد، بيمار هرگاه احساس مى‏كرد بدنش عرق كرده است، تصور آلودگى پيدا مى‏كرد و بايد خود را مى‏شست.) گاهى ممكن است تغييرات بدنى ناشى از رفتار وسواسى باشند و ـ مثلاً ـ بر اثر شست‏وشوى زياد پوست آسيب ببيند.
ه. زمينه بروز مشكل
ارزيابى كلى درباره تاريخچه بيمارى ضرورى است. شرايط مربوط به آغاز مشكل بسيار مهم است. شروع مشكل در نوجوانى، در جامعه‏پذيرى و توانايى عمومى بيمار براى مقابله اثر مى‏گذارد. از سوى ديگر، دخالت و نقش ساير افراد خانواده در رفتار وسواسى بيمار بايد ارزيابى شود. اثر مشكل بر كار، روابط جنسى و خانوادگى فرد بايد مورد بررسى قرار گيرد. آخرين بخش مهم در مصاحبه رفتارى، ارزيابى ارزش كاركردى نشانه‏ها و توجه دادن بيمار به سود وزيان نسبى تغيير است. در پايان مصاحبه ارزيابى، درمانگر بايد درباره ماهيت و دامنه مشكل، يك صورت‏بندى اوليه به دست دهد و اين فرمول‏بندى بايد با بيمار در ميان گذاشته شود تا به دنبال آن، بتوان منطق درمان را مطرح كرد. در اين بحث، حتما بايد اهميت «خودكنترلى» (75) و همكارى در درمان مورد تأكيد قرار گيرد. همچنين مى‏توان براى روشن نمودن جزئيات مشكل، از آزمون‏هاى رفتارى، مصاحبه با بستگان و افراد خانواده، سنجش‏هاى پرسشنامه‏اى و خود بازبينى (76) به صورت يادداشت روزانه افكار و اعمال وسواسى نيز استفاده كرد. (هاوتون و همكاران، 1989، ترجمه قاسم‏زاده 1376)
به طور كلى، رويارويى و جلوگيرى از واكنش از بهترين فنون براى درمان وسواس همراه با رفتار اجبارى آشكار است و شامل روش‏هاى ذيل مى‏شود:
1. رويارويى ارادى و عمدى با همه موقعيت‏هاى اجتنابى؛
2. رويارويى مستقيم با محرّك‏هاى ترسناك، از جمله افكار مزاحم؛
3. جلوگيرى از آيين‏مندى‏هاى اجبارى و رفتارهاى خنثى‏ساز، از جمله رفتارهاى ناآشكار.
درمان وسواس‏هاى بدون رفتار اجبارى آشكار، مبتنى بر دو روش «عادت‏آموزى» و «ايجاد وقفه و فكر» است. «عادت‏آموزى» بر اين فرض استوار است كه تمرين‏هاى اوليه بايد به طور مكرّر و پيش‏بينى‏پذير، افكارى را طى دوره لازم براى كاهش اضطراب، برانگيزاند و در عين حال، هر نوع اجتناب نهفته و رفتارهاى خنثى‏ساز را متوقف سازد. وقتى در بيمار نسبت به محرّك‏هاى پيش‏بينى‏پذير عادت ايجاد شد، درمان به سوى محرّك‏هاى پيش‏بينى‏ناپذير و ايجاد عادت سوق داده مى‏شود و اين كار در حالى صورت مى‏گيرد كه بيمار هنوز اضطراب دارد. هدف از ايجاد وقفه در فكر اين است كه راهبردى به منظور كنار گذاشتن افكار فراهم بياورد و از اين رهگذر، دوام آن‏ها را كم كند. اين امر ممكن است بر افزايش احساس كنترل بيمار و درنتيجه، در كاهش ناراحتى او اثر بگذارد. در الگوى شناختى ـ رفتارى، پيش‏بينى مى‏شود كه افكار وسواسى بر اثر خنثى‏سازى و اجتناب تداوم يابند. بنابراين، با استفاده از روش مؤثر ايجاد وقفه در فكر، سعى مى‏شود برنامه‏اى نيز در جهت حذف خنثى‏سازى و از جمله، حذف كسب اطمينان و خاطر جمع شدن و نيز اجتناب تنظيم شود. (77)
به دليل آن‏كه در شناخت ـ رفتار درمانگرى بر اهميت نقش فرايندهاى شناختى و رفتارى در شكل‏گيرى و تداوم اختلالات روان‏شناختى و كاربرد روش‏هاى تجربى مبتنى بر رفتارگرايى و شناخت‏گرايى، براى درمان الگوهاى پاسخ‏دهى نادرست، تأكيد مى‏گردد و با توجه به اين‏كه تلفيق فنون شناختى با درمان‏هاى رفتارى موجود، رويكرد غالب در درمان اختلالات روانى است، (78) به ساير فنون رفتارى مؤثر در درمان OCD اشاره مى‏شود. اين فنون عبارتند از: رويارويى تجسّمى يا تخيّلى، شوخى و مزاح، تنش‏زدايى، نيت متناقض، تلفن زدن، درمان به روش باردارى، كه خود شامل روش‏هاى خودكنترلى، آموزش‏هايى براى توقف تشريفات وسواسى، روش‏هاى تدريجى (به تأخير انداختن واكنش)، نظارت شديد و روش‏هاى انزجارى مى‏شود.
خلاصه و نتيجه‏گيرى
در رويكرد شناختى ـ رفتارى، وسواس به عنوان افكار، تكانه‏ها يا تصورات مزاحم و ناخواسته‏اى تعريف مى‏شود كه فرد كنترلى بر آن‏ها ندارد و عملكرد اجتماعى، شغلى، خانوادگى و تحصيلى او را تحت تأثير قرار مى‏دهند و براى وى آشفتگى و اضطراب ايجاد مى‏كنند. فرد براى تسكين اضطراب و آشفتگى خود، به طور موقّت، به خنثى‏سازى روى مى‏آورد و اين خنثى‏سازى، شكل رفتارهاى وسواسى و اجبارى به خود مى‏گيرد.
در ديدگاه اسلامى، منظور از «وسوسه» يا «وسواس» به عنوان يك اختلال روانى، همان وسواس فكرى است كه توسط شيطان برانگيخته مى‏شود؛ زيرا كار شيطان آن است كه افراد را به سوى افكار ناخواسته، مزاحم و مذموم بكشاند تا بدين‏وسيله، رفتارهاى ناپسند و اعمال نادرستى از آنان صادر شود. به عبارت ديگر، نسبت دادن اين انديشه‏ها و افكار مزاحم، ناخواسته و نادرست به شيطان، دلالت بر اجبارى بودن آن‏ها و غيرقابل كنترل بودن اين افكار توسط فرد دارد.
همچنين در متون و منابع اسلامى به اضطراب‏زا بودن وسواس نيز اشاره شده و «وسواس عملى» به عنوان نتيجه و پيامدى از «وسواس فكرى» مطرح شده است. بنابراين، به طور كلى، مى‏توان استنتاج نمود كه در هر دو رويكرد، به تعريف مشابهى از وسواس برمى‏خوريم و در اين زمينه، تفاوت محسوسى بين دو رويكرد موجود نيست.
اگرچه محتواى وسواس از فردى به فرد ديگر متفاوت است، اما شايع‏ترين وسواس‏ها عبارتند از: وسواس آلودگى، ترس از آسيب رساندن به خود يا ديگرى، داشتن رفتارهاى غيراجتماعى، اشتغال به امور جنسى غيرطبيعى، وسواس‏هاى مذهبى، نظم و ترتيب، وسواس‏هاى بى‏معنا و افكارى در مورد مرگ خود يا عزيزان و وابستگان.
در ارتباط با محتواى وسواس، اگرچه متون و منابع اسلامى بيش‏تر به وسواس‏هايى در ارتباط با انجام اعمال و فرايض مذهبى و دينى نظير شك در تعداد ركعات نماز، وضو، غسل، نيت نماز، تكبيرة‏الاحرام، قرائت، وسواس در طهارت و نجاست (شست‏وشو) اشاره شده است، با اين حال، به انواع ديگر وسواس همچون وسواس در مورد سلامتى و ترس از بيمارى، داشتن انديشه‏هاى بيهوده (وسواس اعتقادى)، وسواس در ارتباط با مرگ، برزخ، قبر، دوزخ و معاد، وسواس‏هاى افراطى مانند داشتن افكار و عقايد غيرمنطقى و ناعاقلانه و وسواس جدال و كشمكش نيز اشاره شده است. به طور كلى، در رويكردهاى گوناگون، علايم و نوع افكار و حركات اجبارى تقريبا مشابه هستند و بر علايم خاصى مثل تشريفات و آيين‏مندى‏هاى رفتارى، نشخوارهاى ذهنى و فكرى و اجتناب تأكيد شده است.
مشهورترين اشكال بالينى تشريفات «شست‏وشو و پاكيزگى» است و تظاهر ديگر وسواس تشريفات «وارسى» است كه با هدف جلوگيرى از فاجعه‏هاى ويژه‏اى همچون آتش‏سوزى، دزدى و مانند آن طراحى مى‏شوند. اَشكال ديگر تشريفات به صورت «نظم و ترتيب» و «احتكار» مشاهده مى‏شود. تشريفات يا نشخوارهاى ذهنى، كه براى كاهش تشويش و ناراحتى برانگيخته مى‏شوند، توسط ترس‏هاى وسواسى طراحى مى‏گردند و شامل شمارش و وردخوانى و مانند آن هستند.
در متون و منابع اسلامى نيز به هر سه مورد مزبور يعنى «اعمال و آيين‏مندى‏هاى وسواسى»، «افكار وسواسى يا نشخوارهاى ذهنى و فكرى» و «اجتناب» اشاره شده است. در احاديث و روايات تأكيد شده است كه فرد مبتلا به وسواس براى اجتناب از افكار ناخواسته و مزاحم، به رفتارهاى اجبارى پناه مى‏برد (اجتناب). در متون اسلامى، به اين موضوع نيز اشاره شده است كه اعمال و رفتارهاى اجبارى ناشى از افكار و انديشه‏هاى ناخواسته و مزاحم هستند كه فرد كنترلى بر آن‏ها ندارد و ناشى از وسوسه شيطان هستند.
در ارتباط با سبب‏شناسى وسواس، رويكردهاى شناختى ـ رفتارى بر چگونگى ادراك و ارزيابى پديده‏ها توسط فرد تأكيد دارند و اين اختلال را ناشى از پردازش شناختى نادرست و غير منطقى افراد مبتلا مى‏دانند. افراد مبتلا به وسواس نه تنها داراى احساس مسؤوليت و احساس گناه افراطى و شديد براى رخ دادن حوادث و وقايع مى‏باشند، بلكه باورهاى نادرستى در مورد شايستگى‏ها و لياقت‏هاى خود دارند كه ناشى از كمال‏گرايى افراطى يا اخلاق‏گرايى متعالى آن‏هاست. همچنين اين افراد به طور افراطى و شديدى به افكار مزاحم و ناخواسته‏اى كه تجربه مى‏كنند اهميت مى‏دهند و تعبير و تفسيرهاى فاجعه‏آميزى از اين افكار دارند.
در متون و منابع اسلامى، در زمينه سبب‏شناسى وسواس، هم به نقش فرايندهاى شناختى و عقلانى مانند «عدم رشد عقلى»، «ضعف در اراده و تسليم شدن در برابر افكار شيطانى»، «عدم اعتماد به نفس»، «توجه افراطى به غرق بودن در برابر غرايز و شهوات» و «اميال كاذب» و نيز به نقش عوامل فيزيولوژيك همچون «سوء هاضمه» و هم به نقش عوامل عاطفى و هيجانى مانند «اضطراب» اشاره شده است.
يكى از نكات اساسى كه در هر دو رويكرد بر آن تأكيد بسيار مى‏شود، مسأله پيش‏گيرى و درمان است. درباره پيش‏گيرى، نظريه‏پردازان شناختى بر شناخت منطقى تأكيد مى‏كنند و اعتقاد دارند كه ايجاد احساس امنيت، آرامش و تعادل روانى و شناخت منطقى مى‏توانند عوامل مؤثرى در پيش‏گيرى از اختلالات روانى باشند واين تحقق نمى‏يابد، مگر در پرتو تربيت صحيح و درست افراد و جامعه‏اى با زمينه مناسب براى پذيرش افراد سازگار و متعادل.
به دليل اين‏كه نظريه‏هاى رفتارگرايى بر يادگيرى و ارائه الگوهاى رفتارى صحيح و منطقى تأكيد مى‏ورزند، پيش‏گيرى طبق رويكرد «شناخت ـ رفتار درمانگرى» شامل ارائه الگوهاى صحيح رفتارى از طريق تقويت و پاداش و روش حذف يا تنبيه و شرطى‏سازى مى‏باشد. البته بايد متذكر شد كه كارايى اين روش‏ها بيش‏تر در حيطه پيش‏گيرى ثانويه به اثبات رسيده است. در ديدگاه اسلامى، راهكارهايى كه از ابتلا به اختلالات روانى، از جمله وسواس فكرى ـ عملى، پيش‏گيرى مى‏كنند، شامل روش‏هاى ذكر شده در رويكردهاى روان‏كاوى، زيست‏شناختى، شناختى و رفتارى مى‏باشند. برخى از اين راهكارها عبارتند از: پرورش صحيح ذهنى و رشد عقلانى، عدم به كارگيرى شيوه‏هاى سلبى در تربيت مانند تنبيه و تهديد، جلوگيرى از بروز عوامل زمينه‏ساز اختلالات روانى، همچون اضطراب و ترس، ايجاد تعادل و نظم در كليه برنامه‏هاى زندگى، دادن آگاهى صحيح يعنى ايجاد شناخت منطقى در افراد نسبت به وظايف شرعى و اجتماعى، استفاده از گياهان دارويى مانند سدر و ايجاد اشتغال ذهنى (قرائت قرآن و ذكر).
در زمينه درمان اختلال وسواس فكرى ـ عملى، رويكرد «شناخت ـ رفتار درمانگرى» متأثر از نظريه سالكوسكيس (1989) تأكيد مى‏كند كه اگرچه «مواجهه طولانى مدت با جلوگيرى از پاسخ» در درمان بعضى از انواع وسواس موفقيت‏آميز مى‏باشد، اما براى ساير افراد مبتلا به اختلال، مانند افرادى كه داراى افسردگى شديد و يا عقايد بيش بها داده شده هستند، سودمند نمى‏باشد. بنابراين، در اين رويكرد، بر شناسايى و اصلاح ارزيابى‏هاى منفى و افكار مداخله‏گر، اصلاح نگرش‏هاى مربوط به احساس مسؤوليت و جلوگيرى از خنثى‏سازى، كه در پى ارزيابى متأثر از احساس مسؤوليت پديد مى‏آيد، تأكيد مى‏شود.
اين در حالى است كه بر اساس متون و منابع اسلامى (آيات، احاديث و روايات)، مى‏توان از روش‏ها و فنون گوناگون شناختى، معنوى، ارتباطى، عملى و دارويى براى درمان اين اختلال استفاده كرد. در واقع، در رويكرد اسلامى، بر تمام ابعاد و جنبه‏هاى اين اختلال تأكيد شده و درمان‏هاى گوناگونى از اين قبيل در آن به چشم مى‏خورند. آگاه‏سازى فرد وسواسى از وضع نابهنجار خود و موقعيتى كه در ارتباط با خداوند دارد، پرورش عزّت نفس و تبيين منافات آن با وسواس و بندگى شيطان، تغيير موقعيت در مورد اعمال وسواسى، پناه بردن به خداوند (توكّل به خداوند) و توجه قلبى و زبانى (ذكر خدا و ذكر اهل‏بيت عليهم‏السلام )، اكتفا به واجبات و ترك مستحبات و پرداختن به ضرورت‏ها و پرهيز از اعمال غيرضرورى، توجه دادن به الگوها و اسوه‏ها در اعمال دينى و تشريح رفتار معصومان عليهم‏السلام ، غرقه سازى در امور معنوى، حسّاسيت زدايى و زدودن اشكال از ذهن فرد وسواسى، تأكيد بر روزه‏دارى و پرهيز از پرخورى و درمان‏هاى دارويى مانند مصرف بعضى از مواد غذايى، به ويژه انار، خرما، سيب و روغن زيتون و انجام اعمالى كه موجب موقعيت روانى ويژه و شادابى و آرامش فرد مى‏گردد، مانند خضاب و رنگ كردن مو، بى‏اعتنايى به شك و ترديد و مراقبت مستمر از فرد مبتلا به وسواس و كنترل پيوسته افكار و اعمال وى.
بنابراين، فنون درمانى برگرفته از متون اسلامى شامل فنون درمان شناختى، رفتارى و دارويى است. همچنين نتايج پژوهش‏ها نشان‏دهنده تأثير و كارامدى بيش‏تر اين فنون به صورت تركيبى است، تا به كارگيرى اين فنون به تنهايى؛ زيرا به كارگيرى فنون مزبور به صورت تركيبى، اثر تعاملى ويا دست كم اثر تجمعى دارد و به بهبودى سريع‏تر، بيش‏تر و پايدار اين اختلال منجر مى‏شود. بنابراين، مى‏توان نتيجه گرفت كه شيوه‏هاى پيش‏گيرانه و درمانى رويكرد اسلامى به وسواس، كلى‏تر، كامل‏تر و كارامدتر مى‏باشند.
________________________________________
* دانشيار علوم تربيتى دانشگاه قم و رئيس مؤسسه مطالعاتى مشاوره اسلامى (دكتراى علوم تربيتى)
** پژوهشگر در مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره) و مؤسسه مطالعاتى مشاوره اسلامى (كارشناش ارشد روان‏شناسى)
1. Obsessive - Compulsive Disorder (OCD ).
2. J. Piacentini (2000), Cognitive Behavioral Therapy of Childhood OCD. Child and Adolescent Psychiatric Clinics of North America, 8(3), 599 - 616 .
3. obsessive thoughts .
4. obsessive images .
5. obsessive yuminations .
6. obsessive doubts .
7. obsessive impulses .
8. obsessive rituals .
9ـ نصرت‏الله پورافكارى، افسردگى واكنش يا بيمارى، تهران، آزاده، 1371.
10ـ كيت هاوتون، كرك پاتريك، سالكوسكيس و كلارك (1989)، رفتار درمانى شناختى: راهنماى كاربردى در درمان اختلال‏هاى روانى، ترجمه قاسم‏زاده، تهران، ارجمند، 1376.
11ـ مايكل گلدز، دنيس گات و ريچارد مى‏ير، مبانى روان پزشكى آكسفورد، ترجمه كيانوش هاشميان و ابوحمزه الهام، تهران، تبيان، 1377.
12. J. Piacentini, Opcit .
13ـ على‏نقى فقيهى، شناخت مشاوره از ديدگاه اسلامى (چكيده مقالات دومين همايش)، تهران، سپهر، 1379، ص 97.
14ـ اثيرالدين محمد بن يوسف بن ابى حيان اندلسى، تفسير البحر المحيط، ج 10، ص 579.
15ـ محمود ارگانى بهبهانى، شناخت و درمان وسوسه و وسواس در اسلام، قم، مجمع ذخائر اسلامى، 1379، ص 20 ـ 19.
16ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 57، ص 122.
17ـ محمود ارگانى بهبهانى، پيشين، ص 21.
18ـ ابن منظور، لسان العرب، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج 15، ص 293.
14
19ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 66، ص 163، ح 20، 4 تا 43 و ج 82، ص 83، ح 30.
20ـ على‏اكبر دهخدا، فرهنگ دهخدا، ج 14، حرف واو.
21ـ امام خمينى، چهل حديث، تهران، رجاء، 1368، ص 402.
22ـ ر.ك.به: يحيى سيدمحمدى، وسوسه و وسواس در اسلام.
23ـ كنزالعمّال، ح 1266.
24ـ شيخ حرّ عاملى، وسائل‏الشيعه، ج 1، ص 231، ج 5 و 6.
25ـ همان، ج 1، ص 46 / محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 11.
26ـ محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 2، ص 424، ح 2.
27ـ على‏نقى فقيهى، پيشين، ص 98.
28ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 66، ص 163.
29ـ همان، ج 72، ص 69.
30ـ محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 1، ص 11.
31ـ همان، ج 1، ص 11 / شيخ حرّ عاملى، پيشين، ج 1، ص 46.
32ـ محمدبن يعقوب كلينى، فروع كافى، ج 3، ص 4، ح 7.
33ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 76، ص 87 / شيخ صدوق، ثواب الاعمال، ص 19.
34ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 92، ص 290.
35ـ امام خمينى، پيشين، ص 405ـ 406.
36ـ على‏نقى فقيهى، پيشين، ص 101.
37ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 424 / همو، فروع كافى، ج 3، ص 14.
38ـ نهج‏البلاغه، خ 91.
39ـ محمدبن يعقوب كلينى، فروغ كافى، ج 3، ص 14 و ص 360.
40ـ آمدى، غررالحكم و دررالكلم، ج 5، ص 352.
41ـ يحيى سيد محمدى، پيشين، ص 76.
42ـ محمود ارگانى بهبهانى، شناخت و درمان وسوسه و وسواس در اسلام، ص 121.
43ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 424.
44ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 10، ص 102.
45ـ همان، ج 66، ص 162، ح 36 تا 42.
46ـ ابى جعفر احمدبن محمدبن خالد البرقى، المحاسن، ق. المجمع العالمى لاهل‏البيت عليهم‏السلام ، 1413، ج 2، ص 553.
47ـ شيخ حرّ عاملى، پيشين، ج 5، ص 96، باب 97، ح 6025.
48ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 62، ص 300.
49ـ ابى‏جعفراحمدبن‏محمدبن خالدالبرقى،پيشين،ج2، ص 485.
50ـ همان، ج 201، ص 789 / محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 66، ص 126.
51ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 69، ص 69.
52ـ ر.ك: جمشيداحمدى، وسواس‏ودرمان‏آن، شيراز،نويد،1368.
53ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 76، ص 97.
54ـ نهج‏البلاغه، حكمت 312.
55ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 72، ص 124، روايت 2.
56. Neutralization .
57. Compulsive Behavior .
58. Avoidance Behavior .
59. S.J. Rachmn & R.L. Hodgson (1980), Obsessions and Compulsions , Englewood Cliffs, NJ: Prentice Hall .
60. Diagnostic and Statistical ManuaI of Menta Disorder (DSM- IV ).
61ـ گيل اس استكتى، درمان رفتارى وسواس، ترجمه عباس بخشى‏پور، تبريز، مؤسسه انتشاراتى روان پويا، 1376.
62. Perfectibility .
63. Morality .
64. M.H. Freeston, R. haducuer, F. Gagnon & N. Thibodeau (1993), Belifs about Obsessional Thoughts, Journal of Psychopathology and Behavioral Asse ssment, 15, 1-27 .
65ـ وسواس، برداشت‏ها و درمان‏رفتارى، گيل اس استكتى و همكاران، ترجمه امير هوشنگ مهريار، تهران، پويا، 1373.
66. P.M.Salkovskis, D. Westbrook, J. Davis, A. Jeavons & A. Gledhill (1994), Effects of Neutalizing of in Trusive Thoughts: An Experiment Investigation .
67ـ بهروز ميلانى فر، بهداشت روانى،تهران،قومس،1372،ص53
68. P.M. Salkovskis, C. Richards & E. Forrester (1995), The Relation between Obsessional Problems and Intrusive Thoughts: Behavioral and Cognitive Psychothrapy, 23, 281, 299 .
69ـ ر.ك.به: كيت هاوتون و همكاران، پيشين.
70. form .
71. Content .
72. Idiosyncratic .
73. Self0 ontrol .
74. Self - monitoring .
75. P.M. Salkovskis, P. Cambell (1994), Thought Suppression in Naturally .
76. P.M. Salkovskis, Cognitive - Behavioral Factors and The Persisstence of Intrusive Thoughts in Obsessional Problems: Behaviors Research and Theory, 27 , 677, 682 / P.M. Salkovskis & H.C. Warwick (1988), Cognitve Theorg of Obsessive Compulsive Disorder: In the Theory and Practice of Cognitive Theory ( Perris, C.Blackburn, I.M. and Perris H. eds), P.P 376 - 395, Springer , Heidelbery .
••• ساير منابع
1. The Etiology of Obsessive - Compulsive Disorder Behavior and Research, 35 (3), 211- 219.
2. Occuring negative In Trusive Thoughts: Behavior Research and Therapy, 32 , 1-8.
3. American Psychiatric Association (1994), Diagnostic, and Statistical Manual of Mental Disorders, Fourth Edition .
4. P.M. Salkovskis (1985), Obsessional - Compulsive Problems: Acognitive - Behavioral analysis; Behavior Research and Therapy, 23, 571 - 583 .
5. I.M. Marks (1986), Fears, Phobias and Rizuals (New York: Oxford University Press ).
6. S. Rachman (1996), Obsessions, Responsibility, and Guilt: Behavior Research and Therapy, 31, 149 - 254 .
7. S. Rechman, R. Hodgson & I.M. Marks (1971), How to Remain Neutral: An Experimental Analysis of Neutralization: Behavior Research and Therapy, 34, 889 - 898.
8. A.E. Bergin (1991), Values and Religious lssues in Psycho Therapy and Mental Health. American Psychologist, 45, 394- 403 .
9. O. Conner, K. Todorov, c. Rebillard, S. Borgeat & M. Brault (1999 ) Cognitive - Behavior Therapy and Medication in The Treatment of Obsessive - Compulsive Disorder, Canadian, journal of Psychiatry, 44 (1), 64- 72 .
10. M.J. Kozak, M.R. Liedowitz & E.B. Foa (2000), Cognitive Behavior Therapy and Pharmacotherapy for Obsessive - Compulive Disorde, Goodman, Waynek , Rudorfer, Maltt Hew, V. (Eds), Personality and Clinical Psychology Series .
11. S. Rachman (1997), A Cognitive Theory of Obsessions: Behavior Research and Therapy, 35, 793- 802 .
12. P.M. Salkovskis & D. Westbrook (1989) Behavior Therapy and Obsessional Rumminations: Can Failure be Turned in to Success, Behavior Research and Therapy, 27, 149 - 160 .

 

وسواس و درمان آن

وسواس و درمان آن
مقايسه دو شيوه شناخت ـ درمانگرى اسلامى و شناخت ـ درمانگرى سنّتى
چكيده
اين مقاله به مطالعه درباره رويكرد «شناخت ـ رفتار درمانگرى اسلامى» و مقايسه آن با رويكرد «شناخت ـ رفتار درمانگرى سنّتى» در زمينه علايم پيش‏گيرى و درمان اختلال وسواس فكرى ـ عملى مى‏پردازد. اختلال وسواس فكرى ـ عملى ( OCD ) (3) يكى از اختلالات اضطرابى است كه با تفكر وسواسى، رفتار اجبارى و درجات متفاوت اضطراب مشخص مى‏شود. اولين و جامع‏ترين مطالعه در مورد اين اختلال را ژانه ( Johane ) در سال 1903 انجام داد و پس از آن، رويكردهاى روان تحليلگرى، زيست‏شناختى، رفتارى، شناختى و شناختى ـ رفتارى به بررسى اين اختلال پرداختند. در اين ميان، شناخت ـ رفتار درمانگرى بر پردازش‏هاى شناختى نادرست در شكل‏گيرى و تداوم اين اختلال تأكيد كرده، با ايجاد دگرگونى و تغيير نظام شناختى فرد و بهره‏گيرى از فنون و اصول شناختى و رفتارى، به درمان اين اختلال مى‏پردازد. (4)
از سوى ديگر، در متون اسلامى به نكات ظريف و كاربردى در ارتباط با اين اختلال برمى‏خوريم. در اين رويكرد، علاوه بر نقش عوامل فيزيولوژيك و عوامل عاطفى و هيجانى، بر نقش فرايندهاى شناختى و عقلانى تأكيد شده است. همچنين راهبردهاى پيشگيرانه و درمانى اسلامى بر تمام جنبه‏هاى درمانى، به ويژه فنون شناختى، رفتارى، معنوى، ارتباطى و دارويى، تأكيد دارند.
مقاله حاضر درصدد مقايسه رويكرد «شناخت ـ رفتار درمانگرى سنّتى» با «شناخت ـ رفتار درمانگرى اسلامى» برگرفته از متون و منابع اسلامى در زمينه علايم، محتوا، سبب‏شناسى، پيش‏گيرى و درمان اختلال وسواس فكرى ـ عملى و شناخت وجود تشابه و تمايز اين دو رويكرد در ارتباط با موارد مذكور است.
مقدّمه
«وسواس فكرى ـ عملى» يكى از اختلالات اضطرابى است كه ويژگى‏هاى بارز آن شامل افكار وسواسى، (5) تصورات وسواسى، (6) نشخوارهاى وسواسى، (7) شك‏هاى وسواسى، (8) تكانه‏هاى وسواسى (9) و آيين‏هاى وسواسى (10) است كه عامل مهمى در ايجاد آشفتگى در افراد مبتلا به آن مى‏باشد و غالبا در عملكرد و سازگارى اجتماعى اين افراد اختلال ايجاد مى‏كند. افكار وسواسى پيوسته موجب پريشانى بيمار مى‏شوند و فرد مبتلا با تلاش ناموفق، درصدد مقابله با آن‏ها برمى‏آيد. اعمال يا آيين‏هاى وسواسى به صورت رفتارهايى كليشه‏اى درمى‏آيند كه بيمار مدام آن‏ها را تكرار مى‏كند. اين اعمال ماهيتا لذتبخش نبوده و مفيد نيستند. علايم خودكار اضطراب غالبا وجود دارند.
ارتباط تنگاتنگى ميان علايم وسواسى، به ويژه افكار وسواسى، و افسردگى وجود دارد. اين اختلال در زنان و مردان به طور مساوى وجود دارد و به عنوان اختلالى نهفته مطرح شده است كه قريب يك درصد از نوجوانان و دو درصد از بزرگ‏سالان از آن رنج مى‏برند. شروع اختلال معمولاً در كودكى يا اوايل بزرگ‏سالى است. سير آن متغير بوده و احتمالاً بدون علايم عمده افسردگى به سوى مزمن شدن پيش مى‏رود. (11)
اين اختلال در طول تاريخ، دامنگير تعدادى از انسان‏ها بوده است. جان بانيان ( Bunyan ) و چارلز داروين ( Darwin ) از جمله افراد مشهورى به شمار مى‏روند كه در گذشته مبتلا به اين اختلال فلج‏كننده بوده‏اند. (12)
در بسيارى از توصيف‏هاى اوليه از اين اختلال، محتواى مذهبى آن مورد تأكيد قرار گرفته است. اين نوع محتوا راهنماى مهمى در درك ماهيت اين اختلال به شمار مى‏رود. محتواى وسواس‏ها منعكس‏كننده نگرانى عمده هرعصر به شمار مى‏روند، خواه اين محتوا مربوط به كار شياطين و آلودگى به وسيله ميكروب باشد، خواه مربوط به تشعشع يا خطر ابتلا به ايدز. اگرچه اولين و جامع‏ترين مطالعه در مورد اين اختلال را ژانه در سال 1903 انجام داد، اما تا زمانى كه فرويد راهى به سوى درك عميق‏تر اين اختلال نگشود و توصيف بالينى خوبى از آن به دست نداد، اين اختلال به خوبى شناخته نشده بود. با اين حال، ناتوانى و ضعف رويكرد روان تحليلگرى در درمان منجر به شكل‏گيرى رويكردهاى ديگرى همچون رويكردهاى زيست‏شناختى، رفتارى، شناختى و شناختى ـ رفتارى در ارتباط با علايم، پديده‏شناسى، سبب‏شناسى و درمان اين اختلال گرديده است.
عوامل زمينه‏ساز اختلال ( OCD ) شناخته نشده‏اند، اما سه علت احتمالى شامل علل عضوى، ژنتيك و تجربيات اوليه بررسى شده‏اند. (13) مطالعات درمانى در مورد اين اختلال به طور كلى در سه زمينه دارو درمانى، رفتار درمانى، شناخت درمانى و تركيب درمان‏هاى شناختى ـ رفتارى با دارو درمانى بوده است.
شناخت ـ رفتار درمانگرى از جمله رويكردهايى است كه بر نقش پردازش‏هاى شناختى نادرست در شكل‏گيرى و تدام اين اختلال تأكيد كرده است. در رويكرد «شناخت ـ رفتار درمانگرى سنّتى»، وسواس به عنوان افكار، تصاوير ذهنى و تكانه‏هاى ناخواسته و مزاحم تعريف شده است و محتواى آن مى‏تواند شامل وسواس آلودگى با نجاست، آسيب‏رسانى به خود و ديگران، رفتارهاى غيرقابل پذيرش از نظر اجتماعى، وسواس‏هاى جنسى و وسواس نظم و ترتيب يا شمارش باشد. همچنين پيش‏گيرى از وسواس به ميزان شناخت فرد از خود و تعيين در موقعيت‏هاى زندگى او وابسته است. مهم‏ترين تدابير درمانى ذكر شده در اين رويكرد شامل رويارويى و جلوگيرى از پاسخ است كه طى آن، درمانگر به شناسايى افكار خودكار منفى فرد پرداخته و با ايجاد تغيير در نظام شناختى و اعتقادى او و استفاده از فنون شناختى و رفتارى به درمان وى مى‏پردازد. (14)
در متون و منابع اسلامى نيز به نكات كاربردى قابل اعتمادى در عرصه وسواس و چگونگى درمان آن برمى‏خوريم؛ در آيات متعددى، واژه «وسواس» در قرآن كريم آمده (سوره‏هاى مباركه ناس، اعراف و طه) و منظور از آن نوعى اختلال روانى و فكرى است كه مترادف با ذهاب عقل بوده، باعث مى‏شود افراد به سوى افكار ناخواسته كشيده شوند و در نتيجه، دست به رفتارهاى نادرست يا ناپسند بزنند.
پيامبراكرم نيز وسواس را به صورت تصورات و افكارى تعريف مى‏كند كه شخص را تحت تأثير قرار داده، او را به قهقرا مى‏برد و از انجام اعمال طبيعى باز مى‏دارد.
بر اساس متون و منابع اسلامى، محتواى وسواس بيش‏تر در ارتباط با اعمال و رفتارهاى عبادى و مذهبى همچون نماز، غسل، طهارت و نجاست است و علامت مشخصه آن وجود اضطراب مى‏باشد، به گونه‏اى كه اضطراب، آسايش و راحتى را از فرد سلب مى‏كند و همراه با شك و ترديد است. افراد وسواسى دايم در مورد امور اعتقادى مانند وضو و طهارت دچار شك و ترديد مى‏شوند و احساس الزام و اجبار به اعمال و رفتارهاى تكرارى دارند.
با مراجعه به آيات، روايات و متون اسلامى مى‏توان مشاهده كرد كه وسواس انواع متفاوتى دارد كه عبارتند از: وسواس فكرى (ترس از بيمارى و تفكر افراطى در مورد سلامتى)، وسواس اعتقادى (انديشه‏هاى بيهوده درباره مرگ، قبر، برزخ و معاد)، وسواس افراطى (داشتن افكارى كه به هيچ وجه عاقلانه نمى‏باشند)، و وسواس عملى (تكرار ركعات نماز، طهارت يا غسل.)
در مورد سبب‏شناسى وسواس، نظريه‏پردازان اسلامى با استنباط از آيات و احاديث، معتقدند: وجود اضطراب (حالات شديد روحى)، اختلالات جسمى (مانند سوء هاضمه)، توجه افراطى به غرايز (شهوت و اميال كاذب)، عدم رشد عقلى، ضعف اراده و عدم اعتماد به نفس و برخى عوامل ديگر مى‏توانند سرچشمه ايجاد اين اختلال گردند. همچنين پرورش صحيح ذهنى، رشد عقلانى، به كارگيرى شيوه‏هاى تربيتى درست، پيش‏گيرى از تشديد اضطراب و ترس و پرخاشگرى، برقرارى نظم و انضباط منطقى در زندگى، آگاهى از وظايف شرعى و زدودن ابهام در اين زمينه از جمله راهبردهاى پيش‏گيرانه‏اى هستند كه در متون اسلامى بر آن‏ها تأكيد شده است.
در احاديث و روايات، به روش‏ها و فنون شناختى، معنوى، ارتباطى، رفتارى و دارويى براى درمان اين اختلال اشاره شده است كه برخى از آن‏ها عبارتند از: پرورش عزّت فرد مبتلا به وسواس، تشريح كامل وظايف شرعى در مورد افكار و اعمال وسواسى، تكيه به خداوند و توكّل به او و استعانت از او، اكتفا به واجبات و ترك مستحبات، مراقبت مستمر از وسواس و كنترل پيوسته افكار و اعمال خود در فرايند درمان، نظارت مشاورى معتبر و متخصص بر اجراى راهبردهاى درمانى مذكور، درمان از طريق خوردن انار شيرين، روغن زيتون، خرما، سيب، كندر و سبزيجات، شست‏وشوى سر با آب سدر، دود كردن اسپند و خضاب و رنگ كردن مو.
وسواس از ديدگاه اسلام
الف. «وسواس» از نظر لغوى و اصطلاحى
«وسواس» يكى از نكاتى است كه مكرّر در كتب آسمانى و به ويژه در قرآن كريم به آن اشاره شده است. وسواس در زبان عربى و فارسى در اصل، بر نوعى انديشه و محتواى ناخواسته و نامطلوب دلالت مى‏كند. (15)
«وسواس» از ماده «وسوسه» مشتق شده كه بيانگر رابطه شيطان با قلب انسان است. بهتر است بگوييم: القائات و تصورات نامقدّس و باطل بر قلب انسان را در مكتب اسلام «وسواس» مى‏گويند. وسواس دو جنبه فكرى و عملى دارد و نوعى بيمارى روانى است. كسى كه به «وسوسه» مبتلا شده است «وسواس» و «موسوس» نام دارد.
در لغت، «وسوسه» و «وسواس» يكى دانسته شده و «وسوسه» كلامى پنهانى است كه در آن اختلاط صورت گرفته و در هم و بر هم و بى‏نظم است. همچنين «وسواس» در جايى گفته مى‏شود كه كسى وحشت كرده، كلامش در اثر وحشت، بى‏نظم شده باشد و همانند ديوانگان عمل كند.
زمخشرى گفته است: «الوسواس» اسمى است به معناى «وسوسه» و مراد از آن شيطان است. (16)
در قرآن كريم نيز آمده است كه «فوسوَس لهُما الشيطان»؛ (اعراف: 30) پس شيطان آنان را وسوسه كرد. بنابراين، «وسواس» با (فتح واو) هم به معناى شيطان و هم به معناى گفته وسوسه‏آميز است.
از سوى ديگر، در علم كلام نيز براى وسواس و وسوسه تعاريفى بيان شده است كه در اين‏جا به برخى از آن‏ها اشاره مى‏شود:
ـ دو دلى، ترديد و شكى كه در ضمير انسان پديد مى‏آيد؛
ـ شك و شبهه در عبادات و احكام مذهبى، بخصوص در طهارت و نجاست؛
ـ آنچه شيطان در دل انسان افكند و او را به كار بد برانگيزاند؛
ـ ايجاد امرى بى‏نفع يا ضرر در ضمير كسى توسط نفس شخص يا توسط شيطان ـ كه نيروى محرّك انسان به انجام بدى‏هاست. (17)
نكته قابل ذكر در مورد وسواس اين است كه طبق متون و منابع اسلامى، وسواس فقط در اعمال انسان تجلّى پيدا نمى‏كند، بلكه به انديشه او نيز راه مى‏يابد. مرحوم علّامه مجلسى ضمن شرح يك روايت مى‏گويد: «وسوسه سخن بيهوده و بى‏سودى است كه نفس و شيطان در روح انسان پديد مى‏آورند.» (18)
همچنين از شيخ مفيد نيز نقل گرديده كه «وسوسه» عبارت است از تحريك افعال و اعمال و نيات باطل انسانى به وسيله عوامل شيطانى. (19)
مير سيد شريف جرجانى، مؤلف ترجمان القرآن، «وسوسه» را چنين تعريف كرده است: «انديشه بد در دل كرده» و در تعريف «وسواس» چنين مى‏گويد: «ديو وسوسه‏كننده يعنى انديشه بد در دل افكننده». نسبت دادن اين وسوسه‏ها يا انديشه‏هاى بد به ديو يا شيطان از غايت اجبارى بودن افكار وسواسى حكايت مى‏كند. (20)
به طور كلى، از روايات مى‏توان نتيجه گرفت كه:
اولاً، وسوسه يا وسواس نوعى اختلال روانى است.
ثانيا، با اضطراب و ترس همراه است.
ثالثا، وسوسه و ذهاب عقل و كثرة‏التخليط در اختلال روانى باهم مشتركند.
رابعا، مراد از وسوسه، وسوسه فكرى است و از اين‏رو، از آن به «شيطان الوسوسة» تعبير شده است؛ زيرا شيطان كارش اين است كه افراد را به افكار ناخواسته و مذموم بكشاند تا به وسيله آن، رفتارى ناپسند از آن‏ها صادر شود. (21)
ب. محتواى وسواس
وسوسه و وسواس در فرهنگ عرفانى، همان «هواجس و خواطر» نفسانى و به معناى انگيزش‏هاى نفس آدمى است. نفس، آدمى را به انجام كارهايى ترغيب مى‏كند و بر آن اصرار مى‏ورزد. اين خاطره‏هاى نفسانى اگر طبق موازين شرع باشند، به سمت نعمت‏هاى خداوند و انجام اعمال مشروع گرايش پيدا مى‏كنند، اما وسوسه‏هاى شيطانى همواره آدمى را به سوى گناه و معصيت مى‏برند و تنها با توكّل به ذات اقدس خداوند و ذكر حضرت او از ميان مى‏روند و بى‏اثر مى‏شوند. وسواس مرضى است كه اغلب، اشخاص متديّن به آن مبتلا مى‏شوند؛ گاه در نيت و گاه در مخارج حروف و گاه در صحّت وضو و غسل و گاه در عدد ركعات نماز و گاه در طهارت و نجاست. به همين دليل، در علم فقه، بابى تحت عنوان «كثيرالشك» يا «وسواس» وجود دارد و طبق دلايل فقهى، شك وسواسى ارزش مذهبى ندارد و احكام شك شامل افراد وسواسى نمى‏شود. به طور كلى، محتواى متداول و رايج وسواس، شك و شبهه در عبادات و در امور مذهبى، به ويژه طهارت و نجاست، است.
مرحوم دهخدا در يادداشت‏هاى خود درباره اين كلمه آورده است: «در تداول، حالتى است كه به بعضى مقدّسين دست مى‏دهد كه متنجّس را ـ مثلاً ـ صد بار مى‏شويند و گمان مى‏برند هنوز پاك نشده، يا كلمه‏اى از نماز را صدبار مى‏گويند و تصور مى‏كنند درست نبوده، يا بارها در آب غوطه مى‏خورند و فكر مى‏كنند ارتماس لازم بجا نيامده است.» (22)
حضرت امام خمينى قدس‏سره نيز در اين‏باره مواردى از ابتلا به وسواس را ذكر مى‏كنند؛ از جمله درباره طهارت و نجاست، نيت و تكبيرة‏الاحرام، قرائت به واسطه تكرار آن و تغليظ در اداى حروف آن و خروج از قواعد تجويد و وسواس در وضو و غسل. (23)
يحيى سيدمحمدى انواع متفاوت وسواس را اين‏گونه ذكر كرده است: (24)
وسواس فكرى: درباره سلامتى بدن بسيار فكر كردن و ترس از بيمارى، به طورى كه فرد وسواسى ممكن است بدون هيچ كسالت و دردى، به پزشك مراجعه كند و دارو مصرف نمايد.
وسواس اعتقادى: انديشه‏هاى بيهوده درباره مردن، قبر، برزخ، معاد، خير و شرّ، خوبى و بدى و...
وسواس افراطى: وجود افكارى كه به هيچ وجه عاقلانه نيست؛ مثلاً، گاه فرد وسواسى عقيده دارد كه داروى بخصوصى طول عمر مى‏آورد و حال آن‏كه ممكن است مضر باشد.
وسواس عملى: فرد وسواسى دست به كارهايى مى‏زند كه كاملاً بى‏مورد و حتى مخالف عرف و خلاف شرع و احكام الهى است و شايد بدعت محسوب گردد. در صورت همراه شدن وسواس عملى و فكرى، فرد با مشكلات بيش‏ترى مواجه مى‏شود.
آثار وسواس عملى فراوانند؛ از جمله تكرار شستن، رفتارهاى انحرافى (مثل دزدى بدون نياز مادى)؛ شمارش بى‏فايده اشيا، به صورت خاصى راه رفتن (مثلاً، با فاصله 3 سانتى) و ترس از آلودگى و مرگ. به طور كلى، افراد مبتلا به وسواس ممكن است به امراضى مانند افسردگى، كم‏خونى، بى‏محبت شدن، احساس‏هاى بيجا كه جنبه افراط و تفريط دارند و پندارهاى موهوم دچار شوند.
انواع وسواس
از آيات و روايات نيز مى‏توان انواعى از وسواس را استخراج كرد كه عبارتند از:
1. وسواس جدال و كشمكش
يكى از نمونه‏هاى بارز و روشن وسوسه‏هاى شيطانى، جدال و كشمكش و گفت‏وگوهاى زننده و پرخاش‏جويى و ستيز است. خداوند در قرآن كريم مى‏فرمايد: «به تحقيق، شياطين دوست خود را وسوسه مى‏كنند تا با شما به جدال و كشمكش برخيزند.» (انعام: 121)
2. وسواس در نيت
وسواس در نيّت نوعى از كارهاى عجيب و غريب و بيهوده برخى افراد مبتلا به وسواس است؛ مانند اين‏كه در نيت براى نماز تعلّل مى‏كند و از نماز جماعت باز مى‏ماند.
ابوحامد غزّالى معتقد است وسوسه در نيت نماز، يا به سبب كمبود عقل است يا به دليل آشنا نبودن به شرع؛ زيرا فرمان‏بردارى و تعظيم و اجراى دستورات در قصد و نيت، مثل فرمان‏بردارى و تعظيم دستورات ديگران است.
3. وسواس‏هاى اعتقادى
وسوسه‏هاى شيطان گاه به مراحل خطرناك‏ترى مى‏رسند و تا پاى اعتقادات مؤمنان پيش مى‏روند. شيطان مى‏كوشد مؤمنان را در اعتقادات و مبانى فكرى وسوسه كند و پايه‏هاى ايمانى آن‏ها را سست سازد؛ از جمله در مسائلى همچون حج، نماز، روزه، صدقه، صله رحم، خوش زبانى، تقدّم در سلام و مانند آن.
4. وسواس در زمان عبادات
برخى از افراد متديّن در تعيين و فرا رسيدن زمان عبادات دچار وسواس هستند، به گونه‏اى كه يقينى عادى مثل ساير افراد براى آن‏ها حاصل نمى‏شود و در نتيجه، از فضيلت عبادت محروم مى‏شوند.
5. وسواس در وضو
اين نوع وسواس يكى از وسواس‏هاى بسيار شايع و متداول بين افراد مبتلا به اين بيمارى است. مبتلايان اين كار را آن‏قدر تكرار مى‏كنند كه وقت فضيلت عبادت مى‏گذرد و در آب نيز اسراف مى‏شود.
6. وسواس بروز حَدَث
كار شيطان همواره وسوسه‏هاى آزاردهنده و شكنجه‏كننده است؛ از قبيل اين‏كه پس از فراغ از غسل و وضو فرد بيهوده احساس مى‏كند كه حدث هايى از او خارج مى‏شوند، كه البته نبايد به آن‏ها توجه كند.
به طور كلى، در كليه مسائل عبادى و اعتقادى، با تسلط شيطان، فرد دچار وسوسه مى‏شود و با تكرار يا اجتناب از آن اعمال يا افكار، موجبات محروميت خويش را از پاداش و ثواب فراهم مى‏سازد. ساير اعمال عبارتند از: وسواس در غسل، قبله، نماز، عدالت امام جماعت، عدم استجابت دعا، وسوسه ريا، ثروت، دنياخواهى و مانند آن.
ج. علايم وسواس
از احاديث مربوط به علايم وسواس، مى‏توان نتيجه گرفت:
اولاً، وسواسى كسى است كه براى دورى از افكار ناخواسته (مذموم، رنجش‏آور يا ناشدنى) به افعالى مانند خوردن خاك، خرد كردن كلوخ، كندن ناخن‏ها با دندان و به دندان گرفتن ريش پناه مى‏برد.
ثانيا، تمنّا و به فكر آرزوهاى غيرممكن بودن از مصاديق وسواس است.
ثالثا، مراد از «وسواس» در اين روايات، وسواس فكرى است؛ زيرا علايم ذكر شده مانند خوردن خاك ربطى به وسواس عملى ندارد.
از سوى ديگر، بر اساس احاديث مربوط به وسواس، وسواس با شك و ترديد همراه است و وسواسى در امور اعتقادى، وضو، طهارت و مانند آن زياد دچار ترديد مى‏شود. (25)
وسواسى به صحّت و درستى عملى كه انجام مى‏دهد اطمينان ندارد و از اين‏رو، آن را تكرار مى‏كند و در آخر هم رضايتى از عمل خود ندارد. احاديثى كه از اعاده و تكرار عمل منع مى‏كنند، بر اين موضوع دلالت دارند. (26)
احساس الزام و اجبار به عمل و رفتار و دخالت نداشتن اراده وسواسى در آن، به گونه‏اى كه گويا عمل خود را ناشى از شيطان مى‏داند، از ويژگى‏هاى ديگر افراد مبتلا به وسواس است. (27) احساس به بن بست رسيدن و اين‏كه خود قادر به انجام عمل به صورت عادى نيست و از اين‏رو، از فرد ديگرى مثل امام على عليه‏السلام كمك مى‏خواهد يا به خداوند التجا مى‏كند، از ويژگى‏هاى ديگر وسواسى در روايات است. (28)
د. سبب‏شناسى وسواس
نظريه‏پردازان اسلامى با استنباط از روايات و احاديث معصومان عليهم‏السلام معتقدند: وجود اضطراب (حالات شديد روحى)، اختلالات جسمى (مانند سوء هاضمه)، توجه افراطى و غرق بودن در غرايز (شهوات و اميال كاذب) عدم رشد عقلى، ضعف در اراده (تسليم شدن در برابر افكار شيطانى)، شك و ترديد در اعمال، عدم اعتماد به نفس و مواردى مانند آن مى‏توانند سرچشمه اختلال وسواس فكرى ـ عملى گردند.
از احاديث گوناگون به دست مى‏آيد كه بين معده و دستگاه گوارش با وسواس (فكرى) رابطه وجود دارد: (29)
امام موسى كاظم عليه‏السلام مى‏فرمايد: «چه بسا شخصى كه دچار سوءهاضمه است و در هضم غذا با مشكل روبه روست يا پرخورى زياد مى‏كند، به اختلال وسواس دچار مى‏شود.» (30)
همچنين بين اميال كاذب و وسواس فكرى رابطه وجود دارد. در روايت ديگرى مى‏فرمايد: «هرچه شهوتِ غير واقع‏بينانه بيش‏تر باشد، احتمال مبتلا شدن به وسواس نيز بيش‏تر است.» (31)
بين رشد عقلى و وسواس فكرى نيز رابطه منفى وجود دارد و از اين‏رو، ملائكه به وسواس فكرى مبتلا نمى‏شوند. (32) ريشه وسواس عملى هم در وسواس فكرى است و از اين‏رو، اگر از كسى كه به وسواس (مثلاً، وضو يا نماز) مبتلا شده است، سؤال شود كه چرا اين‏گونه عمل مى‏كنى، در پاسخ مى‏گويد: افكار شيطانى باعث مى‏شوند. (33)
پيش‏گيرى از وسواس
از نظر اسلام، راهكارهايى كه از ابتلا به وسواس پيش‏گيرى مى‏كنند، همان شيوه‏هاى تربيتى هستند كه سلامت روانى فرد را ارتقا مى‏دهند و مانع بروز بيمارى‏هاى روانى مى‏گردند. در ادامه، به تعدادى از اين روش‏ها اشاره مى‏شود:
1. پرورش صحيح ذهنى و رشد عقلانى و پرهيز از تقويت بيش از اندازه قوّه خيال در مراحل رشد؛
2. عدم به كارگيرى شيوه‏هاى نادرست تربيتى از قبيل سخت‏گيرى بيجا، تهديد، تنبيه بدنى، تحقير، ملامت و خرده‏گيرى افراطى؛ زيرا اين شيوه‏ها امنيت روانى كودك و نوجوان را مختل مى‏سازند.
3. پيش‏گيرى از تشديد اضطراب، ترس، پرخاشگرى و مانند آن‏كه زمينه‏ساز ابتلا به وسواس هستند.
4. برقرارى نظم و انضباط منطقى در زندگى و برنامه‏ريزى صحيح در اشتغالات، استراحت و عبادت، به گونه‏اى كه فرد اوقات خود را به بيكارى و بطالت نگذراند و زمينه را براى اشتغال به امور خيالى فراهم نسازد.
5. كسب آگاهى صحيح و كافى نسبت به وظايف شرعى و زدودن هرگونه ابهام در اين زمينه و توجه به اصول برائت در همه امور و تعيين قلمرو و اصل احتياط؛ (34)
6. استحمام و شست‏وشوى سر با آب و برگ سدر كه در جلوگيرى از ابتلا به اختلالات مغزى مؤثر است. (35)
7. ايجاد اشتغال ذهنى با ذكر و قرائت قرآن به ويژه سوره «يس». (36)
و. درمان وسواس
درمان اين مرض قلبى، كه احتمال دارد افراد را به هلاكت ابدى و شقاوت سرمدى برساند، همچون ساير بيمارى‏هاى روانى، با علم و عمل بسيار آسان است، ولى انسان بايد ابتدا خود را مريض بداند و پس از آن درصدد علاج برآيد. مشكل در اينجاست كه شيطان طورى مقدّمات را براى اين بيمارى آماده مى‏كند كه فرد خود را مريض نمى‏داند، بلكه ديگران را منحرف و سهل‏انگار مى‏پندارد. هركسى كه در خود شائبه اين امر را يافت، بايد به مردم معمولى مراجعه كند و عمل خود را بر علما و فقها عرضه دارد و از آن‏ها بپرسد كه آيا مبتلا به وسواس است يا نه. پس از آن‏كه دريافت مبتلا به وسواس است، لازم است به اصلاح خود بپردازد.
راه عمده براى معالجه وسواس، بى‏اعتنايى به وسوسه‏هاى شيطانى و خيالاتى است كه شيطان به فرد القا مى‏كند. بدون شك، پس از چندين مرتبه بى‏اعتنايى و عمل بر خلاف رأى شيطان، او از انسان مأيوس مى‏شود و قطعا بيمارى‏اش معالجه خواهد شد. (37)
در احاديث و روايات معصومان عليهم‏السلام به روش‏ها و فنون شناختى، معنوى، ارتباطى، عملى و دارويى براى درمان اختلال وسواس فكرى ـ عملى اشاره شده است. (38) اين روش‏ها به شرح ذيل مى‏باشند:
1. آگاه‏سازى فرد وسواسى از وضع نابهنجار خود و موقعيتى كه در ارتباط با خداوند دارد و ايجاد آمادگى روانى براى درمان؛ از جمله زنده كردن اميد به درمان در وى؛ (39)
2. پرورش عزّت نفس و تبيين منافات آن با وسواس و بندگى شيطان و تقويت اراده و اعتماد به نفس در فرد. (40)
3. تشريح كامل وظايف شرعى در مورد افكار و اعمال وسواسى و تقويت اراده و تعهد عملى به ضوابط و احكام شرعى و عدم تخلّف از آن. (41)
در اين زمينه، امام على عليه‏السلام نيز مى‏فرمايند: «هركس يقين و اعتقادش درست باشد، رغبتى به جدال و كشمكش نشان نمى‏دهد.» (42)
از برهان خُلف سخن حضرت على عليه‏السلام چنين استنباط مى‏شود كه اهل شك و ترديد و وسوسه، افرادى هستند كه در مباحثه و گفت‏وگوى روزمرّه و عملى جدل مى‏كنند و از سركوب كردن مخاطب خود احساس غرور مى‏نمايند. (43)
وضو گرفتن قبل از غذا و بعد از غذا و ذكر نام خداوند، از جمله شيوه‏هاى مهم مقابله با وسوسه شيطان است. (44) امام صادق عليه‏السلام فرمودند: «زمانى كه كسى وضو بگيرد و بسم‏اللّه نگويد، شيطان در آن وضو شريك خواهد بود و در خوردن و آشاميدن و هر كار ديگرى سزاوار است كه بسم‏اللّه گفته شود و در غير اين صورت، شيطان در آن شركت خواهد داشت.» (45)
4. تغيير موقعيت در مورد عمل وسواسى؛ براى مثال، در مورد لباسى كه پس از شستن، رنگ خون در آن هنوز باقى است و زمينه وسواس را در فرد فراهم مى‏كند، پيشنهاد مى‏شود كه آن لباس را رنگ‏آميزى كند يا از لباس تيره، كه پس از شستن، رنگ خون در آن مشخص نيست، استفاده نمايد؛
5. به خدا تكيه كردن و به وى پناه بردن، استعانت و توجه قلبى و زبانى به پروردگار كه وسوسه‏هاى نفس و شيطان را دور مى‏كند و به تدريج، از بروز افكار ناخواسته جلوگيرى مى‏نمايد و فرد با اعتماد به خداوند، مى‏تواند خود را كنترل نمايد و از وسواس دورى كند.
حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايند: «هنگامى كه شيطان كسى را وسوسه كرد، بايد به خدا پناه ببرد و بگويد: آمنتُ بالله و برسوله مخلصا له الدين.» (46)
از ظاهر روايت مزبور معلوم مى‏شود كه وسواس اعتقادى و فكرى منظور است كه درمان آن شامل دو چيز مى‏باشد: توكّل به خداوند و خود را در پناه وى احساس نمودن؛ و ديگر اين‏كه با زبان تكرار كند تا فكر ناخواسته و انحرافى در ذهن او نيايد.
6. درمان از طريق خوردن انار، به ويژه انار شيرين و همچنين خوردن روغن زيتون، خرما، سيب، كندر، سبزيجات و دود كردن اسپند؛
پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «هركس انار بخورد، قلبش نورانى مى‏گردد و وسوسه تا چهل روز از او دور مى‏شود.» (47)
در مورد فوايد سيب نيز رواياتى آمده است؛ چنان‏كه جعفرى نقل مى‏كند: امام كاظم عليه‏السلام فرمودند: «سيب شفا و درمان چندين مرض است: زهر و جادو و وسوسه‏هايى كه از ساكنان زمين پديدار مى‏شوند و بلغمى كه غالب شده است، و هيچ چيز نيست كه زودتر از سيب سود ببخشد.» (48)
در زمينه استفاده از كندر و اسپند نيز امام صادق عليه‏السلام فرموده‏اند: «استفاده از كندر فرارى‏دهنده شيطان‏ها و برطرف كننده دردهاست و هر خانه‏اى كه در آن اسپند دود كنند، شيطان از آن خانه تا هفتاد خانه مى‏گريزد.» (49)
همچنين پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «سفره‏هاى خود را با سبزيجات مزيّن كنيد؛ زيرا خوردن آن‏ها همراه با گفتن بسم‏الله الرحمن الرحيم سبب گريز شيطان خواهد بود.» (50)
در كتاب‏هاى معتبر دينى و فقهى، بيش از ده روايت درباره روغن زيتون آمده است. براى نمونه، امام موسى كاظم عليه‏السلام فرمودند: «از جمله سفارش‏هاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به على عليه‏السلام آن است كه روغن زيتون را بخور و به بدنت بمال! بدون ترديد، هركسى از آن بخورد و آن را به بدن بمالد تا چهل روز شيطان به او نزديك نخواهد شد.» (51)
در سخنان معصومان عليهم‏السلام فوايد بسيارى براى خوردن خرما بيان شده است؛ از جمله پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «جبرئيل به من خبر مى‏دهد كه در خرما نُه خصلت است: از بين بردن توانايى شيطان و قوّت تفكر و ازدياد حس شنوايى و بينايى و خوش‏بويى و سلامتى دهان و معده و برطرف كردن دردها و مؤثر در هضم غذا و موجب تقرّب به درگاه حضرت احديت و دورى از شيطان.» (52)
همچنين روزه‏دارى و پرهيز از پرخورى از فنون مهم درمان وسواس است و به دو دليل در ارتباط با وسواس بر روزه‏دارى تأكيد شده است: يكى معنوى؛ زيرا انسان روزه‏دار توجهش به خدا زياد است و از اين‏رو، افكار شيطانى به او هجوم نمى‏آورند، و دوم آن‏كه لازمه روزه‏دارى پرهيز از پر بودن دايمى معده مى‏باشد و اين در كاهش افكار و اميال وسواسى مؤثر است.
امام صادق عليه‏السلام فرمودند: «حقيقتا هيچ راحتى براى مؤمن جز ارتباط و لقاى پروردگار وجود ندارد. البته چهار چيز است كه راحتى را فراهم مى‏سازد؛ از جمله گرسنگى و روزه‏دارى براى خدا كه داراى دو تأثير مهم است: 1. اميال و هواهاى نفسانى را تحت كنترل قرار داده، مانع تبلور افراطى آن مى‏شود. 2. فرد را از وسوسه‏هاى شيطانى و اوهام و افكار مزاحم باز مى‏دارد.» (53)
مطالعات اخير حاكى از آن است كه ميزان ابتلا به وسواس درافراد طبقات مرفّه جامعه بيش از بقيه افراد جامعه مى‏باشد. (54 )
7. خضاب و رنگ كردن مو و شانه كردن آن موجد شادابى و آرامش فرد مى‏شوند و در كاهش وسواس مؤثرند؛ حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «لاغرى و بيمارى را از بين مى‏برد و از وسوسه‏هاى شيطانى كم مى‏كند.» (55)
8. اكتفا به واجبات و ترك مستحبات و پرداختن به ضرورت‏ها و پرهيز از غير آن.
امام على عليه‏السلام فرمودند: «دل‏هاى آدميان گاهى پرنشاطند و گاهى بى‏نشاط؛ آن‏گاه كه پرنشاطند، آن‏ها را به انجام مستحبات نيز وادار كنيد و آن‏گاه كه بى‏نشاطند، تنها به انجام واجبات قناعت كنيد.» (56)
9. مراقبت مستمر از وسواس و كنترل پيوسته افكار و اعمال خود در فرايند درمان و نظارت مشاوره‏اى معتبر بر اجراى دستورات و انجام وظايف.
در اين‏باره امام صادق عليه‏السلام فرمودند: «هرگز نمى‏توانى با شيطان و راه‏هاى چيرگى او و انواع وسوسه‏هاى وى مقابله كنى، مگر با رعايت چهار نكته:
1) مراقبت دايم از نگرش‏ها و افكار خود و عوامل تأثيرگذار بر آن‏ها؛
2) پايدارى در مسير حق و انجام وظيفه شرعى؛
3) توجه به عظمت و اعتبار زندگى اخروى ـ يعنى مقصد متعالى و خوش‏بختى جاويد خود؛
4) توجه به خدا و قدرت او و توكّل بدو.» (57)
وسواس از ديدگاه سنّتى
الف. تعريف وسواس
وسواس‏هاى عبارتند از: افكار، تصاوير ذهنى و تكانه‏هاى ناخواسته و مزاحم. اين وسواس‏ها معمولاً از جانب فرد به عنوان افكار، تصاوير و تكانه‏هاى ناسازگار، بى‏معنا، ناپذيرفتنى و مقاومت‏ناپذير، تلقّى مى‏شوند. محرّك‏هاى برانگيزاننده زيادى وجود دارند كه وسواس‏ها را موجب شوند. وقتى فرد دچار يك فكر وسواسى مى‏شود، احساس ناراحتى يا اضطراب مى‏كند و مايل است براى خنثى‏سازى (58) (جبران) وسواس يا پيامدهاى آن اقدام كند. خنثى‏سازى غالبا شكل رفتار اجبارى (59) (شست‏وشو يا وارسى كردن) به خود مى‏گيرد. رفتارهاى وسواسى معمولاً به شيوه‏اى قالبى يا طبق قواعد برخاسته از ديدگاه ويژه فردى، به وقوع مى‏پيوندند. اين رفتارها به تسكين موقّتى اضطراب منجر مى‏شوند، به طورى كه فرد تصور مى‏كند اگر اين رفتار صورت نمى‏گرفت، اضطرابش افزايش مى‏يافت.
رفتارهاى بى‏اثرساز شامل تغييراتى در فعاليت ذهنى هستند؛ مانند اين‏كه فرد در واكنش به يك فكر وسواسى بخواهد آگاهانه به چيز ديگرى فكر كند. همچنين در اين افراد رفتارهاى اجتنابى (60) نيز مشاهده مى‏گردد، بخصوص اجتناب از موقعيت‏هايى كه افكار وسواسى را برمى‏انگيزانند.
از لحاظ بالينى، پديده وسواس فكرى ـ عملى را معمولاً به دو دسته افكار وسواسى بدون رفتارهايى آشكار و وسواس‏هاى همراه با رفتارهاى آشكار تقسيم كرده‏اند. (راچمن و هاجسون (61) 1980، نقل از سالكوسكيس و همكاران، 1977).
ب. محتواى وسواس‏ها
محتواى افكار، تكانه‏ها و تصورات وسواسى معمولاً از ديدگاه فرد مبتلا، غيرقابل قبول و منافى با اصول است. هرقدر انديشه مزاحم ناپذيرفتنى‏تر باشد، وقوعش فرد را بيش‏تر ناراحت مى‏كند. شايع‏ترين محتواى افكار وسواسى، همراه با نمونه‏هايى از انواع افكار و رفتارهاى اجبارى مربوط به آن‏ها در ذيل ارائه شده است. (سالكوسكيس و كمپل، 1994)
نمونه وسواس
ـ آلودگى (افكار مربوط به آسيب ديدن بر اثر تماس با ميكروب، مدفوع، خون، سم و مانند آن)؛
ـ آسيب رساندن به خود يا ديگران؛
ـ مرگ يا تصور مرگ عزيزان؛
ـ ترس از رفتار غيرقابل پذيرش از لحاظ اجتماعى (مثل داد زدن، ناسزا گفتن و به زبان آوردن الفاظ ركيك)؛
ـ امور جنسى (اشتغال ذهنى درباره اندام‏ها و اعمال جنسى غيرقابل پذيرش)؛
ـ مذهب (افكار كفرآميز و شكل‏هاى مذهبى).
ـ نظم و ترتيب (قرار دادن اشيا در جاى خود، انجام اعمال به نحو درست و بر حسب الگو و يا شمارش خاص)؛
ـ بى‏معنا (جمله‏ها، تصورات، آهنگ‏ها، كلمات و رشته‏هاى بى‏معناى اعداد).
نمونه رفتارهاى اجبارى
ـ ضد عفونى كردن تمام چيزهايى كه احتمالاً ديگران با آن‏ها تماس داشته‏اند؛
ـ پنهان كردن اشياى تيز مثل چاقو؛
ـ وارسى كردن ماشين خود براى اطمينان از اين‏كه با كسى تصادف كرده يا كسى را كشته است؛
ـ سعى در كنترل رفتار خود، اجتناب از موقعيت‏هاى اجتماعى و نظرخواهى از ديگران در مورد مناسب بودن رفتار خود؛
ـ ترس از تنها بودن با جنس مخالف يا كودكان؛
ـ دعا خواندن افراطى، نذر و نياز زياد در راه خداوند؛
ـ كارها را به تعداد موردپسند تكرار كردن، تكرار يك كار تا وقتى به آرامش خيال برسد؛
ـ شنيدن آهنگ برنامه ورزشى تلويزيون در ذهن هنگام مطالعه و تكرار اين كار تا زمانى كه بتواند پاراگراف موردنظر را بدون شنيدن آهنگ بخواند.
ج. علايم و ملاك‏هاى تشخيصى وسواس
طبق چهارمين مجموعه راهنماى تشخيصى و آمارى اختلالات روانى انجمن روان‏پزشكى امريكا ( DSM- IV 1994 ) (62) ملاك‏ها و علايم تشخيصى اختلال وسواس فكرى ـ عملى عبارتند از:
1. وجود افكار وسواسى
افكار، تكانه‏ها يا تصاوير ذهنى كه گاهى در حين اختلال روانى تجربه مى‏شوند، ايجاد آشفتگى مى‏كنند، مزاحم و نامناسب تلقّى شده، موجب اضطراب يا نگرانى قابل ملاحظه مى‏شوند.
اين افكار، تكانه‏ها، يا تصورات ذهنى صرفا ناشى از نگرانى‏هاى مفرط درباره مسائل واقعى زندگى نيستند.
شخص تلاش مى‏كند اين افكار، تكانه‏ها يا تصاوير ذهنى را متوقف كند، از آن‏ها اجتناب نمايد يا با فكر و عمل ديگرى، آن‏ها را خنثى سازد.
شخص مى‏داند كه افكار، تكانه‏ها يا تصورات وسواسى محصول ذهن او هستند و از خارج به او تحميل نمى‏شوند.
2. وجود اعمال اجبارى
رفتارهاى تكرارى (مثل شستن دست و وارسى كردن) يا اعمال ذهنى (مثل نيايش، دعا، شمارش و تكرار لغات به صورت بى‏صدا) كه شخص احساس مى‏كند مجبور است در واكنش به يك فكر وسواسى انجام دهد يا مطابق اصولى كه بايد به دقت رعايت شوند، عمل كند.
اين رفتارهاى تكرارى يا اعمال ذهنى با هدف جلوگيرى از ناراحتى يا رخ دادن اتفاقات و وقايع وحشتناك طرح‏ريزى مى‏شوند و در عين حال، با آنچه قرار است خنثى يا پيش‏گيرى شود ارتباط ندارند و به وضوح افراطى‏اند.
د. سبب‏شناسى وسواس
به طور كلى، نظريه‏هاى شناختى بر شيوه شناخت افراد از محيط و از خودشان تأكيد دارند؛ اين‏كه آنان چگونه پديده‏ها را درك و ارزشيابى مى‏كنند، چگونه ياد مى‏گيرند و چگونه مى‏انديشند. اختلال وسواس فكرى ـ عملى نيز از ديدگاه شناختى اختلالى است كه ريشه در پردازش‏هاى شناختى دارد و فرد افكار، عقايد، و تصورات و تكانه‏هاى ناخواسته مزاحمى را تجربه مى‏كند كه در او ايجاد تشويش مى‏كنند و حذف آن‏ها برايش مشكل است.
از سوى ديگر، هنگام ارزيابى و درمان وسواس‏ها، به آسانى مى‏توان بسيارى از تحريفات شناختى موجود در اغلب درمان‏جويان وسواسى را مشاهده كرد. چندين نوع از خطاهاى شناختى يا عقايد غيرمنطقى ـ كه تاكنون شناخته شده‏اند، شامل مقوله‏هاى ذيل هستند. (63)
1. خطر، آسيب؛
2. شك، عدم يقين و تصميم‏گيرى؛
3. كمال‏گرايى؛ (64)
4. احساس گناه، مسؤوليت، شرم، تعصّب و اخلاق؛ (65)
بسيارى از پژوهشگران معتقدند: افراد مبتلا به اختلال OCD غالبا خطر پيامدهاى منفى بسيارى از اعمال را به صورت افراطى و بيش از اندازه براورد مى‏كنند. (66)
حال، سالكوسكيس (1985) اعتقاد دارد كه مبتلايان ممكن است واقعا خطر يا آسيب را به صورت افراطى براورد نكنند، بلكه مسؤوليت خود را بيش از اندازه براورد كنند يا به خاطر فرضيات اساسى، خود را سرزنش نمايند.
ناتوانى در تصميم‏گيرى يكى ديگر از خصوصيات شناختى مبتلايان به OCD است. در يك بررسى مقايسه‏اى، فريستون و همكاران او (1993) دريافتند كه ناتوانى در تحمّل عدم قطعيت، يكى از مشخصه‏هاى مهم نگرش‏هاى شناختى وسواسى است.
يكى ديگر از باورهاى نادرست مبتلايان OCD اين است كه انسان بايد در همه زمينه‏ها شايستگى داشته باشد و ناكامى در جامه عمل پوشاندن به عقايد كمال‏گرايانه بايد تنبيه گردد.
پيمتن ( Pimten) (1987 ) معتقد است: اعمال كمال‏گرايانه مكرّر در مبتلايان، نشان‏دهنده كنترل افراطى رفتار است؛ بدين معنا كه اين افراد مى‏كوشند ادراكات خود را با عطف‏هاى ذهنى ويژه‏اى انطباق دهند.
همچنين پژوهشگران معتقدند: احساس مسؤوليت ادراك شده و احساس گناه، پيش‏بينى كننده‏هاى خوبى براى محتواى فكر وسواسى و اعمال تشريفاتى افراد مى‏باشند. (67) در مورد تعصّب و اخلاق مبتلايان به OCD اطلاعات كمى در دسترس است. يافته‏هاى گزارش شده توسط استكتى و همكاران او (1991) نشان مى‏دهند كه نوع مذهب فرد نقش نسبتا ضعيفى در نشانه‏شناسى روانى دارد.
راچمن (1997) نيز عوامل ذيل را در سبب‏شناسى OCD مؤثر مى‏داند:
1. شناخت‏هاى نادرست كه منجر به ايجاد اضطراب مى‏شوند؛
2. ميزان اهميتى كه فرد به افكار وسواسى خود مى‏دهد
(اهميت افراطى به افكار مزاحم)؛
3. جهت‏گيرى و تحريفات شناختى (خود را مسؤول و مقصّر دانستن براى حوادث ناراحت‏كننده)؛
4. تعبيرها و تفسيرهاى فاجعه‏آميز و افراطى از ميزان اهميت افكار مزاحم.
به طور كلى، مى‏توان گفت: افكار و تكانه‏هاى مزاحم زمانى مى‏توانند منجر به اغتشاش در افراد شوند كه براى فرد مهم باشند و با افكار خود كارِ منفى مرتبط گردند. بنابراين، مشكل به خود افكار مزاحم مربوط نمى‏شود، بلكه به ارتباط پردازشى آن‏ها با افكار منفىِ خودكار و باورهاى مربوطه برمى‏گردد. (68)
پيش‏گيرى از وسواس
از ديدگاه شناخت ـ رفتار درمانگرى، هركس مى‏تواند داراى افكار ناخواسته، تكرارى يا ناخوشايند باشد، اما در حالى كه بسيارى از افراد اين افكار را بى‏معنا تلقّى مى‏كنند و آن‏ها را به آسانى از قلمرو ذهنى خويش بيرون مى‏رانند، افراد مبتلا به وسواس، خود را به خاطر داشتن چنين افكار وحشتناكى مسؤول و قابل سرزنش مى‏دانند و مى‏ترسند كه اين افكار به اعمال يا پيامدهاى زيان‏بخشى منجر شوند و كوشش مى‏كنند با استفاده از جلوه‏هايى مانند القاى ارادى افكار خوب به خويشتن و وارسى كردن به خنثى‏سازى اين افكار بپردازند. بدين‏سان، نارسايى در عملكرد نظام شناختى مبتلايان به وسواس، باورهاى نامتناسبى در پى دارد كه به ادراك نادرست تهديدها، كه خود نيز ايجاد كننده اضطراب هستند، منتهى مى‏شود. بر اين اساس، در رويكرد شناخت ـ رفتار درمانگرى، مسئله پيش‏گيرى به ميزان شناخت فرد از خود و تغييرات موقعيت‏هاى زندگى برمى‏گردد و احساس امنيت، آرامش، تعادل روانى، احساس پيشرفت و برترى و شناخت منطقى از جمله اصول مهم سلامت روان به شمار مى‏آيند.
بنابراين، داشتن شناخت صحيح، دانستن نيازها و احتياجات، نيروهاى داخلى، نحوه ارضا و رفع آن‏ها از راه‏هاى منطقى و مطلوب و استفاده از واكنش روانى ناخودآگاه در هنگام مواجه شدن با مشكلات و ناكامى‏ها باعث تعادل روانى بيش‏تر مى‏شوند و در نتيجه، شخص با اطمينان خاطر به زندگى بدون تشويش خود ادامه مى‏دهد. تمام اين مسائل مستلزم تربيت صحيح و درست و جامعه‏اى با زمينه مناسب براى پذيرش افراد متعادل و سازگار مى‏باشد. در نتيجه، پيش‏گيرى در ديدگاه شناختى، شامل كليه روش‏هايى است كه در نظام شناختى و اعتقادى فرد تغيير و دگرگونى ايجاد مى‏كند. (69)
و. درمان وسواس
در شناخت ـ رفتار درمانگرى، معمولاً ارزيابى و درمان در هم ادغام مى‏شوند، به گونه‏اى كه جنبه بسيار مهم ارزيابى، پاسخ به رويارويى بدون خنثى‏سازى، چه در حين برقرارى جلسه درمانى و چه در بين جلسات درمانى، از تكاليف مهم به شمار مى‏رود؛ زيرا زمانى كه حلقه‏هاى بين برانگيزاننده‏ها، افكار، فعاليت‏هاى خنثى‏ساز و اجتنابى روشن شوند، درمانگر و درمانجو به سرعت مى‏توانند طرح درمانى را به مرحله اجرا درآورند. وقتى ارزيابى دقيق و جزء به جزء فراهم شود، درمان مبتنى بر دو اصل «رويارويى» و «جلوگيرى از پاسخ»، نسبتا راحت و سر راست صورت مى‏پذيرد. (70) براى ارزيابى و شناخت ـ رفتار درمانگرى OCD از الگوى روان‏شناختى اختلال وسواس فكرى ـ عملى استفاده مى‏شود كه فرض‏هاى اساسى آن عبارتند از:
1. وسواس‏ها افكارى هستند كه با اضطراب ارتباط پيدا كرده‏اند (شرطى شده‏اند.) اگر اين افكار بيش‏تر مورد شرطى‏سازى قرار نگيرند، اضطراب معمولاً كاهش مى‏يابد، اما به دليل وقوع رفتارهاى اجبارى، اضطراب در افكار وسواسى كاهش پيدا نمى‏كند.
2. اجبارها رفتارهايى هستند ارادى (آشكار يا ناآشكار) كه به رويارويى با اين افكار خاتمه مى‏دهند و ممكن است موجب تسكين اضطراب يا ناراحتى به وجود آمده شوند. وقتى رفتار اجبارى از طريق كاهش اضطراب تقويت مى‏شود، احتمال وقوعش بيشتر مى‏گردد. بنابراين، رفتارهاى اجبارى كوتاه مدت از ناراحتى جلوگيرى مى‏كنند.
3. علاوه بر اين، مبتلايان به OCD ياد مى‏گيرند كه رفتارهاى اجتنابى مى‏توانند مانع افكار وسواسى واضطراب شوند، به گونه‏اى كه از رويارويى با اين افكار هرچه بيش‏تر كاسته مى‏شود. (71)
به طور خلاصه، اجتناب مانع رويارويى با افكار ترسناك مى‏شود و رفتارهاى اجبارى آشكار و پنهان به رويارويى خاتمه مى‏بخشند. هر دو نوع رفتار، بيمار را از مقابله و رويارويى با افكار و موقعيت‏هاى ترسناك باز مى‏دارند. بدين‏سان، رفتارهاى اجبارى و اجتناب، مانع ارزيابى مجدّد مى‏شوند. (اگر بيمار اين رفتارها را متوقف سازد، درمى‏يابد كه چيزهايى كه او را مى‏ترسانند در عمل اتفاق نمى‏افتند.)
بنابراين، درمان شامل رويارو ساختن بيمار با محرّك‏هاى ترسناك و در عين حال، تشويق او براى وقفه در هر نوع رفتارى است كه مانع اين رويارويى مى‏شود يا به آن پايان مى‏بخشد. همزمان با آن، ارزيابى مجدد ترس‏ها مورد تشويق قرار مى‏گيرد، به نحوى‏كه‏بيمار درمى‏يابدچيزهاى‏موردترس،درواقع اتفاق نمى‏افتند.
چنان‏كه ذكر شد، در شناخت ـ رفتار درمانگرى OCD ، معمولاً ارزيابى و درمان در هم ادغام مى‏شوند. ارزيابى شامل مصاحبه مفصّل بالينى، خود بازبينى، تكاليف خانگى و مشاهده مستقيم است. هدف‏هاى عمده ارزيابى عبارتند از:
1. توافق در تنظيم فهرستى از مشكلات؛
2. تدوين يك صورت‏بندى روان‏شناختى از مشكل شامل عوامل زمينه‏ساز، آشكارساز و عوامل نگه‏دارنده فعلى؛
3. ارزيابى ميزان تناسب درمان روان‏شناختى؛
4. فراهم كردن وسيله‏اى براى ارزيابى پيشرفت كار.
از سوى ديگر، هدف درمان قرار دادن فرد در بالاترين سطح ممكن رويارويى و در عين حال، حذف هر نوع خنثى‏سازى است. در غير اين صورت، خنثى‏سازى باعث مى‏شود كه فرد مبتلا به OCD به انتهاى جلسه رويارويى برسد، بدون آن‏كه مقابله كاملى با ترس‏ها صورت گرفته باشد. درمان با مشاركت بيمار و با اين هدف كه بيمار هرچه زودتر در فرايند درمان، مسؤوليت برنامه‏ريزى و ادامه آن را خود بپذيرد، صورت مى‏گيرد. استفاده گسترده از تكاليف خانگى باعث مى‏شود كه نيل به هدف‏هاى درمانى زودتر و با كارايى بيش‏ترى انجام پذيرد. در مراحل بعدى درمان، بيمار خود مسؤوليت اجرا و برنامه‏ريزى را برعهده مى‏گيرد.
روش‏هاى ارزيابى مورد استفاده در شناخت ـ رفتار درمانگرى
1. شرح كلى ماهيت مسأله
اين مرحله طى مصاحبه آغازين و با استفاده از سؤال‏هاى باز، مانند «ممكن است درباره مسأله‏اى كه اين اواخر داشته‏ايد، توضيح دهيد» آغاز مى‏شود. آن‏گاه مصاحبه‏كننده با طرح سؤالى درباره تأثير آن مسأله در طى هفته گذشته، دامنه را كمى محدودتر مى‏سازد. وقتى تصويرى كلى از مسائل موجود بيمار فراهم آمد، نمونه‏هايى از وقوع مسأله در زمان‏هاى اخير، مورد توجه قرار مى‏گيرد. درمانگر بايد سعى كند درباره پيوندهاى كاركردى ممكن سرنخ‏هايى پيدا كند و به ويژه رويدادهايى را كه احتمالاً افكار يا رفتارهاى خاصى رابرمى‏انگيزانند، مورد توجه قرار دهد.
2. شرح تفصيلى و اختصاصى و تحليل رفتارى
وقتى تصويرى كلى فراهم آمد، مصاحبه وارد تحليل تفصيلى مى‏شود و بدين منظور، از نمونه‏هاى اختصاصى، كه مسأله را مشخص مى‏سازند، استفاده مى‏گردد. درمانگر مى‏تواند اين كار را بر حسب نظام‏هاى پاسخى سازمان‏دهى كند؛ به اين معنا كه درباره جنبه‏هاى شناختى ـ ذهنى، هيجانى، فيزيولوژيك و رفتارى مسأله به پرسش بپردازد و از سؤال‏هاى مستقيم استفاده كند و در هر نظام پاسخى، اطلاعاتى درباره افكار وسواسى، برانگيزاننده‏هاى آن، اجتناب و آيين‏مندى فراهم آورد. در هر مرحله، درستى درك ارزيابى كننده از مسأله، با ارائه خلاصه‏هايى از گفته‏هاى درمانجو وارسى مى‏شود.
الف. جنبه شناختى ـ ذهنى
در ارزيابى تجربه ذهنى وسواس، توجه اصلى به شكل (72) (فكر، تصوير يا تكانه) و محتواى (73) افكار مزاحم معطوف مى‏شود. محتواى افكار هر فرد، ويژه (74) است و بايد به تفصيل مورد ارزيابى قرار گيرد. برانگيزاننده‏هاى ذهنى افكار وسواسى را نيز مى‏توان همزمان با ارزيابى محتواى اين افكار، مورد ارزيابى قرار داد. اين برانگيزاننده‏ها ممكن است افكار، تصورات يا تكانه‏هاى غير وسواسى باشند.
از سوى ديگر، آيين‏مندى‏هاى ذهنى نيز بايد ارزيابى شوند و بدين منظور، از درمانجو درباره حوادث اخيرى، كه فكر وسواسى را برمى‏انگيخته‏اند، به دقت سؤال مى‏شود. در اين سؤال‏ها افكار يا تصاويرى كه بيمار در ذهنش شكل مى‏دهد، يا هر نوع فعاليت ذهنى كه آگاهانه پديد مى‏آورد يا مى‏خواهد به مرحله عمل برساند، مورد توجه قرار مى‏گيرد.
به دليل آن‏كه اجتناب (رويگردانى) ممكن است به صورت شناختى يا ذهنى صورت پذيرد، بيمار سعى مى‏كند درباره هيچ چيز فكر نكند يا سراسيمه مى‏خواهد درباره ساير چيزها بينديشد. اين امر نه تنها از رويارويى و ارزيابى مجدّد ـ كه قبلاً به آن اشاره شد ـ جلوگيرى مى‏كند، بلكه بر عكس، اشتغال ذهنى درباره چيزهايى را كه بيمار نمى‏خواهد درباره آن‏ها فكر كند، بيش‏تر مى‏سازد. بنابراين، مهم است بدانيم كه آيا بيمار افكار وسواسى خود را جزو لاينفك شخصيت خود مى‏داند يا نه. همچنين مهم است بدانيم ميزان مقاومت بيمار در مورد وسواس‏ها و نيز آيين‏مندى‏هاى مربوط به آن‏ها چقدر و چگونه است؛ زيرا اين مقاومت، در پذيرش دليل درمانگر براى جلوگيرى از واكنش بيمار مؤثر است. همچنين لازم است ميزان بى‏معنا بودن افكار يا رفتارهاى وسواسى از نظر بيمار، مورد ارزيابى قرار گيرد.
ب. جنبه هيجانى
تغييرات خلقى مرتبط با وقوع وسواس، بخصوص اضطراب، ناراحتى و افسردگى، حتما بايد مورد بررسى قرار گيرند. اين گرايش وجود دارد كه اضطراب، هيجانى مسلط فرض شود، اما بسيارى از بيماران، اثر هيجانى وسواس را ناراحتى، تنش خاص، خشم يا انزجار ذكر مى‏كنند. بايد معلوم شود كه آيا تغييرات خلقى، قبل از افكار و رفتارهاى وسواسى اتفاق مى‏افتند يا به دنبال آن‏ها.
ج. رفتارها
ارزيابى رفتارها، اهميتى اساسى دارد. هر رفتارى كه افكار وسواسى را برمى‏انگيزد، از رويارويى با آن‏ها جلوگيرى مى‏كند (اجتناب)، آن‏ها را پايان مى‏بخشد يا از آن‏ها ممانعت به عمل مى‏آورد، به تفصيل مورد ارزيابى قرار مى‏گيرد و بنابراين، در مورد هر رفتارى اطلاعات دقيقى فراهم مى‏آيد.
اين اطلاعات شكل واقعى رفتار، طول مدت وقوع، فراوانى و ثبات رفتار را در بر مى‏گيرند. همچنين عواملى كه شدت رفتار را كم و زياد مى‏كنند مورد ارزيابى قرار مى‏گيرند. اين عوامل ممكن است موقعيتى، عاطفى، شناختى و يا بين فردى و اجتماعى باشند.
د. عوامل فيزيولوژيك
زمانى كه احساس‏هاى جسمى، خود منشأ ناراحتى به حساب مى‏آيند، اين قسمت از ارزيابى ـ بخصوص ـ ضرورى است؛ زيرا احساس‏هاس جسمى ممكن است افكار و رفتارهاى وسواسى را برانگيزانند (مثلاً، در يك مورد، بيمار هرگاه احساس مى‏كرد بدنش عرق كرده است، تصور آلودگى پيدا مى‏كرد و بايد خود را مى‏شست.) گاهى ممكن است تغييرات بدنى ناشى از رفتار وسواسى باشند و ـ مثلاً ـ بر اثر شست‏وشوى زياد پوست آسيب ببيند.
ه. زمينه بروز مشكل
ارزيابى كلى درباره تاريخچه بيمارى ضرورى است. شرايط مربوط به آغاز مشكل بسيار مهم است. شروع مشكل در نوجوانى، در جامعه‏پذيرى و توانايى عمومى بيمار براى مقابله اثر مى‏گذارد. از سوى ديگر، دخالت و نقش ساير افراد خانواده در رفتار وسواسى بيمار بايد ارزيابى شود. اثر مشكل بر كار، روابط جنسى و خانوادگى فرد بايد مورد بررسى قرار گيرد. آخرين بخش مهم در مصاحبه رفتارى، ارزيابى ارزش كاركردى نشانه‏ها و توجه دادن بيمار به سود وزيان نسبى تغيير است. در پايان مصاحبه ارزيابى، درمانگر بايد درباره ماهيت و دامنه مشكل، يك صورت‏بندى اوليه به دست دهد و اين فرمول‏بندى بايد با بيمار در ميان گذاشته شود تا به دنبال آن، بتوان منطق درمان را مطرح كرد. در اين بحث، حتما بايد اهميت «خودكنترلى» (75) و همكارى در درمان مورد تأكيد قرار گيرد. همچنين مى‏توان براى روشن نمودن جزئيات مشكل، از آزمون‏هاى رفتارى، مصاحبه با بستگان و افراد خانواده، سنجش‏هاى پرسشنامه‏اى و خود بازبينى (76) به صورت يادداشت روزانه افكار و اعمال وسواسى نيز استفاده كرد. (هاوتون و همكاران، 1989، ترجمه قاسم‏زاده 1376)
به طور كلى، رويارويى و جلوگيرى از واكنش از بهترين فنون براى درمان وسواس همراه با رفتار اجبارى آشكار است و شامل روش‏هاى ذيل مى‏شود:
1. رويارويى ارادى و عمدى با همه موقعيت‏هاى اجتنابى؛
2. رويارويى مستقيم با محرّك‏هاى ترسناك، از جمله افكار مزاحم؛
3. جلوگيرى از آيين‏مندى‏هاى اجبارى و رفتارهاى خنثى‏ساز، از جمله رفتارهاى ناآشكار.
درمان وسواس‏هاى بدون رفتار اجبارى آشكار، مبتنى بر دو روش «عادت‏آموزى» و «ايجاد وقفه و فكر» است. «عادت‏آموزى» بر اين فرض استوار است كه تمرين‏هاى اوليه بايد به طور مكرّر و پيش‏بينى‏پذير، افكارى را طى دوره لازم براى كاهش اضطراب، برانگيزاند و در عين حال، هر نوع اجتناب نهفته و رفتارهاى خنثى‏ساز را متوقف سازد. وقتى در بيمار نسبت به محرّك‏هاى پيش‏بينى‏پذير عادت ايجاد شد، درمان به سوى محرّك‏هاى پيش‏بينى‏ناپذير و ايجاد عادت سوق داده مى‏شود و اين كار در حالى صورت مى‏گيرد كه بيمار هنوز اضطراب دارد. هدف از ايجاد وقفه در فكر اين است كه راهبردى به منظور كنار گذاشتن افكار فراهم بياورد و از اين رهگذر، دوام آن‏ها را كم كند. اين امر ممكن است بر افزايش احساس كنترل بيمار و درنتيجه، در كاهش ناراحتى او اثر بگذارد. در الگوى شناختى ـ رفتارى، پيش‏بينى مى‏شود كه افكار وسواسى بر اثر خنثى‏سازى و اجتناب تداوم يابند. بنابراين، با استفاده از روش مؤثر ايجاد وقفه در فكر، سعى مى‏شود برنامه‏اى نيز در جهت حذف خنثى‏سازى و از جمله، حذف كسب اطمينان و خاطر جمع شدن و نيز اجتناب تنظيم شود. (77)
به دليل آن‏كه در شناخت ـ رفتار درمانگرى بر اهميت نقش فرايندهاى شناختى و رفتارى در شكل‏گيرى و تداوم اختلالات روان‏شناختى و كاربرد روش‏هاى تجربى مبتنى بر رفتارگرايى و شناخت‏گرايى، براى درمان الگوهاى پاسخ‏دهى نادرست، تأكيد مى‏گردد و با توجه به اين‏كه تلفيق فنون شناختى با درمان‏هاى رفتارى موجود، رويكرد غالب در درمان اختلالات روانى است، (78) به ساير فنون رفتارى مؤثر در درمان OCD اشاره مى‏شود. اين فنون عبارتند از: رويارويى تجسّمى يا تخيّلى، شوخى و مزاح، تنش‏زدايى، نيت متناقض، تلفن زدن، درمان به روش باردارى، كه خود شامل روش‏هاى خودكنترلى، آموزش‏هايى براى توقف تشريفات وسواسى، روش‏هاى تدريجى (به تأخير انداختن واكنش)، نظارت شديد و روش‏هاى انزجارى مى‏شود.
خلاصه و نتيجه‏گيرى
در رويكرد شناختى ـ رفتارى، وسواس به عنوان افكار، تكانه‏ها يا تصورات مزاحم و ناخواسته‏اى تعريف مى‏شود كه فرد كنترلى بر آن‏ها ندارد و عملكرد اجتماعى، شغلى، خانوادگى و تحصيلى او را تحت تأثير قرار مى‏دهند و براى وى آشفتگى و اضطراب ايجاد مى‏كنند. فرد براى تسكين اضطراب و آشفتگى خود، به طور موقّت، به خنثى‏سازى روى مى‏آورد و اين خنثى‏سازى، شكل رفتارهاى وسواسى و اجبارى به خود مى‏گيرد.
در ديدگاه اسلامى، منظور از «وسوسه» يا «وسواس» به عنوان يك اختلال روانى، همان وسواس فكرى است كه توسط شيطان برانگيخته مى‏شود؛ زيرا كار شيطان آن است كه افراد را به سوى افكار ناخواسته، مزاحم و مذموم بكشاند تا بدين‏وسيله، رفتارهاى ناپسند و اعمال نادرستى از آنان صادر شود. به عبارت ديگر، نسبت دادن اين انديشه‏ها و افكار مزاحم، ناخواسته و نادرست به شيطان، دلالت بر اجبارى بودن آن‏ها و غيرقابل كنترل بودن اين افكار توسط فرد دارد.
همچنين در متون و منابع اسلامى به اضطراب‏زا بودن وسواس نيز اشاره شده و «وسواس عملى» به عنوان نتيجه و پيامدى از «وسواس فكرى» مطرح شده است. بنابراين، به طور كلى، مى‏توان استنتاج نمود كه در هر دو رويكرد، به تعريف مشابهى از وسواس برمى‏خوريم و در اين زمينه، تفاوت محسوسى بين دو رويكرد موجود نيست.
اگرچه محتواى وسواس از فردى به فرد ديگر متفاوت است، اما شايع‏ترين وسواس‏ها عبارتند از: وسواس آلودگى، ترس از آسيب رساندن به خود يا ديگرى، داشتن رفتارهاى غيراجتماعى، اشتغال به امور جنسى غيرطبيعى، وسواس‏هاى مذهبى، نظم و ترتيب، وسواس‏هاى بى‏معنا و افكارى در مورد مرگ خود يا عزيزان و وابستگان.
در ارتباط با محتواى وسواس، اگرچه متون و منابع اسلامى بيش‏تر به وسواس‏هايى در ارتباط با انجام اعمال و فرايض مذهبى و دينى نظير شك در تعداد ركعات نماز، وضو، غسل، نيت نماز، تكبيرة‏الاحرام، قرائت، وسواس در طهارت و نجاست (شست‏وشو) اشاره شده است، با اين حال، به انواع ديگر وسواس همچون وسواس در مورد سلامتى و ترس از بيمارى، داشتن انديشه‏هاى بيهوده (وسواس اعتقادى)، وسواس در ارتباط با مرگ، برزخ، قبر، دوزخ و معاد، وسواس‏هاى افراطى مانند داشتن افكار و عقايد غيرمنطقى و ناعاقلانه و وسواس جدال و كشمكش نيز اشاره شده است. به طور كلى، در رويكردهاى گوناگون، علايم و نوع افكار و حركات اجبارى تقريبا مشابه هستند و بر علايم خاصى مثل تشريفات و آيين‏مندى‏هاى رفتارى، نشخوارهاى ذهنى و فكرى و اجتناب تأكيد شده است.
مشهورترين اشكال بالينى تشريفات «شست‏وشو و پاكيزگى» است و تظاهر ديگر وسواس تشريفات «وارسى» است كه با هدف جلوگيرى از فاجعه‏هاى ويژه‏اى همچون آتش‏سوزى، دزدى و مانند آن طراحى مى‏شوند. اَشكال ديگر تشريفات به صورت «نظم و ترتيب» و «احتكار» مشاهده مى‏شود. تشريفات يا نشخوارهاى ذهنى، كه براى كاهش تشويش و ناراحتى برانگيخته مى‏شوند، توسط ترس‏هاى وسواسى طراحى مى‏گردند و شامل شمارش و وردخوانى و مانند آن هستند.
در متون و منابع اسلامى نيز به هر سه مورد مزبور يعنى «اعمال و آيين‏مندى‏هاى وسواسى»، «افكار وسواسى يا نشخوارهاى ذهنى و فكرى» و «اجتناب» اشاره شده است. در احاديث و روايات تأكيد شده است كه فرد مبتلا به وسواس براى اجتناب از افكار ناخواسته و مزاحم، به رفتارهاى اجبارى پناه مى‏برد (اجتناب). در متون اسلامى، به اين موضوع نيز اشاره شده است كه اعمال و رفتارهاى اجبارى ناشى از افكار و انديشه‏هاى ناخواسته و مزاحم هستند كه فرد كنترلى بر آن‏ها ندارد و ناشى از وسوسه شيطان هستند.
در ارتباط با سبب‏شناسى وسواس، رويكردهاى شناختى ـ رفتارى بر چگونگى ادراك و ارزيابى پديده‏ها توسط فرد تأكيد دارند و اين اختلال را ناشى از پردازش شناختى نادرست و غير منطقى افراد مبتلا مى‏دانند. افراد مبتلا به وسواس نه تنها داراى احساس مسؤوليت و احساس گناه افراطى و شديد براى رخ دادن حوادث و وقايع مى‏باشند، بلكه باورهاى نادرستى در مورد شايستگى‏ها و لياقت‏هاى خود دارند كه ناشى از كمال‏گرايى افراطى يا اخلاق‏گرايى متعالى آن‏هاست. همچنين اين افراد به طور افراطى و شديدى به افكار مزاحم و ناخواسته‏اى كه تجربه مى‏كنند اهميت مى‏دهند و تعبير و تفسيرهاى فاجعه‏آميزى از اين افكار دارند.
در متون و منابع اسلامى، در زمينه سبب‏شناسى وسواس، هم به نقش فرايندهاى شناختى و عقلانى مانند «عدم رشد عقلى»، «ضعف در اراده و تسليم شدن در برابر افكار شيطانى»، «عدم اعتماد به نفس»، «توجه افراطى به غرق بودن در برابر غرايز و شهوات» و «اميال كاذب» و نيز به نقش عوامل فيزيولوژيك همچون «سوء هاضمه» و هم به نقش عوامل عاطفى و هيجانى مانند «اضطراب» اشاره شده است.
يكى از نكات اساسى كه در هر دو رويكرد بر آن تأكيد بسيار مى‏شود، مسأله پيش‏گيرى و درمان است. درباره پيش‏گيرى، نظريه‏پردازان شناختى بر شناخت منطقى تأكيد مى‏كنند و اعتقاد دارند كه ايجاد احساس امنيت، آرامش و تعادل روانى و شناخت منطقى مى‏توانند عوامل مؤثرى در پيش‏گيرى از اختلالات روانى باشند واين تحقق نمى‏يابد، مگر در پرتو تربيت صحيح و درست افراد و جامعه‏اى با زمينه مناسب براى پذيرش افراد سازگار و متعادل.
به دليل اين‏كه نظريه‏هاى رفتارگرايى بر يادگيرى و ارائه الگوهاى رفتارى صحيح و منطقى تأكيد مى‏ورزند، پيش‏گيرى طبق رويكرد «شناخت ـ رفتار درمانگرى» شامل ارائه الگوهاى صحيح رفتارى از طريق تقويت و پاداش و روش حذف يا تنبيه و شرطى‏سازى مى‏باشد. البته بايد متذكر شد كه كارايى اين روش‏ها بيش‏تر در حيطه پيش‏گيرى ثانويه به اثبات رسيده است. در ديدگاه اسلامى، راهكارهايى كه از ابتلا به اختلالات روانى، از جمله وسواس فكرى ـ عملى، پيش‏گيرى مى‏كنند، شامل روش‏هاى ذكر شده در رويكردهاى روان‏كاوى، زيست‏شناختى، شناختى و رفتارى مى‏باشند. برخى از اين راهكارها عبارتند از: پرورش صحيح ذهنى و رشد عقلانى، عدم به كارگيرى شيوه‏هاى سلبى در تربيت مانند تنبيه و تهديد، جلوگيرى از بروز عوامل زمينه‏ساز اختلالات روانى، همچون اضطراب و ترس، ايجاد تعادل و نظم در كليه برنامه‏هاى زندگى، دادن آگاهى صحيح يعنى ايجاد شناخت منطقى در افراد نسبت به وظايف شرعى و اجتماعى، استفاده از گياهان دارويى مانند سدر و ايجاد اشتغال ذهنى (قرائت قرآن و ذكر).
در زمينه درمان اختلال وسواس فكرى ـ عملى، رويكرد «شناخت ـ رفتار درمانگرى» متأثر از نظريه سالكوسكيس (1989) تأكيد مى‏كند كه اگرچه «مواجهه طولانى مدت با جلوگيرى از پاسخ» در درمان بعضى از انواع وسواس موفقيت‏آميز مى‏باشد، اما براى ساير افراد مبتلا به اختلال، مانند افرادى كه داراى افسردگى شديد و يا عقايد بيش بها داده شده هستند، سودمند نمى‏باشد. بنابراين، در اين رويكرد، بر شناسايى و اصلاح ارزيابى‏هاى منفى و افكار مداخله‏گر، اصلاح نگرش‏هاى مربوط به احساس مسؤوليت و جلوگيرى از خنثى‏سازى، كه در پى ارزيابى متأثر از احساس مسؤوليت پديد مى‏آيد، تأكيد مى‏شود.
اين در حالى است كه بر اساس متون و منابع اسلامى (آيات، احاديث و روايات)، مى‏توان از روش‏ها و فنون گوناگون شناختى، معنوى، ارتباطى، عملى و دارويى براى درمان اين اختلال استفاده كرد. در واقع، در رويكرد اسلامى، بر تمام ابعاد و جنبه‏هاى اين اختلال تأكيد شده و درمان‏هاى گوناگونى از اين قبيل در آن به چشم مى‏خورند. آگاه‏سازى فرد وسواسى از وضع نابهنجار خود و موقعيتى كه در ارتباط با خداوند دارد، پرورش عزّت نفس و تبيين منافات آن با وسواس و بندگى شيطان، تغيير موقعيت در مورد اعمال وسواسى، پناه بردن به خداوند (توكّل به خداوند) و توجه قلبى و زبانى (ذكر خدا و ذكر اهل‏بيت عليهم‏السلام )، اكتفا به واجبات و ترك مستحبات و پرداختن به ضرورت‏ها و پرهيز از اعمال غيرضرورى، توجه دادن به الگوها و اسوه‏ها در اعمال دينى و تشريح رفتار معصومان عليهم‏السلام ، غرقه سازى در امور معنوى، حسّاسيت زدايى و زدودن اشكال از ذهن فرد وسواسى، تأكيد بر روزه‏دارى و پرهيز از پرخورى و درمان‏هاى دارويى مانند مصرف بعضى از مواد غذايى، به ويژه انار، خرما، سيب و روغن زيتون و انجام اعمالى كه موجب موقعيت روانى ويژه و شادابى و آرامش فرد مى‏گردد، مانند خضاب و رنگ كردن مو، بى‏اعتنايى به شك و ترديد و مراقبت مستمر از فرد مبتلا به وسواس و كنترل پيوسته افكار و اعمال وى.
بنابراين، فنون درمانى برگرفته از متون اسلامى شامل فنون درمان شناختى، رفتارى و دارويى است. همچنين نتايج پژوهش‏ها نشان‏دهنده تأثير و كارامدى بيش‏تر اين فنون به صورت تركيبى است، تا به كارگيرى اين فنون به تنهايى؛ زيرا به كارگيرى فنون مزبور به صورت تركيبى، اثر تعاملى ويا دست كم اثر تجمعى دارد و به بهبودى سريع‏تر، بيش‏تر و پايدار اين اختلال منجر مى‏شود. بنابراين، مى‏توان نتيجه گرفت كه شيوه‏هاى پيش‏گيرانه و درمانى رويكرد اسلامى به وسواس، كلى‏تر، كامل‏تر و كارامدتر مى‏باشند.
________________________________________
* دانشيار علوم تربيتى دانشگاه قم و رئيس مؤسسه مطالعاتى مشاوره اسلامى (دكتراى علوم تربيتى)
** پژوهشگر در مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره) و مؤسسه مطالعاتى مشاوره اسلامى (كارشناش ارشد روان‏شناسى)
1. Obsessive - Compulsive Disorder (OCD ).
2. J. Piacentini (2000), Cognitive Behavioral Therapy of Childhood OCD. Child and Adolescent Psychiatric Clinics of North America, 8(3), 599 - 616 .
3. obsessive thoughts .
4. obsessive images .
5. obsessive yuminations .
6. obsessive doubts .
7. obsessive impulses .
8. obsessive rituals .
9ـ نصرت‏الله پورافكارى، افسردگى واكنش يا بيمارى، تهران، آزاده، 1371.
10ـ كيت هاوتون، كرك پاتريك، سالكوسكيس و كلارك (1989)، رفتار درمانى شناختى: راهنماى كاربردى در درمان اختلال‏هاى روانى، ترجمه قاسم‏زاده، تهران، ارجمند، 1376.
11ـ مايكل گلدز، دنيس گات و ريچارد مى‏ير، مبانى روان پزشكى آكسفورد، ترجمه كيانوش هاشميان و ابوحمزه الهام، تهران، تبيان، 1377.
12. J. Piacentini, Opcit .
13ـ على‏نقى فقيهى، شناخت مشاوره از ديدگاه اسلامى (چكيده مقالات دومين همايش)، تهران، سپهر، 1379، ص 97.
14ـ اثيرالدين محمد بن يوسف بن ابى حيان اندلسى، تفسير البحر المحيط، ج 10، ص 579.
15ـ محمود ارگانى بهبهانى، شناخت و درمان وسوسه و وسواس در اسلام، قم، مجمع ذخائر اسلامى، 1379، ص 20 ـ 19.
16ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 57، ص 122.
17ـ محمود ارگانى بهبهانى، پيشين، ص 21.
18ـ ابن منظور، لسان العرب، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج 15، ص 293.
14
19ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 66، ص 163، ح 20، 4 تا 43 و ج 82، ص 83، ح 30.
20ـ على‏اكبر دهخدا، فرهنگ دهخدا، ج 14، حرف واو.
21ـ امام خمينى، چهل حديث، تهران، رجاء، 1368، ص 402.
22ـ ر.ك.به: يحيى سيدمحمدى، وسوسه و وسواس در اسلام.
23ـ كنزالعمّال، ح 1266.
24ـ شيخ حرّ عاملى، وسائل‏الشيعه، ج 1، ص 231، ج 5 و 6.
25ـ همان، ج 1، ص 46 / محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 11.
26ـ محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 2، ص 424، ح 2.
27ـ على‏نقى فقيهى، پيشين، ص 98.
28ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 66، ص 163.
29ـ همان، ج 72، ص 69.
30ـ محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 1، ص 11.
31ـ همان، ج 1، ص 11 / شيخ حرّ عاملى، پيشين، ج 1، ص 46.
32ـ محمدبن يعقوب كلينى، فروع كافى، ج 3، ص 4، ح 7.
33ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 76، ص 87 / شيخ صدوق، ثواب الاعمال، ص 19.
34ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 92، ص 290.
35ـ امام خمينى، پيشين، ص 405ـ 406.
36ـ على‏نقى فقيهى، پيشين، ص 101.
37ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 424 / همو، فروع كافى، ج 3، ص 14.
38ـ نهج‏البلاغه، خ 91.
39ـ محمدبن يعقوب كلينى، فروغ كافى، ج 3، ص 14 و ص 360.
40ـ آمدى، غررالحكم و دررالكلم، ج 5، ص 352.
41ـ يحيى سيد محمدى، پيشين، ص 76.
42ـ محمود ارگانى بهبهانى، شناخت و درمان وسوسه و وسواس در اسلام، ص 121.
43ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 424.
44ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 10، ص 102.
45ـ همان، ج 66، ص 162، ح 36 تا 42.
46ـ ابى جعفر احمدبن محمدبن خالد البرقى، المحاسن، ق. المجمع العالمى لاهل‏البيت عليهم‏السلام ، 1413، ج 2، ص 553.
47ـ شيخ حرّ عاملى، پيشين، ج 5، ص 96، باب 97، ح 6025.
48ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 62، ص 300.
49ـ ابى‏جعفراحمدبن‏محمدبن خالدالبرقى،پيشين،ج2، ص 485.
50ـ همان، ج 201، ص 789 / محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 66، ص 126.
51ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 69، ص 69.
52ـ ر.ك: جمشيداحمدى، وسواس‏ودرمان‏آن، شيراز،نويد،1368.
53ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 76، ص 97.
54ـ نهج‏البلاغه، حكمت 312.
55ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 72، ص 124، روايت 2.
56. Neutralization .
57. Compulsive Behavior .
58. Avoidance Behavior .
59. S.J. Rachmn & R.L. Hodgson (1980), Obsessions and Compulsions , Englewood Cliffs, NJ: Prentice Hall .
60. Diagnostic and Statistical ManuaI of Menta Disorder (DSM- IV ).
61ـ گيل اس استكتى، درمان رفتارى وسواس، ترجمه عباس بخشى‏پور، تبريز، مؤسسه انتشاراتى روان پويا، 1376.
62. Perfectibility .
63. Morality .
64. M.H. Freeston, R. haducuer, F. Gagnon & N. Thibodeau (1993), Belifs about Obsessional Thoughts, Journal of Psychopathology and Behavioral Asse ssment, 15, 1-27 .
65ـ وسواس، برداشت‏ها و درمان‏رفتارى، گيل اس استكتى و همكاران، ترجمه امير هوشنگ مهريار، تهران، پويا، 1373.
66. P.M.Salkovskis, D. Westbrook, J. Davis, A. Jeavons & A. Gledhill (1994), Effects of Neutalizing of in Trusive Thoughts: An Experiment Investigation .
67ـ بهروز ميلانى فر، بهداشت روانى،تهران،قومس،1372،ص53
68. P.M. Salkovskis, C. Richards & E. Forrester (1995), The Relation between Obsessional Problems and Intrusive Thoughts: Behavioral and Cognitive Psychothrapy, 23, 281, 299 .
69ـ ر.ك.به: كيت هاوتون و همكاران، پيشين.
70. form .
71. Content .
72. Idiosyncratic .
73. Self0 ontrol .
74. Self - monitoring .
75. P.M. Salkovskis, P. Cambell (1994), Thought Suppression in Naturally .
76. P.M. Salkovskis, Cognitive - Behavioral Factors and The Persisstence of Intrusive Thoughts in Obsessional Problems: Behaviors Research and Theory, 27 , 677, 682 / P.M. Salkovskis & H.C. Warwick (1988), Cognitve Theorg of Obsessive Compulsive Disorder: In the Theory and Practice of Cognitive Theory ( Perris, C.Blackburn, I.M. and Perris H. eds), P.P 376 - 395, Springer , Heidelbery .
••• ساير منابع
1. The Etiology of Obsessive - Compulsive Disorder Behavior and Research, 35 (3), 211- 219.
2. Occuring negative In Trusive Thoughts: Behavior Research and Therapy, 32 , 1-8.
3. American Psychiatric Association (1994), Diagnostic, and Statistical Manual of Mental Disorders, Fourth Edition .
4. P.M. Salkovskis (1985), Obsessional - Compulsive Problems: Acognitive - Behavioral analysis; Behavior Research and Therapy, 23, 571 - 583 .
5. I.M. Marks (1986), Fears, Phobias and Rizuals (New York: Oxford University Press ).
6. S. Rachman (1996), Obsessions, Responsibility, and Guilt: Behavior Research and Therapy, 31, 149 - 254 .
7. S. Rechman, R. Hodgson & I.M. Marks (1971), How to Remain Neutral: An Experimental Analysis of Neutralization: Behavior Research and Therapy, 34, 889 - 898.
8. A.E. Bergin (1991), Values and Religious lssues in Psycho Therapy and Mental Health. American Psychologist, 45, 394- 403 .
9. O. Conner, K. Todorov, c. Rebillard, S. Borgeat & M. Brault (1999 ) Cognitive - Behavior Therapy and Medication in The Treatment of Obsessive - Compulsive Disorder, Canadian, journal of Psychiatry, 44 (1), 64- 72 .
10. M.J. Kozak, M.R. Liedowitz & E.B. Foa (2000), Cognitive Behavior Therapy and Pharmacotherapy for Obsessive - Compulive Disorde, Goodman, Waynek , Rudorfer, Maltt Hew, V. (Eds), Personality and Clinical Psychology Series .
11. S. Rachman (1997), A Cognitive Theory of Obsessions: Behavior Research and Therapy, 35, 793- 802 .
12. P.M. Salkovskis & D. Westbrook (1989) Behavior Therapy and Obsessional Rumminations: Can Failure be Turned in to Success, Behavior Research and Therapy, 27, 149 - 160 .

 

بررسى علل، راه كارها و درمان اهمال كارى

بررسى علل، راه كارها و درمان اهمال كارى
اشاره
بحث اهمال كارى، از جمله مباحث به ظاهر كوچك اما بسيار مهمى است كه ريشه اى اخلاقى و روانى دارد. در اين مقاله نويسنده محترم سعى نموده است كه از منظر روان شناختى و با رويكرد رفتار درمانى به اين معضل بپردازد و از منظر منابع دينى، نقلى و عقلى، كتاب و سنّت نيز آن را مورد توجه قرار دهد.
1. تاريخچه بحث
مسأله اهمال كارى در منابع اسلامى از دير باز مورد توجه بوده و در روايات و ادعيه درباره آن سخن به ميان آمده است. اميدوارم كه در اين نوشته، قلمرو بحث به روشنى نشان داده شود تا راه بهرهورى بيش تر از آيات و روايات به روى آيندگان باز گردد. ناگفته نماند كه علماى اخلاق و عرفاى اسلامى، پيوسته اهل سير و سلوك را از ابتلا به اين نابهنجارى اخلاقى رفتارى بر حذر مى داشته اند. 1
اين واژه در غرب، به ويژه در عرصه روان شناسى، حدود چهل سال است كه مطرح شده است. 2 تنها استاد روان شناسى كه درباره تاريخچه اهمال كارى بحث كرده است، پل ت. رينجن باخ 3 مى باشد. وى كتابى به نام بررسى تاريخى علل اهمال كارى 4 تأليف كرده است. هرچند موضوع انتخابى او جالب است، اما كمك چندانى براى حل مسأله ارائه نداده است. 5 پس از وى، دو نفر از نويسندگان به نام هاى آلبرت آليس 6 و ويليام جيمزنال ، 7 به نگارش كتاب روان شناسى اهمال كارى 8 همت گماردند كه در نوع خود كارى بديع و قابل ارائه است.
اما دغدغه خاطر نگارنده اين است كه اين آسيب را بازشناسى كرده و راه تحقيق را صرفاً به تجربه محدود نسازد و از راه كارهاى وحيانى نيز در اين زمينه نيز بهره ببرد.
2. تعريف اهمال كارى
روان شناسان در تعريف اهمال كارى گفته اند: اهمال كارى اين است كه كارى را كه تصميم به اجراى آن داريم به آينده موكول كنيم. 9 در يك كلمه مى توان گفت: جوهره اين آسيب روانى به تعويق انداختن، تعلل ورزيدن، سبك گرفتن و سهل انگارى در كار است. بنابراين، اهمال هم در امور فردى و هم جمعى معنا و مفهوم پيدا مى كند. در نهايت مى توان گفت: در همه اين معانى نوعى اين دست آن دست كردن نهفته است.
در زبان عربى واژه هاى كسل، ضجر مرادف اهمال كارى است. عناوينى چون تهاون 10 و إبطاء چندان دور از اين واژه نيستند. 11 دو واژه مماطله و تسويف نيز مرادف اهمال كارى اجتماعى است كه در قول و قرارهاى زمانى تحقق پيدا مى كند. در كلام صاعدِ امام سجاد(عليه السلام) در دعاى ابوحمزه اين گونه آمده است: «و قد افنيت بالتسويف و الآمال عمرى»; 12 خدايا من عمرم را به امروز، فردا كردن (در عمل به عهد و پيمانى كه با تو داشته ام) و آرزوهاى طولانى و بلند، گذرانده ام. در دعاى كميل تحت عنوان مطال اين گونه آمده است: «و خدعتنى الدنيا بغرورها، و نفسى بجنايتها و مطالى»; 13 دنيا به وسيله فريفتن خود و نفسم به جنايت و سهل انگاريش مرا گول زده است.
واژه بطئ به معنى كُندى، معناى اهمال را مى رساند. «و ان كنت بطيئا حين يدعونى»; 14 گرچه هنگامى كه تو مرا به سوى خود خوانده اى، من كندى (سستى) به خرج داده ام. «او لعلك آلف مجالس البطالين فبينى و بينهم خليتنى»; 15 خدايا! مبادا مرا مأنوس به هم صحبتى آنان كه عمر خود را به بيهودگى مى گذرانند ديده اى، كه توفيق دعا و عبادت را از من گرفته اى؟
بنابراين، اهمال كارى آسيبى روانى است كه از حالات نفس آدمى است. امام على بن الحسين (عليه السلام) در مناجاتى به درگاه خداوند اين گونه از نفس خود گلايه دارند: «الهى اليك اشكوا نفساً بالسوء ... و تسوّفنى بالتوبة»; 16 خدايا از نفسم شكْوه دارم كه... توبه امروزم را به فردا مى افكند. امام به روشنى تسويف را از حالات نفس انسانى دانسته اند.
3. ويژگى هاى اهمال كار
1. اهمال كار، تصميم به انجام كارى مى گيرد ولى بدون علت شناخته شده آن را به تعويق مى اندازد.
2. بى شك همگان، حتى مبتلايان به اهمال كارى، اين آسيب روانى را نكوهش كرده و از آن تنفر دارند; 17 زيرا اين حالت در واقع، مصداق ناسپاسى است، حال آن كه، انسان ها بر مبناى فطرت خود تمايل به سپاس گزارى دارند و به آن اظهار علاقه مى كنند. بنابراين، اين بيمارى را برخود و ديگران بر نمى تابند.
3. اهمال كارى به سرعت به صورت عادت در افراد ظاهر مى شود و از نظر آمارى، اين عادت نزد بيش تر مردم رايج است. آلبرت آليس و ويليام جيمزنال مى گويند: حدس ما آن است كه 95 درصد مردم به اين بيمارى مبتلا هستند. 18 پس، درمان آن به سهولت انجام پذير نخواهد بود. بدين جهت، امام حسن عسكرى(عليه السلام)مى فرمايند: «رد المعتاد عن عادته كالمعجز»; 19 كسى كه به چيزى عادت كرده، باز گردانيدن او از عادتش شبيه معجزه است.
4. اين بيمارى مسرى است و از حالتى به حالت ديگر و از انسانى به انسان ديگر و از فرد به جامعه و از جامعه اى به جامعه ديگر سرايت مى كند. بنابراين، بايد به تأثير و تأثرات آن توجه جدى داشت; چرا كه مى تواند به خانواده، جامعه، ملت و فرهنگ يك كشور آسيب رساند. پژوهش هاى روان شناسى بالينى نشان مى دهد كه اين عادت در جوامع مختلف شايع و روندى رو به رشد دارد. 20
4. انواع اهمال كاران و مراتب آن
انسان ها گاه به چيزى آگاهى مى يابند و گاه نسبت به آن جاهل اند. اميرالمؤمنين على(عليه السلام) مى فرمايند: «... و عالمكم مسوّف»; 21 آن كه عالم و آگاه است در امور روزمره به اهمال كارى مبتلا مى شود و در زمانى ديگر به آن معتاد مى شود. ولى همه به يك نوع اهمال مبتلانيستند.بنابراين،اهمال كارى داراى انواع ومراتب متعددى است. 22 مى توان گفت:اهمال كاران همگى با صورت مسأله برخورد يكسانى ندارند، چنانچه:
1. برخى اهمال كاران اصلا توجهى به رفتار مسامحه آميز خود ندارند. در واقع، به نوعى مبتلا به غفلت هستند. 23 بنابراين، بايد در انتظار طلوع بيدارى آنان ماند; يا خود بيدار شوند و يا بيدارشان كنند.
2. بعضى به اين رفتار خود اعتراف داشته ولى قضاوتى درباره آن ندارند. از آن جا كه اين افراد به زشتى آن پى نبرده اند، به فكر اصلاح خود برنمى آيند.
3. گروهى از اهمال كارى خود آگاهى دارند ولى آن را چندان زشت نمى شمارند و حتّى اين برچسب را به خود مى پذيرند. درمان ايشان نسبت به گروه هاى پيشين، قدرى مشكل تر است. قرآن كريم اين گروه را بيش از همه به خسران و زيان نزديك ديده است، آن جا كه مى فرمايد: «قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا، الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (كهف: 103و104); (اى پيامبر) آيا به شما خبر دهيم كه زيان كارترين (مردم) در كارها چه كسانى هستند؟ آن ها كه تلاش هايشان در زندگى دنيا گم (و نابود) شده، با اين حال، مى پندارند كار نيك انجام مى دهند.
4. افرادى كه به اين نارسايى اخلاقى، روانى توجه پيدا كرده و خود را نيز بر اين رفتار نابهنجار سرزنش و ملامت مى كنند، اما راهكار درمان و برخورد مناسب با آن را نمى دانند.
نكته: بايد توجه داشت كه درست به همين دليل، ميزان تأثر و ناراحتى اهل اهمال و تساهل نيز يكسان نيست.
5. آثار اهمال كارى
آثار اهمال كارى را مى توان در امورى چند خلاصه كرد كه عبارتند از:
1. بيش تر افراد از تأخير در انجام كار خود و ديگران پشيمان و ناراحتند.
2. اهمال كاران در خود احساس پوچى و بى ارزشى مى كنند. حضرت باقرالعلوم(عليه السلام) بستر اهمال كارى و تسويف را به دريايى تشبيه فرموده كه غرق شدگان در آن ورطه را به هلاكت مى رساند: «اياك و التسويف، فانه بحر يغرق فيه الهلكى.» 24
3. در بيش تر گزارش هايى كه اهمال كاران داده اند، اين نكته جلب توجه كرده كه همه از بى اعتمادى به نفس خود گلايه كرده اند. 25
4. بالاخره، استمرار بر اهمال كارى انسان را به وادى حيرت و سرگردانى سوق خواهد داد. چنانچه امام صادق(عليه السلام) به اين واقعيت اشاره مى فرمايند: «... و طول التسويف حيرة.» 26
6. نتيجه اهمال كارى
شخص اهمال كار به چند عارضه مبتلا خواهد شد كه برخى از آن ها عبارتند از:
1. افسردگى;
اين بيمارى خود گواه و نشانه اين است كه اهمال كار مى خواهد خود را از رنج اهمال كارى نجات دهد. افسردگى داراى نشانه هايى چون: خستگى، سر دردهاى شديد، بى خوابى، فشارخون و زخم معده است.
لازم به يادآورى است تا هنگامى كه اهمال كارى به شكل اعتياد در نيامده، افسردگى ناشى از آن درمان پذير است. اما هنگامى كه اهمال كارى عادت شد، درمان آن بسيار دشوار مى شود. 27
2. وحشت زدگى درونى،
دلهره و احساس ترس هاى درونى;
3. بى كنترلى و بريدگى.
ناگفته نماند كه ويژگى هاى مزبور، خود از نشانه هاى شكست روحى شخص اهمال كار مى باشند. 28
بررسى علل اساسى و ريشه يابى اهمال كارى
اگر بتوانيم اهمال كارى را ريشه يابى كنيم، بى ترديد درمان آن سهل و آسان خواهد بود. اينك نوبت آن فرا رسيده كه به برخى ريشه ها و عوامل اساسى اهمال كارى توجه كرده راهى براى درمان آن بيابيم.
روان شناسان چند عامل مهم را براى اين آسيب روانى نام برده اند كه آن ها را در دو دسته كلى، مورد بررسى قرار مى دهيم:
1. آسيب ها و نابهنجارى هايى كه مربوط به روان شخص اهمال كار است; همچون: خودكم بينى، توقع بيش از حد از خود، پايين بودن سطح تحمل، كمال طلبى وسواس گونه، اشتياق به لذت جويى كوتاه مدت، فقدان قاطعيت، و عدم اعتماد به نفس.
2. آسيب هايى كه در ارتباط با ديگر اشخاص و يا محيط اطراف، خود را نشان مى دهد; مانند: نارضايتى از وضع موجود، عدم تسلط بر كار، نگرش منفى به كار، نگرش غير واقع بينانه از ديگران، احساس عدم مسؤوليت در برابر ديگران، لجبازى با ديگران، اهمال كارى و پرخاشگرى انفعالى، بر چسب زدن به اين و آن.
الف. آنچه تنها به شخص اهمال كار بستگى دارد
1. احساس خودكم بينى :
29 اين احساس بر اثر سه برخورد اجتماعى حاصل مى شود.
1. كسى كه از خود توقع دارد كه كارى كه به انجام مى رساند، از همه بهتر و كامل تر باشد هميشه رفتار او همراه با ترس، اضطراب و تشويش ناخواسته است. 30
2. به طور طبيعى همه خواهان جلب محبت ديگران هستند، ولى چون نمى توانند به اوج آن دست يابند، بنابراين، رنجيده خاطر شده و در نهايت نسبت به آنان خصومت مىورزند. 31
3. هركس دوست دارد بر ضعف شخصيت خود غالب آيد، اما درصد كمى از انسان ها بر آن فايق مى آيند. درنتيجه، به اضطراب و نا اميدى مبتلا مى گردند.
به نظر مى رسد، بهترين درمان براى رهايى از اين حالت اين است كه انسان كارى كند كه به حيطه ولايت خداوندى وارد شود تا به آرامشى جدى دست يابد. ولايت به معناى سرپرستى است; بر مبناى تحقيقى درون دينى، تعلّق تدبير خداوند بر موجودات ذى شعور (مانند انسان) همان ولايت است. تا آنجا كه دانسته شده خداوند متعال بر بندگان سه گونه ولايت دارد: ولايت عام، ولايت خاص، و ولايت اخص. ولايت عام آن گونه تدبيرى است كه بر همگان، خواه مؤمن ويا بى ايمان، يكسان اعمال مى گردد. اما هر كه از ولايت عام خداوند بهره برد و از اين نعمت سپاسگزارى كند، خود را در معرض لطف ويژه او، يعنى ولايت خاص، قرار مى دهد. ولايت اخص، گونه اى برتر با شكرى بى حد و حصر است كه اختصاص به معصومان(عليهم السلام)دارد. 32 در قرآن آمده است: « الا ان اولياء الله لا خوفٌ عليهم و لا هم يحزنون » (يونس: 62). اين جاست كه با قدرت و قوايى بى حد و حصر و با شتابى غيرقابل تصور به جلو حركت مى كند.
2. دم بينى :
برخى انسان ها زمان كوتاهى از عمر خويش را مى بينند. گويا همه چيز امروز است و فردايى وجود ندارد، گو اين كه دم غنيمت بايد شمرد. ليكن برنامه براى آينده نداشتن و تنها به امروز نظركردن، برنامه ريزى را به مخاطره مى اندازد. بسيارى از كسانى كه به مادى گرايى تمايل دارند داراى چنين بينشى هستند. چنانچه ياران موسى(عليه السلام)وقتى از شرّ فرعونيان نجات يافتند، هنگامى كه عبورشان به گروهى افتاد كه در برابر بت ها به سجده افتاده بودند، بى محابا گفتند: « اجعل لنا الهاً كما لهم آلهه » (اعراف: 138); اى موسى همان گونه كه آن ها داراى بت هستند، براى ما هم الهه اى را قرار بده تا در برابر آن ها كرنش كنيم. همين انديشه بيمارگونه بالاخره آنان را به گوساله پرستى سوق داد. اين گونه افراد در امر دنيا هم موفق و پيروز نخواهند بود; چرا كه تنها مزد امروز را مى خواهند و به آينده بى توجهند.
3. توقع بيش از حد از خود :
اگر شما در رفتار خويش توقع بيش از توان خود را داشته باشيد، به ناچار نمى توانيد به موقع به وعده خود وفا كنيد. متأسفانه كامل گراها، ستارگان را هدف قرار مى دهند ولى جز هوا نصيبشان نمى شود. 33 هرچند دقت در انجام كار براى خوب انجام گرفتن لازم است، اما تندروى در اين خواسته نوعى آرمان گرايى است كه منجر به شكست مى شود. گفتارى از مولى على(عليه السلام)گوياى همين واقعيت است: «به راستى كه زيان كارترين مردم در معامله و نااميدترينشان در تلاش و كوشش كسى است كه تن خويش را در راه به دست آوردن آرزوهاى خود فرسوده كند...» 34
بى شك توقع بيش از حد از ديگران نيز منجر به شكست و رو در رويى خواهد شد. امام على(عليه السلام) در بيان ديگرى مى فرمايند: «من كلفك ما لاتطيق فقد افتاك فى عصيانه»; 35 هر كه تو را به آنچه در توان و طاقت تونيست وادار كند، در حقيقت تو را درگير با خود كرده است.
4. پايين بودن سطح تحمل 36 :
كودك هرگاه از چيزى بدش آيد، به وسيله جيغ كشيدن و فرياد زدن ناخوشنودى خويش را ابراز مى دارد. به تدريج هرچه زمان مى گذرد و او بزرگ تر مى شود، بر اثر تجارب افزوده شده، قدرت تحمل پذيرى او بالا مى رود. برخى در برابر ناملايمات شكيبا و صبورند ولى بعضى ها خيلى زود از كوره در مى روند.
به اعتقاد ما ميزان تحمل پذيرى افراد به سرشت، خُلق و خوى، ميزان تأثر آن ها، ساختار فيزيولوژى 37 و قدرت اراده آنان بستگى دارد. 38 بايد گفت: به طور كلى كسانى كه به زندگى خوش بين ترند، ناملايمات زندگى را آسان تر گرفته و كار براى آنان رنج آور نخواهد بود.
5. كمال گرايى وسواس گونه :
گرچه كمال جويى در نهاد همه انسان ها نهفته شده است و دقت براى خوب انجام گرفتن لازم است، اما كمال گرايى وسواس گونه راه مناسبى براى بالا بردن كيفيت نيست; چرا كه هميشه برآيند وسواس جز اضطراب و عقب نشينى در انجام كار چيز ديگرى نخواهد بود.
حضرت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)در بيانى مى فرمايند: «... يا اباذر اياك و التسويف بأملك فانك بيومك و لست بما بعده فان يكن غد لك لم تندم على ما فرطت فى اليوم»; 39 اى اباذر، تو را از امروز و فردا كردن به خاطر آرزوى درازت بر حذر مى دارم. چرا كه تو براى امروزت هستى و نه براى روزهاى آينده. بله، اگر [قدر امروزت را دانستى] و براى تو فردايى بود، براى آنچه در آن روز گذشته به دست آورده اى، هرگز پشيمان نخواهى شد.
6. لذت جويى و راحت طلبى 40 :
بسيارى از اهمال كارى ها نتيجه لذت جويى آنى و بى تابى در رسيدن به خوشى زودگذر است; 41 براى مثال، كسى كه به برنامه هاى جدى درسى خود بى اعتناست و بيش تر وقت خود را، حتى در ايام امتحانات به بازى، شب نشينى، تفريح و... مى پردازد و يا داوطلب دوره دكترى كه به بهانه امتحانات سخت براى ورود به آن، از اين فكر صرف نظر كرده و راه پيشرفت را بر خود مسدود مى كند و... .
آفات لذت گرايى آنى و راه هاى درمان آن
براى اين كوته بينى، آفاتى را مى توان مورد توجه و دقت قرار داد; نظير اين كه:
1. اگر شما در رفتار خود هميشه به لذت زودگذر بينديشيد و راحتى را بر همه چيز مقدم بداريد، نمى توانيد با ديگران ارتباط بر قرار كنيد. توجه به اين نكته لازم است كه در پَس ارتباطات اجتماعى، راحتى هاى فراوانى نهفته است كه شما از ترس يك ناراحتى خيالى و موقت ذهنى، از مزاياى آن صرف نظر كرده ايد. 42 دراحاديث اهل بيت(عليهم السلام)به روشنى اين مطلب گوشزد شده است. اين جا به چند نمونه از آن ها اشاره اى خواهيم داشت: اميرالمؤمنين(عليه السلام) در گفتارى از آثار لذت ها پرده بردارى مى كنند: «كم من شهوة ساعه اورثت حزنا طويلا»; 43 چه بسا ساعتى كامروايى، اندوهى طولانى را به بارآورد و غم و غصه اى فراوان را در پى داشته باشد. و در بيانى ديگر، درباره كسانى كه توجه به خطرات لذت هاى انحرافى داشته ولى با اين همه آن را طلب مى كنند، مى فرمايند: «عجبت لمن عرف سوء عواقب اللذات كيف لا يعف!»; 44 در تعجبم از آن كس كه به نتايج بد لذت ها شناخت دارد ولى از آن دست نكشيده و عفت به خرج نمى دهد!
2. شما با تلقين به خود، به بارورى اين انديشه كه، تحمل ديگران كار دشوارى است، كمك كرده ايد. چرا به خود نمى گوييد، من با وجود مشكلاتى كه وجود دارد، سعى مى كنم با ديگران رابطه برقرار كنم؟ براى من هيچ چيز تحمل ناپذير نيست. 45
3. روى آوردن به لذت جويى دراز مدت. 46 رفتار شما، به عنوان كسى كه به لذت هاى آنى، يعنى زندگى لحظه اى، نمى انديشد و به خوشى هاى آينده نظر دارد، كاملا منطقى خواهد بود. براى دستيابى به لذت هاى ماندنى شكى نيست كه بايد انتخاب بهترى داشت. كسى كه آرزوى رسيدن به مرحله فارغ التحصيلى را دارد، بايد بتواند از تفريحات زودگذر صرف نظر كند تا وقت مناسبى براى مطالعه امتحانات خود پيدا كند. كسى كه با وجود مشكلات موجود، اوقاتش را صرف كار آموزى هاى لازم مى كند تا كار مشخصى را به عهده گيرد، در حقيقت مشكلات آنى را به خاطر آينده تحمل كرده است. 47 در دستورات اولياى دين هم مردم به ترك لذات ناپايدار براى رسيدن به لذات پايدار و ماندنى تشويق شده اند. از امام على(عليه السلام)نقل شده است: «اسعد الناس من ترك لذة فانيه للذة باقيه»; 48 خوشبخت ترين مردم كسى است كه لذت ناپايدار (دنيا) را به خاطر لذت پايدار (آخرت) واگذارد.
7. فقدان قاطعيت :
امروز روز تعطيلى اوست، تازه از خواب بيدار شده، اتاقش كثيف و همه چيز نامرتب است. او از آن وضع نفرت دارد، از خودش هم بدش مى آيد ولى نمى داند چه كند و از كجا شروع كند. اين توصيف كسى است كه دچار اهمال كارى شده، و در نتيجه او را مهمل مى نامند. كسى كه از كار كردن مى ترسد، در نتيجه بايد كارش را مضاعف انجام دهد 49 و خود را بى محابا در معركه اشتغال به آن كار بيندازد. بيانى از اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل شده كه خود حاوى تحليل روانى بلندى است. آن حضرت مى فرمايند: «اذا هبت امرا فقع فيه، فان شدّه توقيه اعظم مما تخاف منه»; 50 چون از كارى ترسيدى وارد آن كار شو، [زير] كه خود را سخت پاييدن دشوارتر باشد از وارد نشدن در كار.
8. اضطراب :
ناراحتى هاى ناشى از اضطراب، مانند تند بادى سهمگين بر وجود انسان مىوزد، به گونه اى كه هر وزش آن خود عاملى براى به تعويق انداختن كارهاى ديگر است. آثار ترس به صورت هيجان، شرم، احساس گناه و افسردگى بروز مى كند. با روش درمانى عقلانى ـ هيجانى با اين آسيب هاى روانى مى توان مبارزه كرد. 51 در ادامه، درباره اين روش درمانى سخن خواهيم گفت.
اما درمان اضطراب از ديدگاه آيات قرآن كريم، به ياد خداوند بودن است: « الا بذكر الله تطمئن القلوب » (رعد: 28). و به گفته عرفاى اسلامى، با استفاده از آيات الهى، نماز ذكر اكبر است: «و لذكر الله اكبر» (عنكبوت:45). چنان كه تسبيحات حضرت فاطمه كبرى(عليها السلام)«ذكر عظيم» دانسته شده است. 52 ناگفته نماند كه ذكر زبانى در مرتبه اى دون ذكر قلبى و جوارحى قرار دارد. 53 در آخر توجه به اين نكته ضرورى است كه كمال نهايى و سعادت حقيقى انسان در گرو رضايت و قرب الهى است و بس، نه اين كه همچون برخى اومانيست ه 54 چشم به دهان ديگر انسان ها دوخته و سر به آستان انسان هاى ديگر بساييم.
ب. مواردى كه به شرايط محيطى بستگى دارد
اكنون به گروه ديگرى از عوامل مؤثر در اهمال كارى، كه در ارتباط با ديگرانسان ها (يعنى غير شخص اهمال كار) مى باشند و نيز راه هاى درمان آن ها اشاره مى كنيم:
1. نارضايتى از وضع موجود :
برخى پنداشته اند كه بها دادن بيش از حد به امور مادّى همچون: خوب خوردن، خوش گذراندن و ... از عوامل جدى خودكم بينى مى باشد و خودكم بينى به اهمال كارى منتهى مى شود. اما بايد گفت: دارايى و فقر در ابتلا به اهمال كارى نقش چندانى ندارد. هرچند اين خودكم بينى مى تواند بر بستر دارايى و يا نادارى قرار گرفته و انگلوار به حيات خود ادامه دهد، ولى به نظر مى رسد، آنچه بيش از همه در ايجاد اهمال كارى مؤثر است عبارت است از: «پر توقعى و عدم رضايت از وضع موجود.» آرى! پرتوقعى و نارضايتى از وضع موجود دو عامل مؤثر براى ايجاد سرخوردگى است.
در كتاب بشارة المصطفى لشيعه المرتضى آمده است: «اوصانى خليلى ابوالقاسم(عليه السلام) بسبع لا ادعهن على كل حال الى ان اموت: أن انظر الى من هو دونى و لا أنظر الى من هو فوقى...». 55 سلمان فارسى گويد: دوست گرامى ام رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مرا به چند نكته سفارش كردند كه تا آخر عمرم آن ها را از دست نخواهم داد. يكى از سفارشات اين بود: [در امور دنياى خود] به پايين دست خود بنگر، نه به بالا دست خود. در وضعيت دوم چون ترس از عدم موفقيت بر جان شخص، غالب مى شود. بنابراين، او نمى تواند سعى و تلاش خود را با آرامش به انجام رساند و به شكست مى انجامد. پس وحشت و اضطراب بار ديگر سرك كشيده، مانع موفقيت او مى شود. بنابراين، هر كارى كه شروع مى كنيد، بايد از پيش، خود را براى مواجهه با برخى مشكلات پيش بينى نشده آماده سازيد. در حالى كه، اين احتمال و آمادگى كاملا طبيعى و منطقى است.
هربرت برث 56 معتقد است كه «تحمل ناپذيرى در ميزان شناخته شده در فرد، موجب حركت و سازندگى مى شود، و در حد افراط، موجبات بى رمقى و رخوت او را فراهم مى كند.» 57
2. نگرش منفى نسبت به كار 58 :
اگر از شما رفتارى سر زند كه آن را ناپسند و گناه تلقى كنيد، بى شك از آن بابت در خود احساس شرمسارى، انفعال، اضطراب و هيجان را فراهم ساخته ايد. اين هيجان مى تواند عامل و موجب عقب انداختن كار شود. وقتى كار را در غير زمان مقرر به استاد تحويل داديد و او از شما به خوبى تحويل نگرفت، شرمندگى فزونى يافته و پس از آن در انجام كار بعدى سردى بيش ترى نشان خواهيد داد كه اين همان اهمال كارى است. بلكه سردى خود عامل پا برجايى اهمال در جان آدمى خواهد بود. 59
براى درمان اين آفت تلاش كنيد از خطاها جداً پرهيز كنيد تا انديشه خود كم بينى در شما زدوده گردد و تقويت نشود. توجه داشته باشيد كه در اسرع وقت اقدام عملى را بر هر چيز ديگرى مقدم بداريد. 60
3. نگرش غير واقع بينانه به ديگران
پل هاك 61 و آرونت بك 62 گفته اند: «افسردگى با خصوصياتى همراه است. آدم افسرده خود را سرزنش كرده و از ديگران ترحم مى طلبد. اين حالت ها با حس بدبينى نسبت به اين و آن همراه است. از نظر وى، همه چيز بد جلوه مى كند، در حالى كه مردم بد نيستند. زندگى زيبا و دوست داشتنى است.» 63
بنابراين، اگر افسردگى درمان گردد و شخص به اين باور برسد كه بايد خودش از درون با بدى ها و زشتى هاى خود به جنگ و ستيز برخيزد و از حوادث نترسد، به يقين با اهمال به مبارزه پرداخته است.
4. احساس عدم مسؤوليت در برابر ديگران 64 :
اگر انسان در برابر ديگران احساس مسؤوليت نكند و تنها خودمدار باشد، در نتيجه اهميت چندانى به ديگران نداده و در ارتباط با اين و آن كم مى آورد.
براى درمان اين مشكل، از روش جايگزينى مى توان استفاده كرد; به اين معنا كه شخص لحظه اى بينديشد كه اگر او به جاى ديگران بود دوست داشت كه دوستانش با او چگونه برخوردى داشته باشند. امام على(عليه السلام) در نامه اى به فرزندشان امام مجتبى(عليه السلام)نوشتند: «اى پسر جانم، سفارش مرا بفهم، و خود را ميان خويش و ديگران ترازو قرار بده. يعنى از براى ديگرى همان را بخواه كه براى خود مى خواهى و مخواه براى او آنچه را كه براى خويش نمى پسندى و ستم مكن هم چنان كه براى خود نمى پسندى. و نيكى كن همان طور كه براى خود دوست دارى.» 65 در كتاب شريف نهج البلاغه بيش از دو بار و در ساير متون اسلامى فراوان آمده است كه در برخورد با ديگران از اين روش جايگزين بهره بريد. بى شك بدون اين راه كار تفهيم و تفاهم و ارتباط درست با ديگران حاصل نخواهد شد; چرا كه انسان بر مبناى خودمدارى و خودمحورى مى انديشد و مى گويد كه چرا ديگران اين انانيت را برنمى تابند.
5. لجبازى با ديگران :
گاه بر اثر استيلاى خشم و غضب، شخص از ديگرى عصبانى شده و بر مبناى لجبازى با او به رفتارى نا مناسب (اهمال كارى) دست مى زند.
اما او بايد بداند كه راه اصلاح ديگران نه تنها لجبازى نيست كه خويشتن دارى، تسلط بر خود، و بر خورد مناسب با آن هاست. در بيانات اهل بيت(عليهم السلام)آثار بسيار بدى براى لجاجت و سر سختى در برابر ديگران آمده است كه از جمله آن ها، امورى را مى توان نام برد كه عبارتند از: شر 66 ، درگيرى و جنگ و جدال 67 ، نابودى 68 ، بى رأيى 69 ، خسران و ضرر 70 ، فساد رأى 71 ، ورود به كارهاى بى اهميت 72 ، كينه 73 ، خود را در معرض بلا و گرفتارى قرار دادن 74 و... .
6. تلاش در جلب رضايت همگان :
«جو» به مؤسسه زندگى منطقى در شهر نيويورك 75 براى مشورت و درمان مراجعه كرده است. او از تن دادن به كارهاى فراوان خود، براى جلب رضايت ديگران كه او ناخواسته آن ها را از خود مى رنجاند، شكوه داشت. همسرش از روى عصبانيت كه چرا او فرصت ندارد به كارخانه برسد، منزل را ترك كرده است. او كار رسمى خود را بدين سبب نمى تواند به موقع انجام دهد. بنابراين، او از اين جهت فردى اهمال كار معرفى شده است. در نتيجه، افكار او پريشان، درهم، مضطرب، و نگران گشته است. آرى، به وى گفته مى شود كه اين گرفتارى ها را خودش به وجود آورده است.
در حال حاضر، چاره آن است كه بدون رودربايستى كارهاى اضافى را ترك كند، به كارهاى اصلى همت گمارد و انديشه جلب رضاى ديگران را از سر بيرون كند. 76 در نگرش اسلامى ما هركس كه خواهان وصول به كمال مطلق است، بايد تمام همت خود را در جلب رضاى خداوندى معطوف دارد كه برترين كمال قابل تصور انسانى است. در كلام وحى، كامل ترين انسان، حسين بن على(عليه السلام)، اين گونه توصيف شده است: « يا ايتها النفس المطمئنة، ارجعى الى ربك راضية مرضية ...» (فجر: 27و28); اى صاحب نفس آرام، به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه، او از تو راضى و تو از او خوشنودى. بنابراين، آخرين و نهايت راه، وصول به بارگاه و مقام رضا و جلب خشنودى حضرت بارى تعالى است.
7. اهمال كارى و پرخاش گرى انفعالى 77 :
شما خشم خود را فرو مى بريد ولى بازتاب آن را به صورت كم كارى و يا سهل انگارى نشان مى دهيد. بدين شكل، در حال رانندگى وقتى از گره خوردن ماشين ها به تنگ آمده ايد و لحظه به لحظه بر عصبانيت شما افزوده شده، به جاى اين كه دقيقاً در خط ويژه خود رانندگى كنيد تا نظم بر قرار گردد، خود مرتكب خلاف شده، تلاش مى كنيد تا از خط ميانى بگذريد. عجيب تر اين كه، به جاى حل مسأله، شما با اين لج بازى مشكل ساز شده و به اعتراض ديگران با بى اعتنايى برخورد مى كنيد. البته، هميشه رفتار بازتابى به شكل پرخاش گرى تجلى نمى كند، بلكه گاه با بى اعتنايى، كم كارى، عدم پذيرش خيرخواهى، و تنها گوش دادن و لجبازى كردن برخورد مى شود.
اما درمان اين آفت، تنها كنترل خود با حفظ خون سردى و آرامش است. بايد توجّه داشت كه برخى امور از اختيار ما خارج است. 78
درمان اهمال كارى
پيش از اين گفته شد كه، اهمال كارى از جمله آسيب هاى روانى است كه تكرار تدريجى آن به شكل اعتياد درآمده و شخص معتاد به اهمال كارى، ناخواسته زمان را به تأخير انداخته و فرصت ها را از دست مى دهد. اينك در اين جا برآنيم تا برخى فنون كاربردى را براى درمان اين بيمارى روانى برشماريم.
الف. درمان اهمال كارى در شرايط زمان و مكان
پس از پايان بررسى برخى از علل و ريشه هاى اساسى اهمال كارى، اينك به درمان يك نوع خاص آن (اهمال كارى در زمان و مكان) خواهيم پرداخت.
1. قدرشناسى از فرصت به دست آمده :
نكته قابل ملاحظه اين كه، شخص اگر گذر زمان و فرصت هاى پيش آمده را درك نكند و حركت زمان را به فراموشى سپرد، در واقع، خود را گول زده است. براى درمان وقت ناشناسى امورى را مى توان توصيه كرد:
1. توجه به ضايع سازى عمر كه با گذر آن، تدبيرى بر جبرانش نيست. بيانى از كامل ترين انسان، پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)نقل شده است: «يا أباذر اياك و التسويف بأملك...»; 79 اى ابوذر تو را از اهمال كارى برحذر مى دارم.
2. سپس در بيان ضرورت اين نكته فرموده اند: «فإنك بيومك و لست بما بعده...»; 80 چرا كه تو براى امروز هستى نه براى فردا.
3. «فإن يكن غد لك لم تندم على ما فرطت فى اليوم...»; 81 توجه داشته باش كه اگر فرصت را غنيمت شمردى و فردايى نداشتى، پشيمان نمى شوى كه روز خود را از دست داده اى.
2. تعيين وقت معين براى انجام هر كار : 82
از حضرت على(عليه السلام)نقل شده است: «كل مؤجل يتعلل بالتسويف»; 83 آنان كه (در انجام كار) مهلت دارند، در انجام آن كوتاهى مى كنند. اغلب اهمال كارى ها نتيجه عدم آگاهى شخص از وقت معين براى انجام آن كار است. اگر انجام كارى را مطلق و بدون قالب گيرى زمانى در نظر بگيريم، معمولا اهمال به آن راه مى يابد.
براى درمان، بايد شخص زمان را بشناسد و بر آن مبنا كار را اندازه گيرى كند; 84 يعنى براى هركارى زمان پايان در نظر بگيرد.
3. تعيين دقيق تاريخ تحويل : 85
با توجه به اين كه راه پيش گيرى از اهمال در انجام كار، تعيين وقت معين براى پايان آن است، لازم است در اندازه گيرى زمانى و مقايسه توان خويش در اجراى به موقع آن دقت كافى داشته باشيم.
4. استفاده از طرح پنج دقيقه اى : 86
براى اين كه از ايستا بودن خود در انجام كار جلوگيرى كنيد، زمان را به اجزاى مختلف تقسيم نماييد. به اين شكل كه، براى شروع هر كار تنها بر مبناى پنج دقيقه وقت در نظر بگيريد و پنج دقيقه پنج دقيقه براى خود برنامه ريزى كنيد. كوتاه بودن زمان، به شما كمك مى كند تا كار را به انجام رسانيد.
5. استفاده از فن «جزء جزء »: 87
كار خود را به بخش هاى كوچك تر تقسيم كنيد تا بتوانيد بر آن مسلط شده و از عهده انجامش برآييد; به عنوان مثال، هر پنج صفحه مقاله خود را بخشى به حساب آورده و پس از انجام هر بخش، پاداشى مناسب براى خود در نظر بگيريد، سپس به انجام ساير بخش ها بپردازيد. 88
6. اولويت بندى كارها : 89
اشخاص براى خود وظايف گوناگونى را در نظر مى گيرند. هركسى بايد بتواند كارهاى با اهميت تر را با اولويت اول انجام دهد. اين تقسيم بندى، بى شك شما را مقيد خواهد كرد تا به كارى كه فوريت بيش ترى دارد، بينديشيد. در اين مورد، اگر به طور جدى در انجام آن تسريع نكنيد، اهمال كارى شما در ساير امور نيز تأثير خواهد گذاشت. 90 از امام على(عليه السلام) نقل شده است كه «الفرصة تمرّ مرّ السحاب، فانتهزوا فرص الخير»; 91 فرصت چون ابر مى گذرد، پس فرصت هاى خير را غنيمت شماريد. شكى نيست كه در يك زمان هيچ گاه قادر به انجام چندين كار نيستيم، پس بايد ارزشمندترين كار را در اولين فرصت ممكن به انجام رسانيم.
7. مشخص كردن كارها : 92
احتمالا ديگران شما را فرد مسامحه كار بدانند، ولى شما بر اين باور نباشيد و آن ها را خرده گير بدانيد. شايد در بعض موارد اين گونه باشد، ولى به طور كلى نظم و ترتيب در زندگى نقش سازنده اى دارد و تأخير در انجام وظيفه، شخص را با خطرى جدى روبه رو مى سازد كه هرگز قابل جبران نيست. چرا نبايد همواره از اوقات خود به نحو منطقى استفاده بهينه برد؟
براى درمان اين معضل، بايد به برنامه هاى خود نظم داد و هر كار را در زمان مناسب به انجام رساند. امام على(عليه السلام) در وصيت نامه خود به امام حسن و امام حسين(عليهما السلام)مى فرمايد: «اوصيكما و من بلغه كتابى بتقوى الله، و نظم امركم»; 93 شما را و همه فرزندان و خويشان و هر كه نامه ام به او برسد، سفارش به خدا پروايى مى كنم و اين كه در كارهايتان نظم داشته باشيد.
8. اقدام به كار در حد توان :
گاه انسان به كارى مبادرت مى كند كه آن كار از حد توان و طاقت او به مراتب فراتر است. در اين جا شخص با انتخاب غلط، زمينه اهمال كارى خود را فراهم ساخته است.
بنابراين، هر كس اول بايد توان خويش را در انجام كارها درست برآورد كند و سپس كارى درخور و مناسب با توانش بپذيرد. چنانچه خداوند متعال به اندازه توان هر كس به او مسؤوليت داده است: « لا يكلف الله نفسا الا وسعها » (بقره: 286). در آيه اى ديگر آمده است: « لايكلف الله نقساً الا ما آتاها » (طلاق: 27).
ب. درمان جدى بناى اهمال
1. تلاش در ايجاد انگيزه و پرهيز از تنبلى و بى حالى :
از عوامل ديگر اهمال كارى تنبلى و بى حالى است. 94 طرفداران نظريه گشتالت همچون ورتيمر كهلر و كافكا بر اين باورند كه انسان با انديشه تكامل گرايى، پيوسته در تلاش براى رفع كمبودهاى ذهنى خويش است; چرا كه انسان ها به نواقص خود آگاهى داشته و براى رفع آن تلاش مى كنند. تنها كسانى كه تحمل ناكامى را ندارند و خود را در برابر ناملايمات زندگى ضعيف مى بينند، دهان به شكوه گشوده و مأيوس مى شوند و به تنبلى روى مى آورند. 95
براى درمان تنبلى، چند نكته ذيل قابل توجه است:
1. با يك يا چند شكست خود را حقير ندانيد و در انجام كار همت به خرج دهيد. با توجه به فوايد كوشش 96 و مبادرت در انجام كارها، مى توان با بى حالى و تنبلى به مبارزه برخاست. امام على(عليه السلام)در نامه اى به برخى از ياران خود اين گونه نگاشته اند: «فتدارك ما بقى من عمرك، و لا تقل غدا و بعد غد ...»، 97 پس باقى مانده عمرت را قدر بشناس، و [در مبادرت به انجام كار] فردا، پس فردا مكن.
2. عزم را جزم كنيد تا بى حالى و سستى را در خود بشكنيد. امام على(عليه السلام) در اين باره فرموده اند: «تداو من داء الفترة فى قلبك بعزيمه»; 98 درد سستى را با داروى عزم و اراده اى جازم درمان كن.
3. درك خطرات بى حالى و تنبلى: توجه به خطرات زيان بار تنبلى، موجب عبرت براى خردمندان است. امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) به دنبال همان نامه مرقوم فرموده اند: «... فانما هلك من كان قبلك باقامتهم على الامانى والتسويف...»، 99 البته، كسانى پيش از شما بوده اند كه به خاطر افتادن در آرزوها و اهمال كارى ها، به هلاكت افتاده اند.
4. توجه به نتايج وحشتناك اهمال كارى: نكته اى كه مى تواند انسان را در فرار از تنبلى كمك كند، نگريستن به نتايج اهمال، تنبلى و بى حالى است. امام(عليه السلام) مطلب را اين گونه به اتمام رسانيده اند: «... حتى اتاهم امر الله بغته و هم غافلون»; 100 تا اين كه ناگهان حكم خداوند فرا رسيده، در حالى كه آنان در غفلت به سر مى برده اند.
5. پرهيز از غفلت: اگر قدرى دقت شود، شخص تنبل در غفلت و بى خبرى به سر مى برد تا به هلاكت رسد. امام(عليه السلام) در بيان خود توجه داده اند كه «و هم غافلون.» 101 نابودشوندگان در ورطه اهمال كارى، در حالت غفلت و بى خبرى، همه چيز خود را مى بازند. قدرى بينديشيد، آيا اين گونه نيست؟ اگر چنين است، پس چرا به خويشتن توجه نمى كنيد؟ بى شك دانستن علل تنبلى، بى حالى و بى حوصلگى در اصلاح خويشتن مؤثر است. 102
2. شكستن بستر اهمال كارى :
بى شك توجيه حفظ موقعيت شخصى، 103 بستر اهمال كارى است. اهمال كار هر چند بخواهد براى اهمال خود دليل و برهان اقامه كند ولى خودش مى داند كه دلايلش قانع كننده نيست، بلكه براى فرار از مسؤوليت، آن براهين ساختگى را عنوان مى كند. در ابتداى امر، استفاده از اين روش براى فرد اهمال كار قدرى شرم آور است ولى به تدريج، با گذشت زمان اقامه اين گونه دلايل بى اساس بر او عادى شده و بدتر از آن، درك زشتى توجيه نابجا از بين مى رود. 104 از اين بدتر، شخص با عذر و بهانه تراشى، رفتار خود را منطقى جلوه داده، در نتيجه با اين رفتار، اهمال كارى را در خود تقويت كرده و هر بار كه عذرى مى تراشد، يك گام از اصلاح خود دورتر مى شود. انسان هرقدر با سوادتر باشد، از توجيهات دقيق ترى براى اغفال خود و ديگران سوء استفاده مى كند.
اهمال كار براى درمان خويش پيش از هر چيز بايد از عامل تقويت و ماندگار شدن اهمال كارى بپرهيزد; يعنى از توجيه كارهاى خويش اجتناب كند و توجه داشته باشد كه خود را گول نزند. امير بيان على(عليه السلام) در اين رابطه مى فرمايند: «فإن أجله مستور عنه و أمله خادع له، و الشيطان موكل به، يزين له المعصية ليركبها،...»; 105 البته، پايان كارش بر او پوشيده و آرزويش او را گول مى زند، شيطان نيز موكل اوست تا گناه و عصيان را براى او زينت دهد. توصيه ديگر از آن بزرگوار اين است كه، شخص اهمال كار راه بازگشت مناسب را به هيچ قيمتى از دست ندهد: «... و يمنّيه التوبة ليسوفها إذا هجمت منيّته عليه أغفل ما يكون عنه...»; 106 انسان را در انتظار توبه نگه مى دارد تا آن را به تأخير اندازد و تا هنگام فرارسيدن مرگ، از هر زمان ديگر نسبت به بازگشت و رجوع غافل تر باشد. بنابراين، امام(عليه السلام)سرعت به خرج دادن، اهمال نكردن در توبه و بازگشت را دستورالعملى جدى مى بينند.
براى پرهيز از افتادن در ورطه توجيه گرايى، امورى را بايد مورد توجه قرار داد:
1. براى موجّه جلوه دادن تأخير در انجام كار، دلايل گوناگون را دستاويز براى دفاع از خود قرار ندهد.
2. از ديگران هم توجيه براى فرار از وظيفه را نپذيرد، تا اهمال در آن ها تقويت نشود.
3. از كسى كه مسؤوليت كارى را داشته، تنها نتيجه كار سؤال شود; چرا كه برنامه ريزى و مديريت از وظايف اوست و به ما ربطى ندارد.
4. به فرد توجه داده شود كه ما نسبت به سوء برنامه ريزى شخص، هيچ مسؤوليتى نداشته و حتى تمايل به شنيدن توجيهات او نداريم.
5. توجه داشتن و بيدار باش دادن به اين كه توجيه كردن اشتباه، خود اشتباهى ديگراست. 107
6. توجه به عواقب توجيه گرايى، كه اهمال كارى را به شكل اعتيادى بى درمان در مى آورد. هنگامى كه توجيه عادت شد، به گفته امام على(عليه السلام)، ناگزير نابهنجارى بر انسان حكومت خواهد كرد: «العادة عدو متملك»; 108 عادت دشمن حكومت كننده و سلطه گر است.
3. تلقين درمانى :
اكثر روان شناسان بر اين باورند كه روان درمانى عقلانى هيجانى، سه جنبه شناختى، انگيزشى و رفتارى دارد. اين بنيان فكرى به فعاليت و كار اهميت مى دهد; زيرا كار كردن رفتار منطقى انسان است. اگر رفتار انسان به روشى هدف دار انجام گيرد، جايى براى اهمال كارى نخواهد بود; چرا كه تنها انجام كار، انسان را از ترديد، بى تكليفى و ترس نجات مى دهد. به طور مثال، آن كه از سخنرانى در برابر جمع هراس دارد، هر چه آمادگى او براى سخن گفتن كم تر باشد، ترس او بيش تر تقويت مى شود; چرا كه ترس نتيجه ضعف روحى شخص است. در نتيجه، او بايد تلاش كند تا با جرأت و بدون واهمه سخنرانى كند. از امام موسى ابن جعفر(عليه السلام) نقل شده است: «اذا هبت امرا فقع فيه»; 109 هرگاه از انجام كارى هراس داشتى، خود را به ناگاه در آن موقعيت قرار ده. وقتى در برابر انجام كارى پاداش دريافت مى كنيد، در حقيقت بر انجام آن كار تشويق شده ايد و آن را در دفعات بعدى با رغبت بيش ترى انجام مى دهيد. 110 ولى هرگاه در برابر كارى كه انجام داده ايد پاداش دريافت نكنيد، در فرصت هاى بعدى چندان رغبتى براى انجام آن نخواهيد داشت. پرمك 111 و هلم 112 به اين نظريه، نكته اى را اضافه كرده اند: دو كار كنار هم را در نظر بگيريد، اگر بر يكى از آن ها پاداش بگيريد و ديگرى را پاداش كم تر دريافت كنيد، تقويت اولى بر كار دومى تأثير گذاشته و آن كار نيز تقويت مى شود. 113
4. تنبيه و شرطى شدن اجتنابى 114 :
گو اين كه امروزه بسيارى از روان شناسان، تربيت از طريق تنبيه را چندان ارج نمى نهند، 115 اما با تكيه بر قرآن، كه كلامى وحيانى و خالى از هر اشتباه است، مى توان دريافت كه راه تربيت برخى از انسان ها، با شيوه تنبيه هموار مى گردد. 116 علاوه بر اين، مناجات ها و دعاهاى معتبرى، همچون دعاهاى موجود در صحيفه سجاديه 117 و نيز تجارب فراوان، جملگى دليل بر مفيد بودن تنبيه بجا و مناسب براى درمان اهمال كارى است. 118
شخصى مى گفت: هرگاه به موقع كارم را انجام ندهم، تنها تأسف نمى خورم، بلكه براى خود تنبيهى درخور و مناسب در نظر مى گيرم. نوع تنبيهات بستگى به ميل و سليقه افراد دارد، كه مى تواند ميهمان كردن افراد، كمك به مستمندان، تميز كردن اتاق، كمك بيش از اندازه معمول به ديگران، پرداخت صدقه، كمك به همسر در امر خانه و بالاخره، هر كار خير ديگرى كه انجامش چندان مورد رغبت نيست، باشد. اگر شخص در پرداخت و يا انجام اين گونه تنبيه ها به خود اعتماد ندارد، مى تواند ديگرى را در جريان امر قرار دارد و يا پول خود را نزد او به امانت بسپارد تا هنگام تخطى از قرار و تعهد خويش، وى آن را به حساب اعانات واريز كند. 119 البته، يادآورى ميزان جريمه به صاحب امانت و پول لازم است و گرنه اگر شخص اهمال كار بى خبر بماند، تأثير اصلاحى در رفتار وى نخواهد داشت.
5. تغيير محيط :
شرايط و محيط مى تواند در وضع اهمال كارى فرد، تأثير داشته باشد. بسيارى از شاگردان در اطاق بسته اى، كه كتاب هاى متنوع و وسايل سرگرم كننده ديگر در آن جا نهاده شده است، نمى توانند براى مطالعه يك موضوع خاص تمركز داشته باشند; چون وقت خود را با مطالعه موضوعات گوناگون كتاب ها و يا گوش دادن به راديو و ضبط صوت و ديدن تلويزيون و يا لم دادن و آرام آرام به خواب رفتن، از دست مى دهند. همه اين ها دست به دست هم مى دهند تا شخص اهمال كار به دنبال فرصتى براى طفره رفتن باشد. در اين صورت، به اين اشخاص پيشنهاد مى شود كه به خواسته خود يا در فضاى باز به مطالعه بپردازند و يا اگر مكان خلوتى مانند كتابخانه را مناسب تر ديدند، براى مطالعه به آن جا بروند. 1 20
6. بازى با احتمالات 121 :
بيش تر اهمال كاران منتظر فرصت مناسبى هستند تا حوصله و حال كار پيدا شود، غافل از اين كه اين روش خود بهانه اى براى به تأخيرانداختن فرصت هاى مناسب است. سؤال اين است كه چرا از نظريه احتمالات بهره نبريم؟ وقتى كار را با تأخير انجام دهيم، بى شك شانس بهتر انجام دادن آن را از دست داده ايم. پس چرا با شروع كار، خود را يك گام به بهتر سازى آن نزديك نكنيم؟ 122 در حالى كه، مكرر تجربه كرده ايم، تا شروع نكنيم حال عبادت نيز خود به خود حادث نمى شود، و كارها بى دليل به انجام نمى رسد.
7. خودتنظيمى و يادآورنده ها 123 :
هرگاه كارى را به تعويق انداختيم، آن را در تقويم خود (و يا دفترى كه بدين منظور در نظر گرفته شده) يادداشت كنيم. هر روز كه به آن نظر مى افكنيم، احساس نفرت از اهمال كارى در ما شكل مى گيرد. از اين رو در صدد درمان برمى آييم. در اين روش، هم تنبيه وجود دارد و هم تشويق; تشويق از كاهش دفعات اهمال كارى و تنبيه از زياد شدن دفعات آن. 124 اين، همان محاسبه است كه دقت در به حساب آوردن مى تواند مراقبت انسان را دقيق تر، عميق تر و جدى تر سازد. در بيان اهل بيت(عليهم السلام)در اين زمينه فراوان توجه داده شده است. امام موسى بن جعفر(عليه السلام)مى فرمايند: «حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا»; 125 پيش از آن كه از شما حساب گيرند، به حساب خود برسيد. امام على(عليه السلام)، خودتنظيمى و خويش حسابرسى را عامل امنيت از سستى در كارها دانسته و مى فرمايد: «من تعاهد نفسه بالمحاسبه امن فيها المداهنه»; 126 كسى كه با خود پيمان ببندد كه از خود حسابرسى كند، از مداهنه (به بيان عاميانه، ماست مالى كردن) در امان است. فرد زمانى كارها را به اتقان خواهد رسانيد كه به حساب خويش رسيدگى كند.
8. استفاده از هم پيمانى 127 :
شخص با خود عهد ببندد كه اهمال نكند و اگر با خود قرارى گذاشت، تلاش كند تا در انجام آن كوشا باشد. در اين گونه موارد مى تواند با خداى خود، 128 و يا با پيامبر و امام، استاد، همسر و يا دوست خود، عهد خود را در ميان بگذارد و از آنان همكارى بطلبد. 129 توجه به الزام آور بودن عهد و ميثاق نكته اى غير قابل انكار و انسانى است. در قرآن كريم، سنت نبوى و اهل بيت(عليهم السلام) و در فقه شيعه به قانون عقلى مشهور «وفاى به عهد» 130 بارها توجه شده است.
اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در ارتباط با پاى بندى به عهد و پيمان مى فرمايند: «اعتصموا بالذّمم فى أوتادها» 131 ، عهد و پيمان را پاس داريد بخصوص با وفاداران. در اهميت اين امر همين بس كه خداوند در قرآن عهدشكنان را در رديف مفسدان در زمين قرار داده است 132 و در روايات نيز به صراحت بيان شده است كه سلامت دين انسان در گرو وفاى به عهد او مى باشد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «لا دين لمن لا عهد له». 133 در علم اخلاق اين شيوه را مشارطه گويند كه شخصى براى اصلاح نفس خويش هر سحرگاه با خود شرط و قراردادى مجدد مى بندد تا كه به سوى كمال سير كند. در گفتارى حكيمانه از امام متقين(عليه السلام) در آثار پيمان به وفا آمده است: «تعاهدوا امر الصلاة، حافظوا عليها»; 134 با نماز پيمان وفا بند، تا اين كه بر آن مواظبت كنى. خداوند متعال به مؤمنان دستور مى دهد كه در پيمان خود، حتى با مشركان، تا زمان مقرر به آن پايبند باشيد: « فاتموا اليهم عهدهم الى مدتهم » (توبه: 4); پس عهد و پيمان با آن ها را تا مدت مورد قرار به سر رسانيد.
9. عدم انتظار پيشرفت سريع 135 :
پيش از اين يادآور شديم كه اهمال كارى در بلندمدت به حالت اعتياد درمى آيد. درمان آن نيز حوصله لازم را مى طلبد كه بيان آن در اين نوشتار نمى گنجد. در اجراى درمان نبايد خود را باخت، بلكه بايد با اميد و تلاش خود را براى درمان آماده كرد. 136 توجه داشته باشيد كه كارها هميشه در گرو وقت خودش مى باشد، تا آن جا كه گفته اند: «ان الامور مرهونة باوقاتها»; البته هر كارى در گرو وقت خويش مى باشد.
10. روش هيجانى غلبه بر اهمال كارى 137 :
اين شيوه، همان روش رفتار شناختى است كه از روش عقلانى درمانى 138 كارل راجرز 139 وام گرفته ايم. چون در اين روش مراجعان اعتماد به نفس دارند و تأكيد بيش تر بر باقى ماندن آن حالت و به تحرك آمدن است، به برخى از فنون عقلانى هيجانى اشاره خواهيم كرد.
وادار كردن فرد به انجام كار 140 :
به طور طبيعى، حالت شخص از زمانى كه خود را باور دارد متفاوت از زمانى خواهد بود كه به خود اعتماد ندارد. از اين رو، بازخورد او با ديگران در هركدام از اين حالات يكسان نخواهد بود. براى مثال جمله «من مطالعه را دوست ندارم» با عبارت «به طور قطع از مطالعه بى زارم» يكسان نيست. در عبارت دوم، در واقع شما از مطالعه نفرت داريد. در چنين حالتى چه بايد كرد؟ تنها راه مبارزه با آفت اين بينش است كه اگر بنا را بر ادامه تحصيل گذاشته ايد، ناگزير بايد وقت بيش تر، تلاش بيش تر، و زمان بيش ترى را براى مطالعه صرف كنيد. شك نبايد كرد كه در ما استعداد فراگيرى وجود دارد و تنها در ايجاد انگيزه بايد تلاش كرد. بايد تلقين كنيد كه كار مشكلى نيست و اين مقدار فعاليت از ما ساخته است. آرى، تلاش در انجام، تلاش در انجام. اميرمؤمنان(عليه السلام)مى فرمايند: «...متى تكثر قرع الباب يفتح لك»; 141 هرگاه بر كوبيدن درى اصرار ورزى، سرانجام به رويت باز خواهد شد. و نيز از پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله) نقل است كه فرموده اند: «من قرع باباً و لجّ ولج»; هر كه درى را كوبيد و بر آن اصرار ورزيد، ناگزير آن در باز خواهد شد. 142
تمرين مبارزه با شرم و كم رويى 143 :
شخص از اين كه نمى تواند كارش را به نحو مطلوب و يا به موقع انجام دهد، مبتلا به كم رويى، شرم و آزرم مى شود. شرم و ترس ريشه اى مشترك دارند.
درمان: در اين جا چند مورد را به عنوان درمان و راهكار عملى اشاره مى كنيم:
الف. براى مبارزه با آن تلاش كنيد، بر اعصاب خود مسلط باشيد. نگذاريد كه اتفاقات و حوادث شما را تحت تأثير قرار دهد.
ب. براى بررسى نقاط قوت و ضعف و حدود آن، ضوابطى را در نظر بگيريد تا بتوانيد درجه قوت و ضعف و جايگاه هركدام و اشتباهاتتان را بشناسيد.
ج. چون ما مسلمان هستيم، بنابراين عقل و شرع مى تواند دو ميزان خوبى براى اصلاح رفتار فردى و اجتماعى ما باشد.
د. تلاش كنيد از رفتار كسى كه به نظر شما كامل است، تقليد كنيد. براى يك انسان مسلمان، بهترين و برترين الگو، حضرت خاتم الانبياء(صلى الله عليه وآله)است.
در قرآن آمده است: «و لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنه»; بهترين الگو براى شما رسول خداست. در عصر حاضر، آشنايان به سيره و روش معصومان(عليهم السلام)، علما و عرفاى والامقام مى توانند برترين الگوى زندگى باشند. قدرى مطالعه در زندگى بزرگانى مانند، آية الله بهجت، امام خمينى(قدس سره)، علامه طباطبائى(رحمه الله)، آية الله سيدعلى قاضى طباطبائى، ميرزاى شيرازى، مرحوم محمد بهارى، مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، مرحوم سيداحمد كربلايى، مرحوم ملا حسينقلى همدانى و...، كه هركدام مردان علم و تقوا بوده اند، مى تواند الگوى مناسبى براى اخلاق، رفتار و كردار صحيح ما باشد. 144
حتى در زندگى اجتماعى نظر به سيره نبوى 145 در برخورد با ديگران، به موقع به خود رسيدن، شانه كردن موها، خود را در آيينه ديدن، دست دادن، تقدم در سلام كردن، احوال پرسى كردن، ارتباط برقرار كردن، همنشينى، همدردى، عيادت، تشييع جنازه، حضور درجمع مردم، شركت در غم و شادى آنان و... راهكار مناسبى است. 146
پس از قدرى نشست و برخاست با افراد صالح و صادق و كسانى كه تنها رضايت خداوند براى آنان ملاك قابل قبول است، مطمئن باشيد كه شما هم اين گونه خواهيد شد. كم تر به قضاوت مردم و ديگران كه هر كدام راه و چاهى را نشان مى دهند نظر خواهيد كرد; بلكه بيش از هر چيز به دنبال كسب كمال و جلب رضاى حضرت دوست خواهيد بود كه از ويژگى هاى امام على(عليه السلام)است: «و لاتأخذه فى الله لومة لائم»; 147 ملامت ملامت كنندگان هرگز او را از مسير خود باز نمى داشت. البته، اين تلاش عاقبت به چنين مرتبه اى ختم مى شود: « رضى الله عنهم و رضوا عنه » (توبه: 100); خدا از آنان راضى و آنان از خدا راضى اند.
خود آشكارى حقيقى 148 :
شايد دليل اهمال كارى شما ترس از قضاوت ديگران باشد; يعنى به اين دليل دست به كار نمى زنيد كه مبادا ديگران درباره شما بگويند: «فلانى بى دست و پاست.»
درمان مشكل مزبور اين است:
1. خود را نبازيد (از رو نرويد).
2. خود را شاد و پرنشاط وارد معركه كنيد.
3. ممكن است در اولين برخورد موفق نشويد، اما مهارت هايى را كسب خواهيد كرد.
4. اگر وارد كار نشويد، هميشه در نقطه صفر باقى خواهيد ماند. شك نيست كه املاى نانوشته نمره اش هميشه بيست است، اما اين نوع توفيق در ورود به كار در واقع شكستى باور نكردنى است.
5. در هر حال خود را نشان دهيد.
6. هرگز نگوييد: «مى ترسم در گفتارم اشتباهى رخ دهد و آبرويم برود»، بلكه بگوييد: «مى گويم و مى خواهم اشتباهاتم را اصلاح كنم» و يا «مى خواهم حرفم را بزنم.»
7. تلاش كنيد با مردم صادق و بى تكلّف (رو راست) باشيد.
8. به خود جرأت شركت در جمع را بدهيد.
9. خود را از آن ها دانسته و با آن ها باشيد.
نقش بازى كردن 149 :
گرچه نزد ما نقش بازى كردن 150 جزئى از شيوه روان درمانى عقلى ـ هيجانى است، ولى در اين بخش ما از شيوه رفتار درمانى مور نو ريموند كورسينى فرتيز پرلز بهره برده ايم كه روش او را روان نمايشى 151 گويند. اين روش در جمع دوستان و آشنايان كاربرد دارد.
فرض كنيد براى يك سخنرانى آماده مى شويد كه هنوز جرأت ارائه آن را نداريد. از دوست و يا همسر خود بخواهيد تا در برابر شما به طور جدى و به عنوان يك مستمع بنشيند و شما مقاله خودرادربرابر او ارائه دهيد. از او بخواهيد تا شما را نقد بزند.
گاه مى توان در جمع دوستان و برخى اوقات در مقابل آيينه اين تمرين را انجام داد. بعضى مواقع شخص مى تواند نوار صوتى و يا تصويرى خود را ضبط كرده و خود پاى آن بنشيند و به اصلاح سخنرانى خود بپردازد. توجه داشته باشيد كه در اين صورت حقيقتاً منتقدانه به خود بنگريد.
ابراز احساسات 152 :
گاه شخص اهمال كار بر اثراهمال كارى خود از جان خويش خسته مى شود و به گونه اى نفرت آور به خود مى نگرد. با توجه به شكست هاى متعدد و اهمال كارى هايش، به حالت خشم به خود مى نگرد. دراين صورت راه درمان چيست؟
بررسى احساسات و عواطف شخص در روزهاى گذشته و برخورد مناسب با آن يكى از شيوه هاى موفق براى مبارزه با اهمال كارى است. در اولين بار، براى كاوش در احساسات و هيجان ها زيگموند فرويد شيوه «تخليه روانى» را اتخاذ كرده است كه البته در همه موارد موفق نبوده است. سپس، گشتالتى ها از اين شيوه درمان بهره برده اند، اما با عوارضى كه تجديد خاطره شخص را تداعى مى كند مواجه شدند. اين امر البته، براى سلامت روانى فرد زيان آور بود و نمى توانست تسكين بخش باشد. اما در اين جا مى توان بدون عوارض، خاطرات گذشته، به آينده نگريست و از اين شيوه بهره برد.
ممكن است شما با كسى قرار گذاشته ايد كه فلان جا حاضر باشد. ولى او سر وقت حاضر نشد. اگر شما از او عصبانى شده ايد، نبايد تحت تأثير عصبانيت خود از او انتقاد كنيد، هرچند او انتقادپذير باشد. و يا ممكن است همسرتان دير به خانه آمده و مدتى طولانى شما را در انتظار گذاشته باشد. توجه داشته باشيد كه در برخورد اول چگونه با او روبه رو شويد. اگر تحت تأثير احساسات و هيجان هاى درونى خويش باشيد، بى شك او را از خويش رنجانده ايد و اصلا جاى نقدپذيرى و اصلاح رفتار را براى او نخواهيد گذاشت. كار درست اين است كه نفرت خود را ظاهر نسازيد، ولى به صراحت به او بگوييد كه كار او اشتباه بوده است. بنابراين، با روش منطقى به دور از احساس تند و پرخاش گرى مى توان انديشيد و رفتارى جدى داشت. هميشه وقتى رابطه شما با شخص دوستانه و صميمانه باشد، خيلى راحت تر مى توانيد احساس خود را بدون عصبانيت نسبت به رفتار او نشان دهيد. 153
گاه بايد منتظر فرصت بود تا در هنگام مناسب بتوانيد به طور طبيعى نظر خود را عنوان كنيد. به هر حال، در هنگام عصبانيت، سعى كنيد خشم خود را فرو ببريد. در متون اسلامى، بخصوص اخلاق اجتماعى، عنوان كظم غيظ ، يعنى خشم فرو بردن، عنوانى شناخته شده است.
صحنه پردازى هاى ذهنى 154 :
بيش ترين كارى كه در اين زمينه انجام شده است توسط ماكسيك مولتسبى 155 و آلبرت آليس 156 بوده است كه از روش تصور منطقى ـ هيجانى براى مبارزه با اهمال كارى استفاده كرده اند. آنان تأكيد دارند كه تا حد امكان موضوع اهمال كارى خود را زياد جلوه ندهند، بلكه در عوض در جهت جبران آن تلاش كنند. طبيعى است، وقتى كارتان را به موقع انجام نداده ايد، پشيمان و ناراحت هستيد. ولى به جاى ايجاد رخوت و سستى در خود، بايد وقت را غنيمت شمرد وآينده را دريافت. 157
سرور عارفان اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد: «ان ماضى يومك منتقل و باقيه متهم، فاغتنم وقتك بالعمل»; 158 به راستى در گذشته روز تو (كه در آن هستى) انتقال يافته و رفته، و باقيمانده از آن نيز متهم است (و يقين نيست كه بدان برسى يا نه) پس در اين صورت، وقتى را كه در آن هستى به انجام كار غنيمت شمر. بنابراين، بايد از جا برخاست و به عمل كوشيد.
دست رسى به استعدادهاى انسانى 159 :
بعيد نيست اهمال كارى زاييده بينش منفى گرايانه انسان نسبت به كار و طرز تلقّى ما باشد. چون اين كار را مشكل ديده ايد، به آن رغبت نشان نداده ايد. بايد توجه داشت كه وقتى با ديدى منفى به موضوع مى نگريم، توانايى خود را به فراموشى مى سپريم و يا از آن غافل مى شويم. شايد هم توجه به نكات منفى ما را از جهات مثبت و امتيازات آن كار غافل كند.
درمان :
1. در اين صورت، براى رفع مشكل همان طور كه بيش از اين گذشت، بايد از برنامه هاى كوتاه مدت بهره برد. هر برنامه را مقدمه برنامه هاى بعدى قرار داده و گام به گام نتايج كار را مدنظر قراردهيد. ناراحتى ها و سختى هاى زودگذر را فداى اهداف عالى بعدى كنيد كه ثمرات ماندگارى خواهد داشت.
2. توجه داشته باشيد كه فرار از انجام كار اهمال كارى است و ممكن است لذت و راحتى كاذبى را به همراه داشته باشد، اما رنجى را كه در پيش داريد سخت ماندگار بوده و پيامدى ناگوار خواهد داشت.
3. با تجربه، تحرك و تلاش امروز براى رسيدن به فردايى بهتر گام برداريد.
4. در نظر بگيريد يك لذت جنسى، كه به شكل منطقى و اصولى انجام گرفته، چگونه آرامش را به همراه مى آورد، ولى آن گاه كه به تكرار و افراط افتاد رنج آور شده و ضايعاتى جبران ناپذير به بارمى آورد.
5. به هر حال، راه هاى مختلف استفاده از اوقات فراغت زندگى را پيدا كنيد.
ساير منابع
الف. عربى :
1ـ قرآن كريم.
2ـ آمدى، ناصح الدين ابوالفتح عبدالواحد بن محمد. غررالحكم و درر الكلم ، ترجمه و تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى. قم. دفتر نشر فرهنگ اسلامى. 1379. چ3.
3ـ آمدى، غررالحكم و درر الكلم ، شرح جمال الدين محمد خوانسارى. مقدمه و تعليق از مير جلال الدين حسينى ارموى. تهران. انتشارات دانشگاه. 1360. چ3.
4ـ ابن شعبه البحرانى، ابى محمد الحسن بن على ابن الحسين، تحف العقول عن آل الرسول (ص)، ترجمه محمدباقر كمره اى، تهران، انتشارات كتابچى، 1376، ط 6.
5ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه و شرح اين ابى الحديد معتزلى، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1385 ق. چ2.
6ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه سيد جعفر شهيدى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1379، چ 18.
7ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه محمد دشتى، قم، انتشارات مشرقين، 1379، چ 4.
8ـ شيخ مرتضى انصارى، المكاسب ، مجمع الفكر الاسلامى، قم، 1422، چ2.
9ـ الحر العاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه ، بيروت، احياء التراث العربى، 1382.
10ـ محمدرضا حكيمى، و ديگران، الحياة ، قم، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1363.
11ـ الراغب الاصفهانى، ابى القاسم الحسين بن محمد، المفردات فى غريب القرآن ، بيروت، دارالمعرفه، بى تا.
12ـ علامه محمدحسين الطباطبائى، سنن النبى (آداب، سنن و روش رفتارى پيامبر گرامى اسلام)، ترجمه حسين استادولى، تهران، انتشارات پيام آزادى، 1379، چ1.
13ـ عمادالدين ابى جعفر محمدابن ابى القاسم الطبرى، بشارة المصطفى لشيعه المرتضى ، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1420.
14ـ عبدالحميد، محمد محيى الدين و محمد عبد اللطيف السبكى، المختار من صحاح اللغه ، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1363.
15ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوارالجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار ، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ق، ط 3.
16ـ محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه ، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه، 1362.
17ـ لوئيس معلوف، المنجد ، تهران، انتشارات ايران، 1380.
ب. فارسى
1ـ راس آلن، روان شناسى شخصيت ( نظريه ها و فرايندها)، ترجمه سياوش جمال فر، تهران، انتشارات بعثت، 1373.
2ـ آليس آلبرت و ويليام جيمزنال، روان شناسى اهمال كارى ، ترجمه محمدعلى فرجاد، تهران، مؤسسه اميد، 1375.
3ـ ديويد برنز، از حال بد به حال خوب ، شناخت درمانى، ترجمه مهدى قراچه داغى، تهران، نشر پيكان، 1385، چ 7.
4ـ ادوانس بلس، روش جديد گام به گام در كاهش تأخيرها ، روان شناسى تنبلى، ترجمه مهدى قراچه داغى، نشر دايره، 1379، چ 5.
5ـ حسينى دشتى،مصطفى، معارفومعاريف ،قم،بى نا،1376،چ1.
6ـ خمينى الموسوى،روح اللّه، چهل حديث ، تهران، مركز نشرفرهنگى رجاء، 1368.
7ـ درسلى، پيتر، نظم اجتماعى ، در نظريه هاى جامعه شناسى ، ترجمه سعيد معيدفر، تهران، مؤسسه فرهنگى انتشاراتى تبيان، 1378.
8ـ راجرز كارل، گروه هاى روياروى، بحثى در روان درمانى گروهى ، ترجمه فرهاد ماهر، تهران، انتشارات رشد، 1375، چ 2.
9ـ شاتو ژان، مربيان بزرگ ، ترجمه غلامحسين شكوهى، تهران، انتشارات دانشگاه، 1376، چ 4.
10- قمى شيخ عباس، كليات مفاتيح الجنان ، تهران، انتشارات نبوغ، 1375، چ 5.
11ـ مجوزى عبدالله، چرا تنبيه ، تهران، سازمان انجمن اولياء و مربيان، 1379.
12ـ مصباح محمدتقى، توحيد در نظام عقيدتى و ارزشى اسلام ، قم، اتشارات شفق، 1375، چ4.
13ـ مطهرى مرتضى، مجموعه آثار (سيره معصومين(عليهم السلام))، ج 16، تهران، انتشارات صدرا، 1378، چ 3.
14ـ هاشميان هادى، درياى عرفان (زندگى نامه و شرح احوال آيت الله سيد على قاضى)، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1379.
ج. انگليسى
1. Albert Ellis. Reason & Emotion in Psychology Therapy. New York: Castilla International. 1985.
2. Aron Beck. Cognitive & Emotional Disorder. U.S.A. Predule Press. 1979.
3. Don Gobor. Main Causes of Procrastinations. Los Angeles Caligornia: Predule Press Santa manica Blvd. 1990. 9004.
4. Fred New Man. Typical Procrastinators. Let up Develop! 1975.
5. Harold Green Wald. Derict Decision Therapy. Predule Press. 1984.
6. Paul T. Rengen. Procrastination Over the Ages. New York: Simon & Schuster. 1975.
7. Peter, Mc Milliam. Low Frustrators Tolerance. Los Angeles CA. Predule Press.
8. Phyllis Goldberg. Situational Procrastination. CA. Self Dowing, 1992. 90046.
9. Robert Harper. The New Psychology the Rapy. CA. Predule Press. 1985.
10. Robert H. Moore. Rational Living. CA. Predule Press. 1991. 90046.
________________________________________
1 ـ به كتاب، چهل حديث، امام خمينى(قدس سره) و ديگر كتب اخلاقى بنگريد. واژه هايى چون «ابن الوقت بودن» در عرفان، «غنيمت شمردن عمر» در اخلاق، «پرهيز از لهو لعب و ...» در فقه و كلام، مى تواند كليد كار جديد باشد.
2 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، روان شناسى اهمال كارى ، تهران، مؤسسه اميد، 1375، محمد على فرجاد، ص 11
3 . Paul T. Ringenbach
4 . Procrastination Emotive Reasons
5 ـ آلبرت آليس و جيمزنال، پيشين، ص 10
6 . Albert Ellis
7 . William Jamesnal
8 . Reason & Emotion in Psychology Therapy
9 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 19
10 ـ «تهاون» از ماده «هون» از مصدر «هان» است. «هان الامر عليه» يعنى خداوند كار را بر او آسان و سبك گرفت. راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن ، دارالمعرفه، بيروت، ماده هون.
11 ـ محمد عبدالحميد و محمد عبداللطيف السبكى، المختارمن صحاح اللغه ، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1363، ص 556
12 ـ محدث قمى، كليات مفاتيح الجنان ، انتشارات نبوغ، 1375، چ 5، بخشى از دعاى ابوحمزه ثمالى
13 ـ همان، بخشى از دعاى خضر مشهور به دعاى كميل.
14 و 15 ـ همان، فرازى از دعاى ابوحمزه ثمالى
16 ـ همان، فرازى از مناجات خمس عشرة، الثانيه، مناجات الشاكين.
17 و 18 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 9
19 ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار ، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403، ج 17، ص 217.
20 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 9
21 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمددشتى، قم، نشركوثر،1379، چ1، ص698، حكمت 283
22 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 27
23 ـ غفلت را در لغت به معناى بى توجه بودن و يا بى خبر گشتن آورده اند. مصطفى حسينى دشتى، معارف و معاريف ، قم، بى نا 1376، ماده غفلت. اما در اصطلاح غفلت را مى توان از بيانى كه امام صادق(عليه السلام) دارند به روشنى دريافت كرد. ايشان مى فرمايند: مردم چهار دسته اند:
ـ شخصى كه مى داند و مى داند كه مى داند.پس او انسان مرشدى است. بر شما باد به تبعيت از او.
ـ شخصى كه مى داند و نمى داند كه مى داند. او غافل است، بيدارش كنيد.
ـ شخصى كه نمى داند و مى داند كه نمى داند. او را ياد دهيد.
ـ فردى كه نمى داند و نمى داند كه نمى داند. او گمراه است و از اين رو، راهنمايى اش كنيد. محمدباقر مجلسى، پيشين، ج1، ص195، ح15
24 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 78، ص 164
25 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 23
26 ـ محمدباقر، مجلسى، پيشين، ج 73، ص 365
27 و 28 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 24.
29 . Self Downing/ Inferiority Feeling.
30 و 31 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين
32 ـ براى اطلاع بيش تر از بحث ولايت، به دو نوشته گران سنگ محمدتقى مصباح، معارف قرآن ، و عبدالله جوادى آملى، ولايت در قرآن ، مراجعه كنيد.
33 ـ حسين جلالى، ديدار آشنا، ش 4، قم، مؤسسه امام خمينى، فروردين و ارديبهشت، 1377، ص 21ـ 27
34 ـ عن على(عليه السلام): انّ اخسر الناس صفقة و اخيبهم سعياً، رجل اخلق بدنه فى طلب آماله و لم تساعده المقادير على اردته فخرج من الدنيا بحسراته و قدم على الآخرة بتبعاته. آمدى، غررالحكمودررالكلم ، قم،دفترنشرفرهنگ اسلامى،1379، چ3، ترجمه و تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى، ج1، ص101، باب الامل و الامانى، ش2،ص594
35 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 46، باب الطاقه، ش1، ص 5713
36 . Low Frustration, Tolerance
37 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 102 -3
38 ـ روان شناسان به طور معمول در بيان عوامل مؤثر در حالات انسان، از نقش اراده غفلت مى ورزند، در حالى كه اراده وجه امتياز انسان از حيوان است. آن ها بيش تر به محيط و وراثت نظر كرده و گويا انسان تنها برايند اين دو عامل است. ليكن با قدرى تأمل در قرآن، اراده و جايگاه آن بهتر ديده مى شود. در قرآن شريف خداوند متعال از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)درخواست كرده كه، فاصبر كما صبروا اولوالعزم من الرسل (احقاف: 23); پس شكيبا باش همان گونه كه رسولان صاحب عزم و اراده اين گونه بوده اند. در آيه ديگرى آمده: و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور (شورى: 43); و كسى كه صبر كند و ديگران را ببخشد، اين حال او از اراده قوى او ناشى مى شود. در هر حال از اين دو آيه شريفه ارتباط تحمل پذيرى و اراده انسان به روشنى آشكار مى گردد.
39 ـ بحارالانوار ، ج 77، ص 75
40 . Sort Range Hedonism: The Demand for Immediate Gratification.
41 و 42 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 98 / ص 99
43 ـ حرعاملى، وسائل الشيعه ، ج4، باب وجوب غلبه عقل، ص 29
44 ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 18، خطبه، باب 177، ص 406
45 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 100
46 . Long Range Hedonism
47 ـ براى مطالعه بيش تر از موارد و مثال هاى ديگر ر.ك.به: روان شناسى اهمال كارى، ص 101-2
48 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 405
49 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 107- 108
50 ـ نهج البلاغه ، كلمات قصار، ترجمه سيد جعفر شهيدى، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1379، چ 18، ش 175، ص 392.
51 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 142
52 ـ هادى هاشميان، درياى عرفان، زندگى نامه و شرح احوال آيه الله سيد على قاضى ، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1379، ص 12، اصل 5
53 ـ امام خمينى، چهل حديث ، صص 251-246، ح 18
54 . Humanists.
55 ـ عمادالدين ابى جعفر محمد ابن ابى القاسم، الطبرى، بشارة المصطفى لشيعه المرتضى ، قم: مؤسسه النشرالاسلامى، 1420، ص 342، ح 36.
56 . Herbert Berth
57 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 97.
58 . Guilt or Strame
59 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 138 -137
60 ـ همان، ص 141-140.
61 . Paul Hack
62 . Aron Beck
63 ـ همان.
64 . Personal Maintenance
65 ـ ابى محمد ابن شعبه البحرانى، تحف العقول عن آل الرسول (صلى الله عليه وآله)، تهران. كتابچى، 1379، چ 7، ص 27
66 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج بذر الشر . لجاجت تخم بدى كاشتن است. آمدى، پيشين، ج 2، ص 104، ش2/8986
67 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج مثار الحروب . لجاجت سبب برانگيختن جنگ ها و نزاع هاست. همان، ش 4/8988.
68 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج ينبوبراكبه . لجاجت مركبى است كه سوار خود را به سر بر زمين مى كوبد. همان، ش 5/ 8989 و 6/ 8990
69 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج لارأى له . آدم لج باز رأى و انديشه صحيحى ندارد. همان، ص 402، ش 7/8991 و نيز اللجاج يفسد الرأى . لجاجت رأى و انديشه را تباه مى سازد. همان، ش 9/ 8993.
70 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج يعقب الضرّ . لج بازى زيان و خسران در پى دارد. همان،ش 256/1
71 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج يفسد الرأى .لجاجت رأى و انديشه را تباه مى سازد. همان، ش9/8993.
72 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج تورث ما ليس للمرء اليه حاجه . لجاجت و سرسختى جيزهايى را براى انسان به بار مى آورد كه نيازى به آن ها ندارد. همان،ش 397/1.
73 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج ينتج الحروب و يوغر القلوب . لجاجت جنگ ها به بار آورده و كينه ها در دلها برافروزد. همان، ش 33 / 20.
74 ـ عن على(عليه السلام): راكب اللجاج متعرض للبلاء . كسى كه مركب لجاجت را سوار است در معرض بلا و گرفتارى است. همان، 17/90011.
75 . Rational Living in New York
76 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، همان، صص 131-130.
77 . Procrastination of Passive Aggressiveness
78 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 122.
79 ، 80 ، 81 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 77، ص 75
82 . Establishing a Set Time for a Routine
83 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، حكمت 285، ص 698
84 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 162
85 . Deal line
86 . The five Minute Plan
87 . Bite & Pieces
88 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 155
89 . Priority of uses.
90 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 30
91 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، حكمت 21، ص 626
92 . Uses
93 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، وصيت 47، ص 558.
94 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 69
95 ـ همان، ص 134-133
96 . Effort
97 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 73، ص 75
98 و 99 و 100 و 101 ـ آمدى، همان، ج2، ص120. در بيانى ديگر مى فرمايند: ضادوا التوانى بالعزم با عزم اراده با سستى و بى حالى برخورد كن. (همان)
102 ـ براى رهيافت به درمان و نيز آزمون درجه تنبلى ر.ك.به: ديويد برنز، از حال بد به حال خوب، شناخت درمانى ، نشر پيكان، 1380، تهران، چ8، ص 197 -231
103 . Self Development
104 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 76
105 و 106 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، خبطه 64، ص112.
107 ـ چنان كه گفته اند: توجيه الغلط غلط آخر.
108 ـ غررالحكم، ص 33
109 ـ محمدرضا حكيمى و ديگران، الحياه، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1363، ص 276
110 ـ اسكينر صاحب اين نظريه است كه آن را شرطى كنشگر مى نامند.
111 . David Premack
112 . L. Holm
113 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 151-148
114 . Penalties & Aversive Conditioning
115 ـ آيات فراوانى در قرآن به گونه اى انسان را از تنبيه هاى تندى چون سوختن و دورى از نياكان و ... انذار مى دهد، تا خود را از خطرات و انحرافات اعتقادى، اخلاقى و رفتارى به دور دارند. اين شيوه خود گوياى اين است كه تنبيه و اخطار به آن خود مى تواند در بازسازى انسان مؤثر باشد. ناگفته نماند كه حدود و اجراى آن در اسلام نوعى تنبيه است كه در قرآن نيز آمده است.
116 ـ براى مطالعه بيش تر در اين زمينه ر.ك.به: عبدالله مجوزى، چرا تنبيه ، تهران، سازمان انجمن اولياء و مربيان، 1379
117 ـ كتاب شريف صحيفه سجاديه به انشاى امام سجاد(عليه السلام) و به املاى حضرت امام باقر(عليه السلام) است كه در نهايت اتقان و محكمى است. به لطف خداوند، اين كتاب ارزشمند امروزه حتى در مغرب زمين نيز در دسترس و قابل استفاده مى باشد. جناب ويليام چيتيك، كه از مسلمانان آن ديار بوده و از استادانى است كه در زمينه عرفان ابن عربى كار كرده، آن كتاب گرانسنگ را به زبان انگليسى ترجمه كرده است.
118 ـ ژان شاتو، مربيان بزرگ ، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1376، چ 4، ترجمه غلام حسين شكوهى
119 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 154-152
120 ـ همان، ص 163-162
121 . Playing Probabilities
122 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 164-163
123 . Self Monitors & Reminders
124 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 168-167
125 و 126 ـ اين بيان از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) با دو بيان و از امام صادق(عليه السلام) نيز مى توانيد ببينيد. محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه ، قم، مركز النشر، 1403ق، ج2، ص406 / ص 409
127 . The Use of Confederates
128 ـ امام على بن الحسين(عليه السلام) در مناجاتى به خداوند متعال اين گونه از نفس خويش گلايه مى كنند: و تسوفنى بالتوبه آرى اين نفس من توبه امروزم را به فردا افكند. محدث قمى، كليات مفاتيح الجنان ، مناجات دوم (الشاكين) از مناجات خمس عشر. شكى نيست كه براى اهل ايمان دعا درمانى، برترين و ماندنى ترين راه تثبيت موقعيت بوده و هست.
129 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 168
130 ـ در بسيارى از كتب فقهى شيعه نظير: الخلاف (شيخ طوسى)، مختلف الشيعه (محقق حلّى)، الحدائق الناظرة (محقق بحرانى)، الدروس (شهيد اول) و... كه از معتبرترين كتب نزد علماى شيعه مى باشد، به اين اصل مسلم عقلى استناد شده است. براى نمونه كتاب المكاسب كه يكى از همان كتب مى باشد، و كار بزرگ اصولى فقيه و محقق نامدار شيعه شيخ مرتضى انصارى است، مى تواند مورد توجه قرار گيرد. اين نوشته پس از دو قرن هنوز متن زنده و گرانبها از كتب درسى حوزه هاى علميه ما است. اصل عقلى مزبور در جاى جاى اين كتاب، در بحث معاملات، كسب ها و... به كار رفته است. مى توان گفت اين كتاب مفصل بر پايه قانون عقلى وفا به عهد و پيمان نهاده شده است.
131 ـ نهج البلاغه ، حكمت 155.
132 ـ بقره: 67.
133 ـ بحارالانوار ، ج 72، ص 98.
134 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، خطبه 199، ص 418.
135 . Expect Backsliding
136 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 171-170
137 . Emotive Method of Overcoming Procrastination
138 . R.E. T.
139 . Carl Ransom Ragers
كارل راجرز 1902 -1987 در امريكا به دنيا آمد و در دانشگاه كلمبيا دكتراى خود را دريافت كرده. او از روان شناسان بزرگ انسان گرا و از پيشتازان معارضه با دو مكتب مسلط روان شناسى، يعنى رفتارگرايى و تحليل روانى است. راجرز براى بسط نظريه فلسفى خود از نظر فلسفى به مكتب وجودى و از نظر شناختى به مكتب پديدارشناسى تكيه دارد. گو اين كه او نتوانست به نظريه خود چهره اى علمى ببخشد، ليكن توانست بر ساير مكاتب روان شناسى در تبيين مكانيكى خرد در باب انسان ، تجديد نظرى جدى ببخشد. او كوشيده است تا انسان را موجودى تك معرفى كند و روان شناسى را به اين نكته متوجه سازد.
براى مطالعه بيش تر در باب گروه هاى روياروى، ر.ك.به: راجرز، گروه هاى روياروى، بحثى در روان درمانى گروهى ، ترجمه دكتر فرهاد ماهر، انتشارات رشد، تهران، چ2، 1375
140 . Forceful Persuasiveness
141 ـ كلينى، اصول كافى ، ج2، ص486، روايت 4
142 ـ مولانا جلال الدين بلخى در مثنوى اين حديث را چنين به نظم در آورده است:
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى *** عاقبت زان در برون آيد سرى
143 . Shame attaching Exercise
144 ـ درباره هركدام از اين بزرگان كتاب هاى متعددى نوشته شده است كه مى توان به آن ها مراجعه كرد.
145 ـ براى مطالعه بيش تر به كتاب شريف سنن النبى ، تأليف مرحوم علامه محمدحسين طباطبايى، انتشارات پيام آزادى، قم و نيز كتاب سيرى در سيره ائمه اطهار و كتاب سيره نبوى از مرحوم شهيد آيه الله مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، مراجعه فرماييد.
146 ـ براى اطلاع بيش تر به كتاب شريف رساله حقوق امام سجاد (عليه السلام) مراجعه كنيد. در اين كتاب امام به حقوق يك يك اطرافيان ما توجه داده ان كه جاى مطالعه و تحقيق و نيز علمى بسيار خوبى است
147 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 36، ص 217، باب 40، روايت 19.
148 . Authentic Self Disclosure
149 . Role playing
150 . J. L. Mormo Raymond Corsini Fritz Perls
151 . Psycho Drama
152 . Enpresing Feeling
153 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 86.
154 . Rational Emotiv Imagery
155 . Maxic Maultsby
156 . Albert Ellis
157 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص181.
158 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 276، ح 25/7823.
159 . Achieving The Potenciality of humanity

 

بررسى علل، راه كارها و درمان اهمال كارى

بررسى علل، راه كارها و درمان اهمال كارى
اشاره
بحث اهمال كارى، از جمله مباحث به ظاهر كوچك اما بسيار مهمى است كه ريشه اى اخلاقى و روانى دارد. در اين مقاله نويسنده محترم سعى نموده است كه از منظر روان شناختى و با رويكرد رفتار درمانى به اين معضل بپردازد و از منظر منابع دينى، نقلى و عقلى، كتاب و سنّت نيز آن را مورد توجه قرار دهد.
1. تاريخچه بحث
مسأله اهمال كارى در منابع اسلامى از دير باز مورد توجه بوده و در روايات و ادعيه درباره آن سخن به ميان آمده است. اميدوارم كه در اين نوشته، قلمرو بحث به روشنى نشان داده شود تا راه بهرهورى بيش تر از آيات و روايات به روى آيندگان باز گردد. ناگفته نماند كه علماى اخلاق و عرفاى اسلامى، پيوسته اهل سير و سلوك را از ابتلا به اين نابهنجارى اخلاقى رفتارى بر حذر مى داشته اند. 1
اين واژه در غرب، به ويژه در عرصه روان شناسى، حدود چهل سال است كه مطرح شده است. 2 تنها استاد روان شناسى كه درباره تاريخچه اهمال كارى بحث كرده است، پل ت. رينجن باخ 3 مى باشد. وى كتابى به نام بررسى تاريخى علل اهمال كارى 4 تأليف كرده است. هرچند موضوع انتخابى او جالب است، اما كمك چندانى براى حل مسأله ارائه نداده است. 5 پس از وى، دو نفر از نويسندگان به نام هاى آلبرت آليس 6 و ويليام جيمزنال ، 7 به نگارش كتاب روان شناسى اهمال كارى 8 همت گماردند كه در نوع خود كارى بديع و قابل ارائه است.
اما دغدغه خاطر نگارنده اين است كه اين آسيب را بازشناسى كرده و راه تحقيق را صرفاً به تجربه محدود نسازد و از راه كارهاى وحيانى نيز در اين زمينه نيز بهره ببرد.
2. تعريف اهمال كارى
روان شناسان در تعريف اهمال كارى گفته اند: اهمال كارى اين است كه كارى را كه تصميم به اجراى آن داريم به آينده موكول كنيم. 9 در يك كلمه مى توان گفت: جوهره اين آسيب روانى به تعويق انداختن، تعلل ورزيدن، سبك گرفتن و سهل انگارى در كار است. بنابراين، اهمال هم در امور فردى و هم جمعى معنا و مفهوم پيدا مى كند. در نهايت مى توان گفت: در همه اين معانى نوعى اين دست آن دست كردن نهفته است.
در زبان عربى واژه هاى كسل، ضجر مرادف اهمال كارى است. عناوينى چون تهاون 10 و إبطاء چندان دور از اين واژه نيستند. 11 دو واژه مماطله و تسويف نيز مرادف اهمال كارى اجتماعى است كه در قول و قرارهاى زمانى تحقق پيدا مى كند. در كلام صاعدِ امام سجاد(عليه السلام) در دعاى ابوحمزه اين گونه آمده است: «و قد افنيت بالتسويف و الآمال عمرى»; 12 خدايا من عمرم را به امروز، فردا كردن (در عمل به عهد و پيمانى كه با تو داشته ام) و آرزوهاى طولانى و بلند، گذرانده ام. در دعاى كميل تحت عنوان مطال اين گونه آمده است: «و خدعتنى الدنيا بغرورها، و نفسى بجنايتها و مطالى»; 13 دنيا به وسيله فريفتن خود و نفسم به جنايت و سهل انگاريش مرا گول زده است.
واژه بطئ به معنى كُندى، معناى اهمال را مى رساند. «و ان كنت بطيئا حين يدعونى»; 14 گرچه هنگامى كه تو مرا به سوى خود خوانده اى، من كندى (سستى) به خرج داده ام. «او لعلك آلف مجالس البطالين فبينى و بينهم خليتنى»; 15 خدايا! مبادا مرا مأنوس به هم صحبتى آنان كه عمر خود را به بيهودگى مى گذرانند ديده اى، كه توفيق دعا و عبادت را از من گرفته اى؟
بنابراين، اهمال كارى آسيبى روانى است كه از حالات نفس آدمى است. امام على بن الحسين (عليه السلام) در مناجاتى به درگاه خداوند اين گونه از نفس خود گلايه دارند: «الهى اليك اشكوا نفساً بالسوء ... و تسوّفنى بالتوبة»; 16 خدايا از نفسم شكْوه دارم كه... توبه امروزم را به فردا مى افكند. امام به روشنى تسويف را از حالات نفس انسانى دانسته اند.
3. ويژگى هاى اهمال كار
1. اهمال كار، تصميم به انجام كارى مى گيرد ولى بدون علت شناخته شده آن را به تعويق مى اندازد.
2. بى شك همگان، حتى مبتلايان به اهمال كارى، اين آسيب روانى را نكوهش كرده و از آن تنفر دارند; 17 زيرا اين حالت در واقع، مصداق ناسپاسى است، حال آن كه، انسان ها بر مبناى فطرت خود تمايل به سپاس گزارى دارند و به آن اظهار علاقه مى كنند. بنابراين، اين بيمارى را برخود و ديگران بر نمى تابند.
3. اهمال كارى به سرعت به صورت عادت در افراد ظاهر مى شود و از نظر آمارى، اين عادت نزد بيش تر مردم رايج است. آلبرت آليس و ويليام جيمزنال مى گويند: حدس ما آن است كه 95 درصد مردم به اين بيمارى مبتلا هستند. 18 پس، درمان آن به سهولت انجام پذير نخواهد بود. بدين جهت، امام حسن عسكرى(عليه السلام)مى فرمايند: «رد المعتاد عن عادته كالمعجز»; 19 كسى كه به چيزى عادت كرده، باز گردانيدن او از عادتش شبيه معجزه است.
4. اين بيمارى مسرى است و از حالتى به حالت ديگر و از انسانى به انسان ديگر و از فرد به جامعه و از جامعه اى به جامعه ديگر سرايت مى كند. بنابراين، بايد به تأثير و تأثرات آن توجه جدى داشت; چرا كه مى تواند به خانواده، جامعه، ملت و فرهنگ يك كشور آسيب رساند. پژوهش هاى روان شناسى بالينى نشان مى دهد كه اين عادت در جوامع مختلف شايع و روندى رو به رشد دارد. 20
4. انواع اهمال كاران و مراتب آن
انسان ها گاه به چيزى آگاهى مى يابند و گاه نسبت به آن جاهل اند. اميرالمؤمنين على(عليه السلام) مى فرمايند: «... و عالمكم مسوّف»; 21 آن كه عالم و آگاه است در امور روزمره به اهمال كارى مبتلا مى شود و در زمانى ديگر به آن معتاد مى شود. ولى همه به يك نوع اهمال مبتلانيستند.بنابراين،اهمال كارى داراى انواع ومراتب متعددى است. 22 مى توان گفت:اهمال كاران همگى با صورت مسأله برخورد يكسانى ندارند، چنانچه:
1. برخى اهمال كاران اصلا توجهى به رفتار مسامحه آميز خود ندارند. در واقع، به نوعى مبتلا به غفلت هستند. 23 بنابراين، بايد در انتظار طلوع بيدارى آنان ماند; يا خود بيدار شوند و يا بيدارشان كنند.
2. بعضى به اين رفتار خود اعتراف داشته ولى قضاوتى درباره آن ندارند. از آن جا كه اين افراد به زشتى آن پى نبرده اند، به فكر اصلاح خود برنمى آيند.
3. گروهى از اهمال كارى خود آگاهى دارند ولى آن را چندان زشت نمى شمارند و حتّى اين برچسب را به خود مى پذيرند. درمان ايشان نسبت به گروه هاى پيشين، قدرى مشكل تر است. قرآن كريم اين گروه را بيش از همه به خسران و زيان نزديك ديده است، آن جا كه مى فرمايد: «قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا، الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (كهف: 103و104); (اى پيامبر) آيا به شما خبر دهيم كه زيان كارترين (مردم) در كارها چه كسانى هستند؟ آن ها كه تلاش هايشان در زندگى دنيا گم (و نابود) شده، با اين حال، مى پندارند كار نيك انجام مى دهند.
4. افرادى كه به اين نارسايى اخلاقى، روانى توجه پيدا كرده و خود را نيز بر اين رفتار نابهنجار سرزنش و ملامت مى كنند، اما راهكار درمان و برخورد مناسب با آن را نمى دانند.
نكته: بايد توجه داشت كه درست به همين دليل، ميزان تأثر و ناراحتى اهل اهمال و تساهل نيز يكسان نيست.
5. آثار اهمال كارى
آثار اهمال كارى را مى توان در امورى چند خلاصه كرد كه عبارتند از:
1. بيش تر افراد از تأخير در انجام كار خود و ديگران پشيمان و ناراحتند.
2. اهمال كاران در خود احساس پوچى و بى ارزشى مى كنند. حضرت باقرالعلوم(عليه السلام) بستر اهمال كارى و تسويف را به دريايى تشبيه فرموده كه غرق شدگان در آن ورطه را به هلاكت مى رساند: «اياك و التسويف، فانه بحر يغرق فيه الهلكى.» 24
3. در بيش تر گزارش هايى كه اهمال كاران داده اند، اين نكته جلب توجه كرده كه همه از بى اعتمادى به نفس خود گلايه كرده اند. 25
4. بالاخره، استمرار بر اهمال كارى انسان را به وادى حيرت و سرگردانى سوق خواهد داد. چنانچه امام صادق(عليه السلام) به اين واقعيت اشاره مى فرمايند: «... و طول التسويف حيرة.» 26
6. نتيجه اهمال كارى
شخص اهمال كار به چند عارضه مبتلا خواهد شد كه برخى از آن ها عبارتند از:
1. افسردگى;
اين بيمارى خود گواه و نشانه اين است كه اهمال كار مى خواهد خود را از رنج اهمال كارى نجات دهد. افسردگى داراى نشانه هايى چون: خستگى، سر دردهاى شديد، بى خوابى، فشارخون و زخم معده است.
لازم به يادآورى است تا هنگامى كه اهمال كارى به شكل اعتياد در نيامده، افسردگى ناشى از آن درمان پذير است. اما هنگامى كه اهمال كارى عادت شد، درمان آن بسيار دشوار مى شود. 27
2. وحشت زدگى درونى،
دلهره و احساس ترس هاى درونى;
3. بى كنترلى و بريدگى.
ناگفته نماند كه ويژگى هاى مزبور، خود از نشانه هاى شكست روحى شخص اهمال كار مى باشند. 28
بررسى علل اساسى و ريشه يابى اهمال كارى
اگر بتوانيم اهمال كارى را ريشه يابى كنيم، بى ترديد درمان آن سهل و آسان خواهد بود. اينك نوبت آن فرا رسيده كه به برخى ريشه ها و عوامل اساسى اهمال كارى توجه كرده راهى براى درمان آن بيابيم.
روان شناسان چند عامل مهم را براى اين آسيب روانى نام برده اند كه آن ها را در دو دسته كلى، مورد بررسى قرار مى دهيم:
1. آسيب ها و نابهنجارى هايى كه مربوط به روان شخص اهمال كار است; همچون: خودكم بينى، توقع بيش از حد از خود، پايين بودن سطح تحمل، كمال طلبى وسواس گونه، اشتياق به لذت جويى كوتاه مدت، فقدان قاطعيت، و عدم اعتماد به نفس.
2. آسيب هايى كه در ارتباط با ديگر اشخاص و يا محيط اطراف، خود را نشان مى دهد; مانند: نارضايتى از وضع موجود، عدم تسلط بر كار، نگرش منفى به كار، نگرش غير واقع بينانه از ديگران، احساس عدم مسؤوليت در برابر ديگران، لجبازى با ديگران، اهمال كارى و پرخاشگرى انفعالى، بر چسب زدن به اين و آن.
الف. آنچه تنها به شخص اهمال كار بستگى دارد
1. احساس خودكم بينى :
29 اين احساس بر اثر سه برخورد اجتماعى حاصل مى شود.
1. كسى كه از خود توقع دارد كه كارى كه به انجام مى رساند، از همه بهتر و كامل تر باشد هميشه رفتار او همراه با ترس، اضطراب و تشويش ناخواسته است. 30
2. به طور طبيعى همه خواهان جلب محبت ديگران هستند، ولى چون نمى توانند به اوج آن دست يابند، بنابراين، رنجيده خاطر شده و در نهايت نسبت به آنان خصومت مىورزند. 31
3. هركس دوست دارد بر ضعف شخصيت خود غالب آيد، اما درصد كمى از انسان ها بر آن فايق مى آيند. درنتيجه، به اضطراب و نا اميدى مبتلا مى گردند.
به نظر مى رسد، بهترين درمان براى رهايى از اين حالت اين است كه انسان كارى كند كه به حيطه ولايت خداوندى وارد شود تا به آرامشى جدى دست يابد. ولايت به معناى سرپرستى است; بر مبناى تحقيقى درون دينى، تعلّق تدبير خداوند بر موجودات ذى شعور (مانند انسان) همان ولايت است. تا آنجا كه دانسته شده خداوند متعال بر بندگان سه گونه ولايت دارد: ولايت عام، ولايت خاص، و ولايت اخص. ولايت عام آن گونه تدبيرى است كه بر همگان، خواه مؤمن ويا بى ايمان، يكسان اعمال مى گردد. اما هر كه از ولايت عام خداوند بهره برد و از اين نعمت سپاسگزارى كند، خود را در معرض لطف ويژه او، يعنى ولايت خاص، قرار مى دهد. ولايت اخص، گونه اى برتر با شكرى بى حد و حصر است كه اختصاص به معصومان(عليهم السلام)دارد. 32 در قرآن آمده است: « الا ان اولياء الله لا خوفٌ عليهم و لا هم يحزنون » (يونس: 62). اين جاست كه با قدرت و قوايى بى حد و حصر و با شتابى غيرقابل تصور به جلو حركت مى كند.
2. دم بينى :
برخى انسان ها زمان كوتاهى از عمر خويش را مى بينند. گويا همه چيز امروز است و فردايى وجود ندارد، گو اين كه دم غنيمت بايد شمرد. ليكن برنامه براى آينده نداشتن و تنها به امروز نظركردن، برنامه ريزى را به مخاطره مى اندازد. بسيارى از كسانى كه به مادى گرايى تمايل دارند داراى چنين بينشى هستند. چنانچه ياران موسى(عليه السلام)وقتى از شرّ فرعونيان نجات يافتند، هنگامى كه عبورشان به گروهى افتاد كه در برابر بت ها به سجده افتاده بودند، بى محابا گفتند: « اجعل لنا الهاً كما لهم آلهه » (اعراف: 138); اى موسى همان گونه كه آن ها داراى بت هستند، براى ما هم الهه اى را قرار بده تا در برابر آن ها كرنش كنيم. همين انديشه بيمارگونه بالاخره آنان را به گوساله پرستى سوق داد. اين گونه افراد در امر دنيا هم موفق و پيروز نخواهند بود; چرا كه تنها مزد امروز را مى خواهند و به آينده بى توجهند.
3. توقع بيش از حد از خود :
اگر شما در رفتار خويش توقع بيش از توان خود را داشته باشيد، به ناچار نمى توانيد به موقع به وعده خود وفا كنيد. متأسفانه كامل گراها، ستارگان را هدف قرار مى دهند ولى جز هوا نصيبشان نمى شود. 33 هرچند دقت در انجام كار براى خوب انجام گرفتن لازم است، اما تندروى در اين خواسته نوعى آرمان گرايى است كه منجر به شكست مى شود. گفتارى از مولى على(عليه السلام)گوياى همين واقعيت است: «به راستى كه زيان كارترين مردم در معامله و نااميدترينشان در تلاش و كوشش كسى است كه تن خويش را در راه به دست آوردن آرزوهاى خود فرسوده كند...» 34
بى شك توقع بيش از حد از ديگران نيز منجر به شكست و رو در رويى خواهد شد. امام على(عليه السلام) در بيان ديگرى مى فرمايند: «من كلفك ما لاتطيق فقد افتاك فى عصيانه»; 35 هر كه تو را به آنچه در توان و طاقت تونيست وادار كند، در حقيقت تو را درگير با خود كرده است.
4. پايين بودن سطح تحمل 36 :
كودك هرگاه از چيزى بدش آيد، به وسيله جيغ كشيدن و فرياد زدن ناخوشنودى خويش را ابراز مى دارد. به تدريج هرچه زمان مى گذرد و او بزرگ تر مى شود، بر اثر تجارب افزوده شده، قدرت تحمل پذيرى او بالا مى رود. برخى در برابر ناملايمات شكيبا و صبورند ولى بعضى ها خيلى زود از كوره در مى روند.
به اعتقاد ما ميزان تحمل پذيرى افراد به سرشت، خُلق و خوى، ميزان تأثر آن ها، ساختار فيزيولوژى 37 و قدرت اراده آنان بستگى دارد. 38 بايد گفت: به طور كلى كسانى كه به زندگى خوش بين ترند، ناملايمات زندگى را آسان تر گرفته و كار براى آنان رنج آور نخواهد بود.
5. كمال گرايى وسواس گونه :
گرچه كمال جويى در نهاد همه انسان ها نهفته شده است و دقت براى خوب انجام گرفتن لازم است، اما كمال گرايى وسواس گونه راه مناسبى براى بالا بردن كيفيت نيست; چرا كه هميشه برآيند وسواس جز اضطراب و عقب نشينى در انجام كار چيز ديگرى نخواهد بود.
حضرت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)در بيانى مى فرمايند: «... يا اباذر اياك و التسويف بأملك فانك بيومك و لست بما بعده فان يكن غد لك لم تندم على ما فرطت فى اليوم»; 39 اى اباذر، تو را از امروز و فردا كردن به خاطر آرزوى درازت بر حذر مى دارم. چرا كه تو براى امروزت هستى و نه براى روزهاى آينده. بله، اگر [قدر امروزت را دانستى] و براى تو فردايى بود، براى آنچه در آن روز گذشته به دست آورده اى، هرگز پشيمان نخواهى شد.
6. لذت جويى و راحت طلبى 40 :
بسيارى از اهمال كارى ها نتيجه لذت جويى آنى و بى تابى در رسيدن به خوشى زودگذر است; 41 براى مثال، كسى كه به برنامه هاى جدى درسى خود بى اعتناست و بيش تر وقت خود را، حتى در ايام امتحانات به بازى، شب نشينى، تفريح و... مى پردازد و يا داوطلب دوره دكترى كه به بهانه امتحانات سخت براى ورود به آن، از اين فكر صرف نظر كرده و راه پيشرفت را بر خود مسدود مى كند و... .
آفات لذت گرايى آنى و راه هاى درمان آن
براى اين كوته بينى، آفاتى را مى توان مورد توجه و دقت قرار داد; نظير اين كه:
1. اگر شما در رفتار خود هميشه به لذت زودگذر بينديشيد و راحتى را بر همه چيز مقدم بداريد، نمى توانيد با ديگران ارتباط بر قرار كنيد. توجه به اين نكته لازم است كه در پَس ارتباطات اجتماعى، راحتى هاى فراوانى نهفته است كه شما از ترس يك ناراحتى خيالى و موقت ذهنى، از مزاياى آن صرف نظر كرده ايد. 42 دراحاديث اهل بيت(عليهم السلام)به روشنى اين مطلب گوشزد شده است. اين جا به چند نمونه از آن ها اشاره اى خواهيم داشت: اميرالمؤمنين(عليه السلام) در گفتارى از آثار لذت ها پرده بردارى مى كنند: «كم من شهوة ساعه اورثت حزنا طويلا»; 43 چه بسا ساعتى كامروايى، اندوهى طولانى را به بارآورد و غم و غصه اى فراوان را در پى داشته باشد. و در بيانى ديگر، درباره كسانى كه توجه به خطرات لذت هاى انحرافى داشته ولى با اين همه آن را طلب مى كنند، مى فرمايند: «عجبت لمن عرف سوء عواقب اللذات كيف لا يعف!»; 44 در تعجبم از آن كس كه به نتايج بد لذت ها شناخت دارد ولى از آن دست نكشيده و عفت به خرج نمى دهد!
2. شما با تلقين به خود، به بارورى اين انديشه كه، تحمل ديگران كار دشوارى است، كمك كرده ايد. چرا به خود نمى گوييد، من با وجود مشكلاتى كه وجود دارد، سعى مى كنم با ديگران رابطه برقرار كنم؟ براى من هيچ چيز تحمل ناپذير نيست. 45
3. روى آوردن به لذت جويى دراز مدت. 46 رفتار شما، به عنوان كسى كه به لذت هاى آنى، يعنى زندگى لحظه اى، نمى انديشد و به خوشى هاى آينده نظر دارد، كاملا منطقى خواهد بود. براى دستيابى به لذت هاى ماندنى شكى نيست كه بايد انتخاب بهترى داشت. كسى كه آرزوى رسيدن به مرحله فارغ التحصيلى را دارد، بايد بتواند از تفريحات زودگذر صرف نظر كند تا وقت مناسبى براى مطالعه امتحانات خود پيدا كند. كسى كه با وجود مشكلات موجود، اوقاتش را صرف كار آموزى هاى لازم مى كند تا كار مشخصى را به عهده گيرد، در حقيقت مشكلات آنى را به خاطر آينده تحمل كرده است. 47 در دستورات اولياى دين هم مردم به ترك لذات ناپايدار براى رسيدن به لذات پايدار و ماندنى تشويق شده اند. از امام على(عليه السلام)نقل شده است: «اسعد الناس من ترك لذة فانيه للذة باقيه»; 48 خوشبخت ترين مردم كسى است كه لذت ناپايدار (دنيا) را به خاطر لذت پايدار (آخرت) واگذارد.
7. فقدان قاطعيت :
امروز روز تعطيلى اوست، تازه از خواب بيدار شده، اتاقش كثيف و همه چيز نامرتب است. او از آن وضع نفرت دارد، از خودش هم بدش مى آيد ولى نمى داند چه كند و از كجا شروع كند. اين توصيف كسى است كه دچار اهمال كارى شده، و در نتيجه او را مهمل مى نامند. كسى كه از كار كردن مى ترسد، در نتيجه بايد كارش را مضاعف انجام دهد 49 و خود را بى محابا در معركه اشتغال به آن كار بيندازد. بيانى از اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل شده كه خود حاوى تحليل روانى بلندى است. آن حضرت مى فرمايند: «اذا هبت امرا فقع فيه، فان شدّه توقيه اعظم مما تخاف منه»; 50 چون از كارى ترسيدى وارد آن كار شو، [زير] كه خود را سخت پاييدن دشوارتر باشد از وارد نشدن در كار.
8. اضطراب :
ناراحتى هاى ناشى از اضطراب، مانند تند بادى سهمگين بر وجود انسان مىوزد، به گونه اى كه هر وزش آن خود عاملى براى به تعويق انداختن كارهاى ديگر است. آثار ترس به صورت هيجان، شرم، احساس گناه و افسردگى بروز مى كند. با روش درمانى عقلانى ـ هيجانى با اين آسيب هاى روانى مى توان مبارزه كرد. 51 در ادامه، درباره اين روش درمانى سخن خواهيم گفت.
اما درمان اضطراب از ديدگاه آيات قرآن كريم، به ياد خداوند بودن است: « الا بذكر الله تطمئن القلوب » (رعد: 28). و به گفته عرفاى اسلامى، با استفاده از آيات الهى، نماز ذكر اكبر است: «و لذكر الله اكبر» (عنكبوت:45). چنان كه تسبيحات حضرت فاطمه كبرى(عليها السلام)«ذكر عظيم» دانسته شده است. 52 ناگفته نماند كه ذكر زبانى در مرتبه اى دون ذكر قلبى و جوارحى قرار دارد. 53 در آخر توجه به اين نكته ضرورى است كه كمال نهايى و سعادت حقيقى انسان در گرو رضايت و قرب الهى است و بس، نه اين كه همچون برخى اومانيست ه 54 چشم به دهان ديگر انسان ها دوخته و سر به آستان انسان هاى ديگر بساييم.
ب. مواردى كه به شرايط محيطى بستگى دارد
اكنون به گروه ديگرى از عوامل مؤثر در اهمال كارى، كه در ارتباط با ديگرانسان ها (يعنى غير شخص اهمال كار) مى باشند و نيز راه هاى درمان آن ها اشاره مى كنيم:
1. نارضايتى از وضع موجود :
برخى پنداشته اند كه بها دادن بيش از حد به امور مادّى همچون: خوب خوردن، خوش گذراندن و ... از عوامل جدى خودكم بينى مى باشد و خودكم بينى به اهمال كارى منتهى مى شود. اما بايد گفت: دارايى و فقر در ابتلا به اهمال كارى نقش چندانى ندارد. هرچند اين خودكم بينى مى تواند بر بستر دارايى و يا نادارى قرار گرفته و انگلوار به حيات خود ادامه دهد، ولى به نظر مى رسد، آنچه بيش از همه در ايجاد اهمال كارى مؤثر است عبارت است از: «پر توقعى و عدم رضايت از وضع موجود.» آرى! پرتوقعى و نارضايتى از وضع موجود دو عامل مؤثر براى ايجاد سرخوردگى است.
در كتاب بشارة المصطفى لشيعه المرتضى آمده است: «اوصانى خليلى ابوالقاسم(عليه السلام) بسبع لا ادعهن على كل حال الى ان اموت: أن انظر الى من هو دونى و لا أنظر الى من هو فوقى...». 55 سلمان فارسى گويد: دوست گرامى ام رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مرا به چند نكته سفارش كردند كه تا آخر عمرم آن ها را از دست نخواهم داد. يكى از سفارشات اين بود: [در امور دنياى خود] به پايين دست خود بنگر، نه به بالا دست خود. در وضعيت دوم چون ترس از عدم موفقيت بر جان شخص، غالب مى شود. بنابراين، او نمى تواند سعى و تلاش خود را با آرامش به انجام رساند و به شكست مى انجامد. پس وحشت و اضطراب بار ديگر سرك كشيده، مانع موفقيت او مى شود. بنابراين، هر كارى كه شروع مى كنيد، بايد از پيش، خود را براى مواجهه با برخى مشكلات پيش بينى نشده آماده سازيد. در حالى كه، اين احتمال و آمادگى كاملا طبيعى و منطقى است.
هربرت برث 56 معتقد است كه «تحمل ناپذيرى در ميزان شناخته شده در فرد، موجب حركت و سازندگى مى شود، و در حد افراط، موجبات بى رمقى و رخوت او را فراهم مى كند.» 57
2. نگرش منفى نسبت به كار 58 :
اگر از شما رفتارى سر زند كه آن را ناپسند و گناه تلقى كنيد، بى شك از آن بابت در خود احساس شرمسارى، انفعال، اضطراب و هيجان را فراهم ساخته ايد. اين هيجان مى تواند عامل و موجب عقب انداختن كار شود. وقتى كار را در غير زمان مقرر به استاد تحويل داديد و او از شما به خوبى تحويل نگرفت، شرمندگى فزونى يافته و پس از آن در انجام كار بعدى سردى بيش ترى نشان خواهيد داد كه اين همان اهمال كارى است. بلكه سردى خود عامل پا برجايى اهمال در جان آدمى خواهد بود. 59
براى درمان اين آفت تلاش كنيد از خطاها جداً پرهيز كنيد تا انديشه خود كم بينى در شما زدوده گردد و تقويت نشود. توجه داشته باشيد كه در اسرع وقت اقدام عملى را بر هر چيز ديگرى مقدم بداريد. 60
3. نگرش غير واقع بينانه به ديگران
پل هاك 61 و آرونت بك 62 گفته اند: «افسردگى با خصوصياتى همراه است. آدم افسرده خود را سرزنش كرده و از ديگران ترحم مى طلبد. اين حالت ها با حس بدبينى نسبت به اين و آن همراه است. از نظر وى، همه چيز بد جلوه مى كند، در حالى كه مردم بد نيستند. زندگى زيبا و دوست داشتنى است.» 63
بنابراين، اگر افسردگى درمان گردد و شخص به اين باور برسد كه بايد خودش از درون با بدى ها و زشتى هاى خود به جنگ و ستيز برخيزد و از حوادث نترسد، به يقين با اهمال به مبارزه پرداخته است.
4. احساس عدم مسؤوليت در برابر ديگران 64 :
اگر انسان در برابر ديگران احساس مسؤوليت نكند و تنها خودمدار باشد، در نتيجه اهميت چندانى به ديگران نداده و در ارتباط با اين و آن كم مى آورد.
براى درمان اين مشكل، از روش جايگزينى مى توان استفاده كرد; به اين معنا كه شخص لحظه اى بينديشد كه اگر او به جاى ديگران بود دوست داشت كه دوستانش با او چگونه برخوردى داشته باشند. امام على(عليه السلام) در نامه اى به فرزندشان امام مجتبى(عليه السلام)نوشتند: «اى پسر جانم، سفارش مرا بفهم، و خود را ميان خويش و ديگران ترازو قرار بده. يعنى از براى ديگرى همان را بخواه كه براى خود مى خواهى و مخواه براى او آنچه را كه براى خويش نمى پسندى و ستم مكن هم چنان كه براى خود نمى پسندى. و نيكى كن همان طور كه براى خود دوست دارى.» 65 در كتاب شريف نهج البلاغه بيش از دو بار و در ساير متون اسلامى فراوان آمده است كه در برخورد با ديگران از اين روش جايگزين بهره بريد. بى شك بدون اين راه كار تفهيم و تفاهم و ارتباط درست با ديگران حاصل نخواهد شد; چرا كه انسان بر مبناى خودمدارى و خودمحورى مى انديشد و مى گويد كه چرا ديگران اين انانيت را برنمى تابند.
5. لجبازى با ديگران :
گاه بر اثر استيلاى خشم و غضب، شخص از ديگرى عصبانى شده و بر مبناى لجبازى با او به رفتارى نا مناسب (اهمال كارى) دست مى زند.
اما او بايد بداند كه راه اصلاح ديگران نه تنها لجبازى نيست كه خويشتن دارى، تسلط بر خود، و بر خورد مناسب با آن هاست. در بيانات اهل بيت(عليهم السلام)آثار بسيار بدى براى لجاجت و سر سختى در برابر ديگران آمده است كه از جمله آن ها، امورى را مى توان نام برد كه عبارتند از: شر 66 ، درگيرى و جنگ و جدال 67 ، نابودى 68 ، بى رأيى 69 ، خسران و ضرر 70 ، فساد رأى 71 ، ورود به كارهاى بى اهميت 72 ، كينه 73 ، خود را در معرض بلا و گرفتارى قرار دادن 74 و... .
6. تلاش در جلب رضايت همگان :
«جو» به مؤسسه زندگى منطقى در شهر نيويورك 75 براى مشورت و درمان مراجعه كرده است. او از تن دادن به كارهاى فراوان خود، براى جلب رضايت ديگران كه او ناخواسته آن ها را از خود مى رنجاند، شكوه داشت. همسرش از روى عصبانيت كه چرا او فرصت ندارد به كارخانه برسد، منزل را ترك كرده است. او كار رسمى خود را بدين سبب نمى تواند به موقع انجام دهد. بنابراين، او از اين جهت فردى اهمال كار معرفى شده است. در نتيجه، افكار او پريشان، درهم، مضطرب، و نگران گشته است. آرى، به وى گفته مى شود كه اين گرفتارى ها را خودش به وجود آورده است.
در حال حاضر، چاره آن است كه بدون رودربايستى كارهاى اضافى را ترك كند، به كارهاى اصلى همت گمارد و انديشه جلب رضاى ديگران را از سر بيرون كند. 76 در نگرش اسلامى ما هركس كه خواهان وصول به كمال مطلق است، بايد تمام همت خود را در جلب رضاى خداوندى معطوف دارد كه برترين كمال قابل تصور انسانى است. در كلام وحى، كامل ترين انسان، حسين بن على(عليه السلام)، اين گونه توصيف شده است: « يا ايتها النفس المطمئنة، ارجعى الى ربك راضية مرضية ...» (فجر: 27و28); اى صاحب نفس آرام، به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه، او از تو راضى و تو از او خوشنودى. بنابراين، آخرين و نهايت راه، وصول به بارگاه و مقام رضا و جلب خشنودى حضرت بارى تعالى است.
7. اهمال كارى و پرخاش گرى انفعالى 77 :
شما خشم خود را فرو مى بريد ولى بازتاب آن را به صورت كم كارى و يا سهل انگارى نشان مى دهيد. بدين شكل، در حال رانندگى وقتى از گره خوردن ماشين ها به تنگ آمده ايد و لحظه به لحظه بر عصبانيت شما افزوده شده، به جاى اين كه دقيقاً در خط ويژه خود رانندگى كنيد تا نظم بر قرار گردد، خود مرتكب خلاف شده، تلاش مى كنيد تا از خط ميانى بگذريد. عجيب تر اين كه، به جاى حل مسأله، شما با اين لج بازى مشكل ساز شده و به اعتراض ديگران با بى اعتنايى برخورد مى كنيد. البته، هميشه رفتار بازتابى به شكل پرخاش گرى تجلى نمى كند، بلكه گاه با بى اعتنايى، كم كارى، عدم پذيرش خيرخواهى، و تنها گوش دادن و لجبازى كردن برخورد مى شود.
اما درمان اين آفت، تنها كنترل خود با حفظ خون سردى و آرامش است. بايد توجّه داشت كه برخى امور از اختيار ما خارج است. 78
درمان اهمال كارى
پيش از اين گفته شد كه، اهمال كارى از جمله آسيب هاى روانى است كه تكرار تدريجى آن به شكل اعتياد درآمده و شخص معتاد به اهمال كارى، ناخواسته زمان را به تأخير انداخته و فرصت ها را از دست مى دهد. اينك در اين جا برآنيم تا برخى فنون كاربردى را براى درمان اين بيمارى روانى برشماريم.
الف. درمان اهمال كارى در شرايط زمان و مكان
پس از پايان بررسى برخى از علل و ريشه هاى اساسى اهمال كارى، اينك به درمان يك نوع خاص آن (اهمال كارى در زمان و مكان) خواهيم پرداخت.
1. قدرشناسى از فرصت به دست آمده :
نكته قابل ملاحظه اين كه، شخص اگر گذر زمان و فرصت هاى پيش آمده را درك نكند و حركت زمان را به فراموشى سپرد، در واقع، خود را گول زده است. براى درمان وقت ناشناسى امورى را مى توان توصيه كرد:
1. توجه به ضايع سازى عمر كه با گذر آن، تدبيرى بر جبرانش نيست. بيانى از كامل ترين انسان، پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)نقل شده است: «يا أباذر اياك و التسويف بأملك...»; 79 اى ابوذر تو را از اهمال كارى برحذر مى دارم.
2. سپس در بيان ضرورت اين نكته فرموده اند: «فإنك بيومك و لست بما بعده...»; 80 چرا كه تو براى امروز هستى نه براى فردا.
3. «فإن يكن غد لك لم تندم على ما فرطت فى اليوم...»; 81 توجه داشته باش كه اگر فرصت را غنيمت شمردى و فردايى نداشتى، پشيمان نمى شوى كه روز خود را از دست داده اى.
2. تعيين وقت معين براى انجام هر كار : 82
از حضرت على(عليه السلام)نقل شده است: «كل مؤجل يتعلل بالتسويف»; 83 آنان كه (در انجام كار) مهلت دارند، در انجام آن كوتاهى مى كنند. اغلب اهمال كارى ها نتيجه عدم آگاهى شخص از وقت معين براى انجام آن كار است. اگر انجام كارى را مطلق و بدون قالب گيرى زمانى در نظر بگيريم، معمولا اهمال به آن راه مى يابد.
براى درمان، بايد شخص زمان را بشناسد و بر آن مبنا كار را اندازه گيرى كند; 84 يعنى براى هركارى زمان پايان در نظر بگيرد.
3. تعيين دقيق تاريخ تحويل : 85
با توجه به اين كه راه پيش گيرى از اهمال در انجام كار، تعيين وقت معين براى پايان آن است، لازم است در اندازه گيرى زمانى و مقايسه توان خويش در اجراى به موقع آن دقت كافى داشته باشيم.
4. استفاده از طرح پنج دقيقه اى : 86
براى اين كه از ايستا بودن خود در انجام كار جلوگيرى كنيد، زمان را به اجزاى مختلف تقسيم نماييد. به اين شكل كه، براى شروع هر كار تنها بر مبناى پنج دقيقه وقت در نظر بگيريد و پنج دقيقه پنج دقيقه براى خود برنامه ريزى كنيد. كوتاه بودن زمان، به شما كمك مى كند تا كار را به انجام رسانيد.
5. استفاده از فن «جزء جزء »: 87
كار خود را به بخش هاى كوچك تر تقسيم كنيد تا بتوانيد بر آن مسلط شده و از عهده انجامش برآييد; به عنوان مثال، هر پنج صفحه مقاله خود را بخشى به حساب آورده و پس از انجام هر بخش، پاداشى مناسب براى خود در نظر بگيريد، سپس به انجام ساير بخش ها بپردازيد. 88
6. اولويت بندى كارها : 89
اشخاص براى خود وظايف گوناگونى را در نظر مى گيرند. هركسى بايد بتواند كارهاى با اهميت تر را با اولويت اول انجام دهد. اين تقسيم بندى، بى شك شما را مقيد خواهد كرد تا به كارى كه فوريت بيش ترى دارد، بينديشيد. در اين مورد، اگر به طور جدى در انجام آن تسريع نكنيد، اهمال كارى شما در ساير امور نيز تأثير خواهد گذاشت. 90 از امام على(عليه السلام) نقل شده است كه «الفرصة تمرّ مرّ السحاب، فانتهزوا فرص الخير»; 91 فرصت چون ابر مى گذرد، پس فرصت هاى خير را غنيمت شماريد. شكى نيست كه در يك زمان هيچ گاه قادر به انجام چندين كار نيستيم، پس بايد ارزشمندترين كار را در اولين فرصت ممكن به انجام رسانيم.
7. مشخص كردن كارها : 92
احتمالا ديگران شما را فرد مسامحه كار بدانند، ولى شما بر اين باور نباشيد و آن ها را خرده گير بدانيد. شايد در بعض موارد اين گونه باشد، ولى به طور كلى نظم و ترتيب در زندگى نقش سازنده اى دارد و تأخير در انجام وظيفه، شخص را با خطرى جدى روبه رو مى سازد كه هرگز قابل جبران نيست. چرا نبايد همواره از اوقات خود به نحو منطقى استفاده بهينه برد؟
براى درمان اين معضل، بايد به برنامه هاى خود نظم داد و هر كار را در زمان مناسب به انجام رساند. امام على(عليه السلام) در وصيت نامه خود به امام حسن و امام حسين(عليهما السلام)مى فرمايد: «اوصيكما و من بلغه كتابى بتقوى الله، و نظم امركم»; 93 شما را و همه فرزندان و خويشان و هر كه نامه ام به او برسد، سفارش به خدا پروايى مى كنم و اين كه در كارهايتان نظم داشته باشيد.
8. اقدام به كار در حد توان :
گاه انسان به كارى مبادرت مى كند كه آن كار از حد توان و طاقت او به مراتب فراتر است. در اين جا شخص با انتخاب غلط، زمينه اهمال كارى خود را فراهم ساخته است.
بنابراين، هر كس اول بايد توان خويش را در انجام كارها درست برآورد كند و سپس كارى درخور و مناسب با توانش بپذيرد. چنانچه خداوند متعال به اندازه توان هر كس به او مسؤوليت داده است: « لا يكلف الله نفسا الا وسعها » (بقره: 286). در آيه اى ديگر آمده است: « لايكلف الله نقساً الا ما آتاها » (طلاق: 27).
ب. درمان جدى بناى اهمال
1. تلاش در ايجاد انگيزه و پرهيز از تنبلى و بى حالى :
از عوامل ديگر اهمال كارى تنبلى و بى حالى است. 94 طرفداران نظريه گشتالت همچون ورتيمر كهلر و كافكا بر اين باورند كه انسان با انديشه تكامل گرايى، پيوسته در تلاش براى رفع كمبودهاى ذهنى خويش است; چرا كه انسان ها به نواقص خود آگاهى داشته و براى رفع آن تلاش مى كنند. تنها كسانى كه تحمل ناكامى را ندارند و خود را در برابر ناملايمات زندگى ضعيف مى بينند، دهان به شكوه گشوده و مأيوس مى شوند و به تنبلى روى مى آورند. 95
براى درمان تنبلى، چند نكته ذيل قابل توجه است:
1. با يك يا چند شكست خود را حقير ندانيد و در انجام كار همت به خرج دهيد. با توجه به فوايد كوشش 96 و مبادرت در انجام كارها، مى توان با بى حالى و تنبلى به مبارزه برخاست. امام على(عليه السلام)در نامه اى به برخى از ياران خود اين گونه نگاشته اند: «فتدارك ما بقى من عمرك، و لا تقل غدا و بعد غد ...»، 97 پس باقى مانده عمرت را قدر بشناس، و [در مبادرت به انجام كار] فردا، پس فردا مكن.
2. عزم را جزم كنيد تا بى حالى و سستى را در خود بشكنيد. امام على(عليه السلام) در اين باره فرموده اند: «تداو من داء الفترة فى قلبك بعزيمه»; 98 درد سستى را با داروى عزم و اراده اى جازم درمان كن.
3. درك خطرات بى حالى و تنبلى: توجه به خطرات زيان بار تنبلى، موجب عبرت براى خردمندان است. امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) به دنبال همان نامه مرقوم فرموده اند: «... فانما هلك من كان قبلك باقامتهم على الامانى والتسويف...»، 99 البته، كسانى پيش از شما بوده اند كه به خاطر افتادن در آرزوها و اهمال كارى ها، به هلاكت افتاده اند.
4. توجه به نتايج وحشتناك اهمال كارى: نكته اى كه مى تواند انسان را در فرار از تنبلى كمك كند، نگريستن به نتايج اهمال، تنبلى و بى حالى است. امام(عليه السلام) مطلب را اين گونه به اتمام رسانيده اند: «... حتى اتاهم امر الله بغته و هم غافلون»; 100 تا اين كه ناگهان حكم خداوند فرا رسيده، در حالى كه آنان در غفلت به سر مى برده اند.
5. پرهيز از غفلت: اگر قدرى دقت شود، شخص تنبل در غفلت و بى خبرى به سر مى برد تا به هلاكت رسد. امام(عليه السلام) در بيان خود توجه داده اند كه «و هم غافلون.» 101 نابودشوندگان در ورطه اهمال كارى، در حالت غفلت و بى خبرى، همه چيز خود را مى بازند. قدرى بينديشيد، آيا اين گونه نيست؟ اگر چنين است، پس چرا به خويشتن توجه نمى كنيد؟ بى شك دانستن علل تنبلى، بى حالى و بى حوصلگى در اصلاح خويشتن مؤثر است. 102
2. شكستن بستر اهمال كارى :
بى شك توجيه حفظ موقعيت شخصى، 103 بستر اهمال كارى است. اهمال كار هر چند بخواهد براى اهمال خود دليل و برهان اقامه كند ولى خودش مى داند كه دلايلش قانع كننده نيست، بلكه براى فرار از مسؤوليت، آن براهين ساختگى را عنوان مى كند. در ابتداى امر، استفاده از اين روش براى فرد اهمال كار قدرى شرم آور است ولى به تدريج، با گذشت زمان اقامه اين گونه دلايل بى اساس بر او عادى شده و بدتر از آن، درك زشتى توجيه نابجا از بين مى رود. 104 از اين بدتر، شخص با عذر و بهانه تراشى، رفتار خود را منطقى جلوه داده، در نتيجه با اين رفتار، اهمال كارى را در خود تقويت كرده و هر بار كه عذرى مى تراشد، يك گام از اصلاح خود دورتر مى شود. انسان هرقدر با سوادتر باشد، از توجيهات دقيق ترى براى اغفال خود و ديگران سوء استفاده مى كند.
اهمال كار براى درمان خويش پيش از هر چيز بايد از عامل تقويت و ماندگار شدن اهمال كارى بپرهيزد; يعنى از توجيه كارهاى خويش اجتناب كند و توجه داشته باشد كه خود را گول نزند. امير بيان على(عليه السلام) در اين رابطه مى فرمايند: «فإن أجله مستور عنه و أمله خادع له، و الشيطان موكل به، يزين له المعصية ليركبها،...»; 105 البته، پايان كارش بر او پوشيده و آرزويش او را گول مى زند، شيطان نيز موكل اوست تا گناه و عصيان را براى او زينت دهد. توصيه ديگر از آن بزرگوار اين است كه، شخص اهمال كار راه بازگشت مناسب را به هيچ قيمتى از دست ندهد: «... و يمنّيه التوبة ليسوفها إذا هجمت منيّته عليه أغفل ما يكون عنه...»; 106 انسان را در انتظار توبه نگه مى دارد تا آن را به تأخير اندازد و تا هنگام فرارسيدن مرگ، از هر زمان ديگر نسبت به بازگشت و رجوع غافل تر باشد. بنابراين، امام(عليه السلام)سرعت به خرج دادن، اهمال نكردن در توبه و بازگشت را دستورالعملى جدى مى بينند.
براى پرهيز از افتادن در ورطه توجيه گرايى، امورى را بايد مورد توجه قرار داد:
1. براى موجّه جلوه دادن تأخير در انجام كار، دلايل گوناگون را دستاويز براى دفاع از خود قرار ندهد.
2. از ديگران هم توجيه براى فرار از وظيفه را نپذيرد، تا اهمال در آن ها تقويت نشود.
3. از كسى كه مسؤوليت كارى را داشته، تنها نتيجه كار سؤال شود; چرا كه برنامه ريزى و مديريت از وظايف اوست و به ما ربطى ندارد.
4. به فرد توجه داده شود كه ما نسبت به سوء برنامه ريزى شخص، هيچ مسؤوليتى نداشته و حتى تمايل به شنيدن توجيهات او نداريم.
5. توجه داشتن و بيدار باش دادن به اين كه توجيه كردن اشتباه، خود اشتباهى ديگراست. 107
6. توجه به عواقب توجيه گرايى، كه اهمال كارى را به شكل اعتيادى بى درمان در مى آورد. هنگامى كه توجيه عادت شد، به گفته امام على(عليه السلام)، ناگزير نابهنجارى بر انسان حكومت خواهد كرد: «العادة عدو متملك»; 108 عادت دشمن حكومت كننده و سلطه گر است.
3. تلقين درمانى :
اكثر روان شناسان بر اين باورند كه روان درمانى عقلانى هيجانى، سه جنبه شناختى، انگيزشى و رفتارى دارد. اين بنيان فكرى به فعاليت و كار اهميت مى دهد; زيرا كار كردن رفتار منطقى انسان است. اگر رفتار انسان به روشى هدف دار انجام گيرد، جايى براى اهمال كارى نخواهد بود; چرا كه تنها انجام كار، انسان را از ترديد، بى تكليفى و ترس نجات مى دهد. به طور مثال، آن كه از سخنرانى در برابر جمع هراس دارد، هر چه آمادگى او براى سخن گفتن كم تر باشد، ترس او بيش تر تقويت مى شود; چرا كه ترس نتيجه ضعف روحى شخص است. در نتيجه، او بايد تلاش كند تا با جرأت و بدون واهمه سخنرانى كند. از امام موسى ابن جعفر(عليه السلام) نقل شده است: «اذا هبت امرا فقع فيه»; 109 هرگاه از انجام كارى هراس داشتى، خود را به ناگاه در آن موقعيت قرار ده. وقتى در برابر انجام كارى پاداش دريافت مى كنيد، در حقيقت بر انجام آن كار تشويق شده ايد و آن را در دفعات بعدى با رغبت بيش ترى انجام مى دهيد. 110 ولى هرگاه در برابر كارى كه انجام داده ايد پاداش دريافت نكنيد، در فرصت هاى بعدى چندان رغبتى براى انجام آن نخواهيد داشت. پرمك 111 و هلم 112 به اين نظريه، نكته اى را اضافه كرده اند: دو كار كنار هم را در نظر بگيريد، اگر بر يكى از آن ها پاداش بگيريد و ديگرى را پاداش كم تر دريافت كنيد، تقويت اولى بر كار دومى تأثير گذاشته و آن كار نيز تقويت مى شود. 113
4. تنبيه و شرطى شدن اجتنابى 114 :
گو اين كه امروزه بسيارى از روان شناسان، تربيت از طريق تنبيه را چندان ارج نمى نهند، 115 اما با تكيه بر قرآن، كه كلامى وحيانى و خالى از هر اشتباه است، مى توان دريافت كه راه تربيت برخى از انسان ها، با شيوه تنبيه هموار مى گردد. 116 علاوه بر اين، مناجات ها و دعاهاى معتبرى، همچون دعاهاى موجود در صحيفه سجاديه 117 و نيز تجارب فراوان، جملگى دليل بر مفيد بودن تنبيه بجا و مناسب براى درمان اهمال كارى است. 118
شخصى مى گفت: هرگاه به موقع كارم را انجام ندهم، تنها تأسف نمى خورم، بلكه براى خود تنبيهى درخور و مناسب در نظر مى گيرم. نوع تنبيهات بستگى به ميل و سليقه افراد دارد، كه مى تواند ميهمان كردن افراد، كمك به مستمندان، تميز كردن اتاق، كمك بيش از اندازه معمول به ديگران، پرداخت صدقه، كمك به همسر در امر خانه و بالاخره، هر كار خير ديگرى كه انجامش چندان مورد رغبت نيست، باشد. اگر شخص در پرداخت و يا انجام اين گونه تنبيه ها به خود اعتماد ندارد، مى تواند ديگرى را در جريان امر قرار دارد و يا پول خود را نزد او به امانت بسپارد تا هنگام تخطى از قرار و تعهد خويش، وى آن را به حساب اعانات واريز كند. 119 البته، يادآورى ميزان جريمه به صاحب امانت و پول لازم است و گرنه اگر شخص اهمال كار بى خبر بماند، تأثير اصلاحى در رفتار وى نخواهد داشت.
5. تغيير محيط :
شرايط و محيط مى تواند در وضع اهمال كارى فرد، تأثير داشته باشد. بسيارى از شاگردان در اطاق بسته اى، كه كتاب هاى متنوع و وسايل سرگرم كننده ديگر در آن جا نهاده شده است، نمى توانند براى مطالعه يك موضوع خاص تمركز داشته باشند; چون وقت خود را با مطالعه موضوعات گوناگون كتاب ها و يا گوش دادن به راديو و ضبط صوت و ديدن تلويزيون و يا لم دادن و آرام آرام به خواب رفتن، از دست مى دهند. همه اين ها دست به دست هم مى دهند تا شخص اهمال كار به دنبال فرصتى براى طفره رفتن باشد. در اين صورت، به اين اشخاص پيشنهاد مى شود كه به خواسته خود يا در فضاى باز به مطالعه بپردازند و يا اگر مكان خلوتى مانند كتابخانه را مناسب تر ديدند، براى مطالعه به آن جا بروند. 1 20
6. بازى با احتمالات 121 :
بيش تر اهمال كاران منتظر فرصت مناسبى هستند تا حوصله و حال كار پيدا شود، غافل از اين كه اين روش خود بهانه اى براى به تأخيرانداختن فرصت هاى مناسب است. سؤال اين است كه چرا از نظريه احتمالات بهره نبريم؟ وقتى كار را با تأخير انجام دهيم، بى شك شانس بهتر انجام دادن آن را از دست داده ايم. پس چرا با شروع كار، خود را يك گام به بهتر سازى آن نزديك نكنيم؟ 122 در حالى كه، مكرر تجربه كرده ايم، تا شروع نكنيم حال عبادت نيز خود به خود حادث نمى شود، و كارها بى دليل به انجام نمى رسد.
7. خودتنظيمى و يادآورنده ها 123 :
هرگاه كارى را به تعويق انداختيم، آن را در تقويم خود (و يا دفترى كه بدين منظور در نظر گرفته شده) يادداشت كنيم. هر روز كه به آن نظر مى افكنيم، احساس نفرت از اهمال كارى در ما شكل مى گيرد. از اين رو در صدد درمان برمى آييم. در اين روش، هم تنبيه وجود دارد و هم تشويق; تشويق از كاهش دفعات اهمال كارى و تنبيه از زياد شدن دفعات آن. 124 اين، همان محاسبه است كه دقت در به حساب آوردن مى تواند مراقبت انسان را دقيق تر، عميق تر و جدى تر سازد. در بيان اهل بيت(عليهم السلام)در اين زمينه فراوان توجه داده شده است. امام موسى بن جعفر(عليه السلام)مى فرمايند: «حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا»; 125 پيش از آن كه از شما حساب گيرند، به حساب خود برسيد. امام على(عليه السلام)، خودتنظيمى و خويش حسابرسى را عامل امنيت از سستى در كارها دانسته و مى فرمايد: «من تعاهد نفسه بالمحاسبه امن فيها المداهنه»; 126 كسى كه با خود پيمان ببندد كه از خود حسابرسى كند، از مداهنه (به بيان عاميانه، ماست مالى كردن) در امان است. فرد زمانى كارها را به اتقان خواهد رسانيد كه به حساب خويش رسيدگى كند.
8. استفاده از هم پيمانى 127 :
شخص با خود عهد ببندد كه اهمال نكند و اگر با خود قرارى گذاشت، تلاش كند تا در انجام آن كوشا باشد. در اين گونه موارد مى تواند با خداى خود، 128 و يا با پيامبر و امام، استاد، همسر و يا دوست خود، عهد خود را در ميان بگذارد و از آنان همكارى بطلبد. 129 توجه به الزام آور بودن عهد و ميثاق نكته اى غير قابل انكار و انسانى است. در قرآن كريم، سنت نبوى و اهل بيت(عليهم السلام) و در فقه شيعه به قانون عقلى مشهور «وفاى به عهد» 130 بارها توجه شده است.
اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در ارتباط با پاى بندى به عهد و پيمان مى فرمايند: «اعتصموا بالذّمم فى أوتادها» 131 ، عهد و پيمان را پاس داريد بخصوص با وفاداران. در اهميت اين امر همين بس كه خداوند در قرآن عهدشكنان را در رديف مفسدان در زمين قرار داده است 132 و در روايات نيز به صراحت بيان شده است كه سلامت دين انسان در گرو وفاى به عهد او مى باشد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «لا دين لمن لا عهد له». 133 در علم اخلاق اين شيوه را مشارطه گويند كه شخصى براى اصلاح نفس خويش هر سحرگاه با خود شرط و قراردادى مجدد مى بندد تا كه به سوى كمال سير كند. در گفتارى حكيمانه از امام متقين(عليه السلام) در آثار پيمان به وفا آمده است: «تعاهدوا امر الصلاة، حافظوا عليها»; 134 با نماز پيمان وفا بند، تا اين كه بر آن مواظبت كنى. خداوند متعال به مؤمنان دستور مى دهد كه در پيمان خود، حتى با مشركان، تا زمان مقرر به آن پايبند باشيد: « فاتموا اليهم عهدهم الى مدتهم » (توبه: 4); پس عهد و پيمان با آن ها را تا مدت مورد قرار به سر رسانيد.
9. عدم انتظار پيشرفت سريع 135 :
پيش از اين يادآور شديم كه اهمال كارى در بلندمدت به حالت اعتياد درمى آيد. درمان آن نيز حوصله لازم را مى طلبد كه بيان آن در اين نوشتار نمى گنجد. در اجراى درمان نبايد خود را باخت، بلكه بايد با اميد و تلاش خود را براى درمان آماده كرد. 136 توجه داشته باشيد كه كارها هميشه در گرو وقت خودش مى باشد، تا آن جا كه گفته اند: «ان الامور مرهونة باوقاتها»; البته هر كارى در گرو وقت خويش مى باشد.
10. روش هيجانى غلبه بر اهمال كارى 137 :
اين شيوه، همان روش رفتار شناختى است كه از روش عقلانى درمانى 138 كارل راجرز 139 وام گرفته ايم. چون در اين روش مراجعان اعتماد به نفس دارند و تأكيد بيش تر بر باقى ماندن آن حالت و به تحرك آمدن است، به برخى از فنون عقلانى هيجانى اشاره خواهيم كرد.
وادار كردن فرد به انجام كار 140 :
به طور طبيعى، حالت شخص از زمانى كه خود را باور دارد متفاوت از زمانى خواهد بود كه به خود اعتماد ندارد. از اين رو، بازخورد او با ديگران در هركدام از اين حالات يكسان نخواهد بود. براى مثال جمله «من مطالعه را دوست ندارم» با عبارت «به طور قطع از مطالعه بى زارم» يكسان نيست. در عبارت دوم، در واقع شما از مطالعه نفرت داريد. در چنين حالتى چه بايد كرد؟ تنها راه مبارزه با آفت اين بينش است كه اگر بنا را بر ادامه تحصيل گذاشته ايد، ناگزير بايد وقت بيش تر، تلاش بيش تر، و زمان بيش ترى را براى مطالعه صرف كنيد. شك نبايد كرد كه در ما استعداد فراگيرى وجود دارد و تنها در ايجاد انگيزه بايد تلاش كرد. بايد تلقين كنيد كه كار مشكلى نيست و اين مقدار فعاليت از ما ساخته است. آرى، تلاش در انجام، تلاش در انجام. اميرمؤمنان(عليه السلام)مى فرمايند: «...متى تكثر قرع الباب يفتح لك»; 141 هرگاه بر كوبيدن درى اصرار ورزى، سرانجام به رويت باز خواهد شد. و نيز از پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله) نقل است كه فرموده اند: «من قرع باباً و لجّ ولج»; هر كه درى را كوبيد و بر آن اصرار ورزيد، ناگزير آن در باز خواهد شد. 142
تمرين مبارزه با شرم و كم رويى 143 :
شخص از اين كه نمى تواند كارش را به نحو مطلوب و يا به موقع انجام دهد، مبتلا به كم رويى، شرم و آزرم مى شود. شرم و ترس ريشه اى مشترك دارند.
درمان: در اين جا چند مورد را به عنوان درمان و راهكار عملى اشاره مى كنيم:
الف. براى مبارزه با آن تلاش كنيد، بر اعصاب خود مسلط باشيد. نگذاريد كه اتفاقات و حوادث شما را تحت تأثير قرار دهد.
ب. براى بررسى نقاط قوت و ضعف و حدود آن، ضوابطى را در نظر بگيريد تا بتوانيد درجه قوت و ضعف و جايگاه هركدام و اشتباهاتتان را بشناسيد.
ج. چون ما مسلمان هستيم، بنابراين عقل و شرع مى تواند دو ميزان خوبى براى اصلاح رفتار فردى و اجتماعى ما باشد.
د. تلاش كنيد از رفتار كسى كه به نظر شما كامل است، تقليد كنيد. براى يك انسان مسلمان، بهترين و برترين الگو، حضرت خاتم الانبياء(صلى الله عليه وآله)است.
در قرآن آمده است: «و لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنه»; بهترين الگو براى شما رسول خداست. در عصر حاضر، آشنايان به سيره و روش معصومان(عليهم السلام)، علما و عرفاى والامقام مى توانند برترين الگوى زندگى باشند. قدرى مطالعه در زندگى بزرگانى مانند، آية الله بهجت، امام خمينى(قدس سره)، علامه طباطبائى(رحمه الله)، آية الله سيدعلى قاضى طباطبائى، ميرزاى شيرازى، مرحوم محمد بهارى، مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، مرحوم سيداحمد كربلايى، مرحوم ملا حسينقلى همدانى و...، كه هركدام مردان علم و تقوا بوده اند، مى تواند الگوى مناسبى براى اخلاق، رفتار و كردار صحيح ما باشد. 144
حتى در زندگى اجتماعى نظر به سيره نبوى 145 در برخورد با ديگران، به موقع به خود رسيدن، شانه كردن موها، خود را در آيينه ديدن، دست دادن، تقدم در سلام كردن، احوال پرسى كردن، ارتباط برقرار كردن، همنشينى، همدردى، عيادت، تشييع جنازه، حضور درجمع مردم، شركت در غم و شادى آنان و... راهكار مناسبى است. 146
پس از قدرى نشست و برخاست با افراد صالح و صادق و كسانى كه تنها رضايت خداوند براى آنان ملاك قابل قبول است، مطمئن باشيد كه شما هم اين گونه خواهيد شد. كم تر به قضاوت مردم و ديگران كه هر كدام راه و چاهى را نشان مى دهند نظر خواهيد كرد; بلكه بيش از هر چيز به دنبال كسب كمال و جلب رضاى حضرت دوست خواهيد بود كه از ويژگى هاى امام على(عليه السلام)است: «و لاتأخذه فى الله لومة لائم»; 147 ملامت ملامت كنندگان هرگز او را از مسير خود باز نمى داشت. البته، اين تلاش عاقبت به چنين مرتبه اى ختم مى شود: « رضى الله عنهم و رضوا عنه » (توبه: 100); خدا از آنان راضى و آنان از خدا راضى اند.
خود آشكارى حقيقى 148 :
شايد دليل اهمال كارى شما ترس از قضاوت ديگران باشد; يعنى به اين دليل دست به كار نمى زنيد كه مبادا ديگران درباره شما بگويند: «فلانى بى دست و پاست.»
درمان مشكل مزبور اين است:
1. خود را نبازيد (از رو نرويد).
2. خود را شاد و پرنشاط وارد معركه كنيد.
3. ممكن است در اولين برخورد موفق نشويد، اما مهارت هايى را كسب خواهيد كرد.
4. اگر وارد كار نشويد، هميشه در نقطه صفر باقى خواهيد ماند. شك نيست كه املاى نانوشته نمره اش هميشه بيست است، اما اين نوع توفيق در ورود به كار در واقع شكستى باور نكردنى است.
5. در هر حال خود را نشان دهيد.
6. هرگز نگوييد: «مى ترسم در گفتارم اشتباهى رخ دهد و آبرويم برود»، بلكه بگوييد: «مى گويم و مى خواهم اشتباهاتم را اصلاح كنم» و يا «مى خواهم حرفم را بزنم.»
7. تلاش كنيد با مردم صادق و بى تكلّف (رو راست) باشيد.
8. به خود جرأت شركت در جمع را بدهيد.
9. خود را از آن ها دانسته و با آن ها باشيد.
نقش بازى كردن 149 :
گرچه نزد ما نقش بازى كردن 150 جزئى از شيوه روان درمانى عقلى ـ هيجانى است، ولى در اين بخش ما از شيوه رفتار درمانى مور نو ريموند كورسينى فرتيز پرلز بهره برده ايم كه روش او را روان نمايشى 151 گويند. اين روش در جمع دوستان و آشنايان كاربرد دارد.
فرض كنيد براى يك سخنرانى آماده مى شويد كه هنوز جرأت ارائه آن را نداريد. از دوست و يا همسر خود بخواهيد تا در برابر شما به طور جدى و به عنوان يك مستمع بنشيند و شما مقاله خودرادربرابر او ارائه دهيد. از او بخواهيد تا شما را نقد بزند.
گاه مى توان در جمع دوستان و برخى اوقات در مقابل آيينه اين تمرين را انجام داد. بعضى مواقع شخص مى تواند نوار صوتى و يا تصويرى خود را ضبط كرده و خود پاى آن بنشيند و به اصلاح سخنرانى خود بپردازد. توجه داشته باشيد كه در اين صورت حقيقتاً منتقدانه به خود بنگريد.
ابراز احساسات 152 :
گاه شخص اهمال كار بر اثراهمال كارى خود از جان خويش خسته مى شود و به گونه اى نفرت آور به خود مى نگرد. با توجه به شكست هاى متعدد و اهمال كارى هايش، به حالت خشم به خود مى نگرد. دراين صورت راه درمان چيست؟
بررسى احساسات و عواطف شخص در روزهاى گذشته و برخورد مناسب با آن يكى از شيوه هاى موفق براى مبارزه با اهمال كارى است. در اولين بار، براى كاوش در احساسات و هيجان ها زيگموند فرويد شيوه «تخليه روانى» را اتخاذ كرده است كه البته در همه موارد موفق نبوده است. سپس، گشتالتى ها از اين شيوه درمان بهره برده اند، اما با عوارضى كه تجديد خاطره شخص را تداعى مى كند مواجه شدند. اين امر البته، براى سلامت روانى فرد زيان آور بود و نمى توانست تسكين بخش باشد. اما در اين جا مى توان بدون عوارض، خاطرات گذشته، به آينده نگريست و از اين شيوه بهره برد.
ممكن است شما با كسى قرار گذاشته ايد كه فلان جا حاضر باشد. ولى او سر وقت حاضر نشد. اگر شما از او عصبانى شده ايد، نبايد تحت تأثير عصبانيت خود از او انتقاد كنيد، هرچند او انتقادپذير باشد. و يا ممكن است همسرتان دير به خانه آمده و مدتى طولانى شما را در انتظار گذاشته باشد. توجه داشته باشيد كه در برخورد اول چگونه با او روبه رو شويد. اگر تحت تأثير احساسات و هيجان هاى درونى خويش باشيد، بى شك او را از خويش رنجانده ايد و اصلا جاى نقدپذيرى و اصلاح رفتار را براى او نخواهيد گذاشت. كار درست اين است كه نفرت خود را ظاهر نسازيد، ولى به صراحت به او بگوييد كه كار او اشتباه بوده است. بنابراين، با روش منطقى به دور از احساس تند و پرخاش گرى مى توان انديشيد و رفتارى جدى داشت. هميشه وقتى رابطه شما با شخص دوستانه و صميمانه باشد، خيلى راحت تر مى توانيد احساس خود را بدون عصبانيت نسبت به رفتار او نشان دهيد. 153
گاه بايد منتظر فرصت بود تا در هنگام مناسب بتوانيد به طور طبيعى نظر خود را عنوان كنيد. به هر حال، در هنگام عصبانيت، سعى كنيد خشم خود را فرو ببريد. در متون اسلامى، بخصوص اخلاق اجتماعى، عنوان كظم غيظ ، يعنى خشم فرو بردن، عنوانى شناخته شده است.
صحنه پردازى هاى ذهنى 154 :
بيش ترين كارى كه در اين زمينه انجام شده است توسط ماكسيك مولتسبى 155 و آلبرت آليس 156 بوده است كه از روش تصور منطقى ـ هيجانى براى مبارزه با اهمال كارى استفاده كرده اند. آنان تأكيد دارند كه تا حد امكان موضوع اهمال كارى خود را زياد جلوه ندهند، بلكه در عوض در جهت جبران آن تلاش كنند. طبيعى است، وقتى كارتان را به موقع انجام نداده ايد، پشيمان و ناراحت هستيد. ولى به جاى ايجاد رخوت و سستى در خود، بايد وقت را غنيمت شمرد وآينده را دريافت. 157
سرور عارفان اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد: «ان ماضى يومك منتقل و باقيه متهم، فاغتنم وقتك بالعمل»; 158 به راستى در گذشته روز تو (كه در آن هستى) انتقال يافته و رفته، و باقيمانده از آن نيز متهم است (و يقين نيست كه بدان برسى يا نه) پس در اين صورت، وقتى را كه در آن هستى به انجام كار غنيمت شمر. بنابراين، بايد از جا برخاست و به عمل كوشيد.
دست رسى به استعدادهاى انسانى 159 :
بعيد نيست اهمال كارى زاييده بينش منفى گرايانه انسان نسبت به كار و طرز تلقّى ما باشد. چون اين كار را مشكل ديده ايد، به آن رغبت نشان نداده ايد. بايد توجه داشت كه وقتى با ديدى منفى به موضوع مى نگريم، توانايى خود را به فراموشى مى سپريم و يا از آن غافل مى شويم. شايد هم توجه به نكات منفى ما را از جهات مثبت و امتيازات آن كار غافل كند.
درمان :
1. در اين صورت، براى رفع مشكل همان طور كه بيش از اين گذشت، بايد از برنامه هاى كوتاه مدت بهره برد. هر برنامه را مقدمه برنامه هاى بعدى قرار داده و گام به گام نتايج كار را مدنظر قراردهيد. ناراحتى ها و سختى هاى زودگذر را فداى اهداف عالى بعدى كنيد كه ثمرات ماندگارى خواهد داشت.
2. توجه داشته باشيد كه فرار از انجام كار اهمال كارى است و ممكن است لذت و راحتى كاذبى را به همراه داشته باشد، اما رنجى را كه در پيش داريد سخت ماندگار بوده و پيامدى ناگوار خواهد داشت.
3. با تجربه، تحرك و تلاش امروز براى رسيدن به فردايى بهتر گام برداريد.
4. در نظر بگيريد يك لذت جنسى، كه به شكل منطقى و اصولى انجام گرفته، چگونه آرامش را به همراه مى آورد، ولى آن گاه كه به تكرار و افراط افتاد رنج آور شده و ضايعاتى جبران ناپذير به بارمى آورد.
5. به هر حال، راه هاى مختلف استفاده از اوقات فراغت زندگى را پيدا كنيد.
ساير منابع
الف. عربى :
1ـ قرآن كريم.
2ـ آمدى، ناصح الدين ابوالفتح عبدالواحد بن محمد. غررالحكم و درر الكلم ، ترجمه و تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى. قم. دفتر نشر فرهنگ اسلامى. 1379. چ3.
3ـ آمدى، غررالحكم و درر الكلم ، شرح جمال الدين محمد خوانسارى. مقدمه و تعليق از مير جلال الدين حسينى ارموى. تهران. انتشارات دانشگاه. 1360. چ3.
4ـ ابن شعبه البحرانى، ابى محمد الحسن بن على ابن الحسين، تحف العقول عن آل الرسول (ص)، ترجمه محمدباقر كمره اى، تهران، انتشارات كتابچى، 1376، ط 6.
5ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه و شرح اين ابى الحديد معتزلى، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1385 ق. چ2.
6ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه سيد جعفر شهيدى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1379، چ 18.
7ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه محمد دشتى، قم، انتشارات مشرقين، 1379، چ 4.
8ـ شيخ مرتضى انصارى، المكاسب ، مجمع الفكر الاسلامى، قم، 1422، چ2.
9ـ الحر العاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه ، بيروت، احياء التراث العربى، 1382.
10ـ محمدرضا حكيمى، و ديگران، الحياة ، قم، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1363.
11ـ الراغب الاصفهانى، ابى القاسم الحسين بن محمد، المفردات فى غريب القرآن ، بيروت، دارالمعرفه، بى تا.
12ـ علامه محمدحسين الطباطبائى، سنن النبى (آداب، سنن و روش رفتارى پيامبر گرامى اسلام)، ترجمه حسين استادولى، تهران، انتشارات پيام آزادى، 1379، چ1.
13ـ عمادالدين ابى جعفر محمدابن ابى القاسم الطبرى، بشارة المصطفى لشيعه المرتضى ، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1420.
14ـ عبدالحميد، محمد محيى الدين و محمد عبد اللطيف السبكى، المختار من صحاح اللغه ، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1363.
15ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوارالجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار ، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ق، ط 3.
16ـ محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه ، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه، 1362.
17ـ لوئيس معلوف، المنجد ، تهران، انتشارات ايران، 1380.
ب. فارسى
1ـ راس آلن، روان شناسى شخصيت ( نظريه ها و فرايندها)، ترجمه سياوش جمال فر، تهران، انتشارات بعثت، 1373.
2ـ آليس آلبرت و ويليام جيمزنال، روان شناسى اهمال كارى ، ترجمه محمدعلى فرجاد، تهران، مؤسسه اميد، 1375.
3ـ ديويد برنز، از حال بد به حال خوب ، شناخت درمانى، ترجمه مهدى قراچه داغى، تهران، نشر پيكان، 1385، چ 7.
4ـ ادوانس بلس، روش جديد گام به گام در كاهش تأخيرها ، روان شناسى تنبلى، ترجمه مهدى قراچه داغى، نشر دايره، 1379، چ 5.
5ـ حسينى دشتى،مصطفى، معارفومعاريف ،قم،بى نا،1376،چ1.
6ـ خمينى الموسوى،روح اللّه، چهل حديث ، تهران، مركز نشرفرهنگى رجاء، 1368.
7ـ درسلى، پيتر، نظم اجتماعى ، در نظريه هاى جامعه شناسى ، ترجمه سعيد معيدفر، تهران، مؤسسه فرهنگى انتشاراتى تبيان، 1378.
8ـ راجرز كارل، گروه هاى روياروى، بحثى در روان درمانى گروهى ، ترجمه فرهاد ماهر، تهران، انتشارات رشد، 1375، چ 2.
9ـ شاتو ژان، مربيان بزرگ ، ترجمه غلامحسين شكوهى، تهران، انتشارات دانشگاه، 1376، چ 4.
10- قمى شيخ عباس، كليات مفاتيح الجنان ، تهران، انتشارات نبوغ، 1375، چ 5.
11ـ مجوزى عبدالله، چرا تنبيه ، تهران، سازمان انجمن اولياء و مربيان، 1379.
12ـ مصباح محمدتقى، توحيد در نظام عقيدتى و ارزشى اسلام ، قم، اتشارات شفق، 1375، چ4.
13ـ مطهرى مرتضى، مجموعه آثار (سيره معصومين(عليهم السلام))، ج 16، تهران، انتشارات صدرا، 1378، چ 3.
14ـ هاشميان هادى، درياى عرفان (زندگى نامه و شرح احوال آيت الله سيد على قاضى)، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1379.
ج. انگليسى
1. Albert Ellis. Reason & Emotion in Psychology Therapy. New York: Castilla International. 1985.
2. Aron Beck. Cognitive & Emotional Disorder. U.S.A. Predule Press. 1979.
3. Don Gobor. Main Causes of Procrastinations. Los Angeles Caligornia: Predule Press Santa manica Blvd. 1990. 9004.
4. Fred New Man. Typical Procrastinators. Let up Develop! 1975.
5. Harold Green Wald. Derict Decision Therapy. Predule Press. 1984.
6. Paul T. Rengen. Procrastination Over the Ages. New York: Simon & Schuster. 1975.
7. Peter, Mc Milliam. Low Frustrators Tolerance. Los Angeles CA. Predule Press.
8. Phyllis Goldberg. Situational Procrastination. CA. Self Dowing, 1992. 90046.
9. Robert Harper. The New Psychology the Rapy. CA. Predule Press. 1985.
10. Robert H. Moore. Rational Living. CA. Predule Press. 1991. 90046.
________________________________________
1 ـ به كتاب، چهل حديث، امام خمينى(قدس سره) و ديگر كتب اخلاقى بنگريد. واژه هايى چون «ابن الوقت بودن» در عرفان، «غنيمت شمردن عمر» در اخلاق، «پرهيز از لهو لعب و ...» در فقه و كلام، مى تواند كليد كار جديد باشد.
2 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، روان شناسى اهمال كارى ، تهران، مؤسسه اميد، 1375، محمد على فرجاد، ص 11
3 . Paul T. Ringenbach
4 . Procrastination Emotive Reasons
5 ـ آلبرت آليس و جيمزنال، پيشين، ص 10
6 . Albert Ellis
7 . William Jamesnal
8 . Reason & Emotion in Psychology Therapy
9 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 19
10 ـ «تهاون» از ماده «هون» از مصدر «هان» است. «هان الامر عليه» يعنى خداوند كار را بر او آسان و سبك گرفت. راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن ، دارالمعرفه، بيروت، ماده هون.
11 ـ محمد عبدالحميد و محمد عبداللطيف السبكى، المختارمن صحاح اللغه ، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1363، ص 556
12 ـ محدث قمى، كليات مفاتيح الجنان ، انتشارات نبوغ، 1375، چ 5، بخشى از دعاى ابوحمزه ثمالى
13 ـ همان، بخشى از دعاى خضر مشهور به دعاى كميل.
14 و 15 ـ همان، فرازى از دعاى ابوحمزه ثمالى
16 ـ همان، فرازى از مناجات خمس عشرة، الثانيه، مناجات الشاكين.
17 و 18 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 9
19 ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار ، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403، ج 17، ص 217.
20 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 9
21 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمددشتى، قم، نشركوثر،1379، چ1، ص698، حكمت 283
22 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 27
23 ـ غفلت را در لغت به معناى بى توجه بودن و يا بى خبر گشتن آورده اند. مصطفى حسينى دشتى، معارف و معاريف ، قم، بى نا 1376، ماده غفلت. اما در اصطلاح غفلت را مى توان از بيانى كه امام صادق(عليه السلام) دارند به روشنى دريافت كرد. ايشان مى فرمايند: مردم چهار دسته اند:
ـ شخصى كه مى داند و مى داند كه مى داند.پس او انسان مرشدى است. بر شما باد به تبعيت از او.
ـ شخصى كه مى داند و نمى داند كه مى داند. او غافل است، بيدارش كنيد.
ـ شخصى كه نمى داند و مى داند كه نمى داند. او را ياد دهيد.
ـ فردى كه نمى داند و نمى داند كه نمى داند. او گمراه است و از اين رو، راهنمايى اش كنيد. محمدباقر مجلسى، پيشين، ج1، ص195، ح15
24 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 78، ص 164
25 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 23
26 ـ محمدباقر، مجلسى، پيشين، ج 73، ص 365
27 و 28 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 24.
29 . Self Downing/ Inferiority Feeling.
30 و 31 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين
32 ـ براى اطلاع بيش تر از بحث ولايت، به دو نوشته گران سنگ محمدتقى مصباح، معارف قرآن ، و عبدالله جوادى آملى، ولايت در قرآن ، مراجعه كنيد.
33 ـ حسين جلالى، ديدار آشنا، ش 4، قم، مؤسسه امام خمينى، فروردين و ارديبهشت، 1377، ص 21ـ 27
34 ـ عن على(عليه السلام): انّ اخسر الناس صفقة و اخيبهم سعياً، رجل اخلق بدنه فى طلب آماله و لم تساعده المقادير على اردته فخرج من الدنيا بحسراته و قدم على الآخرة بتبعاته. آمدى، غررالحكمودررالكلم ، قم،دفترنشرفرهنگ اسلامى،1379، چ3، ترجمه و تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى، ج1، ص101، باب الامل و الامانى، ش2،ص594
35 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 46، باب الطاقه، ش1، ص 5713
36 . Low Frustration, Tolerance
37 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 102 -3
38 ـ روان شناسان به طور معمول در بيان عوامل مؤثر در حالات انسان، از نقش اراده غفلت مى ورزند، در حالى كه اراده وجه امتياز انسان از حيوان است. آن ها بيش تر به محيط و وراثت نظر كرده و گويا انسان تنها برايند اين دو عامل است. ليكن با قدرى تأمل در قرآن، اراده و جايگاه آن بهتر ديده مى شود. در قرآن شريف خداوند متعال از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)درخواست كرده كه، فاصبر كما صبروا اولوالعزم من الرسل (احقاف: 23); پس شكيبا باش همان گونه كه رسولان صاحب عزم و اراده اين گونه بوده اند. در آيه ديگرى آمده: و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور (شورى: 43); و كسى كه صبر كند و ديگران را ببخشد، اين حال او از اراده قوى او ناشى مى شود. در هر حال از اين دو آيه شريفه ارتباط تحمل پذيرى و اراده انسان به روشنى آشكار مى گردد.
39 ـ بحارالانوار ، ج 77، ص 75
40 . Sort Range Hedonism: The Demand for Immediate Gratification.
41 و 42 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 98 / ص 99
43 ـ حرعاملى، وسائل الشيعه ، ج4، باب وجوب غلبه عقل، ص 29
44 ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 18، خطبه، باب 177، ص 406
45 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 100
46 . Long Range Hedonism
47 ـ براى مطالعه بيش تر از موارد و مثال هاى ديگر ر.ك.به: روان شناسى اهمال كارى، ص 101-2
48 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 405
49 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 107- 108
50 ـ نهج البلاغه ، كلمات قصار، ترجمه سيد جعفر شهيدى، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1379، چ 18، ش 175، ص 392.
51 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 142
52 ـ هادى هاشميان، درياى عرفان، زندگى نامه و شرح احوال آيه الله سيد على قاضى ، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1379، ص 12، اصل 5
53 ـ امام خمينى، چهل حديث ، صص 251-246، ح 18
54 . Humanists.
55 ـ عمادالدين ابى جعفر محمد ابن ابى القاسم، الطبرى، بشارة المصطفى لشيعه المرتضى ، قم: مؤسسه النشرالاسلامى، 1420، ص 342، ح 36.
56 . Herbert Berth
57 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 97.
58 . Guilt or Strame
59 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 138 -137
60 ـ همان، ص 141-140.
61 . Paul Hack
62 . Aron Beck
63 ـ همان.
64 . Personal Maintenance
65 ـ ابى محمد ابن شعبه البحرانى، تحف العقول عن آل الرسول (صلى الله عليه وآله)، تهران. كتابچى، 1379، چ 7، ص 27
66 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج بذر الشر . لجاجت تخم بدى كاشتن است. آمدى، پيشين، ج 2، ص 104، ش2/8986
67 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج مثار الحروب . لجاجت سبب برانگيختن جنگ ها و نزاع هاست. همان، ش 4/8988.
68 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج ينبوبراكبه . لجاجت مركبى است كه سوار خود را به سر بر زمين مى كوبد. همان، ش 5/ 8989 و 6/ 8990
69 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج لارأى له . آدم لج باز رأى و انديشه صحيحى ندارد. همان، ص 402، ش 7/8991 و نيز اللجاج يفسد الرأى . لجاجت رأى و انديشه را تباه مى سازد. همان، ش 9/ 8993.
70 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج يعقب الضرّ . لج بازى زيان و خسران در پى دارد. همان،ش 256/1
71 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج يفسد الرأى .لجاجت رأى و انديشه را تباه مى سازد. همان، ش9/8993.
72 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج تورث ما ليس للمرء اليه حاجه . لجاجت و سرسختى جيزهايى را براى انسان به بار مى آورد كه نيازى به آن ها ندارد. همان،ش 397/1.
73 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج ينتج الحروب و يوغر القلوب . لجاجت جنگ ها به بار آورده و كينه ها در دلها برافروزد. همان، ش 33 / 20.
74 ـ عن على(عليه السلام): راكب اللجاج متعرض للبلاء . كسى كه مركب لجاجت را سوار است در معرض بلا و گرفتارى است. همان، 17/90011.
75 . Rational Living in New York
76 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، همان، صص 131-130.
77 . Procrastination of Passive Aggressiveness
78 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 122.
79 ، 80 ، 81 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 77، ص 75
82 . Establishing a Set Time for a Routine
83 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، حكمت 285، ص 698
84 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 162
85 . Deal line
86 . The five Minute Plan
87 . Bite & Pieces
88 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 155
89 . Priority of uses.
90 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 30
91 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، حكمت 21، ص 626
92 . Uses
93 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، وصيت 47، ص 558.
94 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 69
95 ـ همان، ص 134-133
96 . Effort
97 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 73، ص 75
98 و 99 و 100 و 101 ـ آمدى، همان، ج2، ص120. در بيانى ديگر مى فرمايند: ضادوا التوانى بالعزم با عزم اراده با سستى و بى حالى برخورد كن. (همان)
102 ـ براى رهيافت به درمان و نيز آزمون درجه تنبلى ر.ك.به: ديويد برنز، از حال بد به حال خوب، شناخت درمانى ، نشر پيكان، 1380، تهران، چ8، ص 197 -231
103 . Self Development
104 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 76
105 و 106 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، خبطه 64، ص112.
107 ـ چنان كه گفته اند: توجيه الغلط غلط آخر.
108 ـ غررالحكم، ص 33
109 ـ محمدرضا حكيمى و ديگران، الحياه، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1363، ص 276
110 ـ اسكينر صاحب اين نظريه است كه آن را شرطى كنشگر مى نامند.
111 . David Premack
112 . L. Holm
113 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 151-148
114 . Penalties & Aversive Conditioning
115 ـ آيات فراوانى در قرآن به گونه اى انسان را از تنبيه هاى تندى چون سوختن و دورى از نياكان و ... انذار مى دهد، تا خود را از خطرات و انحرافات اعتقادى، اخلاقى و رفتارى به دور دارند. اين شيوه خود گوياى اين است كه تنبيه و اخطار به آن خود مى تواند در بازسازى انسان مؤثر باشد. ناگفته نماند كه حدود و اجراى آن در اسلام نوعى تنبيه است كه در قرآن نيز آمده است.
116 ـ براى مطالعه بيش تر در اين زمينه ر.ك.به: عبدالله مجوزى، چرا تنبيه ، تهران، سازمان انجمن اولياء و مربيان، 1379
117 ـ كتاب شريف صحيفه سجاديه به انشاى امام سجاد(عليه السلام) و به املاى حضرت امام باقر(عليه السلام) است كه در نهايت اتقان و محكمى است. به لطف خداوند، اين كتاب ارزشمند امروزه حتى در مغرب زمين نيز در دسترس و قابل استفاده مى باشد. جناب ويليام چيتيك، كه از مسلمانان آن ديار بوده و از استادانى است كه در زمينه عرفان ابن عربى كار كرده، آن كتاب گرانسنگ را به زبان انگليسى ترجمه كرده است.
118 ـ ژان شاتو، مربيان بزرگ ، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1376، چ 4، ترجمه غلام حسين شكوهى
119 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 154-152
120 ـ همان، ص 163-162
121 . Playing Probabilities
122 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 164-163
123 . Self Monitors & Reminders
124 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 168-167
125 و 126 ـ اين بيان از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) با دو بيان و از امام صادق(عليه السلام) نيز مى توانيد ببينيد. محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه ، قم، مركز النشر، 1403ق، ج2، ص406 / ص 409
127 . The Use of Confederates
128 ـ امام على بن الحسين(عليه السلام) در مناجاتى به خداوند متعال اين گونه از نفس خويش گلايه مى كنند: و تسوفنى بالتوبه آرى اين نفس من توبه امروزم را به فردا افكند. محدث قمى، كليات مفاتيح الجنان ، مناجات دوم (الشاكين) از مناجات خمس عشر. شكى نيست كه براى اهل ايمان دعا درمانى، برترين و ماندنى ترين راه تثبيت موقعيت بوده و هست.
129 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 168
130 ـ در بسيارى از كتب فقهى شيعه نظير: الخلاف (شيخ طوسى)، مختلف الشيعه (محقق حلّى)، الحدائق الناظرة (محقق بحرانى)، الدروس (شهيد اول) و... كه از معتبرترين كتب نزد علماى شيعه مى باشد، به اين اصل مسلم عقلى استناد شده است. براى نمونه كتاب المكاسب كه يكى از همان كتب مى باشد، و كار بزرگ اصولى فقيه و محقق نامدار شيعه شيخ مرتضى انصارى است، مى تواند مورد توجه قرار گيرد. اين نوشته پس از دو قرن هنوز متن زنده و گرانبها از كتب درسى حوزه هاى علميه ما است. اصل عقلى مزبور در جاى جاى اين كتاب، در بحث معاملات، كسب ها و... به كار رفته است. مى توان گفت اين كتاب مفصل بر پايه قانون عقلى وفا به عهد و پيمان نهاده شده است.
131 ـ نهج البلاغه ، حكمت 155.
132 ـ بقره: 67.
133 ـ بحارالانوار ، ج 72، ص 98.
134 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، خطبه 199، ص 418.
135 . Expect Backsliding
136 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 171-170
137 . Emotive Method of Overcoming Procrastination
138 . R.E. T.
139 . Carl Ransom Ragers
كارل راجرز 1902 -1987 در امريكا به دنيا آمد و در دانشگاه كلمبيا دكتراى خود را دريافت كرده. او از روان شناسان بزرگ انسان گرا و از پيشتازان معارضه با دو مكتب مسلط روان شناسى، يعنى رفتارگرايى و تحليل روانى است. راجرز براى بسط نظريه فلسفى خود از نظر فلسفى به مكتب وجودى و از نظر شناختى به مكتب پديدارشناسى تكيه دارد. گو اين كه او نتوانست به نظريه خود چهره اى علمى ببخشد، ليكن توانست بر ساير مكاتب روان شناسى در تبيين مكانيكى خرد در باب انسان ، تجديد نظرى جدى ببخشد. او كوشيده است تا انسان را موجودى تك معرفى كند و روان شناسى را به اين نكته متوجه سازد.
براى مطالعه بيش تر در باب گروه هاى روياروى، ر.ك.به: راجرز، گروه هاى روياروى، بحثى در روان درمانى گروهى ، ترجمه دكتر فرهاد ماهر، انتشارات رشد، تهران، چ2، 1375
140 . Forceful Persuasiveness
141 ـ كلينى، اصول كافى ، ج2، ص486، روايت 4
142 ـ مولانا جلال الدين بلخى در مثنوى اين حديث را چنين به نظم در آورده است:
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى *** عاقبت زان در برون آيد سرى
143 . Shame attaching Exercise
144 ـ درباره هركدام از اين بزرگان كتاب هاى متعددى نوشته شده است كه مى توان به آن ها مراجعه كرد.
145 ـ براى مطالعه بيش تر به كتاب شريف سنن النبى ، تأليف مرحوم علامه محمدحسين طباطبايى، انتشارات پيام آزادى، قم و نيز كتاب سيرى در سيره ائمه اطهار و كتاب سيره نبوى از مرحوم شهيد آيه الله مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، مراجعه فرماييد.
146 ـ براى اطلاع بيش تر به كتاب شريف رساله حقوق امام سجاد (عليه السلام) مراجعه كنيد. در اين كتاب امام به حقوق يك يك اطرافيان ما توجه داده ان كه جاى مطالعه و تحقيق و نيز علمى بسيار خوبى است
147 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 36، ص 217، باب 40، روايت 19.
148 . Authentic Self Disclosure
149 . Role playing
150 . J. L. Mormo Raymond Corsini Fritz Perls
151 . Psycho Drama
152 . Enpresing Feeling
153 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 86.
154 . Rational Emotiv Imagery
155 . Maxic Maultsby
156 . Albert Ellis
157 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص181.
158 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 276، ح 25/7823.
159 . Achieving The Potenciality of humanity

 

بررسى علل، راه كارها و درمان اهمال كارى

بررسى علل، راه كارها و درمان اهمال كارى
اشاره
بحث اهمال كارى، از جمله مباحث به ظاهر كوچك اما بسيار مهمى است كه ريشه اى اخلاقى و روانى دارد. در اين مقاله نويسنده محترم سعى نموده است كه از منظر روان شناختى و با رويكرد رفتار درمانى به اين معضل بپردازد و از منظر منابع دينى، نقلى و عقلى، كتاب و سنّت نيز آن را مورد توجه قرار دهد.
1. تاريخچه بحث
مسأله اهمال كارى در منابع اسلامى از دير باز مورد توجه بوده و در روايات و ادعيه درباره آن سخن به ميان آمده است. اميدوارم كه در اين نوشته، قلمرو بحث به روشنى نشان داده شود تا راه بهرهورى بيش تر از آيات و روايات به روى آيندگان باز گردد. ناگفته نماند كه علماى اخلاق و عرفاى اسلامى، پيوسته اهل سير و سلوك را از ابتلا به اين نابهنجارى اخلاقى رفتارى بر حذر مى داشته اند. 1
اين واژه در غرب، به ويژه در عرصه روان شناسى، حدود چهل سال است كه مطرح شده است. 2 تنها استاد روان شناسى كه درباره تاريخچه اهمال كارى بحث كرده است، پل ت. رينجن باخ 3 مى باشد. وى كتابى به نام بررسى تاريخى علل اهمال كارى 4 تأليف كرده است. هرچند موضوع انتخابى او جالب است، اما كمك چندانى براى حل مسأله ارائه نداده است. 5 پس از وى، دو نفر از نويسندگان به نام هاى آلبرت آليس 6 و ويليام جيمزنال ، 7 به نگارش كتاب روان شناسى اهمال كارى 8 همت گماردند كه در نوع خود كارى بديع و قابل ارائه است.
اما دغدغه خاطر نگارنده اين است كه اين آسيب را بازشناسى كرده و راه تحقيق را صرفاً به تجربه محدود نسازد و از راه كارهاى وحيانى نيز در اين زمينه نيز بهره ببرد.
2. تعريف اهمال كارى
روان شناسان در تعريف اهمال كارى گفته اند: اهمال كارى اين است كه كارى را كه تصميم به اجراى آن داريم به آينده موكول كنيم. 9 در يك كلمه مى توان گفت: جوهره اين آسيب روانى به تعويق انداختن، تعلل ورزيدن، سبك گرفتن و سهل انگارى در كار است. بنابراين، اهمال هم در امور فردى و هم جمعى معنا و مفهوم پيدا مى كند. در نهايت مى توان گفت: در همه اين معانى نوعى اين دست آن دست كردن نهفته است.
در زبان عربى واژه هاى كسل، ضجر مرادف اهمال كارى است. عناوينى چون تهاون 10 و إبطاء چندان دور از اين واژه نيستند. 11 دو واژه مماطله و تسويف نيز مرادف اهمال كارى اجتماعى است كه در قول و قرارهاى زمانى تحقق پيدا مى كند. در كلام صاعدِ امام سجاد(عليه السلام) در دعاى ابوحمزه اين گونه آمده است: «و قد افنيت بالتسويف و الآمال عمرى»; 12 خدايا من عمرم را به امروز، فردا كردن (در عمل به عهد و پيمانى كه با تو داشته ام) و آرزوهاى طولانى و بلند، گذرانده ام. در دعاى كميل تحت عنوان مطال اين گونه آمده است: «و خدعتنى الدنيا بغرورها، و نفسى بجنايتها و مطالى»; 13 دنيا به وسيله فريفتن خود و نفسم به جنايت و سهل انگاريش مرا گول زده است.
واژه بطئ به معنى كُندى، معناى اهمال را مى رساند. «و ان كنت بطيئا حين يدعونى»; 14 گرچه هنگامى كه تو مرا به سوى خود خوانده اى، من كندى (سستى) به خرج داده ام. «او لعلك آلف مجالس البطالين فبينى و بينهم خليتنى»; 15 خدايا! مبادا مرا مأنوس به هم صحبتى آنان كه عمر خود را به بيهودگى مى گذرانند ديده اى، كه توفيق دعا و عبادت را از من گرفته اى؟
بنابراين، اهمال كارى آسيبى روانى است كه از حالات نفس آدمى است. امام على بن الحسين (عليه السلام) در مناجاتى به درگاه خداوند اين گونه از نفس خود گلايه دارند: «الهى اليك اشكوا نفساً بالسوء ... و تسوّفنى بالتوبة»; 16 خدايا از نفسم شكْوه دارم كه... توبه امروزم را به فردا مى افكند. امام به روشنى تسويف را از حالات نفس انسانى دانسته اند.
3. ويژگى هاى اهمال كار
1. اهمال كار، تصميم به انجام كارى مى گيرد ولى بدون علت شناخته شده آن را به تعويق مى اندازد.
2. بى شك همگان، حتى مبتلايان به اهمال كارى، اين آسيب روانى را نكوهش كرده و از آن تنفر دارند; 17 زيرا اين حالت در واقع، مصداق ناسپاسى است، حال آن كه، انسان ها بر مبناى فطرت خود تمايل به سپاس گزارى دارند و به آن اظهار علاقه مى كنند. بنابراين، اين بيمارى را برخود و ديگران بر نمى تابند.
3. اهمال كارى به سرعت به صورت عادت در افراد ظاهر مى شود و از نظر آمارى، اين عادت نزد بيش تر مردم رايج است. آلبرت آليس و ويليام جيمزنال مى گويند: حدس ما آن است كه 95 درصد مردم به اين بيمارى مبتلا هستند. 18 پس، درمان آن به سهولت انجام پذير نخواهد بود. بدين جهت، امام حسن عسكرى(عليه السلام)مى فرمايند: «رد المعتاد عن عادته كالمعجز»; 19 كسى كه به چيزى عادت كرده، باز گردانيدن او از عادتش شبيه معجزه است.
4. اين بيمارى مسرى است و از حالتى به حالت ديگر و از انسانى به انسان ديگر و از فرد به جامعه و از جامعه اى به جامعه ديگر سرايت مى كند. بنابراين، بايد به تأثير و تأثرات آن توجه جدى داشت; چرا كه مى تواند به خانواده، جامعه، ملت و فرهنگ يك كشور آسيب رساند. پژوهش هاى روان شناسى بالينى نشان مى دهد كه اين عادت در جوامع مختلف شايع و روندى رو به رشد دارد. 20
4. انواع اهمال كاران و مراتب آن
انسان ها گاه به چيزى آگاهى مى يابند و گاه نسبت به آن جاهل اند. اميرالمؤمنين على(عليه السلام) مى فرمايند: «... و عالمكم مسوّف»; 21 آن كه عالم و آگاه است در امور روزمره به اهمال كارى مبتلا مى شود و در زمانى ديگر به آن معتاد مى شود. ولى همه به يك نوع اهمال مبتلانيستند.بنابراين،اهمال كارى داراى انواع ومراتب متعددى است. 22 مى توان گفت:اهمال كاران همگى با صورت مسأله برخورد يكسانى ندارند، چنانچه:
1. برخى اهمال كاران اصلا توجهى به رفتار مسامحه آميز خود ندارند. در واقع، به نوعى مبتلا به غفلت هستند. 23 بنابراين، بايد در انتظار طلوع بيدارى آنان ماند; يا خود بيدار شوند و يا بيدارشان كنند.
2. بعضى به اين رفتار خود اعتراف داشته ولى قضاوتى درباره آن ندارند. از آن جا كه اين افراد به زشتى آن پى نبرده اند، به فكر اصلاح خود برنمى آيند.
3. گروهى از اهمال كارى خود آگاهى دارند ولى آن را چندان زشت نمى شمارند و حتّى اين برچسب را به خود مى پذيرند. درمان ايشان نسبت به گروه هاى پيشين، قدرى مشكل تر است. قرآن كريم اين گروه را بيش از همه به خسران و زيان نزديك ديده است، آن جا كه مى فرمايد: «قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا، الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (كهف: 103و104); (اى پيامبر) آيا به شما خبر دهيم كه زيان كارترين (مردم) در كارها چه كسانى هستند؟ آن ها كه تلاش هايشان در زندگى دنيا گم (و نابود) شده، با اين حال، مى پندارند كار نيك انجام مى دهند.
4. افرادى كه به اين نارسايى اخلاقى، روانى توجه پيدا كرده و خود را نيز بر اين رفتار نابهنجار سرزنش و ملامت مى كنند، اما راهكار درمان و برخورد مناسب با آن را نمى دانند.
نكته: بايد توجه داشت كه درست به همين دليل، ميزان تأثر و ناراحتى اهل اهمال و تساهل نيز يكسان نيست.
5. آثار اهمال كارى
آثار اهمال كارى را مى توان در امورى چند خلاصه كرد كه عبارتند از:
1. بيش تر افراد از تأخير در انجام كار خود و ديگران پشيمان و ناراحتند.
2. اهمال كاران در خود احساس پوچى و بى ارزشى مى كنند. حضرت باقرالعلوم(عليه السلام) بستر اهمال كارى و تسويف را به دريايى تشبيه فرموده كه غرق شدگان در آن ورطه را به هلاكت مى رساند: «اياك و التسويف، فانه بحر يغرق فيه الهلكى.» 24
3. در بيش تر گزارش هايى كه اهمال كاران داده اند، اين نكته جلب توجه كرده كه همه از بى اعتمادى به نفس خود گلايه كرده اند. 25
4. بالاخره، استمرار بر اهمال كارى انسان را به وادى حيرت و سرگردانى سوق خواهد داد. چنانچه امام صادق(عليه السلام) به اين واقعيت اشاره مى فرمايند: «... و طول التسويف حيرة.» 26
6. نتيجه اهمال كارى
شخص اهمال كار به چند عارضه مبتلا خواهد شد كه برخى از آن ها عبارتند از:
1. افسردگى;
اين بيمارى خود گواه و نشانه اين است كه اهمال كار مى خواهد خود را از رنج اهمال كارى نجات دهد. افسردگى داراى نشانه هايى چون: خستگى، سر دردهاى شديد، بى خوابى، فشارخون و زخم معده است.
لازم به يادآورى است تا هنگامى كه اهمال كارى به شكل اعتياد در نيامده، افسردگى ناشى از آن درمان پذير است. اما هنگامى كه اهمال كارى عادت شد، درمان آن بسيار دشوار مى شود. 27
2. وحشت زدگى درونى،
دلهره و احساس ترس هاى درونى;
3. بى كنترلى و بريدگى.
ناگفته نماند كه ويژگى هاى مزبور، خود از نشانه هاى شكست روحى شخص اهمال كار مى باشند. 28
بررسى علل اساسى و ريشه يابى اهمال كارى
اگر بتوانيم اهمال كارى را ريشه يابى كنيم، بى ترديد درمان آن سهل و آسان خواهد بود. اينك نوبت آن فرا رسيده كه به برخى ريشه ها و عوامل اساسى اهمال كارى توجه كرده راهى براى درمان آن بيابيم.
روان شناسان چند عامل مهم را براى اين آسيب روانى نام برده اند كه آن ها را در دو دسته كلى، مورد بررسى قرار مى دهيم:
1. آسيب ها و نابهنجارى هايى كه مربوط به روان شخص اهمال كار است; همچون: خودكم بينى، توقع بيش از حد از خود، پايين بودن سطح تحمل، كمال طلبى وسواس گونه، اشتياق به لذت جويى كوتاه مدت، فقدان قاطعيت، و عدم اعتماد به نفس.
2. آسيب هايى كه در ارتباط با ديگر اشخاص و يا محيط اطراف، خود را نشان مى دهد; مانند: نارضايتى از وضع موجود، عدم تسلط بر كار، نگرش منفى به كار، نگرش غير واقع بينانه از ديگران، احساس عدم مسؤوليت در برابر ديگران، لجبازى با ديگران، اهمال كارى و پرخاشگرى انفعالى، بر چسب زدن به اين و آن.
الف. آنچه تنها به شخص اهمال كار بستگى دارد
1. احساس خودكم بينى :
29 اين احساس بر اثر سه برخورد اجتماعى حاصل مى شود.
1. كسى كه از خود توقع دارد كه كارى كه به انجام مى رساند، از همه بهتر و كامل تر باشد هميشه رفتار او همراه با ترس، اضطراب و تشويش ناخواسته است. 30
2. به طور طبيعى همه خواهان جلب محبت ديگران هستند، ولى چون نمى توانند به اوج آن دست يابند، بنابراين، رنجيده خاطر شده و در نهايت نسبت به آنان خصومت مىورزند. 31
3. هركس دوست دارد بر ضعف شخصيت خود غالب آيد، اما درصد كمى از انسان ها بر آن فايق مى آيند. درنتيجه، به اضطراب و نا اميدى مبتلا مى گردند.
به نظر مى رسد، بهترين درمان براى رهايى از اين حالت اين است كه انسان كارى كند كه به حيطه ولايت خداوندى وارد شود تا به آرامشى جدى دست يابد. ولايت به معناى سرپرستى است; بر مبناى تحقيقى درون دينى، تعلّق تدبير خداوند بر موجودات ذى شعور (مانند انسان) همان ولايت است. تا آنجا كه دانسته شده خداوند متعال بر بندگان سه گونه ولايت دارد: ولايت عام، ولايت خاص، و ولايت اخص. ولايت عام آن گونه تدبيرى است كه بر همگان، خواه مؤمن ويا بى ايمان، يكسان اعمال مى گردد. اما هر كه از ولايت عام خداوند بهره برد و از اين نعمت سپاسگزارى كند، خود را در معرض لطف ويژه او، يعنى ولايت خاص، قرار مى دهد. ولايت اخص، گونه اى برتر با شكرى بى حد و حصر است كه اختصاص به معصومان(عليهم السلام)دارد. 32 در قرآن آمده است: « الا ان اولياء الله لا خوفٌ عليهم و لا هم يحزنون » (يونس: 62). اين جاست كه با قدرت و قوايى بى حد و حصر و با شتابى غيرقابل تصور به جلو حركت مى كند.
2. دم بينى :
برخى انسان ها زمان كوتاهى از عمر خويش را مى بينند. گويا همه چيز امروز است و فردايى وجود ندارد، گو اين كه دم غنيمت بايد شمرد. ليكن برنامه براى آينده نداشتن و تنها به امروز نظركردن، برنامه ريزى را به مخاطره مى اندازد. بسيارى از كسانى كه به مادى گرايى تمايل دارند داراى چنين بينشى هستند. چنانچه ياران موسى(عليه السلام)وقتى از شرّ فرعونيان نجات يافتند، هنگامى كه عبورشان به گروهى افتاد كه در برابر بت ها به سجده افتاده بودند، بى محابا گفتند: « اجعل لنا الهاً كما لهم آلهه » (اعراف: 138); اى موسى همان گونه كه آن ها داراى بت هستند، براى ما هم الهه اى را قرار بده تا در برابر آن ها كرنش كنيم. همين انديشه بيمارگونه بالاخره آنان را به گوساله پرستى سوق داد. اين گونه افراد در امر دنيا هم موفق و پيروز نخواهند بود; چرا كه تنها مزد امروز را مى خواهند و به آينده بى توجهند.
3. توقع بيش از حد از خود :
اگر شما در رفتار خويش توقع بيش از توان خود را داشته باشيد، به ناچار نمى توانيد به موقع به وعده خود وفا كنيد. متأسفانه كامل گراها، ستارگان را هدف قرار مى دهند ولى جز هوا نصيبشان نمى شود. 33 هرچند دقت در انجام كار براى خوب انجام گرفتن لازم است، اما تندروى در اين خواسته نوعى آرمان گرايى است كه منجر به شكست مى شود. گفتارى از مولى على(عليه السلام)گوياى همين واقعيت است: «به راستى كه زيان كارترين مردم در معامله و نااميدترينشان در تلاش و كوشش كسى است كه تن خويش را در راه به دست آوردن آرزوهاى خود فرسوده كند...» 34
بى شك توقع بيش از حد از ديگران نيز منجر به شكست و رو در رويى خواهد شد. امام على(عليه السلام) در بيان ديگرى مى فرمايند: «من كلفك ما لاتطيق فقد افتاك فى عصيانه»; 35 هر كه تو را به آنچه در توان و طاقت تونيست وادار كند، در حقيقت تو را درگير با خود كرده است.
4. پايين بودن سطح تحمل 36 :
كودك هرگاه از چيزى بدش آيد، به وسيله جيغ كشيدن و فرياد زدن ناخوشنودى خويش را ابراز مى دارد. به تدريج هرچه زمان مى گذرد و او بزرگ تر مى شود، بر اثر تجارب افزوده شده، قدرت تحمل پذيرى او بالا مى رود. برخى در برابر ناملايمات شكيبا و صبورند ولى بعضى ها خيلى زود از كوره در مى روند.
به اعتقاد ما ميزان تحمل پذيرى افراد به سرشت، خُلق و خوى، ميزان تأثر آن ها، ساختار فيزيولوژى 37 و قدرت اراده آنان بستگى دارد. 38 بايد گفت: به طور كلى كسانى كه به زندگى خوش بين ترند، ناملايمات زندگى را آسان تر گرفته و كار براى آنان رنج آور نخواهد بود.
5. كمال گرايى وسواس گونه :
گرچه كمال جويى در نهاد همه انسان ها نهفته شده است و دقت براى خوب انجام گرفتن لازم است، اما كمال گرايى وسواس گونه راه مناسبى براى بالا بردن كيفيت نيست; چرا كه هميشه برآيند وسواس جز اضطراب و عقب نشينى در انجام كار چيز ديگرى نخواهد بود.
حضرت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)در بيانى مى فرمايند: «... يا اباذر اياك و التسويف بأملك فانك بيومك و لست بما بعده فان يكن غد لك لم تندم على ما فرطت فى اليوم»; 39 اى اباذر، تو را از امروز و فردا كردن به خاطر آرزوى درازت بر حذر مى دارم. چرا كه تو براى امروزت هستى و نه براى روزهاى آينده. بله، اگر [قدر امروزت را دانستى] و براى تو فردايى بود، براى آنچه در آن روز گذشته به دست آورده اى، هرگز پشيمان نخواهى شد.
6. لذت جويى و راحت طلبى 40 :
بسيارى از اهمال كارى ها نتيجه لذت جويى آنى و بى تابى در رسيدن به خوشى زودگذر است; 41 براى مثال، كسى كه به برنامه هاى جدى درسى خود بى اعتناست و بيش تر وقت خود را، حتى در ايام امتحانات به بازى، شب نشينى، تفريح و... مى پردازد و يا داوطلب دوره دكترى كه به بهانه امتحانات سخت براى ورود به آن، از اين فكر صرف نظر كرده و راه پيشرفت را بر خود مسدود مى كند و... .
آفات لذت گرايى آنى و راه هاى درمان آن
براى اين كوته بينى، آفاتى را مى توان مورد توجه و دقت قرار داد; نظير اين كه:
1. اگر شما در رفتار خود هميشه به لذت زودگذر بينديشيد و راحتى را بر همه چيز مقدم بداريد، نمى توانيد با ديگران ارتباط بر قرار كنيد. توجه به اين نكته لازم است كه در پَس ارتباطات اجتماعى، راحتى هاى فراوانى نهفته است كه شما از ترس يك ناراحتى خيالى و موقت ذهنى، از مزاياى آن صرف نظر كرده ايد. 42 دراحاديث اهل بيت(عليهم السلام)به روشنى اين مطلب گوشزد شده است. اين جا به چند نمونه از آن ها اشاره اى خواهيم داشت: اميرالمؤمنين(عليه السلام) در گفتارى از آثار لذت ها پرده بردارى مى كنند: «كم من شهوة ساعه اورثت حزنا طويلا»; 43 چه بسا ساعتى كامروايى، اندوهى طولانى را به بارآورد و غم و غصه اى فراوان را در پى داشته باشد. و در بيانى ديگر، درباره كسانى كه توجه به خطرات لذت هاى انحرافى داشته ولى با اين همه آن را طلب مى كنند، مى فرمايند: «عجبت لمن عرف سوء عواقب اللذات كيف لا يعف!»; 44 در تعجبم از آن كس كه به نتايج بد لذت ها شناخت دارد ولى از آن دست نكشيده و عفت به خرج نمى دهد!
2. شما با تلقين به خود، به بارورى اين انديشه كه، تحمل ديگران كار دشوارى است، كمك كرده ايد. چرا به خود نمى گوييد، من با وجود مشكلاتى كه وجود دارد، سعى مى كنم با ديگران رابطه برقرار كنم؟ براى من هيچ چيز تحمل ناپذير نيست. 45
3. روى آوردن به لذت جويى دراز مدت. 46 رفتار شما، به عنوان كسى كه به لذت هاى آنى، يعنى زندگى لحظه اى، نمى انديشد و به خوشى هاى آينده نظر دارد، كاملا منطقى خواهد بود. براى دستيابى به لذت هاى ماندنى شكى نيست كه بايد انتخاب بهترى داشت. كسى كه آرزوى رسيدن به مرحله فارغ التحصيلى را دارد، بايد بتواند از تفريحات زودگذر صرف نظر كند تا وقت مناسبى براى مطالعه امتحانات خود پيدا كند. كسى كه با وجود مشكلات موجود، اوقاتش را صرف كار آموزى هاى لازم مى كند تا كار مشخصى را به عهده گيرد، در حقيقت مشكلات آنى را به خاطر آينده تحمل كرده است. 47 در دستورات اولياى دين هم مردم به ترك لذات ناپايدار براى رسيدن به لذات پايدار و ماندنى تشويق شده اند. از امام على(عليه السلام)نقل شده است: «اسعد الناس من ترك لذة فانيه للذة باقيه»; 48 خوشبخت ترين مردم كسى است كه لذت ناپايدار (دنيا) را به خاطر لذت پايدار (آخرت) واگذارد.
7. فقدان قاطعيت :
امروز روز تعطيلى اوست، تازه از خواب بيدار شده، اتاقش كثيف و همه چيز نامرتب است. او از آن وضع نفرت دارد، از خودش هم بدش مى آيد ولى نمى داند چه كند و از كجا شروع كند. اين توصيف كسى است كه دچار اهمال كارى شده، و در نتيجه او را مهمل مى نامند. كسى كه از كار كردن مى ترسد، در نتيجه بايد كارش را مضاعف انجام دهد 49 و خود را بى محابا در معركه اشتغال به آن كار بيندازد. بيانى از اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل شده كه خود حاوى تحليل روانى بلندى است. آن حضرت مى فرمايند: «اذا هبت امرا فقع فيه، فان شدّه توقيه اعظم مما تخاف منه»; 50 چون از كارى ترسيدى وارد آن كار شو، [زير] كه خود را سخت پاييدن دشوارتر باشد از وارد نشدن در كار.
8. اضطراب :
ناراحتى هاى ناشى از اضطراب، مانند تند بادى سهمگين بر وجود انسان مىوزد، به گونه اى كه هر وزش آن خود عاملى براى به تعويق انداختن كارهاى ديگر است. آثار ترس به صورت هيجان، شرم، احساس گناه و افسردگى بروز مى كند. با روش درمانى عقلانى ـ هيجانى با اين آسيب هاى روانى مى توان مبارزه كرد. 51 در ادامه، درباره اين روش درمانى سخن خواهيم گفت.
اما درمان اضطراب از ديدگاه آيات قرآن كريم، به ياد خداوند بودن است: « الا بذكر الله تطمئن القلوب » (رعد: 28). و به گفته عرفاى اسلامى، با استفاده از آيات الهى، نماز ذكر اكبر است: «و لذكر الله اكبر» (عنكبوت:45). چنان كه تسبيحات حضرت فاطمه كبرى(عليها السلام)«ذكر عظيم» دانسته شده است. 52 ناگفته نماند كه ذكر زبانى در مرتبه اى دون ذكر قلبى و جوارحى قرار دارد. 53 در آخر توجه به اين نكته ضرورى است كه كمال نهايى و سعادت حقيقى انسان در گرو رضايت و قرب الهى است و بس، نه اين كه همچون برخى اومانيست ه 54 چشم به دهان ديگر انسان ها دوخته و سر به آستان انسان هاى ديگر بساييم.
ب. مواردى كه به شرايط محيطى بستگى دارد
اكنون به گروه ديگرى از عوامل مؤثر در اهمال كارى، كه در ارتباط با ديگرانسان ها (يعنى غير شخص اهمال كار) مى باشند و نيز راه هاى درمان آن ها اشاره مى كنيم:
1. نارضايتى از وضع موجود :
برخى پنداشته اند كه بها دادن بيش از حد به امور مادّى همچون: خوب خوردن، خوش گذراندن و ... از عوامل جدى خودكم بينى مى باشد و خودكم بينى به اهمال كارى منتهى مى شود. اما بايد گفت: دارايى و فقر در ابتلا به اهمال كارى نقش چندانى ندارد. هرچند اين خودكم بينى مى تواند بر بستر دارايى و يا نادارى قرار گرفته و انگلوار به حيات خود ادامه دهد، ولى به نظر مى رسد، آنچه بيش از همه در ايجاد اهمال كارى مؤثر است عبارت است از: «پر توقعى و عدم رضايت از وضع موجود.» آرى! پرتوقعى و نارضايتى از وضع موجود دو عامل مؤثر براى ايجاد سرخوردگى است.
در كتاب بشارة المصطفى لشيعه المرتضى آمده است: «اوصانى خليلى ابوالقاسم(عليه السلام) بسبع لا ادعهن على كل حال الى ان اموت: أن انظر الى من هو دونى و لا أنظر الى من هو فوقى...». 55 سلمان فارسى گويد: دوست گرامى ام رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مرا به چند نكته سفارش كردند كه تا آخر عمرم آن ها را از دست نخواهم داد. يكى از سفارشات اين بود: [در امور دنياى خود] به پايين دست خود بنگر، نه به بالا دست خود. در وضعيت دوم چون ترس از عدم موفقيت بر جان شخص، غالب مى شود. بنابراين، او نمى تواند سعى و تلاش خود را با آرامش به انجام رساند و به شكست مى انجامد. پس وحشت و اضطراب بار ديگر سرك كشيده، مانع موفقيت او مى شود. بنابراين، هر كارى كه شروع مى كنيد، بايد از پيش، خود را براى مواجهه با برخى مشكلات پيش بينى نشده آماده سازيد. در حالى كه، اين احتمال و آمادگى كاملا طبيعى و منطقى است.
هربرت برث 56 معتقد است كه «تحمل ناپذيرى در ميزان شناخته شده در فرد، موجب حركت و سازندگى مى شود، و در حد افراط، موجبات بى رمقى و رخوت او را فراهم مى كند.» 57
2. نگرش منفى نسبت به كار 58 :
اگر از شما رفتارى سر زند كه آن را ناپسند و گناه تلقى كنيد، بى شك از آن بابت در خود احساس شرمسارى، انفعال، اضطراب و هيجان را فراهم ساخته ايد. اين هيجان مى تواند عامل و موجب عقب انداختن كار شود. وقتى كار را در غير زمان مقرر به استاد تحويل داديد و او از شما به خوبى تحويل نگرفت، شرمندگى فزونى يافته و پس از آن در انجام كار بعدى سردى بيش ترى نشان خواهيد داد كه اين همان اهمال كارى است. بلكه سردى خود عامل پا برجايى اهمال در جان آدمى خواهد بود. 59
براى درمان اين آفت تلاش كنيد از خطاها جداً پرهيز كنيد تا انديشه خود كم بينى در شما زدوده گردد و تقويت نشود. توجه داشته باشيد كه در اسرع وقت اقدام عملى را بر هر چيز ديگرى مقدم بداريد. 60
3. نگرش غير واقع بينانه به ديگران
پل هاك 61 و آرونت بك 62 گفته اند: «افسردگى با خصوصياتى همراه است. آدم افسرده خود را سرزنش كرده و از ديگران ترحم مى طلبد. اين حالت ها با حس بدبينى نسبت به اين و آن همراه است. از نظر وى، همه چيز بد جلوه مى كند، در حالى كه مردم بد نيستند. زندگى زيبا و دوست داشتنى است.» 63
بنابراين، اگر افسردگى درمان گردد و شخص به اين باور برسد كه بايد خودش از درون با بدى ها و زشتى هاى خود به جنگ و ستيز برخيزد و از حوادث نترسد، به يقين با اهمال به مبارزه پرداخته است.
4. احساس عدم مسؤوليت در برابر ديگران 64 :
اگر انسان در برابر ديگران احساس مسؤوليت نكند و تنها خودمدار باشد، در نتيجه اهميت چندانى به ديگران نداده و در ارتباط با اين و آن كم مى آورد.
براى درمان اين مشكل، از روش جايگزينى مى توان استفاده كرد; به اين معنا كه شخص لحظه اى بينديشد كه اگر او به جاى ديگران بود دوست داشت كه دوستانش با او چگونه برخوردى داشته باشند. امام على(عليه السلام) در نامه اى به فرزندشان امام مجتبى(عليه السلام)نوشتند: «اى پسر جانم، سفارش مرا بفهم، و خود را ميان خويش و ديگران ترازو قرار بده. يعنى از براى ديگرى همان را بخواه كه براى خود مى خواهى و مخواه براى او آنچه را كه براى خويش نمى پسندى و ستم مكن هم چنان كه براى خود نمى پسندى. و نيكى كن همان طور كه براى خود دوست دارى.» 65 در كتاب شريف نهج البلاغه بيش از دو بار و در ساير متون اسلامى فراوان آمده است كه در برخورد با ديگران از اين روش جايگزين بهره بريد. بى شك بدون اين راه كار تفهيم و تفاهم و ارتباط درست با ديگران حاصل نخواهد شد; چرا كه انسان بر مبناى خودمدارى و خودمحورى مى انديشد و مى گويد كه چرا ديگران اين انانيت را برنمى تابند.
5. لجبازى با ديگران :
گاه بر اثر استيلاى خشم و غضب، شخص از ديگرى عصبانى شده و بر مبناى لجبازى با او به رفتارى نا مناسب (اهمال كارى) دست مى زند.
اما او بايد بداند كه راه اصلاح ديگران نه تنها لجبازى نيست كه خويشتن دارى، تسلط بر خود، و بر خورد مناسب با آن هاست. در بيانات اهل بيت(عليهم السلام)آثار بسيار بدى براى لجاجت و سر سختى در برابر ديگران آمده است كه از جمله آن ها، امورى را مى توان نام برد كه عبارتند از: شر 66 ، درگيرى و جنگ و جدال 67 ، نابودى 68 ، بى رأيى 69 ، خسران و ضرر 70 ، فساد رأى 71 ، ورود به كارهاى بى اهميت 72 ، كينه 73 ، خود را در معرض بلا و گرفتارى قرار دادن 74 و... .
6. تلاش در جلب رضايت همگان :
«جو» به مؤسسه زندگى منطقى در شهر نيويورك 75 براى مشورت و درمان مراجعه كرده است. او از تن دادن به كارهاى فراوان خود، براى جلب رضايت ديگران كه او ناخواسته آن ها را از خود مى رنجاند، شكوه داشت. همسرش از روى عصبانيت كه چرا او فرصت ندارد به كارخانه برسد، منزل را ترك كرده است. او كار رسمى خود را بدين سبب نمى تواند به موقع انجام دهد. بنابراين، او از اين جهت فردى اهمال كار معرفى شده است. در نتيجه، افكار او پريشان، درهم، مضطرب، و نگران گشته است. آرى، به وى گفته مى شود كه اين گرفتارى ها را خودش به وجود آورده است.
در حال حاضر، چاره آن است كه بدون رودربايستى كارهاى اضافى را ترك كند، به كارهاى اصلى همت گمارد و انديشه جلب رضاى ديگران را از سر بيرون كند. 76 در نگرش اسلامى ما هركس كه خواهان وصول به كمال مطلق است، بايد تمام همت خود را در جلب رضاى خداوندى معطوف دارد كه برترين كمال قابل تصور انسانى است. در كلام وحى، كامل ترين انسان، حسين بن على(عليه السلام)، اين گونه توصيف شده است: « يا ايتها النفس المطمئنة، ارجعى الى ربك راضية مرضية ...» (فجر: 27و28); اى صاحب نفس آرام، به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه، او از تو راضى و تو از او خوشنودى. بنابراين، آخرين و نهايت راه، وصول به بارگاه و مقام رضا و جلب خشنودى حضرت بارى تعالى است.
7. اهمال كارى و پرخاش گرى انفعالى 77 :
شما خشم خود را فرو مى بريد ولى بازتاب آن را به صورت كم كارى و يا سهل انگارى نشان مى دهيد. بدين شكل، در حال رانندگى وقتى از گره خوردن ماشين ها به تنگ آمده ايد و لحظه به لحظه بر عصبانيت شما افزوده شده، به جاى اين كه دقيقاً در خط ويژه خود رانندگى كنيد تا نظم بر قرار گردد، خود مرتكب خلاف شده، تلاش مى كنيد تا از خط ميانى بگذريد. عجيب تر اين كه، به جاى حل مسأله، شما با اين لج بازى مشكل ساز شده و به اعتراض ديگران با بى اعتنايى برخورد مى كنيد. البته، هميشه رفتار بازتابى به شكل پرخاش گرى تجلى نمى كند، بلكه گاه با بى اعتنايى، كم كارى، عدم پذيرش خيرخواهى، و تنها گوش دادن و لجبازى كردن برخورد مى شود.
اما درمان اين آفت، تنها كنترل خود با حفظ خون سردى و آرامش است. بايد توجّه داشت كه برخى امور از اختيار ما خارج است. 78
درمان اهمال كارى
پيش از اين گفته شد كه، اهمال كارى از جمله آسيب هاى روانى است كه تكرار تدريجى آن به شكل اعتياد درآمده و شخص معتاد به اهمال كارى، ناخواسته زمان را به تأخير انداخته و فرصت ها را از دست مى دهد. اينك در اين جا برآنيم تا برخى فنون كاربردى را براى درمان اين بيمارى روانى برشماريم.
الف. درمان اهمال كارى در شرايط زمان و مكان
پس از پايان بررسى برخى از علل و ريشه هاى اساسى اهمال كارى، اينك به درمان يك نوع خاص آن (اهمال كارى در زمان و مكان) خواهيم پرداخت.
1. قدرشناسى از فرصت به دست آمده :
نكته قابل ملاحظه اين كه، شخص اگر گذر زمان و فرصت هاى پيش آمده را درك نكند و حركت زمان را به فراموشى سپرد، در واقع، خود را گول زده است. براى درمان وقت ناشناسى امورى را مى توان توصيه كرد:
1. توجه به ضايع سازى عمر كه با گذر آن، تدبيرى بر جبرانش نيست. بيانى از كامل ترين انسان، پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)نقل شده است: «يا أباذر اياك و التسويف بأملك...»; 79 اى ابوذر تو را از اهمال كارى برحذر مى دارم.
2. سپس در بيان ضرورت اين نكته فرموده اند: «فإنك بيومك و لست بما بعده...»; 80 چرا كه تو براى امروز هستى نه براى فردا.
3. «فإن يكن غد لك لم تندم على ما فرطت فى اليوم...»; 81 توجه داشته باش كه اگر فرصت را غنيمت شمردى و فردايى نداشتى، پشيمان نمى شوى كه روز خود را از دست داده اى.
2. تعيين وقت معين براى انجام هر كار : 82
از حضرت على(عليه السلام)نقل شده است: «كل مؤجل يتعلل بالتسويف»; 83 آنان كه (در انجام كار) مهلت دارند، در انجام آن كوتاهى مى كنند. اغلب اهمال كارى ها نتيجه عدم آگاهى شخص از وقت معين براى انجام آن كار است. اگر انجام كارى را مطلق و بدون قالب گيرى زمانى در نظر بگيريم، معمولا اهمال به آن راه مى يابد.
براى درمان، بايد شخص زمان را بشناسد و بر آن مبنا كار را اندازه گيرى كند; 84 يعنى براى هركارى زمان پايان در نظر بگيرد.
3. تعيين دقيق تاريخ تحويل : 85
با توجه به اين كه راه پيش گيرى از اهمال در انجام كار، تعيين وقت معين براى پايان آن است، لازم است در اندازه گيرى زمانى و مقايسه توان خويش در اجراى به موقع آن دقت كافى داشته باشيم.
4. استفاده از طرح پنج دقيقه اى : 86
براى اين كه از ايستا بودن خود در انجام كار جلوگيرى كنيد، زمان را به اجزاى مختلف تقسيم نماييد. به اين شكل كه، براى شروع هر كار تنها بر مبناى پنج دقيقه وقت در نظر بگيريد و پنج دقيقه پنج دقيقه براى خود برنامه ريزى كنيد. كوتاه بودن زمان، به شما كمك مى كند تا كار را به انجام رسانيد.
5. استفاده از فن «جزء جزء »: 87
كار خود را به بخش هاى كوچك تر تقسيم كنيد تا بتوانيد بر آن مسلط شده و از عهده انجامش برآييد; به عنوان مثال، هر پنج صفحه مقاله خود را بخشى به حساب آورده و پس از انجام هر بخش، پاداشى مناسب براى خود در نظر بگيريد، سپس به انجام ساير بخش ها بپردازيد. 88
6. اولويت بندى كارها : 89
اشخاص براى خود وظايف گوناگونى را در نظر مى گيرند. هركسى بايد بتواند كارهاى با اهميت تر را با اولويت اول انجام دهد. اين تقسيم بندى، بى شك شما را مقيد خواهد كرد تا به كارى كه فوريت بيش ترى دارد، بينديشيد. در اين مورد، اگر به طور جدى در انجام آن تسريع نكنيد، اهمال كارى شما در ساير امور نيز تأثير خواهد گذاشت. 90 از امام على(عليه السلام) نقل شده است كه «الفرصة تمرّ مرّ السحاب، فانتهزوا فرص الخير»; 91 فرصت چون ابر مى گذرد، پس فرصت هاى خير را غنيمت شماريد. شكى نيست كه در يك زمان هيچ گاه قادر به انجام چندين كار نيستيم، پس بايد ارزشمندترين كار را در اولين فرصت ممكن به انجام رسانيم.
7. مشخص كردن كارها : 92
احتمالا ديگران شما را فرد مسامحه كار بدانند، ولى شما بر اين باور نباشيد و آن ها را خرده گير بدانيد. شايد در بعض موارد اين گونه باشد، ولى به طور كلى نظم و ترتيب در زندگى نقش سازنده اى دارد و تأخير در انجام وظيفه، شخص را با خطرى جدى روبه رو مى سازد كه هرگز قابل جبران نيست. چرا نبايد همواره از اوقات خود به نحو منطقى استفاده بهينه برد؟
براى درمان اين معضل، بايد به برنامه هاى خود نظم داد و هر كار را در زمان مناسب به انجام رساند. امام على(عليه السلام) در وصيت نامه خود به امام حسن و امام حسين(عليهما السلام)مى فرمايد: «اوصيكما و من بلغه كتابى بتقوى الله، و نظم امركم»; 93 شما را و همه فرزندان و خويشان و هر كه نامه ام به او برسد، سفارش به خدا پروايى مى كنم و اين كه در كارهايتان نظم داشته باشيد.
8. اقدام به كار در حد توان :
گاه انسان به كارى مبادرت مى كند كه آن كار از حد توان و طاقت او به مراتب فراتر است. در اين جا شخص با انتخاب غلط، زمينه اهمال كارى خود را فراهم ساخته است.
بنابراين، هر كس اول بايد توان خويش را در انجام كارها درست برآورد كند و سپس كارى درخور و مناسب با توانش بپذيرد. چنانچه خداوند متعال به اندازه توان هر كس به او مسؤوليت داده است: « لا يكلف الله نفسا الا وسعها » (بقره: 286). در آيه اى ديگر آمده است: « لايكلف الله نقساً الا ما آتاها » (طلاق: 27).
ب. درمان جدى بناى اهمال
1. تلاش در ايجاد انگيزه و پرهيز از تنبلى و بى حالى :
از عوامل ديگر اهمال كارى تنبلى و بى حالى است. 94 طرفداران نظريه گشتالت همچون ورتيمر كهلر و كافكا بر اين باورند كه انسان با انديشه تكامل گرايى، پيوسته در تلاش براى رفع كمبودهاى ذهنى خويش است; چرا كه انسان ها به نواقص خود آگاهى داشته و براى رفع آن تلاش مى كنند. تنها كسانى كه تحمل ناكامى را ندارند و خود را در برابر ناملايمات زندگى ضعيف مى بينند، دهان به شكوه گشوده و مأيوس مى شوند و به تنبلى روى مى آورند. 95
براى درمان تنبلى، چند نكته ذيل قابل توجه است:
1. با يك يا چند شكست خود را حقير ندانيد و در انجام كار همت به خرج دهيد. با توجه به فوايد كوشش 96 و مبادرت در انجام كارها، مى توان با بى حالى و تنبلى به مبارزه برخاست. امام على(عليه السلام)در نامه اى به برخى از ياران خود اين گونه نگاشته اند: «فتدارك ما بقى من عمرك، و لا تقل غدا و بعد غد ...»، 97 پس باقى مانده عمرت را قدر بشناس، و [در مبادرت به انجام كار] فردا، پس فردا مكن.
2. عزم را جزم كنيد تا بى حالى و سستى را در خود بشكنيد. امام على(عليه السلام) در اين باره فرموده اند: «تداو من داء الفترة فى قلبك بعزيمه»; 98 درد سستى را با داروى عزم و اراده اى جازم درمان كن.
3. درك خطرات بى حالى و تنبلى: توجه به خطرات زيان بار تنبلى، موجب عبرت براى خردمندان است. امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) به دنبال همان نامه مرقوم فرموده اند: «... فانما هلك من كان قبلك باقامتهم على الامانى والتسويف...»، 99 البته، كسانى پيش از شما بوده اند كه به خاطر افتادن در آرزوها و اهمال كارى ها، به هلاكت افتاده اند.
4. توجه به نتايج وحشتناك اهمال كارى: نكته اى كه مى تواند انسان را در فرار از تنبلى كمك كند، نگريستن به نتايج اهمال، تنبلى و بى حالى است. امام(عليه السلام) مطلب را اين گونه به اتمام رسانيده اند: «... حتى اتاهم امر الله بغته و هم غافلون»; 100 تا اين كه ناگهان حكم خداوند فرا رسيده، در حالى كه آنان در غفلت به سر مى برده اند.
5. پرهيز از غفلت: اگر قدرى دقت شود، شخص تنبل در غفلت و بى خبرى به سر مى برد تا به هلاكت رسد. امام(عليه السلام) در بيان خود توجه داده اند كه «و هم غافلون.» 101 نابودشوندگان در ورطه اهمال كارى، در حالت غفلت و بى خبرى، همه چيز خود را مى بازند. قدرى بينديشيد، آيا اين گونه نيست؟ اگر چنين است، پس چرا به خويشتن توجه نمى كنيد؟ بى شك دانستن علل تنبلى، بى حالى و بى حوصلگى در اصلاح خويشتن مؤثر است. 102
2. شكستن بستر اهمال كارى :
بى شك توجيه حفظ موقعيت شخصى، 103 بستر اهمال كارى است. اهمال كار هر چند بخواهد براى اهمال خود دليل و برهان اقامه كند ولى خودش مى داند كه دلايلش قانع كننده نيست، بلكه براى فرار از مسؤوليت، آن براهين ساختگى را عنوان مى كند. در ابتداى امر، استفاده از اين روش براى فرد اهمال كار قدرى شرم آور است ولى به تدريج، با گذشت زمان اقامه اين گونه دلايل بى اساس بر او عادى شده و بدتر از آن، درك زشتى توجيه نابجا از بين مى رود. 104 از اين بدتر، شخص با عذر و بهانه تراشى، رفتار خود را منطقى جلوه داده، در نتيجه با اين رفتار، اهمال كارى را در خود تقويت كرده و هر بار كه عذرى مى تراشد، يك گام از اصلاح خود دورتر مى شود. انسان هرقدر با سوادتر باشد، از توجيهات دقيق ترى براى اغفال خود و ديگران سوء استفاده مى كند.
اهمال كار براى درمان خويش پيش از هر چيز بايد از عامل تقويت و ماندگار شدن اهمال كارى بپرهيزد; يعنى از توجيه كارهاى خويش اجتناب كند و توجه داشته باشد كه خود را گول نزند. امير بيان على(عليه السلام) در اين رابطه مى فرمايند: «فإن أجله مستور عنه و أمله خادع له، و الشيطان موكل به، يزين له المعصية ليركبها،...»; 105 البته، پايان كارش بر او پوشيده و آرزويش او را گول مى زند، شيطان نيز موكل اوست تا گناه و عصيان را براى او زينت دهد. توصيه ديگر از آن بزرگوار اين است كه، شخص اهمال كار راه بازگشت مناسب را به هيچ قيمتى از دست ندهد: «... و يمنّيه التوبة ليسوفها إذا هجمت منيّته عليه أغفل ما يكون عنه...»; 106 انسان را در انتظار توبه نگه مى دارد تا آن را به تأخير اندازد و تا هنگام فرارسيدن مرگ، از هر زمان ديگر نسبت به بازگشت و رجوع غافل تر باشد. بنابراين، امام(عليه السلام)سرعت به خرج دادن، اهمال نكردن در توبه و بازگشت را دستورالعملى جدى مى بينند.
براى پرهيز از افتادن در ورطه توجيه گرايى، امورى را بايد مورد توجه قرار داد:
1. براى موجّه جلوه دادن تأخير در انجام كار، دلايل گوناگون را دستاويز براى دفاع از خود قرار ندهد.
2. از ديگران هم توجيه براى فرار از وظيفه را نپذيرد، تا اهمال در آن ها تقويت نشود.
3. از كسى كه مسؤوليت كارى را داشته، تنها نتيجه كار سؤال شود; چرا كه برنامه ريزى و مديريت از وظايف اوست و به ما ربطى ندارد.
4. به فرد توجه داده شود كه ما نسبت به سوء برنامه ريزى شخص، هيچ مسؤوليتى نداشته و حتى تمايل به شنيدن توجيهات او نداريم.
5. توجه داشتن و بيدار باش دادن به اين كه توجيه كردن اشتباه، خود اشتباهى ديگراست. 107
6. توجه به عواقب توجيه گرايى، كه اهمال كارى را به شكل اعتيادى بى درمان در مى آورد. هنگامى كه توجيه عادت شد، به گفته امام على(عليه السلام)، ناگزير نابهنجارى بر انسان حكومت خواهد كرد: «العادة عدو متملك»; 108 عادت دشمن حكومت كننده و سلطه گر است.
3. تلقين درمانى :
اكثر روان شناسان بر اين باورند كه روان درمانى عقلانى هيجانى، سه جنبه شناختى، انگيزشى و رفتارى دارد. اين بنيان فكرى به فعاليت و كار اهميت مى دهد; زيرا كار كردن رفتار منطقى انسان است. اگر رفتار انسان به روشى هدف دار انجام گيرد، جايى براى اهمال كارى نخواهد بود; چرا كه تنها انجام كار، انسان را از ترديد، بى تكليفى و ترس نجات مى دهد. به طور مثال، آن كه از سخنرانى در برابر جمع هراس دارد، هر چه آمادگى او براى سخن گفتن كم تر باشد، ترس او بيش تر تقويت مى شود; چرا كه ترس نتيجه ضعف روحى شخص است. در نتيجه، او بايد تلاش كند تا با جرأت و بدون واهمه سخنرانى كند. از امام موسى ابن جعفر(عليه السلام) نقل شده است: «اذا هبت امرا فقع فيه»; 109 هرگاه از انجام كارى هراس داشتى، خود را به ناگاه در آن موقعيت قرار ده. وقتى در برابر انجام كارى پاداش دريافت مى كنيد، در حقيقت بر انجام آن كار تشويق شده ايد و آن را در دفعات بعدى با رغبت بيش ترى انجام مى دهيد. 110 ولى هرگاه در برابر كارى كه انجام داده ايد پاداش دريافت نكنيد، در فرصت هاى بعدى چندان رغبتى براى انجام آن نخواهيد داشت. پرمك 111 و هلم 112 به اين نظريه، نكته اى را اضافه كرده اند: دو كار كنار هم را در نظر بگيريد، اگر بر يكى از آن ها پاداش بگيريد و ديگرى را پاداش كم تر دريافت كنيد، تقويت اولى بر كار دومى تأثير گذاشته و آن كار نيز تقويت مى شود. 113
4. تنبيه و شرطى شدن اجتنابى 114 :
گو اين كه امروزه بسيارى از روان شناسان، تربيت از طريق تنبيه را چندان ارج نمى نهند، 115 اما با تكيه بر قرآن، كه كلامى وحيانى و خالى از هر اشتباه است، مى توان دريافت كه راه تربيت برخى از انسان ها، با شيوه تنبيه هموار مى گردد. 116 علاوه بر اين، مناجات ها و دعاهاى معتبرى، همچون دعاهاى موجود در صحيفه سجاديه 117 و نيز تجارب فراوان، جملگى دليل بر مفيد بودن تنبيه بجا و مناسب براى درمان اهمال كارى است. 118
شخصى مى گفت: هرگاه به موقع كارم را انجام ندهم، تنها تأسف نمى خورم، بلكه براى خود تنبيهى درخور و مناسب در نظر مى گيرم. نوع تنبيهات بستگى به ميل و سليقه افراد دارد، كه مى تواند ميهمان كردن افراد، كمك به مستمندان، تميز كردن اتاق، كمك بيش از اندازه معمول به ديگران، پرداخت صدقه، كمك به همسر در امر خانه و بالاخره، هر كار خير ديگرى كه انجامش چندان مورد رغبت نيست، باشد. اگر شخص در پرداخت و يا انجام اين گونه تنبيه ها به خود اعتماد ندارد، مى تواند ديگرى را در جريان امر قرار دارد و يا پول خود را نزد او به امانت بسپارد تا هنگام تخطى از قرار و تعهد خويش، وى آن را به حساب اعانات واريز كند. 119 البته، يادآورى ميزان جريمه به صاحب امانت و پول لازم است و گرنه اگر شخص اهمال كار بى خبر بماند، تأثير اصلاحى در رفتار وى نخواهد داشت.
5. تغيير محيط :
شرايط و محيط مى تواند در وضع اهمال كارى فرد، تأثير داشته باشد. بسيارى از شاگردان در اطاق بسته اى، كه كتاب هاى متنوع و وسايل سرگرم كننده ديگر در آن جا نهاده شده است، نمى توانند براى مطالعه يك موضوع خاص تمركز داشته باشند; چون وقت خود را با مطالعه موضوعات گوناگون كتاب ها و يا گوش دادن به راديو و ضبط صوت و ديدن تلويزيون و يا لم دادن و آرام آرام به خواب رفتن، از دست مى دهند. همه اين ها دست به دست هم مى دهند تا شخص اهمال كار به دنبال فرصتى براى طفره رفتن باشد. در اين صورت، به اين اشخاص پيشنهاد مى شود كه به خواسته خود يا در فضاى باز به مطالعه بپردازند و يا اگر مكان خلوتى مانند كتابخانه را مناسب تر ديدند، براى مطالعه به آن جا بروند. 1 20
6. بازى با احتمالات 121 :
بيش تر اهمال كاران منتظر فرصت مناسبى هستند تا حوصله و حال كار پيدا شود، غافل از اين كه اين روش خود بهانه اى براى به تأخيرانداختن فرصت هاى مناسب است. سؤال اين است كه چرا از نظريه احتمالات بهره نبريم؟ وقتى كار را با تأخير انجام دهيم، بى شك شانس بهتر انجام دادن آن را از دست داده ايم. پس چرا با شروع كار، خود را يك گام به بهتر سازى آن نزديك نكنيم؟ 122 در حالى كه، مكرر تجربه كرده ايم، تا شروع نكنيم حال عبادت نيز خود به خود حادث نمى شود، و كارها بى دليل به انجام نمى رسد.
7. خودتنظيمى و يادآورنده ها 123 :
هرگاه كارى را به تعويق انداختيم، آن را در تقويم خود (و يا دفترى كه بدين منظور در نظر گرفته شده) يادداشت كنيم. هر روز كه به آن نظر مى افكنيم، احساس نفرت از اهمال كارى در ما شكل مى گيرد. از اين رو در صدد درمان برمى آييم. در اين روش، هم تنبيه وجود دارد و هم تشويق; تشويق از كاهش دفعات اهمال كارى و تنبيه از زياد شدن دفعات آن. 124 اين، همان محاسبه است كه دقت در به حساب آوردن مى تواند مراقبت انسان را دقيق تر، عميق تر و جدى تر سازد. در بيان اهل بيت(عليهم السلام)در اين زمينه فراوان توجه داده شده است. امام موسى بن جعفر(عليه السلام)مى فرمايند: «حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا»; 125 پيش از آن كه از شما حساب گيرند، به حساب خود برسيد. امام على(عليه السلام)، خودتنظيمى و خويش حسابرسى را عامل امنيت از سستى در كارها دانسته و مى فرمايد: «من تعاهد نفسه بالمحاسبه امن فيها المداهنه»; 126 كسى كه با خود پيمان ببندد كه از خود حسابرسى كند، از مداهنه (به بيان عاميانه، ماست مالى كردن) در امان است. فرد زمانى كارها را به اتقان خواهد رسانيد كه به حساب خويش رسيدگى كند.
8. استفاده از هم پيمانى 127 :
شخص با خود عهد ببندد كه اهمال نكند و اگر با خود قرارى گذاشت، تلاش كند تا در انجام آن كوشا باشد. در اين گونه موارد مى تواند با خداى خود، 128 و يا با پيامبر و امام، استاد، همسر و يا دوست خود، عهد خود را در ميان بگذارد و از آنان همكارى بطلبد. 129 توجه به الزام آور بودن عهد و ميثاق نكته اى غير قابل انكار و انسانى است. در قرآن كريم، سنت نبوى و اهل بيت(عليهم السلام) و در فقه شيعه به قانون عقلى مشهور «وفاى به عهد» 130 بارها توجه شده است.
اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در ارتباط با پاى بندى به عهد و پيمان مى فرمايند: «اعتصموا بالذّمم فى أوتادها» 131 ، عهد و پيمان را پاس داريد بخصوص با وفاداران. در اهميت اين امر همين بس كه خداوند در قرآن عهدشكنان را در رديف مفسدان در زمين قرار داده است 132 و در روايات نيز به صراحت بيان شده است كه سلامت دين انسان در گرو وفاى به عهد او مى باشد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «لا دين لمن لا عهد له». 133 در علم اخلاق اين شيوه را مشارطه گويند كه شخصى براى اصلاح نفس خويش هر سحرگاه با خود شرط و قراردادى مجدد مى بندد تا كه به سوى كمال سير كند. در گفتارى حكيمانه از امام متقين(عليه السلام) در آثار پيمان به وفا آمده است: «تعاهدوا امر الصلاة، حافظوا عليها»; 134 با نماز پيمان وفا بند، تا اين كه بر آن مواظبت كنى. خداوند متعال به مؤمنان دستور مى دهد كه در پيمان خود، حتى با مشركان، تا زمان مقرر به آن پايبند باشيد: « فاتموا اليهم عهدهم الى مدتهم » (توبه: 4); پس عهد و پيمان با آن ها را تا مدت مورد قرار به سر رسانيد.
9. عدم انتظار پيشرفت سريع 135 :
پيش از اين يادآور شديم كه اهمال كارى در بلندمدت به حالت اعتياد درمى آيد. درمان آن نيز حوصله لازم را مى طلبد كه بيان آن در اين نوشتار نمى گنجد. در اجراى درمان نبايد خود را باخت، بلكه بايد با اميد و تلاش خود را براى درمان آماده كرد. 136 توجه داشته باشيد كه كارها هميشه در گرو وقت خودش مى باشد، تا آن جا كه گفته اند: «ان الامور مرهونة باوقاتها»; البته هر كارى در گرو وقت خويش مى باشد.
10. روش هيجانى غلبه بر اهمال كارى 137 :
اين شيوه، همان روش رفتار شناختى است كه از روش عقلانى درمانى 138 كارل راجرز 139 وام گرفته ايم. چون در اين روش مراجعان اعتماد به نفس دارند و تأكيد بيش تر بر باقى ماندن آن حالت و به تحرك آمدن است، به برخى از فنون عقلانى هيجانى اشاره خواهيم كرد.
وادار كردن فرد به انجام كار 140 :
به طور طبيعى، حالت شخص از زمانى كه خود را باور دارد متفاوت از زمانى خواهد بود كه به خود اعتماد ندارد. از اين رو، بازخورد او با ديگران در هركدام از اين حالات يكسان نخواهد بود. براى مثال جمله «من مطالعه را دوست ندارم» با عبارت «به طور قطع از مطالعه بى زارم» يكسان نيست. در عبارت دوم، در واقع شما از مطالعه نفرت داريد. در چنين حالتى چه بايد كرد؟ تنها راه مبارزه با آفت اين بينش است كه اگر بنا را بر ادامه تحصيل گذاشته ايد، ناگزير بايد وقت بيش تر، تلاش بيش تر، و زمان بيش ترى را براى مطالعه صرف كنيد. شك نبايد كرد كه در ما استعداد فراگيرى وجود دارد و تنها در ايجاد انگيزه بايد تلاش كرد. بايد تلقين كنيد كه كار مشكلى نيست و اين مقدار فعاليت از ما ساخته است. آرى، تلاش در انجام، تلاش در انجام. اميرمؤمنان(عليه السلام)مى فرمايند: «...متى تكثر قرع الباب يفتح لك»; 141 هرگاه بر كوبيدن درى اصرار ورزى، سرانجام به رويت باز خواهد شد. و نيز از پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله) نقل است كه فرموده اند: «من قرع باباً و لجّ ولج»; هر كه درى را كوبيد و بر آن اصرار ورزيد، ناگزير آن در باز خواهد شد. 142
تمرين مبارزه با شرم و كم رويى 143 :
شخص از اين كه نمى تواند كارش را به نحو مطلوب و يا به موقع انجام دهد، مبتلا به كم رويى، شرم و آزرم مى شود. شرم و ترس ريشه اى مشترك دارند.
درمان: در اين جا چند مورد را به عنوان درمان و راهكار عملى اشاره مى كنيم:
الف. براى مبارزه با آن تلاش كنيد، بر اعصاب خود مسلط باشيد. نگذاريد كه اتفاقات و حوادث شما را تحت تأثير قرار دهد.
ب. براى بررسى نقاط قوت و ضعف و حدود آن، ضوابطى را در نظر بگيريد تا بتوانيد درجه قوت و ضعف و جايگاه هركدام و اشتباهاتتان را بشناسيد.
ج. چون ما مسلمان هستيم، بنابراين عقل و شرع مى تواند دو ميزان خوبى براى اصلاح رفتار فردى و اجتماعى ما باشد.
د. تلاش كنيد از رفتار كسى كه به نظر شما كامل است، تقليد كنيد. براى يك انسان مسلمان، بهترين و برترين الگو، حضرت خاتم الانبياء(صلى الله عليه وآله)است.
در قرآن آمده است: «و لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنه»; بهترين الگو براى شما رسول خداست. در عصر حاضر، آشنايان به سيره و روش معصومان(عليهم السلام)، علما و عرفاى والامقام مى توانند برترين الگوى زندگى باشند. قدرى مطالعه در زندگى بزرگانى مانند، آية الله بهجت، امام خمينى(قدس سره)، علامه طباطبائى(رحمه الله)، آية الله سيدعلى قاضى طباطبائى، ميرزاى شيرازى، مرحوم محمد بهارى، مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، مرحوم سيداحمد كربلايى، مرحوم ملا حسينقلى همدانى و...، كه هركدام مردان علم و تقوا بوده اند، مى تواند الگوى مناسبى براى اخلاق، رفتار و كردار صحيح ما باشد. 144
حتى در زندگى اجتماعى نظر به سيره نبوى 145 در برخورد با ديگران، به موقع به خود رسيدن، شانه كردن موها، خود را در آيينه ديدن، دست دادن، تقدم در سلام كردن، احوال پرسى كردن، ارتباط برقرار كردن، همنشينى، همدردى، عيادت، تشييع جنازه، حضور درجمع مردم، شركت در غم و شادى آنان و... راهكار مناسبى است. 146
پس از قدرى نشست و برخاست با افراد صالح و صادق و كسانى كه تنها رضايت خداوند براى آنان ملاك قابل قبول است، مطمئن باشيد كه شما هم اين گونه خواهيد شد. كم تر به قضاوت مردم و ديگران كه هر كدام راه و چاهى را نشان مى دهند نظر خواهيد كرد; بلكه بيش از هر چيز به دنبال كسب كمال و جلب رضاى حضرت دوست خواهيد بود كه از ويژگى هاى امام على(عليه السلام)است: «و لاتأخذه فى الله لومة لائم»; 147 ملامت ملامت كنندگان هرگز او را از مسير خود باز نمى داشت. البته، اين تلاش عاقبت به چنين مرتبه اى ختم مى شود: « رضى الله عنهم و رضوا عنه » (توبه: 100); خدا از آنان راضى و آنان از خدا راضى اند.
خود آشكارى حقيقى 148 :
شايد دليل اهمال كارى شما ترس از قضاوت ديگران باشد; يعنى به اين دليل دست به كار نمى زنيد كه مبادا ديگران درباره شما بگويند: «فلانى بى دست و پاست.»
درمان مشكل مزبور اين است:
1. خود را نبازيد (از رو نرويد).
2. خود را شاد و پرنشاط وارد معركه كنيد.
3. ممكن است در اولين برخورد موفق نشويد، اما مهارت هايى را كسب خواهيد كرد.
4. اگر وارد كار نشويد، هميشه در نقطه صفر باقى خواهيد ماند. شك نيست كه املاى نانوشته نمره اش هميشه بيست است، اما اين نوع توفيق در ورود به كار در واقع شكستى باور نكردنى است.
5. در هر حال خود را نشان دهيد.
6. هرگز نگوييد: «مى ترسم در گفتارم اشتباهى رخ دهد و آبرويم برود»، بلكه بگوييد: «مى گويم و مى خواهم اشتباهاتم را اصلاح كنم» و يا «مى خواهم حرفم را بزنم.»
7. تلاش كنيد با مردم صادق و بى تكلّف (رو راست) باشيد.
8. به خود جرأت شركت در جمع را بدهيد.
9. خود را از آن ها دانسته و با آن ها باشيد.
نقش بازى كردن 149 :
گرچه نزد ما نقش بازى كردن 150 جزئى از شيوه روان درمانى عقلى ـ هيجانى است، ولى در اين بخش ما از شيوه رفتار درمانى مور نو ريموند كورسينى فرتيز پرلز بهره برده ايم كه روش او را روان نمايشى 151 گويند. اين روش در جمع دوستان و آشنايان كاربرد دارد.
فرض كنيد براى يك سخنرانى آماده مى شويد كه هنوز جرأت ارائه آن را نداريد. از دوست و يا همسر خود بخواهيد تا در برابر شما به طور جدى و به عنوان يك مستمع بنشيند و شما مقاله خودرادربرابر او ارائه دهيد. از او بخواهيد تا شما را نقد بزند.
گاه مى توان در جمع دوستان و برخى اوقات در مقابل آيينه اين تمرين را انجام داد. بعضى مواقع شخص مى تواند نوار صوتى و يا تصويرى خود را ضبط كرده و خود پاى آن بنشيند و به اصلاح سخنرانى خود بپردازد. توجه داشته باشيد كه در اين صورت حقيقتاً منتقدانه به خود بنگريد.
ابراز احساسات 152 :
گاه شخص اهمال كار بر اثراهمال كارى خود از جان خويش خسته مى شود و به گونه اى نفرت آور به خود مى نگرد. با توجه به شكست هاى متعدد و اهمال كارى هايش، به حالت خشم به خود مى نگرد. دراين صورت راه درمان چيست؟
بررسى احساسات و عواطف شخص در روزهاى گذشته و برخورد مناسب با آن يكى از شيوه هاى موفق براى مبارزه با اهمال كارى است. در اولين بار، براى كاوش در احساسات و هيجان ها زيگموند فرويد شيوه «تخليه روانى» را اتخاذ كرده است كه البته در همه موارد موفق نبوده است. سپس، گشتالتى ها از اين شيوه درمان بهره برده اند، اما با عوارضى كه تجديد خاطره شخص را تداعى مى كند مواجه شدند. اين امر البته، براى سلامت روانى فرد زيان آور بود و نمى توانست تسكين بخش باشد. اما در اين جا مى توان بدون عوارض، خاطرات گذشته، به آينده نگريست و از اين شيوه بهره برد.
ممكن است شما با كسى قرار گذاشته ايد كه فلان جا حاضر باشد. ولى او سر وقت حاضر نشد. اگر شما از او عصبانى شده ايد، نبايد تحت تأثير عصبانيت خود از او انتقاد كنيد، هرچند او انتقادپذير باشد. و يا ممكن است همسرتان دير به خانه آمده و مدتى طولانى شما را در انتظار گذاشته باشد. توجه داشته باشيد كه در برخورد اول چگونه با او روبه رو شويد. اگر تحت تأثير احساسات و هيجان هاى درونى خويش باشيد، بى شك او را از خويش رنجانده ايد و اصلا جاى نقدپذيرى و اصلاح رفتار را براى او نخواهيد گذاشت. كار درست اين است كه نفرت خود را ظاهر نسازيد، ولى به صراحت به او بگوييد كه كار او اشتباه بوده است. بنابراين، با روش منطقى به دور از احساس تند و پرخاش گرى مى توان انديشيد و رفتارى جدى داشت. هميشه وقتى رابطه شما با شخص دوستانه و صميمانه باشد، خيلى راحت تر مى توانيد احساس خود را بدون عصبانيت نسبت به رفتار او نشان دهيد. 153
گاه بايد منتظر فرصت بود تا در هنگام مناسب بتوانيد به طور طبيعى نظر خود را عنوان كنيد. به هر حال، در هنگام عصبانيت، سعى كنيد خشم خود را فرو ببريد. در متون اسلامى، بخصوص اخلاق اجتماعى، عنوان كظم غيظ ، يعنى خشم فرو بردن، عنوانى شناخته شده است.
صحنه پردازى هاى ذهنى 154 :
بيش ترين كارى كه در اين زمينه انجام شده است توسط ماكسيك مولتسبى 155 و آلبرت آليس 156 بوده است كه از روش تصور منطقى ـ هيجانى براى مبارزه با اهمال كارى استفاده كرده اند. آنان تأكيد دارند كه تا حد امكان موضوع اهمال كارى خود را زياد جلوه ندهند، بلكه در عوض در جهت جبران آن تلاش كنند. طبيعى است، وقتى كارتان را به موقع انجام نداده ايد، پشيمان و ناراحت هستيد. ولى به جاى ايجاد رخوت و سستى در خود، بايد وقت را غنيمت شمرد وآينده را دريافت. 157
سرور عارفان اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد: «ان ماضى يومك منتقل و باقيه متهم، فاغتنم وقتك بالعمل»; 158 به راستى در گذشته روز تو (كه در آن هستى) انتقال يافته و رفته، و باقيمانده از آن نيز متهم است (و يقين نيست كه بدان برسى يا نه) پس در اين صورت، وقتى را كه در آن هستى به انجام كار غنيمت شمر. بنابراين، بايد از جا برخاست و به عمل كوشيد.
دست رسى به استعدادهاى انسانى 159 :
بعيد نيست اهمال كارى زاييده بينش منفى گرايانه انسان نسبت به كار و طرز تلقّى ما باشد. چون اين كار را مشكل ديده ايد، به آن رغبت نشان نداده ايد. بايد توجه داشت كه وقتى با ديدى منفى به موضوع مى نگريم، توانايى خود را به فراموشى مى سپريم و يا از آن غافل مى شويم. شايد هم توجه به نكات منفى ما را از جهات مثبت و امتيازات آن كار غافل كند.
درمان :
1. در اين صورت، براى رفع مشكل همان طور كه بيش از اين گذشت، بايد از برنامه هاى كوتاه مدت بهره برد. هر برنامه را مقدمه برنامه هاى بعدى قرار داده و گام به گام نتايج كار را مدنظر قراردهيد. ناراحتى ها و سختى هاى زودگذر را فداى اهداف عالى بعدى كنيد كه ثمرات ماندگارى خواهد داشت.
2. توجه داشته باشيد كه فرار از انجام كار اهمال كارى است و ممكن است لذت و راحتى كاذبى را به همراه داشته باشد، اما رنجى را كه در پيش داريد سخت ماندگار بوده و پيامدى ناگوار خواهد داشت.
3. با تجربه، تحرك و تلاش امروز براى رسيدن به فردايى بهتر گام برداريد.
4. در نظر بگيريد يك لذت جنسى، كه به شكل منطقى و اصولى انجام گرفته، چگونه آرامش را به همراه مى آورد، ولى آن گاه كه به تكرار و افراط افتاد رنج آور شده و ضايعاتى جبران ناپذير به بارمى آورد.
5. به هر حال، راه هاى مختلف استفاده از اوقات فراغت زندگى را پيدا كنيد.
ساير منابع
الف. عربى :
1ـ قرآن كريم.
2ـ آمدى، ناصح الدين ابوالفتح عبدالواحد بن محمد. غررالحكم و درر الكلم ، ترجمه و تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى. قم. دفتر نشر فرهنگ اسلامى. 1379. چ3.
3ـ آمدى، غررالحكم و درر الكلم ، شرح جمال الدين محمد خوانسارى. مقدمه و تعليق از مير جلال الدين حسينى ارموى. تهران. انتشارات دانشگاه. 1360. چ3.
4ـ ابن شعبه البحرانى، ابى محمد الحسن بن على ابن الحسين، تحف العقول عن آل الرسول (ص)، ترجمه محمدباقر كمره اى، تهران، انتشارات كتابچى، 1376، ط 6.
5ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه و شرح اين ابى الحديد معتزلى، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1385 ق. چ2.
6ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه سيد جعفر شهيدى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1379، چ 18.
7ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه محمد دشتى، قم، انتشارات مشرقين، 1379، چ 4.
8ـ شيخ مرتضى انصارى، المكاسب ، مجمع الفكر الاسلامى، قم، 1422، چ2.
9ـ الحر العاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه ، بيروت، احياء التراث العربى، 1382.
10ـ محمدرضا حكيمى، و ديگران، الحياة ، قم، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1363.
11ـ الراغب الاصفهانى، ابى القاسم الحسين بن محمد، المفردات فى غريب القرآن ، بيروت، دارالمعرفه، بى تا.
12ـ علامه محمدحسين الطباطبائى، سنن النبى (آداب، سنن و روش رفتارى پيامبر گرامى اسلام)، ترجمه حسين استادولى، تهران، انتشارات پيام آزادى، 1379، چ1.
13ـ عمادالدين ابى جعفر محمدابن ابى القاسم الطبرى، بشارة المصطفى لشيعه المرتضى ، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1420.
14ـ عبدالحميد، محمد محيى الدين و محمد عبد اللطيف السبكى، المختار من صحاح اللغه ، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1363.
15ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوارالجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار ، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ق، ط 3.
16ـ محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه ، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه، 1362.
17ـ لوئيس معلوف، المنجد ، تهران، انتشارات ايران، 1380.
ب. فارسى
1ـ راس آلن، روان شناسى شخصيت ( نظريه ها و فرايندها)، ترجمه سياوش جمال فر، تهران، انتشارات بعثت، 1373.
2ـ آليس آلبرت و ويليام جيمزنال، روان شناسى اهمال كارى ، ترجمه محمدعلى فرجاد، تهران، مؤسسه اميد، 1375.
3ـ ديويد برنز، از حال بد به حال خوب ، شناخت درمانى، ترجمه مهدى قراچه داغى، تهران، نشر پيكان، 1385، چ 7.
4ـ ادوانس بلس، روش جديد گام به گام در كاهش تأخيرها ، روان شناسى تنبلى، ترجمه مهدى قراچه داغى، نشر دايره، 1379، چ 5.
5ـ حسينى دشتى،مصطفى، معارفومعاريف ،قم،بى نا،1376،چ1.
6ـ خمينى الموسوى،روح اللّه، چهل حديث ، تهران، مركز نشرفرهنگى رجاء، 1368.
7ـ درسلى، پيتر، نظم اجتماعى ، در نظريه هاى جامعه شناسى ، ترجمه سعيد معيدفر، تهران، مؤسسه فرهنگى انتشاراتى تبيان، 1378.
8ـ راجرز كارل، گروه هاى روياروى، بحثى در روان درمانى گروهى ، ترجمه فرهاد ماهر، تهران، انتشارات رشد، 1375، چ 2.
9ـ شاتو ژان، مربيان بزرگ ، ترجمه غلامحسين شكوهى، تهران، انتشارات دانشگاه، 1376، چ 4.
10- قمى شيخ عباس، كليات مفاتيح الجنان ، تهران، انتشارات نبوغ، 1375، چ 5.
11ـ مجوزى عبدالله، چرا تنبيه ، تهران، سازمان انجمن اولياء و مربيان، 1379.
12ـ مصباح محمدتقى، توحيد در نظام عقيدتى و ارزشى اسلام ، قم، اتشارات شفق، 1375، چ4.
13ـ مطهرى مرتضى، مجموعه آثار (سيره معصومين(عليهم السلام))، ج 16، تهران، انتشارات صدرا، 1378، چ 3.
14ـ هاشميان هادى، درياى عرفان (زندگى نامه و شرح احوال آيت الله سيد على قاضى)، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1379.
ج. انگليسى
1. Albert Ellis. Reason & Emotion in Psychology Therapy. New York: Castilla International. 1985.
2. Aron Beck. Cognitive & Emotional Disorder. U.S.A. Predule Press. 1979.
3. Don Gobor. Main Causes of Procrastinations. Los Angeles Caligornia: Predule Press Santa manica Blvd. 1990. 9004.
4. Fred New Man. Typical Procrastinators. Let up Develop! 1975.
5. Harold Green Wald. Derict Decision Therapy. Predule Press. 1984.
6. Paul T. Rengen. Procrastination Over the Ages. New York: Simon & Schuster. 1975.
7. Peter, Mc Milliam. Low Frustrators Tolerance. Los Angeles CA. Predule Press.
8. Phyllis Goldberg. Situational Procrastination. CA. Self Dowing, 1992. 90046.
9. Robert Harper. The New Psychology the Rapy. CA. Predule Press. 1985.
10. Robert H. Moore. Rational Living. CA. Predule Press. 1991. 90046.
________________________________________
1 ـ به كتاب، چهل حديث، امام خمينى(قدس سره) و ديگر كتب اخلاقى بنگريد. واژه هايى چون «ابن الوقت بودن» در عرفان، «غنيمت شمردن عمر» در اخلاق، «پرهيز از لهو لعب و ...» در فقه و كلام، مى تواند كليد كار جديد باشد.
2 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، روان شناسى اهمال كارى ، تهران، مؤسسه اميد، 1375، محمد على فرجاد، ص 11
3 . Paul T. Ringenbach
4 . Procrastination Emotive Reasons
5 ـ آلبرت آليس و جيمزنال، پيشين، ص 10
6 . Albert Ellis
7 . William Jamesnal
8 . Reason & Emotion in Psychology Therapy
9 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 19
10 ـ «تهاون» از ماده «هون» از مصدر «هان» است. «هان الامر عليه» يعنى خداوند كار را بر او آسان و سبك گرفت. راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن ، دارالمعرفه، بيروت، ماده هون.
11 ـ محمد عبدالحميد و محمد عبداللطيف السبكى، المختارمن صحاح اللغه ، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1363، ص 556
12 ـ محدث قمى، كليات مفاتيح الجنان ، انتشارات نبوغ، 1375، چ 5، بخشى از دعاى ابوحمزه ثمالى
13 ـ همان، بخشى از دعاى خضر مشهور به دعاى كميل.
14 و 15 ـ همان، فرازى از دعاى ابوحمزه ثمالى
16 ـ همان، فرازى از مناجات خمس عشرة، الثانيه، مناجات الشاكين.
17 و 18 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 9
19 ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار ، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403، ج 17، ص 217.
20 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 9
21 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمددشتى، قم، نشركوثر،1379، چ1، ص698، حكمت 283
22 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 27
23 ـ غفلت را در لغت به معناى بى توجه بودن و يا بى خبر گشتن آورده اند. مصطفى حسينى دشتى، معارف و معاريف ، قم، بى نا 1376، ماده غفلت. اما در اصطلاح غفلت را مى توان از بيانى كه امام صادق(عليه السلام) دارند به روشنى دريافت كرد. ايشان مى فرمايند: مردم چهار دسته اند:
ـ شخصى كه مى داند و مى داند كه مى داند.پس او انسان مرشدى است. بر شما باد به تبعيت از او.
ـ شخصى كه مى داند و نمى داند كه مى داند. او غافل است، بيدارش كنيد.
ـ شخصى كه نمى داند و مى داند كه نمى داند. او را ياد دهيد.
ـ فردى كه نمى داند و نمى داند كه نمى داند. او گمراه است و از اين رو، راهنمايى اش كنيد. محمدباقر مجلسى، پيشين، ج1، ص195، ح15
24 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 78، ص 164
25 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 23
26 ـ محمدباقر، مجلسى، پيشين، ج 73، ص 365
27 و 28 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 24.
29 . Self Downing/ Inferiority Feeling.
30 و 31 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين
32 ـ براى اطلاع بيش تر از بحث ولايت، به دو نوشته گران سنگ محمدتقى مصباح، معارف قرآن ، و عبدالله جوادى آملى، ولايت در قرآن ، مراجعه كنيد.
33 ـ حسين جلالى، ديدار آشنا، ش 4، قم، مؤسسه امام خمينى، فروردين و ارديبهشت، 1377، ص 21ـ 27
34 ـ عن على(عليه السلام): انّ اخسر الناس صفقة و اخيبهم سعياً، رجل اخلق بدنه فى طلب آماله و لم تساعده المقادير على اردته فخرج من الدنيا بحسراته و قدم على الآخرة بتبعاته. آمدى، غررالحكمودررالكلم ، قم،دفترنشرفرهنگ اسلامى،1379، چ3، ترجمه و تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى، ج1، ص101، باب الامل و الامانى، ش2،ص594
35 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 46، باب الطاقه، ش1، ص 5713
36 . Low Frustration, Tolerance
37 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 102 -3
38 ـ روان شناسان به طور معمول در بيان عوامل مؤثر در حالات انسان، از نقش اراده غفلت مى ورزند، در حالى كه اراده وجه امتياز انسان از حيوان است. آن ها بيش تر به محيط و وراثت نظر كرده و گويا انسان تنها برايند اين دو عامل است. ليكن با قدرى تأمل در قرآن، اراده و جايگاه آن بهتر ديده مى شود. در قرآن شريف خداوند متعال از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)درخواست كرده كه، فاصبر كما صبروا اولوالعزم من الرسل (احقاف: 23); پس شكيبا باش همان گونه كه رسولان صاحب عزم و اراده اين گونه بوده اند. در آيه ديگرى آمده: و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور (شورى: 43); و كسى كه صبر كند و ديگران را ببخشد، اين حال او از اراده قوى او ناشى مى شود. در هر حال از اين دو آيه شريفه ارتباط تحمل پذيرى و اراده انسان به روشنى آشكار مى گردد.
39 ـ بحارالانوار ، ج 77، ص 75
40 . Sort Range Hedonism: The Demand for Immediate Gratification.
41 و 42 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 98 / ص 99
43 ـ حرعاملى، وسائل الشيعه ، ج4، باب وجوب غلبه عقل، ص 29
44 ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 18، خطبه، باب 177، ص 406
45 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 100
46 . Long Range Hedonism
47 ـ براى مطالعه بيش تر از موارد و مثال هاى ديگر ر.ك.به: روان شناسى اهمال كارى، ص 101-2
48 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 405
49 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 107- 108
50 ـ نهج البلاغه ، كلمات قصار، ترجمه سيد جعفر شهيدى، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1379، چ 18، ش 175، ص 392.
51 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 142
52 ـ هادى هاشميان، درياى عرفان، زندگى نامه و شرح احوال آيه الله سيد على قاضى ، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1379، ص 12، اصل 5
53 ـ امام خمينى، چهل حديث ، صص 251-246، ح 18
54 . Humanists.
55 ـ عمادالدين ابى جعفر محمد ابن ابى القاسم، الطبرى، بشارة المصطفى لشيعه المرتضى ، قم: مؤسسه النشرالاسلامى، 1420، ص 342، ح 36.
56 . Herbert Berth
57 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 97.
58 . Guilt or Strame
59 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 138 -137
60 ـ همان، ص 141-140.
61 . Paul Hack
62 . Aron Beck
63 ـ همان.
64 . Personal Maintenance
65 ـ ابى محمد ابن شعبه البحرانى، تحف العقول عن آل الرسول (صلى الله عليه وآله)، تهران. كتابچى، 1379، چ 7، ص 27
66 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج بذر الشر . لجاجت تخم بدى كاشتن است. آمدى، پيشين، ج 2، ص 104، ش2/8986
67 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج مثار الحروب . لجاجت سبب برانگيختن جنگ ها و نزاع هاست. همان، ش 4/8988.
68 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج ينبوبراكبه . لجاجت مركبى است كه سوار خود را به سر بر زمين مى كوبد. همان، ش 5/ 8989 و 6/ 8990
69 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج لارأى له . آدم لج باز رأى و انديشه صحيحى ندارد. همان، ص 402، ش 7/8991 و نيز اللجاج يفسد الرأى . لجاجت رأى و انديشه را تباه مى سازد. همان، ش 9/ 8993.
70 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج يعقب الضرّ . لج بازى زيان و خسران در پى دارد. همان،ش 256/1
71 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج يفسد الرأى .لجاجت رأى و انديشه را تباه مى سازد. همان، ش9/8993.
72 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج تورث ما ليس للمرء اليه حاجه . لجاجت و سرسختى جيزهايى را براى انسان به بار مى آورد كه نيازى به آن ها ندارد. همان،ش 397/1.
73 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج ينتج الحروب و يوغر القلوب . لجاجت جنگ ها به بار آورده و كينه ها در دلها برافروزد. همان، ش 33 / 20.
74 ـ عن على(عليه السلام): راكب اللجاج متعرض للبلاء . كسى كه مركب لجاجت را سوار است در معرض بلا و گرفتارى است. همان، 17/90011.
75 . Rational Living in New York
76 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، همان، صص 131-130.
77 . Procrastination of Passive Aggressiveness
78 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 122.
79 ، 80 ، 81 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 77، ص 75
82 . Establishing a Set Time for a Routine
83 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، حكمت 285، ص 698
84 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 162
85 . Deal line
86 . The five Minute Plan
87 . Bite & Pieces
88 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 155
89 . Priority of uses.
90 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 30
91 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، حكمت 21، ص 626
92 . Uses
93 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، وصيت 47، ص 558.
94 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 69
95 ـ همان، ص 134-133
96 . Effort
97 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 73، ص 75
98 و 99 و 100 و 101 ـ آمدى، همان، ج2، ص120. در بيانى ديگر مى فرمايند: ضادوا التوانى بالعزم با عزم اراده با سستى و بى حالى برخورد كن. (همان)
102 ـ براى رهيافت به درمان و نيز آزمون درجه تنبلى ر.ك.به: ديويد برنز، از حال بد به حال خوب، شناخت درمانى ، نشر پيكان، 1380، تهران، چ8، ص 197 -231
103 . Self Development
104 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 76
105 و 106 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، خبطه 64، ص112.
107 ـ چنان كه گفته اند: توجيه الغلط غلط آخر.
108 ـ غررالحكم، ص 33
109 ـ محمدرضا حكيمى و ديگران، الحياه، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1363، ص 276
110 ـ اسكينر صاحب اين نظريه است كه آن را شرطى كنشگر مى نامند.
111 . David Premack
112 . L. Holm
113 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 151-148
114 . Penalties & Aversive Conditioning
115 ـ آيات فراوانى در قرآن به گونه اى انسان را از تنبيه هاى تندى چون سوختن و دورى از نياكان و ... انذار مى دهد، تا خود را از خطرات و انحرافات اعتقادى، اخلاقى و رفتارى به دور دارند. اين شيوه خود گوياى اين است كه تنبيه و اخطار به آن خود مى تواند در بازسازى انسان مؤثر باشد. ناگفته نماند كه حدود و اجراى آن در اسلام نوعى تنبيه است كه در قرآن نيز آمده است.
116 ـ براى مطالعه بيش تر در اين زمينه ر.ك.به: عبدالله مجوزى، چرا تنبيه ، تهران، سازمان انجمن اولياء و مربيان، 1379
117 ـ كتاب شريف صحيفه سجاديه به انشاى امام سجاد(عليه السلام) و به املاى حضرت امام باقر(عليه السلام) است كه در نهايت اتقان و محكمى است. به لطف خداوند، اين كتاب ارزشمند امروزه حتى در مغرب زمين نيز در دسترس و قابل استفاده مى باشد. جناب ويليام چيتيك، كه از مسلمانان آن ديار بوده و از استادانى است كه در زمينه عرفان ابن عربى كار كرده، آن كتاب گرانسنگ را به زبان انگليسى ترجمه كرده است.
118 ـ ژان شاتو، مربيان بزرگ ، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1376، چ 4، ترجمه غلام حسين شكوهى
119 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 154-152
120 ـ همان، ص 163-162
121 . Playing Probabilities
122 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 164-163
123 . Self Monitors & Reminders
124 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 168-167
125 و 126 ـ اين بيان از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) با دو بيان و از امام صادق(عليه السلام) نيز مى توانيد ببينيد. محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه ، قم، مركز النشر، 1403ق، ج2، ص406 / ص 409
127 . The Use of Confederates
128 ـ امام على بن الحسين(عليه السلام) در مناجاتى به خداوند متعال اين گونه از نفس خويش گلايه مى كنند: و تسوفنى بالتوبه آرى اين نفس من توبه امروزم را به فردا افكند. محدث قمى، كليات مفاتيح الجنان ، مناجات دوم (الشاكين) از مناجات خمس عشر. شكى نيست كه براى اهل ايمان دعا درمانى، برترين و ماندنى ترين راه تثبيت موقعيت بوده و هست.
129 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 168
130 ـ در بسيارى از كتب فقهى شيعه نظير: الخلاف (شيخ طوسى)، مختلف الشيعه (محقق حلّى)، الحدائق الناظرة (محقق بحرانى)، الدروس (شهيد اول) و... كه از معتبرترين كتب نزد علماى شيعه مى باشد، به اين اصل مسلم عقلى استناد شده است. براى نمونه كتاب المكاسب كه يكى از همان كتب مى باشد، و كار بزرگ اصولى فقيه و محقق نامدار شيعه شيخ مرتضى انصارى است، مى تواند مورد توجه قرار گيرد. اين نوشته پس از دو قرن هنوز متن زنده و گرانبها از كتب درسى حوزه هاى علميه ما است. اصل عقلى مزبور در جاى جاى اين كتاب، در بحث معاملات، كسب ها و... به كار رفته است. مى توان گفت اين كتاب مفصل بر پايه قانون عقلى وفا به عهد و پيمان نهاده شده است.
131 ـ نهج البلاغه ، حكمت 155.
132 ـ بقره: 67.
133 ـ بحارالانوار ، ج 72، ص 98.
134 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، خطبه 199، ص 418.
135 . Expect Backsliding
136 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 171-170
137 . Emotive Method of Overcoming Procrastination
138 . R.E. T.
139 . Carl Ransom Ragers
كارل راجرز 1902 -1987 در امريكا به دنيا آمد و در دانشگاه كلمبيا دكتراى خود را دريافت كرده. او از روان شناسان بزرگ انسان گرا و از پيشتازان معارضه با دو مكتب مسلط روان شناسى، يعنى رفتارگرايى و تحليل روانى است. راجرز براى بسط نظريه فلسفى خود از نظر فلسفى به مكتب وجودى و از نظر شناختى به مكتب پديدارشناسى تكيه دارد. گو اين كه او نتوانست به نظريه خود چهره اى علمى ببخشد، ليكن توانست بر ساير مكاتب روان شناسى در تبيين مكانيكى خرد در باب انسان ، تجديد نظرى جدى ببخشد. او كوشيده است تا انسان را موجودى تك معرفى كند و روان شناسى را به اين نكته متوجه سازد.
براى مطالعه بيش تر در باب گروه هاى روياروى، ر.ك.به: راجرز، گروه هاى روياروى، بحثى در روان درمانى گروهى ، ترجمه دكتر فرهاد ماهر، انتشارات رشد، تهران، چ2، 1375
140 . Forceful Persuasiveness
141 ـ كلينى، اصول كافى ، ج2، ص486، روايت 4
142 ـ مولانا جلال الدين بلخى در مثنوى اين حديث را چنين به نظم در آورده است:
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى *** عاقبت زان در برون آيد سرى
143 . Shame attaching Exercise
144 ـ درباره هركدام از اين بزرگان كتاب هاى متعددى نوشته شده است كه مى توان به آن ها مراجعه كرد.
145 ـ براى مطالعه بيش تر به كتاب شريف سنن النبى ، تأليف مرحوم علامه محمدحسين طباطبايى، انتشارات پيام آزادى، قم و نيز كتاب سيرى در سيره ائمه اطهار و كتاب سيره نبوى از مرحوم شهيد آيه الله مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، مراجعه فرماييد.
146 ـ براى اطلاع بيش تر به كتاب شريف رساله حقوق امام سجاد (عليه السلام) مراجعه كنيد. در اين كتاب امام به حقوق يك يك اطرافيان ما توجه داده ان كه جاى مطالعه و تحقيق و نيز علمى بسيار خوبى است
147 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 36، ص 217، باب 40، روايت 19.
148 . Authentic Self Disclosure
149 . Role playing
150 . J. L. Mormo Raymond Corsini Fritz Perls
151 . Psycho Drama
152 . Enpresing Feeling
153 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 86.
154 . Rational Emotiv Imagery
155 . Maxic Maultsby
156 . Albert Ellis
157 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص181.
158 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 276، ح 25/7823.
159 . Achieving The Potenciality of humanity

 

جايگاه تربيت دينى در ساختار نظام آموزش و پرورش

جايگاه تربيت دينى در ساختار نظام آموزش و پرورش
اشاره
جايگاه تربيت دينى در ساختار نظام آموزش و پرورش از جمله موضوعات به روز، مهم و دوران‏ساز جامعه اسلامى ماست، حذف معاونت پرورشى از وزارت آموزش و پرورش در نظام اسلامى، تنش‏هاى زيادى را برانگيخت. بدين منظور، نشريه معرفت در راستاى وظايف دينى و انقلابى خويش، بحثى تحت عنوان "تبيين جايگاه تربيت دينى در ساختار نظام آموزش و پرورش" مطرح و سؤالاتى به حضور كارشناسان محترم اين رشته، جناب حجة‏الاسلام آقاى دكتر محمدجواد زارعان و نيز جناب آقاى دكتر شگرف نخعى ارسال نمود. اين عزيزان دعوت ما را پذيرفتند و به سؤالات ما پاسخ مكتوب ارائه نمودند. با هم اين بحث جذاب را مى‏خوانيم.معرفت
دكتر زارعان: پيش از هر مطلبى، تذكر اين نكته را لازم مى‏دانم كه پيچيده بودن و ذوابعاد بودن بحث از يك سو، و ضرورت رسيدن به يك نتيجه روشن در اين زمينه از سوى ديگر، مستلزم بررسى عميق‏تر مسأله مى‏باشد. بر همين اساس، بحث را در دو بخش الف) اصولى مقدمى؛ ب) بررسى سؤالات پى مى‏گيريم. در همين‏جا از همه عزيزانى كه در اين مسائل مطالعه و دقت دارند دعوت و تقاضا مى‏كنيم كه با ارائه نظرات ارزشمند خود بحث را عمق بيش‏ترى بخشند.
الف. اصول مقدمى
به نظر مى‏رسد، در پاسخ به سؤالات ارائه شده، بررسى برخى مقدمات، ضرورى و مفيد است. ارائه پاسخ روشن به بسيارى از اين سؤالات و اتخاذ موضع پيرامون آن‏ها بدون بررسى اين مقدمات، كه در واقع مبانى و اصول بحث به حساب مى‏آيند، ناممكن و ناقص است. هم‏چنان‏كه متقابلاً تبيين اين اصول، پاسخ روشن‏تر سؤالات اين باب را به دنبال خواهد داشت. البته تبيين هريك از اين اصول، فرصتى بس وسيع‏تر مى‏طلبد و طرح آن‏ها در اين‏جا فقط در حد ارتباط مسائل مورد نظر با اين اصول است.
اصل اول. وجود ارزش‏هاى خاص در هر جامعه
هر جامعه انسانى و هر جمع كوچك و بزرگِ مجموعه‏هاى بشرى داراى ارزش‏ها و پاره ارزش‏هاى ساده و يا پيچيده‏اى است كه مبناى وحدت و يكپارچگى آن جامعه است و به عبارت دقيق‏تر، عامل وجود و ادامه حيات آن جامعه خاص مى‏باشد. اين ارزش‏ها، كه در ابعاد شناختى، گرايشى، و رفتارى، و در اشكال قومى، ملى، دينى، تاريخى، سياسى و امثال آن بروز مى‏كند، فرهنگ آن جامعه را شكل مى‏دهد. از اين‏رو، فرهنگ هرجامعه چيزى نيست جز همان ارزش‏هايى كه موجب همگرايى عده‏اى از مردم در شكل آن جامعه شده است، چه اين مردم در منطقه خاصى گردهم آمده باشند و يا در مناطق جغرافيايى مختلف زندگى كنند.
انسان و جامعه بدون ارزش وجود ندارد. ممكن است ارزش مثبت يك جامعه در نظر جامعه ديگر منفى باشد و يا ارزش‏هاى جوامع با گذشت زمان و در پى عوامل گوناگون ديگرگون شود،(1) اما چنين نيست كه جامعه‏اى در يك زمان داراى هيچ ارزشى نباشد و در زمان ديگرى معتقد به ارزش‏هاى خاصى شود و اين نيست مگر به دليل اين‏كه جامعه تابع انسان است و انسان بدون ارزش وجود ندارد.
حتى جوامع پيرو تفكر ليبرال نيز، على‏رغم ظاهر آزادگرايى، فردگرايى و قايل بودن به نسبيت ارزش‏ها، از اين قانون مستثنى نبوده و از يك سرى ارزش‏هاى اجتماعى در ابعاد مختلف شناختى، عاطفى و رفتارى برخورداراند؛ بخشى از امور را هنجار دانسته و هم‏زمان براى حل بخش ديگرى از رفتارها به عنوان ناهنجارهاى اجتماعى چاره‏جويى مى‏كنند. هرگز عناوين آزادى، نسبيت، فرديت، كه مشخصه‏هاى جامعه ليبرالى غرب است، موجب نمى‏شود كه آن جوامع فاقد ارزش (بنا بر مبانى خود) تلقى شوند. اساسا تحقق يك جامعه و راضى شدن افراد براى زندگى در كنار يكديگر جز با اشتراك در مجموعه‏اى از ارزش‏هاى خرد و كلان و تسالم بر آن‏ها ممكن نيست. اختلاف در ارزش‏ها براى تحقق اوليه و يا ادامه حيات جامعه يك مانع و تهديد است. بنابراين، تمسك به اصولى چون آزادى و فردگرايى در ارزش و به تبع آن نفى وجود ارزش‏هاى اجتماعى، حتى در جوامع ليبرال منطقى نمى‏نمايد، چه رسد به جامعه‏اى همچون جامعه اسلامى كه شعار اصلى آن حفظ و گسترش ارزش‏هاى دينى مى‏باشد. جوامع اسلامى نيز، براساس همين قانون، داراى ارزش‏هاى مقبول دينى هستند كه هويت آن جامعه را شكل مى‏دهند و افراد جامعه حول محور آن ارزش‏ها گردهم مى‏آيند.
اصل دوم. ضرورت آموزش ارزش
هر جامعه‏اى علاوه بر اين‏كه از مجموعه‏اى از ارزش‏ها برخوردار است، سعى مى‏كند تا از طريق آموزش و انتقال مفاهيم به نسل‏هاى بعد، ارزش‏هاى مزبور را حفظ كند و حيات آن را ادامه بخشد. استدلال ساده آن هم اين است كه وقتى ارزش‏هاى مشخصى از ديد افراد جامعه هنجار تلقى شود، به معناى آن است كه افراد جامعه به آن ارزش‏ها اعتقاد داشته و رفتار مبتنى بر آن را صحيح مى‏شمارند، چنانچه رفتار خلاف آن را ضدارزش و ناهنجارى به حساب مى‏آورند كه با برداشت‏ها و باورهاى آن جامعه همخوانى ندارد، و بايد با آن مقابله شود.
هرچند ممكن است ارزش‏هاى جامعه، به اصطلاح، داراى مراتب تشكيكى بوده و شدت و ضعف داشته باشد و يا در چگونگى انتقال مفاهيم به نسل‏هاى آتى بين ديدگاه‏هاى مختلف تفاوت‏هايى باشد،(2) اما همگان بر اصل انتقال مفاهيم به نسل‏هاى بعد، در كلام يا عمل اصرار مى‏ورزند. در بحث آموزش ارزش(3) و تعارض بين دو ديدگاه "منش‏پرورى"(4) و "خود شكوفايى"،(5) گرچه در ظاهر، اين پيروان ديدگاه منش پرورى هستند كه بر لزوم آموزش صريح و مستقيم ارزش‏هاى جامعه به كودكان در مدارس تأكيد مى‏ورزند، تا آن‏جا كه سستى در اين مسأله را امرى نابخشودنى مى‏شمارند،(6) اما پيروان ديدگاه خودشكوفايى نيز چندان در واقع امر (و دست كم در مقام عمل) با ايشان فاصله‏اى ندارند.(7) فعاليت‏هاى فرهنگى كه امروزه در سطح جامعه غربى به طور كلى و در سطح مدارس به طور خاص براى حفظ و انتقال ارزش‏هاى غربى به نسل آتى صورت مى‏پذيرد، آن‏چنان گسترده و فراگير است كه فقط اشاره‏اى كوتاه و فهرست‏وار به آن‏ها نوشتار مستقلى را مى‏طلبد.(8)
در ديدگاه اسلامى نيز، صرف‏نظر از تأسفى كه در باب مسلمانى و مقام عمل مسلمانان و عملكرد دست اندركاران امور فرهنگى و كارگزاران كشورهاى اسلامى در اين جهت بايد خورد، و صرف‏نظر از افسوسى كه در اين قضيه در همين كشور اسلاميمان و حتى پس از انقلاب بزرگ دينى به همراه داريم، اسلام به ذات خود در اصل لزوم انتقال ارزش‏هاى اسلامى به نسل بعد و حتى نسل معاصر بسيار صريح و روشن است. در منابع قرآنى و روايى، واژه‏ها و تعابيرى همچون «علّموا»، «ادّبوا اولادكم» و «بادروا اولادكم بالحديث» و ابوابى چون «حق الولد على الوالد»، «مقام و وظايف معلم» و امثال آن، همه حكايت از اين مهم دارد.
اصل سوم. تعقل در مقابل تحميل عقيده
به موازات اهميت اصل ضرورت آموزش ارزش‏ها و انتقال آن به دانش‏آموزان به عنوان يكى از اصول اساسى در تعليم و تربيت، چگونگى انتقال مفاهيم به نسل‏هاى آتى، به ويژه امر به كارگيرى قوه انديشه و تعقل متربّى در اين مسير نيز حايز اهميت است. در مباحث تعليم و تربيت، معمولاً هرگاه از آموزشِ ارزش، به ويژه ارزش‏هاى دينى سخن به ميان مى‏آيد، حمله تفكرات ليبراليستى با حربه عقلانيت و دفاع از حقوق متربيان و دانش‏آموزان پيش‏بينى مى‏شود. اساس اين حملات اجمالاً بر اين برداشت است كه آموزشِ ارزش نوعى القاء، تلقين و تحميل عقيده،(9) شست‏وشوى مغزى و تعطيلى عقل است و مانع رشد عقلانى متربّى، خلاقيت(10) و قدرت تفكر انتقادى(11) وى مى‏شود و اين نوع برخورد، با روح تعليم و تربيت و آزادى انسان سازگارى ندارد. پيشگامان ديدگاه خود شكوفايى و طرفداران تفكر انتقادى به طور خاص در اين زمينه، به ويژه پيرامون نقش عقلانيت كم قلم نزده‏اند.
اين بحث به دنبال بررسى صحت و سقم ديدگاه فوق در مورد آموزش ارزش‏هاى دينى نيست، بلكه هدف از نقل مطالب مزبور، مشخص نمودن مقام تعقل و اصرار اين ديدگاه بر جايگاه اساسى آن در امر آموزش است. البته، بايد توجه مدافعان اين طرز فكر را به اين نكته نيز جلب نمود كه اگر چه از آموزش‏هاى دينى كليسايى برداشت القاء مى‏شود و اگر چه در مقام عمل در برخى آموزش‏هاى دينى توسط مسلمانان نيز اعتناء چندانى به رشد عقلانى كودكان نمى‏شود، اما ديدگاه اسلامى در آموزش، تفاوت ماهوى با برداشت ايشان دارد.
ديدگاه اسلام در باب انتقال مفاهيم از دو مشخصه برخوردار است: اول اين‏كه، جايگاه انديشه و تفكر در اين مكتب الهى آن‏چنان رفيع است كه به سختى مى‏توان چيزى را بر آن مقدم داشت. اگر مقام تعبد و قرب به خداوند اوج رشد انسان به حساب آيد، كه "ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون" اما اساس اين تعبد نيز تعقل است واگر غيرآن باشد، يعنى اگر پرستشى مبتنى بر صِرف تقليد كور باشد، قطعا ارزشى ندارد. دوم اين‏كه، اين فرياد آزادمنشانه و بيداربخش اسلام به هنگام دعوت به دين است كه "لا اكراه فى الدين". در قبول دعوت اسلام، تحميل فكرى و فيزيكى جايى ندارد و تنها مأموريت انبياى الهى و رسالت پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بيدارسازى فطرت بشرى بوده است. امام على عليه‏السلام با همين مبناى "و لو فكروا فى عظيم القدره و جسيم النعمه لرجعوا الى الطريق و خافوا عذاب الحريق"(12) (اگر مردم در عظمت قدرت خدا و بزرگى نعمت‏هاى او مى‏انديشيدند، به راه راست باز مى‏گشتند و از آتش سوزان مى‏ترسيدند) است كه به تبيين راه‏هاى خداشناسى مى‏پردازد.(13)
اصل چهارم. نقش الگو در انتقال ارزش
اگر چه تعقل در قاموس تربيت اسلامى از جايگاه بالايى برخوردار است و بر آن تأكيدهاى قابل ملاحظه‏اى شده است، اما در كنار آن توجه به اين نكته ضرورى است كه انسان موجودى اجتماعى است و تعامل و ترابط با ديگر افراد، از همان آغاز تولد نوزاد، جزو لاينفك زندگى اوست. بخش زيادى از يادگيرى، چنان‏كه در روان‏شناسى كودك، به ويژه ديدگاه يادگيرى اجتماعى مطرح است، از طريق همين ارتباطات شكل مى‏گيرد و كودك بر اين اساس، جامعه پذيرى(14) را آغاز مى‏كند و سعى مى‏كند در فرايند همانند سازى(15) با افراد مورد علاقه خود و الگوگيرى از رفتار ايشان، رفتار خود را شكل دهد.
اگر يكى از مبانى مهم تربيتى اسلام را الگودهى و الگوپذيرى بدانيم، بيراهه نرفته‏ايم. در منشور تربيتى قرآن، از مربى بزرگ انسان‏ها، پيامبرگرامى به عنوان اسوه و الگو ياد مى‏شود و كسانى كه اميد ترقى در اين راه را دارند، سفارش به پيروى از اين راه مى‏شوند.(16) در امر تربيت ديگران نيز با تعابيرى همچون "كونوا دعاة الناس باعمالكم... "(17) بر اين مهم تأكيد شده است.
در مراتب تأثير گذارىِ الگوها، عوامل سه‏گانه بينشى، گرايشى و توانشى و در كنار آن‏ها، عوامل زمان و مكان و برخى عوامل ديگر نقش اول را بازى مى‏كنند. هر چه رابطه عاطفى الگوپذير با الگوى موردنظر نزديك‏تر باشد و هر چه باور فرد نسبت به نمونه بودن فرد مورد نظر خود (= الگوباورى) عميق‏تر باشد، احتمال تأثير الگو بيش‏تر خواهد بود. همچنين، هر اندازه شرايط محيطى (زمان و مكان) براى اين تأثيرگذارى مناسب‏تر باشد، چنانچه در جمع همالان اين امر تحقق دارد، شكل‏گيرى فرايند الگوپذيرى قطعى‏تر و راه آن هموارتر است.
شايد بيت الغزل اين نوشتار را بتوان همين اصل الگوپذيرى در تربيت دانست. انسان‏ها در مقام مربيان بزرگسال تلاش مى‏نمايند، از جان خود مايه مى‏گذارند و شب و روز نمى‏شناسند تا شايد بتوانند با زبان و گفتار خويش و با بهره‏گيرى از روش‏هاى متنوع و شايد در ظاهر پيشرفته، رفتارى را در شخص موردنظر خود به يادگار گذارند و به نظر خود او را تربيت كنند، غافل از اين‏كه متربّى ايشان، همه آن تلاش‏ها و زحمات را ناديده انگاشته و در همان حال به سادگى از يك رفتار خاصى از مربّى و فرد مورد علاقه خود، الگو مى‏گيرد و شخصيت خود را بر وفق آن شكل مى‏بخشد. مادرى كه از داد زدن كودك خود گلايه دارد، پدرى كه از هتاكى جوان برومندش شكايت مى‏كند، معلمى كه بى‏نظمى شاگرد خود را نشانه بى‏انضباطى او به حساب مى‏آورد، جامعه‏اى كه از رانندگى نابخردانه جوانان خود به ستوه آمده است، صدا و سيمايى كه ناهنجارى‏هاى جامعه را سوژه برنامه‏هاى منتقدانه خود قرار مى‏دهد، روحانيتى كه از ضعف اخلاقى جوانان جامعه رنج مى‏برد و بالاخره، همه مربيان دلسوزى كه به نحوى در اين امر، گمشده دارند، همه از اين دسته مربيانند؛ مربيانى كه بايد آنان را "مربيان مخفى" ناميد، ... و آيا راجع به آن اندكى انديشيده‏اند؟
اصل‏پنجم. هماهنگى ارزش‏هاى دينى و اخلاقى اسلام با فطرت انسان
آن‏گاه كه ارزشى ناملائم با طبيعت اصيل انسان در فردى شكل گيرد، مثلا زمانى كه انسانى از آزار و شكنجه و كشتن انسان‏هاى ديگر لذت برد، چنانچه قبول اين ارزش ناشى از تأثيرات اجتماعى، القائات فرهنگى، و تقليدى كوركورانه و بدون فعاليت انتخاب‏گرانه انسان باشد، محكوم به سست بنيادى است؛ چرا كه تعقل، اين معيار قطعى ارزش را با خود ندارد. و چنانچه قبول ارزش مزبور بر اساس توجيهى به ظاهر مستدل و عقلانى و انتخاب‏گرانه باشد، بايد اعتراف كرد كه اين‏گونه انسان‏ها، از طبيعت و سرشت اوليه خود، كه خداوند برايشان ترسيم كرده است، فاصله گرفته‏اند. مطلوب بودن ارزش در معادله مورد نظر ما دو شرط اساسى دارد: يكى اين‏كه، بر مبناى انتخاب و نقش فعال انسان باشد تا در ورطه القاء و تحميل نيفتد، دوم اين‏كه، با آنچه خلقت انسانى بر آن تعلق گرفته است، فاصله نداشته باشد.
در ديدگاه ارزش شناختى اسلام، اعتقاد بر اين است كه مجموعه ارزش‏هاى برگرفته از هدايت‏هاى دينى، امورى است كه با سرشت اوليه و دست نخورده انسان و به تعبير قرآنى، با فطرت او سازگار است. انسان به چيزى كه با اركان بنيادين خلقت او ناسازگار است سوق داده نشده و اگر به چيزى دعوت شده و يا به سوى ارزشى ترغيب شده است، همانا آن مقصد، ايده‏آل انسانى است كه از شخصيت و هويت واقعى خود دور نشده باشد.
تبيين اين مسأله در اين‏جا از آن جهت اهميت دارد كه آموزش و انتقال ارزش‏هاى مبتنى بر فطرت، تنها راه جلوگيرى از تحميل و انحطاط انسان است. تحميل زمانى است كه ارزشى خلاف خواست فطرى انسان به گونه‏اى براى او ترسيم و تكرار شود كه آن را بدون فكر و انديشه بپذيرد. اما اگر انسان از روى خواست فطرى مثلا در جست‏وجوى پيشرفت و كمال است، ديگر صِرف نشان دادن راه واقعى به او، فقط به صرف اين‏كه اين تربيت دينى است، تحميل و القاء عقيده نمى‏باشد.
اصل ششم. ارتباط متقابل تعليم و تربيت
"آموزش" و "پرورش" يا "تعليم" و "تربيت" دو مفهوم مستقل از يكديگر و گوياى دو فرايند متفاوتند. آموزش، چنانچه تبيين آن به زودى خواهد آمد، فعاليت مستقيم و غير مستقيم آموزگاران ـ در سطوح مختلف ـ براى انتقال اطلاعات و در جهت دانش اندوزى دانش آموختگان است. پرورش نيز فعاليت متربى در شكوفاسازى استعداد خويش در بسترى است كه مربى و مربيان براى او فراهم مى‏آورند.
اما همزمان، اين دو فرايند از رابطه‏اى تنگاتنگ برخوردارند، به گونه‏اى كه تفكيك آن‏ها در مقام عمل مشكل مى‏نمايد. از يك سو، آموزش جزوى از بستر سازى موردنياز در پرورش به حساب مى‏آيد، به گونه‏اى كه علايق و رفتارهاى فرد آموزش‏دهنده، چگونگى آموزش، محتواى آموزش و ساير عوامل شكل‏دهنده آن در پرورش تأثيرگذار است و هرگز نمى‏توان معلمى را فرض نمود كه بدون تأثيرگذارى تربيتى، تنها و تنها به امر آموزش بپردازد. از سوى ديگر، پرورش نيز در بسيارى موارد، هرچند طرفين به اين انتفال توجه نداشته باشند، همراه با نوعى آموزش است. به نظر مى‏رسد، در استفاده از آيه شريفه "و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه"(18) نيز، گرچه بر دو گونه بودن اين دو مفهوم تصريح شده است، اما همراهى‏آن‏هادر سياق آيه‏شريفه نيز حكايت ازاين‏ارتباط‏وثيق‏دارد.
اصل هفتم. تخصص در آموزش و پرورش
علاوه بر اين‏كه، فهم ارزش‏هاى دين در مرحله استنباطى آن نياز به تخصص دارد، چگونگى انتقال آن ارزش‏ها به افراد و نسل‏هاى بعد در مقام آموزش و پرورش نيز تا حدود زيادى نيازمند چنين تخصصى است. به بيان ديگر، هم آموزش و هم پرورش امورى تخصصى هستند و در همين راستا، آموزش صحيح دين و بسترسازى براى پرورش كودكان بر اساس ارزش‏هاى دينى نيز همچون ساير مسائل آموزشى و پرورشى نيازمند تخصص است. نكته مهم در اين‏جا اين است كه پرورش، به رغم تأثير بيش‏تر آن بر روى متربيان و نياز بيش‏تر مربيان به تخصص، زمينه عملى كم‏ترى براى پذيرش اين تخصص دارد. توجيه اين ادعا هم اين است كه بنابر اصل چهارم، الگوهاى متعددى در جامعه، به طور غيرمستقيم بر روند پرورش تأثيرگذارند كه معمولاً از تخصص چندانى برخوردار نيستند و در بسيارى از موارد حتى اندك تخصصى هم ندارند و تأسف‏بارتر اين‏كه، آموزش پرورش خود اين مربيان و الگوها كار ساده‏اى نيست. يك شبانه روز كودكى را در نظر بگيريد كه صبح‏گاهان از منزل بيرون آمده و در راه مدرسه، در كوچه و خيابان، با ده‏ها الگوى رفتارى و غير رفتارى مختلف از سوى افرادى همچون راننده، كاسب محل، پليس، مأموران نظافت شهر، دانش‏آموزان كلاس‏هاى بالاتر، مدير و معلم، و ساير مردم روبه‏رو شده و از هر كدام از ايشان نكته‏اى را مى‏آموزد! به راستى كدام يك از اين الگوها از روند انتقال ارزش آگاهند؟ سؤال ديگر اين‏كه كدام‏يك از ايشان، به فرض آگاهى، خود ساخته‏اند تا ارزش صحيح را در رفتار خود منعكس نموده و آن‏گاه منتقل سازند؟
اصل هشتم. تدريج و رعايت عامل سن
روسو سن شانزده سالگى را براى تربيت دينى مناسب مى‏داند و بر اين اعتقاد است كه نوجوان پيش از آن زمان نمى‏تواند اين مفاهيم را درك كند.(19) كانت نيز ترجيح مى‏دهد كه آموزش اين مفاهيم به تأخير بيفتد.(20) اما از سوى ديگر، در منابع اسلامى با سفارش به تربيت دينى در سنينى بسيار زودتر از آنچه اين مربيان غرب اشاره كرده‏اند، روبه‏رو هستيم. براى نمونه، امام صادق عليه‏السلام عادت دادن كودك به نماز در سن شش يا هفت سالگى را توصيه مى‏فرمايند.(21)
ما معتقديم، هم‏چنان‏كه مجموعه‏اى از روايات بر آن است، تربيت دينى از همان دوران كودكى و حتى همان زمانى كه، به تعبير روسو، كودك مفاهيم دينى را درست درك نمى‏كند، قابل اجراست؛زيرا ما در تربيت هرگز به دنبال اضافه نمودن مطلبى بيرون از وجود متربى نيستيم تا منتظر بمانيم متربى ما قدرت درك آن را بيابد، بلكه غرض اصلى از تربيت، خود شكوفايى ارزش‏هايى است كه بنابر آنچه در اصل پنجم بيان شد، در ذات فرد نهفته است و فطرى اوست. بديهى است كه وجود اين ارزش‏ها در فرد، سن خاصى نمى‏طلبد. فرض بر اين است كه فرد با همين ارزش‏ها پا به دنيا مى‏نهد و اگر از مسير آن خارج نشود، با همين ارزش‏ها شخصيت او شكل مى‏گيرد. كودك از همان آغاز زندگى، علقه و وابستگى، ميل به رشد و كمال، ميل به امنيت و بسيارى ديگر از علايق را تجربه مى‏كند. هرچند مراتب آن‏ها طى دوران رشد تغيير مى‏كند، نقش اصلى تربيت در مشخص نمودن اين مسير، نشان دادن راه و زمينه سازى براى رشد و شكوفايى بيش‏تر است. به نظر مى‏رسد، آنچه امثال روسو و كانت را بر اين عقيده داشته است تا تأخير تربيت دينى را طلب كنند، از يك‏سو، خلط تربيت با تعليمى است كه البته سن خاصى را مى‏طلبد و از سوى ديگر، لحاظ نكردن مراتب تربيت است. شايد بتوان ديدگاه كسانى چون پياژه، هارمز و گلدمن را، به رغم اختلاف موجود بين آن‏ها، در اين زمينه صايب‏تر شمرد؛ چرا كه زمينه‏هايى هرچند اوليه را براى آموزش دينى در نظر مى‏گيرند.(22) ولى به هر حال، آنچه در منظر تربيت اسلامى در اين باب مورد تأكيد است، زمينه‏سازى براى فهم اين مسائل در آينده از طريق تشويق و عادت دادن كودكان به فرايض دينى است. عادت در اين‏جا صِرفا نقش زمينه سازى و رفع مانع را بازى مى‏كند.
اصل نهم. وجود موانع و خطرات مسير آموزش ارزش
در اصول گذشته بر فطرى بودن ارزش‏هاى دينى تأكيد كرديم و تربيت را فعاليتِ زمينه‏سازى براى رشد و شكوفايى آن‏ها دانستيم. حال بايد توجه داشت كه اين تبيين، فقط به اصطلاح وجود مقتضى را بيان مى‏كند و كارآيى فطرت تا زمانى است كه اولاً، خطرى آن را تهديد نسازد و مانعى راه بر آن نبدند و ثانيا، عوامل رشددهنده آن فراهم گردد. بديهى است چنانچه مانعى در مسير رشد پديد آيد و يا زمينه‏هاى لازم آن فراهم نشود، ارزش‏هاى فطرى نهفته در انسان شكوفا نشده و يا حتى پس از شكوفايى احتمال پژمردگى آن مى‏رود.
در مسير رشد، سه گروه از خطرات متناسب با ابعاد سه‏گانه انسان، شكوفايى يا شكوفايىِ كامل ارزش‏هاى فطرى را تهديد مى‏كند و مهم اين كه در سير تربيت، اين خطرات در مورد متربى و مربى، هردو صادق است.
خطر اول، خطرى است كه با بعد بينشى انسان سر و كار دارد و در اَشكال جهل، غفلت و يا تضاد شناختى بروز مى‏كند. ارزش‏ها اگر چه فطرى باشد، نيازمند تبيين به ويژه در جهت روشن شدن مصاديق آن‏هاست. ابهام در هدف، ناآشنايى با مسير هدايت و ندانستن مصداق صحيح يك ارزش، هرچند فطرى باشد، موجب سردرگمى و گاه انحراف مى‏شود. خطر دوم، در ارتباط با بعد گرايشى انسان است. در بسيارى از موارد، آدمى در شناسايى آنچه بدان نياز دارد و مصلحت وى در آن است، مشكلى ندارد، اما در تضاد انگيزه‏ها، قربانى شده و از نقطه‏اى ناصواب سر در مى‏آورد. هوا و هوس، عشق كاذب، جاذبه‏هاى دروغين و سراب‏ها موانع اين مسير است. و بالاخره، خطرسوم دربعدكنشى‏انسان است،به‏گونه‏اى كه به رغم شناخت و انگيزش، اقدامى نمى‏كند و مصداق‏بارز آن تنبلى است.
نتيجه بحث
جمع‏بندى اصول فوق از اين‏رو كه جهات مختلف امر تربيت دينى را بررسى مى‏كند، شايد كار ساده‏اى نباشد، اما در عين حال مى‏توان اجمال آن را آن‏چنان كه در نمودار(1) آمده است، ملاحظه كرد. در مجموعه ارزش‏ها، ارزش‏هاى دينى به صورت فطرى در درون انسان نهفته است. آموزش صحيح با استفاده از قوه تعقل و انديشه و به همراه الگوپذيرى از الگوهاى مورد انتخاب فرد به معناى آماده‏سازى بسترى براى شكوفايى آن ارزش‏ها و به تعبيرى، پرورش انسان است. با توجه به عامل سن و اصل تدريج، بايد براى آموزش و بستر سازى، روش مناسبى را انتخاب كرد و همزمان بايد توجه داشت كه فطرى بودن به معناى مصونيت نبوده و آموزش مى‏تواند در جلوگيرى از انحراف مؤثر واقع شود.
ب. بررسى سؤالات
موضع‏گيرى در برابر هر يك از اصول مقدمى فوق مى‏تواند پاسخ ما را نسبت به سؤالات ارائه شده و يا سؤالات مشابه متفاوت سازد. در اين بخش تلاش ما بر اين است تا با توجه به بحث مقدمى فوق به پاسخ اين سؤالات بپردازيم. ضمن آن‏كه سعى مى‏كنيم تأثير اصول مزبور در اين بررسى را نيز لحاظ كنيم.
1. تعريف تربيت دينى و رابطه آن با ساير ابعاد
براى مشخص شدن تعريف تربيت دينى اجازه دهيد ابتدا تعريف روشنى از دو اصطلاح «دين» و «تربيت» داشته باشيم و سپس به تعريف تربيت دينى و ارتباط آن با ساير ابعاد بپردازيم.
تعريف دين: معمولاً دين را مجموعه‏اى از اعتقادات، اخلاقيات و احكامى مى‏دانند كه از سوى خداى متعال براى هدايت بشر توسط انبياى الهى به مردم ابلاغ شده است. بر اساس اين تعريف، در واقع دين مجموعه‏اى از راهنمايى‏ها و هدايت‏هاى هماهنگى است كه به ذاته هويت واحدى دارد ولى آن‏گاه كه نسبت به استعداد و قابليت بشرى و ابعاد وجودى انسانى در نظر گرفته مى‏شود، در اشكال سه‏گانه بينش‏ها و اعتقادات، گرايش‏ها و اخلاق و همچنين كنش‏ها، رفتار و احكام عملى بروز مى‏كند. حال، صرف‏نظر از ادامه بحث در تعريف دين و مناقشه در اجزاى آن و ضمن قبول اين تعريف به عنوان يك اصل مسلم، نكته ديگر اين است كه همين مجموعه هدايت‏گر دريك نگاه و تقسيم ديگر داراى دو بعد (و نه دو بخش) اصلى است.
بُعد اول در اين تقسيم، مربوط به يك سرى مسائل و آموزه‏هايى است كه همچون يك مجموعه علمى صِرفا بايد ياد گرفته شوند و آن‏گاه بر اساس آن‏ها رفتار انسان تحقق پيدا كند. اين بخش آموختنى خود بر دو دسته است: يك سرى مسائلى است كه ساده و حفظ كردنى است همچون اين مسأله كه در نماز بايد سوره فاتحه الكتاب را خواند يا فلان رفتار از موارد مبطلات روزه است، يا زكات بر چه چيزهايى و چه مقدار تعلق مى‏گيرد و يك سرى مسائلى هم هست كه پيچيده‏تر و استدلالى است. همچون مسأله وجود خداوند، توحيد، معاد و ... .
اين بُعد از دين گرچه مهم است، اما قطعا كفايت نمى‏كند. لازم است، اما كافى نيست و صرفا دانشى است كه افراد مى‏آموزند و مطالبى است كه حفظ‏كنندگان به ياد مى‏سپارند. لزوما ايمان‏آور نمى‏باشد. چه بسيارند كسانى در محافل آكادميك داخل و خارج كشور، به ويژه كسانى كه پيرامون علوم اسلامى مطالعه دارند و جزئيات احكام اسلامى را به تفصيل مى‏دانند، با ظواهر قرآن آشنايند، در رشته‏هاى مختلف اسلامى تخصص دارند و چه بسا گاه از جمله بهترين آشنايان به اين مطالب باشند، اما ذره‏اى اعتقاد به معارف دينى نداشته و اندك تأثيرى از اين جهت در زندگى خود نمى‏بينند. قدمى به خدا نزديك نمى‏شوند و بويى از معنويت نمى‏برند. قرآن شريف و احاديث صادره از سوى ائمه بزرگوار عليهم‏السلام را بسان هر كتاب ديگرى مطالعه كرده و آن‏ها را به اعتبار اين‏كه گفتار معمول بشر عادى است، قابل نقد و نقض مى‏دانند و از نور كلام الهى بهره‏اى نمى‏جويند. اين نوع اطلاعات و آموخته‏ها، چنانچه در همين حد متوقف شود و به بُعد دوم دين منتهى نشود، در باب تربيت دينى و رشد معنوى فرد ذره‏اى ارزش ندارد، گرچه فضلى است كه داناى آن همچون ساير معلومات با خود به يدك مى‏كشد و گاه حتى از آن به عنوان ابزارى براى دين زدايى استفاده مى‏كند. البته‏اگر اين اطلاعات وسيله ورود و صعود به بُعد دوم دين شود و آمادگى علمى براى‏رشدمعنوى به حساب‏آيد، از باب‏مقدمه‏قطعاارزشمندخواهدبود.
در همين‏جا بى‏مناسبت نيست بر اين نكته تأكيد شود كه در مسير انتقال ارزش‏هاى جامعه و از جمله ارزش‏هاى اسلامى در جامعه اسلامى ايران بدون شك آموزشْ نقش كليدى دارد و به كسانى كه، از روى جهالت و يا از سر عمد و لجاجت و با بهانه‏هاى واهى و روشنفكر مآبانه، ايدئولوژى زدايى از آموزش و پرورش را دنبال نموده و بر حذف كتاب‏هاى دينى اصرار مى‏ورزند، يادآور مى‏شويم كه اجازه ندهند سياست بازى در آموزش و پرورش وارد شده و با روح لطيف كودكان مسلمان ما به گونه‏اى عمل كند كه نتيجه آن محو هويت فرهنگى نسل آتى اين مرز و بوم باشد.
اما رويه و بُعد دوم دين، آموختنى نيست، اين بُعد، بُعد باور و گرايش و در ارتباط با قلب آدمى است و از راه تربيت و پرورش استعدادها حاصل مى‏شود. اين همان چيزى است كه در زبان قرآن و روايات با تعابير اعتقاد، ايمان و يقين از آن ياد مى‏شود و مشخصه مؤمنان واقعى است. اين بُعد از دين لزوما از طريق بُعد اول به دست نمى‏آيد. آموخته‏هاى دينى اگرچه در تحصيل و رشد باورها و گرايش‏هاى معنوى انسان تأثيرگذار است، اما لزوما همه باورهاى انسان از طريق آموخته‏ها به دست نمى‏آيد. علاوه بر راه حس و عقل، كه دو راه و ابزار شناختى براى بشر است، راه دل نيز، به تعبير شهيد مطهرى رحمه‏الله ، قلمرو خود را دارد(23) و به بيان قرآن: «و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا.»(24)
تعريف تربيت: انسان علاوه بر استعدادها و قابليت‏هاى ذاتى، در محيطى اجتماعى زاده مى‏شود و رشد خود را آغاز مى‏كند. پس، عوامل اجتماعى و از جمله انسان‏هاى موجود در محيط اطراف در شكوفاشدن اين استعدادها مؤثر مى‏باشند. اين تأثير هم در اصل شكوفا شدن و هم در جهت شكوفا شدن استعدادهاست. فراهم آوردن بسترى مناسب براى فعاليت فرد در مسير شكوفا شدن استعدادهايش با سرعتى مشخص و در جهتى خاص را تربيت مى‏گويند.
تعريف تربيت دينى: با توجه به تعريف دين و تربيت، تربيت دينى را مى‏توان "فراهم آوردن بسترى مناسب براى هر چه بهتر شكوفا شدن استعدادهاى فرد از درون در جهت بُعد دوم دين، يعنى بعد اعتقادى و گرايشى آن" دانست: چنانچه تعليم (يا تعليمات) دينى همان تقويت بُعد اول دين است.
بر اساس آنچه گفته شد، رابطه تربيت دينى با ساير ابعاد نيز روشن مى‏شود. بعد اول دين، يعنى آموزش‏هاى دينى، اگر دخالت و رابطه‏اى هم با ساير ابعاد داشته باشد، اين رابطه، رابطه‏اى با واسطه خواهد بود؛ يعنى آشنا شدن با آنچه يك فرد از دين بايد بداند، مى‏تواند او را در سير زندگى‏اش در ابعاد ديگر كمك كند، اما صِرف اين آشنايى و "دانستن"ها نقش مستقيم در تربيت فرد ندارد. اگر از باب نمونه، انسان بداند كه در بعد اخلاقى، زمانى انسان رشد مى‏كند كه دروغ نگويد، صِرف اين دانستن تأثيرى در رشد او نخواهد داشت. زمانى انسان قدم از قدم برمى‏دارد و به سوى هدفى كه دين براى او مشخص كرده است پيش مى‏رود كه دروغ را از زندگى خود برچيند و مرتكب آن نشود. در ساير ابعاد وجودى، از بُعد بدنى و حركتى گرفته تا اوج معنويت، همه از اين قانون پيروى مى‏كنند. لازم به يادآورى است چنانچه گفتيم، دانستنى‏ها، آموزش و يادگيرى و دست‏يازيدن به بُعد اول دين، مقدمه‏اى مفيد و ضرورى براى مرحله بعدى است.
اما ورود بُعد دوم دين به زندگى انسان، چنانچه گفته شد، رنگ و لعاب همه ابعاد وجودى انسان را تغيير مى‏دهد. در نگاه دوم به دين ديگر بخشى از زندگى فرد نخواهد بود، دين همه زندگى او مى‏شود. در اين نگاه، تمام ابعاد تربيتى و از جمله تربيت اخلاقى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى تحت تأثير قرار مى‏گيرد و در شكل متفاوتى ظاهر مى‏شود.
2. تحليل مفهوم آموزش و پرورش و نقش آن در تربيت دينى
بازشناسى دو مفهوم آموزش و پرورش را مى‏توان با توجه به آنچه پيرامون تربيت دينى و تعريف آن گفتيم، آغاز كنيم. چنانچه متقابلاً اين بازشناسى در فهم بهتر ما از تربيت دينى مى‏تواند مؤثر باشد. در بحث از تعريف دين و دو بُعد آن با دو فعاليت آموزشى و پرورشى روبه‏رو بوديم و گفتيم كه بخش دانستنى‏هاى دين از طريق آموزش قابل دستيابى است و بخش ديگر آن، كه گوهر دين است، از طريق پرورش حاصل مى‏شود.
همه ما با دو عبارت "تعليمات دينى" و "تربيت بدنى" در مجموعه برنامه‏هاى تحصيلى دانش‏آموزان آشناييم و از محتوا و روش آنچه اين دو برنامه دنبال مى‏كند باخبريم. به نظر مى‏رسد، آنچه امروزه در اين دو برنامه عملاً اتفاق مى‏افتد، صرف‏نظر از ارزيابى آن، تعريفى دقيق عملى از دو مفهوم آموزش و پرورش است.
آموزش(25) را مى‏توان فعاليت اطلاع رسانى، آگاهى دادن و انتقال دانسته‏ها توسط محيط اطراف فرد به وى تعريف كرد. اين فعاليت ممكن است مستقيم يا غير مستقيم، در شكل عملى، گفتارى يا نوشتارى، رسمى يا غير رسمى، با توجه آگاهانه، يا بدون توجه ياد گيرنده (آموزش جو) صورت گيرد، و انواع متفاوتى داشته باشد. اما مشخصه مهم آن، در مقابل پرورش، انفعالى بودن از سوى يادگيرنده است. در آموزش، فعاليتى به جز يادگيرى از سوى يادگيرنده صورت نمى‏گيرد. اين حالت با توانايى ذهنى، بهره هوشى و قدرت حافظه فرد ارتباط دارد و چنانچه تمرين و فعاليتى از سوى فرد بر آن نباشد، فراموشى آن‏را تهديد مى‏كند.
پرورش فرايندى است كه طى آن آمادگى و استعداد نهفته متربى (پرورش جو)، با فعاليت خود و بر اساس بسترى كه مربى فراهم مى‏آورد، شكوفا مى‏شود. مشخصه اين مفهوم، هم‏چنان‏كه در تعريف لحاظ شده است، نقش فعال متربى است. در مجموعه معارف تربيتى اسلام، تعابير خودشناسى، خودسازى و سير و سلوك جملگى حكايت از اين نقش فعالانه دارد. مونته سورى(26) پزشك و مربى معروف ايتاليايى در اين رابطه مى‏گويد: "كودك مى‏گويد به من كمك كنيد تا خودم به خودم كمك كنم، لقمه جويده به من ندهيد، بلكه امكان پيشرفت بدهيد." در مسير اين حركت، پرورش دهنده با هدايت و نظارت سعى بر بيدار ساختن توان خفته متربى توسط خود او را دارد. در اين مسير، اگر غير از اين اتفاق افتد، يعنى اگر فعاليتى از سوى متربى تحقق نيابد، نتيجه آن يا صِرف آموزش خشك و سطحى خواهد بود و يا تحميل عقيده و القائات و به تبع آن تقليدى كوركورانه را به دنبال خواهد داشت.
تبيين بيش‏تر اين نكته را از زبان مربى معاصر جامعه ايران، شهيد مظلوم آية‏الله بهشتى به مناسبت بحث تربيت جامعه اسلامى اين چنين مى‏خوانيم:
يك پيشنهاد براى طلاب حوزه علميه دارم و آن اين است كه به مردم ايران فرصت بدهيد تا آگاهانه و آزادانه خود را بر مبناى معيارهاى اسلامى بسازند واين خودسازى را به مردم ما تحميل نكنيد. به مردم ما كمك بكنيد. آگاهى بدهيد، زمينه براى رشد اسلامى آن‏ها بدهيد ولى به مردم هيچ چيز را تحميل نكنيد. انسان بالفطره خواهان آزادى است، مى‏خواهد خودسازى داشته باشد. اما خودش خودش را بسازد، مبادا برخلاف دستور فرآن مسلمان بودن و مسلمان زيستن را به مردم تحميل كنيد. آنها بر عليه شما طغيان خواهند كرد. انسان عاشق آزادى است. مى‏خواهد خودش با دست خود و با انتخاب خود، خود را بسازد. آن‏قدر تحميل راه و عقيده بر انسان‏ها نامطلوب است كه پيغمبر وقتى زحمت مى‏كشيد و خودش را به ناراحتى مى‏انداخت كه مردم را به راه خدا بياورد، قرآن به پيغمبر گفت: اى پيغمبر كار تو هم حدى دارد. تو مى‏خواهى مردم را وادار و مجبور كنى موفق باشند. اين‏كه راه پيغمبرى نيست. توصيه من به طلاب عزيز اين است كه منادى حق باشيد، دعوت كننده به حق باشيد، آمر به معروف باشيد. با رعايت تمام معيارهاى اسلامى‏اش باشيد. اما مجبوركننده مردم به راه اسلام نباشيد. چون آن مسلمانى ارزش دارد كه از درون بشكفد. نديديد در اين انقلاب چه خودجوشى نشان دادند. اصل بعد از يك انقلاب تداوم همان انقلاب است. همين‏طور كه مردم ما با آزادى به راه اسلام آمدند و رهبر اسلامى را پذيرفتند. همان‏طور كه مسيحى هم رهبر اسلامى ما را پذيرفت، بگذاريد مردم در تداوم انقلاب، راه اسلام، راه حق، راه عدل و راه صفا را انتخاب كنند و ادامه دهند...(27)
با توجه به تعاريف فوق، مقدار ايده‏آل پرورش و بُعد فعال كودك، نسبت به آموزش و بُعد انفعالى او، افزايشى چند برابر مى‏يابد. اين نسبت در نمودار (2) ترسيم شده است، ضمن آن‏كه بايد توجه داشت كه تعيين مقدار آمارى و درصد دقيق آن نيازمند مطالعات ميدانى گسترده و عميق است.
3. روش تربيت دينى، مستقيم يا غير مستقيم؟
مربى در فرايند تربيت بدون شك نيازمند اِعمال فعاليت‏هاى مستقيم است. در اين مسير پيش از هر چيز، آموزشِ مسائل مورد نياز و تبيين و توجيه راه از طريق گفتارى و نوشتارى مورد نياز و راهگشاست. پاسخگويى به پرسش‏هاى كنجكاوانه متربى فعاليت مستقيم ديگرى است كه در مسير تربيت ضرورى است. اين امر، به ويژه در دوره نوجوانى، با توجه به روحيه نوجوان، از اهميت خاص برخوردار است. تذكر و يادآورى، به ويژه با لحاظ موانع و خطراتى كه همواره براى متربى پيش بينى مى‏شود، از ديگر مواردى است كه مى‏توان آن را در زمره فعاليت‏هاى مستقيم نيز(28) قرار داد و چنانچه با رعايت اصول روان‏شناختى به لحاظ سن متربى صورت پذيرد، انتظار نتايج مثبت از آن مى‏رود. تشويق و در برخى موارد، تنبيه نيز از ديگر مصاديق فعاليت‏هاى مستقيم در امر تربيت است.
اما با توجه به آنچه در اصل چهارم پيرامون نقش الگو گذشت، ديگر ضرورت به تذكر اين نكته نيست كه ما، چه بخواهيم و چه نخواهيم، به تربيت غير مستقيم فرزند خود مشغول هستيم و از آن گريزى نداريم. در مواقعى كه در حضور كودك هستيم و حتى در بسيارى امور، در غياب كودك مشغول تربيت و از جمله تربيت دينى او هستيم. شيوه زندگى ما، چگونگى برخورد ما با فرزند، نحوه تعامل ما با ديگران (ميهمانان، دوستان، آشنايان)، و خلاصه قدم به قدم زندگى‏مان در حقيقت ترسيم زندگى براى كودك و پرورش وى مى‏باشد. در مقام تربيت دينى، چه بسا اطلاعات ما بسيار گسترده باشد و چه بسا در افزايش اطلاعات كودك بكوشيم، اما تا زمانى كه اين دانسته‏ها رنگ كاربردى به خود نگيرد و در رفتار مربى شكل نگيرد، كارآيى نداشته و حتى لازمه آن اين است كه به جاى عمل مطلوب، عمل ديگرى جايگزين آن شود كه همان رفتار نامطلوب نيز الگوى نامناسبى براى متربى است. تعبير زيباى عالم بى‏عمل و زنبور بى‏عسل در مورد مربيان مخفى تا حدودى صحيح است اما به طور دقيق‏تر بايد گفت: اين‏گونه مربيان بسان عالمان گمراه‏كننده و زنبوران زهر آلودى هستند كه نه تنها متربى خود را تربيت نكرده كه او را از مسير فطرى خود منحرف مى‏سازند.
پدر و مادر به طور طبيعى اولين مربيان مخفى و غيرمستقيم كودك هستند و حتى در بسيارى موارد فقط به تربيت غير مستقيم مبادرت دارند. ولى نكته قابل توجه در نهاد آمورش و پرورش اين است كه اگر چه خانواده زمان زيادى را با كودكان، به ويژه در دوره نوزادى و كودكى اول مى‏گذرانند، اما اكثر وقت يادگيرى كودكان، نوجوانان و جوانان، كه همان وقت تحصيلى ايشان است، در مكان تحصيل و در ارتباط با معلم مى‏گذرد و در اين ايام است كه دانش‏آموزان، حتى در غياب معلم، رفتار معلم را در ذهن گذرانده و آن را مرور مى‏كنند. بر همين اساس است كه اگر بخش عمده امكانات آمورش و پرورش، در كنار امر آموزش صِرف و تهيه كتاب‏هاى درسى، در جهت به كارگيرى و پرورش معلمان مناسب هزينه گردد، كاملاً به جا مى‏باشد. اجازه دهيد براى تجسم نقش معلم به عنوان مربى مخفى و به موازى فعاليت آموزشى وى دو مورد زير را مقايسه كنيم:
مورد اول
ساعتِ درس تعليمات دينى است. درس امروز درس "نماز" است. معلم راجع به اهميت نماز و نقش آن در زندگى براى دانش‏آموزان سخن مى‏گويد. يك‏بار از روى كتاب درس را بلند مى‏خواند. بيش‏تر شاگردان به حرف‏هاى معلم گوش فرا مى‏دهند. آنگاه معلم، در حالى‏كه صداى اذان نيز به گوش مى‏رسد و بدون توجه به آن، به سؤال كردن از بچه‏ها راجع به نماز ادامه مى‏دهد. درس به پايان مى‏رسد و معلم، در حالى‏كه چند نفر از بچه‏ها دور او را گرفته‏اند، براى استراحت به طرف دفتر مدرسه مى‏رود.
مورد دوم
ساعتِ درس جغرافى است. درس راجع به منظومه شمسى است. معلم ضمن بيان علمى مسائل مربوط، به اهميت اين آيه بزرگ الهى اشاره كرده و توجه دانش‏آموزان را به عالم‏خلقت‏وخالق يكتا جلب مى‏كند. در همين حال، صداى اذان به گوش رسيده و معلم مى‏گويد: خوب، بچه‏هاى خوب من! وقت نماز است. اجازه دهيد بقيه درس را در كلاس بعد ادامه دهيم. همه از كلاس خارج مى‏شوند. در حالى‏كه چند نفر از بچه‏ها دور معلم را گرفته‏اند، معلم به منظور آماده‏شدن براى نماز به طرف وضوخانه مى‏رود.
البته، خداى را سپاس مى‏گوييم كه به بركت انقلاب اسلامى و رهبرى مربى بزرگ عصر حاضر، امام خمينى قدس‏سره ، شرايط براى دستيابى به وضعيت مطلوب فراهم آمده است. اما به هرحال، نبايد چشم خود را بر واقعيت‏ها ببنديم و تربيت نسل آينده را به گذر زمان بسپاريم. ما چه بخواهيم يا نخواهيم، بايد باور داشته باشيم كه همه معلمان براى دانش‏آموزان الگوهاى عملى هستند و كودكان، براساس آنچه خود از رفتار معلم مى‏پسندند، در كنار دانش آموختن، شخصيت خود را شكل مى‏بخشند و در رفتارهاى بعدى بروز مى‏دهند. وقتى مى‏گوييم "همه معلمان"، اجازه دهيد حتى يك مورد را هم استثنا نكنيم، چرا كه اين ما نيستيم كه روند الگوپذيرى را مشخص مى‏كنيم و اين ما نيستيم كه حتى ساعت و زمان اين عمل را تعيين كنيم تا مثلاً در آن مقطع رفتار مناسبى از الگو سر زند، بلكه همه مراحل الگوپذيرى از انتخاب فرد موردنظر و انتخاب رفتار مشخص گرفته تا ميزان تأثيرپذيرى و بروز رفتار، همه و همه به دست با كفايت كودكى صورت مى‏پذيرد كه سراپا آماده الگوپذيرى است و همه توان خود را در اين مسير به كار مى‏بندد.
توجه به خدا، توكل، اعتماد به نفس، تلاش براى دستيابى به نتيجه، دقت در كارها، تلاش براى علم‏جويى، رعايت آداب اجتماعى، نظم در وقت و برنامه ريزى، نظافت، رعايت نوبت، احترام به ديگران، و ده‏ها مورد ديگر نمونه‏هايى از ارزش‏هاى دينى و اخلاقى يك جامعه اسلامى است كه از طريق مربيان به نسل آتى منتقل مى‏شود. و ارزش‏هاى مقابل، آن ارزش‏هايى است كه پس از انتقال مى‏تواند جامعه‏اى‏درظاهربه‏اسم اسلام رادرمقام عمل‏خلاف‏ارزش‏هاى‏مطلوب‏اسلامى بسازد.
4. تربيت دينى، وظيفه همه يا اشخاص خاص؟
هرچند پاسخ به اين پرسش به طور ضمنى ارائه شد، اما پاسخ دقيق‏تر از اين پرسش، را مى‏توان در چند نكته زير خلاصه نمود:
1. در تربيت دينى بايد قبل از هر چيز دين و مبانى دين را شناخت تا فرد بداند بر چه اساسى متربيان را تربيت كند. اين آشنايى بر دوگونه است و به تعبير ديگر در دو سطح است: فهم دين، همچون هر امر تخصصى ديگر، وظيفه متخصصان و خبرگان اين علم است. براى همين هدف، لازم است مجموعه‏اى از افراد جامعه كمر همت بسته و با استفاده از منابع دينى و اتخاذ روش مناسب، در فهم دين تلاش كنند. اين همان امرى است كه امروز توسط نهاد روحانيت صورت مى‏گيرد. ديگرانى كه چنين تخصص و آشنايى را ندارند، معاف از فهم دين نيستند. اما بايد براى اين كار به متخصص مراجعه نمايند. به ديگر سخن، در بحث ما هر فردى يا خود مستقلاً از طريق تخصصى كه به دست آورده است، معارف تربيتى اسلام را تبيين مى‏كند و يا به پشتوانه مراجعه به خبره آن را به دست مى‏آورد. البته، بسيارى از ارزش‏ها و امور مطلوب در دين، به دلايل مختلف و از جمله فطرى بودن و پيچيده نبودن آن‏ها از يك‏سو، و مؤانست مردم جامعه اسلامى با آنان و دسترسى به متخصصان دين از سوى ديگر، براى عموم افراد متدين به آن دين قابل درك است. اما در ارتباط با امورى كه نياز به تعمق و تدبر بيش‏ترى دارد و يا محل ترديد و ابهام است، بايد به متخصص مراجعه كرد.
2. تنها پس از فهم دين است كه آموزش و انتقال مفاهيم و اطلاعات در مسير صحيح آن، كه البته خود مقدمه‏اى براى تربيت به حساب مى‏آيد، امكان پذير است. اما آموزش نيز بى‏ترديد مهارت و فنى است كه نياز به تخصص دارد. گر چه بسيارى از مردم، به دلايل مختلف شغلى، موقعيت اجتماعى و امثال آن، در ظاهر دست به آموزش‏هاى سطحى و ظاهرى مى‏زنند، اما قطعا تعداد كمى از ايشان با شيوه‏هاى تدريس، آموزش و انتقال مفاهيم و با اصول روان‏شناختى و تربيتى آن آشنا هستند و تعداد كم‏ترى در مقام عمل از عهده آن بر مى‏آيند. اين امر به ويژه در آموزش دين، كه نيازمند دقت بيش‏ترى است و از حساسيت‏هاى ارزشى برخوردار است، قابل توجه است.
3. اما در مقام تربيت دينى، قبلاً گفته شد كه آموزش حرف آخر را نمى‏زند. پس از فهم دين توسط مربى، نوبت عمل است تا در مقام تربيت عملى و رفتار پيوسته خود بتواند الگوى صحيحى براى متربى باشد. ممكن است فردى به جهت تحصيلى كه داشته است با مبانى تربيتى دين آشنا شده باشد، اما تا زمانى كه دانسته‏هاى دينى خود را در مقام عمل نشان ندهد، در تربيت وامانده خواهد بود. چنان‏كه بايد گفت: چه بسيار مردمى كه همان مقدار آشنايى ساده و اما صحيحى را كه از دين دارند، در زندگى به كار بسته و از همين طريق مربى مطلوبى خواهند بود.
بنابراين، مى‏توان گفت: تربيت دينى در بُعد آموزشى آن، به طور قطع بايد در شرايط خاص خود و توسط افراد متخصص صورت پذيرد و براى اين منظور، حتما بايد بخشى از نهاد آمورش و پرورش، چه در بُعد نيروى انسانى و چه در رابطه با كتاب‏هاى درسى و چه در فراهم آوردن امكانات، اختصاص يابد. اما در بُعد تربيتى به معناى بيدارسازى و زمينه سازى جهت شكوفايى استعدادها، دو نكته قابل توجه است: نكته اول، فعاليت‏هايى است كه بايد در مجموعه درون آموزش و پرورش تحقق يابد كه اين خود در ابعاد مختلفى قابل بررسى است:
الف) كادرسازى و پرورش نيروهاى متعهدى كه همگى (حتى‏الامكان، بدون هيچ استثا) الگوهاى مناسبى براى دانش‏آموز باشند و متربيانِ آن‏ها تفاوت و تهافتى بين رفتار ايشان با آنچه در رابطه با ارزش‏هاى دينى آموخته‏اند نبينند.
ب) تجديدنظر در كتاب‏هاى درسى به گونه‏اى كه همه آن‏ها از يك‏سو، از آهنگ واحدى برخوردار بوده و در راستاى رشد دينى كودكان مؤثر باشد و از سوى ديگر، با رفتار مربيان ايده‏آل همگونى داشته باشد.
ج) فضاسازى مدارس به گونه‏اى كه محيط فيزيكى نيز گويا و همراه ساير الگوها باشد.
د) برنامه‏ريزى درسى به گونه‏اى كه خود حاكى از اهميت و نقش دين در برنامه زندگى باشد.
نكته دوم اين‏كه، اين كادر سازى درون، ما را از تأثيرات الگوهاى خارج از محيط تحصيل نيز غافل نسازد. بايد توجه كرد كه تربيت از اين ديدگاه، بر خلاف آموزش مخصوص قشر خاص، مكان خاص، كتاب خاص و يا گروه خاصى نيست. به تعبير شهيد بزرگوار باهنر، مدرسه تعطيل مى‏شود اما تربيت تعطيلى ندارد. اين تربيت توسط همه اقشار از خانواده، معلمان، مدير و ناظم گرفته تا نيروهاى خدماتى مدرسه (خدمت‏كار، مسؤؤل فروشگاه مدرسه، راننده) و همسايه‏ها، كاسب محل و دوستان بزرگ‏تر صورت مى‏پذيرد و در همه فضاها و مكان‏هاى‏تحصيلى، ورزشى، تفريحى، اردويى و امثال آن قابل شكل‏گيرى است و همه كتاب‏هاى درسى و غير درسى در آن تأثير دارد.
5. وحدت الگوهاى متعدد
پيش از اين، از نقش الگو و مؤثر بودن آن در انتقال ارزش‏ها به تفصيل سخن گفتيم. نكته ديگرى را نيز در باب خطرات اين مسير و از جمله تضاد شناختى به عنوان يكى از موانع و خطرات يادآور شديم. آنچه در برخورد با الگوهاى متعدد و گاه متضاد براى متربى، به ويژه كودك رخ مى‏دهد، اضطراب و تنش در انتخاب يكى از ده‏ها الگوى معرفى شده است و احيانا تضاد رفتارى را به دنبال دارد. روشن است كه بايد براى اين تضاد و ناهنجارى‏هاى روحى و رفتارى ناشى از آن راه‏حلى يافت.
پيشنهاد وحدت الگوهاى متعدد به دو شكل مطرح است: يكى، طرحى است كه موريس دبس ارائه مى‏دهد مبنى بر اين‏كه، يك نفر مرجعيت فكرى را به عهده گيرد و راهى براى وحدت الگوها شود. اما راه ديگر اين است كه الگوها، توجه به الگو بودن خود كرده و به قدر ممكن سعى بر وحدت رويه بر گرد محور مشخص و ثابتى داشته باشند. آرى، سخن بر سر همين محور مشخص ادامه خواهد يافت و شايد بتوان تفاوت اين دو راه را در همين نكته و تفاوت ديدگاه‏هاى مختلف در مورد ارزش‏ها ارجاع داد. ما اگر به يك سرى ارزش‏هاى ثابت و مطلق، و از جمله ارزش‏هاى ثابت دينى، معتقد باشيم، كه در ديدگاه اسلامى چنين است، آن محور مشخص را ارائه داده‏ايم. در اسلام حتى مصاديق و تجسم اين ارزش‏ها در سيره رسول خدا و ائمه‏اطهار عليهم‏السلام معرفى شده‏اند.
اگر در بزرگسالى، وجود يك الگو و نمونه رفتارى بتواند امر رشد را تسهيل بخشد، و مثلاً در باب سير و سلوك برداشتن يك مربى مشخص تأكيد مى‏شود، اما بايد توجه داشت كه در دوره كودكى و نوجوانى، اين ما نيستيم كه الگو را انتخاب كرده و به كودك و دانش‏آموز معرفى مى‏كنيم. بلكه كودك بر اساس علايق و تشخيص خود، كه احتمالاً بسيارى از آن‏ها هم توجيه منطقى ندارد، فرد خاص و يا رفتار خاصى از افراد را پسنديده و به عنوان الگوى خود انتخاب مى‏كند. آرى نقش مربى در اين است كه با آموزش، تشويق، تنبيه، معرفى ويژگى‏هاى الگوها و ساير راه‏كارها، الگوى خاص را جذاب‏تر نمايد و بروز رفتار خاصى را كم‏رنگ يا تقويت كند. اما به هرحال، اين متربى است كه رفتار موردپسند خود را الگو بردارى مى‏كند. معرفى يك الگو چندان راهگشا نمى‏باشد.
به عبارت ديگر، به جاى اين‏كه وحدت الگويى مطلوب را در يك مربى تحقق بخشيم، بايد اين وحدت را در عمل اوليا و مربيان آشكار و پنهان جست‏وجو كنيم و اين امر را هر چه بيش‏تر توسعه بخشيم. بديهى است كه تحقق اين مسأله كار ساده‏اى نيست و جمع شدن همگان بر يك الگوى رفتارى مشخص آسان نيست. اما ناممكن هم نيست. علاوه بر اين‏كه، اولاً تربيت هم كار بى‏ارزشى نيست كه به سادگى از كنار آن بگذريم و الگوهاى رفتارى مبتنى بر ارزش‏هاى اسلامى كه در وجود پيامبر خدا و ائمه معصومين عليهم‏السلام متجلى شده است، نيز امور مخفى و پوشيده‏اى نبوده است كه فرصت بهانه‏اى براى كسى باقى بگذارد.
6. ساختار ايده‏آل
آنچه تحت عنوان اصول مقدمى بيان شد، به ما مى‏گويد: جامعه اسلامى ايران، همچون ساير جوامع ارزش‏هاى خاص خود را دارد، و اين ارزش‏ها بنابر اصل آموزش، بايد به طريق صحيح، با استفاده از نيروى عقلانى افراد به ايشان منتقل شود. در اين جريان، تك تك افراد جامعه نقش مهم الگويى ايفا مى‏كنند. در ساختار موردنظر چند فرع ديگر نيز قابل توجه است كه بدان اشاره مى‏شود.
تمركز بر پرورش قبل از آموزش: در اصل تدريج آورديم كه در تربيت دينى، كه در اصل با قلب آدمى سر و كار دارد، بايد پيش از آموزش به فكر پرورش بود و يا دست كم، آن‏چنان‏كه در نمودار (2) نيز ترسيم شده است، در همان زمانى كه دست به آموزش مى‏زنيم، پرورش نيز همراه آن باشد. به عبارت ديگر، به رغم اهميت و نقش آموزش در رشد دينى كودك، اگر بنا باشد، شايد به فرض محال، بين آموزش و پرورش يكى را انتخاب كرد، قطعا بايد پرورش را برگزيد؛ يعنى راهى كه اين قدرت را به كودك ببخشد تا بتواند با انتخاب خود و با كم‏ترين اطلاعات منتقل شده مسير صحيح رشد دينى خود را بيابد.
رعايت اصل تفاوت‏هاى فردى: همچنان‏كه در ساختار فيريكى انسان‏ها تفاوت هست و هيچ دو انسانى ظاهر دقيقا يكسانى ندارند، انسان‏ها از جهت توان شناختى، بهره هوشى، ميزان هيجانات و عواطف، تأثير و تأثرات محيطى و صفات شخصيتى و نحوه بروز رفتار از همديگر متفاوتند، به گونه‏اى كه يك روان‏شناس يا مربى آشنا به مسائل تربيتى هرگز نسخه واحدى را براى هيچ دو انسانى تجويز نمى‏كند. اين امر بدان معنى نيست كه اصول كلى و فراگير روان شناختى و تربيتى وجود ندارد، و نمى‏توان عموم انسان‏ها را يك‏جا مورد مطالعه قرار داد، بلكه گوياى اين نكته است كه در مقام كاربرد آن اصول بايد به ويژگى تك‏تك افراد انسانى، شرايط حال ايشان، سوابق خانوادگى و محيطى و ده‏ها عامل ديگر توجه داشت و به ويژه در امر تربيتِ ايشان آن عوامل را مدنظر داشت. تربيت دينى كودكان و رشد شناخت و عواطف دينى ايشان نيز از اين قاعده مستثنا نيست.
حذف امتحان و نمره: امتحان در شكل طرح مجموعه‏اى از پرسش‏هاى كتبى يا شفاهى و انتظار پاسخ‏گويى دقيق آن‏ها بر اساس متن كتاب و يا بر طبق مطالبى كه معلم ارائه كرده است، اساسا مبتنى بر حافظه است و بس! ما نمى‏گوييم فهم و درك در اين‏جا نقشى ندارد، اما پسران و دخترانى را به ياد آوريم كه به دليل فهم و هوش بالا، به عمق مطلب رسيده و ديگر خود را در چارچوب الفاظ ارائه شده محدود نمى‏بينند. باز كودكانى را به ياد آوريم كه از قدرت فهم خوبى برخوردارند، اما به دلايل مختلفى همچون اضطراب يا شرم، به هنگام پاسخ‏گويى، به ويژه پاسخ‏گويى شفاهى دچار مشكل مى‏شوند. به راستى ما در آموزش و پرورش دينى به دنبال چه هستيم؟ به نظر مى‏رسد، اگر هدف ما پرورش دينى و نه رقابت كودكان با يكديگر است، ديگر نيازى به برقرارى امتحان‏ها و نمره دادن رسمى نيست، مگر فقط مواردى كه نمره موجب تشويق دانش‏آموز گردد، بايد از نمرده دادن استفاده كرد كه البته تنها راه تشويق هم نمره دادن نيست. توجه به اين نكته در مقابل وضعيتى كه معمولاً امروز با آن مواجه هستيم بسيار مهم است. وضعيت حاضر با تكيه بر محدوده كتابى خاص، آموزش طوطى‏وار، به خاطر سپردن مطالب و امتحان دادن آن‏ها با ايده‏آل فاصله‏ها دارد.
7. مزايا و معايب ساختارها
از بحثى كه تاكنون داشتيم ممكن است چنين نتيجه‏گيرى شود كه در مقام مقايسه بين اختصاص يا عدم اختصاص بخشى از نهاد آموزش و پرورش به تربيت دينى، عدم اختصاص ترجيح دارد و آموزش و به ويژه پرورش دينى بايد به همه بخش‏هاى آموزش و پرورش گسترش يابد و اين طرح موجب مى‏شود كه پرورش دينى روندى منطقى‏تر، سالم‏تر، و همگام با فطرت انسانى پيش رود.
اما بايد توجه داشت كه حذف اختصاص تنها و تنها زمانى كارآمد است كه كليه افرادى كه در جامعه در معرض الگوبردارى هستند، به ويژه پدران، مادران، معلمان و مديران، و كليه كسانى كه به نحوى كودك با ايشان ارتباط دارد و رفتار ايشان را زير ذره‏بين تيزبين خود قرار مى‏دهد، همه و همه بدون استثنا ارزش‏ها را رعايت نمايند. اين همه تأكيد از اين‏رو است كه حتى يك رفتار ناخوشايند و يك الگوى نامناسب قادر است ايده، علاقه و يا رفتار نامطلوبى را در كودك به يادگار گذارد و يا كودك را در مقام انتخاب دچار سردرگمى سازد.
البته تا آن زمان، كه بيش‏تر شبيه به ايده‏آل مى‏ماند، اما دست نايافتنى هم نيست، بايد دو انديشه را به طور جد پياده نمود: اولين قدم اختصاص بخشى از سازمان آموزش و پرورش به مسايل پرورشى با هدف تعطيل نشدن اين امور است، و اين قدم فقط و فقط زمانى كارساز و نتيجه‏بخش است كه هم‏زمان با آن، قدم ديگرى نيز برداشته شود و آن عبارت است از برنامه‏ريزى دراز مدت براى آينده. بسنده نمودن به قدم اول و اكتفا به طرح اختصاص بخشى از نيروها و امكانات آموزش و پرورش و كتاب‏هاى درسى به امور دينى، آن‏هم در ضعيف‏ترين شكل خود، و بى‏توجهى به آن در ساير بخش‏ها، مشكلات و آثار بسيار نامطلوبى را به دنبال خواهد داشت كه يادآور كردن برخى از آن‏ها خالى از فايده نيست.
دوگانگى الگويى: گفتيم كه يكى از خطرات مسير تربيت الگويى، تضاد روانى است كه به دنبال متضاد بودن الگوها حاصل مى‏شود. اختصاص تنها يك برنامه و يك معلم و يك كتاب به آموزش‏هاى دينى و انتظار پرورش دينى كودكان از طريق اين كلاس، زمانى نتيجه‏بخش خواهد بود كه غير اين برنامه و كلاس و معلم، برنامه ديگرى وجود نداشته باشد؛ چرا كه در صورت وجود ساير برنامه‏ها، هم‏زمان الگوهاى ديگرى را نيز ارائه داده‏ايم كه احتمالاً با الگوى موردنظر هماهنگ نمى‏باشد و احتمال تضاد عمل معلم پرورشى با عمل ساير معلمان و يا دست كم با برداشت كودك متفاوت است.
القاء جدا سازى دين از ساير بخش‏هاى زندگى: جداسازى برنامه‏هاى دينى از ساير برنامه‏هاى تحصيل، و اختصاص يك بخش به اين مسايل و جداسازى آن از ساير بخش‏هاى درسى دانش‏آموز، رفته رفته اين نكته را در ذهن دانش‏آموز القا مى‏كند كه براى امور دينى بايد به فلان كلاس رفت و فلان معلم را ديد و چنان كتابى را خواند. اين دانش‏آموز به تدريج بر اين باور خواهد بود كه مثلاً كتاب و درس علوم و رياضى ربط به دين نداشته و دين در اين مقوله‏ها ورودى ندارد. پيدايش ايده جداسازى دين از بخش‏هايى از زندگى در پى پيشرفت اين ذهنيت در سال‏هاى بعد، بسيار محتمل است.
انتظار بالا، پاسخ ضعيف: زمانى كه بخش خاصى از برنامه مدرسه (اعم از معلم، كتاب، و برنامه درسى) به عنوان مركز امور دينى به دانش‏آموز معرفى شود، و به اصطلاح به عنوان مرجع فكرى فرهنگى شناخته شود، انتظار دانش‏آموز از علم و عمل معلم تربيتى خود، و انتظار وى از كتاب موردنظر، به طور طبيعى، انتظارى خاص خواهد بود، و اگر اين انتظار برآورده نشود، پيامدهاى نامناسبى همچون يأس و نوميدى، اضطراب در رشد دينى و تشكيك در هويت را به دنبال خواهد داشت. اين امر، به ويژه زمانى كه معلمان اختصاصى براى پرورش دينى آمادگى و اهليت لازم را نداشته باشند، جز ضرر و انتظار اثرات منفى ثمرى نخواهد داشت.
از بين بردن زمينه براى استفاده پرورشى از ساير معلمان: اختصاص بخشى از امكانات آموزش و پرورش، به ويژه نيروى انسانى به امور دينى و عدم انتظار اين مهم از سوى سايران، به طور طبيعى زمينه استفاده از بسيارى از معلمانى را كه براى تقويت و رشد بُعد دينى دانش‏آموزان مناسبت دارند را از بين مى‏برد. امروزه در جمع نيروهاى متعهد آموزش و پرورش نيروهاى بسيارى هستند كه مستقيما و در ظاهر با امر دين كودكان سر و كار ندارند، اما شايستگى به عهده گرفتن اين امر را به خوبى دارند، كه طرح تعميم زمينه استفاده از ايشان را فراهم مى‏آورد. 
اصرار بر آموزش صِرف به جاى بيدارسازى: در اين نوشتار از تربيت به عنوان زمينه‏سازى براى شكوفايى استعدادها به كرات ياد كرديم. آيا به راستى مى‏توان انتظار داشت كه اين زمينه‏سازى از طريق تنها يك برنامه خاص در بين برنامه‏هاى درسى و غير درسى دانش‏آموزان حاصل شود؟ به نظر مى‏رسد، آنچه امروزه با آن روبه‏رو هستيم يك برنامه آموزشى محض بدون ترتب آثار پرورشى بر آن است و اين تنها به اين دليل است كه پرورش كودك را از يك مجراى خاص انتظار داريم.
8. دلايل و شواهد عقلى، تجربى (با توجه به آموزش تطبيقى) و نقلى بر ساختار مطلوب
به نظرمى‏رسد درحداين نوشتار به دلايل عقلى‏ونقلى اشاره شد و اما در موردآموزش‏وپرورش تطبيقى در باب تربيت دينى چند نكته قابل ملاحظه است:
1. پيش از آن‏كه به مقايسه روش‏ها و اصول روبنايى بپردازيم، بايد نقاط مشترك مبانى فرهنگى و به ويژه مبانى دينى و جهان‏بينى افراد و جوامع را بررسى كرده و از وجود آن‏ها در بحث خود مطمئن شويم.
2. در بسيارى موارد، بدون ورود به مبحث تربيت دينى، اصول مشتركى همچون لزوم استفاده از قوه تعقل و خلاقيت متربى يا بحث تربيت مربى مورد تأكيد قرار گرفته است.
3. در بسيارى از كشورها، اگر نگوييم همه، مبحث تربيت دينى جزو دغدغه‏هاى اصلى نظام آموزش و پرورش است.
4. همچنين مسأله تربيت الگويى به طور خاص و به دليل ابتناى آن بر اصول مسلّم روان‏شناختى از جمله مسائلى است كه در اكثر نظام‏هاى آموزش و پرورش، دست كم در مقام نظر مورد توجه است.
با اين‏همه، بررسى تطبيقى نظام‏هاى آموزش و پرورش، به ويژه مسأله تربيت دينى، نياز به مطالعه فراگيرى دارد كه از حوصله اين مقاله خارج است و بايد مستقلاً به آن پرداخت.
9. ارزيابى و بررسى گذشته
شايد مناسب‏تر اين باشد كه ارزيابى گذشته را از زبان دست اندركاران و مسؤولان بشنويم:
متأسفانه در سال‏هاى گذشته به نقش جامع معلم در مجموعه مسائل تعليماتى و تربيتى توجه كافى نشده.... مثلاً در ارتباط با مديران و برنامه‏ريزان آموزش و پرورش در سطوح ستادى ... متأسفانه در مواردى، چنان بين تعليم و تربيت تفكيك قائل شده‏اند كه نشان مى‏دهد ما در سطح ستادى آموزش و پرورش در سطوح برنامه‏ريزى دچار نوعى نهادگرايى شديم... ما به سازمان و نهاد و تشكيلاتى كه بايد اين كار را اداره بكند، تعصب ورزيديم و فكر كرديم با ايجاد معاونت پرورشى، مسائل خود به خود حل است. ... اگر معلم نسبت به وظيفه تربيتى خويش خوب توجيه شود حتى كارآيى معلم در آموزش چند برابر مى‏شود...(29)
به رغم تلاش فراوانى كه از سر اخلاص و دلسوزى در نهاد آموزش و پرورش و توسط كادر متعهد و با ايمان آن صورت پذيرفته است، متأسفانه بايد گفت: آنچه اتفاق افتاده است با آنچه از يك جامعه اسلامى و نسل جوان آن انتظار مى‏رود بسيار فاصله دارد. اصرار بر آموزش بيش از آنچه مورد نياز است و بى‏توجهى به پرورش به معناى زمينه‏سازى جهت رشد از درون براى كودكان يكى از عوامل اساسى اين شكست بوده است. وضعيت امروز نسبت آموزش به پرورش را در نمودار (3) مشاهده مى‏كنيد. نتيجه عملى اين برخورد، عدم استقبال شايسته دانش‏آموزان از معلمان و برنامه‏هاى پرورشى و كتاب‏هاى تعليمات دينى از يك‏سو و عدم بروز نتايج مثبت آموزشِ بيش از دو دهه در جامعه ماست و اين خود نشانگر نياز جدى به تجديدنظر در عملكرد گذشته است.
با توجه به آنچه در مقام عمل اتفاق افتاده است و با عنايت به آنچه در اين نوشتار ارائه شد، به طور خلاصه بايد گفت: ايجاد معاونت پرورشى، تصميمى بود كه براساس تشخيص صحيح از نياز فورى زمان اتخاذ شد اما اكتفا به آن و عدم برنامه‏ريزى دراز مدت براى اصلاح آن به حذفى منجر شد كه آن‏هم به تصميمى عجولانه و احتمالاً از روى سياست‏بازى مى‏ماند.
10. راه‏كار حل مشكلات
در نمودار (4) سعى شده است نسبت مطلوب آموزش به پرورش به گونه‏اى ترسيم شود كه شكل افزايشى تربيت از يك سو، و حركت رو به كاهش آموزش از سوى ديگر، را نشان دهد.
آموزش و پرورش ما بايد از دو مشكل تمركز بر آموزش صرف و بى‏توجهى به پرورش مطلوب در هدف و روش رها شود. پيشنهاد اين مقاله در دو قدم اساسى خلاصه مى‏شود:
الف) حفظ بخش پرورشى آموزش و پرورش در شرايط كنونى به دليل عدم آمادگى ساير بخش‏ها براى فعاليت مطلوب (حتى همسطح آنچه امروز اتفاق مى‏افتد) در امر آمورش و پرورش دينى.
ب) برقرارى دوره‏هاى تربيت معلم در جهات پرورشى براى همه معلمان و حتى ديگر كسانى كه در ارتباط درسى با دانش‏آموزانند، به گونه‏اى كه در آينده، همه يا دست كم اكثر معلمان، معلمان پرورشى نيز باشند. به اميد آن‏روز...
پاسخ‏هاى جناب آقاى دكتر ايرج شگرف
نخعى ـ كارشناس تعليم و تربيت
1. تعريف شما از تربيت و تربيت دينى چيست؟ رابطه و نسبت آن را با ساير قلمروها و ابعاد تربيت توضيح دهيد.
تربيت به معنى به فعليت رساندن استعدادهايى است كه در نهاد آدمى به وديعه گذاشته شده و تربيت دينى تنظيم لحظه به لحظه شرايط است براى حاكم شدن مستمر انسانيت بر نفسانيت (مخالفا لهواه مطيعا لامر مولاه). خاصيت علومى كه ما مى‏آموزيم ارائه طريق است نه طى طريق. در ارائه طريق مقصود آماده كردن انسان است براى اين‏كه بتواند از علم به صورت يك ابزار استفاده كند. اما هرقدر هم كه پاى علم قوى‏تر و تواناتر باشد، قادر به تغيير ذات فرزندان آدم نخواهد بود.
انسان امروز و فردا بايد بداند كه علم بدون معنويات و خُلقيات، رضايت خاطر و آرامش درونى او را ضمانت نمى‏كند. طى طريق يعنى با عينك الهى به خلق نگريستن و در خدمت مردم قرار گرفتن. در تعريف تربيت از تغيير رفتار بحث مى‏كنيم و مراد ما نحوه انديشيدن، گرايش‏هاى ذهنى، فهم مطالب، كسب مطالب، ايجاد عادات و مهارت‏هاى اساسى در فرد مى‏باشد. در تربيت دينى، همه اين‏ها با توجه به متّصف شدن انسان به صفات الهى، كه آن را تغيير مطلوب مى‏ناميم، مورد عنايت مى‏باشد. در اين مسير تنها داشتن فكر و انديشه خوب كافى نيست، بلكه نكته اساسى، به كارگيرى صحيح آن است. جهت تربيت دينى حركت به سوى كمال و كسب تعالى است.
2. مفهوم آموزش و پرورش را تحليل كرده و نقش «آموزش» و «پرورش» را در تربيت دينى بيان فرماييد.
آموزش به معنى ياد دادن و آگاهى بخشيدن و پرورش به معنى تجلّى يادگيرى‏ها در رفتار است. كار جدى آموزش و پرورش اين است كه توانايى‏هاى انسان را كشف كند و ياد دهد كه چگونه اين توانايى‏ها را در خدمت به انسانيت در جهت رضاى الهى به كار گيرد.
عامل اصلى حيات طيبه ايمان و عمل صالح است كه به دست با كفايت آموزش و پرورش بايد تحقق پذيرد. ركن اصلى آموزش و پرورش معلم است و به تعبير من، هر كس انسان مى‏سازد و انديشه مى‏پرورد و ره مى‏نمايد و جهل مى‏زدايد، معلم است و معلمِ متقى گل سرسبد آفرينش.
همه دست اندركاران تعليم و تربيت مى‏دانند كه در فرهنگ، آموزش و پرورش فردا يعنى امروز.
3. با توجه به مراحل رشد و دوره‏هاى رسمى آموزش‏وپرورش، بفرماييد بهترين روش ـ مستقيم يا غيرمستقيم ـ در تربيت‏دينى چيست؟
روش‏هاى تربيتى نسخه‏هاى از پيش تعيين شده نيستند كه براى هر كسى و با هر شكلى بتوان آن را تجويز كرد، بلكه نوع روش‏هاى تربيتى در موقعيت‏هاى خاص و منحصر به فرد بايد خلق شود و هيچ فرمول از پيش تعيين شده‏اى كه بتوان به صورت قالبى بر اصلاح يا تغيير رفتار از آن سود جست وجود ندارد. مربى بايد با توجه به تغييرات و دگرگونى‏هايى كه در هر دوره از زندگى صورت مى‏گيرد (توانايى‏ها، نيازها، دشوارى‏ها) با توجه به تفاوت‏هاى فردى از روش‏هاى متناسب با سن، موقعيت و ويژگى‏هاى كودك و نوجوان استفاده كند. در دوران كودكى و نوجوانى سهم روش‏هاى غيرمستقيم بيش‏تر است و در جوانى از هر دو روش به طور مساوى، بسته به شرايط محيطى و نوع رفتار، مى‏توان سود جست. كودك و نوجوانى كه در اين دوران به ثبات در اعتقادات رسيده باشد، در جوانى قدم به بيراهه نخواهد گذاشت و سالم‏تر و بالنده‏تر به دوران زيباى جوانى وارد مى‏شود به شرط آن‏كه خانواده و مدرسه به عنوان مصلح، صالح باشند. همين‏كه خوب باشيم، خوبى از ديگران به ما و از ما به ديگران سرايت مى‏كند. خنده‏دار است بزرگترهايى كه به حرف خدا گوش نمى‏كنند گلايه دارند كه چرا بچه‏هايشان يا شاگردانشان به حرف آن‏ها گوش نمى‏كنند! (يادگيرى تقليدى)
4. در هر جامعه اشخاص و نهادهاى گوناگون از نفوذواقتدار در آحاد افراد جامعه برخوردارند و قادرند شأن‏ووظيفه تربيت‏دينى را بر عهده گيرند. از نظر شما بهترين حالت‏ووضعيت كدام‏است؟ آيا همه يا فقط بعضى از اشخاص و نهادهاى مزبور بايد به اين امر بپردازند؟
تقويت مسائل اعتقادى از عهده مجموعه كارآمد و متخصص برمى‏آيد. بهتر آن است كه دولت اين مهم را انجام دهد؛ زيرا حكومت بالاترين دستور مدار است. متوليان تعليم و تربيت (وزارت آموزش و پرورش، وزارت علوم و تحقيقات و فناورى، وزارت فرهنگ و ارشاد و اسلامى و...) با برنامه‏ريزى صحيح و قابل اجرا، همسو و هم جهت به اين كار مبادرت ورزند و انسان‏هاى صلاحيت‏دار و واردى را براى تربيت دينى آموزش دهند. مهم‏ترين الزام براى كسى كه منادى دين است صداقت و اخلاص و سخن گفتن به زبان و درك مخاطب است. نمى‏توان با زبانى غير از قدرت فهم مخاطبان، از تربيت دينى سخن گفت.
5. موريس دبس در كتاب «مراحل تربيت» توصيه مى‏كند از دوره راهنمايى به بالا كه معلمان متعددى سر كلاس مى‏روند و هر يك الگوى خاصى را ارائه مى‏كنند، بايد يك نفر به عنوان مربى، مرجعيت فكرى و فرهنگى دانش‏آموزان را بر عهده بگيرد و اين الگوهاى متعدد و متفاوت را به وحدت آورد تا فراگيران سردرگم و حيران نشوند. لطفا اين مسأله را، به ويژه از منظر تربيت دينى، تحليل فرماييد.
سزاوارتر آن است كه يك نفر به عنوان مربى، هدفمند مرجعيت فكرى و فرهنگى دانش‏آموزان را برعهده گيرد و مراقبت شود دستورمداران (پدر و مادر، معلم، الگوهاى اجتماعى و...) با رفتار و گفتار خود نمود ارزش‏ها را خنثى نسازند. آموزش خانواده براى پيش‏گيرى از تضاد تربيتى لازم است.
6. با توجه به آنچه گذشت، شما چه الگويى را براى تربيت دينى در نظام‏هاى آموزشى مطلوب مى‏دانيد: هكارى همه زيرمجموعه‏هاى سازمان، واگذار كردن مسؤوليت به يك بخش خاص و مستقل، افزودن اين مسؤوليت به وظايف‏بخش آموزش، يا بى‏تفاوت بودن كل مجموعه نسبت به اين امر؟
به عنوان زيرمجموعه يك سازمان يا وزارتخانه، واگذار كردن مسؤوليت به يك بخش خاص و مستقل.
7. مزاياى آن را بيان كنيد.
مزيت اين ساختار اين است كه از تشتت و ناهماهنگى و بسيارى از اوقات بى‏برنامگى و انجام كار با هرچه پيش آيد خوش آيد، جلوگيرى مى‏كند.
8. دلايل و شواهد عقلى و تجربى و نقلى، كدام ساختار را تأييد مى‏كند؟
از نظر تجربى و نقلى همان ساختار واگذارى مسؤوليت به يك بخش خاص و مستقل.
9. ارزيابى شما از تربيت دينى در كشور ما چيست؟
متأسفانه كتاب‏هاى دينى ما متناسب با قدرت فهم دانش‏آموختگان و ساعات درس نيست. بعضا معلمان دينى يا تقواى الگويى ندارند، يا وارد به درس و اصول روان‏شناختى نيستند و يا با اين‏كه بسيار مى‏دانند، اما قدرت بيان و عرضه مطلب را ندارند.
10. براى حل مشكلات و بازيافتن سلامت در تربيت دينى چه راهكارهايى وجود دارد؟
الف. اصلاح كتاب‏هاى درسى، تجديدنظر در انتخاب معلمان دينى، گذاردن كلاس‏هاى كارآموزى و بازآموزى براى آنان.
ب. فرهنگ، عرصه معرفت و منزلت است و سياست عرصه قدرت. كشاندن مسائل اعتقادى و دينى به سياست‏زدگى‏ها و مدرسه كه عامل گروه‏گرايى مى‏شود درست نيست!
ج. رشد دينى در ارشاد و هدايت با مدارا و متانت رفتار كردن است و راه تند در پيش نگرفتن. اين راه صبر و استقامت، شهامت و ايستادگى را مى‏طلبد. به تعبيرى، رشد عبارت از اين است كه تنى داشته باشى در خدمت و دلى در معرفت و سرى در محبت. مطلق‏انديشى در حركت و عمل موفق نيست و راه آن ترويج مداراست.
د. كيفيت در تعليم و تربيت دينى يك نقطه ثابت و ايستا نيست، بلكه يك حركت است؛ گامى به جلونهادن و پيش رفتن و به وضعيت آرمانى نزديك و نزديك‏تر شدن.
ه. ما در عصرى زندگى مى‏كنيم كه تحولات اجتماعى بخش اعظم زندگى ما را دستخوش دگرگونى كرده است، به طورى كه با گسترش شبكه‏هاى عظيم ارتباطى، انقلابى در روابط انسان‏ها ايجاد شده است. در جريان اين دگرگونى كه فرهنگ‏هاى ملى را به چالش كشيده، عوامل محيطى، به خصوص در حوزه مسائل اعتقادى، تأثيرات فراوانى روى نظام آموزشى برجاى گذاشته است. در اين شرايط، معلمان و مربيان دينى بايد براى دستيابى به نوآورى در فكر و انديشه، مرتب مطالعه و تحقيق كنند و بكوشند تا دانش خود را نسبت به مسائلى كه در اطراف آن‏ها مى‏گذرد تقويت كنند تا بتوانند جوابگوى نسل جديد باشند.
و. انسان‏هاى سالم نياز به تنوع دارند. در برنامه‏هاى دينى بايد هرچه بيش‏تر از سخن‏رانى و موعظه خشك پرهيز كرد. جوان امروز بيش‏تر به چشم و عقل خود بها مى‏دهد نه صِرف گوش‏هايش؛ هرچه را مى‏شنود باور نمى‏كند، بلكه آن را به محك عقل و تجربه‏هاى قبلى مى‏سنجد. برنامه‏هاى هنرى و نمايشى سالم، اردوها و... مى‏تواند ضمن ايجاد نشاط، به پذيرش اعتقادات درست كمك نمايد. نبود نشاط و شادابى در نظام تعليم و تربيت منجر به سكوت و ملال‏آور شدن آموخته‏ها و بى خاصيت شدن آن‏ها مى‏شود.
م. درستكارى بهترين صفت معلم دينى است. دانش‏آموز براى اين‏كه به ميزان صداقت معلمش پى ببرد، در عمل او را آزمايش مى‏كند. در صدفِ صداقت، هميشه مرواريد حقيقت رشد مى‏كند.
ن. بازوى دانش‏آموز را بايد رها كرد و قلب او را گرفت. دانش‏آموز بايد هميشه تصوير مثبتى به عنوان يك انسان با ارزش از خود داشته باشد. انسان تنها به قوت‏هايش انسان نيست، به ضعف‏هايش هم انسان است.
معلم دينى بايد از زورگويى و تحميل‏نظر خوددارى كند (مرد آن است كه حرفش دوتا شود)؛ منظور اين است كه اگر كسى حرف بهترى دارد پذيرفته شود. ديدها را وسعت دهيم. با نگاه‏هاى كوچك نمى‏شود حقيقت را دريافت كرد. هيچ صيادى در جويبار حقيرى كه به گودالى مى‏ريزد مرواريد صيد نخواهد كرد. درد انسانيت همين نارسيدن‏ها و كوچك ماندن‏هاست.
اين اسم و لقب كه هست در دين ما را  چون نيست مسما چه كنيم اسما را
در هسته خرما همه خرماست ولى  از ما نخرند هسته خرما را
••• پى‏نوشت‏ها
1ـ چنانچه در انقلاب عظيم ظهور اسلام چنين تحولى در ارزش‏ها حاصل شد. امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: "اضاءت به البلاد بعد الضلالة المظلمة و الجهالة الغالبة و الجفوة الجافية و الناس يستحلون الحريم و يستذلون الحكيم، يحيون على فترة و يموتون على كفرة" (نهج‏البلاغه، محمد دشتى، خطبه 151، ش 2و3) همچنين پيرامون تحولى كه پس از قبول امامت ظاهرى خويش بيان مى‏دارد، مى‏فرمايد: "والذى بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة و لتغربلن غربلة و لتساطن سوط اقدر حتى يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم و ليسبقن سابقون كانوا قصروا و ليقصرن سباقون كانوا سبقوا" (نهج‏البلاغه، محمد دشتى، خطبه 16، ش3و4)
2ـ سخن در اين باب ذيل اصل سوم ادامه خواهد يافت.
3. teaching values
4. character education
5. values clarification
6ـ ر. ك: محمدجواد زارعان، «تربيت دينى، تربيت ليبرال»، معرفت 33 ص 15-8
7. Barry Ghazan Contemporary Approaches to Moral Education, (NY: Teachers College Press, 1985), pp. 45-67.
8ـ علاوه بر برنامه‏هاى درسى و غير درسى رسمى مدارس در آمريكاى شمالى، برنامه‏هاى فرهنگى ارائه شده در سطح جامعه و رسانه‏ها به شدت گسترده است و سعى بر حفظ و زنده نگه داشتن ارزش‏ها براى نسل حاضر و انتقال آن به نسل آتى را دارد. لازم است اين پديده در تحقيقى مستقل از زاوية تربيتى مورد مطالعه قرار گيرد.
9. indoctrination
10. creativity
11. critical thinking
12و13ـ نهج‏البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه، 185، ش 9
14. socialization
15. identification
16ـ احزاب: 21
17ـ وسائل‏الشيعه، ج 15، ص 246، قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ لِيَرَوْا مِنْكُمُ الْوَرَعَ وَ الِاجْتِهَادَ وَ الصَّلَاةَ وَ الْخَيْرَ فَإِنَّ ذَلِكَ دَاعِيَةٌ و مستدرك‏الوسائل، ج. 1، ص. 116 عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ فِي حَدِيثٍ أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ الْعَمَلِ بِطَاعَتِهِ وَ اجْتِنَابِ مَعَاصِيهِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ لِمَنِ ائْتَمَنَكُمْ وَ حُسْنِ الصِّحَابَةِ لِمَنْ صَحِبْتُمُوهُ وَ أَنْ تَكُونُوا لَنَا دُعَاةً صَامِتِينَ فَقَالُوا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ كَيْفَ نَدْعُو إِلَيْكُمْ وَ نَحْنُ صُمُوتٌ قَالَ تَعْمَلُونَ بِمَا أَمَرْنَاكُمْ بِهِ مِنَ الْعَمَلِ بِطَاعَةِ اللَّهِ وَ تَتَنَاهَوْنَ عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ وَ تُعَامِلُونَ النَّاسَ بِالصِّدْقِ وَ الْعَدْلِ وَ تُوءَدُّونَ الْأَمَانَةَ وَ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لَا يَطَّلِعُ النَّاسُ مِنْكُمْ إِلَّا عَلَى خَيْرٍ فَإِذَا رَأَوْا مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ عَمِلُوا أَفْضَلَ مَا عِنْدَنَا فَتَنَازَعُوا إِلَيْهِ الْخَبَرَ 
18ـ جمعه: 2
19و20ـ شكوهى، ص 208
21ـ كافى، ج 3، ص 409، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ إِنَّا نَأْمُرُ صِبْيَانَنَا بِالصَّلَاةِ إِذَا كَانُوا بَنِي خَمْسِ سِنِينَ فَمُرُوا صِبْيَانَكُمْ بِالصَّلَاةِ إِذَا كَانُوا بَنِي سَبْعِ سِنِينَ وَ نَحْنُ نَأْمُرُ صِبْيَانَنَا بِالصَّوْمِ إِذَا كَانُوا بَنِي سَبْعِ سِنِينَ بِمَا أَطَاقُوا مِنْ صِيَامِ الْيَوْمِ إِنْ كَانَ إِلَى نِصْفِ النَّهَارِ أَوْ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ أَوْ أَقَلَّ فَإِذَا غَلَبَهُمُ الْعَطَشُ وَ الْغَرَثُ أَفْطَرُوا حَتَّى يَتَعَوَّدُوا الصَّوْمَ وَ يُطِيقُوهُ فَمُرُوا صِبْيَانَكُمْ إِذَا كَانُوا بَنِي تِسْعِ سِنِينَ بِالصَّوْمِ مَا اسْتَطَاعُوا مِنْ صِيَامِ الْيَوْمِ فَإِذَا غَلَبَهُمُ الْعَطَشُ أَفْطَرُوا
22ـ تحقيق در اين زمينه به رغم نياز به آن بسيار اندك است. براى نمونه ر. ك: ناصر باهنر، آموزش مفاهيم دينى همگام با روان‏شناسى رشد، تهران: شركت چاپ و نشر بين الملل ص 77-62
23ـ مرتضى مطهرى، مسأله شناخت،تهران،انتشارات‏صدرا، چاپ‏ششم،1371،ص 54
24ـ عنكبوت: 69
25. teaching / instruction
26. Maria Montessori 1870 - 1952
27ـ كيهان، سه‏شنبه 15 اسفند 57
28ـ هرچند تبادر اوليه تذكر در شكل گفتارى آن است، در برخى از روايات بر جنبه عملى آن تأكيد شده است، چنانچه در باب مجالست و دوست يابى در كافى، ج 1، ص 39، آمده است: عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص قَالَتِ الْحَوَارِيُّونَ لِعِيسَى يَا رُوحَ اللَّهِ مَنْ نُجَالِسُ قَالَ مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُوءْيَتُهُ وَ يَزِيدُ فِي عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَ يُرَغِّبُكُمْ فِي الْ‏آخِرَةِ عَمَلُهُ.
29ـ وزارت آموزش و پرورش، معاونت پرورشى، مجموعه مقالات چهارمين سمپوزيوم جايگاه تربيت نقش تربيتى معلم، تهران، انتشارات تربيت، 1374، جلد اول، ص 21 و 22

 

بررسى علل، راه كارها و درمان اهمال كارى

بررسى علل، راه كارها و درمان اهمال كارى
اشاره
بحث اهمال كارى، از جمله مباحث به ظاهر كوچك اما بسيار مهمى است كه ريشه اى اخلاقى و روانى دارد. در اين مقاله نويسنده محترم سعى نموده است كه از منظر روان شناختى و با رويكرد رفتار درمانى به اين معضل بپردازد و از منظر منابع دينى، نقلى و عقلى، كتاب و سنّت نيز آن را مورد توجه قرار دهد.
1. تاريخچه بحث
مسأله اهمال كارى در منابع اسلامى از دير باز مورد توجه بوده و در روايات و ادعيه درباره آن سخن به ميان آمده است. اميدوارم كه در اين نوشته، قلمرو بحث به روشنى نشان داده شود تا راه بهرهورى بيش تر از آيات و روايات به روى آيندگان باز گردد. ناگفته نماند كه علماى اخلاق و عرفاى اسلامى، پيوسته اهل سير و سلوك را از ابتلا به اين نابهنجارى اخلاقى رفتارى بر حذر مى داشته اند. 1
اين واژه در غرب، به ويژه در عرصه روان شناسى، حدود چهل سال است كه مطرح شده است. 2 تنها استاد روان شناسى كه درباره تاريخچه اهمال كارى بحث كرده است، پل ت. رينجن باخ 3 مى باشد. وى كتابى به نام بررسى تاريخى علل اهمال كارى 4 تأليف كرده است. هرچند موضوع انتخابى او جالب است، اما كمك چندانى براى حل مسأله ارائه نداده است. 5 پس از وى، دو نفر از نويسندگان به نام هاى آلبرت آليس 6 و ويليام جيمزنال ، 7 به نگارش كتاب روان شناسى اهمال كارى 8 همت گماردند كه در نوع خود كارى بديع و قابل ارائه است.
اما دغدغه خاطر نگارنده اين است كه اين آسيب را بازشناسى كرده و راه تحقيق را صرفاً به تجربه محدود نسازد و از راه كارهاى وحيانى نيز در اين زمينه نيز بهره ببرد.
2. تعريف اهمال كارى
روان شناسان در تعريف اهمال كارى گفته اند: اهمال كارى اين است كه كارى را كه تصميم به اجراى آن داريم به آينده موكول كنيم. 9 در يك كلمه مى توان گفت: جوهره اين آسيب روانى به تعويق انداختن، تعلل ورزيدن، سبك گرفتن و سهل انگارى در كار است. بنابراين، اهمال هم در امور فردى و هم جمعى معنا و مفهوم پيدا مى كند. در نهايت مى توان گفت: در همه اين معانى نوعى اين دست آن دست كردن نهفته است.
در زبان عربى واژه هاى كسل، ضجر مرادف اهمال كارى است. عناوينى چون تهاون 10 و إبطاء چندان دور از اين واژه نيستند. 11 دو واژه مماطله و تسويف نيز مرادف اهمال كارى اجتماعى است كه در قول و قرارهاى زمانى تحقق پيدا مى كند. در كلام صاعدِ امام سجاد(عليه السلام) در دعاى ابوحمزه اين گونه آمده است: «و قد افنيت بالتسويف و الآمال عمرى»; 12 خدايا من عمرم را به امروز، فردا كردن (در عمل به عهد و پيمانى كه با تو داشته ام) و آرزوهاى طولانى و بلند، گذرانده ام. در دعاى كميل تحت عنوان مطال اين گونه آمده است: «و خدعتنى الدنيا بغرورها، و نفسى بجنايتها و مطالى»; 13 دنيا به وسيله فريفتن خود و نفسم به جنايت و سهل انگاريش مرا گول زده است.
واژه بطئ به معنى كُندى، معناى اهمال را مى رساند. «و ان كنت بطيئا حين يدعونى»; 14 گرچه هنگامى كه تو مرا به سوى خود خوانده اى، من كندى (سستى) به خرج داده ام. «او لعلك آلف مجالس البطالين فبينى و بينهم خليتنى»; 15 خدايا! مبادا مرا مأنوس به هم صحبتى آنان كه عمر خود را به بيهودگى مى گذرانند ديده اى، كه توفيق دعا و عبادت را از من گرفته اى؟
بنابراين، اهمال كارى آسيبى روانى است كه از حالات نفس آدمى است. امام على بن الحسين (عليه السلام) در مناجاتى به درگاه خداوند اين گونه از نفس خود گلايه دارند: «الهى اليك اشكوا نفساً بالسوء ... و تسوّفنى بالتوبة»; 16 خدايا از نفسم شكْوه دارم كه... توبه امروزم را به فردا مى افكند. امام به روشنى تسويف را از حالات نفس انسانى دانسته اند.
3. ويژگى هاى اهمال كار
1. اهمال كار، تصميم به انجام كارى مى گيرد ولى بدون علت شناخته شده آن را به تعويق مى اندازد.
2. بى شك همگان، حتى مبتلايان به اهمال كارى، اين آسيب روانى را نكوهش كرده و از آن تنفر دارند; 17 زيرا اين حالت در واقع، مصداق ناسپاسى است، حال آن كه، انسان ها بر مبناى فطرت خود تمايل به سپاس گزارى دارند و به آن اظهار علاقه مى كنند. بنابراين، اين بيمارى را برخود و ديگران بر نمى تابند.
3. اهمال كارى به سرعت به صورت عادت در افراد ظاهر مى شود و از نظر آمارى، اين عادت نزد بيش تر مردم رايج است. آلبرت آليس و ويليام جيمزنال مى گويند: حدس ما آن است كه 95 درصد مردم به اين بيمارى مبتلا هستند. 18 پس، درمان آن به سهولت انجام پذير نخواهد بود. بدين جهت، امام حسن عسكرى(عليه السلام)مى فرمايند: «رد المعتاد عن عادته كالمعجز»; 19 كسى كه به چيزى عادت كرده، باز گردانيدن او از عادتش شبيه معجزه است.
4. اين بيمارى مسرى است و از حالتى به حالت ديگر و از انسانى به انسان ديگر و از فرد به جامعه و از جامعه اى به جامعه ديگر سرايت مى كند. بنابراين، بايد به تأثير و تأثرات آن توجه جدى داشت; چرا كه مى تواند به خانواده، جامعه، ملت و فرهنگ يك كشور آسيب رساند. پژوهش هاى روان شناسى بالينى نشان مى دهد كه اين عادت در جوامع مختلف شايع و روندى رو به رشد دارد. 20
4. انواع اهمال كاران و مراتب آن
انسان ها گاه به چيزى آگاهى مى يابند و گاه نسبت به آن جاهل اند. اميرالمؤمنين على(عليه السلام) مى فرمايند: «... و عالمكم مسوّف»; 21 آن كه عالم و آگاه است در امور روزمره به اهمال كارى مبتلا مى شود و در زمانى ديگر به آن معتاد مى شود. ولى همه به يك نوع اهمال مبتلانيستند.بنابراين،اهمال كارى داراى انواع ومراتب متعددى است. 22 مى توان گفت:اهمال كاران همگى با صورت مسأله برخورد يكسانى ندارند، چنانچه:
1. برخى اهمال كاران اصلا توجهى به رفتار مسامحه آميز خود ندارند. در واقع، به نوعى مبتلا به غفلت هستند. 23 بنابراين، بايد در انتظار طلوع بيدارى آنان ماند; يا خود بيدار شوند و يا بيدارشان كنند.
2. بعضى به اين رفتار خود اعتراف داشته ولى قضاوتى درباره آن ندارند. از آن جا كه اين افراد به زشتى آن پى نبرده اند، به فكر اصلاح خود برنمى آيند.
3. گروهى از اهمال كارى خود آگاهى دارند ولى آن را چندان زشت نمى شمارند و حتّى اين برچسب را به خود مى پذيرند. درمان ايشان نسبت به گروه هاى پيشين، قدرى مشكل تر است. قرآن كريم اين گروه را بيش از همه به خسران و زيان نزديك ديده است، آن جا كه مى فرمايد: «قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا، الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (كهف: 103و104); (اى پيامبر) آيا به شما خبر دهيم كه زيان كارترين (مردم) در كارها چه كسانى هستند؟ آن ها كه تلاش هايشان در زندگى دنيا گم (و نابود) شده، با اين حال، مى پندارند كار نيك انجام مى دهند.
4. افرادى كه به اين نارسايى اخلاقى، روانى توجه پيدا كرده و خود را نيز بر اين رفتار نابهنجار سرزنش و ملامت مى كنند، اما راهكار درمان و برخورد مناسب با آن را نمى دانند.
نكته: بايد توجه داشت كه درست به همين دليل، ميزان تأثر و ناراحتى اهل اهمال و تساهل نيز يكسان نيست.
5. آثار اهمال كارى
آثار اهمال كارى را مى توان در امورى چند خلاصه كرد كه عبارتند از:
1. بيش تر افراد از تأخير در انجام كار خود و ديگران پشيمان و ناراحتند.
2. اهمال كاران در خود احساس پوچى و بى ارزشى مى كنند. حضرت باقرالعلوم(عليه السلام) بستر اهمال كارى و تسويف را به دريايى تشبيه فرموده كه غرق شدگان در آن ورطه را به هلاكت مى رساند: «اياك و التسويف، فانه بحر يغرق فيه الهلكى.» 24
3. در بيش تر گزارش هايى كه اهمال كاران داده اند، اين نكته جلب توجه كرده كه همه از بى اعتمادى به نفس خود گلايه كرده اند. 25
4. بالاخره، استمرار بر اهمال كارى انسان را به وادى حيرت و سرگردانى سوق خواهد داد. چنانچه امام صادق(عليه السلام) به اين واقعيت اشاره مى فرمايند: «... و طول التسويف حيرة.» 26
6. نتيجه اهمال كارى
شخص اهمال كار به چند عارضه مبتلا خواهد شد كه برخى از آن ها عبارتند از:
1. افسردگى;
اين بيمارى خود گواه و نشانه اين است كه اهمال كار مى خواهد خود را از رنج اهمال كارى نجات دهد. افسردگى داراى نشانه هايى چون: خستگى، سر دردهاى شديد، بى خوابى، فشارخون و زخم معده است.
لازم به يادآورى است تا هنگامى كه اهمال كارى به شكل اعتياد در نيامده، افسردگى ناشى از آن درمان پذير است. اما هنگامى كه اهمال كارى عادت شد، درمان آن بسيار دشوار مى شود. 27
2. وحشت زدگى درونى،
دلهره و احساس ترس هاى درونى;
3. بى كنترلى و بريدگى.
ناگفته نماند كه ويژگى هاى مزبور، خود از نشانه هاى شكست روحى شخص اهمال كار مى باشند. 28
بررسى علل اساسى و ريشه يابى اهمال كارى
اگر بتوانيم اهمال كارى را ريشه يابى كنيم، بى ترديد درمان آن سهل و آسان خواهد بود. اينك نوبت آن فرا رسيده كه به برخى ريشه ها و عوامل اساسى اهمال كارى توجه كرده راهى براى درمان آن بيابيم.
روان شناسان چند عامل مهم را براى اين آسيب روانى نام برده اند كه آن ها را در دو دسته كلى، مورد بررسى قرار مى دهيم:
1. آسيب ها و نابهنجارى هايى كه مربوط به روان شخص اهمال كار است; همچون: خودكم بينى، توقع بيش از حد از خود، پايين بودن سطح تحمل، كمال طلبى وسواس گونه، اشتياق به لذت جويى كوتاه مدت، فقدان قاطعيت، و عدم اعتماد به نفس.
2. آسيب هايى كه در ارتباط با ديگر اشخاص و يا محيط اطراف، خود را نشان مى دهد; مانند: نارضايتى از وضع موجود، عدم تسلط بر كار، نگرش منفى به كار، نگرش غير واقع بينانه از ديگران، احساس عدم مسؤوليت در برابر ديگران، لجبازى با ديگران، اهمال كارى و پرخاشگرى انفعالى، بر چسب زدن به اين و آن.
الف. آنچه تنها به شخص اهمال كار بستگى دارد
1. احساس خودكم بينى :
29 اين احساس بر اثر سه برخورد اجتماعى حاصل مى شود.
1. كسى كه از خود توقع دارد كه كارى كه به انجام مى رساند، از همه بهتر و كامل تر باشد هميشه رفتار او همراه با ترس، اضطراب و تشويش ناخواسته است. 30
2. به طور طبيعى همه خواهان جلب محبت ديگران هستند، ولى چون نمى توانند به اوج آن دست يابند، بنابراين، رنجيده خاطر شده و در نهايت نسبت به آنان خصومت مىورزند. 31
3. هركس دوست دارد بر ضعف شخصيت خود غالب آيد، اما درصد كمى از انسان ها بر آن فايق مى آيند. درنتيجه، به اضطراب و نا اميدى مبتلا مى گردند.
به نظر مى رسد، بهترين درمان براى رهايى از اين حالت اين است كه انسان كارى كند كه به حيطه ولايت خداوندى وارد شود تا به آرامشى جدى دست يابد. ولايت به معناى سرپرستى است; بر مبناى تحقيقى درون دينى، تعلّق تدبير خداوند بر موجودات ذى شعور (مانند انسان) همان ولايت است. تا آنجا كه دانسته شده خداوند متعال بر بندگان سه گونه ولايت دارد: ولايت عام، ولايت خاص، و ولايت اخص. ولايت عام آن گونه تدبيرى است كه بر همگان، خواه مؤمن ويا بى ايمان، يكسان اعمال مى گردد. اما هر كه از ولايت عام خداوند بهره برد و از اين نعمت سپاسگزارى كند، خود را در معرض لطف ويژه او، يعنى ولايت خاص، قرار مى دهد. ولايت اخص، گونه اى برتر با شكرى بى حد و حصر است كه اختصاص به معصومان(عليهم السلام)دارد. 32 در قرآن آمده است: « الا ان اولياء الله لا خوفٌ عليهم و لا هم يحزنون » (يونس: 62). اين جاست كه با قدرت و قوايى بى حد و حصر و با شتابى غيرقابل تصور به جلو حركت مى كند.
2. دم بينى :
برخى انسان ها زمان كوتاهى از عمر خويش را مى بينند. گويا همه چيز امروز است و فردايى وجود ندارد، گو اين كه دم غنيمت بايد شمرد. ليكن برنامه براى آينده نداشتن و تنها به امروز نظركردن، برنامه ريزى را به مخاطره مى اندازد. بسيارى از كسانى كه به مادى گرايى تمايل دارند داراى چنين بينشى هستند. چنانچه ياران موسى(عليه السلام)وقتى از شرّ فرعونيان نجات يافتند، هنگامى كه عبورشان به گروهى افتاد كه در برابر بت ها به سجده افتاده بودند، بى محابا گفتند: « اجعل لنا الهاً كما لهم آلهه » (اعراف: 138); اى موسى همان گونه كه آن ها داراى بت هستند، براى ما هم الهه اى را قرار بده تا در برابر آن ها كرنش كنيم. همين انديشه بيمارگونه بالاخره آنان را به گوساله پرستى سوق داد. اين گونه افراد در امر دنيا هم موفق و پيروز نخواهند بود; چرا كه تنها مزد امروز را مى خواهند و به آينده بى توجهند.
3. توقع بيش از حد از خود :
اگر شما در رفتار خويش توقع بيش از توان خود را داشته باشيد، به ناچار نمى توانيد به موقع به وعده خود وفا كنيد. متأسفانه كامل گراها، ستارگان را هدف قرار مى دهند ولى جز هوا نصيبشان نمى شود. 33 هرچند دقت در انجام كار براى خوب انجام گرفتن لازم است، اما تندروى در اين خواسته نوعى آرمان گرايى است كه منجر به شكست مى شود. گفتارى از مولى على(عليه السلام)گوياى همين واقعيت است: «به راستى كه زيان كارترين مردم در معامله و نااميدترينشان در تلاش و كوشش كسى است كه تن خويش را در راه به دست آوردن آرزوهاى خود فرسوده كند...» 34
بى شك توقع بيش از حد از ديگران نيز منجر به شكست و رو در رويى خواهد شد. امام على(عليه السلام) در بيان ديگرى مى فرمايند: «من كلفك ما لاتطيق فقد افتاك فى عصيانه»; 35 هر كه تو را به آنچه در توان و طاقت تونيست وادار كند، در حقيقت تو را درگير با خود كرده است.
4. پايين بودن سطح تحمل 36 :
كودك هرگاه از چيزى بدش آيد، به وسيله جيغ كشيدن و فرياد زدن ناخوشنودى خويش را ابراز مى دارد. به تدريج هرچه زمان مى گذرد و او بزرگ تر مى شود، بر اثر تجارب افزوده شده، قدرت تحمل پذيرى او بالا مى رود. برخى در برابر ناملايمات شكيبا و صبورند ولى بعضى ها خيلى زود از كوره در مى روند.
به اعتقاد ما ميزان تحمل پذيرى افراد به سرشت، خُلق و خوى، ميزان تأثر آن ها، ساختار فيزيولوژى 37 و قدرت اراده آنان بستگى دارد. 38 بايد گفت: به طور كلى كسانى كه به زندگى خوش بين ترند، ناملايمات زندگى را آسان تر گرفته و كار براى آنان رنج آور نخواهد بود.
5. كمال گرايى وسواس گونه :
گرچه كمال جويى در نهاد همه انسان ها نهفته شده است و دقت براى خوب انجام گرفتن لازم است، اما كمال گرايى وسواس گونه راه مناسبى براى بالا بردن كيفيت نيست; چرا كه هميشه برآيند وسواس جز اضطراب و عقب نشينى در انجام كار چيز ديگرى نخواهد بود.
حضرت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)در بيانى مى فرمايند: «... يا اباذر اياك و التسويف بأملك فانك بيومك و لست بما بعده فان يكن غد لك لم تندم على ما فرطت فى اليوم»; 39 اى اباذر، تو را از امروز و فردا كردن به خاطر آرزوى درازت بر حذر مى دارم. چرا كه تو براى امروزت هستى و نه براى روزهاى آينده. بله، اگر [قدر امروزت را دانستى] و براى تو فردايى بود، براى آنچه در آن روز گذشته به دست آورده اى، هرگز پشيمان نخواهى شد.
6. لذت جويى و راحت طلبى 40 :
بسيارى از اهمال كارى ها نتيجه لذت جويى آنى و بى تابى در رسيدن به خوشى زودگذر است; 41 براى مثال، كسى كه به برنامه هاى جدى درسى خود بى اعتناست و بيش تر وقت خود را، حتى در ايام امتحانات به بازى، شب نشينى، تفريح و... مى پردازد و يا داوطلب دوره دكترى كه به بهانه امتحانات سخت براى ورود به آن، از اين فكر صرف نظر كرده و راه پيشرفت را بر خود مسدود مى كند و... .
آفات لذت گرايى آنى و راه هاى درمان آن
براى اين كوته بينى، آفاتى را مى توان مورد توجه و دقت قرار داد; نظير اين كه:
1. اگر شما در رفتار خود هميشه به لذت زودگذر بينديشيد و راحتى را بر همه چيز مقدم بداريد، نمى توانيد با ديگران ارتباط بر قرار كنيد. توجه به اين نكته لازم است كه در پَس ارتباطات اجتماعى، راحتى هاى فراوانى نهفته است كه شما از ترس يك ناراحتى خيالى و موقت ذهنى، از مزاياى آن صرف نظر كرده ايد. 42 دراحاديث اهل بيت(عليهم السلام)به روشنى اين مطلب گوشزد شده است. اين جا به چند نمونه از آن ها اشاره اى خواهيم داشت: اميرالمؤمنين(عليه السلام) در گفتارى از آثار لذت ها پرده بردارى مى كنند: «كم من شهوة ساعه اورثت حزنا طويلا»; 43 چه بسا ساعتى كامروايى، اندوهى طولانى را به بارآورد و غم و غصه اى فراوان را در پى داشته باشد. و در بيانى ديگر، درباره كسانى كه توجه به خطرات لذت هاى انحرافى داشته ولى با اين همه آن را طلب مى كنند، مى فرمايند: «عجبت لمن عرف سوء عواقب اللذات كيف لا يعف!»; 44 در تعجبم از آن كس كه به نتايج بد لذت ها شناخت دارد ولى از آن دست نكشيده و عفت به خرج نمى دهد!
2. شما با تلقين به خود، به بارورى اين انديشه كه، تحمل ديگران كار دشوارى است، كمك كرده ايد. چرا به خود نمى گوييد، من با وجود مشكلاتى كه وجود دارد، سعى مى كنم با ديگران رابطه برقرار كنم؟ براى من هيچ چيز تحمل ناپذير نيست. 45
3. روى آوردن به لذت جويى دراز مدت. 46 رفتار شما، به عنوان كسى كه به لذت هاى آنى، يعنى زندگى لحظه اى، نمى انديشد و به خوشى هاى آينده نظر دارد، كاملا منطقى خواهد بود. براى دستيابى به لذت هاى ماندنى شكى نيست كه بايد انتخاب بهترى داشت. كسى كه آرزوى رسيدن به مرحله فارغ التحصيلى را دارد، بايد بتواند از تفريحات زودگذر صرف نظر كند تا وقت مناسبى براى مطالعه امتحانات خود پيدا كند. كسى كه با وجود مشكلات موجود، اوقاتش را صرف كار آموزى هاى لازم مى كند تا كار مشخصى را به عهده گيرد، در حقيقت مشكلات آنى را به خاطر آينده تحمل كرده است. 47 در دستورات اولياى دين هم مردم به ترك لذات ناپايدار براى رسيدن به لذات پايدار و ماندنى تشويق شده اند. از امام على(عليه السلام)نقل شده است: «اسعد الناس من ترك لذة فانيه للذة باقيه»; 48 خوشبخت ترين مردم كسى است كه لذت ناپايدار (دنيا) را به خاطر لذت پايدار (آخرت) واگذارد.
7. فقدان قاطعيت :
امروز روز تعطيلى اوست، تازه از خواب بيدار شده، اتاقش كثيف و همه چيز نامرتب است. او از آن وضع نفرت دارد، از خودش هم بدش مى آيد ولى نمى داند چه كند و از كجا شروع كند. اين توصيف كسى است كه دچار اهمال كارى شده، و در نتيجه او را مهمل مى نامند. كسى كه از كار كردن مى ترسد، در نتيجه بايد كارش را مضاعف انجام دهد 49 و خود را بى محابا در معركه اشتغال به آن كار بيندازد. بيانى از اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل شده كه خود حاوى تحليل روانى بلندى است. آن حضرت مى فرمايند: «اذا هبت امرا فقع فيه، فان شدّه توقيه اعظم مما تخاف منه»; 50 چون از كارى ترسيدى وارد آن كار شو، [زير] كه خود را سخت پاييدن دشوارتر باشد از وارد نشدن در كار.
8. اضطراب :
ناراحتى هاى ناشى از اضطراب، مانند تند بادى سهمگين بر وجود انسان مىوزد، به گونه اى كه هر وزش آن خود عاملى براى به تعويق انداختن كارهاى ديگر است. آثار ترس به صورت هيجان، شرم، احساس گناه و افسردگى بروز مى كند. با روش درمانى عقلانى ـ هيجانى با اين آسيب هاى روانى مى توان مبارزه كرد. 51 در ادامه، درباره اين روش درمانى سخن خواهيم گفت.
اما درمان اضطراب از ديدگاه آيات قرآن كريم، به ياد خداوند بودن است: « الا بذكر الله تطمئن القلوب » (رعد: 28). و به گفته عرفاى اسلامى، با استفاده از آيات الهى، نماز ذكر اكبر است: «و لذكر الله اكبر» (عنكبوت:45). چنان كه تسبيحات حضرت فاطمه كبرى(عليها السلام)«ذكر عظيم» دانسته شده است. 52 ناگفته نماند كه ذكر زبانى در مرتبه اى دون ذكر قلبى و جوارحى قرار دارد. 53 در آخر توجه به اين نكته ضرورى است كه كمال نهايى و سعادت حقيقى انسان در گرو رضايت و قرب الهى است و بس، نه اين كه همچون برخى اومانيست ه 54 چشم به دهان ديگر انسان ها دوخته و سر به آستان انسان هاى ديگر بساييم.
ب. مواردى كه به شرايط محيطى بستگى دارد
اكنون به گروه ديگرى از عوامل مؤثر در اهمال كارى، كه در ارتباط با ديگرانسان ها (يعنى غير شخص اهمال كار) مى باشند و نيز راه هاى درمان آن ها اشاره مى كنيم:
1. نارضايتى از وضع موجود :
برخى پنداشته اند كه بها دادن بيش از حد به امور مادّى همچون: خوب خوردن، خوش گذراندن و ... از عوامل جدى خودكم بينى مى باشد و خودكم بينى به اهمال كارى منتهى مى شود. اما بايد گفت: دارايى و فقر در ابتلا به اهمال كارى نقش چندانى ندارد. هرچند اين خودكم بينى مى تواند بر بستر دارايى و يا نادارى قرار گرفته و انگلوار به حيات خود ادامه دهد، ولى به نظر مى رسد، آنچه بيش از همه در ايجاد اهمال كارى مؤثر است عبارت است از: «پر توقعى و عدم رضايت از وضع موجود.» آرى! پرتوقعى و نارضايتى از وضع موجود دو عامل مؤثر براى ايجاد سرخوردگى است.
در كتاب بشارة المصطفى لشيعه المرتضى آمده است: «اوصانى خليلى ابوالقاسم(عليه السلام) بسبع لا ادعهن على كل حال الى ان اموت: أن انظر الى من هو دونى و لا أنظر الى من هو فوقى...». 55 سلمان فارسى گويد: دوست گرامى ام رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مرا به چند نكته سفارش كردند كه تا آخر عمرم آن ها را از دست نخواهم داد. يكى از سفارشات اين بود: [در امور دنياى خود] به پايين دست خود بنگر، نه به بالا دست خود. در وضعيت دوم چون ترس از عدم موفقيت بر جان شخص، غالب مى شود. بنابراين، او نمى تواند سعى و تلاش خود را با آرامش به انجام رساند و به شكست مى انجامد. پس وحشت و اضطراب بار ديگر سرك كشيده، مانع موفقيت او مى شود. بنابراين، هر كارى كه شروع مى كنيد، بايد از پيش، خود را براى مواجهه با برخى مشكلات پيش بينى نشده آماده سازيد. در حالى كه، اين احتمال و آمادگى كاملا طبيعى و منطقى است.
هربرت برث 56 معتقد است كه «تحمل ناپذيرى در ميزان شناخته شده در فرد، موجب حركت و سازندگى مى شود، و در حد افراط، موجبات بى رمقى و رخوت او را فراهم مى كند.» 57
2. نگرش منفى نسبت به كار 58 :
اگر از شما رفتارى سر زند كه آن را ناپسند و گناه تلقى كنيد، بى شك از آن بابت در خود احساس شرمسارى، انفعال، اضطراب و هيجان را فراهم ساخته ايد. اين هيجان مى تواند عامل و موجب عقب انداختن كار شود. وقتى كار را در غير زمان مقرر به استاد تحويل داديد و او از شما به خوبى تحويل نگرفت، شرمندگى فزونى يافته و پس از آن در انجام كار بعدى سردى بيش ترى نشان خواهيد داد كه اين همان اهمال كارى است. بلكه سردى خود عامل پا برجايى اهمال در جان آدمى خواهد بود. 59
براى درمان اين آفت تلاش كنيد از خطاها جداً پرهيز كنيد تا انديشه خود كم بينى در شما زدوده گردد و تقويت نشود. توجه داشته باشيد كه در اسرع وقت اقدام عملى را بر هر چيز ديگرى مقدم بداريد. 60
3. نگرش غير واقع بينانه به ديگران
پل هاك 61 و آرونت بك 62 گفته اند: «افسردگى با خصوصياتى همراه است. آدم افسرده خود را سرزنش كرده و از ديگران ترحم مى طلبد. اين حالت ها با حس بدبينى نسبت به اين و آن همراه است. از نظر وى، همه چيز بد جلوه مى كند، در حالى كه مردم بد نيستند. زندگى زيبا و دوست داشتنى است.» 63
بنابراين، اگر افسردگى درمان گردد و شخص به اين باور برسد كه بايد خودش از درون با بدى ها و زشتى هاى خود به جنگ و ستيز برخيزد و از حوادث نترسد، به يقين با اهمال به مبارزه پرداخته است.
4. احساس عدم مسؤوليت در برابر ديگران 64 :
اگر انسان در برابر ديگران احساس مسؤوليت نكند و تنها خودمدار باشد، در نتيجه اهميت چندانى به ديگران نداده و در ارتباط با اين و آن كم مى آورد.
براى درمان اين مشكل، از روش جايگزينى مى توان استفاده كرد; به اين معنا كه شخص لحظه اى بينديشد كه اگر او به جاى ديگران بود دوست داشت كه دوستانش با او چگونه برخوردى داشته باشند. امام على(عليه السلام) در نامه اى به فرزندشان امام مجتبى(عليه السلام)نوشتند: «اى پسر جانم، سفارش مرا بفهم، و خود را ميان خويش و ديگران ترازو قرار بده. يعنى از براى ديگرى همان را بخواه كه براى خود مى خواهى و مخواه براى او آنچه را كه براى خويش نمى پسندى و ستم مكن هم چنان كه براى خود نمى پسندى. و نيكى كن همان طور كه براى خود دوست دارى.» 65 در كتاب شريف نهج البلاغه بيش از دو بار و در ساير متون اسلامى فراوان آمده است كه در برخورد با ديگران از اين روش جايگزين بهره بريد. بى شك بدون اين راه كار تفهيم و تفاهم و ارتباط درست با ديگران حاصل نخواهد شد; چرا كه انسان بر مبناى خودمدارى و خودمحورى مى انديشد و مى گويد كه چرا ديگران اين انانيت را برنمى تابند.
5. لجبازى با ديگران :
گاه بر اثر استيلاى خشم و غضب، شخص از ديگرى عصبانى شده و بر مبناى لجبازى با او به رفتارى نا مناسب (اهمال كارى) دست مى زند.
اما او بايد بداند كه راه اصلاح ديگران نه تنها لجبازى نيست كه خويشتن دارى، تسلط بر خود، و بر خورد مناسب با آن هاست. در بيانات اهل بيت(عليهم السلام)آثار بسيار بدى براى لجاجت و سر سختى در برابر ديگران آمده است كه از جمله آن ها، امورى را مى توان نام برد كه عبارتند از: شر 66 ، درگيرى و جنگ و جدال 67 ، نابودى 68 ، بى رأيى 69 ، خسران و ضرر 70 ، فساد رأى 71 ، ورود به كارهاى بى اهميت 72 ، كينه 73 ، خود را در معرض بلا و گرفتارى قرار دادن 74 و... .
6. تلاش در جلب رضايت همگان :
«جو» به مؤسسه زندگى منطقى در شهر نيويورك 75 براى مشورت و درمان مراجعه كرده است. او از تن دادن به كارهاى فراوان خود، براى جلب رضايت ديگران كه او ناخواسته آن ها را از خود مى رنجاند، شكوه داشت. همسرش از روى عصبانيت كه چرا او فرصت ندارد به كارخانه برسد، منزل را ترك كرده است. او كار رسمى خود را بدين سبب نمى تواند به موقع انجام دهد. بنابراين، او از اين جهت فردى اهمال كار معرفى شده است. در نتيجه، افكار او پريشان، درهم، مضطرب، و نگران گشته است. آرى، به وى گفته مى شود كه اين گرفتارى ها را خودش به وجود آورده است.
در حال حاضر، چاره آن است كه بدون رودربايستى كارهاى اضافى را ترك كند، به كارهاى اصلى همت گمارد و انديشه جلب رضاى ديگران را از سر بيرون كند. 76 در نگرش اسلامى ما هركس كه خواهان وصول به كمال مطلق است، بايد تمام همت خود را در جلب رضاى خداوندى معطوف دارد كه برترين كمال قابل تصور انسانى است. در كلام وحى، كامل ترين انسان، حسين بن على(عليه السلام)، اين گونه توصيف شده است: « يا ايتها النفس المطمئنة، ارجعى الى ربك راضية مرضية ...» (فجر: 27و28); اى صاحب نفس آرام، به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه، او از تو راضى و تو از او خوشنودى. بنابراين، آخرين و نهايت راه، وصول به بارگاه و مقام رضا و جلب خشنودى حضرت بارى تعالى است.
7. اهمال كارى و پرخاش گرى انفعالى 77 :
شما خشم خود را فرو مى بريد ولى بازتاب آن را به صورت كم كارى و يا سهل انگارى نشان مى دهيد. بدين شكل، در حال رانندگى وقتى از گره خوردن ماشين ها به تنگ آمده ايد و لحظه به لحظه بر عصبانيت شما افزوده شده، به جاى اين كه دقيقاً در خط ويژه خود رانندگى كنيد تا نظم بر قرار گردد، خود مرتكب خلاف شده، تلاش مى كنيد تا از خط ميانى بگذريد. عجيب تر اين كه، به جاى حل مسأله، شما با اين لج بازى مشكل ساز شده و به اعتراض ديگران با بى اعتنايى برخورد مى كنيد. البته، هميشه رفتار بازتابى به شكل پرخاش گرى تجلى نمى كند، بلكه گاه با بى اعتنايى، كم كارى، عدم پذيرش خيرخواهى، و تنها گوش دادن و لجبازى كردن برخورد مى شود.
اما درمان اين آفت، تنها كنترل خود با حفظ خون سردى و آرامش است. بايد توجّه داشت كه برخى امور از اختيار ما خارج است. 78
درمان اهمال كارى
پيش از اين گفته شد كه، اهمال كارى از جمله آسيب هاى روانى است كه تكرار تدريجى آن به شكل اعتياد درآمده و شخص معتاد به اهمال كارى، ناخواسته زمان را به تأخير انداخته و فرصت ها را از دست مى دهد. اينك در اين جا برآنيم تا برخى فنون كاربردى را براى درمان اين بيمارى روانى برشماريم.
الف. درمان اهمال كارى در شرايط زمان و مكان
پس از پايان بررسى برخى از علل و ريشه هاى اساسى اهمال كارى، اينك به درمان يك نوع خاص آن (اهمال كارى در زمان و مكان) خواهيم پرداخت.
1. قدرشناسى از فرصت به دست آمده :
نكته قابل ملاحظه اين كه، شخص اگر گذر زمان و فرصت هاى پيش آمده را درك نكند و حركت زمان را به فراموشى سپرد، در واقع، خود را گول زده است. براى درمان وقت ناشناسى امورى را مى توان توصيه كرد:
1. توجه به ضايع سازى عمر كه با گذر آن، تدبيرى بر جبرانش نيست. بيانى از كامل ترين انسان، پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)نقل شده است: «يا أباذر اياك و التسويف بأملك...»; 79 اى ابوذر تو را از اهمال كارى برحذر مى دارم.
2. سپس در بيان ضرورت اين نكته فرموده اند: «فإنك بيومك و لست بما بعده...»; 80 چرا كه تو براى امروز هستى نه براى فردا.
3. «فإن يكن غد لك لم تندم على ما فرطت فى اليوم...»; 81 توجه داشته باش كه اگر فرصت را غنيمت شمردى و فردايى نداشتى، پشيمان نمى شوى كه روز خود را از دست داده اى.
2. تعيين وقت معين براى انجام هر كار : 82
از حضرت على(عليه السلام)نقل شده است: «كل مؤجل يتعلل بالتسويف»; 83 آنان كه (در انجام كار) مهلت دارند، در انجام آن كوتاهى مى كنند. اغلب اهمال كارى ها نتيجه عدم آگاهى شخص از وقت معين براى انجام آن كار است. اگر انجام كارى را مطلق و بدون قالب گيرى زمانى در نظر بگيريم، معمولا اهمال به آن راه مى يابد.
براى درمان، بايد شخص زمان را بشناسد و بر آن مبنا كار را اندازه گيرى كند; 84 يعنى براى هركارى زمان پايان در نظر بگيرد.
3. تعيين دقيق تاريخ تحويل : 85
با توجه به اين كه راه پيش گيرى از اهمال در انجام كار، تعيين وقت معين براى پايان آن است، لازم است در اندازه گيرى زمانى و مقايسه توان خويش در اجراى به موقع آن دقت كافى داشته باشيم.
4. استفاده از طرح پنج دقيقه اى : 86
براى اين كه از ايستا بودن خود در انجام كار جلوگيرى كنيد، زمان را به اجزاى مختلف تقسيم نماييد. به اين شكل كه، براى شروع هر كار تنها بر مبناى پنج دقيقه وقت در نظر بگيريد و پنج دقيقه پنج دقيقه براى خود برنامه ريزى كنيد. كوتاه بودن زمان، به شما كمك مى كند تا كار را به انجام رسانيد.
5. استفاده از فن «جزء جزء »: 87
كار خود را به بخش هاى كوچك تر تقسيم كنيد تا بتوانيد بر آن مسلط شده و از عهده انجامش برآييد; به عنوان مثال، هر پنج صفحه مقاله خود را بخشى به حساب آورده و پس از انجام هر بخش، پاداشى مناسب براى خود در نظر بگيريد، سپس به انجام ساير بخش ها بپردازيد. 88
6. اولويت بندى كارها : 89
اشخاص براى خود وظايف گوناگونى را در نظر مى گيرند. هركسى بايد بتواند كارهاى با اهميت تر را با اولويت اول انجام دهد. اين تقسيم بندى، بى شك شما را مقيد خواهد كرد تا به كارى كه فوريت بيش ترى دارد، بينديشيد. در اين مورد، اگر به طور جدى در انجام آن تسريع نكنيد، اهمال كارى شما در ساير امور نيز تأثير خواهد گذاشت. 90 از امام على(عليه السلام) نقل شده است كه «الفرصة تمرّ مرّ السحاب، فانتهزوا فرص الخير»; 91 فرصت چون ابر مى گذرد، پس فرصت هاى خير را غنيمت شماريد. شكى نيست كه در يك زمان هيچ گاه قادر به انجام چندين كار نيستيم، پس بايد ارزشمندترين كار را در اولين فرصت ممكن به انجام رسانيم.
7. مشخص كردن كارها : 92
احتمالا ديگران شما را فرد مسامحه كار بدانند، ولى شما بر اين باور نباشيد و آن ها را خرده گير بدانيد. شايد در بعض موارد اين گونه باشد، ولى به طور كلى نظم و ترتيب در زندگى نقش سازنده اى دارد و تأخير در انجام وظيفه، شخص را با خطرى جدى روبه رو مى سازد كه هرگز قابل جبران نيست. چرا نبايد همواره از اوقات خود به نحو منطقى استفاده بهينه برد؟
براى درمان اين معضل، بايد به برنامه هاى خود نظم داد و هر كار را در زمان مناسب به انجام رساند. امام على(عليه السلام) در وصيت نامه خود به امام حسن و امام حسين(عليهما السلام)مى فرمايد: «اوصيكما و من بلغه كتابى بتقوى الله، و نظم امركم»; 93 شما را و همه فرزندان و خويشان و هر كه نامه ام به او برسد، سفارش به خدا پروايى مى كنم و اين كه در كارهايتان نظم داشته باشيد.
8. اقدام به كار در حد توان :
گاه انسان به كارى مبادرت مى كند كه آن كار از حد توان و طاقت او به مراتب فراتر است. در اين جا شخص با انتخاب غلط، زمينه اهمال كارى خود را فراهم ساخته است.
بنابراين، هر كس اول بايد توان خويش را در انجام كارها درست برآورد كند و سپس كارى درخور و مناسب با توانش بپذيرد. چنانچه خداوند متعال به اندازه توان هر كس به او مسؤوليت داده است: « لا يكلف الله نفسا الا وسعها » (بقره: 286). در آيه اى ديگر آمده است: « لايكلف الله نقساً الا ما آتاها » (طلاق: 27).
ب. درمان جدى بناى اهمال
1. تلاش در ايجاد انگيزه و پرهيز از تنبلى و بى حالى :
از عوامل ديگر اهمال كارى تنبلى و بى حالى است. 94 طرفداران نظريه گشتالت همچون ورتيمر كهلر و كافكا بر اين باورند كه انسان با انديشه تكامل گرايى، پيوسته در تلاش براى رفع كمبودهاى ذهنى خويش است; چرا كه انسان ها به نواقص خود آگاهى داشته و براى رفع آن تلاش مى كنند. تنها كسانى كه تحمل ناكامى را ندارند و خود را در برابر ناملايمات زندگى ضعيف مى بينند، دهان به شكوه گشوده و مأيوس مى شوند و به تنبلى روى مى آورند. 95
براى درمان تنبلى، چند نكته ذيل قابل توجه است:
1. با يك يا چند شكست خود را حقير ندانيد و در انجام كار همت به خرج دهيد. با توجه به فوايد كوشش 96 و مبادرت در انجام كارها، مى توان با بى حالى و تنبلى به مبارزه برخاست. امام على(عليه السلام)در نامه اى به برخى از ياران خود اين گونه نگاشته اند: «فتدارك ما بقى من عمرك، و لا تقل غدا و بعد غد ...»، 97 پس باقى مانده عمرت را قدر بشناس، و [در مبادرت به انجام كار] فردا، پس فردا مكن.
2. عزم را جزم كنيد تا بى حالى و سستى را در خود بشكنيد. امام على(عليه السلام) در اين باره فرموده اند: «تداو من داء الفترة فى قلبك بعزيمه»; 98 درد سستى را با داروى عزم و اراده اى جازم درمان كن.
3. درك خطرات بى حالى و تنبلى: توجه به خطرات زيان بار تنبلى، موجب عبرت براى خردمندان است. امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) به دنبال همان نامه مرقوم فرموده اند: «... فانما هلك من كان قبلك باقامتهم على الامانى والتسويف...»، 99 البته، كسانى پيش از شما بوده اند كه به خاطر افتادن در آرزوها و اهمال كارى ها، به هلاكت افتاده اند.
4. توجه به نتايج وحشتناك اهمال كارى: نكته اى كه مى تواند انسان را در فرار از تنبلى كمك كند، نگريستن به نتايج اهمال، تنبلى و بى حالى است. امام(عليه السلام) مطلب را اين گونه به اتمام رسانيده اند: «... حتى اتاهم امر الله بغته و هم غافلون»; 100 تا اين كه ناگهان حكم خداوند فرا رسيده، در حالى كه آنان در غفلت به سر مى برده اند.
5. پرهيز از غفلت: اگر قدرى دقت شود، شخص تنبل در غفلت و بى خبرى به سر مى برد تا به هلاكت رسد. امام(عليه السلام) در بيان خود توجه داده اند كه «و هم غافلون.» 101 نابودشوندگان در ورطه اهمال كارى، در حالت غفلت و بى خبرى، همه چيز خود را مى بازند. قدرى بينديشيد، آيا اين گونه نيست؟ اگر چنين است، پس چرا به خويشتن توجه نمى كنيد؟ بى شك دانستن علل تنبلى، بى حالى و بى حوصلگى در اصلاح خويشتن مؤثر است. 102
2. شكستن بستر اهمال كارى :
بى شك توجيه حفظ موقعيت شخصى، 103 بستر اهمال كارى است. اهمال كار هر چند بخواهد براى اهمال خود دليل و برهان اقامه كند ولى خودش مى داند كه دلايلش قانع كننده نيست، بلكه براى فرار از مسؤوليت، آن براهين ساختگى را عنوان مى كند. در ابتداى امر، استفاده از اين روش براى فرد اهمال كار قدرى شرم آور است ولى به تدريج، با گذشت زمان اقامه اين گونه دلايل بى اساس بر او عادى شده و بدتر از آن، درك زشتى توجيه نابجا از بين مى رود. 104 از اين بدتر، شخص با عذر و بهانه تراشى، رفتار خود را منطقى جلوه داده، در نتيجه با اين رفتار، اهمال كارى را در خود تقويت كرده و هر بار كه عذرى مى تراشد، يك گام از اصلاح خود دورتر مى شود. انسان هرقدر با سوادتر باشد، از توجيهات دقيق ترى براى اغفال خود و ديگران سوء استفاده مى كند.
اهمال كار براى درمان خويش پيش از هر چيز بايد از عامل تقويت و ماندگار شدن اهمال كارى بپرهيزد; يعنى از توجيه كارهاى خويش اجتناب كند و توجه داشته باشد كه خود را گول نزند. امير بيان على(عليه السلام) در اين رابطه مى فرمايند: «فإن أجله مستور عنه و أمله خادع له، و الشيطان موكل به، يزين له المعصية ليركبها،...»; 105 البته، پايان كارش بر او پوشيده و آرزويش او را گول مى زند، شيطان نيز موكل اوست تا گناه و عصيان را براى او زينت دهد. توصيه ديگر از آن بزرگوار اين است كه، شخص اهمال كار راه بازگشت مناسب را به هيچ قيمتى از دست ندهد: «... و يمنّيه التوبة ليسوفها إذا هجمت منيّته عليه أغفل ما يكون عنه...»; 106 انسان را در انتظار توبه نگه مى دارد تا آن را به تأخير اندازد و تا هنگام فرارسيدن مرگ، از هر زمان ديگر نسبت به بازگشت و رجوع غافل تر باشد. بنابراين، امام(عليه السلام)سرعت به خرج دادن، اهمال نكردن در توبه و بازگشت را دستورالعملى جدى مى بينند.
براى پرهيز از افتادن در ورطه توجيه گرايى، امورى را بايد مورد توجه قرار داد:
1. براى موجّه جلوه دادن تأخير در انجام كار، دلايل گوناگون را دستاويز براى دفاع از خود قرار ندهد.
2. از ديگران هم توجيه براى فرار از وظيفه را نپذيرد، تا اهمال در آن ها تقويت نشود.
3. از كسى كه مسؤوليت كارى را داشته، تنها نتيجه كار سؤال شود; چرا كه برنامه ريزى و مديريت از وظايف اوست و به ما ربطى ندارد.
4. به فرد توجه داده شود كه ما نسبت به سوء برنامه ريزى شخص، هيچ مسؤوليتى نداشته و حتى تمايل به شنيدن توجيهات او نداريم.
5. توجه داشتن و بيدار باش دادن به اين كه توجيه كردن اشتباه، خود اشتباهى ديگراست. 107
6. توجه به عواقب توجيه گرايى، كه اهمال كارى را به شكل اعتيادى بى درمان در مى آورد. هنگامى كه توجيه عادت شد، به گفته امام على(عليه السلام)، ناگزير نابهنجارى بر انسان حكومت خواهد كرد: «العادة عدو متملك»; 108 عادت دشمن حكومت كننده و سلطه گر است.
3. تلقين درمانى :
اكثر روان شناسان بر اين باورند كه روان درمانى عقلانى هيجانى، سه جنبه شناختى، انگيزشى و رفتارى دارد. اين بنيان فكرى به فعاليت و كار اهميت مى دهد; زيرا كار كردن رفتار منطقى انسان است. اگر رفتار انسان به روشى هدف دار انجام گيرد، جايى براى اهمال كارى نخواهد بود; چرا كه تنها انجام كار، انسان را از ترديد، بى تكليفى و ترس نجات مى دهد. به طور مثال، آن كه از سخنرانى در برابر جمع هراس دارد، هر چه آمادگى او براى سخن گفتن كم تر باشد، ترس او بيش تر تقويت مى شود; چرا كه ترس نتيجه ضعف روحى شخص است. در نتيجه، او بايد تلاش كند تا با جرأت و بدون واهمه سخنرانى كند. از امام موسى ابن جعفر(عليه السلام) نقل شده است: «اذا هبت امرا فقع فيه»; 109 هرگاه از انجام كارى هراس داشتى، خود را به ناگاه در آن موقعيت قرار ده. وقتى در برابر انجام كارى پاداش دريافت مى كنيد، در حقيقت بر انجام آن كار تشويق شده ايد و آن را در دفعات بعدى با رغبت بيش ترى انجام مى دهيد. 110 ولى هرگاه در برابر كارى كه انجام داده ايد پاداش دريافت نكنيد، در فرصت هاى بعدى چندان رغبتى براى انجام آن نخواهيد داشت. پرمك 111 و هلم 112 به اين نظريه، نكته اى را اضافه كرده اند: دو كار كنار هم را در نظر بگيريد، اگر بر يكى از آن ها پاداش بگيريد و ديگرى را پاداش كم تر دريافت كنيد، تقويت اولى بر كار دومى تأثير گذاشته و آن كار نيز تقويت مى شود. 113
4. تنبيه و شرطى شدن اجتنابى 114 :
گو اين كه امروزه بسيارى از روان شناسان، تربيت از طريق تنبيه را چندان ارج نمى نهند، 115 اما با تكيه بر قرآن، كه كلامى وحيانى و خالى از هر اشتباه است، مى توان دريافت كه راه تربيت برخى از انسان ها، با شيوه تنبيه هموار مى گردد. 116 علاوه بر اين، مناجات ها و دعاهاى معتبرى، همچون دعاهاى موجود در صحيفه سجاديه 117 و نيز تجارب فراوان، جملگى دليل بر مفيد بودن تنبيه بجا و مناسب براى درمان اهمال كارى است. 118
شخصى مى گفت: هرگاه به موقع كارم را انجام ندهم، تنها تأسف نمى خورم، بلكه براى خود تنبيهى درخور و مناسب در نظر مى گيرم. نوع تنبيهات بستگى به ميل و سليقه افراد دارد، كه مى تواند ميهمان كردن افراد، كمك به مستمندان، تميز كردن اتاق، كمك بيش از اندازه معمول به ديگران، پرداخت صدقه، كمك به همسر در امر خانه و بالاخره، هر كار خير ديگرى كه انجامش چندان مورد رغبت نيست، باشد. اگر شخص در پرداخت و يا انجام اين گونه تنبيه ها به خود اعتماد ندارد، مى تواند ديگرى را در جريان امر قرار دارد و يا پول خود را نزد او به امانت بسپارد تا هنگام تخطى از قرار و تعهد خويش، وى آن را به حساب اعانات واريز كند. 119 البته، يادآورى ميزان جريمه به صاحب امانت و پول لازم است و گرنه اگر شخص اهمال كار بى خبر بماند، تأثير اصلاحى در رفتار وى نخواهد داشت.
5. تغيير محيط :
شرايط و محيط مى تواند در وضع اهمال كارى فرد، تأثير داشته باشد. بسيارى از شاگردان در اطاق بسته اى، كه كتاب هاى متنوع و وسايل سرگرم كننده ديگر در آن جا نهاده شده است، نمى توانند براى مطالعه يك موضوع خاص تمركز داشته باشند; چون وقت خود را با مطالعه موضوعات گوناگون كتاب ها و يا گوش دادن به راديو و ضبط صوت و ديدن تلويزيون و يا لم دادن و آرام آرام به خواب رفتن، از دست مى دهند. همه اين ها دست به دست هم مى دهند تا شخص اهمال كار به دنبال فرصتى براى طفره رفتن باشد. در اين صورت، به اين اشخاص پيشنهاد مى شود كه به خواسته خود يا در فضاى باز به مطالعه بپردازند و يا اگر مكان خلوتى مانند كتابخانه را مناسب تر ديدند، براى مطالعه به آن جا بروند. 1 20
6. بازى با احتمالات 121 :
بيش تر اهمال كاران منتظر فرصت مناسبى هستند تا حوصله و حال كار پيدا شود، غافل از اين كه اين روش خود بهانه اى براى به تأخيرانداختن فرصت هاى مناسب است. سؤال اين است كه چرا از نظريه احتمالات بهره نبريم؟ وقتى كار را با تأخير انجام دهيم، بى شك شانس بهتر انجام دادن آن را از دست داده ايم. پس چرا با شروع كار، خود را يك گام به بهتر سازى آن نزديك نكنيم؟ 122 در حالى كه، مكرر تجربه كرده ايم، تا شروع نكنيم حال عبادت نيز خود به خود حادث نمى شود، و كارها بى دليل به انجام نمى رسد.
7. خودتنظيمى و يادآورنده ها 123 :
هرگاه كارى را به تعويق انداختيم، آن را در تقويم خود (و يا دفترى كه بدين منظور در نظر گرفته شده) يادداشت كنيم. هر روز كه به آن نظر مى افكنيم، احساس نفرت از اهمال كارى در ما شكل مى گيرد. از اين رو در صدد درمان برمى آييم. در اين روش، هم تنبيه وجود دارد و هم تشويق; تشويق از كاهش دفعات اهمال كارى و تنبيه از زياد شدن دفعات آن. 124 اين، همان محاسبه است كه دقت در به حساب آوردن مى تواند مراقبت انسان را دقيق تر، عميق تر و جدى تر سازد. در بيان اهل بيت(عليهم السلام)در اين زمينه فراوان توجه داده شده است. امام موسى بن جعفر(عليه السلام)مى فرمايند: «حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا»; 125 پيش از آن كه از شما حساب گيرند، به حساب خود برسيد. امام على(عليه السلام)، خودتنظيمى و خويش حسابرسى را عامل امنيت از سستى در كارها دانسته و مى فرمايد: «من تعاهد نفسه بالمحاسبه امن فيها المداهنه»; 126 كسى كه با خود پيمان ببندد كه از خود حسابرسى كند، از مداهنه (به بيان عاميانه، ماست مالى كردن) در امان است. فرد زمانى كارها را به اتقان خواهد رسانيد كه به حساب خويش رسيدگى كند.
8. استفاده از هم پيمانى 127 :
شخص با خود عهد ببندد كه اهمال نكند و اگر با خود قرارى گذاشت، تلاش كند تا در انجام آن كوشا باشد. در اين گونه موارد مى تواند با خداى خود، 128 و يا با پيامبر و امام، استاد، همسر و يا دوست خود، عهد خود را در ميان بگذارد و از آنان همكارى بطلبد. 129 توجه به الزام آور بودن عهد و ميثاق نكته اى غير قابل انكار و انسانى است. در قرآن كريم، سنت نبوى و اهل بيت(عليهم السلام) و در فقه شيعه به قانون عقلى مشهور «وفاى به عهد» 130 بارها توجه شده است.
اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در ارتباط با پاى بندى به عهد و پيمان مى فرمايند: «اعتصموا بالذّمم فى أوتادها» 131 ، عهد و پيمان را پاس داريد بخصوص با وفاداران. در اهميت اين امر همين بس كه خداوند در قرآن عهدشكنان را در رديف مفسدان در زمين قرار داده است 132 و در روايات نيز به صراحت بيان شده است كه سلامت دين انسان در گرو وفاى به عهد او مى باشد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «لا دين لمن لا عهد له». 133 در علم اخلاق اين شيوه را مشارطه گويند كه شخصى براى اصلاح نفس خويش هر سحرگاه با خود شرط و قراردادى مجدد مى بندد تا كه به سوى كمال سير كند. در گفتارى حكيمانه از امام متقين(عليه السلام) در آثار پيمان به وفا آمده است: «تعاهدوا امر الصلاة، حافظوا عليها»; 134 با نماز پيمان وفا بند، تا اين كه بر آن مواظبت كنى. خداوند متعال به مؤمنان دستور مى دهد كه در پيمان خود، حتى با مشركان، تا زمان مقرر به آن پايبند باشيد: « فاتموا اليهم عهدهم الى مدتهم » (توبه: 4); پس عهد و پيمان با آن ها را تا مدت مورد قرار به سر رسانيد.
9. عدم انتظار پيشرفت سريع 135 :
پيش از اين يادآور شديم كه اهمال كارى در بلندمدت به حالت اعتياد درمى آيد. درمان آن نيز حوصله لازم را مى طلبد كه بيان آن در اين نوشتار نمى گنجد. در اجراى درمان نبايد خود را باخت، بلكه بايد با اميد و تلاش خود را براى درمان آماده كرد. 136 توجه داشته باشيد كه كارها هميشه در گرو وقت خودش مى باشد، تا آن جا كه گفته اند: «ان الامور مرهونة باوقاتها»; البته هر كارى در گرو وقت خويش مى باشد.
10. روش هيجانى غلبه بر اهمال كارى 137 :
اين شيوه، همان روش رفتار شناختى است كه از روش عقلانى درمانى 138 كارل راجرز 139 وام گرفته ايم. چون در اين روش مراجعان اعتماد به نفس دارند و تأكيد بيش تر بر باقى ماندن آن حالت و به تحرك آمدن است، به برخى از فنون عقلانى هيجانى اشاره خواهيم كرد.
وادار كردن فرد به انجام كار 140 :
به طور طبيعى، حالت شخص از زمانى كه خود را باور دارد متفاوت از زمانى خواهد بود كه به خود اعتماد ندارد. از اين رو، بازخورد او با ديگران در هركدام از اين حالات يكسان نخواهد بود. براى مثال جمله «من مطالعه را دوست ندارم» با عبارت «به طور قطع از مطالعه بى زارم» يكسان نيست. در عبارت دوم، در واقع شما از مطالعه نفرت داريد. در چنين حالتى چه بايد كرد؟ تنها راه مبارزه با آفت اين بينش است كه اگر بنا را بر ادامه تحصيل گذاشته ايد، ناگزير بايد وقت بيش تر، تلاش بيش تر، و زمان بيش ترى را براى مطالعه صرف كنيد. شك نبايد كرد كه در ما استعداد فراگيرى وجود دارد و تنها در ايجاد انگيزه بايد تلاش كرد. بايد تلقين كنيد كه كار مشكلى نيست و اين مقدار فعاليت از ما ساخته است. آرى، تلاش در انجام، تلاش در انجام. اميرمؤمنان(عليه السلام)مى فرمايند: «...متى تكثر قرع الباب يفتح لك»; 141 هرگاه بر كوبيدن درى اصرار ورزى، سرانجام به رويت باز خواهد شد. و نيز از پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله) نقل است كه فرموده اند: «من قرع باباً و لجّ ولج»; هر كه درى را كوبيد و بر آن اصرار ورزيد، ناگزير آن در باز خواهد شد. 142
تمرين مبارزه با شرم و كم رويى 143 :
شخص از اين كه نمى تواند كارش را به نحو مطلوب و يا به موقع انجام دهد، مبتلا به كم رويى، شرم و آزرم مى شود. شرم و ترس ريشه اى مشترك دارند.
درمان: در اين جا چند مورد را به عنوان درمان و راهكار عملى اشاره مى كنيم:
الف. براى مبارزه با آن تلاش كنيد، بر اعصاب خود مسلط باشيد. نگذاريد كه اتفاقات و حوادث شما را تحت تأثير قرار دهد.
ب. براى بررسى نقاط قوت و ضعف و حدود آن، ضوابطى را در نظر بگيريد تا بتوانيد درجه قوت و ضعف و جايگاه هركدام و اشتباهاتتان را بشناسيد.
ج. چون ما مسلمان هستيم، بنابراين عقل و شرع مى تواند دو ميزان خوبى براى اصلاح رفتار فردى و اجتماعى ما باشد.
د. تلاش كنيد از رفتار كسى كه به نظر شما كامل است، تقليد كنيد. براى يك انسان مسلمان، بهترين و برترين الگو، حضرت خاتم الانبياء(صلى الله عليه وآله)است.
در قرآن آمده است: «و لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنه»; بهترين الگو براى شما رسول خداست. در عصر حاضر، آشنايان به سيره و روش معصومان(عليهم السلام)، علما و عرفاى والامقام مى توانند برترين الگوى زندگى باشند. قدرى مطالعه در زندگى بزرگانى مانند، آية الله بهجت، امام خمينى(قدس سره)، علامه طباطبائى(رحمه الله)، آية الله سيدعلى قاضى طباطبائى، ميرزاى شيرازى، مرحوم محمد بهارى، مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، مرحوم سيداحمد كربلايى، مرحوم ملا حسينقلى همدانى و...، كه هركدام مردان علم و تقوا بوده اند، مى تواند الگوى مناسبى براى اخلاق، رفتار و كردار صحيح ما باشد. 144
حتى در زندگى اجتماعى نظر به سيره نبوى 145 در برخورد با ديگران، به موقع به خود رسيدن، شانه كردن موها، خود را در آيينه ديدن، دست دادن، تقدم در سلام كردن، احوال پرسى كردن، ارتباط برقرار كردن، همنشينى، همدردى، عيادت، تشييع جنازه، حضور درجمع مردم، شركت در غم و شادى آنان و... راهكار مناسبى است. 146
پس از قدرى نشست و برخاست با افراد صالح و صادق و كسانى كه تنها رضايت خداوند براى آنان ملاك قابل قبول است، مطمئن باشيد كه شما هم اين گونه خواهيد شد. كم تر به قضاوت مردم و ديگران كه هر كدام راه و چاهى را نشان مى دهند نظر خواهيد كرد; بلكه بيش از هر چيز به دنبال كسب كمال و جلب رضاى حضرت دوست خواهيد بود كه از ويژگى هاى امام على(عليه السلام)است: «و لاتأخذه فى الله لومة لائم»; 147 ملامت ملامت كنندگان هرگز او را از مسير خود باز نمى داشت. البته، اين تلاش عاقبت به چنين مرتبه اى ختم مى شود: « رضى الله عنهم و رضوا عنه » (توبه: 100); خدا از آنان راضى و آنان از خدا راضى اند.
خود آشكارى حقيقى 148 :
شايد دليل اهمال كارى شما ترس از قضاوت ديگران باشد; يعنى به اين دليل دست به كار نمى زنيد كه مبادا ديگران درباره شما بگويند: «فلانى بى دست و پاست.»
درمان مشكل مزبور اين است:
1. خود را نبازيد (از رو نرويد).
2. خود را شاد و پرنشاط وارد معركه كنيد.
3. ممكن است در اولين برخورد موفق نشويد، اما مهارت هايى را كسب خواهيد كرد.
4. اگر وارد كار نشويد، هميشه در نقطه صفر باقى خواهيد ماند. شك نيست كه املاى نانوشته نمره اش هميشه بيست است، اما اين نوع توفيق در ورود به كار در واقع شكستى باور نكردنى است.
5. در هر حال خود را نشان دهيد.
6. هرگز نگوييد: «مى ترسم در گفتارم اشتباهى رخ دهد و آبرويم برود»، بلكه بگوييد: «مى گويم و مى خواهم اشتباهاتم را اصلاح كنم» و يا «مى خواهم حرفم را بزنم.»
7. تلاش كنيد با مردم صادق و بى تكلّف (رو راست) باشيد.
8. به خود جرأت شركت در جمع را بدهيد.
9. خود را از آن ها دانسته و با آن ها باشيد.
نقش بازى كردن 149 :
گرچه نزد ما نقش بازى كردن 150 جزئى از شيوه روان درمانى عقلى ـ هيجانى است، ولى در اين بخش ما از شيوه رفتار درمانى مور نو ريموند كورسينى فرتيز پرلز بهره برده ايم كه روش او را روان نمايشى 151 گويند. اين روش در جمع دوستان و آشنايان كاربرد دارد.
فرض كنيد براى يك سخنرانى آماده مى شويد كه هنوز جرأت ارائه آن را نداريد. از دوست و يا همسر خود بخواهيد تا در برابر شما به طور جدى و به عنوان يك مستمع بنشيند و شما مقاله خودرادربرابر او ارائه دهيد. از او بخواهيد تا شما را نقد بزند.
گاه مى توان در جمع دوستان و برخى اوقات در مقابل آيينه اين تمرين را انجام داد. بعضى مواقع شخص مى تواند نوار صوتى و يا تصويرى خود را ضبط كرده و خود پاى آن بنشيند و به اصلاح سخنرانى خود بپردازد. توجه داشته باشيد كه در اين صورت حقيقتاً منتقدانه به خود بنگريد.
ابراز احساسات 152 :
گاه شخص اهمال كار بر اثراهمال كارى خود از جان خويش خسته مى شود و به گونه اى نفرت آور به خود مى نگرد. با توجه به شكست هاى متعدد و اهمال كارى هايش، به حالت خشم به خود مى نگرد. دراين صورت راه درمان چيست؟
بررسى احساسات و عواطف شخص در روزهاى گذشته و برخورد مناسب با آن يكى از شيوه هاى موفق براى مبارزه با اهمال كارى است. در اولين بار، براى كاوش در احساسات و هيجان ها زيگموند فرويد شيوه «تخليه روانى» را اتخاذ كرده است كه البته در همه موارد موفق نبوده است. سپس، گشتالتى ها از اين شيوه درمان بهره برده اند، اما با عوارضى كه تجديد خاطره شخص را تداعى مى كند مواجه شدند. اين امر البته، براى سلامت روانى فرد زيان آور بود و نمى توانست تسكين بخش باشد. اما در اين جا مى توان بدون عوارض، خاطرات گذشته، به آينده نگريست و از اين شيوه بهره برد.
ممكن است شما با كسى قرار گذاشته ايد كه فلان جا حاضر باشد. ولى او سر وقت حاضر نشد. اگر شما از او عصبانى شده ايد، نبايد تحت تأثير عصبانيت خود از او انتقاد كنيد، هرچند او انتقادپذير باشد. و يا ممكن است همسرتان دير به خانه آمده و مدتى طولانى شما را در انتظار گذاشته باشد. توجه داشته باشيد كه در برخورد اول چگونه با او روبه رو شويد. اگر تحت تأثير احساسات و هيجان هاى درونى خويش باشيد، بى شك او را از خويش رنجانده ايد و اصلا جاى نقدپذيرى و اصلاح رفتار را براى او نخواهيد گذاشت. كار درست اين است كه نفرت خود را ظاهر نسازيد، ولى به صراحت به او بگوييد كه كار او اشتباه بوده است. بنابراين، با روش منطقى به دور از احساس تند و پرخاش گرى مى توان انديشيد و رفتارى جدى داشت. هميشه وقتى رابطه شما با شخص دوستانه و صميمانه باشد، خيلى راحت تر مى توانيد احساس خود را بدون عصبانيت نسبت به رفتار او نشان دهيد. 153
گاه بايد منتظر فرصت بود تا در هنگام مناسب بتوانيد به طور طبيعى نظر خود را عنوان كنيد. به هر حال، در هنگام عصبانيت، سعى كنيد خشم خود را فرو ببريد. در متون اسلامى، بخصوص اخلاق اجتماعى، عنوان كظم غيظ ، يعنى خشم فرو بردن، عنوانى شناخته شده است.
صحنه پردازى هاى ذهنى 154 :
بيش ترين كارى كه در اين زمينه انجام شده است توسط ماكسيك مولتسبى 155 و آلبرت آليس 156 بوده است كه از روش تصور منطقى ـ هيجانى براى مبارزه با اهمال كارى استفاده كرده اند. آنان تأكيد دارند كه تا حد امكان موضوع اهمال كارى خود را زياد جلوه ندهند، بلكه در عوض در جهت جبران آن تلاش كنند. طبيعى است، وقتى كارتان را به موقع انجام نداده ايد، پشيمان و ناراحت هستيد. ولى به جاى ايجاد رخوت و سستى در خود، بايد وقت را غنيمت شمرد وآينده را دريافت. 157
سرور عارفان اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد: «ان ماضى يومك منتقل و باقيه متهم، فاغتنم وقتك بالعمل»; 158 به راستى در گذشته روز تو (كه در آن هستى) انتقال يافته و رفته، و باقيمانده از آن نيز متهم است (و يقين نيست كه بدان برسى يا نه) پس در اين صورت، وقتى را كه در آن هستى به انجام كار غنيمت شمر. بنابراين، بايد از جا برخاست و به عمل كوشيد.
دست رسى به استعدادهاى انسانى 159 :
بعيد نيست اهمال كارى زاييده بينش منفى گرايانه انسان نسبت به كار و طرز تلقّى ما باشد. چون اين كار را مشكل ديده ايد، به آن رغبت نشان نداده ايد. بايد توجه داشت كه وقتى با ديدى منفى به موضوع مى نگريم، توانايى خود را به فراموشى مى سپريم و يا از آن غافل مى شويم. شايد هم توجه به نكات منفى ما را از جهات مثبت و امتيازات آن كار غافل كند.
درمان :
1. در اين صورت، براى رفع مشكل همان طور كه بيش از اين گذشت، بايد از برنامه هاى كوتاه مدت بهره برد. هر برنامه را مقدمه برنامه هاى بعدى قرار داده و گام به گام نتايج كار را مدنظر قراردهيد. ناراحتى ها و سختى هاى زودگذر را فداى اهداف عالى بعدى كنيد كه ثمرات ماندگارى خواهد داشت.
2. توجه داشته باشيد كه فرار از انجام كار اهمال كارى است و ممكن است لذت و راحتى كاذبى را به همراه داشته باشد، اما رنجى را كه در پيش داريد سخت ماندگار بوده و پيامدى ناگوار خواهد داشت.
3. با تجربه، تحرك و تلاش امروز براى رسيدن به فردايى بهتر گام برداريد.
4. در نظر بگيريد يك لذت جنسى، كه به شكل منطقى و اصولى انجام گرفته، چگونه آرامش را به همراه مى آورد، ولى آن گاه كه به تكرار و افراط افتاد رنج آور شده و ضايعاتى جبران ناپذير به بارمى آورد.
5. به هر حال، راه هاى مختلف استفاده از اوقات فراغت زندگى را پيدا كنيد.
ساير منابع
الف. عربى :
1ـ قرآن كريم.
2ـ آمدى، ناصح الدين ابوالفتح عبدالواحد بن محمد. غررالحكم و درر الكلم ، ترجمه و تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى. قم. دفتر نشر فرهنگ اسلامى. 1379. چ3.
3ـ آمدى، غررالحكم و درر الكلم ، شرح جمال الدين محمد خوانسارى. مقدمه و تعليق از مير جلال الدين حسينى ارموى. تهران. انتشارات دانشگاه. 1360. چ3.
4ـ ابن شعبه البحرانى، ابى محمد الحسن بن على ابن الحسين، تحف العقول عن آل الرسول (ص)، ترجمه محمدباقر كمره اى، تهران، انتشارات كتابچى، 1376، ط 6.
5ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه و شرح اين ابى الحديد معتزلى، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1385 ق. چ2.
6ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه سيد جعفر شهيدى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1379، چ 18.
7ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه محمد دشتى، قم، انتشارات مشرقين، 1379، چ 4.
8ـ شيخ مرتضى انصارى، المكاسب ، مجمع الفكر الاسلامى، قم، 1422، چ2.
9ـ الحر العاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه ، بيروت، احياء التراث العربى، 1382.
10ـ محمدرضا حكيمى، و ديگران، الحياة ، قم، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1363.
11ـ الراغب الاصفهانى، ابى القاسم الحسين بن محمد، المفردات فى غريب القرآن ، بيروت، دارالمعرفه، بى تا.
12ـ علامه محمدحسين الطباطبائى، سنن النبى (آداب، سنن و روش رفتارى پيامبر گرامى اسلام)، ترجمه حسين استادولى، تهران، انتشارات پيام آزادى، 1379، چ1.
13ـ عمادالدين ابى جعفر محمدابن ابى القاسم الطبرى، بشارة المصطفى لشيعه المرتضى ، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1420.
14ـ عبدالحميد، محمد محيى الدين و محمد عبد اللطيف السبكى، المختار من صحاح اللغه ، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1363.
15ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوارالجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار ، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ق، ط 3.
16ـ محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه ، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه، 1362.
17ـ لوئيس معلوف، المنجد ، تهران، انتشارات ايران، 1380.
ب. فارسى
1ـ راس آلن، روان شناسى شخصيت ( نظريه ها و فرايندها)، ترجمه سياوش جمال فر، تهران، انتشارات بعثت، 1373.
2ـ آليس آلبرت و ويليام جيمزنال، روان شناسى اهمال كارى ، ترجمه محمدعلى فرجاد، تهران، مؤسسه اميد، 1375.
3ـ ديويد برنز، از حال بد به حال خوب ، شناخت درمانى، ترجمه مهدى قراچه داغى، تهران، نشر پيكان، 1385، چ 7.
4ـ ادوانس بلس، روش جديد گام به گام در كاهش تأخيرها ، روان شناسى تنبلى، ترجمه مهدى قراچه داغى، نشر دايره، 1379، چ 5.
5ـ حسينى دشتى،مصطفى، معارفومعاريف ،قم،بى نا،1376،چ1.
6ـ خمينى الموسوى،روح اللّه، چهل حديث ، تهران، مركز نشرفرهنگى رجاء، 1368.
7ـ درسلى، پيتر، نظم اجتماعى ، در نظريه هاى جامعه شناسى ، ترجمه سعيد معيدفر، تهران، مؤسسه فرهنگى انتشاراتى تبيان، 1378.
8ـ راجرز كارل، گروه هاى روياروى، بحثى در روان درمانى گروهى ، ترجمه فرهاد ماهر، تهران، انتشارات رشد، 1375، چ 2.
9ـ شاتو ژان، مربيان بزرگ ، ترجمه غلامحسين شكوهى، تهران، انتشارات دانشگاه، 1376، چ 4.
10- قمى شيخ عباس، كليات مفاتيح الجنان ، تهران، انتشارات نبوغ، 1375، چ 5.
11ـ مجوزى عبدالله، چرا تنبيه ، تهران، سازمان انجمن اولياء و مربيان، 1379.
12ـ مصباح محمدتقى، توحيد در نظام عقيدتى و ارزشى اسلام ، قم، اتشارات شفق، 1375، چ4.
13ـ مطهرى مرتضى، مجموعه آثار (سيره معصومين(عليهم السلام))، ج 16، تهران، انتشارات صدرا، 1378، چ 3.
14ـ هاشميان هادى، درياى عرفان (زندگى نامه و شرح احوال آيت الله سيد على قاضى)، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1379.
ج. انگليسى
1. Albert Ellis. Reason & Emotion in Psychology Therapy. New York: Castilla International. 1985.
2. Aron Beck. Cognitive & Emotional Disorder. U.S.A. Predule Press. 1979.
3. Don Gobor. Main Causes of Procrastinations. Los Angeles Caligornia: Predule Press Santa manica Blvd. 1990. 9004.
4. Fred New Man. Typical Procrastinators. Let up Develop! 1975.
5. Harold Green Wald. Derict Decision Therapy. Predule Press. 1984.
6. Paul T. Rengen. Procrastination Over the Ages. New York: Simon & Schuster. 1975.
7. Peter, Mc Milliam. Low Frustrators Tolerance. Los Angeles CA. Predule Press.
8. Phyllis Goldberg. Situational Procrastination. CA. Self Dowing, 1992. 90046.
9. Robert Harper. The New Psychology the Rapy. CA. Predule Press. 1985.
10. Robert H. Moore. Rational Living. CA. Predule Press. 1991. 90046.
________________________________________
1 ـ به كتاب، چهل حديث، امام خمينى(قدس سره) و ديگر كتب اخلاقى بنگريد. واژه هايى چون «ابن الوقت بودن» در عرفان، «غنيمت شمردن عمر» در اخلاق، «پرهيز از لهو لعب و ...» در فقه و كلام، مى تواند كليد كار جديد باشد.
2 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، روان شناسى اهمال كارى ، تهران، مؤسسه اميد، 1375، محمد على فرجاد، ص 11
3 . Paul T. Ringenbach
4 . Procrastination Emotive Reasons
5 ـ آلبرت آليس و جيمزنال، پيشين، ص 10
6 . Albert Ellis
7 . William Jamesnal
8 . Reason & Emotion in Psychology Therapy
9 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 19
10 ـ «تهاون» از ماده «هون» از مصدر «هان» است. «هان الامر عليه» يعنى خداوند كار را بر او آسان و سبك گرفت. راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن ، دارالمعرفه، بيروت، ماده هون.
11 ـ محمد عبدالحميد و محمد عبداللطيف السبكى، المختارمن صحاح اللغه ، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1363، ص 556
12 ـ محدث قمى، كليات مفاتيح الجنان ، انتشارات نبوغ، 1375، چ 5، بخشى از دعاى ابوحمزه ثمالى
13 ـ همان، بخشى از دعاى خضر مشهور به دعاى كميل.
14 و 15 ـ همان، فرازى از دعاى ابوحمزه ثمالى
16 ـ همان، فرازى از مناجات خمس عشرة، الثانيه، مناجات الشاكين.
17 و 18 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 9
19 ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار ، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403، ج 17، ص 217.
20 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 9
21 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمددشتى، قم، نشركوثر،1379، چ1، ص698، حكمت 283
22 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 27
23 ـ غفلت را در لغت به معناى بى توجه بودن و يا بى خبر گشتن آورده اند. مصطفى حسينى دشتى، معارف و معاريف ، قم، بى نا 1376، ماده غفلت. اما در اصطلاح غفلت را مى توان از بيانى كه امام صادق(عليه السلام) دارند به روشنى دريافت كرد. ايشان مى فرمايند: مردم چهار دسته اند:
ـ شخصى كه مى داند و مى داند كه مى داند.پس او انسان مرشدى است. بر شما باد به تبعيت از او.
ـ شخصى كه مى داند و نمى داند كه مى داند. او غافل است، بيدارش كنيد.
ـ شخصى كه نمى داند و مى داند كه نمى داند. او را ياد دهيد.
ـ فردى كه نمى داند و نمى داند كه نمى داند. او گمراه است و از اين رو، راهنمايى اش كنيد. محمدباقر مجلسى، پيشين، ج1، ص195، ح15
24 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 78، ص 164
25 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 23
26 ـ محمدباقر، مجلسى، پيشين، ج 73، ص 365
27 و 28 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 24.
29 . Self Downing/ Inferiority Feeling.
30 و 31 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين
32 ـ براى اطلاع بيش تر از بحث ولايت، به دو نوشته گران سنگ محمدتقى مصباح، معارف قرآن ، و عبدالله جوادى آملى، ولايت در قرآن ، مراجعه كنيد.
33 ـ حسين جلالى، ديدار آشنا، ش 4، قم، مؤسسه امام خمينى، فروردين و ارديبهشت، 1377، ص 21ـ 27
34 ـ عن على(عليه السلام): انّ اخسر الناس صفقة و اخيبهم سعياً، رجل اخلق بدنه فى طلب آماله و لم تساعده المقادير على اردته فخرج من الدنيا بحسراته و قدم على الآخرة بتبعاته. آمدى، غررالحكمودررالكلم ، قم،دفترنشرفرهنگ اسلامى،1379، چ3، ترجمه و تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى، ج1، ص101، باب الامل و الامانى، ش2،ص594
35 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 46، باب الطاقه، ش1، ص 5713
36 . Low Frustration, Tolerance
37 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 102 -3
38 ـ روان شناسان به طور معمول در بيان عوامل مؤثر در حالات انسان، از نقش اراده غفلت مى ورزند، در حالى كه اراده وجه امتياز انسان از حيوان است. آن ها بيش تر به محيط و وراثت نظر كرده و گويا انسان تنها برايند اين دو عامل است. ليكن با قدرى تأمل در قرآن، اراده و جايگاه آن بهتر ديده مى شود. در قرآن شريف خداوند متعال از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)درخواست كرده كه، فاصبر كما صبروا اولوالعزم من الرسل (احقاف: 23); پس شكيبا باش همان گونه كه رسولان صاحب عزم و اراده اين گونه بوده اند. در آيه ديگرى آمده: و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور (شورى: 43); و كسى كه صبر كند و ديگران را ببخشد، اين حال او از اراده قوى او ناشى مى شود. در هر حال از اين دو آيه شريفه ارتباط تحمل پذيرى و اراده انسان به روشنى آشكار مى گردد.
39 ـ بحارالانوار ، ج 77، ص 75
40 . Sort Range Hedonism: The Demand for Immediate Gratification.
41 و 42 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 98 / ص 99
43 ـ حرعاملى، وسائل الشيعه ، ج4، باب وجوب غلبه عقل، ص 29
44 ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 18، خطبه، باب 177، ص 406
45 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 100
46 . Long Range Hedonism
47 ـ براى مطالعه بيش تر از موارد و مثال هاى ديگر ر.ك.به: روان شناسى اهمال كارى، ص 101-2
48 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 405
49 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 107- 108
50 ـ نهج البلاغه ، كلمات قصار، ترجمه سيد جعفر شهيدى، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1379، چ 18، ش 175، ص 392.
51 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 142
52 ـ هادى هاشميان، درياى عرفان، زندگى نامه و شرح احوال آيه الله سيد على قاضى ، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1379، ص 12، اصل 5
53 ـ امام خمينى، چهل حديث ، صص 251-246، ح 18
54 . Humanists.
55 ـ عمادالدين ابى جعفر محمد ابن ابى القاسم، الطبرى، بشارة المصطفى لشيعه المرتضى ، قم: مؤسسه النشرالاسلامى، 1420، ص 342، ح 36.
56 . Herbert Berth
57 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 97.
58 . Guilt or Strame
59 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 138 -137
60 ـ همان، ص 141-140.
61 . Paul Hack
62 . Aron Beck
63 ـ همان.
64 . Personal Maintenance
65 ـ ابى محمد ابن شعبه البحرانى، تحف العقول عن آل الرسول (صلى الله عليه وآله)، تهران. كتابچى، 1379، چ 7، ص 27
66 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج بذر الشر . لجاجت تخم بدى كاشتن است. آمدى، پيشين، ج 2، ص 104، ش2/8986
67 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج مثار الحروب . لجاجت سبب برانگيختن جنگ ها و نزاع هاست. همان، ش 4/8988.
68 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج ينبوبراكبه . لجاجت مركبى است كه سوار خود را به سر بر زمين مى كوبد. همان، ش 5/ 8989 و 6/ 8990
69 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج لارأى له . آدم لج باز رأى و انديشه صحيحى ندارد. همان، ص 402، ش 7/8991 و نيز اللجاج يفسد الرأى . لجاجت رأى و انديشه را تباه مى سازد. همان، ش 9/ 8993.
70 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج يعقب الضرّ . لج بازى زيان و خسران در پى دارد. همان،ش 256/1
71 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج يفسد الرأى .لجاجت رأى و انديشه را تباه مى سازد. همان، ش9/8993.
72 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج تورث ما ليس للمرء اليه حاجه . لجاجت و سرسختى جيزهايى را براى انسان به بار مى آورد كه نيازى به آن ها ندارد. همان،ش 397/1.
73 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج ينتج الحروب و يوغر القلوب . لجاجت جنگ ها به بار آورده و كينه ها در دلها برافروزد. همان، ش 33 / 20.
74 ـ عن على(عليه السلام): راكب اللجاج متعرض للبلاء . كسى كه مركب لجاجت را سوار است در معرض بلا و گرفتارى است. همان، 17/90011.
75 . Rational Living in New York
76 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، همان، صص 131-130.
77 . Procrastination of Passive Aggressiveness
78 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 122.
79 ، 80 ، 81 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 77، ص 75
82 . Establishing a Set Time for a Routine
83 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، حكمت 285، ص 698
84 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 162
85 . Deal line
86 . The five Minute Plan
87 . Bite & Pieces
88 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 155
89 . Priority of uses.
90 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 30
91 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، حكمت 21، ص 626
92 . Uses
93 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، وصيت 47، ص 558.
94 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 69
95 ـ همان، ص 134-133
96 . Effort
97 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 73، ص 75
98 و 99 و 100 و 101 ـ آمدى، همان، ج2، ص120. در بيانى ديگر مى فرمايند: ضادوا التوانى بالعزم با عزم اراده با سستى و بى حالى برخورد كن. (همان)
102 ـ براى رهيافت به درمان و نيز آزمون درجه تنبلى ر.ك.به: ديويد برنز، از حال بد به حال خوب، شناخت درمانى ، نشر پيكان، 1380، تهران، چ8، ص 197 -231
103 . Self Development
104 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 76
105 و 106 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، خبطه 64، ص112.
107 ـ چنان كه گفته اند: توجيه الغلط غلط آخر.
108 ـ غررالحكم، ص 33
109 ـ محمدرضا حكيمى و ديگران، الحياه، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1363، ص 276
110 ـ اسكينر صاحب اين نظريه است كه آن را شرطى كنشگر مى نامند.
111 . David Premack
112 . L. Holm
113 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 151-148
114 . Penalties & Aversive Conditioning
115 ـ آيات فراوانى در قرآن به گونه اى انسان را از تنبيه هاى تندى چون سوختن و دورى از نياكان و ... انذار مى دهد، تا خود را از خطرات و انحرافات اعتقادى، اخلاقى و رفتارى به دور دارند. اين شيوه خود گوياى اين است كه تنبيه و اخطار به آن خود مى تواند در بازسازى انسان مؤثر باشد. ناگفته نماند كه حدود و اجراى آن در اسلام نوعى تنبيه است كه در قرآن نيز آمده است.
116 ـ براى مطالعه بيش تر در اين زمينه ر.ك.به: عبدالله مجوزى، چرا تنبيه ، تهران، سازمان انجمن اولياء و مربيان، 1379
117 ـ كتاب شريف صحيفه سجاديه به انشاى امام سجاد(عليه السلام) و به املاى حضرت امام باقر(عليه السلام) است كه در نهايت اتقان و محكمى است. به لطف خداوند، اين كتاب ارزشمند امروزه حتى در مغرب زمين نيز در دسترس و قابل استفاده مى باشد. جناب ويليام چيتيك، كه از مسلمانان آن ديار بوده و از استادانى است كه در زمينه عرفان ابن عربى كار كرده، آن كتاب گرانسنگ را به زبان انگليسى ترجمه كرده است.
118 ـ ژان شاتو، مربيان بزرگ ، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1376، چ 4، ترجمه غلام حسين شكوهى
119 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 154-152
120 ـ همان، ص 163-162
121 . Playing Probabilities
122 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 164-163
123 . Self Monitors & Reminders
124 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 168-167
125 و 126 ـ اين بيان از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) با دو بيان و از امام صادق(عليه السلام) نيز مى توانيد ببينيد. محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه ، قم، مركز النشر، 1403ق، ج2، ص406 / ص 409
127 . The Use of Confederates
128 ـ امام على بن الحسين(عليه السلام) در مناجاتى به خداوند متعال اين گونه از نفس خويش گلايه مى كنند: و تسوفنى بالتوبه آرى اين نفس من توبه امروزم را به فردا افكند. محدث قمى، كليات مفاتيح الجنان ، مناجات دوم (الشاكين) از مناجات خمس عشر. شكى نيست كه براى اهل ايمان دعا درمانى، برترين و ماندنى ترين راه تثبيت موقعيت بوده و هست.
129 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 168
130 ـ در بسيارى از كتب فقهى شيعه نظير: الخلاف (شيخ طوسى)، مختلف الشيعه (محقق حلّى)، الحدائق الناظرة (محقق بحرانى)، الدروس (شهيد اول) و... كه از معتبرترين كتب نزد علماى شيعه مى باشد، به اين اصل مسلم عقلى استناد شده است. براى نمونه كتاب المكاسب كه يكى از همان كتب مى باشد، و كار بزرگ اصولى فقيه و محقق نامدار شيعه شيخ مرتضى انصارى است، مى تواند مورد توجه قرار گيرد. اين نوشته پس از دو قرن هنوز متن زنده و گرانبها از كتب درسى حوزه هاى علميه ما است. اصل عقلى مزبور در جاى جاى اين كتاب، در بحث معاملات، كسب ها و... به كار رفته است. مى توان گفت اين كتاب مفصل بر پايه قانون عقلى وفا به عهد و پيمان نهاده شده است.
131 ـ نهج البلاغه ، حكمت 155.
132 ـ بقره: 67.
133 ـ بحارالانوار ، ج 72، ص 98.
134 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، خطبه 199، ص 418.
135 . Expect Backsliding
136 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 171-170
137 . Emotive Method of Overcoming Procrastination
138 . R.E. T.
139 . Carl Ransom Ragers
كارل راجرز 1902 -1987 در امريكا به دنيا آمد و در دانشگاه كلمبيا دكتراى خود را دريافت كرده. او از روان شناسان بزرگ انسان گرا و از پيشتازان معارضه با دو مكتب مسلط روان شناسى، يعنى رفتارگرايى و تحليل روانى است. راجرز براى بسط نظريه فلسفى خود از نظر فلسفى به مكتب وجودى و از نظر شناختى به مكتب پديدارشناسى تكيه دارد. گو اين كه او نتوانست به نظريه خود چهره اى علمى ببخشد، ليكن توانست بر ساير مكاتب روان شناسى در تبيين مكانيكى خرد در باب انسان ، تجديد نظرى جدى ببخشد. او كوشيده است تا انسان را موجودى تك معرفى كند و روان شناسى را به اين نكته متوجه سازد.
براى مطالعه بيش تر در باب گروه هاى روياروى، ر.ك.به: راجرز، گروه هاى روياروى، بحثى در روان درمانى گروهى ، ترجمه دكتر فرهاد ماهر، انتشارات رشد، تهران، چ2، 1375
140 . Forceful Persuasiveness
141 ـ كلينى، اصول كافى ، ج2، ص486، روايت 4
142 ـ مولانا جلال الدين بلخى در مثنوى اين حديث را چنين به نظم در آورده است:
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى *** عاقبت زان در برون آيد سرى
143 . Shame attaching Exercise
144 ـ درباره هركدام از اين بزرگان كتاب هاى متعددى نوشته شده است كه مى توان به آن ها مراجعه كرد.
145 ـ براى مطالعه بيش تر به كتاب شريف سنن النبى ، تأليف مرحوم علامه محمدحسين طباطبايى، انتشارات پيام آزادى، قم و نيز كتاب سيرى در سيره ائمه اطهار و كتاب سيره نبوى از مرحوم شهيد آيه الله مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، مراجعه فرماييد.
146 ـ براى اطلاع بيش تر به كتاب شريف رساله حقوق امام سجاد (عليه السلام) مراجعه كنيد. در اين كتاب امام به حقوق يك يك اطرافيان ما توجه داده ان كه جاى مطالعه و تحقيق و نيز علمى بسيار خوبى است
147 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 36، ص 217، باب 40، روايت 19.
148 . Authentic Self Disclosure
149 . Role playing
150 . J. L. Mormo Raymond Corsini Fritz Perls
151 . Psycho Drama
152 . Enpresing Feeling
153 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 86.
154 . Rational Emotiv Imagery
155 . Maxic Maultsby
156 . Albert Ellis
157 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص181.
158 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 276، ح 25/7823.
159 . Achieving The Potenciality of humanity

 

جايگاه تربيت دينى در ساختار نظام آموزش و پرورش

جايگاه تربيت دينى در ساختار نظام آموزش و پرورش
اشاره
جايگاه تربيت دينى در ساختار نظام آموزش و پرورش از جمله موضوعات به روز، مهم و دوران‏ساز جامعه اسلامى ماست، حذف معاونت پرورشى از وزارت آموزش و پرورش در نظام اسلامى، تنش‏هاى زيادى را برانگيخت. بدين منظور، نشريه معرفت در راستاى وظايف دينى و انقلابى خويش، بحثى تحت عنوان "تبيين جايگاه تربيت دينى در ساختار نظام آموزش و پرورش" مطرح و سؤالاتى به حضور كارشناسان محترم اين رشته، جناب حجة‏الاسلام آقاى دكتر محمدجواد زارعان و نيز جناب آقاى دكتر شگرف نخعى ارسال نمود. اين عزيزان دعوت ما را پذيرفتند و به سؤالات ما پاسخ مكتوب ارائه نمودند. با هم اين بحث جذاب را مى‏خوانيم.معرفت
دكتر زارعان: پيش از هر مطلبى، تذكر اين نكته را لازم مى‏دانم كه پيچيده بودن و ذوابعاد بودن بحث از يك سو، و ضرورت رسيدن به يك نتيجه روشن در اين زمينه از سوى ديگر، مستلزم بررسى عميق‏تر مسأله مى‏باشد. بر همين اساس، بحث را در دو بخش الف) اصولى مقدمى؛ ب) بررسى سؤالات پى مى‏گيريم. در همين‏جا از همه عزيزانى كه در اين مسائل مطالعه و دقت دارند دعوت و تقاضا مى‏كنيم كه با ارائه نظرات ارزشمند خود بحث را عمق بيش‏ترى بخشند.
الف. اصول مقدمى
به نظر مى‏رسد، در پاسخ به سؤالات ارائه شده، بررسى برخى مقدمات، ضرورى و مفيد است. ارائه پاسخ روشن به بسيارى از اين سؤالات و اتخاذ موضع پيرامون آن‏ها بدون بررسى اين مقدمات، كه در واقع مبانى و اصول بحث به حساب مى‏آيند، ناممكن و ناقص است. هم‏چنان‏كه متقابلاً تبيين اين اصول، پاسخ روشن‏تر سؤالات اين باب را به دنبال خواهد داشت. البته تبيين هريك از اين اصول، فرصتى بس وسيع‏تر مى‏طلبد و طرح آن‏ها در اين‏جا فقط در حد ارتباط مسائل مورد نظر با اين اصول است.
اصل اول. وجود ارزش‏هاى خاص در هر جامعه
هر جامعه انسانى و هر جمع كوچك و بزرگِ مجموعه‏هاى بشرى داراى ارزش‏ها و پاره ارزش‏هاى ساده و يا پيچيده‏اى است كه مبناى وحدت و يكپارچگى آن جامعه است و به عبارت دقيق‏تر، عامل وجود و ادامه حيات آن جامعه خاص مى‏باشد. اين ارزش‏ها، كه در ابعاد شناختى، گرايشى، و رفتارى، و در اشكال قومى، ملى، دينى، تاريخى، سياسى و امثال آن بروز مى‏كند، فرهنگ آن جامعه را شكل مى‏دهد. از اين‏رو، فرهنگ هرجامعه چيزى نيست جز همان ارزش‏هايى كه موجب همگرايى عده‏اى از مردم در شكل آن جامعه شده است، چه اين مردم در منطقه خاصى گردهم آمده باشند و يا در مناطق جغرافيايى مختلف زندگى كنند.
انسان و جامعه بدون ارزش وجود ندارد. ممكن است ارزش مثبت يك جامعه در نظر جامعه ديگر منفى باشد و يا ارزش‏هاى جوامع با گذشت زمان و در پى عوامل گوناگون ديگرگون شود،(1) اما چنين نيست كه جامعه‏اى در يك زمان داراى هيچ ارزشى نباشد و در زمان ديگرى معتقد به ارزش‏هاى خاصى شود و اين نيست مگر به دليل اين‏كه جامعه تابع انسان است و انسان بدون ارزش وجود ندارد.
حتى جوامع پيرو تفكر ليبرال نيز، على‏رغم ظاهر آزادگرايى، فردگرايى و قايل بودن به نسبيت ارزش‏ها، از اين قانون مستثنى نبوده و از يك سرى ارزش‏هاى اجتماعى در ابعاد مختلف شناختى، عاطفى و رفتارى برخورداراند؛ بخشى از امور را هنجار دانسته و هم‏زمان براى حل بخش ديگرى از رفتارها به عنوان ناهنجارهاى اجتماعى چاره‏جويى مى‏كنند. هرگز عناوين آزادى، نسبيت، فرديت، كه مشخصه‏هاى جامعه ليبرالى غرب است، موجب نمى‏شود كه آن جوامع فاقد ارزش (بنا بر مبانى خود) تلقى شوند. اساسا تحقق يك جامعه و راضى شدن افراد براى زندگى در كنار يكديگر جز با اشتراك در مجموعه‏اى از ارزش‏هاى خرد و كلان و تسالم بر آن‏ها ممكن نيست. اختلاف در ارزش‏ها براى تحقق اوليه و يا ادامه حيات جامعه يك مانع و تهديد است. بنابراين، تمسك به اصولى چون آزادى و فردگرايى در ارزش و به تبع آن نفى وجود ارزش‏هاى اجتماعى، حتى در جوامع ليبرال منطقى نمى‏نمايد، چه رسد به جامعه‏اى همچون جامعه اسلامى كه شعار اصلى آن حفظ و گسترش ارزش‏هاى دينى مى‏باشد. جوامع اسلامى نيز، براساس همين قانون، داراى ارزش‏هاى مقبول دينى هستند كه هويت آن جامعه را شكل مى‏دهند و افراد جامعه حول محور آن ارزش‏ها گردهم مى‏آيند.
اصل دوم. ضرورت آموزش ارزش
هر جامعه‏اى علاوه بر اين‏كه از مجموعه‏اى از ارزش‏ها برخوردار است، سعى مى‏كند تا از طريق آموزش و انتقال مفاهيم به نسل‏هاى بعد، ارزش‏هاى مزبور را حفظ كند و حيات آن را ادامه بخشد. استدلال ساده آن هم اين است كه وقتى ارزش‏هاى مشخصى از ديد افراد جامعه هنجار تلقى شود، به معناى آن است كه افراد جامعه به آن ارزش‏ها اعتقاد داشته و رفتار مبتنى بر آن را صحيح مى‏شمارند، چنانچه رفتار خلاف آن را ضدارزش و ناهنجارى به حساب مى‏آورند كه با برداشت‏ها و باورهاى آن جامعه همخوانى ندارد، و بايد با آن مقابله شود.
هرچند ممكن است ارزش‏هاى جامعه، به اصطلاح، داراى مراتب تشكيكى بوده و شدت و ضعف داشته باشد و يا در چگونگى انتقال مفاهيم به نسل‏هاى آتى بين ديدگاه‏هاى مختلف تفاوت‏هايى باشد،(2) اما همگان بر اصل انتقال مفاهيم به نسل‏هاى بعد، در كلام يا عمل اصرار مى‏ورزند. در بحث آموزش ارزش(3) و تعارض بين دو ديدگاه "منش‏پرورى"(4) و "خود شكوفايى"،(5) گرچه در ظاهر، اين پيروان ديدگاه منش پرورى هستند كه بر لزوم آموزش صريح و مستقيم ارزش‏هاى جامعه به كودكان در مدارس تأكيد مى‏ورزند، تا آن‏جا كه سستى در اين مسأله را امرى نابخشودنى مى‏شمارند،(6) اما پيروان ديدگاه خودشكوفايى نيز چندان در واقع امر (و دست كم در مقام عمل) با ايشان فاصله‏اى ندارند.(7) فعاليت‏هاى فرهنگى كه امروزه در سطح جامعه غربى به طور كلى و در سطح مدارس به طور خاص براى حفظ و انتقال ارزش‏هاى غربى به نسل آتى صورت مى‏پذيرد، آن‏چنان گسترده و فراگير است كه فقط اشاره‏اى كوتاه و فهرست‏وار به آن‏ها نوشتار مستقلى را مى‏طلبد.(8)
در ديدگاه اسلامى نيز، صرف‏نظر از تأسفى كه در باب مسلمانى و مقام عمل مسلمانان و عملكرد دست اندركاران امور فرهنگى و كارگزاران كشورهاى اسلامى در اين جهت بايد خورد، و صرف‏نظر از افسوسى كه در اين قضيه در همين كشور اسلاميمان و حتى پس از انقلاب بزرگ دينى به همراه داريم، اسلام به ذات خود در اصل لزوم انتقال ارزش‏هاى اسلامى به نسل بعد و حتى نسل معاصر بسيار صريح و روشن است. در منابع قرآنى و روايى، واژه‏ها و تعابيرى همچون «علّموا»، «ادّبوا اولادكم» و «بادروا اولادكم بالحديث» و ابوابى چون «حق الولد على الوالد»، «مقام و وظايف معلم» و امثال آن، همه حكايت از اين مهم دارد.
اصل سوم. تعقل در مقابل تحميل عقيده
به موازات اهميت اصل ضرورت آموزش ارزش‏ها و انتقال آن به دانش‏آموزان به عنوان يكى از اصول اساسى در تعليم و تربيت، چگونگى انتقال مفاهيم به نسل‏هاى آتى، به ويژه امر به كارگيرى قوه انديشه و تعقل متربّى در اين مسير نيز حايز اهميت است. در مباحث تعليم و تربيت، معمولاً هرگاه از آموزشِ ارزش، به ويژه ارزش‏هاى دينى سخن به ميان مى‏آيد، حمله تفكرات ليبراليستى با حربه عقلانيت و دفاع از حقوق متربيان و دانش‏آموزان پيش‏بينى مى‏شود. اساس اين حملات اجمالاً بر اين برداشت است كه آموزشِ ارزش نوعى القاء، تلقين و تحميل عقيده،(9) شست‏وشوى مغزى و تعطيلى عقل است و مانع رشد عقلانى متربّى، خلاقيت(10) و قدرت تفكر انتقادى(11) وى مى‏شود و اين نوع برخورد، با روح تعليم و تربيت و آزادى انسان سازگارى ندارد. پيشگامان ديدگاه خود شكوفايى و طرفداران تفكر انتقادى به طور خاص در اين زمينه، به ويژه پيرامون نقش عقلانيت كم قلم نزده‏اند.
اين بحث به دنبال بررسى صحت و سقم ديدگاه فوق در مورد آموزش ارزش‏هاى دينى نيست، بلكه هدف از نقل مطالب مزبور، مشخص نمودن مقام تعقل و اصرار اين ديدگاه بر جايگاه اساسى آن در امر آموزش است. البته، بايد توجه مدافعان اين طرز فكر را به اين نكته نيز جلب نمود كه اگر چه از آموزش‏هاى دينى كليسايى برداشت القاء مى‏شود و اگر چه در مقام عمل در برخى آموزش‏هاى دينى توسط مسلمانان نيز اعتناء چندانى به رشد عقلانى كودكان نمى‏شود، اما ديدگاه اسلامى در آموزش، تفاوت ماهوى با برداشت ايشان دارد.
ديدگاه اسلام در باب انتقال مفاهيم از دو مشخصه برخوردار است: اول اين‏كه، جايگاه انديشه و تفكر در اين مكتب الهى آن‏چنان رفيع است كه به سختى مى‏توان چيزى را بر آن مقدم داشت. اگر مقام تعبد و قرب به خداوند اوج رشد انسان به حساب آيد، كه "ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون" اما اساس اين تعبد نيز تعقل است واگر غيرآن باشد، يعنى اگر پرستشى مبتنى بر صِرف تقليد كور باشد، قطعا ارزشى ندارد. دوم اين‏كه، اين فرياد آزادمنشانه و بيداربخش اسلام به هنگام دعوت به دين است كه "لا اكراه فى الدين". در قبول دعوت اسلام، تحميل فكرى و فيزيكى جايى ندارد و تنها مأموريت انبياى الهى و رسالت پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بيدارسازى فطرت بشرى بوده است. امام على عليه‏السلام با همين مبناى "و لو فكروا فى عظيم القدره و جسيم النعمه لرجعوا الى الطريق و خافوا عذاب الحريق"(12) (اگر مردم در عظمت قدرت خدا و بزرگى نعمت‏هاى او مى‏انديشيدند، به راه راست باز مى‏گشتند و از آتش سوزان مى‏ترسيدند) است كه به تبيين راه‏هاى خداشناسى مى‏پردازد.(13)
اصل چهارم. نقش الگو در انتقال ارزش
اگر چه تعقل در قاموس تربيت اسلامى از جايگاه بالايى برخوردار است و بر آن تأكيدهاى قابل ملاحظه‏اى شده است، اما در كنار آن توجه به اين نكته ضرورى است كه انسان موجودى اجتماعى است و تعامل و ترابط با ديگر افراد، از همان آغاز تولد نوزاد، جزو لاينفك زندگى اوست. بخش زيادى از يادگيرى، چنان‏كه در روان‏شناسى كودك، به ويژه ديدگاه يادگيرى اجتماعى مطرح است، از طريق همين ارتباطات شكل مى‏گيرد و كودك بر اين اساس، جامعه پذيرى(14) را آغاز مى‏كند و سعى مى‏كند در فرايند همانند سازى(15) با افراد مورد علاقه خود و الگوگيرى از رفتار ايشان، رفتار خود را شكل دهد.
اگر يكى از مبانى مهم تربيتى اسلام را الگودهى و الگوپذيرى بدانيم، بيراهه نرفته‏ايم. در منشور تربيتى قرآن، از مربى بزرگ انسان‏ها، پيامبرگرامى به عنوان اسوه و الگو ياد مى‏شود و كسانى كه اميد ترقى در اين راه را دارند، سفارش به پيروى از اين راه مى‏شوند.(16) در امر تربيت ديگران نيز با تعابيرى همچون "كونوا دعاة الناس باعمالكم... "(17) بر اين مهم تأكيد شده است.
در مراتب تأثير گذارىِ الگوها، عوامل سه‏گانه بينشى، گرايشى و توانشى و در كنار آن‏ها، عوامل زمان و مكان و برخى عوامل ديگر نقش اول را بازى مى‏كنند. هر چه رابطه عاطفى الگوپذير با الگوى موردنظر نزديك‏تر باشد و هر چه باور فرد نسبت به نمونه بودن فرد مورد نظر خود (= الگوباورى) عميق‏تر باشد، احتمال تأثير الگو بيش‏تر خواهد بود. همچنين، هر اندازه شرايط محيطى (زمان و مكان) براى اين تأثيرگذارى مناسب‏تر باشد، چنانچه در جمع همالان اين امر تحقق دارد، شكل‏گيرى فرايند الگوپذيرى قطعى‏تر و راه آن هموارتر است.
شايد بيت الغزل اين نوشتار را بتوان همين اصل الگوپذيرى در تربيت دانست. انسان‏ها در مقام مربيان بزرگسال تلاش مى‏نمايند، از جان خود مايه مى‏گذارند و شب و روز نمى‏شناسند تا شايد بتوانند با زبان و گفتار خويش و با بهره‏گيرى از روش‏هاى متنوع و شايد در ظاهر پيشرفته، رفتارى را در شخص موردنظر خود به يادگار گذارند و به نظر خود او را تربيت كنند، غافل از اين‏كه متربّى ايشان، همه آن تلاش‏ها و زحمات را ناديده انگاشته و در همان حال به سادگى از يك رفتار خاصى از مربّى و فرد مورد علاقه خود، الگو مى‏گيرد و شخصيت خود را بر وفق آن شكل مى‏بخشد. مادرى كه از داد زدن كودك خود گلايه دارد، پدرى كه از هتاكى جوان برومندش شكايت مى‏كند، معلمى كه بى‏نظمى شاگرد خود را نشانه بى‏انضباطى او به حساب مى‏آورد، جامعه‏اى كه از رانندگى نابخردانه جوانان خود به ستوه آمده است، صدا و سيمايى كه ناهنجارى‏هاى جامعه را سوژه برنامه‏هاى منتقدانه خود قرار مى‏دهد، روحانيتى كه از ضعف اخلاقى جوانان جامعه رنج مى‏برد و بالاخره، همه مربيان دلسوزى كه به نحوى در اين امر، گمشده دارند، همه از اين دسته مربيانند؛ مربيانى كه بايد آنان را "مربيان مخفى" ناميد، ... و آيا راجع به آن اندكى انديشيده‏اند؟
اصل‏پنجم. هماهنگى ارزش‏هاى دينى و اخلاقى اسلام با فطرت انسان
آن‏گاه كه ارزشى ناملائم با طبيعت اصيل انسان در فردى شكل گيرد، مثلا زمانى كه انسانى از آزار و شكنجه و كشتن انسان‏هاى ديگر لذت برد، چنانچه قبول اين ارزش ناشى از تأثيرات اجتماعى، القائات فرهنگى، و تقليدى كوركورانه و بدون فعاليت انتخاب‏گرانه انسان باشد، محكوم به سست بنيادى است؛ چرا كه تعقل، اين معيار قطعى ارزش را با خود ندارد. و چنانچه قبول ارزش مزبور بر اساس توجيهى به ظاهر مستدل و عقلانى و انتخاب‏گرانه باشد، بايد اعتراف كرد كه اين‏گونه انسان‏ها، از طبيعت و سرشت اوليه خود، كه خداوند برايشان ترسيم كرده است، فاصله گرفته‏اند. مطلوب بودن ارزش در معادله مورد نظر ما دو شرط اساسى دارد: يكى اين‏كه، بر مبناى انتخاب و نقش فعال انسان باشد تا در ورطه القاء و تحميل نيفتد، دوم اين‏كه، با آنچه خلقت انسانى بر آن تعلق گرفته است، فاصله نداشته باشد.
در ديدگاه ارزش شناختى اسلام، اعتقاد بر اين است كه مجموعه ارزش‏هاى برگرفته از هدايت‏هاى دينى، امورى است كه با سرشت اوليه و دست نخورده انسان و به تعبير قرآنى، با فطرت او سازگار است. انسان به چيزى كه با اركان بنيادين خلقت او ناسازگار است سوق داده نشده و اگر به چيزى دعوت شده و يا به سوى ارزشى ترغيب شده است، همانا آن مقصد، ايده‏آل انسانى است كه از شخصيت و هويت واقعى خود دور نشده باشد.
تبيين اين مسأله در اين‏جا از آن جهت اهميت دارد كه آموزش و انتقال ارزش‏هاى مبتنى بر فطرت، تنها راه جلوگيرى از تحميل و انحطاط انسان است. تحميل زمانى است كه ارزشى خلاف خواست فطرى انسان به گونه‏اى براى او ترسيم و تكرار شود كه آن را بدون فكر و انديشه بپذيرد. اما اگر انسان از روى خواست فطرى مثلا در جست‏وجوى پيشرفت و كمال است، ديگر صِرف نشان دادن راه واقعى به او، فقط به صرف اين‏كه اين تربيت دينى است، تحميل و القاء عقيده نمى‏باشد.
اصل ششم. ارتباط متقابل تعليم و تربيت
"آموزش" و "پرورش" يا "تعليم" و "تربيت" دو مفهوم مستقل از يكديگر و گوياى دو فرايند متفاوتند. آموزش، چنانچه تبيين آن به زودى خواهد آمد، فعاليت مستقيم و غير مستقيم آموزگاران ـ در سطوح مختلف ـ براى انتقال اطلاعات و در جهت دانش اندوزى دانش آموختگان است. پرورش نيز فعاليت متربى در شكوفاسازى استعداد خويش در بسترى است كه مربى و مربيان براى او فراهم مى‏آورند.
اما همزمان، اين دو فرايند از رابطه‏اى تنگاتنگ برخوردارند، به گونه‏اى كه تفكيك آن‏ها در مقام عمل مشكل مى‏نمايد. از يك سو، آموزش جزوى از بستر سازى موردنياز در پرورش به حساب مى‏آيد، به گونه‏اى كه علايق و رفتارهاى فرد آموزش‏دهنده، چگونگى آموزش، محتواى آموزش و ساير عوامل شكل‏دهنده آن در پرورش تأثيرگذار است و هرگز نمى‏توان معلمى را فرض نمود كه بدون تأثيرگذارى تربيتى، تنها و تنها به امر آموزش بپردازد. از سوى ديگر، پرورش نيز در بسيارى موارد، هرچند طرفين به اين انتفال توجه نداشته باشند، همراه با نوعى آموزش است. به نظر مى‏رسد، در استفاده از آيه شريفه "و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه"(18) نيز، گرچه بر دو گونه بودن اين دو مفهوم تصريح شده است، اما همراهى‏آن‏هادر سياق آيه‏شريفه نيز حكايت ازاين‏ارتباط‏وثيق‏دارد.
اصل هفتم. تخصص در آموزش و پرورش
علاوه بر اين‏كه، فهم ارزش‏هاى دين در مرحله استنباطى آن نياز به تخصص دارد، چگونگى انتقال آن ارزش‏ها به افراد و نسل‏هاى بعد در مقام آموزش و پرورش نيز تا حدود زيادى نيازمند چنين تخصصى است. به بيان ديگر، هم آموزش و هم پرورش امورى تخصصى هستند و در همين راستا، آموزش صحيح دين و بسترسازى براى پرورش كودكان بر اساس ارزش‏هاى دينى نيز همچون ساير مسائل آموزشى و پرورشى نيازمند تخصص است. نكته مهم در اين‏جا اين است كه پرورش، به رغم تأثير بيش‏تر آن بر روى متربيان و نياز بيش‏تر مربيان به تخصص، زمينه عملى كم‏ترى براى پذيرش اين تخصص دارد. توجيه اين ادعا هم اين است كه بنابر اصل چهارم، الگوهاى متعددى در جامعه، به طور غيرمستقيم بر روند پرورش تأثيرگذارند كه معمولاً از تخصص چندانى برخوردار نيستند و در بسيارى از موارد حتى اندك تخصصى هم ندارند و تأسف‏بارتر اين‏كه، آموزش پرورش خود اين مربيان و الگوها كار ساده‏اى نيست. يك شبانه روز كودكى را در نظر بگيريد كه صبح‏گاهان از منزل بيرون آمده و در راه مدرسه، در كوچه و خيابان، با ده‏ها الگوى رفتارى و غير رفتارى مختلف از سوى افرادى همچون راننده، كاسب محل، پليس، مأموران نظافت شهر، دانش‏آموزان كلاس‏هاى بالاتر، مدير و معلم، و ساير مردم روبه‏رو شده و از هر كدام از ايشان نكته‏اى را مى‏آموزد! به راستى كدام يك از اين الگوها از روند انتقال ارزش آگاهند؟ سؤال ديگر اين‏كه كدام‏يك از ايشان، به فرض آگاهى، خود ساخته‏اند تا ارزش صحيح را در رفتار خود منعكس نموده و آن‏گاه منتقل سازند؟
اصل هشتم. تدريج و رعايت عامل سن
روسو سن شانزده سالگى را براى تربيت دينى مناسب مى‏داند و بر اين اعتقاد است كه نوجوان پيش از آن زمان نمى‏تواند اين مفاهيم را درك كند.(19) كانت نيز ترجيح مى‏دهد كه آموزش اين مفاهيم به تأخير بيفتد.(20) اما از سوى ديگر، در منابع اسلامى با سفارش به تربيت دينى در سنينى بسيار زودتر از آنچه اين مربيان غرب اشاره كرده‏اند، روبه‏رو هستيم. براى نمونه، امام صادق عليه‏السلام عادت دادن كودك به نماز در سن شش يا هفت سالگى را توصيه مى‏فرمايند.(21)
ما معتقديم، هم‏چنان‏كه مجموعه‏اى از روايات بر آن است، تربيت دينى از همان دوران كودكى و حتى همان زمانى كه، به تعبير روسو، كودك مفاهيم دينى را درست درك نمى‏كند، قابل اجراست؛زيرا ما در تربيت هرگز به دنبال اضافه نمودن مطلبى بيرون از وجود متربى نيستيم تا منتظر بمانيم متربى ما قدرت درك آن را بيابد، بلكه غرض اصلى از تربيت، خود شكوفايى ارزش‏هايى است كه بنابر آنچه در اصل پنجم بيان شد، در ذات فرد نهفته است و فطرى اوست. بديهى است كه وجود اين ارزش‏ها در فرد، سن خاصى نمى‏طلبد. فرض بر اين است كه فرد با همين ارزش‏ها پا به دنيا مى‏نهد و اگر از مسير آن خارج نشود، با همين ارزش‏ها شخصيت او شكل مى‏گيرد. كودك از همان آغاز زندگى، علقه و وابستگى، ميل به رشد و كمال، ميل به امنيت و بسيارى ديگر از علايق را تجربه مى‏كند. هرچند مراتب آن‏ها طى دوران رشد تغيير مى‏كند، نقش اصلى تربيت در مشخص نمودن اين مسير، نشان دادن راه و زمينه سازى براى رشد و شكوفايى بيش‏تر است. به نظر مى‏رسد، آنچه امثال روسو و كانت را بر اين عقيده داشته است تا تأخير تربيت دينى را طلب كنند، از يك‏سو، خلط تربيت با تعليمى است كه البته سن خاصى را مى‏طلبد و از سوى ديگر، لحاظ نكردن مراتب تربيت است. شايد بتوان ديدگاه كسانى چون پياژه، هارمز و گلدمن را، به رغم اختلاف موجود بين آن‏ها، در اين زمينه صايب‏تر شمرد؛ چرا كه زمينه‏هايى هرچند اوليه را براى آموزش دينى در نظر مى‏گيرند.(22) ولى به هر حال، آنچه در منظر تربيت اسلامى در اين باب مورد تأكيد است، زمينه‏سازى براى فهم اين مسائل در آينده از طريق تشويق و عادت دادن كودكان به فرايض دينى است. عادت در اين‏جا صِرفا نقش زمينه سازى و رفع مانع را بازى مى‏كند.
اصل نهم. وجود موانع و خطرات مسير آموزش ارزش
در اصول گذشته بر فطرى بودن ارزش‏هاى دينى تأكيد كرديم و تربيت را فعاليتِ زمينه‏سازى براى رشد و شكوفايى آن‏ها دانستيم. حال بايد توجه داشت كه اين تبيين، فقط به اصطلاح وجود مقتضى را بيان مى‏كند و كارآيى فطرت تا زمانى است كه اولاً، خطرى آن را تهديد نسازد و مانعى راه بر آن نبدند و ثانيا، عوامل رشددهنده آن فراهم گردد. بديهى است چنانچه مانعى در مسير رشد پديد آيد و يا زمينه‏هاى لازم آن فراهم نشود، ارزش‏هاى فطرى نهفته در انسان شكوفا نشده و يا حتى پس از شكوفايى احتمال پژمردگى آن مى‏رود.
در مسير رشد، سه گروه از خطرات متناسب با ابعاد سه‏گانه انسان، شكوفايى يا شكوفايىِ كامل ارزش‏هاى فطرى را تهديد مى‏كند و مهم اين كه در سير تربيت، اين خطرات در مورد متربى و مربى، هردو صادق است.
خطر اول، خطرى است كه با بعد بينشى انسان سر و كار دارد و در اَشكال جهل، غفلت و يا تضاد شناختى بروز مى‏كند. ارزش‏ها اگر چه فطرى باشد، نيازمند تبيين به ويژه در جهت روشن شدن مصاديق آن‏هاست. ابهام در هدف، ناآشنايى با مسير هدايت و ندانستن مصداق صحيح يك ارزش، هرچند فطرى باشد، موجب سردرگمى و گاه انحراف مى‏شود. خطر دوم، در ارتباط با بعد گرايشى انسان است. در بسيارى از موارد، آدمى در شناسايى آنچه بدان نياز دارد و مصلحت وى در آن است، مشكلى ندارد، اما در تضاد انگيزه‏ها، قربانى شده و از نقطه‏اى ناصواب سر در مى‏آورد. هوا و هوس، عشق كاذب، جاذبه‏هاى دروغين و سراب‏ها موانع اين مسير است. و بالاخره، خطرسوم دربعدكنشى‏انسان است،به‏گونه‏اى كه به رغم شناخت و انگيزش، اقدامى نمى‏كند و مصداق‏بارز آن تنبلى است.
نتيجه بحث
جمع‏بندى اصول فوق از اين‏رو كه جهات مختلف امر تربيت دينى را بررسى مى‏كند، شايد كار ساده‏اى نباشد، اما در عين حال مى‏توان اجمال آن را آن‏چنان كه در نمودار(1) آمده است، ملاحظه كرد. در مجموعه ارزش‏ها، ارزش‏هاى دينى به صورت فطرى در درون انسان نهفته است. آموزش صحيح با استفاده از قوه تعقل و انديشه و به همراه الگوپذيرى از الگوهاى مورد انتخاب فرد به معناى آماده‏سازى بسترى براى شكوفايى آن ارزش‏ها و به تعبيرى، پرورش انسان است. با توجه به عامل سن و اصل تدريج، بايد براى آموزش و بستر سازى، روش مناسبى را انتخاب كرد و همزمان بايد توجه داشت كه فطرى بودن به معناى مصونيت نبوده و آموزش مى‏تواند در جلوگيرى از انحراف مؤثر واقع شود.
ب. بررسى سؤالات
موضع‏گيرى در برابر هر يك از اصول مقدمى فوق مى‏تواند پاسخ ما را نسبت به سؤالات ارائه شده و يا سؤالات مشابه متفاوت سازد. در اين بخش تلاش ما بر اين است تا با توجه به بحث مقدمى فوق به پاسخ اين سؤالات بپردازيم. ضمن آن‏كه سعى مى‏كنيم تأثير اصول مزبور در اين بررسى را نيز لحاظ كنيم.
1. تعريف تربيت دينى و رابطه آن با ساير ابعاد
براى مشخص شدن تعريف تربيت دينى اجازه دهيد ابتدا تعريف روشنى از دو اصطلاح «دين» و «تربيت» داشته باشيم و سپس به تعريف تربيت دينى و ارتباط آن با ساير ابعاد بپردازيم.
تعريف دين: معمولاً دين را مجموعه‏اى از اعتقادات، اخلاقيات و احكامى مى‏دانند كه از سوى خداى متعال براى هدايت بشر توسط انبياى الهى به مردم ابلاغ شده است. بر اساس اين تعريف، در واقع دين مجموعه‏اى از راهنمايى‏ها و هدايت‏هاى هماهنگى است كه به ذاته هويت واحدى دارد ولى آن‏گاه كه نسبت به استعداد و قابليت بشرى و ابعاد وجودى انسانى در نظر گرفته مى‏شود، در اشكال سه‏گانه بينش‏ها و اعتقادات، گرايش‏ها و اخلاق و همچنين كنش‏ها، رفتار و احكام عملى بروز مى‏كند. حال، صرف‏نظر از ادامه بحث در تعريف دين و مناقشه در اجزاى آن و ضمن قبول اين تعريف به عنوان يك اصل مسلم، نكته ديگر اين است كه همين مجموعه هدايت‏گر دريك نگاه و تقسيم ديگر داراى دو بعد (و نه دو بخش) اصلى است.
بُعد اول در اين تقسيم، مربوط به يك سرى مسائل و آموزه‏هايى است كه همچون يك مجموعه علمى صِرفا بايد ياد گرفته شوند و آن‏گاه بر اساس آن‏ها رفتار انسان تحقق پيدا كند. اين بخش آموختنى خود بر دو دسته است: يك سرى مسائلى است كه ساده و حفظ كردنى است همچون اين مسأله كه در نماز بايد سوره فاتحه الكتاب را خواند يا فلان رفتار از موارد مبطلات روزه است، يا زكات بر چه چيزهايى و چه مقدار تعلق مى‏گيرد و يك سرى مسائلى هم هست كه پيچيده‏تر و استدلالى است. همچون مسأله وجود خداوند، توحيد، معاد و ... .
اين بُعد از دين گرچه مهم است، اما قطعا كفايت نمى‏كند. لازم است، اما كافى نيست و صرفا دانشى است كه افراد مى‏آموزند و مطالبى است كه حفظ‏كنندگان به ياد مى‏سپارند. لزوما ايمان‏آور نمى‏باشد. چه بسيارند كسانى در محافل آكادميك داخل و خارج كشور، به ويژه كسانى كه پيرامون علوم اسلامى مطالعه دارند و جزئيات احكام اسلامى را به تفصيل مى‏دانند، با ظواهر قرآن آشنايند، در رشته‏هاى مختلف اسلامى تخصص دارند و چه بسا گاه از جمله بهترين آشنايان به اين مطالب باشند، اما ذره‏اى اعتقاد به معارف دينى نداشته و اندك تأثيرى از اين جهت در زندگى خود نمى‏بينند. قدمى به خدا نزديك نمى‏شوند و بويى از معنويت نمى‏برند. قرآن شريف و احاديث صادره از سوى ائمه بزرگوار عليهم‏السلام را بسان هر كتاب ديگرى مطالعه كرده و آن‏ها را به اعتبار اين‏كه گفتار معمول بشر عادى است، قابل نقد و نقض مى‏دانند و از نور كلام الهى بهره‏اى نمى‏جويند. اين نوع اطلاعات و آموخته‏ها، چنانچه در همين حد متوقف شود و به بُعد دوم دين منتهى نشود، در باب تربيت دينى و رشد معنوى فرد ذره‏اى ارزش ندارد، گرچه فضلى است كه داناى آن همچون ساير معلومات با خود به يدك مى‏كشد و گاه حتى از آن به عنوان ابزارى براى دين زدايى استفاده مى‏كند. البته‏اگر اين اطلاعات وسيله ورود و صعود به بُعد دوم دين شود و آمادگى علمى براى‏رشدمعنوى به حساب‏آيد، از باب‏مقدمه‏قطعاارزشمندخواهدبود.
در همين‏جا بى‏مناسبت نيست بر اين نكته تأكيد شود كه در مسير انتقال ارزش‏هاى جامعه و از جمله ارزش‏هاى اسلامى در جامعه اسلامى ايران بدون شك آموزشْ نقش كليدى دارد و به كسانى كه، از روى جهالت و يا از سر عمد و لجاجت و با بهانه‏هاى واهى و روشنفكر مآبانه، ايدئولوژى زدايى از آموزش و پرورش را دنبال نموده و بر حذف كتاب‏هاى دينى اصرار مى‏ورزند، يادآور مى‏شويم كه اجازه ندهند سياست بازى در آموزش و پرورش وارد شده و با روح لطيف كودكان مسلمان ما به گونه‏اى عمل كند كه نتيجه آن محو هويت فرهنگى نسل آتى اين مرز و بوم باشد.
اما رويه و بُعد دوم دين، آموختنى نيست، اين بُعد، بُعد باور و گرايش و در ارتباط با قلب آدمى است و از راه تربيت و پرورش استعدادها حاصل مى‏شود. اين همان چيزى است كه در زبان قرآن و روايات با تعابير اعتقاد، ايمان و يقين از آن ياد مى‏شود و مشخصه مؤمنان واقعى است. اين بُعد از دين لزوما از طريق بُعد اول به دست نمى‏آيد. آموخته‏هاى دينى اگرچه در تحصيل و رشد باورها و گرايش‏هاى معنوى انسان تأثيرگذار است، اما لزوما همه باورهاى انسان از طريق آموخته‏ها به دست نمى‏آيد. علاوه بر راه حس و عقل، كه دو راه و ابزار شناختى براى بشر است، راه دل نيز، به تعبير شهيد مطهرى رحمه‏الله ، قلمرو خود را دارد(23) و به بيان قرآن: «و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا.»(24)
تعريف تربيت: انسان علاوه بر استعدادها و قابليت‏هاى ذاتى، در محيطى اجتماعى زاده مى‏شود و رشد خود را آغاز مى‏كند. پس، عوامل اجتماعى و از جمله انسان‏هاى موجود در محيط اطراف در شكوفاشدن اين استعدادها مؤثر مى‏باشند. اين تأثير هم در اصل شكوفا شدن و هم در جهت شكوفا شدن استعدادهاست. فراهم آوردن بسترى مناسب براى فعاليت فرد در مسير شكوفا شدن استعدادهايش با سرعتى مشخص و در جهتى خاص را تربيت مى‏گويند.
تعريف تربيت دينى: با توجه به تعريف دين و تربيت، تربيت دينى را مى‏توان "فراهم آوردن بسترى مناسب براى هر چه بهتر شكوفا شدن استعدادهاى فرد از درون در جهت بُعد دوم دين، يعنى بعد اعتقادى و گرايشى آن" دانست: چنانچه تعليم (يا تعليمات) دينى همان تقويت بُعد اول دين است.
بر اساس آنچه گفته شد، رابطه تربيت دينى با ساير ابعاد نيز روشن مى‏شود. بعد اول دين، يعنى آموزش‏هاى دينى، اگر دخالت و رابطه‏اى هم با ساير ابعاد داشته باشد، اين رابطه، رابطه‏اى با واسطه خواهد بود؛ يعنى آشنا شدن با آنچه يك فرد از دين بايد بداند، مى‏تواند او را در سير زندگى‏اش در ابعاد ديگر كمك كند، اما صِرف اين آشنايى و "دانستن"ها نقش مستقيم در تربيت فرد ندارد. اگر از باب نمونه، انسان بداند كه در بعد اخلاقى، زمانى انسان رشد مى‏كند كه دروغ نگويد، صِرف اين دانستن تأثيرى در رشد او نخواهد داشت. زمانى انسان قدم از قدم برمى‏دارد و به سوى هدفى كه دين براى او مشخص كرده است پيش مى‏رود كه دروغ را از زندگى خود برچيند و مرتكب آن نشود. در ساير ابعاد وجودى، از بُعد بدنى و حركتى گرفته تا اوج معنويت، همه از اين قانون پيروى مى‏كنند. لازم به يادآورى است چنانچه گفتيم، دانستنى‏ها، آموزش و يادگيرى و دست‏يازيدن به بُعد اول دين، مقدمه‏اى مفيد و ضرورى براى مرحله بعدى است.
اما ورود بُعد دوم دين به زندگى انسان، چنانچه گفته شد، رنگ و لعاب همه ابعاد وجودى انسان را تغيير مى‏دهد. در نگاه دوم به دين ديگر بخشى از زندگى فرد نخواهد بود، دين همه زندگى او مى‏شود. در اين نگاه، تمام ابعاد تربيتى و از جمله تربيت اخلاقى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى تحت تأثير قرار مى‏گيرد و در شكل متفاوتى ظاهر مى‏شود.
2. تحليل مفهوم آموزش و پرورش و نقش آن در تربيت دينى
بازشناسى دو مفهوم آموزش و پرورش را مى‏توان با توجه به آنچه پيرامون تربيت دينى و تعريف آن گفتيم، آغاز كنيم. چنانچه متقابلاً اين بازشناسى در فهم بهتر ما از تربيت دينى مى‏تواند مؤثر باشد. در بحث از تعريف دين و دو بُعد آن با دو فعاليت آموزشى و پرورشى روبه‏رو بوديم و گفتيم كه بخش دانستنى‏هاى دين از طريق آموزش قابل دستيابى است و بخش ديگر آن، كه گوهر دين است، از طريق پرورش حاصل مى‏شود.
همه ما با دو عبارت "تعليمات دينى" و "تربيت بدنى" در مجموعه برنامه‏هاى تحصيلى دانش‏آموزان آشناييم و از محتوا و روش آنچه اين دو برنامه دنبال مى‏كند باخبريم. به نظر مى‏رسد، آنچه امروزه در اين دو برنامه عملاً اتفاق مى‏افتد، صرف‏نظر از ارزيابى آن، تعريفى دقيق عملى از دو مفهوم آموزش و پرورش است.
آموزش(25) را مى‏توان فعاليت اطلاع رسانى، آگاهى دادن و انتقال دانسته‏ها توسط محيط اطراف فرد به وى تعريف كرد. اين فعاليت ممكن است مستقيم يا غير مستقيم، در شكل عملى، گفتارى يا نوشتارى، رسمى يا غير رسمى، با توجه آگاهانه، يا بدون توجه ياد گيرنده (آموزش جو) صورت گيرد، و انواع متفاوتى داشته باشد. اما مشخصه مهم آن، در مقابل پرورش، انفعالى بودن از سوى يادگيرنده است. در آموزش، فعاليتى به جز يادگيرى از سوى يادگيرنده صورت نمى‏گيرد. اين حالت با توانايى ذهنى، بهره هوشى و قدرت حافظه فرد ارتباط دارد و چنانچه تمرين و فعاليتى از سوى فرد بر آن نباشد، فراموشى آن‏را تهديد مى‏كند.
پرورش فرايندى است كه طى آن آمادگى و استعداد نهفته متربى (پرورش جو)، با فعاليت خود و بر اساس بسترى كه مربى فراهم مى‏آورد، شكوفا مى‏شود. مشخصه اين مفهوم، هم‏چنان‏كه در تعريف لحاظ شده است، نقش فعال متربى است. در مجموعه معارف تربيتى اسلام، تعابير خودشناسى، خودسازى و سير و سلوك جملگى حكايت از اين نقش فعالانه دارد. مونته سورى(26) پزشك و مربى معروف ايتاليايى در اين رابطه مى‏گويد: "كودك مى‏گويد به من كمك كنيد تا خودم به خودم كمك كنم، لقمه جويده به من ندهيد، بلكه امكان پيشرفت بدهيد." در مسير اين حركت، پرورش دهنده با هدايت و نظارت سعى بر بيدار ساختن توان خفته متربى توسط خود او را دارد. در اين مسير، اگر غير از اين اتفاق افتد، يعنى اگر فعاليتى از سوى متربى تحقق نيابد، نتيجه آن يا صِرف آموزش خشك و سطحى خواهد بود و يا تحميل عقيده و القائات و به تبع آن تقليدى كوركورانه را به دنبال خواهد داشت.
تبيين بيش‏تر اين نكته را از زبان مربى معاصر جامعه ايران، شهيد مظلوم آية‏الله بهشتى به مناسبت بحث تربيت جامعه اسلامى اين چنين مى‏خوانيم:
يك پيشنهاد براى طلاب حوزه علميه دارم و آن اين است كه به مردم ايران فرصت بدهيد تا آگاهانه و آزادانه خود را بر مبناى معيارهاى اسلامى بسازند واين خودسازى را به مردم ما تحميل نكنيد. به مردم ما كمك بكنيد. آگاهى بدهيد، زمينه براى رشد اسلامى آن‏ها بدهيد ولى به مردم هيچ چيز را تحميل نكنيد. انسان بالفطره خواهان آزادى است، مى‏خواهد خودسازى داشته باشد. اما خودش خودش را بسازد، مبادا برخلاف دستور فرآن مسلمان بودن و مسلمان زيستن را به مردم تحميل كنيد. آنها بر عليه شما طغيان خواهند كرد. انسان عاشق آزادى است. مى‏خواهد خودش با دست خود و با انتخاب خود، خود را بسازد. آن‏قدر تحميل راه و عقيده بر انسان‏ها نامطلوب است كه پيغمبر وقتى زحمت مى‏كشيد و خودش را به ناراحتى مى‏انداخت كه مردم را به راه خدا بياورد، قرآن به پيغمبر گفت: اى پيغمبر كار تو هم حدى دارد. تو مى‏خواهى مردم را وادار و مجبور كنى موفق باشند. اين‏كه راه پيغمبرى نيست. توصيه من به طلاب عزيز اين است كه منادى حق باشيد، دعوت كننده به حق باشيد، آمر به معروف باشيد. با رعايت تمام معيارهاى اسلامى‏اش باشيد. اما مجبوركننده مردم به راه اسلام نباشيد. چون آن مسلمانى ارزش دارد كه از درون بشكفد. نديديد در اين انقلاب چه خودجوشى نشان دادند. اصل بعد از يك انقلاب تداوم همان انقلاب است. همين‏طور كه مردم ما با آزادى به راه اسلام آمدند و رهبر اسلامى را پذيرفتند. همان‏طور كه مسيحى هم رهبر اسلامى ما را پذيرفت، بگذاريد مردم در تداوم انقلاب، راه اسلام، راه حق، راه عدل و راه صفا را انتخاب كنند و ادامه دهند...(27)
با توجه به تعاريف فوق، مقدار ايده‏آل پرورش و بُعد فعال كودك، نسبت به آموزش و بُعد انفعالى او، افزايشى چند برابر مى‏يابد. اين نسبت در نمودار (2) ترسيم شده است، ضمن آن‏كه بايد توجه داشت كه تعيين مقدار آمارى و درصد دقيق آن نيازمند مطالعات ميدانى گسترده و عميق است.
3. روش تربيت دينى، مستقيم يا غير مستقيم؟
مربى در فرايند تربيت بدون شك نيازمند اِعمال فعاليت‏هاى مستقيم است. در اين مسير پيش از هر چيز، آموزشِ مسائل مورد نياز و تبيين و توجيه راه از طريق گفتارى و نوشتارى مورد نياز و راهگشاست. پاسخگويى به پرسش‏هاى كنجكاوانه متربى فعاليت مستقيم ديگرى است كه در مسير تربيت ضرورى است. اين امر، به ويژه در دوره نوجوانى، با توجه به روحيه نوجوان، از اهميت خاص برخوردار است. تذكر و يادآورى، به ويژه با لحاظ موانع و خطراتى كه همواره براى متربى پيش بينى مى‏شود، از ديگر مواردى است كه مى‏توان آن را در زمره فعاليت‏هاى مستقيم نيز(28) قرار داد و چنانچه با رعايت اصول روان‏شناختى به لحاظ سن متربى صورت پذيرد، انتظار نتايج مثبت از آن مى‏رود. تشويق و در برخى موارد، تنبيه نيز از ديگر مصاديق فعاليت‏هاى مستقيم در امر تربيت است.
اما با توجه به آنچه در اصل چهارم پيرامون نقش الگو گذشت، ديگر ضرورت به تذكر اين نكته نيست كه ما، چه بخواهيم و چه نخواهيم، به تربيت غير مستقيم فرزند خود مشغول هستيم و از آن گريزى نداريم. در مواقعى كه در حضور كودك هستيم و حتى در بسيارى امور، در غياب كودك مشغول تربيت و از جمله تربيت دينى او هستيم. شيوه زندگى ما، چگونگى برخورد ما با فرزند، نحوه تعامل ما با ديگران (ميهمانان، دوستان، آشنايان)، و خلاصه قدم به قدم زندگى‏مان در حقيقت ترسيم زندگى براى كودك و پرورش وى مى‏باشد. در مقام تربيت دينى، چه بسا اطلاعات ما بسيار گسترده باشد و چه بسا در افزايش اطلاعات كودك بكوشيم، اما تا زمانى كه اين دانسته‏ها رنگ كاربردى به خود نگيرد و در رفتار مربى شكل نگيرد، كارآيى نداشته و حتى لازمه آن اين است كه به جاى عمل مطلوب، عمل ديگرى جايگزين آن شود كه همان رفتار نامطلوب نيز الگوى نامناسبى براى متربى است. تعبير زيباى عالم بى‏عمل و زنبور بى‏عسل در مورد مربيان مخفى تا حدودى صحيح است اما به طور دقيق‏تر بايد گفت: اين‏گونه مربيان بسان عالمان گمراه‏كننده و زنبوران زهر آلودى هستند كه نه تنها متربى خود را تربيت نكرده كه او را از مسير فطرى خود منحرف مى‏سازند.
پدر و مادر به طور طبيعى اولين مربيان مخفى و غيرمستقيم كودك هستند و حتى در بسيارى موارد فقط به تربيت غير مستقيم مبادرت دارند. ولى نكته قابل توجه در نهاد آمورش و پرورش اين است كه اگر چه خانواده زمان زيادى را با كودكان، به ويژه در دوره نوزادى و كودكى اول مى‏گذرانند، اما اكثر وقت يادگيرى كودكان، نوجوانان و جوانان، كه همان وقت تحصيلى ايشان است، در مكان تحصيل و در ارتباط با معلم مى‏گذرد و در اين ايام است كه دانش‏آموزان، حتى در غياب معلم، رفتار معلم را در ذهن گذرانده و آن را مرور مى‏كنند. بر همين اساس است كه اگر بخش عمده امكانات آمورش و پرورش، در كنار امر آموزش صِرف و تهيه كتاب‏هاى درسى، در جهت به كارگيرى و پرورش معلمان مناسب هزينه گردد، كاملاً به جا مى‏باشد. اجازه دهيد براى تجسم نقش معلم به عنوان مربى مخفى و به موازى فعاليت آموزشى وى دو مورد زير را مقايسه كنيم:
مورد اول
ساعتِ درس تعليمات دينى است. درس امروز درس "نماز" است. معلم راجع به اهميت نماز و نقش آن در زندگى براى دانش‏آموزان سخن مى‏گويد. يك‏بار از روى كتاب درس را بلند مى‏خواند. بيش‏تر شاگردان به حرف‏هاى معلم گوش فرا مى‏دهند. آنگاه معلم، در حالى‏كه صداى اذان نيز به گوش مى‏رسد و بدون توجه به آن، به سؤال كردن از بچه‏ها راجع به نماز ادامه مى‏دهد. درس به پايان مى‏رسد و معلم، در حالى‏كه چند نفر از بچه‏ها دور او را گرفته‏اند، براى استراحت به طرف دفتر مدرسه مى‏رود.
مورد دوم
ساعتِ درس جغرافى است. درس راجع به منظومه شمسى است. معلم ضمن بيان علمى مسائل مربوط، به اهميت اين آيه بزرگ الهى اشاره كرده و توجه دانش‏آموزان را به عالم‏خلقت‏وخالق يكتا جلب مى‏كند. در همين حال، صداى اذان به گوش رسيده و معلم مى‏گويد: خوب، بچه‏هاى خوب من! وقت نماز است. اجازه دهيد بقيه درس را در كلاس بعد ادامه دهيم. همه از كلاس خارج مى‏شوند. در حالى‏كه چند نفر از بچه‏ها دور معلم را گرفته‏اند، معلم به منظور آماده‏شدن براى نماز به طرف وضوخانه مى‏رود.
البته، خداى را سپاس مى‏گوييم كه به بركت انقلاب اسلامى و رهبرى مربى بزرگ عصر حاضر، امام خمينى قدس‏سره ، شرايط براى دستيابى به وضعيت مطلوب فراهم آمده است. اما به هرحال، نبايد چشم خود را بر واقعيت‏ها ببنديم و تربيت نسل آينده را به گذر زمان بسپاريم. ما چه بخواهيم يا نخواهيم، بايد باور داشته باشيم كه همه معلمان براى دانش‏آموزان الگوهاى عملى هستند و كودكان، براساس آنچه خود از رفتار معلم مى‏پسندند، در كنار دانش آموختن، شخصيت خود را شكل مى‏بخشند و در رفتارهاى بعدى بروز مى‏دهند. وقتى مى‏گوييم "همه معلمان"، اجازه دهيد حتى يك مورد را هم استثنا نكنيم، چرا كه اين ما نيستيم كه روند الگوپذيرى را مشخص مى‏كنيم و اين ما نيستيم كه حتى ساعت و زمان اين عمل را تعيين كنيم تا مثلاً در آن مقطع رفتار مناسبى از الگو سر زند، بلكه همه مراحل الگوپذيرى از انتخاب فرد موردنظر و انتخاب رفتار مشخص گرفته تا ميزان تأثيرپذيرى و بروز رفتار، همه و همه به دست با كفايت كودكى صورت مى‏پذيرد كه سراپا آماده الگوپذيرى است و همه توان خود را در اين مسير به كار مى‏بندد.
توجه به خدا، توكل، اعتماد به نفس، تلاش براى دستيابى به نتيجه، دقت در كارها، تلاش براى علم‏جويى، رعايت آداب اجتماعى، نظم در وقت و برنامه ريزى، نظافت، رعايت نوبت، احترام به ديگران، و ده‏ها مورد ديگر نمونه‏هايى از ارزش‏هاى دينى و اخلاقى يك جامعه اسلامى است كه از طريق مربيان به نسل آتى منتقل مى‏شود. و ارزش‏هاى مقابل، آن ارزش‏هايى است كه پس از انتقال مى‏تواند جامعه‏اى‏درظاهربه‏اسم اسلام رادرمقام عمل‏خلاف‏ارزش‏هاى‏مطلوب‏اسلامى بسازد.
4. تربيت دينى، وظيفه همه يا اشخاص خاص؟
هرچند پاسخ به اين پرسش به طور ضمنى ارائه شد، اما پاسخ دقيق‏تر از اين پرسش، را مى‏توان در چند نكته زير خلاصه نمود:
1. در تربيت دينى بايد قبل از هر چيز دين و مبانى دين را شناخت تا فرد بداند بر چه اساسى متربيان را تربيت كند. اين آشنايى بر دوگونه است و به تعبير ديگر در دو سطح است: فهم دين، همچون هر امر تخصصى ديگر، وظيفه متخصصان و خبرگان اين علم است. براى همين هدف، لازم است مجموعه‏اى از افراد جامعه كمر همت بسته و با استفاده از منابع دينى و اتخاذ روش مناسب، در فهم دين تلاش كنند. اين همان امرى است كه امروز توسط نهاد روحانيت صورت مى‏گيرد. ديگرانى كه چنين تخصص و آشنايى را ندارند، معاف از فهم دين نيستند. اما بايد براى اين كار به متخصص مراجعه نمايند. به ديگر سخن، در بحث ما هر فردى يا خود مستقلاً از طريق تخصصى كه به دست آورده است، معارف تربيتى اسلام را تبيين مى‏كند و يا به پشتوانه مراجعه به خبره آن را به دست مى‏آورد. البته، بسيارى از ارزش‏ها و امور مطلوب در دين، به دلايل مختلف و از جمله فطرى بودن و پيچيده نبودن آن‏ها از يك‏سو، و مؤانست مردم جامعه اسلامى با آنان و دسترسى به متخصصان دين از سوى ديگر، براى عموم افراد متدين به آن دين قابل درك است. اما در ارتباط با امورى كه نياز به تعمق و تدبر بيش‏ترى دارد و يا محل ترديد و ابهام است، بايد به متخصص مراجعه كرد.
2. تنها پس از فهم دين است كه آموزش و انتقال مفاهيم و اطلاعات در مسير صحيح آن، كه البته خود مقدمه‏اى براى تربيت به حساب مى‏آيد، امكان پذير است. اما آموزش نيز بى‏ترديد مهارت و فنى است كه نياز به تخصص دارد. گر چه بسيارى از مردم، به دلايل مختلف شغلى، موقعيت اجتماعى و امثال آن، در ظاهر دست به آموزش‏هاى سطحى و ظاهرى مى‏زنند، اما قطعا تعداد كمى از ايشان با شيوه‏هاى تدريس، آموزش و انتقال مفاهيم و با اصول روان‏شناختى و تربيتى آن آشنا هستند و تعداد كم‏ترى در مقام عمل از عهده آن بر مى‏آيند. اين امر به ويژه در آموزش دين، كه نيازمند دقت بيش‏ترى است و از حساسيت‏هاى ارزشى برخوردار است، قابل توجه است.
3. اما در مقام تربيت دينى، قبلاً گفته شد كه آموزش حرف آخر را نمى‏زند. پس از فهم دين توسط مربى، نوبت عمل است تا در مقام تربيت عملى و رفتار پيوسته خود بتواند الگوى صحيحى براى متربى باشد. ممكن است فردى به جهت تحصيلى كه داشته است با مبانى تربيتى دين آشنا شده باشد، اما تا زمانى كه دانسته‏هاى دينى خود را در مقام عمل نشان ندهد، در تربيت وامانده خواهد بود. چنان‏كه بايد گفت: چه بسيار مردمى كه همان مقدار آشنايى ساده و اما صحيحى را كه از دين دارند، در زندگى به كار بسته و از همين طريق مربى مطلوبى خواهند بود.
بنابراين، مى‏توان گفت: تربيت دينى در بُعد آموزشى آن، به طور قطع بايد در شرايط خاص خود و توسط افراد متخصص صورت پذيرد و براى اين منظور، حتما بايد بخشى از نهاد آمورش و پرورش، چه در بُعد نيروى انسانى و چه در رابطه با كتاب‏هاى درسى و چه در فراهم آوردن امكانات، اختصاص يابد. اما در بُعد تربيتى به معناى بيدارسازى و زمينه سازى جهت شكوفايى استعدادها، دو نكته قابل توجه است: نكته اول، فعاليت‏هايى است كه بايد در مجموعه درون آموزش و پرورش تحقق يابد كه اين خود در ابعاد مختلفى قابل بررسى است:
الف) كادرسازى و پرورش نيروهاى متعهدى كه همگى (حتى‏الامكان، بدون هيچ استثا) الگوهاى مناسبى براى دانش‏آموز باشند و متربيانِ آن‏ها تفاوت و تهافتى بين رفتار ايشان با آنچه در رابطه با ارزش‏هاى دينى آموخته‏اند نبينند.
ب) تجديدنظر در كتاب‏هاى درسى به گونه‏اى كه همه آن‏ها از يك‏سو، از آهنگ واحدى برخوردار بوده و در راستاى رشد دينى كودكان مؤثر باشد و از سوى ديگر، با رفتار مربيان ايده‏آل همگونى داشته باشد.
ج) فضاسازى مدارس به گونه‏اى كه محيط فيزيكى نيز گويا و همراه ساير الگوها باشد.
د) برنامه‏ريزى درسى به گونه‏اى كه خود حاكى از اهميت و نقش دين در برنامه زندگى باشد.
نكته دوم اين‏كه، اين كادر سازى درون، ما را از تأثيرات الگوهاى خارج از محيط تحصيل نيز غافل نسازد. بايد توجه كرد كه تربيت از اين ديدگاه، بر خلاف آموزش مخصوص قشر خاص، مكان خاص، كتاب خاص و يا گروه خاصى نيست. به تعبير شهيد بزرگوار باهنر، مدرسه تعطيل مى‏شود اما تربيت تعطيلى ندارد. اين تربيت توسط همه اقشار از خانواده، معلمان، مدير و ناظم گرفته تا نيروهاى خدماتى مدرسه (خدمت‏كار، مسؤؤل فروشگاه مدرسه، راننده) و همسايه‏ها، كاسب محل و دوستان بزرگ‏تر صورت مى‏پذيرد و در همه فضاها و مكان‏هاى‏تحصيلى، ورزشى، تفريحى، اردويى و امثال آن قابل شكل‏گيرى است و همه كتاب‏هاى درسى و غير درسى در آن تأثير دارد.
5. وحدت الگوهاى متعدد
پيش از اين، از نقش الگو و مؤثر بودن آن در انتقال ارزش‏ها به تفصيل سخن گفتيم. نكته ديگرى را نيز در باب خطرات اين مسير و از جمله تضاد شناختى به عنوان يكى از موانع و خطرات يادآور شديم. آنچه در برخورد با الگوهاى متعدد و گاه متضاد براى متربى، به ويژه كودك رخ مى‏دهد، اضطراب و تنش در انتخاب يكى از ده‏ها الگوى معرفى شده است و احيانا تضاد رفتارى را به دنبال دارد. روشن است كه بايد براى اين تضاد و ناهنجارى‏هاى روحى و رفتارى ناشى از آن راه‏حلى يافت.
پيشنهاد وحدت الگوهاى متعدد به دو شكل مطرح است: يكى، طرحى است كه موريس دبس ارائه مى‏دهد مبنى بر اين‏كه، يك نفر مرجعيت فكرى را به عهده گيرد و راهى براى وحدت الگوها شود. اما راه ديگر اين است كه الگوها، توجه به الگو بودن خود كرده و به قدر ممكن سعى بر وحدت رويه بر گرد محور مشخص و ثابتى داشته باشند. آرى، سخن بر سر همين محور مشخص ادامه خواهد يافت و شايد بتوان تفاوت اين دو راه را در همين نكته و تفاوت ديدگاه‏هاى مختلف در مورد ارزش‏ها ارجاع داد. ما اگر به يك سرى ارزش‏هاى ثابت و مطلق، و از جمله ارزش‏هاى ثابت دينى، معتقد باشيم، كه در ديدگاه اسلامى چنين است، آن محور مشخص را ارائه داده‏ايم. در اسلام حتى مصاديق و تجسم اين ارزش‏ها در سيره رسول خدا و ائمه‏اطهار عليهم‏السلام معرفى شده‏اند.
اگر در بزرگسالى، وجود يك الگو و نمونه رفتارى بتواند امر رشد را تسهيل بخشد، و مثلاً در باب سير و سلوك برداشتن يك مربى مشخص تأكيد مى‏شود، اما بايد توجه داشت كه در دوره كودكى و نوجوانى، اين ما نيستيم كه الگو را انتخاب كرده و به كودك و دانش‏آموز معرفى مى‏كنيم. بلكه كودك بر اساس علايق و تشخيص خود، كه احتمالاً بسيارى از آن‏ها هم توجيه منطقى ندارد، فرد خاص و يا رفتار خاصى از افراد را پسنديده و به عنوان الگوى خود انتخاب مى‏كند. آرى نقش مربى در اين است كه با آموزش، تشويق، تنبيه، معرفى ويژگى‏هاى الگوها و ساير راه‏كارها، الگوى خاص را جذاب‏تر نمايد و بروز رفتار خاصى را كم‏رنگ يا تقويت كند. اما به هرحال، اين متربى است كه رفتار موردپسند خود را الگو بردارى مى‏كند. معرفى يك الگو چندان راهگشا نمى‏باشد.
به عبارت ديگر، به جاى اين‏كه وحدت الگويى مطلوب را در يك مربى تحقق بخشيم، بايد اين وحدت را در عمل اوليا و مربيان آشكار و پنهان جست‏وجو كنيم و اين امر را هر چه بيش‏تر توسعه بخشيم. بديهى است كه تحقق اين مسأله كار ساده‏اى نيست و جمع شدن همگان بر يك الگوى رفتارى مشخص آسان نيست. اما ناممكن هم نيست. علاوه بر اين‏كه، اولاً تربيت هم كار بى‏ارزشى نيست كه به سادگى از كنار آن بگذريم و الگوهاى رفتارى مبتنى بر ارزش‏هاى اسلامى كه در وجود پيامبر خدا و ائمه معصومين عليهم‏السلام متجلى شده است، نيز امور مخفى و پوشيده‏اى نبوده است كه فرصت بهانه‏اى براى كسى باقى بگذارد.
6. ساختار ايده‏آل
آنچه تحت عنوان اصول مقدمى بيان شد، به ما مى‏گويد: جامعه اسلامى ايران، همچون ساير جوامع ارزش‏هاى خاص خود را دارد، و اين ارزش‏ها بنابر اصل آموزش، بايد به طريق صحيح، با استفاده از نيروى عقلانى افراد به ايشان منتقل شود. در اين جريان، تك تك افراد جامعه نقش مهم الگويى ايفا مى‏كنند. در ساختار موردنظر چند فرع ديگر نيز قابل توجه است كه بدان اشاره مى‏شود.
تمركز بر پرورش قبل از آموزش: در اصل تدريج آورديم كه در تربيت دينى، كه در اصل با قلب آدمى سر و كار دارد، بايد پيش از آموزش به فكر پرورش بود و يا دست كم، آن‏چنان‏كه در نمودار (2) نيز ترسيم شده است، در همان زمانى كه دست به آموزش مى‏زنيم، پرورش نيز همراه آن باشد. به عبارت ديگر، به رغم اهميت و نقش آموزش در رشد دينى كودك، اگر بنا باشد، شايد به فرض محال، بين آموزش و پرورش يكى را انتخاب كرد، قطعا بايد پرورش را برگزيد؛ يعنى راهى كه اين قدرت را به كودك ببخشد تا بتواند با انتخاب خود و با كم‏ترين اطلاعات منتقل شده مسير صحيح رشد دينى خود را بيابد.
رعايت اصل تفاوت‏هاى فردى: همچنان‏كه در ساختار فيريكى انسان‏ها تفاوت هست و هيچ دو انسانى ظاهر دقيقا يكسانى ندارند، انسان‏ها از جهت توان شناختى، بهره هوشى، ميزان هيجانات و عواطف، تأثير و تأثرات محيطى و صفات شخصيتى و نحوه بروز رفتار از همديگر متفاوتند، به گونه‏اى كه يك روان‏شناس يا مربى آشنا به مسائل تربيتى هرگز نسخه واحدى را براى هيچ دو انسانى تجويز نمى‏كند. اين امر بدان معنى نيست كه اصول كلى و فراگير روان شناختى و تربيتى وجود ندارد، و نمى‏توان عموم انسان‏ها را يك‏جا مورد مطالعه قرار داد، بلكه گوياى اين نكته است كه در مقام كاربرد آن اصول بايد به ويژگى تك‏تك افراد انسانى، شرايط حال ايشان، سوابق خانوادگى و محيطى و ده‏ها عامل ديگر توجه داشت و به ويژه در امر تربيتِ ايشان آن عوامل را مدنظر داشت. تربيت دينى كودكان و رشد شناخت و عواطف دينى ايشان نيز از اين قاعده مستثنا نيست.
حذف امتحان و نمره: امتحان در شكل طرح مجموعه‏اى از پرسش‏هاى كتبى يا شفاهى و انتظار پاسخ‏گويى دقيق آن‏ها بر اساس متن كتاب و يا بر طبق مطالبى كه معلم ارائه كرده است، اساسا مبتنى بر حافظه است و بس! ما نمى‏گوييم فهم و درك در اين‏جا نقشى ندارد، اما پسران و دخترانى را به ياد آوريم كه به دليل فهم و هوش بالا، به عمق مطلب رسيده و ديگر خود را در چارچوب الفاظ ارائه شده محدود نمى‏بينند. باز كودكانى را به ياد آوريم كه از قدرت فهم خوبى برخوردارند، اما به دلايل مختلفى همچون اضطراب يا شرم، به هنگام پاسخ‏گويى، به ويژه پاسخ‏گويى شفاهى دچار مشكل مى‏شوند. به راستى ما در آموزش و پرورش دينى به دنبال چه هستيم؟ به نظر مى‏رسد، اگر هدف ما پرورش دينى و نه رقابت كودكان با يكديگر است، ديگر نيازى به برقرارى امتحان‏ها و نمره دادن رسمى نيست، مگر فقط مواردى كه نمره موجب تشويق دانش‏آموز گردد، بايد از نمرده دادن استفاده كرد كه البته تنها راه تشويق هم نمره دادن نيست. توجه به اين نكته در مقابل وضعيتى كه معمولاً امروز با آن مواجه هستيم بسيار مهم است. وضعيت حاضر با تكيه بر محدوده كتابى خاص، آموزش طوطى‏وار، به خاطر سپردن مطالب و امتحان دادن آن‏ها با ايده‏آل فاصله‏ها دارد.
7. مزايا و معايب ساختارها
از بحثى كه تاكنون داشتيم ممكن است چنين نتيجه‏گيرى شود كه در مقام مقايسه بين اختصاص يا عدم اختصاص بخشى از نهاد آموزش و پرورش به تربيت دينى، عدم اختصاص ترجيح دارد و آموزش و به ويژه پرورش دينى بايد به همه بخش‏هاى آموزش و پرورش گسترش يابد و اين طرح موجب مى‏شود كه پرورش دينى روندى منطقى‏تر، سالم‏تر، و همگام با فطرت انسانى پيش رود.
اما بايد توجه داشت كه حذف اختصاص تنها و تنها زمانى كارآمد است كه كليه افرادى كه در جامعه در معرض الگوبردارى هستند، به ويژه پدران، مادران، معلمان و مديران، و كليه كسانى كه به نحوى كودك با ايشان ارتباط دارد و رفتار ايشان را زير ذره‏بين تيزبين خود قرار مى‏دهد، همه و همه بدون استثنا ارزش‏ها را رعايت نمايند. اين همه تأكيد از اين‏رو است كه حتى يك رفتار ناخوشايند و يك الگوى نامناسب قادر است ايده، علاقه و يا رفتار نامطلوبى را در كودك به يادگار گذارد و يا كودك را در مقام انتخاب دچار سردرگمى سازد.
البته تا آن زمان، كه بيش‏تر شبيه به ايده‏آل مى‏ماند، اما دست نايافتنى هم نيست، بايد دو انديشه را به طور جد پياده نمود: اولين قدم اختصاص بخشى از سازمان آموزش و پرورش به مسايل پرورشى با هدف تعطيل نشدن اين امور است، و اين قدم فقط و فقط زمانى كارساز و نتيجه‏بخش است كه هم‏زمان با آن، قدم ديگرى نيز برداشته شود و آن عبارت است از برنامه‏ريزى دراز مدت براى آينده. بسنده نمودن به قدم اول و اكتفا به طرح اختصاص بخشى از نيروها و امكانات آموزش و پرورش و كتاب‏هاى درسى به امور دينى، آن‏هم در ضعيف‏ترين شكل خود، و بى‏توجهى به آن در ساير بخش‏ها، مشكلات و آثار بسيار نامطلوبى را به دنبال خواهد داشت كه يادآور كردن برخى از آن‏ها خالى از فايده نيست.
دوگانگى الگويى: گفتيم كه يكى از خطرات مسير تربيت الگويى، تضاد روانى است كه به دنبال متضاد بودن الگوها حاصل مى‏شود. اختصاص تنها يك برنامه و يك معلم و يك كتاب به آموزش‏هاى دينى و انتظار پرورش دينى كودكان از طريق اين كلاس، زمانى نتيجه‏بخش خواهد بود كه غير اين برنامه و كلاس و معلم، برنامه ديگرى وجود نداشته باشد؛ چرا كه در صورت وجود ساير برنامه‏ها، هم‏زمان الگوهاى ديگرى را نيز ارائه داده‏ايم كه احتمالاً با الگوى موردنظر هماهنگ نمى‏باشد و احتمال تضاد عمل معلم پرورشى با عمل ساير معلمان و يا دست كم با برداشت كودك متفاوت است.
القاء جدا سازى دين از ساير بخش‏هاى زندگى: جداسازى برنامه‏هاى دينى از ساير برنامه‏هاى تحصيل، و اختصاص يك بخش به اين مسايل و جداسازى آن از ساير بخش‏هاى درسى دانش‏آموز، رفته رفته اين نكته را در ذهن دانش‏آموز القا مى‏كند كه براى امور دينى بايد به فلان كلاس رفت و فلان معلم را ديد و چنان كتابى را خواند. اين دانش‏آموز به تدريج بر اين باور خواهد بود كه مثلاً كتاب و درس علوم و رياضى ربط به دين نداشته و دين در اين مقوله‏ها ورودى ندارد. پيدايش ايده جداسازى دين از بخش‏هايى از زندگى در پى پيشرفت اين ذهنيت در سال‏هاى بعد، بسيار محتمل است.
انتظار بالا، پاسخ ضعيف: زمانى كه بخش خاصى از برنامه مدرسه (اعم از معلم، كتاب، و برنامه درسى) به عنوان مركز امور دينى به دانش‏آموز معرفى شود، و به اصطلاح به عنوان مرجع فكرى فرهنگى شناخته شود، انتظار دانش‏آموز از علم و عمل معلم تربيتى خود، و انتظار وى از كتاب موردنظر، به طور طبيعى، انتظارى خاص خواهد بود، و اگر اين انتظار برآورده نشود، پيامدهاى نامناسبى همچون يأس و نوميدى، اضطراب در رشد دينى و تشكيك در هويت را به دنبال خواهد داشت. اين امر، به ويژه زمانى كه معلمان اختصاصى براى پرورش دينى آمادگى و اهليت لازم را نداشته باشند، جز ضرر و انتظار اثرات منفى ثمرى نخواهد داشت.
از بين بردن زمينه براى استفاده پرورشى از ساير معلمان: اختصاص بخشى از امكانات آموزش و پرورش، به ويژه نيروى انسانى به امور دينى و عدم انتظار اين مهم از سوى سايران، به طور طبيعى زمينه استفاده از بسيارى از معلمانى را كه براى تقويت و رشد بُعد دينى دانش‏آموزان مناسبت دارند را از بين مى‏برد. امروزه در جمع نيروهاى متعهد آموزش و پرورش نيروهاى بسيارى هستند كه مستقيما و در ظاهر با امر دين كودكان سر و كار ندارند، اما شايستگى به عهده گرفتن اين امر را به خوبى دارند، كه طرح تعميم زمينه استفاده از ايشان را فراهم مى‏آورد. 
اصرار بر آموزش صِرف به جاى بيدارسازى: در اين نوشتار از تربيت به عنوان زمينه‏سازى براى شكوفايى استعدادها به كرات ياد كرديم. آيا به راستى مى‏توان انتظار داشت كه اين زمينه‏سازى از طريق تنها يك برنامه خاص در بين برنامه‏هاى درسى و غير درسى دانش‏آموزان حاصل شود؟ به نظر مى‏رسد، آنچه امروزه با آن روبه‏رو هستيم يك برنامه آموزشى محض بدون ترتب آثار پرورشى بر آن است و اين تنها به اين دليل است كه پرورش كودك را از يك مجراى خاص انتظار داريم.
8. دلايل و شواهد عقلى، تجربى (با توجه به آموزش تطبيقى) و نقلى بر ساختار مطلوب
به نظرمى‏رسد درحداين نوشتار به دلايل عقلى‏ونقلى اشاره شد و اما در موردآموزش‏وپرورش تطبيقى در باب تربيت دينى چند نكته قابل ملاحظه است:
1. پيش از آن‏كه به مقايسه روش‏ها و اصول روبنايى بپردازيم، بايد نقاط مشترك مبانى فرهنگى و به ويژه مبانى دينى و جهان‏بينى افراد و جوامع را بررسى كرده و از وجود آن‏ها در بحث خود مطمئن شويم.
2. در بسيارى موارد، بدون ورود به مبحث تربيت دينى، اصول مشتركى همچون لزوم استفاده از قوه تعقل و خلاقيت متربى يا بحث تربيت مربى مورد تأكيد قرار گرفته است.
3. در بسيارى از كشورها، اگر نگوييم همه، مبحث تربيت دينى جزو دغدغه‏هاى اصلى نظام آموزش و پرورش است.
4. همچنين مسأله تربيت الگويى به طور خاص و به دليل ابتناى آن بر اصول مسلّم روان‏شناختى از جمله مسائلى است كه در اكثر نظام‏هاى آموزش و پرورش، دست كم در مقام نظر مورد توجه است.
با اين‏همه، بررسى تطبيقى نظام‏هاى آموزش و پرورش، به ويژه مسأله تربيت دينى، نياز به مطالعه فراگيرى دارد كه از حوصله اين مقاله خارج است و بايد مستقلاً به آن پرداخت.
9. ارزيابى و بررسى گذشته
شايد مناسب‏تر اين باشد كه ارزيابى گذشته را از زبان دست اندركاران و مسؤولان بشنويم:
متأسفانه در سال‏هاى گذشته به نقش جامع معلم در مجموعه مسائل تعليماتى و تربيتى توجه كافى نشده.... مثلاً در ارتباط با مديران و برنامه‏ريزان آموزش و پرورش در سطوح ستادى ... متأسفانه در مواردى، چنان بين تعليم و تربيت تفكيك قائل شده‏اند كه نشان مى‏دهد ما در سطح ستادى آموزش و پرورش در سطوح برنامه‏ريزى دچار نوعى نهادگرايى شديم... ما به سازمان و نهاد و تشكيلاتى كه بايد اين كار را اداره بكند، تعصب ورزيديم و فكر كرديم با ايجاد معاونت پرورشى، مسائل خود به خود حل است. ... اگر معلم نسبت به وظيفه تربيتى خويش خوب توجيه شود حتى كارآيى معلم در آموزش چند برابر مى‏شود...(29)
به رغم تلاش فراوانى كه از سر اخلاص و دلسوزى در نهاد آموزش و پرورش و توسط كادر متعهد و با ايمان آن صورت پذيرفته است، متأسفانه بايد گفت: آنچه اتفاق افتاده است با آنچه از يك جامعه اسلامى و نسل جوان آن انتظار مى‏رود بسيار فاصله دارد. اصرار بر آموزش بيش از آنچه مورد نياز است و بى‏توجهى به پرورش به معناى زمينه‏سازى جهت رشد از درون براى كودكان يكى از عوامل اساسى اين شكست بوده است. وضعيت امروز نسبت آموزش به پرورش را در نمودار (3) مشاهده مى‏كنيد. نتيجه عملى اين برخورد، عدم استقبال شايسته دانش‏آموزان از معلمان و برنامه‏هاى پرورشى و كتاب‏هاى تعليمات دينى از يك‏سو و عدم بروز نتايج مثبت آموزشِ بيش از دو دهه در جامعه ماست و اين خود نشانگر نياز جدى به تجديدنظر در عملكرد گذشته است.
با توجه به آنچه در مقام عمل اتفاق افتاده است و با عنايت به آنچه در اين نوشتار ارائه شد، به طور خلاصه بايد گفت: ايجاد معاونت پرورشى، تصميمى بود كه براساس تشخيص صحيح از نياز فورى زمان اتخاذ شد اما اكتفا به آن و عدم برنامه‏ريزى دراز مدت براى اصلاح آن به حذفى منجر شد كه آن‏هم به تصميمى عجولانه و احتمالاً از روى سياست‏بازى مى‏ماند.
10. راه‏كار حل مشكلات
در نمودار (4) سعى شده است نسبت مطلوب آموزش به پرورش به گونه‏اى ترسيم شود كه شكل افزايشى تربيت از يك سو، و حركت رو به كاهش آموزش از سوى ديگر، را نشان دهد.
آموزش و پرورش ما بايد از دو مشكل تمركز بر آموزش صرف و بى‏توجهى به پرورش مطلوب در هدف و روش رها شود. پيشنهاد اين مقاله در دو قدم اساسى خلاصه مى‏شود:
الف) حفظ بخش پرورشى آموزش و پرورش در شرايط كنونى به دليل عدم آمادگى ساير بخش‏ها براى فعاليت مطلوب (حتى همسطح آنچه امروز اتفاق مى‏افتد) در امر آمورش و پرورش دينى.
ب) برقرارى دوره‏هاى تربيت معلم در جهات پرورشى براى همه معلمان و حتى ديگر كسانى كه در ارتباط درسى با دانش‏آموزانند، به گونه‏اى كه در آينده، همه يا دست كم اكثر معلمان، معلمان پرورشى نيز باشند. به اميد آن‏روز...
پاسخ‏هاى جناب آقاى دكتر ايرج شگرف
نخعى ـ كارشناس تعليم و تربيت
1. تعريف شما از تربيت و تربيت دينى چيست؟ رابطه و نسبت آن را با ساير قلمروها و ابعاد تربيت توضيح دهيد.
تربيت به معنى به فعليت رساندن استعدادهايى است كه در نهاد آدمى به وديعه گذاشته شده و تربيت دينى تنظيم لحظه به لحظه شرايط است براى حاكم شدن مستمر انسانيت بر نفسانيت (مخالفا لهواه مطيعا لامر مولاه). خاصيت علومى كه ما مى‏آموزيم ارائه طريق است نه طى طريق. در ارائه طريق مقصود آماده كردن انسان است براى اين‏كه بتواند از علم به صورت يك ابزار استفاده كند. اما هرقدر هم كه پاى علم قوى‏تر و تواناتر باشد، قادر به تغيير ذات فرزندان آدم نخواهد بود.
انسان امروز و فردا بايد بداند كه علم بدون معنويات و خُلقيات، رضايت خاطر و آرامش درونى او را ضمانت نمى‏كند. طى طريق يعنى با عينك الهى به خلق نگريستن و در خدمت مردم قرار گرفتن. در تعريف تربيت از تغيير رفتار بحث مى‏كنيم و مراد ما نحوه انديشيدن، گرايش‏هاى ذهنى، فهم مطالب، كسب مطالب، ايجاد عادات و مهارت‏هاى اساسى در فرد مى‏باشد. در تربيت دينى، همه اين‏ها با توجه به متّصف شدن انسان به صفات الهى، كه آن را تغيير مطلوب مى‏ناميم، مورد عنايت مى‏باشد. در اين مسير تنها داشتن فكر و انديشه خوب كافى نيست، بلكه نكته اساسى، به كارگيرى صحيح آن است. جهت تربيت دينى حركت به سوى كمال و كسب تعالى است.
2. مفهوم آموزش و پرورش را تحليل كرده و نقش «آموزش» و «پرورش» را در تربيت دينى بيان فرماييد.
آموزش به معنى ياد دادن و آگاهى بخشيدن و پرورش به معنى تجلّى يادگيرى‏ها در رفتار است. كار جدى آموزش و پرورش اين است كه توانايى‏هاى انسان را كشف كند و ياد دهد كه چگونه اين توانايى‏ها را در خدمت به انسانيت در جهت رضاى الهى به كار گيرد.
عامل اصلى حيات طيبه ايمان و عمل صالح است كه به دست با كفايت آموزش و پرورش بايد تحقق پذيرد. ركن اصلى آموزش و پرورش معلم است و به تعبير من، هر كس انسان مى‏سازد و انديشه مى‏پرورد و ره مى‏نمايد و جهل مى‏زدايد، معلم است و معلمِ متقى گل سرسبد آفرينش.
همه دست اندركاران تعليم و تربيت مى‏دانند كه در فرهنگ، آموزش و پرورش فردا يعنى امروز.
3. با توجه به مراحل رشد و دوره‏هاى رسمى آموزش‏وپرورش، بفرماييد بهترين روش ـ مستقيم يا غيرمستقيم ـ در تربيت‏دينى چيست؟
روش‏هاى تربيتى نسخه‏هاى از پيش تعيين شده نيستند كه براى هر كسى و با هر شكلى بتوان آن را تجويز كرد، بلكه نوع روش‏هاى تربيتى در موقعيت‏هاى خاص و منحصر به فرد بايد خلق شود و هيچ فرمول از پيش تعيين شده‏اى كه بتوان به صورت قالبى بر اصلاح يا تغيير رفتار از آن سود جست وجود ندارد. مربى بايد با توجه به تغييرات و دگرگونى‏هايى كه در هر دوره از زندگى صورت مى‏گيرد (توانايى‏ها، نيازها، دشوارى‏ها) با توجه به تفاوت‏هاى فردى از روش‏هاى متناسب با سن، موقعيت و ويژگى‏هاى كودك و نوجوان استفاده كند. در دوران كودكى و نوجوانى سهم روش‏هاى غيرمستقيم بيش‏تر است و در جوانى از هر دو روش به طور مساوى، بسته به شرايط محيطى و نوع رفتار، مى‏توان سود جست. كودك و نوجوانى كه در اين دوران به ثبات در اعتقادات رسيده باشد، در جوانى قدم به بيراهه نخواهد گذاشت و سالم‏تر و بالنده‏تر به دوران زيباى جوانى وارد مى‏شود به شرط آن‏كه خانواده و مدرسه به عنوان مصلح، صالح باشند. همين‏كه خوب باشيم، خوبى از ديگران به ما و از ما به ديگران سرايت مى‏كند. خنده‏دار است بزرگترهايى كه به حرف خدا گوش نمى‏كنند گلايه دارند كه چرا بچه‏هايشان يا شاگردانشان به حرف آن‏ها گوش نمى‏كنند! (يادگيرى تقليدى)
4. در هر جامعه اشخاص و نهادهاى گوناگون از نفوذواقتدار در آحاد افراد جامعه برخوردارند و قادرند شأن‏ووظيفه تربيت‏دينى را بر عهده گيرند. از نظر شما بهترين حالت‏ووضعيت كدام‏است؟ آيا همه يا فقط بعضى از اشخاص و نهادهاى مزبور بايد به اين امر بپردازند؟
تقويت مسائل اعتقادى از عهده مجموعه كارآمد و متخصص برمى‏آيد. بهتر آن است كه دولت اين مهم را انجام دهد؛ زيرا حكومت بالاترين دستور مدار است. متوليان تعليم و تربيت (وزارت آموزش و پرورش، وزارت علوم و تحقيقات و فناورى، وزارت فرهنگ و ارشاد و اسلامى و...) با برنامه‏ريزى صحيح و قابل اجرا، همسو و هم جهت به اين كار مبادرت ورزند و انسان‏هاى صلاحيت‏دار و واردى را براى تربيت دينى آموزش دهند. مهم‏ترين الزام براى كسى كه منادى دين است صداقت و اخلاص و سخن گفتن به زبان و درك مخاطب است. نمى‏توان با زبانى غير از قدرت فهم مخاطبان، از تربيت دينى سخن گفت.
5. موريس دبس در كتاب «مراحل تربيت» توصيه مى‏كند از دوره راهنمايى به بالا كه معلمان متعددى سر كلاس مى‏روند و هر يك الگوى خاصى را ارائه مى‏كنند، بايد يك نفر به عنوان مربى، مرجعيت فكرى و فرهنگى دانش‏آموزان را بر عهده بگيرد و اين الگوهاى متعدد و متفاوت را به وحدت آورد تا فراگيران سردرگم و حيران نشوند. لطفا اين مسأله را، به ويژه از منظر تربيت دينى، تحليل فرماييد.
سزاوارتر آن است كه يك نفر به عنوان مربى، هدفمند مرجعيت فكرى و فرهنگى دانش‏آموزان را برعهده گيرد و مراقبت شود دستورمداران (پدر و مادر، معلم، الگوهاى اجتماعى و...) با رفتار و گفتار خود نمود ارزش‏ها را خنثى نسازند. آموزش خانواده براى پيش‏گيرى از تضاد تربيتى لازم است.
6. با توجه به آنچه گذشت، شما چه الگويى را براى تربيت دينى در نظام‏هاى آموزشى مطلوب مى‏دانيد: هكارى همه زيرمجموعه‏هاى سازمان، واگذار كردن مسؤوليت به يك بخش خاص و مستقل، افزودن اين مسؤوليت به وظايف‏بخش آموزش، يا بى‏تفاوت بودن كل مجموعه نسبت به اين امر؟
به عنوان زيرمجموعه يك سازمان يا وزارتخانه، واگذار كردن مسؤوليت به يك بخش خاص و مستقل.
7. مزاياى آن را بيان كنيد.
مزيت اين ساختار اين است كه از تشتت و ناهماهنگى و بسيارى از اوقات بى‏برنامگى و انجام كار با هرچه پيش آيد خوش آيد، جلوگيرى مى‏كند.
8. دلايل و شواهد عقلى و تجربى و نقلى، كدام ساختار را تأييد مى‏كند؟
از نظر تجربى و نقلى همان ساختار واگذارى مسؤوليت به يك بخش خاص و مستقل.
9. ارزيابى شما از تربيت دينى در كشور ما چيست؟
متأسفانه كتاب‏هاى دينى ما متناسب با قدرت فهم دانش‏آموختگان و ساعات درس نيست. بعضا معلمان دينى يا تقواى الگويى ندارند، يا وارد به درس و اصول روان‏شناختى نيستند و يا با اين‏كه بسيار مى‏دانند، اما قدرت بيان و عرضه مطلب را ندارند.
10. براى حل مشكلات و بازيافتن سلامت در تربيت دينى چه راهكارهايى وجود دارد؟
الف. اصلاح كتاب‏هاى درسى، تجديدنظر در انتخاب معلمان دينى، گذاردن كلاس‏هاى كارآموزى و بازآموزى براى آنان.
ب. فرهنگ، عرصه معرفت و منزلت است و سياست عرصه قدرت. كشاندن مسائل اعتقادى و دينى به سياست‏زدگى‏ها و مدرسه كه عامل گروه‏گرايى مى‏شود درست نيست!
ج. رشد دينى در ارشاد و هدايت با مدارا و متانت رفتار كردن است و راه تند در پيش نگرفتن. اين راه صبر و استقامت، شهامت و ايستادگى را مى‏طلبد. به تعبيرى، رشد عبارت از اين است كه تنى داشته باشى در خدمت و دلى در معرفت و سرى در محبت. مطلق‏انديشى در حركت و عمل موفق نيست و راه آن ترويج مداراست.
د. كيفيت در تعليم و تربيت دينى يك نقطه ثابت و ايستا نيست، بلكه يك حركت است؛ گامى به جلونهادن و پيش رفتن و به وضعيت آرمانى نزديك و نزديك‏تر شدن.
ه. ما در عصرى زندگى مى‏كنيم كه تحولات اجتماعى بخش اعظم زندگى ما را دستخوش دگرگونى كرده است، به طورى كه با گسترش شبكه‏هاى عظيم ارتباطى، انقلابى در روابط انسان‏ها ايجاد شده است. در جريان اين دگرگونى كه فرهنگ‏هاى ملى را به چالش كشيده، عوامل محيطى، به خصوص در حوزه مسائل اعتقادى، تأثيرات فراوانى روى نظام آموزشى برجاى گذاشته است. در اين شرايط، معلمان و مربيان دينى بايد براى دستيابى به نوآورى در فكر و انديشه، مرتب مطالعه و تحقيق كنند و بكوشند تا دانش خود را نسبت به مسائلى كه در اطراف آن‏ها مى‏گذرد تقويت كنند تا بتوانند جوابگوى نسل جديد باشند.
و. انسان‏هاى سالم نياز به تنوع دارند. در برنامه‏هاى دينى بايد هرچه بيش‏تر از سخن‏رانى و موعظه خشك پرهيز كرد. جوان امروز بيش‏تر به چشم و عقل خود بها مى‏دهد نه صِرف گوش‏هايش؛ هرچه را مى‏شنود باور نمى‏كند، بلكه آن را به محك عقل و تجربه‏هاى قبلى مى‏سنجد. برنامه‏هاى هنرى و نمايشى سالم، اردوها و... مى‏تواند ضمن ايجاد نشاط، به پذيرش اعتقادات درست كمك نمايد. نبود نشاط و شادابى در نظام تعليم و تربيت منجر به سكوت و ملال‏آور شدن آموخته‏ها و بى خاصيت شدن آن‏ها مى‏شود.
م. درستكارى بهترين صفت معلم دينى است. دانش‏آموز براى اين‏كه به ميزان صداقت معلمش پى ببرد، در عمل او را آزمايش مى‏كند. در صدفِ صداقت، هميشه مرواريد حقيقت رشد مى‏كند.
ن. بازوى دانش‏آموز را بايد رها كرد و قلب او را گرفت. دانش‏آموز بايد هميشه تصوير مثبتى به عنوان يك انسان با ارزش از خود داشته باشد. انسان تنها به قوت‏هايش انسان نيست، به ضعف‏هايش هم انسان است.
معلم دينى بايد از زورگويى و تحميل‏نظر خوددارى كند (مرد آن است كه حرفش دوتا شود)؛ منظور اين است كه اگر كسى حرف بهترى دارد پذيرفته شود. ديدها را وسعت دهيم. با نگاه‏هاى كوچك نمى‏شود حقيقت را دريافت كرد. هيچ صيادى در جويبار حقيرى كه به گودالى مى‏ريزد مرواريد صيد نخواهد كرد. درد انسانيت همين نارسيدن‏ها و كوچك ماندن‏هاست.
اين اسم و لقب كه هست در دين ما را  چون نيست مسما چه كنيم اسما را
در هسته خرما همه خرماست ولى  از ما نخرند هسته خرما را
••• پى‏نوشت‏ها
1ـ چنانچه در انقلاب عظيم ظهور اسلام چنين تحولى در ارزش‏ها حاصل شد. امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: "اضاءت به البلاد بعد الضلالة المظلمة و الجهالة الغالبة و الجفوة الجافية و الناس يستحلون الحريم و يستذلون الحكيم، يحيون على فترة و يموتون على كفرة" (نهج‏البلاغه، محمد دشتى، خطبه 151، ش 2و3) همچنين پيرامون تحولى كه پس از قبول امامت ظاهرى خويش بيان مى‏دارد، مى‏فرمايد: "والذى بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة و لتغربلن غربلة و لتساطن سوط اقدر حتى يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم و ليسبقن سابقون كانوا قصروا و ليقصرن سباقون كانوا سبقوا" (نهج‏البلاغه، محمد دشتى، خطبه 16، ش3و4)
2ـ سخن در اين باب ذيل اصل سوم ادامه خواهد يافت.
3. teaching values
4. character education
5. values clarification
6ـ ر. ك: محمدجواد زارعان، «تربيت دينى، تربيت ليبرال»، معرفت 33 ص 15-8
7. Barry Ghazan Contemporary Approaches to Moral Education, (NY: Teachers College Press, 1985), pp. 45-67.
8ـ علاوه بر برنامه‏هاى درسى و غير درسى رسمى مدارس در آمريكاى شمالى، برنامه‏هاى فرهنگى ارائه شده در سطح جامعه و رسانه‏ها به شدت گسترده است و سعى بر حفظ و زنده نگه داشتن ارزش‏ها براى نسل حاضر و انتقال آن به نسل آتى را دارد. لازم است اين پديده در تحقيقى مستقل از زاوية تربيتى مورد مطالعه قرار گيرد.
9. indoctrination
10. creativity
11. critical thinking
12و13ـ نهج‏البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه، 185، ش 9
14. socialization
15. identification
16ـ احزاب: 21
17ـ وسائل‏الشيعه، ج 15، ص 246، قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ لِيَرَوْا مِنْكُمُ الْوَرَعَ وَ الِاجْتِهَادَ وَ الصَّلَاةَ وَ الْخَيْرَ فَإِنَّ ذَلِكَ دَاعِيَةٌ و مستدرك‏الوسائل، ج. 1، ص. 116 عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ فِي حَدِيثٍ أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ الْعَمَلِ بِطَاعَتِهِ وَ اجْتِنَابِ مَعَاصِيهِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ لِمَنِ ائْتَمَنَكُمْ وَ حُسْنِ الصِّحَابَةِ لِمَنْ صَحِبْتُمُوهُ وَ أَنْ تَكُونُوا لَنَا دُعَاةً صَامِتِينَ فَقَالُوا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ كَيْفَ نَدْعُو إِلَيْكُمْ وَ نَحْنُ صُمُوتٌ قَالَ تَعْمَلُونَ بِمَا أَمَرْنَاكُمْ بِهِ مِنَ الْعَمَلِ بِطَاعَةِ اللَّهِ وَ تَتَنَاهَوْنَ عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ وَ تُعَامِلُونَ النَّاسَ بِالصِّدْقِ وَ الْعَدْلِ وَ تُوءَدُّونَ الْأَمَانَةَ وَ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لَا يَطَّلِعُ النَّاسُ مِنْكُمْ إِلَّا عَلَى خَيْرٍ فَإِذَا رَأَوْا مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ عَمِلُوا أَفْضَلَ مَا عِنْدَنَا فَتَنَازَعُوا إِلَيْهِ الْخَبَرَ 
18ـ جمعه: 2
19و20ـ شكوهى، ص 208
21ـ كافى، ج 3، ص 409، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ إِنَّا نَأْمُرُ صِبْيَانَنَا بِالصَّلَاةِ إِذَا كَانُوا بَنِي خَمْسِ سِنِينَ فَمُرُوا صِبْيَانَكُمْ بِالصَّلَاةِ إِذَا كَانُوا بَنِي سَبْعِ سِنِينَ وَ نَحْنُ نَأْمُرُ صِبْيَانَنَا بِالصَّوْمِ إِذَا كَانُوا بَنِي سَبْعِ سِنِينَ بِمَا أَطَاقُوا مِنْ صِيَامِ الْيَوْمِ إِنْ كَانَ إِلَى نِصْفِ النَّهَارِ أَوْ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ أَوْ أَقَلَّ فَإِذَا غَلَبَهُمُ الْعَطَشُ وَ الْغَرَثُ أَفْطَرُوا حَتَّى يَتَعَوَّدُوا الصَّوْمَ وَ يُطِيقُوهُ فَمُرُوا صِبْيَانَكُمْ إِذَا كَانُوا بَنِي تِسْعِ سِنِينَ بِالصَّوْمِ مَا اسْتَطَاعُوا مِنْ صِيَامِ الْيَوْمِ فَإِذَا غَلَبَهُمُ الْعَطَشُ أَفْطَرُوا
22ـ تحقيق در اين زمينه به رغم نياز به آن بسيار اندك است. براى نمونه ر. ك: ناصر باهنر، آموزش مفاهيم دينى همگام با روان‏شناسى رشد، تهران: شركت چاپ و نشر بين الملل ص 77-62
23ـ مرتضى مطهرى، مسأله شناخت،تهران،انتشارات‏صدرا، چاپ‏ششم،1371،ص 54
24ـ عنكبوت: 69
25. teaching / instruction
26. Maria Montessori 1870 - 1952
27ـ كيهان، سه‏شنبه 15 اسفند 57
28ـ هرچند تبادر اوليه تذكر در شكل گفتارى آن است، در برخى از روايات بر جنبه عملى آن تأكيد شده است، چنانچه در باب مجالست و دوست يابى در كافى، ج 1، ص 39، آمده است: عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص قَالَتِ الْحَوَارِيُّونَ لِعِيسَى يَا رُوحَ اللَّهِ مَنْ نُجَالِسُ قَالَ مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُوءْيَتُهُ وَ يَزِيدُ فِي عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَ يُرَغِّبُكُمْ فِي الْ‏آخِرَةِ عَمَلُهُ.
29ـ وزارت آموزش و پرورش، معاونت پرورشى، مجموعه مقالات چهارمين سمپوزيوم جايگاه تربيت نقش تربيتى معلم، تهران، انتشارات تربيت، 1374، جلد اول، ص 21 و 22

 

بررسى علل، راه كارها و درمان اهمال كارى

بررسى علل، راه كارها و درمان اهمال كارى
اشاره
بحث اهمال كارى، از جمله مباحث به ظاهر كوچك اما بسيار مهمى است كه ريشه اى اخلاقى و روانى دارد. در اين مقاله نويسنده محترم سعى نموده است كه از منظر روان شناختى و با رويكرد رفتار درمانى به اين معضل بپردازد و از منظر منابع دينى، نقلى و عقلى، كتاب و سنّت نيز آن را مورد توجه قرار دهد.
1. تاريخچه بحث
مسأله اهمال كارى در منابع اسلامى از دير باز مورد توجه بوده و در روايات و ادعيه درباره آن سخن به ميان آمده است. اميدوارم كه در اين نوشته، قلمرو بحث به روشنى نشان داده شود تا راه بهرهورى بيش تر از آيات و روايات به روى آيندگان باز گردد. ناگفته نماند كه علماى اخلاق و عرفاى اسلامى، پيوسته اهل سير و سلوك را از ابتلا به اين نابهنجارى اخلاقى رفتارى بر حذر مى داشته اند. 1
اين واژه در غرب، به ويژه در عرصه روان شناسى، حدود چهل سال است كه مطرح شده است. 2 تنها استاد روان شناسى كه درباره تاريخچه اهمال كارى بحث كرده است، پل ت. رينجن باخ 3 مى باشد. وى كتابى به نام بررسى تاريخى علل اهمال كارى 4 تأليف كرده است. هرچند موضوع انتخابى او جالب است، اما كمك چندانى براى حل مسأله ارائه نداده است. 5 پس از وى، دو نفر از نويسندگان به نام هاى آلبرت آليس 6 و ويليام جيمزنال ، 7 به نگارش كتاب روان شناسى اهمال كارى 8 همت گماردند كه در نوع خود كارى بديع و قابل ارائه است.
اما دغدغه خاطر نگارنده اين است كه اين آسيب را بازشناسى كرده و راه تحقيق را صرفاً به تجربه محدود نسازد و از راه كارهاى وحيانى نيز در اين زمينه نيز بهره ببرد.
2. تعريف اهمال كارى
روان شناسان در تعريف اهمال كارى گفته اند: اهمال كارى اين است كه كارى را كه تصميم به اجراى آن داريم به آينده موكول كنيم. 9 در يك كلمه مى توان گفت: جوهره اين آسيب روانى به تعويق انداختن، تعلل ورزيدن، سبك گرفتن و سهل انگارى در كار است. بنابراين، اهمال هم در امور فردى و هم جمعى معنا و مفهوم پيدا مى كند. در نهايت مى توان گفت: در همه اين معانى نوعى اين دست آن دست كردن نهفته است.
در زبان عربى واژه هاى كسل، ضجر مرادف اهمال كارى است. عناوينى چون تهاون 10 و إبطاء چندان دور از اين واژه نيستند. 11 دو واژه مماطله و تسويف نيز مرادف اهمال كارى اجتماعى است كه در قول و قرارهاى زمانى تحقق پيدا مى كند. در كلام صاعدِ امام سجاد(عليه السلام) در دعاى ابوحمزه اين گونه آمده است: «و قد افنيت بالتسويف و الآمال عمرى»; 12 خدايا من عمرم را به امروز، فردا كردن (در عمل به عهد و پيمانى كه با تو داشته ام) و آرزوهاى طولانى و بلند، گذرانده ام. در دعاى كميل تحت عنوان مطال اين گونه آمده است: «و خدعتنى الدنيا بغرورها، و نفسى بجنايتها و مطالى»; 13 دنيا به وسيله فريفتن خود و نفسم به جنايت و سهل انگاريش مرا گول زده است.
واژه بطئ به معنى كُندى، معناى اهمال را مى رساند. «و ان كنت بطيئا حين يدعونى»; 14 گرچه هنگامى كه تو مرا به سوى خود خوانده اى، من كندى (سستى) به خرج داده ام. «او لعلك آلف مجالس البطالين فبينى و بينهم خليتنى»; 15 خدايا! مبادا مرا مأنوس به هم صحبتى آنان كه عمر خود را به بيهودگى مى گذرانند ديده اى، كه توفيق دعا و عبادت را از من گرفته اى؟
بنابراين، اهمال كارى آسيبى روانى است كه از حالات نفس آدمى است. امام على بن الحسين (عليه السلام) در مناجاتى به درگاه خداوند اين گونه از نفس خود گلايه دارند: «الهى اليك اشكوا نفساً بالسوء ... و تسوّفنى بالتوبة»; 16 خدايا از نفسم شكْوه دارم كه... توبه امروزم را به فردا مى افكند. امام به روشنى تسويف را از حالات نفس انسانى دانسته اند.
3. ويژگى هاى اهمال كار
1. اهمال كار، تصميم به انجام كارى مى گيرد ولى بدون علت شناخته شده آن را به تعويق مى اندازد.
2. بى شك همگان، حتى مبتلايان به اهمال كارى، اين آسيب روانى را نكوهش كرده و از آن تنفر دارند; 17 زيرا اين حالت در واقع، مصداق ناسپاسى است، حال آن كه، انسان ها بر مبناى فطرت خود تمايل به سپاس گزارى دارند و به آن اظهار علاقه مى كنند. بنابراين، اين بيمارى را برخود و ديگران بر نمى تابند.
3. اهمال كارى به سرعت به صورت عادت در افراد ظاهر مى شود و از نظر آمارى، اين عادت نزد بيش تر مردم رايج است. آلبرت آليس و ويليام جيمزنال مى گويند: حدس ما آن است كه 95 درصد مردم به اين بيمارى مبتلا هستند. 18 پس، درمان آن به سهولت انجام پذير نخواهد بود. بدين جهت، امام حسن عسكرى(عليه السلام)مى فرمايند: «رد المعتاد عن عادته كالمعجز»; 19 كسى كه به چيزى عادت كرده، باز گردانيدن او از عادتش شبيه معجزه است.
4. اين بيمارى مسرى است و از حالتى به حالت ديگر و از انسانى به انسان ديگر و از فرد به جامعه و از جامعه اى به جامعه ديگر سرايت مى كند. بنابراين، بايد به تأثير و تأثرات آن توجه جدى داشت; چرا كه مى تواند به خانواده، جامعه، ملت و فرهنگ يك كشور آسيب رساند. پژوهش هاى روان شناسى بالينى نشان مى دهد كه اين عادت در جوامع مختلف شايع و روندى رو به رشد دارد. 20
4. انواع اهمال كاران و مراتب آن
انسان ها گاه به چيزى آگاهى مى يابند و گاه نسبت به آن جاهل اند. اميرالمؤمنين على(عليه السلام) مى فرمايند: «... و عالمكم مسوّف»; 21 آن كه عالم و آگاه است در امور روزمره به اهمال كارى مبتلا مى شود و در زمانى ديگر به آن معتاد مى شود. ولى همه به يك نوع اهمال مبتلانيستند.بنابراين،اهمال كارى داراى انواع ومراتب متعددى است. 22 مى توان گفت:اهمال كاران همگى با صورت مسأله برخورد يكسانى ندارند، چنانچه:
1. برخى اهمال كاران اصلا توجهى به رفتار مسامحه آميز خود ندارند. در واقع، به نوعى مبتلا به غفلت هستند. 23 بنابراين، بايد در انتظار طلوع بيدارى آنان ماند; يا خود بيدار شوند و يا بيدارشان كنند.
2. بعضى به اين رفتار خود اعتراف داشته ولى قضاوتى درباره آن ندارند. از آن جا كه اين افراد به زشتى آن پى نبرده اند، به فكر اصلاح خود برنمى آيند.
3. گروهى از اهمال كارى خود آگاهى دارند ولى آن را چندان زشت نمى شمارند و حتّى اين برچسب را به خود مى پذيرند. درمان ايشان نسبت به گروه هاى پيشين، قدرى مشكل تر است. قرآن كريم اين گروه را بيش از همه به خسران و زيان نزديك ديده است، آن جا كه مى فرمايد: «قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا، الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (كهف: 103و104); (اى پيامبر) آيا به شما خبر دهيم كه زيان كارترين (مردم) در كارها چه كسانى هستند؟ آن ها كه تلاش هايشان در زندگى دنيا گم (و نابود) شده، با اين حال، مى پندارند كار نيك انجام مى دهند.
4. افرادى كه به اين نارسايى اخلاقى، روانى توجه پيدا كرده و خود را نيز بر اين رفتار نابهنجار سرزنش و ملامت مى كنند، اما راهكار درمان و برخورد مناسب با آن را نمى دانند.
نكته: بايد توجه داشت كه درست به همين دليل، ميزان تأثر و ناراحتى اهل اهمال و تساهل نيز يكسان نيست.
5. آثار اهمال كارى
آثار اهمال كارى را مى توان در امورى چند خلاصه كرد كه عبارتند از:
1. بيش تر افراد از تأخير در انجام كار خود و ديگران پشيمان و ناراحتند.
2. اهمال كاران در خود احساس پوچى و بى ارزشى مى كنند. حضرت باقرالعلوم(عليه السلام) بستر اهمال كارى و تسويف را به دريايى تشبيه فرموده كه غرق شدگان در آن ورطه را به هلاكت مى رساند: «اياك و التسويف، فانه بحر يغرق فيه الهلكى.» 24
3. در بيش تر گزارش هايى كه اهمال كاران داده اند، اين نكته جلب توجه كرده كه همه از بى اعتمادى به نفس خود گلايه كرده اند. 25
4. بالاخره، استمرار بر اهمال كارى انسان را به وادى حيرت و سرگردانى سوق خواهد داد. چنانچه امام صادق(عليه السلام) به اين واقعيت اشاره مى فرمايند: «... و طول التسويف حيرة.» 26
6. نتيجه اهمال كارى
شخص اهمال كار به چند عارضه مبتلا خواهد شد كه برخى از آن ها عبارتند از:
1. افسردگى;
اين بيمارى خود گواه و نشانه اين است كه اهمال كار مى خواهد خود را از رنج اهمال كارى نجات دهد. افسردگى داراى نشانه هايى چون: خستگى، سر دردهاى شديد، بى خوابى، فشارخون و زخم معده است.
لازم به يادآورى است تا هنگامى كه اهمال كارى به شكل اعتياد در نيامده، افسردگى ناشى از آن درمان پذير است. اما هنگامى كه اهمال كارى عادت شد، درمان آن بسيار دشوار مى شود. 27
2. وحشت زدگى درونى،
دلهره و احساس ترس هاى درونى;
3. بى كنترلى و بريدگى.
ناگفته نماند كه ويژگى هاى مزبور، خود از نشانه هاى شكست روحى شخص اهمال كار مى باشند. 28
بررسى علل اساسى و ريشه يابى اهمال كارى
اگر بتوانيم اهمال كارى را ريشه يابى كنيم، بى ترديد درمان آن سهل و آسان خواهد بود. اينك نوبت آن فرا رسيده كه به برخى ريشه ها و عوامل اساسى اهمال كارى توجه كرده راهى براى درمان آن بيابيم.
روان شناسان چند عامل مهم را براى اين آسيب روانى نام برده اند كه آن ها را در دو دسته كلى، مورد بررسى قرار مى دهيم:
1. آسيب ها و نابهنجارى هايى كه مربوط به روان شخص اهمال كار است; همچون: خودكم بينى، توقع بيش از حد از خود، پايين بودن سطح تحمل، كمال طلبى وسواس گونه، اشتياق به لذت جويى كوتاه مدت، فقدان قاطعيت، و عدم اعتماد به نفس.
2. آسيب هايى كه در ارتباط با ديگر اشخاص و يا محيط اطراف، خود را نشان مى دهد; مانند: نارضايتى از وضع موجود، عدم تسلط بر كار، نگرش منفى به كار، نگرش غير واقع بينانه از ديگران، احساس عدم مسؤوليت در برابر ديگران، لجبازى با ديگران، اهمال كارى و پرخاشگرى انفعالى، بر چسب زدن به اين و آن.
الف. آنچه تنها به شخص اهمال كار بستگى دارد
1. احساس خودكم بينى :
29 اين احساس بر اثر سه برخورد اجتماعى حاصل مى شود.
1. كسى كه از خود توقع دارد كه كارى كه به انجام مى رساند، از همه بهتر و كامل تر باشد هميشه رفتار او همراه با ترس، اضطراب و تشويش ناخواسته است. 30
2. به طور طبيعى همه خواهان جلب محبت ديگران هستند، ولى چون نمى توانند به اوج آن دست يابند، بنابراين، رنجيده خاطر شده و در نهايت نسبت به آنان خصومت مىورزند. 31
3. هركس دوست دارد بر ضعف شخصيت خود غالب آيد، اما درصد كمى از انسان ها بر آن فايق مى آيند. درنتيجه، به اضطراب و نا اميدى مبتلا مى گردند.
به نظر مى رسد، بهترين درمان براى رهايى از اين حالت اين است كه انسان كارى كند كه به حيطه ولايت خداوندى وارد شود تا به آرامشى جدى دست يابد. ولايت به معناى سرپرستى است; بر مبناى تحقيقى درون دينى، تعلّق تدبير خداوند بر موجودات ذى شعور (مانند انسان) همان ولايت است. تا آنجا كه دانسته شده خداوند متعال بر بندگان سه گونه ولايت دارد: ولايت عام، ولايت خاص، و ولايت اخص. ولايت عام آن گونه تدبيرى است كه بر همگان، خواه مؤمن ويا بى ايمان، يكسان اعمال مى گردد. اما هر كه از ولايت عام خداوند بهره برد و از اين نعمت سپاسگزارى كند، خود را در معرض لطف ويژه او، يعنى ولايت خاص، قرار مى دهد. ولايت اخص، گونه اى برتر با شكرى بى حد و حصر است كه اختصاص به معصومان(عليهم السلام)دارد. 32 در قرآن آمده است: « الا ان اولياء الله لا خوفٌ عليهم و لا هم يحزنون » (يونس: 62). اين جاست كه با قدرت و قوايى بى حد و حصر و با شتابى غيرقابل تصور به جلو حركت مى كند.
2. دم بينى :
برخى انسان ها زمان كوتاهى از عمر خويش را مى بينند. گويا همه چيز امروز است و فردايى وجود ندارد، گو اين كه دم غنيمت بايد شمرد. ليكن برنامه براى آينده نداشتن و تنها به امروز نظركردن، برنامه ريزى را به مخاطره مى اندازد. بسيارى از كسانى كه به مادى گرايى تمايل دارند داراى چنين بينشى هستند. چنانچه ياران موسى(عليه السلام)وقتى از شرّ فرعونيان نجات يافتند، هنگامى كه عبورشان به گروهى افتاد كه در برابر بت ها به سجده افتاده بودند، بى محابا گفتند: « اجعل لنا الهاً كما لهم آلهه » (اعراف: 138); اى موسى همان گونه كه آن ها داراى بت هستند، براى ما هم الهه اى را قرار بده تا در برابر آن ها كرنش كنيم. همين انديشه بيمارگونه بالاخره آنان را به گوساله پرستى سوق داد. اين گونه افراد در امر دنيا هم موفق و پيروز نخواهند بود; چرا كه تنها مزد امروز را مى خواهند و به آينده بى توجهند.
3. توقع بيش از حد از خود :
اگر شما در رفتار خويش توقع بيش از توان خود را داشته باشيد، به ناچار نمى توانيد به موقع به وعده خود وفا كنيد. متأسفانه كامل گراها، ستارگان را هدف قرار مى دهند ولى جز هوا نصيبشان نمى شود. 33 هرچند دقت در انجام كار براى خوب انجام گرفتن لازم است، اما تندروى در اين خواسته نوعى آرمان گرايى است كه منجر به شكست مى شود. گفتارى از مولى على(عليه السلام)گوياى همين واقعيت است: «به راستى كه زيان كارترين مردم در معامله و نااميدترينشان در تلاش و كوشش كسى است كه تن خويش را در راه به دست آوردن آرزوهاى خود فرسوده كند...» 34
بى شك توقع بيش از حد از ديگران نيز منجر به شكست و رو در رويى خواهد شد. امام على(عليه السلام) در بيان ديگرى مى فرمايند: «من كلفك ما لاتطيق فقد افتاك فى عصيانه»; 35 هر كه تو را به آنچه در توان و طاقت تونيست وادار كند، در حقيقت تو را درگير با خود كرده است.
4. پايين بودن سطح تحمل 36 :
كودك هرگاه از چيزى بدش آيد، به وسيله جيغ كشيدن و فرياد زدن ناخوشنودى خويش را ابراز مى دارد. به تدريج هرچه زمان مى گذرد و او بزرگ تر مى شود، بر اثر تجارب افزوده شده، قدرت تحمل پذيرى او بالا مى رود. برخى در برابر ناملايمات شكيبا و صبورند ولى بعضى ها خيلى زود از كوره در مى روند.
به اعتقاد ما ميزان تحمل پذيرى افراد به سرشت، خُلق و خوى، ميزان تأثر آن ها، ساختار فيزيولوژى 37 و قدرت اراده آنان بستگى دارد. 38 بايد گفت: به طور كلى كسانى كه به زندگى خوش بين ترند، ناملايمات زندگى را آسان تر گرفته و كار براى آنان رنج آور نخواهد بود.
5. كمال گرايى وسواس گونه :
گرچه كمال جويى در نهاد همه انسان ها نهفته شده است و دقت براى خوب انجام گرفتن لازم است، اما كمال گرايى وسواس گونه راه مناسبى براى بالا بردن كيفيت نيست; چرا كه هميشه برآيند وسواس جز اضطراب و عقب نشينى در انجام كار چيز ديگرى نخواهد بود.
حضرت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)در بيانى مى فرمايند: «... يا اباذر اياك و التسويف بأملك فانك بيومك و لست بما بعده فان يكن غد لك لم تندم على ما فرطت فى اليوم»; 39 اى اباذر، تو را از امروز و فردا كردن به خاطر آرزوى درازت بر حذر مى دارم. چرا كه تو براى امروزت هستى و نه براى روزهاى آينده. بله، اگر [قدر امروزت را دانستى] و براى تو فردايى بود، براى آنچه در آن روز گذشته به دست آورده اى، هرگز پشيمان نخواهى شد.
6. لذت جويى و راحت طلبى 40 :
بسيارى از اهمال كارى ها نتيجه لذت جويى آنى و بى تابى در رسيدن به خوشى زودگذر است; 41 براى مثال، كسى كه به برنامه هاى جدى درسى خود بى اعتناست و بيش تر وقت خود را، حتى در ايام امتحانات به بازى، شب نشينى، تفريح و... مى پردازد و يا داوطلب دوره دكترى كه به بهانه امتحانات سخت براى ورود به آن، از اين فكر صرف نظر كرده و راه پيشرفت را بر خود مسدود مى كند و... .
آفات لذت گرايى آنى و راه هاى درمان آن
براى اين كوته بينى، آفاتى را مى توان مورد توجه و دقت قرار داد; نظير اين كه:
1. اگر شما در رفتار خود هميشه به لذت زودگذر بينديشيد و راحتى را بر همه چيز مقدم بداريد، نمى توانيد با ديگران ارتباط بر قرار كنيد. توجه به اين نكته لازم است كه در پَس ارتباطات اجتماعى، راحتى هاى فراوانى نهفته است كه شما از ترس يك ناراحتى خيالى و موقت ذهنى، از مزاياى آن صرف نظر كرده ايد. 42 دراحاديث اهل بيت(عليهم السلام)به روشنى اين مطلب گوشزد شده است. اين جا به چند نمونه از آن ها اشاره اى خواهيم داشت: اميرالمؤمنين(عليه السلام) در گفتارى از آثار لذت ها پرده بردارى مى كنند: «كم من شهوة ساعه اورثت حزنا طويلا»; 43 چه بسا ساعتى كامروايى، اندوهى طولانى را به بارآورد و غم و غصه اى فراوان را در پى داشته باشد. و در بيانى ديگر، درباره كسانى كه توجه به خطرات لذت هاى انحرافى داشته ولى با اين همه آن را طلب مى كنند، مى فرمايند: «عجبت لمن عرف سوء عواقب اللذات كيف لا يعف!»; 44 در تعجبم از آن كس كه به نتايج بد لذت ها شناخت دارد ولى از آن دست نكشيده و عفت به خرج نمى دهد!
2. شما با تلقين به خود، به بارورى اين انديشه كه، تحمل ديگران كار دشوارى است، كمك كرده ايد. چرا به خود نمى گوييد، من با وجود مشكلاتى كه وجود دارد، سعى مى كنم با ديگران رابطه برقرار كنم؟ براى من هيچ چيز تحمل ناپذير نيست. 45
3. روى آوردن به لذت جويى دراز مدت. 46 رفتار شما، به عنوان كسى كه به لذت هاى آنى، يعنى زندگى لحظه اى، نمى انديشد و به خوشى هاى آينده نظر دارد، كاملا منطقى خواهد بود. براى دستيابى به لذت هاى ماندنى شكى نيست كه بايد انتخاب بهترى داشت. كسى كه آرزوى رسيدن به مرحله فارغ التحصيلى را دارد، بايد بتواند از تفريحات زودگذر صرف نظر كند تا وقت مناسبى براى مطالعه امتحانات خود پيدا كند. كسى كه با وجود مشكلات موجود، اوقاتش را صرف كار آموزى هاى لازم مى كند تا كار مشخصى را به عهده گيرد، در حقيقت مشكلات آنى را به خاطر آينده تحمل كرده است. 47 در دستورات اولياى دين هم مردم به ترك لذات ناپايدار براى رسيدن به لذات پايدار و ماندنى تشويق شده اند. از امام على(عليه السلام)نقل شده است: «اسعد الناس من ترك لذة فانيه للذة باقيه»; 48 خوشبخت ترين مردم كسى است كه لذت ناپايدار (دنيا) را به خاطر لذت پايدار (آخرت) واگذارد.
7. فقدان قاطعيت :
امروز روز تعطيلى اوست، تازه از خواب بيدار شده، اتاقش كثيف و همه چيز نامرتب است. او از آن وضع نفرت دارد، از خودش هم بدش مى آيد ولى نمى داند چه كند و از كجا شروع كند. اين توصيف كسى است كه دچار اهمال كارى شده، و در نتيجه او را مهمل مى نامند. كسى كه از كار كردن مى ترسد، در نتيجه بايد كارش را مضاعف انجام دهد 49 و خود را بى محابا در معركه اشتغال به آن كار بيندازد. بيانى از اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل شده كه خود حاوى تحليل روانى بلندى است. آن حضرت مى فرمايند: «اذا هبت امرا فقع فيه، فان شدّه توقيه اعظم مما تخاف منه»; 50 چون از كارى ترسيدى وارد آن كار شو، [زير] كه خود را سخت پاييدن دشوارتر باشد از وارد نشدن در كار.
8. اضطراب :
ناراحتى هاى ناشى از اضطراب، مانند تند بادى سهمگين بر وجود انسان مىوزد، به گونه اى كه هر وزش آن خود عاملى براى به تعويق انداختن كارهاى ديگر است. آثار ترس به صورت هيجان، شرم، احساس گناه و افسردگى بروز مى كند. با روش درمانى عقلانى ـ هيجانى با اين آسيب هاى روانى مى توان مبارزه كرد. 51 در ادامه، درباره اين روش درمانى سخن خواهيم گفت.
اما درمان اضطراب از ديدگاه آيات قرآن كريم، به ياد خداوند بودن است: « الا بذكر الله تطمئن القلوب » (رعد: 28). و به گفته عرفاى اسلامى، با استفاده از آيات الهى، نماز ذكر اكبر است: «و لذكر الله اكبر» (عنكبوت:45). چنان كه تسبيحات حضرت فاطمه كبرى(عليها السلام)«ذكر عظيم» دانسته شده است. 52 ناگفته نماند كه ذكر زبانى در مرتبه اى دون ذكر قلبى و جوارحى قرار دارد. 53 در آخر توجه به اين نكته ضرورى است كه كمال نهايى و سعادت حقيقى انسان در گرو رضايت و قرب الهى است و بس، نه اين كه همچون برخى اومانيست ه 54 چشم به دهان ديگر انسان ها دوخته و سر به آستان انسان هاى ديگر بساييم.
ب. مواردى كه به شرايط محيطى بستگى دارد
اكنون به گروه ديگرى از عوامل مؤثر در اهمال كارى، كه در ارتباط با ديگرانسان ها (يعنى غير شخص اهمال كار) مى باشند و نيز راه هاى درمان آن ها اشاره مى كنيم:
1. نارضايتى از وضع موجود :
برخى پنداشته اند كه بها دادن بيش از حد به امور مادّى همچون: خوب خوردن، خوش گذراندن و ... از عوامل جدى خودكم بينى مى باشد و خودكم بينى به اهمال كارى منتهى مى شود. اما بايد گفت: دارايى و فقر در ابتلا به اهمال كارى نقش چندانى ندارد. هرچند اين خودكم بينى مى تواند بر بستر دارايى و يا نادارى قرار گرفته و انگلوار به حيات خود ادامه دهد، ولى به نظر مى رسد، آنچه بيش از همه در ايجاد اهمال كارى مؤثر است عبارت است از: «پر توقعى و عدم رضايت از وضع موجود.» آرى! پرتوقعى و نارضايتى از وضع موجود دو عامل مؤثر براى ايجاد سرخوردگى است.
در كتاب بشارة المصطفى لشيعه المرتضى آمده است: «اوصانى خليلى ابوالقاسم(عليه السلام) بسبع لا ادعهن على كل حال الى ان اموت: أن انظر الى من هو دونى و لا أنظر الى من هو فوقى...». 55 سلمان فارسى گويد: دوست گرامى ام رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مرا به چند نكته سفارش كردند كه تا آخر عمرم آن ها را از دست نخواهم داد. يكى از سفارشات اين بود: [در امور دنياى خود] به پايين دست خود بنگر، نه به بالا دست خود. در وضعيت دوم چون ترس از عدم موفقيت بر جان شخص، غالب مى شود. بنابراين، او نمى تواند سعى و تلاش خود را با آرامش به انجام رساند و به شكست مى انجامد. پس وحشت و اضطراب بار ديگر سرك كشيده، مانع موفقيت او مى شود. بنابراين، هر كارى كه شروع مى كنيد، بايد از پيش، خود را براى مواجهه با برخى مشكلات پيش بينى نشده آماده سازيد. در حالى كه، اين احتمال و آمادگى كاملا طبيعى و منطقى است.
هربرت برث 56 معتقد است كه «تحمل ناپذيرى در ميزان شناخته شده در فرد، موجب حركت و سازندگى مى شود، و در حد افراط، موجبات بى رمقى و رخوت او را فراهم مى كند.» 57
2. نگرش منفى نسبت به كار 58 :
اگر از شما رفتارى سر زند كه آن را ناپسند و گناه تلقى كنيد، بى شك از آن بابت در خود احساس شرمسارى، انفعال، اضطراب و هيجان را فراهم ساخته ايد. اين هيجان مى تواند عامل و موجب عقب انداختن كار شود. وقتى كار را در غير زمان مقرر به استاد تحويل داديد و او از شما به خوبى تحويل نگرفت، شرمندگى فزونى يافته و پس از آن در انجام كار بعدى سردى بيش ترى نشان خواهيد داد كه اين همان اهمال كارى است. بلكه سردى خود عامل پا برجايى اهمال در جان آدمى خواهد بود. 59
براى درمان اين آفت تلاش كنيد از خطاها جداً پرهيز كنيد تا انديشه خود كم بينى در شما زدوده گردد و تقويت نشود. توجه داشته باشيد كه در اسرع وقت اقدام عملى را بر هر چيز ديگرى مقدم بداريد. 60
3. نگرش غير واقع بينانه به ديگران
پل هاك 61 و آرونت بك 62 گفته اند: «افسردگى با خصوصياتى همراه است. آدم افسرده خود را سرزنش كرده و از ديگران ترحم مى طلبد. اين حالت ها با حس بدبينى نسبت به اين و آن همراه است. از نظر وى، همه چيز بد جلوه مى كند، در حالى كه مردم بد نيستند. زندگى زيبا و دوست داشتنى است.» 63
بنابراين، اگر افسردگى درمان گردد و شخص به اين باور برسد كه بايد خودش از درون با بدى ها و زشتى هاى خود به جنگ و ستيز برخيزد و از حوادث نترسد، به يقين با اهمال به مبارزه پرداخته است.
4. احساس عدم مسؤوليت در برابر ديگران 64 :
اگر انسان در برابر ديگران احساس مسؤوليت نكند و تنها خودمدار باشد، در نتيجه اهميت چندانى به ديگران نداده و در ارتباط با اين و آن كم مى آورد.
براى درمان اين مشكل، از روش جايگزينى مى توان استفاده كرد; به اين معنا كه شخص لحظه اى بينديشد كه اگر او به جاى ديگران بود دوست داشت كه دوستانش با او چگونه برخوردى داشته باشند. امام على(عليه السلام) در نامه اى به فرزندشان امام مجتبى(عليه السلام)نوشتند: «اى پسر جانم، سفارش مرا بفهم، و خود را ميان خويش و ديگران ترازو قرار بده. يعنى از براى ديگرى همان را بخواه كه براى خود مى خواهى و مخواه براى او آنچه را كه براى خويش نمى پسندى و ستم مكن هم چنان كه براى خود نمى پسندى. و نيكى كن همان طور كه براى خود دوست دارى.» 65 در كتاب شريف نهج البلاغه بيش از دو بار و در ساير متون اسلامى فراوان آمده است كه در برخورد با ديگران از اين روش جايگزين بهره بريد. بى شك بدون اين راه كار تفهيم و تفاهم و ارتباط درست با ديگران حاصل نخواهد شد; چرا كه انسان بر مبناى خودمدارى و خودمحورى مى انديشد و مى گويد كه چرا ديگران اين انانيت را برنمى تابند.
5. لجبازى با ديگران :
گاه بر اثر استيلاى خشم و غضب، شخص از ديگرى عصبانى شده و بر مبناى لجبازى با او به رفتارى نا مناسب (اهمال كارى) دست مى زند.
اما او بايد بداند كه راه اصلاح ديگران نه تنها لجبازى نيست كه خويشتن دارى، تسلط بر خود، و بر خورد مناسب با آن هاست. در بيانات اهل بيت(عليهم السلام)آثار بسيار بدى براى لجاجت و سر سختى در برابر ديگران آمده است كه از جمله آن ها، امورى را مى توان نام برد كه عبارتند از: شر 66 ، درگيرى و جنگ و جدال 67 ، نابودى 68 ، بى رأيى 69 ، خسران و ضرر 70 ، فساد رأى 71 ، ورود به كارهاى بى اهميت 72 ، كينه 73 ، خود را در معرض بلا و گرفتارى قرار دادن 74 و... .
6. تلاش در جلب رضايت همگان :
«جو» به مؤسسه زندگى منطقى در شهر نيويورك 75 براى مشورت و درمان مراجعه كرده است. او از تن دادن به كارهاى فراوان خود، براى جلب رضايت ديگران كه او ناخواسته آن ها را از خود مى رنجاند، شكوه داشت. همسرش از روى عصبانيت كه چرا او فرصت ندارد به كارخانه برسد، منزل را ترك كرده است. او كار رسمى خود را بدين سبب نمى تواند به موقع انجام دهد. بنابراين، او از اين جهت فردى اهمال كار معرفى شده است. در نتيجه، افكار او پريشان، درهم، مضطرب، و نگران گشته است. آرى، به وى گفته مى شود كه اين گرفتارى ها را خودش به وجود آورده است.
در حال حاضر، چاره آن است كه بدون رودربايستى كارهاى اضافى را ترك كند، به كارهاى اصلى همت گمارد و انديشه جلب رضاى ديگران را از سر بيرون كند. 76 در نگرش اسلامى ما هركس كه خواهان وصول به كمال مطلق است، بايد تمام همت خود را در جلب رضاى خداوندى معطوف دارد كه برترين كمال قابل تصور انسانى است. در كلام وحى، كامل ترين انسان، حسين بن على(عليه السلام)، اين گونه توصيف شده است: « يا ايتها النفس المطمئنة، ارجعى الى ربك راضية مرضية ...» (فجر: 27و28); اى صاحب نفس آرام، به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه، او از تو راضى و تو از او خوشنودى. بنابراين، آخرين و نهايت راه، وصول به بارگاه و مقام رضا و جلب خشنودى حضرت بارى تعالى است.
7. اهمال كارى و پرخاش گرى انفعالى 77 :
شما خشم خود را فرو مى بريد ولى بازتاب آن را به صورت كم كارى و يا سهل انگارى نشان مى دهيد. بدين شكل، در حال رانندگى وقتى از گره خوردن ماشين ها به تنگ آمده ايد و لحظه به لحظه بر عصبانيت شما افزوده شده، به جاى اين كه دقيقاً در خط ويژه خود رانندگى كنيد تا نظم بر قرار گردد، خود مرتكب خلاف شده، تلاش مى كنيد تا از خط ميانى بگذريد. عجيب تر اين كه، به جاى حل مسأله، شما با اين لج بازى مشكل ساز شده و به اعتراض ديگران با بى اعتنايى برخورد مى كنيد. البته، هميشه رفتار بازتابى به شكل پرخاش گرى تجلى نمى كند، بلكه گاه با بى اعتنايى، كم كارى، عدم پذيرش خيرخواهى، و تنها گوش دادن و لجبازى كردن برخورد مى شود.
اما درمان اين آفت، تنها كنترل خود با حفظ خون سردى و آرامش است. بايد توجّه داشت كه برخى امور از اختيار ما خارج است. 78
درمان اهمال كارى
پيش از اين گفته شد كه، اهمال كارى از جمله آسيب هاى روانى است كه تكرار تدريجى آن به شكل اعتياد درآمده و شخص معتاد به اهمال كارى، ناخواسته زمان را به تأخير انداخته و فرصت ها را از دست مى دهد. اينك در اين جا برآنيم تا برخى فنون كاربردى را براى درمان اين بيمارى روانى برشماريم.
الف. درمان اهمال كارى در شرايط زمان و مكان
پس از پايان بررسى برخى از علل و ريشه هاى اساسى اهمال كارى، اينك به درمان يك نوع خاص آن (اهمال كارى در زمان و مكان) خواهيم پرداخت.
1. قدرشناسى از فرصت به دست آمده :
نكته قابل ملاحظه اين كه، شخص اگر گذر زمان و فرصت هاى پيش آمده را درك نكند و حركت زمان را به فراموشى سپرد، در واقع، خود را گول زده است. براى درمان وقت ناشناسى امورى را مى توان توصيه كرد:
1. توجه به ضايع سازى عمر كه با گذر آن، تدبيرى بر جبرانش نيست. بيانى از كامل ترين انسان، پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)نقل شده است: «يا أباذر اياك و التسويف بأملك...»; 79 اى ابوذر تو را از اهمال كارى برحذر مى دارم.
2. سپس در بيان ضرورت اين نكته فرموده اند: «فإنك بيومك و لست بما بعده...»; 80 چرا كه تو براى امروز هستى نه براى فردا.
3. «فإن يكن غد لك لم تندم على ما فرطت فى اليوم...»; 81 توجه داشته باش كه اگر فرصت را غنيمت شمردى و فردايى نداشتى، پشيمان نمى شوى كه روز خود را از دست داده اى.
2. تعيين وقت معين براى انجام هر كار : 82
از حضرت على(عليه السلام)نقل شده است: «كل مؤجل يتعلل بالتسويف»; 83 آنان كه (در انجام كار) مهلت دارند، در انجام آن كوتاهى مى كنند. اغلب اهمال كارى ها نتيجه عدم آگاهى شخص از وقت معين براى انجام آن كار است. اگر انجام كارى را مطلق و بدون قالب گيرى زمانى در نظر بگيريم، معمولا اهمال به آن راه مى يابد.
براى درمان، بايد شخص زمان را بشناسد و بر آن مبنا كار را اندازه گيرى كند; 84 يعنى براى هركارى زمان پايان در نظر بگيرد.
3. تعيين دقيق تاريخ تحويل : 85
با توجه به اين كه راه پيش گيرى از اهمال در انجام كار، تعيين وقت معين براى پايان آن است، لازم است در اندازه گيرى زمانى و مقايسه توان خويش در اجراى به موقع آن دقت كافى داشته باشيم.
4. استفاده از طرح پنج دقيقه اى : 86
براى اين كه از ايستا بودن خود در انجام كار جلوگيرى كنيد، زمان را به اجزاى مختلف تقسيم نماييد. به اين شكل كه، براى شروع هر كار تنها بر مبناى پنج دقيقه وقت در نظر بگيريد و پنج دقيقه پنج دقيقه براى خود برنامه ريزى كنيد. كوتاه بودن زمان، به شما كمك مى كند تا كار را به انجام رسانيد.
5. استفاده از فن «جزء جزء »: 87
كار خود را به بخش هاى كوچك تر تقسيم كنيد تا بتوانيد بر آن مسلط شده و از عهده انجامش برآييد; به عنوان مثال، هر پنج صفحه مقاله خود را بخشى به حساب آورده و پس از انجام هر بخش، پاداشى مناسب براى خود در نظر بگيريد، سپس به انجام ساير بخش ها بپردازيد. 88
6. اولويت بندى كارها : 89
اشخاص براى خود وظايف گوناگونى را در نظر مى گيرند. هركسى بايد بتواند كارهاى با اهميت تر را با اولويت اول انجام دهد. اين تقسيم بندى، بى شك شما را مقيد خواهد كرد تا به كارى كه فوريت بيش ترى دارد، بينديشيد. در اين مورد، اگر به طور جدى در انجام آن تسريع نكنيد، اهمال كارى شما در ساير امور نيز تأثير خواهد گذاشت. 90 از امام على(عليه السلام) نقل شده است كه «الفرصة تمرّ مرّ السحاب، فانتهزوا فرص الخير»; 91 فرصت چون ابر مى گذرد، پس فرصت هاى خير را غنيمت شماريد. شكى نيست كه در يك زمان هيچ گاه قادر به انجام چندين كار نيستيم، پس بايد ارزشمندترين كار را در اولين فرصت ممكن به انجام رسانيم.
7. مشخص كردن كارها : 92
احتمالا ديگران شما را فرد مسامحه كار بدانند، ولى شما بر اين باور نباشيد و آن ها را خرده گير بدانيد. شايد در بعض موارد اين گونه باشد، ولى به طور كلى نظم و ترتيب در زندگى نقش سازنده اى دارد و تأخير در انجام وظيفه، شخص را با خطرى جدى روبه رو مى سازد كه هرگز قابل جبران نيست. چرا نبايد همواره از اوقات خود به نحو منطقى استفاده بهينه برد؟
براى درمان اين معضل، بايد به برنامه هاى خود نظم داد و هر كار را در زمان مناسب به انجام رساند. امام على(عليه السلام) در وصيت نامه خود به امام حسن و امام حسين(عليهما السلام)مى فرمايد: «اوصيكما و من بلغه كتابى بتقوى الله، و نظم امركم»; 93 شما را و همه فرزندان و خويشان و هر كه نامه ام به او برسد، سفارش به خدا پروايى مى كنم و اين كه در كارهايتان نظم داشته باشيد.
8. اقدام به كار در حد توان :
گاه انسان به كارى مبادرت مى كند كه آن كار از حد توان و طاقت او به مراتب فراتر است. در اين جا شخص با انتخاب غلط، زمينه اهمال كارى خود را فراهم ساخته است.
بنابراين، هر كس اول بايد توان خويش را در انجام كارها درست برآورد كند و سپس كارى درخور و مناسب با توانش بپذيرد. چنانچه خداوند متعال به اندازه توان هر كس به او مسؤوليت داده است: « لا يكلف الله نفسا الا وسعها » (بقره: 286). در آيه اى ديگر آمده است: « لايكلف الله نقساً الا ما آتاها » (طلاق: 27).
ب. درمان جدى بناى اهمال
1. تلاش در ايجاد انگيزه و پرهيز از تنبلى و بى حالى :
از عوامل ديگر اهمال كارى تنبلى و بى حالى است. 94 طرفداران نظريه گشتالت همچون ورتيمر كهلر و كافكا بر اين باورند كه انسان با انديشه تكامل گرايى، پيوسته در تلاش براى رفع كمبودهاى ذهنى خويش است; چرا كه انسان ها به نواقص خود آگاهى داشته و براى رفع آن تلاش مى كنند. تنها كسانى كه تحمل ناكامى را ندارند و خود را در برابر ناملايمات زندگى ضعيف مى بينند، دهان به شكوه گشوده و مأيوس مى شوند و به تنبلى روى مى آورند. 95
براى درمان تنبلى، چند نكته ذيل قابل توجه است:
1. با يك يا چند شكست خود را حقير ندانيد و در انجام كار همت به خرج دهيد. با توجه به فوايد كوشش 96 و مبادرت در انجام كارها، مى توان با بى حالى و تنبلى به مبارزه برخاست. امام على(عليه السلام)در نامه اى به برخى از ياران خود اين گونه نگاشته اند: «فتدارك ما بقى من عمرك، و لا تقل غدا و بعد غد ...»، 97 پس باقى مانده عمرت را قدر بشناس، و [در مبادرت به انجام كار] فردا، پس فردا مكن.
2. عزم را جزم كنيد تا بى حالى و سستى را در خود بشكنيد. امام على(عليه السلام) در اين باره فرموده اند: «تداو من داء الفترة فى قلبك بعزيمه»; 98 درد سستى را با داروى عزم و اراده اى جازم درمان كن.
3. درك خطرات بى حالى و تنبلى: توجه به خطرات زيان بار تنبلى، موجب عبرت براى خردمندان است. امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) به دنبال همان نامه مرقوم فرموده اند: «... فانما هلك من كان قبلك باقامتهم على الامانى والتسويف...»، 99 البته، كسانى پيش از شما بوده اند كه به خاطر افتادن در آرزوها و اهمال كارى ها، به هلاكت افتاده اند.
4. توجه به نتايج وحشتناك اهمال كارى: نكته اى كه مى تواند انسان را در فرار از تنبلى كمك كند، نگريستن به نتايج اهمال، تنبلى و بى حالى است. امام(عليه السلام) مطلب را اين گونه به اتمام رسانيده اند: «... حتى اتاهم امر الله بغته و هم غافلون»; 100 تا اين كه ناگهان حكم خداوند فرا رسيده، در حالى كه آنان در غفلت به سر مى برده اند.
5. پرهيز از غفلت: اگر قدرى دقت شود، شخص تنبل در غفلت و بى خبرى به سر مى برد تا به هلاكت رسد. امام(عليه السلام) در بيان خود توجه داده اند كه «و هم غافلون.» 101 نابودشوندگان در ورطه اهمال كارى، در حالت غفلت و بى خبرى، همه چيز خود را مى بازند. قدرى بينديشيد، آيا اين گونه نيست؟ اگر چنين است، پس چرا به خويشتن توجه نمى كنيد؟ بى شك دانستن علل تنبلى، بى حالى و بى حوصلگى در اصلاح خويشتن مؤثر است. 102
2. شكستن بستر اهمال كارى :
بى شك توجيه حفظ موقعيت شخصى، 103 بستر اهمال كارى است. اهمال كار هر چند بخواهد براى اهمال خود دليل و برهان اقامه كند ولى خودش مى داند كه دلايلش قانع كننده نيست، بلكه براى فرار از مسؤوليت، آن براهين ساختگى را عنوان مى كند. در ابتداى امر، استفاده از اين روش براى فرد اهمال كار قدرى شرم آور است ولى به تدريج، با گذشت زمان اقامه اين گونه دلايل بى اساس بر او عادى شده و بدتر از آن، درك زشتى توجيه نابجا از بين مى رود. 104 از اين بدتر، شخص با عذر و بهانه تراشى، رفتار خود را منطقى جلوه داده، در نتيجه با اين رفتار، اهمال كارى را در خود تقويت كرده و هر بار كه عذرى مى تراشد، يك گام از اصلاح خود دورتر مى شود. انسان هرقدر با سوادتر باشد، از توجيهات دقيق ترى براى اغفال خود و ديگران سوء استفاده مى كند.
اهمال كار براى درمان خويش پيش از هر چيز بايد از عامل تقويت و ماندگار شدن اهمال كارى بپرهيزد; يعنى از توجيه كارهاى خويش اجتناب كند و توجه داشته باشد كه خود را گول نزند. امير بيان على(عليه السلام) در اين رابطه مى فرمايند: «فإن أجله مستور عنه و أمله خادع له، و الشيطان موكل به، يزين له المعصية ليركبها،...»; 105 البته، پايان كارش بر او پوشيده و آرزويش او را گول مى زند، شيطان نيز موكل اوست تا گناه و عصيان را براى او زينت دهد. توصيه ديگر از آن بزرگوار اين است كه، شخص اهمال كار راه بازگشت مناسب را به هيچ قيمتى از دست ندهد: «... و يمنّيه التوبة ليسوفها إذا هجمت منيّته عليه أغفل ما يكون عنه...»; 106 انسان را در انتظار توبه نگه مى دارد تا آن را به تأخير اندازد و تا هنگام فرارسيدن مرگ، از هر زمان ديگر نسبت به بازگشت و رجوع غافل تر باشد. بنابراين، امام(عليه السلام)سرعت به خرج دادن، اهمال نكردن در توبه و بازگشت را دستورالعملى جدى مى بينند.
براى پرهيز از افتادن در ورطه توجيه گرايى، امورى را بايد مورد توجه قرار داد:
1. براى موجّه جلوه دادن تأخير در انجام كار، دلايل گوناگون را دستاويز براى دفاع از خود قرار ندهد.
2. از ديگران هم توجيه براى فرار از وظيفه را نپذيرد، تا اهمال در آن ها تقويت نشود.
3. از كسى كه مسؤوليت كارى را داشته، تنها نتيجه كار سؤال شود; چرا كه برنامه ريزى و مديريت از وظايف اوست و به ما ربطى ندارد.
4. به فرد توجه داده شود كه ما نسبت به سوء برنامه ريزى شخص، هيچ مسؤوليتى نداشته و حتى تمايل به شنيدن توجيهات او نداريم.
5. توجه داشتن و بيدار باش دادن به اين كه توجيه كردن اشتباه، خود اشتباهى ديگراست. 107
6. توجه به عواقب توجيه گرايى، كه اهمال كارى را به شكل اعتيادى بى درمان در مى آورد. هنگامى كه توجيه عادت شد، به گفته امام على(عليه السلام)، ناگزير نابهنجارى بر انسان حكومت خواهد كرد: «العادة عدو متملك»; 108 عادت دشمن حكومت كننده و سلطه گر است.
3. تلقين درمانى :
اكثر روان شناسان بر اين باورند كه روان درمانى عقلانى هيجانى، سه جنبه شناختى، انگيزشى و رفتارى دارد. اين بنيان فكرى به فعاليت و كار اهميت مى دهد; زيرا كار كردن رفتار منطقى انسان است. اگر رفتار انسان به روشى هدف دار انجام گيرد، جايى براى اهمال كارى نخواهد بود; چرا كه تنها انجام كار، انسان را از ترديد، بى تكليفى و ترس نجات مى دهد. به طور مثال، آن كه از سخنرانى در برابر جمع هراس دارد، هر چه آمادگى او براى سخن گفتن كم تر باشد، ترس او بيش تر تقويت مى شود; چرا كه ترس نتيجه ضعف روحى شخص است. در نتيجه، او بايد تلاش كند تا با جرأت و بدون واهمه سخنرانى كند. از امام موسى ابن جعفر(عليه السلام) نقل شده است: «اذا هبت امرا فقع فيه»; 109 هرگاه از انجام كارى هراس داشتى، خود را به ناگاه در آن موقعيت قرار ده. وقتى در برابر انجام كارى پاداش دريافت مى كنيد، در حقيقت بر انجام آن كار تشويق شده ايد و آن را در دفعات بعدى با رغبت بيش ترى انجام مى دهيد. 110 ولى هرگاه در برابر كارى كه انجام داده ايد پاداش دريافت نكنيد، در فرصت هاى بعدى چندان رغبتى براى انجام آن نخواهيد داشت. پرمك 111 و هلم 112 به اين نظريه، نكته اى را اضافه كرده اند: دو كار كنار هم را در نظر بگيريد، اگر بر يكى از آن ها پاداش بگيريد و ديگرى را پاداش كم تر دريافت كنيد، تقويت اولى بر كار دومى تأثير گذاشته و آن كار نيز تقويت مى شود. 113
4. تنبيه و شرطى شدن اجتنابى 114 :
گو اين كه امروزه بسيارى از روان شناسان، تربيت از طريق تنبيه را چندان ارج نمى نهند، 115 اما با تكيه بر قرآن، كه كلامى وحيانى و خالى از هر اشتباه است، مى توان دريافت كه راه تربيت برخى از انسان ها، با شيوه تنبيه هموار مى گردد. 116 علاوه بر اين، مناجات ها و دعاهاى معتبرى، همچون دعاهاى موجود در صحيفه سجاديه 117 و نيز تجارب فراوان، جملگى دليل بر مفيد بودن تنبيه بجا و مناسب براى درمان اهمال كارى است. 118
شخصى مى گفت: هرگاه به موقع كارم را انجام ندهم، تنها تأسف نمى خورم، بلكه براى خود تنبيهى درخور و مناسب در نظر مى گيرم. نوع تنبيهات بستگى به ميل و سليقه افراد دارد، كه مى تواند ميهمان كردن افراد، كمك به مستمندان، تميز كردن اتاق، كمك بيش از اندازه معمول به ديگران، پرداخت صدقه، كمك به همسر در امر خانه و بالاخره، هر كار خير ديگرى كه انجامش چندان مورد رغبت نيست، باشد. اگر شخص در پرداخت و يا انجام اين گونه تنبيه ها به خود اعتماد ندارد، مى تواند ديگرى را در جريان امر قرار دارد و يا پول خود را نزد او به امانت بسپارد تا هنگام تخطى از قرار و تعهد خويش، وى آن را به حساب اعانات واريز كند. 119 البته، يادآورى ميزان جريمه به صاحب امانت و پول لازم است و گرنه اگر شخص اهمال كار بى خبر بماند، تأثير اصلاحى در رفتار وى نخواهد داشت.
5. تغيير محيط :
شرايط و محيط مى تواند در وضع اهمال كارى فرد، تأثير داشته باشد. بسيارى از شاگردان در اطاق بسته اى، كه كتاب هاى متنوع و وسايل سرگرم كننده ديگر در آن جا نهاده شده است، نمى توانند براى مطالعه يك موضوع خاص تمركز داشته باشند; چون وقت خود را با مطالعه موضوعات گوناگون كتاب ها و يا گوش دادن به راديو و ضبط صوت و ديدن تلويزيون و يا لم دادن و آرام آرام به خواب رفتن، از دست مى دهند. همه اين ها دست به دست هم مى دهند تا شخص اهمال كار به دنبال فرصتى براى طفره رفتن باشد. در اين صورت، به اين اشخاص پيشنهاد مى شود كه به خواسته خود يا در فضاى باز به مطالعه بپردازند و يا اگر مكان خلوتى مانند كتابخانه را مناسب تر ديدند، براى مطالعه به آن جا بروند. 1 20
6. بازى با احتمالات 121 :
بيش تر اهمال كاران منتظر فرصت مناسبى هستند تا حوصله و حال كار پيدا شود، غافل از اين كه اين روش خود بهانه اى براى به تأخيرانداختن فرصت هاى مناسب است. سؤال اين است كه چرا از نظريه احتمالات بهره نبريم؟ وقتى كار را با تأخير انجام دهيم، بى شك شانس بهتر انجام دادن آن را از دست داده ايم. پس چرا با شروع كار، خود را يك گام به بهتر سازى آن نزديك نكنيم؟ 122 در حالى كه، مكرر تجربه كرده ايم، تا شروع نكنيم حال عبادت نيز خود به خود حادث نمى شود، و كارها بى دليل به انجام نمى رسد.
7. خودتنظيمى و يادآورنده ها 123 :
هرگاه كارى را به تعويق انداختيم، آن را در تقويم خود (و يا دفترى كه بدين منظور در نظر گرفته شده) يادداشت كنيم. هر روز كه به آن نظر مى افكنيم، احساس نفرت از اهمال كارى در ما شكل مى گيرد. از اين رو در صدد درمان برمى آييم. در اين روش، هم تنبيه وجود دارد و هم تشويق; تشويق از كاهش دفعات اهمال كارى و تنبيه از زياد شدن دفعات آن. 124 اين، همان محاسبه است كه دقت در به حساب آوردن مى تواند مراقبت انسان را دقيق تر، عميق تر و جدى تر سازد. در بيان اهل بيت(عليهم السلام)در اين زمينه فراوان توجه داده شده است. امام موسى بن جعفر(عليه السلام)مى فرمايند: «حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا»; 125 پيش از آن كه از شما حساب گيرند، به حساب خود برسيد. امام على(عليه السلام)، خودتنظيمى و خويش حسابرسى را عامل امنيت از سستى در كارها دانسته و مى فرمايد: «من تعاهد نفسه بالمحاسبه امن فيها المداهنه»; 126 كسى كه با خود پيمان ببندد كه از خود حسابرسى كند، از مداهنه (به بيان عاميانه، ماست مالى كردن) در امان است. فرد زمانى كارها را به اتقان خواهد رسانيد كه به حساب خويش رسيدگى كند.
8. استفاده از هم پيمانى 127 :
شخص با خود عهد ببندد كه اهمال نكند و اگر با خود قرارى گذاشت، تلاش كند تا در انجام آن كوشا باشد. در اين گونه موارد مى تواند با خداى خود، 128 و يا با پيامبر و امام، استاد، همسر و يا دوست خود، عهد خود را در ميان بگذارد و از آنان همكارى بطلبد. 129 توجه به الزام آور بودن عهد و ميثاق نكته اى غير قابل انكار و انسانى است. در قرآن كريم، سنت نبوى و اهل بيت(عليهم السلام) و در فقه شيعه به قانون عقلى مشهور «وفاى به عهد» 130 بارها توجه شده است.
اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در ارتباط با پاى بندى به عهد و پيمان مى فرمايند: «اعتصموا بالذّمم فى أوتادها» 131 ، عهد و پيمان را پاس داريد بخصوص با وفاداران. در اهميت اين امر همين بس كه خداوند در قرآن عهدشكنان را در رديف مفسدان در زمين قرار داده است 132 و در روايات نيز به صراحت بيان شده است كه سلامت دين انسان در گرو وفاى به عهد او مى باشد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند: «لا دين لمن لا عهد له». 133 در علم اخلاق اين شيوه را مشارطه گويند كه شخصى براى اصلاح نفس خويش هر سحرگاه با خود شرط و قراردادى مجدد مى بندد تا كه به سوى كمال سير كند. در گفتارى حكيمانه از امام متقين(عليه السلام) در آثار پيمان به وفا آمده است: «تعاهدوا امر الصلاة، حافظوا عليها»; 134 با نماز پيمان وفا بند، تا اين كه بر آن مواظبت كنى. خداوند متعال به مؤمنان دستور مى دهد كه در پيمان خود، حتى با مشركان، تا زمان مقرر به آن پايبند باشيد: « فاتموا اليهم عهدهم الى مدتهم » (توبه: 4); پس عهد و پيمان با آن ها را تا مدت مورد قرار به سر رسانيد.
9. عدم انتظار پيشرفت سريع 135 :
پيش از اين يادآور شديم كه اهمال كارى در بلندمدت به حالت اعتياد درمى آيد. درمان آن نيز حوصله لازم را مى طلبد كه بيان آن در اين نوشتار نمى گنجد. در اجراى درمان نبايد خود را باخت، بلكه بايد با اميد و تلاش خود را براى درمان آماده كرد. 136 توجه داشته باشيد كه كارها هميشه در گرو وقت خودش مى باشد، تا آن جا كه گفته اند: «ان الامور مرهونة باوقاتها»; البته هر كارى در گرو وقت خويش مى باشد.
10. روش هيجانى غلبه بر اهمال كارى 137 :
اين شيوه، همان روش رفتار شناختى است كه از روش عقلانى درمانى 138 كارل راجرز 139 وام گرفته ايم. چون در اين روش مراجعان اعتماد به نفس دارند و تأكيد بيش تر بر باقى ماندن آن حالت و به تحرك آمدن است، به برخى از فنون عقلانى هيجانى اشاره خواهيم كرد.
وادار كردن فرد به انجام كار 140 :
به طور طبيعى، حالت شخص از زمانى كه خود را باور دارد متفاوت از زمانى خواهد بود كه به خود اعتماد ندارد. از اين رو، بازخورد او با ديگران در هركدام از اين حالات يكسان نخواهد بود. براى مثال جمله «من مطالعه را دوست ندارم» با عبارت «به طور قطع از مطالعه بى زارم» يكسان نيست. در عبارت دوم، در واقع شما از مطالعه نفرت داريد. در چنين حالتى چه بايد كرد؟ تنها راه مبارزه با آفت اين بينش است كه اگر بنا را بر ادامه تحصيل گذاشته ايد، ناگزير بايد وقت بيش تر، تلاش بيش تر، و زمان بيش ترى را براى مطالعه صرف كنيد. شك نبايد كرد كه در ما استعداد فراگيرى وجود دارد و تنها در ايجاد انگيزه بايد تلاش كرد. بايد تلقين كنيد كه كار مشكلى نيست و اين مقدار فعاليت از ما ساخته است. آرى، تلاش در انجام، تلاش در انجام. اميرمؤمنان(عليه السلام)مى فرمايند: «...متى تكثر قرع الباب يفتح لك»; 141 هرگاه بر كوبيدن درى اصرار ورزى، سرانجام به رويت باز خواهد شد. و نيز از پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله) نقل است كه فرموده اند: «من قرع باباً و لجّ ولج»; هر كه درى را كوبيد و بر آن اصرار ورزيد، ناگزير آن در باز خواهد شد. 142
تمرين مبارزه با شرم و كم رويى 143 :
شخص از اين كه نمى تواند كارش را به نحو مطلوب و يا به موقع انجام دهد، مبتلا به كم رويى، شرم و آزرم مى شود. شرم و ترس ريشه اى مشترك دارند.
درمان: در اين جا چند مورد را به عنوان درمان و راهكار عملى اشاره مى كنيم:
الف. براى مبارزه با آن تلاش كنيد، بر اعصاب خود مسلط باشيد. نگذاريد كه اتفاقات و حوادث شما را تحت تأثير قرار دهد.
ب. براى بررسى نقاط قوت و ضعف و حدود آن، ضوابطى را در نظر بگيريد تا بتوانيد درجه قوت و ضعف و جايگاه هركدام و اشتباهاتتان را بشناسيد.
ج. چون ما مسلمان هستيم، بنابراين عقل و شرع مى تواند دو ميزان خوبى براى اصلاح رفتار فردى و اجتماعى ما باشد.
د. تلاش كنيد از رفتار كسى كه به نظر شما كامل است، تقليد كنيد. براى يك انسان مسلمان، بهترين و برترين الگو، حضرت خاتم الانبياء(صلى الله عليه وآله)است.
در قرآن آمده است: «و لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنه»; بهترين الگو براى شما رسول خداست. در عصر حاضر، آشنايان به سيره و روش معصومان(عليهم السلام)، علما و عرفاى والامقام مى توانند برترين الگوى زندگى باشند. قدرى مطالعه در زندگى بزرگانى مانند، آية الله بهجت، امام خمينى(قدس سره)، علامه طباطبائى(رحمه الله)، آية الله سيدعلى قاضى طباطبائى، ميرزاى شيرازى، مرحوم محمد بهارى، مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، مرحوم سيداحمد كربلايى، مرحوم ملا حسينقلى همدانى و...، كه هركدام مردان علم و تقوا بوده اند، مى تواند الگوى مناسبى براى اخلاق، رفتار و كردار صحيح ما باشد. 144
حتى در زندگى اجتماعى نظر به سيره نبوى 145 در برخورد با ديگران، به موقع به خود رسيدن، شانه كردن موها، خود را در آيينه ديدن، دست دادن، تقدم در سلام كردن، احوال پرسى كردن، ارتباط برقرار كردن، همنشينى، همدردى، عيادت، تشييع جنازه، حضور درجمع مردم، شركت در غم و شادى آنان و... راهكار مناسبى است. 146
پس از قدرى نشست و برخاست با افراد صالح و صادق و كسانى كه تنها رضايت خداوند براى آنان ملاك قابل قبول است، مطمئن باشيد كه شما هم اين گونه خواهيد شد. كم تر به قضاوت مردم و ديگران كه هر كدام راه و چاهى را نشان مى دهند نظر خواهيد كرد; بلكه بيش از هر چيز به دنبال كسب كمال و جلب رضاى حضرت دوست خواهيد بود كه از ويژگى هاى امام على(عليه السلام)است: «و لاتأخذه فى الله لومة لائم»; 147 ملامت ملامت كنندگان هرگز او را از مسير خود باز نمى داشت. البته، اين تلاش عاقبت به چنين مرتبه اى ختم مى شود: « رضى الله عنهم و رضوا عنه » (توبه: 100); خدا از آنان راضى و آنان از خدا راضى اند.
خود آشكارى حقيقى 148 :
شايد دليل اهمال كارى شما ترس از قضاوت ديگران باشد; يعنى به اين دليل دست به كار نمى زنيد كه مبادا ديگران درباره شما بگويند: «فلانى بى دست و پاست.»
درمان مشكل مزبور اين است:
1. خود را نبازيد (از رو نرويد).
2. خود را شاد و پرنشاط وارد معركه كنيد.
3. ممكن است در اولين برخورد موفق نشويد، اما مهارت هايى را كسب خواهيد كرد.
4. اگر وارد كار نشويد، هميشه در نقطه صفر باقى خواهيد ماند. شك نيست كه املاى نانوشته نمره اش هميشه بيست است، اما اين نوع توفيق در ورود به كار در واقع شكستى باور نكردنى است.
5. در هر حال خود را نشان دهيد.
6. هرگز نگوييد: «مى ترسم در گفتارم اشتباهى رخ دهد و آبرويم برود»، بلكه بگوييد: «مى گويم و مى خواهم اشتباهاتم را اصلاح كنم» و يا «مى خواهم حرفم را بزنم.»
7. تلاش كنيد با مردم صادق و بى تكلّف (رو راست) باشيد.
8. به خود جرأت شركت در جمع را بدهيد.
9. خود را از آن ها دانسته و با آن ها باشيد.
نقش بازى كردن 149 :
گرچه نزد ما نقش بازى كردن 150 جزئى از شيوه روان درمانى عقلى ـ هيجانى است، ولى در اين بخش ما از شيوه رفتار درمانى مور نو ريموند كورسينى فرتيز پرلز بهره برده ايم كه روش او را روان نمايشى 151 گويند. اين روش در جمع دوستان و آشنايان كاربرد دارد.
فرض كنيد براى يك سخنرانى آماده مى شويد كه هنوز جرأت ارائه آن را نداريد. از دوست و يا همسر خود بخواهيد تا در برابر شما به طور جدى و به عنوان يك مستمع بنشيند و شما مقاله خودرادربرابر او ارائه دهيد. از او بخواهيد تا شما را نقد بزند.
گاه مى توان در جمع دوستان و برخى اوقات در مقابل آيينه اين تمرين را انجام داد. بعضى مواقع شخص مى تواند نوار صوتى و يا تصويرى خود را ضبط كرده و خود پاى آن بنشيند و به اصلاح سخنرانى خود بپردازد. توجه داشته باشيد كه در اين صورت حقيقتاً منتقدانه به خود بنگريد.
ابراز احساسات 152 :
گاه شخص اهمال كار بر اثراهمال كارى خود از جان خويش خسته مى شود و به گونه اى نفرت آور به خود مى نگرد. با توجه به شكست هاى متعدد و اهمال كارى هايش، به حالت خشم به خود مى نگرد. دراين صورت راه درمان چيست؟
بررسى احساسات و عواطف شخص در روزهاى گذشته و برخورد مناسب با آن يكى از شيوه هاى موفق براى مبارزه با اهمال كارى است. در اولين بار، براى كاوش در احساسات و هيجان ها زيگموند فرويد شيوه «تخليه روانى» را اتخاذ كرده است كه البته در همه موارد موفق نبوده است. سپس، گشتالتى ها از اين شيوه درمان بهره برده اند، اما با عوارضى كه تجديد خاطره شخص را تداعى مى كند مواجه شدند. اين امر البته، براى سلامت روانى فرد زيان آور بود و نمى توانست تسكين بخش باشد. اما در اين جا مى توان بدون عوارض، خاطرات گذشته، به آينده نگريست و از اين شيوه بهره برد.
ممكن است شما با كسى قرار گذاشته ايد كه فلان جا حاضر باشد. ولى او سر وقت حاضر نشد. اگر شما از او عصبانى شده ايد، نبايد تحت تأثير عصبانيت خود از او انتقاد كنيد، هرچند او انتقادپذير باشد. و يا ممكن است همسرتان دير به خانه آمده و مدتى طولانى شما را در انتظار گذاشته باشد. توجه داشته باشيد كه در برخورد اول چگونه با او روبه رو شويد. اگر تحت تأثير احساسات و هيجان هاى درونى خويش باشيد، بى شك او را از خويش رنجانده ايد و اصلا جاى نقدپذيرى و اصلاح رفتار را براى او نخواهيد گذاشت. كار درست اين است كه نفرت خود را ظاهر نسازيد، ولى به صراحت به او بگوييد كه كار او اشتباه بوده است. بنابراين، با روش منطقى به دور از احساس تند و پرخاش گرى مى توان انديشيد و رفتارى جدى داشت. هميشه وقتى رابطه شما با شخص دوستانه و صميمانه باشد، خيلى راحت تر مى توانيد احساس خود را بدون عصبانيت نسبت به رفتار او نشان دهيد. 153
گاه بايد منتظر فرصت بود تا در هنگام مناسب بتوانيد به طور طبيعى نظر خود را عنوان كنيد. به هر حال، در هنگام عصبانيت، سعى كنيد خشم خود را فرو ببريد. در متون اسلامى، بخصوص اخلاق اجتماعى، عنوان كظم غيظ ، يعنى خشم فرو بردن، عنوانى شناخته شده است.
صحنه پردازى هاى ذهنى 154 :
بيش ترين كارى كه در اين زمينه انجام شده است توسط ماكسيك مولتسبى 155 و آلبرت آليس 156 بوده است كه از روش تصور منطقى ـ هيجانى براى مبارزه با اهمال كارى استفاده كرده اند. آنان تأكيد دارند كه تا حد امكان موضوع اهمال كارى خود را زياد جلوه ندهند، بلكه در عوض در جهت جبران آن تلاش كنند. طبيعى است، وقتى كارتان را به موقع انجام نداده ايد، پشيمان و ناراحت هستيد. ولى به جاى ايجاد رخوت و سستى در خود، بايد وقت را غنيمت شمرد وآينده را دريافت. 157
سرور عارفان اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد: «ان ماضى يومك منتقل و باقيه متهم، فاغتنم وقتك بالعمل»; 158 به راستى در گذشته روز تو (كه در آن هستى) انتقال يافته و رفته، و باقيمانده از آن نيز متهم است (و يقين نيست كه بدان برسى يا نه) پس در اين صورت، وقتى را كه در آن هستى به انجام كار غنيمت شمر. بنابراين، بايد از جا برخاست و به عمل كوشيد.
دست رسى به استعدادهاى انسانى 159 :
بعيد نيست اهمال كارى زاييده بينش منفى گرايانه انسان نسبت به كار و طرز تلقّى ما باشد. چون اين كار را مشكل ديده ايد، به آن رغبت نشان نداده ايد. بايد توجه داشت كه وقتى با ديدى منفى به موضوع مى نگريم، توانايى خود را به فراموشى مى سپريم و يا از آن غافل مى شويم. شايد هم توجه به نكات منفى ما را از جهات مثبت و امتيازات آن كار غافل كند.
درمان :
1. در اين صورت، براى رفع مشكل همان طور كه بيش از اين گذشت، بايد از برنامه هاى كوتاه مدت بهره برد. هر برنامه را مقدمه برنامه هاى بعدى قرار داده و گام به گام نتايج كار را مدنظر قراردهيد. ناراحتى ها و سختى هاى زودگذر را فداى اهداف عالى بعدى كنيد كه ثمرات ماندگارى خواهد داشت.
2. توجه داشته باشيد كه فرار از انجام كار اهمال كارى است و ممكن است لذت و راحتى كاذبى را به همراه داشته باشد، اما رنجى را كه در پيش داريد سخت ماندگار بوده و پيامدى ناگوار خواهد داشت.
3. با تجربه، تحرك و تلاش امروز براى رسيدن به فردايى بهتر گام برداريد.
4. در نظر بگيريد يك لذت جنسى، كه به شكل منطقى و اصولى انجام گرفته، چگونه آرامش را به همراه مى آورد، ولى آن گاه كه به تكرار و افراط افتاد رنج آور شده و ضايعاتى جبران ناپذير به بارمى آورد.
5. به هر حال، راه هاى مختلف استفاده از اوقات فراغت زندگى را پيدا كنيد.
ساير منابع
الف. عربى :
1ـ قرآن كريم.
2ـ آمدى، ناصح الدين ابوالفتح عبدالواحد بن محمد. غررالحكم و درر الكلم ، ترجمه و تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى. قم. دفتر نشر فرهنگ اسلامى. 1379. چ3.
3ـ آمدى، غررالحكم و درر الكلم ، شرح جمال الدين محمد خوانسارى. مقدمه و تعليق از مير جلال الدين حسينى ارموى. تهران. انتشارات دانشگاه. 1360. چ3.
4ـ ابن شعبه البحرانى، ابى محمد الحسن بن على ابن الحسين، تحف العقول عن آل الرسول (ص)، ترجمه محمدباقر كمره اى، تهران، انتشارات كتابچى، 1376، ط 6.
5ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه و شرح اين ابى الحديد معتزلى، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1385 ق. چ2.
6ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه سيد جعفر شهيدى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1379، چ 18.
7ـ امام على(عليه السلام)، نهج البلاغه ، تنظيم سيد رضى، ترجمه محمد دشتى، قم، انتشارات مشرقين، 1379، چ 4.
8ـ شيخ مرتضى انصارى، المكاسب ، مجمع الفكر الاسلامى، قم، 1422، چ2.
9ـ الحر العاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه ، بيروت، احياء التراث العربى، 1382.
10ـ محمدرضا حكيمى، و ديگران، الحياة ، قم، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1363.
11ـ الراغب الاصفهانى، ابى القاسم الحسين بن محمد، المفردات فى غريب القرآن ، بيروت، دارالمعرفه، بى تا.
12ـ علامه محمدحسين الطباطبائى، سنن النبى (آداب، سنن و روش رفتارى پيامبر گرامى اسلام)، ترجمه حسين استادولى، تهران، انتشارات پيام آزادى، 1379، چ1.
13ـ عمادالدين ابى جعفر محمدابن ابى القاسم الطبرى، بشارة المصطفى لشيعه المرتضى ، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1420.
14ـ عبدالحميد، محمد محيى الدين و محمد عبد اللطيف السبكى، المختار من صحاح اللغه ، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1363.
15ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوارالجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار ، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ق، ط 3.
16ـ محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه ، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه، 1362.
17ـ لوئيس معلوف، المنجد ، تهران، انتشارات ايران، 1380.
ب. فارسى
1ـ راس آلن، روان شناسى شخصيت ( نظريه ها و فرايندها)، ترجمه سياوش جمال فر، تهران، انتشارات بعثت، 1373.
2ـ آليس آلبرت و ويليام جيمزنال، روان شناسى اهمال كارى ، ترجمه محمدعلى فرجاد، تهران، مؤسسه اميد، 1375.
3ـ ديويد برنز، از حال بد به حال خوب ، شناخت درمانى، ترجمه مهدى قراچه داغى، تهران، نشر پيكان، 1385، چ 7.
4ـ ادوانس بلس، روش جديد گام به گام در كاهش تأخيرها ، روان شناسى تنبلى، ترجمه مهدى قراچه داغى، نشر دايره، 1379، چ 5.
5ـ حسينى دشتى،مصطفى، معارفومعاريف ،قم،بى نا،1376،چ1.
6ـ خمينى الموسوى،روح اللّه، چهل حديث ، تهران، مركز نشرفرهنگى رجاء، 1368.
7ـ درسلى، پيتر، نظم اجتماعى ، در نظريه هاى جامعه شناسى ، ترجمه سعيد معيدفر، تهران، مؤسسه فرهنگى انتشاراتى تبيان، 1378.
8ـ راجرز كارل، گروه هاى روياروى، بحثى در روان درمانى گروهى ، ترجمه فرهاد ماهر، تهران، انتشارات رشد، 1375، چ 2.
9ـ شاتو ژان، مربيان بزرگ ، ترجمه غلامحسين شكوهى، تهران، انتشارات دانشگاه، 1376، چ 4.
10- قمى شيخ عباس، كليات مفاتيح الجنان ، تهران، انتشارات نبوغ، 1375، چ 5.
11ـ مجوزى عبدالله، چرا تنبيه ، تهران، سازمان انجمن اولياء و مربيان، 1379.
12ـ مصباح محمدتقى، توحيد در نظام عقيدتى و ارزشى اسلام ، قم، اتشارات شفق، 1375، چ4.
13ـ مطهرى مرتضى، مجموعه آثار (سيره معصومين(عليهم السلام))، ج 16، تهران، انتشارات صدرا، 1378، چ 3.
14ـ هاشميان هادى، درياى عرفان (زندگى نامه و شرح احوال آيت الله سيد على قاضى)، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1379.
ج. انگليسى
1. Albert Ellis. Reason & Emotion in Psychology Therapy. New York: Castilla International. 1985.
2. Aron Beck. Cognitive & Emotional Disorder. U.S.A. Predule Press. 1979.
3. Don Gobor. Main Causes of Procrastinations. Los Angeles Caligornia: Predule Press Santa manica Blvd. 1990. 9004.
4. Fred New Man. Typical Procrastinators. Let up Develop! 1975.
5. Harold Green Wald. Derict Decision Therapy. Predule Press. 1984.
6. Paul T. Rengen. Procrastination Over the Ages. New York: Simon & Schuster. 1975.
7. Peter, Mc Milliam. Low Frustrators Tolerance. Los Angeles CA. Predule Press.
8. Phyllis Goldberg. Situational Procrastination. CA. Self Dowing, 1992. 90046.
9. Robert Harper. The New Psychology the Rapy. CA. Predule Press. 1985.
10. Robert H. Moore. Rational Living. CA. Predule Press. 1991. 90046.
________________________________________
1 ـ به كتاب، چهل حديث، امام خمينى(قدس سره) و ديگر كتب اخلاقى بنگريد. واژه هايى چون «ابن الوقت بودن» در عرفان، «غنيمت شمردن عمر» در اخلاق، «پرهيز از لهو لعب و ...» در فقه و كلام، مى تواند كليد كار جديد باشد.
2 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، روان شناسى اهمال كارى ، تهران، مؤسسه اميد، 1375، محمد على فرجاد، ص 11
3 . Paul T. Ringenbach
4 . Procrastination Emotive Reasons
5 ـ آلبرت آليس و جيمزنال، پيشين، ص 10
6 . Albert Ellis
7 . William Jamesnal
8 . Reason & Emotion in Psychology Therapy
9 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 19
10 ـ «تهاون» از ماده «هون» از مصدر «هان» است. «هان الامر عليه» يعنى خداوند كار را بر او آسان و سبك گرفت. راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن ، دارالمعرفه، بيروت، ماده هون.
11 ـ محمد عبدالحميد و محمد عبداللطيف السبكى، المختارمن صحاح اللغه ، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1363، ص 556
12 ـ محدث قمى، كليات مفاتيح الجنان ، انتشارات نبوغ، 1375، چ 5، بخشى از دعاى ابوحمزه ثمالى
13 ـ همان، بخشى از دعاى خضر مشهور به دعاى كميل.
14 و 15 ـ همان، فرازى از دعاى ابوحمزه ثمالى
16 ـ همان، فرازى از مناجات خمس عشرة، الثانيه، مناجات الشاكين.
17 و 18 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 9
19 ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار ، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403، ج 17، ص 217.
20 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 9
21 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمددشتى، قم، نشركوثر،1379، چ1، ص698، حكمت 283
22 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 27
23 ـ غفلت را در لغت به معناى بى توجه بودن و يا بى خبر گشتن آورده اند. مصطفى حسينى دشتى، معارف و معاريف ، قم، بى نا 1376، ماده غفلت. اما در اصطلاح غفلت را مى توان از بيانى كه امام صادق(عليه السلام) دارند به روشنى دريافت كرد. ايشان مى فرمايند: مردم چهار دسته اند:
ـ شخصى كه مى داند و مى داند كه مى داند.پس او انسان مرشدى است. بر شما باد به تبعيت از او.
ـ شخصى كه مى داند و نمى داند كه مى داند. او غافل است، بيدارش كنيد.
ـ شخصى كه نمى داند و مى داند كه نمى داند. او را ياد دهيد.
ـ فردى كه نمى داند و نمى داند كه نمى داند. او گمراه است و از اين رو، راهنمايى اش كنيد. محمدباقر مجلسى، پيشين، ج1، ص195، ح15
24 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 78، ص 164
25 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 23
26 ـ محمدباقر، مجلسى، پيشين، ج 73، ص 365
27 و 28 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 24.
29 . Self Downing/ Inferiority Feeling.
30 و 31 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين
32 ـ براى اطلاع بيش تر از بحث ولايت، به دو نوشته گران سنگ محمدتقى مصباح، معارف قرآن ، و عبدالله جوادى آملى، ولايت در قرآن ، مراجعه كنيد.
33 ـ حسين جلالى، ديدار آشنا، ش 4، قم، مؤسسه امام خمينى، فروردين و ارديبهشت، 1377، ص 21ـ 27
34 ـ عن على(عليه السلام): انّ اخسر الناس صفقة و اخيبهم سعياً، رجل اخلق بدنه فى طلب آماله و لم تساعده المقادير على اردته فخرج من الدنيا بحسراته و قدم على الآخرة بتبعاته. آمدى، غررالحكمودررالكلم ، قم،دفترنشرفرهنگ اسلامى،1379، چ3، ترجمه و تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى، ج1، ص101، باب الامل و الامانى، ش2،ص594
35 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 46، باب الطاقه، ش1، ص 5713
36 . Low Frustration, Tolerance
37 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 102 -3
38 ـ روان شناسان به طور معمول در بيان عوامل مؤثر در حالات انسان، از نقش اراده غفلت مى ورزند، در حالى كه اراده وجه امتياز انسان از حيوان است. آن ها بيش تر به محيط و وراثت نظر كرده و گويا انسان تنها برايند اين دو عامل است. ليكن با قدرى تأمل در قرآن، اراده و جايگاه آن بهتر ديده مى شود. در قرآن شريف خداوند متعال از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)درخواست كرده كه، فاصبر كما صبروا اولوالعزم من الرسل (احقاف: 23); پس شكيبا باش همان گونه كه رسولان صاحب عزم و اراده اين گونه بوده اند. در آيه ديگرى آمده: و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور (شورى: 43); و كسى كه صبر كند و ديگران را ببخشد، اين حال او از اراده قوى او ناشى مى شود. در هر حال از اين دو آيه شريفه ارتباط تحمل پذيرى و اراده انسان به روشنى آشكار مى گردد.
39 ـ بحارالانوار ، ج 77، ص 75
40 . Sort Range Hedonism: The Demand for Immediate Gratification.
41 و 42 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 98 / ص 99
43 ـ حرعاملى، وسائل الشيعه ، ج4، باب وجوب غلبه عقل، ص 29
44 ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 18، خطبه، باب 177، ص 406
45 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 100
46 . Long Range Hedonism
47 ـ براى مطالعه بيش تر از موارد و مثال هاى ديگر ر.ك.به: روان شناسى اهمال كارى، ص 101-2
48 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 405
49 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 107- 108
50 ـ نهج البلاغه ، كلمات قصار، ترجمه سيد جعفر شهيدى، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1379، چ 18، ش 175، ص 392.
51 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 142
52 ـ هادى هاشميان، درياى عرفان، زندگى نامه و شرح احوال آيه الله سيد على قاضى ، قم، مؤسسه فرهنگى طه، 1379، ص 12، اصل 5
53 ـ امام خمينى، چهل حديث ، صص 251-246، ح 18
54 . Humanists.
55 ـ عمادالدين ابى جعفر محمد ابن ابى القاسم، الطبرى، بشارة المصطفى لشيعه المرتضى ، قم: مؤسسه النشرالاسلامى، 1420، ص 342، ح 36.
56 . Herbert Berth
57 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 97.
58 . Guilt or Strame
59 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 138 -137
60 ـ همان، ص 141-140.
61 . Paul Hack
62 . Aron Beck
63 ـ همان.
64 . Personal Maintenance
65 ـ ابى محمد ابن شعبه البحرانى، تحف العقول عن آل الرسول (صلى الله عليه وآله)، تهران. كتابچى، 1379، چ 7، ص 27
66 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج بذر الشر . لجاجت تخم بدى كاشتن است. آمدى، پيشين، ج 2، ص 104، ش2/8986
67 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج مثار الحروب . لجاجت سبب برانگيختن جنگ ها و نزاع هاست. همان، ش 4/8988.
68 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج ينبوبراكبه . لجاجت مركبى است كه سوار خود را به سر بر زمين مى كوبد. همان، ش 5/ 8989 و 6/ 8990
69 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج لارأى له . آدم لج باز رأى و انديشه صحيحى ندارد. همان، ص 402، ش 7/8991 و نيز اللجاج يفسد الرأى . لجاجت رأى و انديشه را تباه مى سازد. همان، ش 9/ 8993.
70 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج يعقب الضرّ . لج بازى زيان و خسران در پى دارد. همان،ش 256/1
71 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج يفسد الرأى .لجاجت رأى و انديشه را تباه مى سازد. همان، ش9/8993.
72 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج تورث ما ليس للمرء اليه حاجه . لجاجت و سرسختى جيزهايى را براى انسان به بار مى آورد كه نيازى به آن ها ندارد. همان،ش 397/1.
73 ـ عن على(عليه السلام): اللجاج ينتج الحروب و يوغر القلوب . لجاجت جنگ ها به بار آورده و كينه ها در دلها برافروزد. همان، ش 33 / 20.
74 ـ عن على(عليه السلام): راكب اللجاج متعرض للبلاء . كسى كه مركب لجاجت را سوار است در معرض بلا و گرفتارى است. همان، 17/90011.
75 . Rational Living in New York
76 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، همان، صص 131-130.
77 . Procrastination of Passive Aggressiveness
78 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 122.
79 ، 80 ، 81 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 77، ص 75
82 . Establishing a Set Time for a Routine
83 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، حكمت 285، ص 698
84 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 162
85 . Deal line
86 . The five Minute Plan
87 . Bite & Pieces
88 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 155
89 . Priority of uses.
90 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 30
91 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، حكمت 21، ص 626
92 . Uses
93 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، وصيت 47، ص 558.
94 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 69
95 ـ همان، ص 134-133
96 . Effort
97 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 73، ص 75
98 و 99 و 100 و 101 ـ آمدى، همان، ج2، ص120. در بيانى ديگر مى فرمايند: ضادوا التوانى بالعزم با عزم اراده با سستى و بى حالى برخورد كن. (همان)
102 ـ براى رهيافت به درمان و نيز آزمون درجه تنبلى ر.ك.به: ديويد برنز، از حال بد به حال خوب، شناخت درمانى ، نشر پيكان، 1380، تهران، چ8، ص 197 -231
103 . Self Development
104 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 76
105 و 106 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، خبطه 64، ص112.
107 ـ چنان كه گفته اند: توجيه الغلط غلط آخر.
108 ـ غررالحكم، ص 33
109 ـ محمدرضا حكيمى و ديگران، الحياه، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1363، ص 276
110 ـ اسكينر صاحب اين نظريه است كه آن را شرطى كنشگر مى نامند.
111 . David Premack
112 . L. Holm
113 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 151-148
114 . Penalties & Aversive Conditioning
115 ـ آيات فراوانى در قرآن به گونه اى انسان را از تنبيه هاى تندى چون سوختن و دورى از نياكان و ... انذار مى دهد، تا خود را از خطرات و انحرافات اعتقادى، اخلاقى و رفتارى به دور دارند. اين شيوه خود گوياى اين است كه تنبيه و اخطار به آن خود مى تواند در بازسازى انسان مؤثر باشد. ناگفته نماند كه حدود و اجراى آن در اسلام نوعى تنبيه است كه در قرآن نيز آمده است.
116 ـ براى مطالعه بيش تر در اين زمينه ر.ك.به: عبدالله مجوزى، چرا تنبيه ، تهران، سازمان انجمن اولياء و مربيان، 1379
117 ـ كتاب شريف صحيفه سجاديه به انشاى امام سجاد(عليه السلام) و به املاى حضرت امام باقر(عليه السلام) است كه در نهايت اتقان و محكمى است. به لطف خداوند، اين كتاب ارزشمند امروزه حتى در مغرب زمين نيز در دسترس و قابل استفاده مى باشد. جناب ويليام چيتيك، كه از مسلمانان آن ديار بوده و از استادانى است كه در زمينه عرفان ابن عربى كار كرده، آن كتاب گرانسنگ را به زبان انگليسى ترجمه كرده است.
118 ـ ژان شاتو، مربيان بزرگ ، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1376، چ 4، ترجمه غلام حسين شكوهى
119 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 154-152
120 ـ همان، ص 163-162
121 . Playing Probabilities
122 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 164-163
123 . Self Monitors & Reminders
124 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 168-167
125 و 126 ـ اين بيان از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) با دو بيان و از امام صادق(عليه السلام) نيز مى توانيد ببينيد. محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه ، قم، مركز النشر، 1403ق، ج2، ص406 / ص 409
127 . The Use of Confederates
128 ـ امام على بن الحسين(عليه السلام) در مناجاتى به خداوند متعال اين گونه از نفس خويش گلايه مى كنند: و تسوفنى بالتوبه آرى اين نفس من توبه امروزم را به فردا افكند. محدث قمى، كليات مفاتيح الجنان ، مناجات دوم (الشاكين) از مناجات خمس عشر. شكى نيست كه براى اهل ايمان دعا درمانى، برترين و ماندنى ترين راه تثبيت موقعيت بوده و هست.
129 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 168
130 ـ در بسيارى از كتب فقهى شيعه نظير: الخلاف (شيخ طوسى)، مختلف الشيعه (محقق حلّى)، الحدائق الناظرة (محقق بحرانى)، الدروس (شهيد اول) و... كه از معتبرترين كتب نزد علماى شيعه مى باشد، به اين اصل مسلم عقلى استناد شده است. براى نمونه كتاب المكاسب كه يكى از همان كتب مى باشد، و كار بزرگ اصولى فقيه و محقق نامدار شيعه شيخ مرتضى انصارى است، مى تواند مورد توجه قرار گيرد. اين نوشته پس از دو قرن هنوز متن زنده و گرانبها از كتب درسى حوزه هاى علميه ما است. اصل عقلى مزبور در جاى جاى اين كتاب، در بحث معاملات، كسب ها و... به كار رفته است. مى توان گفت اين كتاب مفصل بر پايه قانون عقلى وفا به عهد و پيمان نهاده شده است.
131 ـ نهج البلاغه ، حكمت 155.
132 ـ بقره: 67.
133 ـ بحارالانوار ، ج 72، ص 98.
134 ـ نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتى، خطبه 199، ص 418.
135 . Expect Backsliding
136 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 171-170
137 . Emotive Method of Overcoming Procrastination
138 . R.E. T.
139 . Carl Ransom Ragers
كارل راجرز 1902 -1987 در امريكا به دنيا آمد و در دانشگاه كلمبيا دكتراى خود را دريافت كرده. او از روان شناسان بزرگ انسان گرا و از پيشتازان معارضه با دو مكتب مسلط روان شناسى، يعنى رفتارگرايى و تحليل روانى است. راجرز براى بسط نظريه فلسفى خود از نظر فلسفى به مكتب وجودى و از نظر شناختى به مكتب پديدارشناسى تكيه دارد. گو اين كه او نتوانست به نظريه خود چهره اى علمى ببخشد، ليكن توانست بر ساير مكاتب روان شناسى در تبيين مكانيكى خرد در باب انسان ، تجديد نظرى جدى ببخشد. او كوشيده است تا انسان را موجودى تك معرفى كند و روان شناسى را به اين نكته متوجه سازد.
براى مطالعه بيش تر در باب گروه هاى روياروى، ر.ك.به: راجرز، گروه هاى روياروى، بحثى در روان درمانى گروهى ، ترجمه دكتر فرهاد ماهر، انتشارات رشد، تهران، چ2، 1375
140 . Forceful Persuasiveness
141 ـ كلينى، اصول كافى ، ج2، ص486، روايت 4
142 ـ مولانا جلال الدين بلخى در مثنوى اين حديث را چنين به نظم در آورده است:
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى *** عاقبت زان در برون آيد سرى
143 . Shame attaching Exercise
144 ـ درباره هركدام از اين بزرگان كتاب هاى متعددى نوشته شده است كه مى توان به آن ها مراجعه كرد.
145 ـ براى مطالعه بيش تر به كتاب شريف سنن النبى ، تأليف مرحوم علامه محمدحسين طباطبايى، انتشارات پيام آزادى، قم و نيز كتاب سيرى در سيره ائمه اطهار و كتاب سيره نبوى از مرحوم شهيد آيه الله مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، مراجعه فرماييد.
146 ـ براى اطلاع بيش تر به كتاب شريف رساله حقوق امام سجاد (عليه السلام) مراجعه كنيد. در اين كتاب امام به حقوق يك يك اطرافيان ما توجه داده ان كه جاى مطالعه و تحقيق و نيز علمى بسيار خوبى است
147 ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 36، ص 217، باب 40، روايت 19.
148 . Authentic Self Disclosure
149 . Role playing
150 . J. L. Mormo Raymond Corsini Fritz Perls
151 . Psycho Drama
152 . Enpresing Feeling
153 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص 86.
154 . Rational Emotiv Imagery
155 . Maxic Maultsby
156 . Albert Ellis
157 ـ آلبرت آليس و ويليام جيمزنال، پيشين، ص181.
158 ـ آمدى، پيشين، ج2، ص 276، ح 25/7823.
159 . Achieving The Potenciality of humanity

 

جايگاه تربيت دينى در ساختار نظام آموزش و پرورش

جايگاه تربيت دينى در ساختار نظام آموزش و پرورش
اشاره
جايگاه تربيت دينى در ساختار نظام آموزش و پرورش از جمله موضوعات به روز، مهم و دوران‏ساز جامعه اسلامى ماست، حذف معاونت پرورشى از وزارت آموزش و پرورش در نظام اسلامى، تنش‏هاى زيادى را برانگيخت. بدين منظور، نشريه معرفت در راستاى وظايف دينى و انقلابى خويش، بحثى تحت عنوان "تبيين جايگاه تربيت دينى در ساختار نظام آموزش و پرورش" مطرح و سؤالاتى به حضور كارشناسان محترم اين رشته، جناب حجة‏الاسلام آقاى دكتر محمدجواد زارعان و نيز جناب آقاى دكتر شگرف نخعى ارسال نمود. اين عزيزان دعوت ما را پذيرفتند و به سؤالات ما پاسخ مكتوب ارائه نمودند. با هم اين بحث جذاب را مى‏خوانيم.معرفت
دكتر زارعان: پيش از هر مطلبى، تذكر اين نكته را لازم مى‏دانم كه پيچيده بودن و ذوابعاد بودن بحث از يك سو، و ضرورت رسيدن به يك نتيجه روشن در اين زمينه از سوى ديگر، مستلزم بررسى عميق‏تر مسأله مى‏باشد. بر همين اساس، بحث را در دو بخش الف) اصولى مقدمى؛ ب) بررسى سؤالات پى مى‏گيريم. در همين‏جا از همه عزيزانى كه در اين مسائل مطالعه و دقت دارند دعوت و تقاضا مى‏كنيم كه با ارائه نظرات ارزشمند خود بحث را عمق بيش‏ترى بخشند.
الف. اصول مقدمى
به نظر مى‏رسد، در پاسخ به سؤالات ارائه شده، بررسى برخى مقدمات، ضرورى و مفيد است. ارائه پاسخ روشن به بسيارى از اين سؤالات و اتخاذ موضع پيرامون آن‏ها بدون بررسى اين مقدمات، كه در واقع مبانى و اصول بحث به حساب مى‏آيند، ناممكن و ناقص است. هم‏چنان‏كه متقابلاً تبيين اين اصول، پاسخ روشن‏تر سؤالات اين باب را به دنبال خواهد داشت. البته تبيين هريك از اين اصول، فرصتى بس وسيع‏تر مى‏طلبد و طرح آن‏ها در اين‏جا فقط در حد ارتباط مسائل مورد نظر با اين اصول است.
اصل اول. وجود ارزش‏هاى خاص در هر جامعه
هر جامعه انسانى و هر جمع كوچك و بزرگِ مجموعه‏هاى بشرى داراى ارزش‏ها و پاره ارزش‏هاى ساده و يا پيچيده‏اى است كه مبناى وحدت و يكپارچگى آن جامعه است و به عبارت دقيق‏تر، عامل وجود و ادامه حيات آن جامعه خاص مى‏باشد. اين ارزش‏ها، كه در ابعاد شناختى، گرايشى، و رفتارى، و در اشكال قومى، ملى، دينى، تاريخى، سياسى و امثال آن بروز مى‏كند، فرهنگ آن جامعه را شكل مى‏دهد. از اين‏رو، فرهنگ هرجامعه چيزى نيست جز همان ارزش‏هايى كه موجب همگرايى عده‏اى از مردم در شكل آن جامعه شده است، چه اين مردم در منطقه خاصى گردهم آمده باشند و يا در مناطق جغرافيايى مختلف زندگى كنند.
انسان و جامعه بدون ارزش وجود ندارد. ممكن است ارزش مثبت يك جامعه در نظر جامعه ديگر منفى باشد و يا ارزش‏هاى جوامع با گذشت زمان و در پى عوامل گوناگون ديگرگون شود،(1) اما چنين نيست كه جامعه‏اى در يك زمان داراى هيچ ارزشى نباشد و در زمان ديگرى معتقد به ارزش‏هاى خاصى شود و اين نيست مگر به دليل اين‏كه جامعه تابع انسان است و انسان بدون ارزش وجود ندارد.
حتى جوامع پيرو تفكر ليبرال نيز، على‏رغم ظاهر آزادگرايى، فردگرايى و قايل بودن به نسبيت ارزش‏ها، از اين قانون مستثنى نبوده و از يك سرى ارزش‏هاى اجتماعى در ابعاد مختلف شناختى، عاطفى و رفتارى برخورداراند؛ بخشى از امور را هنجار دانسته و هم‏زمان براى حل بخش ديگرى از رفتارها به عنوان ناهنجارهاى اجتماعى چاره‏جويى مى‏كنند. هرگز عناوين آزادى، نسبيت، فرديت، كه مشخصه‏هاى جامعه ليبرالى غرب است، موجب نمى‏شود كه آن جوامع فاقد ارزش (بنا بر مبانى خود) تلقى شوند. اساسا تحقق يك جامعه و راضى شدن افراد براى زندگى در كنار يكديگر جز با اشتراك در مجموعه‏اى از ارزش‏هاى خرد و كلان و تسالم بر آن‏ها ممكن نيست. اختلاف در ارزش‏ها براى تحقق اوليه و يا ادامه حيات جامعه يك مانع و تهديد است. بنابراين، تمسك به اصولى چون آزادى و فردگرايى در ارزش و به تبع آن نفى وجود ارزش‏هاى اجتماعى، حتى در جوامع ليبرال منطقى نمى‏نمايد، چه رسد به جامعه‏اى همچون جامعه اسلامى كه شعار اصلى آن حفظ و گسترش ارزش‏هاى دينى مى‏باشد. جوامع اسلامى نيز، براساس همين قانون، داراى ارزش‏هاى مقبول دينى هستند كه هويت آن جامعه را شكل مى‏دهند و افراد جامعه حول محور آن ارزش‏ها گردهم مى‏آيند.
اصل دوم. ضرورت آموزش ارزش
هر جامعه‏اى علاوه بر اين‏كه از مجموعه‏اى از ارزش‏ها برخوردار است، سعى مى‏كند تا از طريق آموزش و انتقال مفاهيم به نسل‏هاى بعد، ارزش‏هاى مزبور را حفظ كند و حيات آن را ادامه بخشد. استدلال ساده آن هم اين است كه وقتى ارزش‏هاى مشخصى از ديد افراد جامعه هنجار تلقى شود، به معناى آن است كه افراد جامعه به آن ارزش‏ها اعتقاد داشته و رفتار مبتنى بر آن را صحيح مى‏شمارند، چنانچه رفتار خلاف آن را ضدارزش و ناهنجارى به حساب مى‏آورند كه با برداشت‏ها و باورهاى آن جامعه همخوانى ندارد، و بايد با آن مقابله شود.
هرچند ممكن است ارزش‏هاى جامعه، به اصطلاح، داراى مراتب تشكيكى بوده و شدت و ضعف داشته باشد و يا در چگونگى انتقال مفاهيم به نسل‏هاى آتى بين ديدگاه‏هاى مختلف تفاوت‏هايى باشد،(2) اما همگان بر اصل انتقال مفاهيم به نسل‏هاى بعد، در كلام يا عمل اصرار مى‏ورزند. در بحث آموزش ارزش(3) و تعارض بين دو ديدگاه "منش‏پرورى"(4) و "خود شكوفايى"،(5) گرچه در ظاهر، اين پيروان ديدگاه منش پرورى هستند كه بر لزوم آموزش صريح و مستقيم ارزش‏هاى جامعه به كودكان در مدارس تأكيد مى‏ورزند، تا آن‏جا كه سستى در اين مسأله را امرى نابخشودنى مى‏شمارند،(6) اما پيروان ديدگاه خودشكوفايى نيز چندان در واقع امر (و دست كم در مقام عمل) با ايشان فاصله‏اى ندارند.(7) فعاليت‏هاى فرهنگى كه امروزه در سطح جامعه غربى به طور كلى و در سطح مدارس به طور خاص براى حفظ و انتقال ارزش‏هاى غربى به نسل آتى صورت مى‏پذيرد، آن‏چنان گسترده و فراگير است كه فقط اشاره‏اى كوتاه و فهرست‏وار به آن‏ها نوشتار مستقلى را مى‏طلبد.(8)
در ديدگاه اسلامى نيز، صرف‏نظر از تأسفى كه در باب مسلمانى و مقام عمل مسلمانان و عملكرد دست اندركاران امور فرهنگى و كارگزاران كشورهاى اسلامى در اين جهت بايد خورد، و صرف‏نظر از افسوسى كه در اين قضيه در همين كشور اسلاميمان و حتى پس از انقلاب بزرگ دينى به همراه داريم، اسلام به ذات خود در اصل لزوم انتقال ارزش‏هاى اسلامى به نسل بعد و حتى نسل معاصر بسيار صريح و روشن است. در منابع قرآنى و روايى، واژه‏ها و تعابيرى همچون «علّموا»، «ادّبوا اولادكم» و «بادروا اولادكم بالحديث» و ابوابى چون «حق الولد على الوالد»، «مقام و وظايف معلم» و امثال آن، همه حكايت از اين مهم دارد.
اصل سوم. تعقل در مقابل تحميل عقيده
به موازات اهميت اصل ضرورت آموزش ارزش‏ها و انتقال آن به دانش‏آموزان به عنوان يكى از اصول اساسى در تعليم و تربيت، چگونگى انتقال مفاهيم به نسل‏هاى آتى، به ويژه امر به كارگيرى قوه انديشه و تعقل متربّى در اين مسير نيز حايز اهميت است. در مباحث تعليم و تربيت، معمولاً هرگاه از آموزشِ ارزش، به ويژه ارزش‏هاى دينى سخن به ميان مى‏آيد، حمله تفكرات ليبراليستى با حربه عقلانيت و دفاع از حقوق متربيان و دانش‏آموزان پيش‏بينى مى‏شود. اساس اين حملات اجمالاً بر اين برداشت است كه آموزشِ ارزش نوعى القاء، تلقين و تحميل عقيده،(9) شست‏وشوى مغزى و تعطيلى عقل است و مانع رشد عقلانى متربّى، خلاقيت(10) و قدرت تفكر انتقادى(11) وى مى‏شود و اين نوع برخورد، با روح تعليم و تربيت و آزادى انسان سازگارى ندارد. پيشگامان ديدگاه خود شكوفايى و طرفداران تفكر انتقادى به طور خاص در اين زمينه، به ويژه پيرامون نقش عقلانيت كم قلم نزده‏اند.
اين بحث به دنبال بررسى صحت و سقم ديدگاه فوق در مورد آموزش ارزش‏هاى دينى نيست، بلكه هدف از نقل مطالب مزبور، مشخص نمودن مقام تعقل و اصرار اين ديدگاه بر جايگاه اساسى آن در امر آموزش است. البته، بايد توجه مدافعان اين طرز فكر را به اين نكته نيز جلب نمود كه اگر چه از آموزش‏هاى دينى كليسايى برداشت القاء مى‏شود و اگر چه در مقام عمل در برخى آموزش‏هاى دينى توسط مسلمانان نيز اعتناء چندانى به رشد عقلانى كودكان نمى‏شود، اما ديدگاه اسلامى در آموزش، تفاوت ماهوى با برداشت ايشان دارد.
ديدگاه اسلام در باب انتقال مفاهيم از دو مشخصه برخوردار است: اول اين‏كه، جايگاه انديشه و تفكر در اين مكتب الهى آن‏چنان رفيع است كه به سختى مى‏توان چيزى را بر آن مقدم داشت. اگر مقام تعبد و قرب به خداوند اوج رشد انسان به حساب آيد، كه "ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون" اما اساس اين تعبد نيز تعقل است واگر غيرآن باشد، يعنى اگر پرستشى مبتنى بر صِرف تقليد كور باشد، قطعا ارزشى ندارد. دوم اين‏كه، اين فرياد آزادمنشانه و بيداربخش اسلام به هنگام دعوت به دين است كه "لا اكراه فى الدين". در قبول دعوت اسلام، تحميل فكرى و فيزيكى جايى ندارد و تنها مأموريت انبياى الهى و رسالت پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بيدارسازى فطرت بشرى بوده است. امام على عليه‏السلام با همين مبناى "و لو فكروا فى عظيم القدره و جسيم النعمه لرجعوا الى الطريق و خافوا عذاب الحريق"(12) (اگر مردم در عظمت قدرت خدا و بزرگى نعمت‏هاى او مى‏انديشيدند، به راه راست باز مى‏گشتند و از آتش سوزان مى‏ترسيدند) است كه به تبيين راه‏هاى خداشناسى مى‏پردازد.(13)
اصل چهارم. نقش الگو در انتقال ارزش
اگر چه تعقل در قاموس تربيت اسلامى از جايگاه بالايى برخوردار است و بر آن تأكيدهاى قابل ملاحظه‏اى شده است، اما در كنار آن توجه به اين نكته ضرورى است كه انسان موجودى اجتماعى است و تعامل و ترابط با ديگر افراد، از همان آغاز تولد نوزاد، جزو لاينفك زندگى اوست. بخش زيادى از يادگيرى، چنان‏كه در روان‏شناسى كودك، به ويژه ديدگاه يادگيرى اجتماعى مطرح است، از طريق همين ارتباطات شكل مى‏گيرد و كودك بر اين اساس، جامعه پذيرى(14) را آغاز مى‏كند و سعى مى‏كند در فرايند همانند سازى(15) با افراد مورد علاقه خود و الگوگيرى از رفتار ايشان، رفتار خود را شكل دهد.
اگر يكى از مبانى مهم تربيتى اسلام را الگودهى و الگوپذيرى بدانيم، بيراهه نرفته‏ايم. در منشور تربيتى قرآن، از مربى بزرگ انسان‏ها، پيامبرگرامى به عنوان اسوه و الگو ياد مى‏شود و كسانى كه اميد ترقى در اين راه را دارند، سفارش به پيروى از اين راه مى‏شوند.(16) در امر تربيت ديگران نيز با تعابيرى همچون "كونوا دعاة الناس باعمالكم... "(17) بر اين مهم تأكيد شده است.
در مراتب تأثير گذارىِ الگوها، عوامل سه‏گانه بينشى، گرايشى و توانشى و در كنار آن‏ها، عوامل زمان و مكان و برخى عوامل ديگر نقش اول را بازى مى‏كنند. هر چه رابطه عاطفى الگوپذير با الگوى موردنظر نزديك‏تر باشد و هر چه باور فرد نسبت به نمونه بودن فرد مورد نظر خود (= الگوباورى) عميق‏تر باشد، احتمال تأثير الگو بيش‏تر خواهد بود. همچنين، هر اندازه شرايط محيطى (زمان و مكان) براى اين تأثيرگذارى مناسب‏تر باشد، چنانچه در جمع همالان اين امر تحقق دارد، شكل‏گيرى فرايند الگوپذيرى قطعى‏تر و راه آن هموارتر است.
شايد بيت الغزل اين نوشتار را بتوان همين اصل الگوپذيرى در تربيت دانست. انسان‏ها در مقام مربيان بزرگسال تلاش مى‏نمايند، از جان خود مايه مى‏گذارند و شب و روز نمى‏شناسند تا شايد بتوانند با زبان و گفتار خويش و با بهره‏گيرى از روش‏هاى متنوع و شايد در ظاهر پيشرفته، رفتارى را در شخص موردنظر خود به يادگار گذارند و به نظر خود او را تربيت كنند، غافل از اين‏كه متربّى ايشان، همه آن تلاش‏ها و زحمات را ناديده انگاشته و در همان حال به سادگى از يك رفتار خاصى از مربّى و فرد مورد علاقه خود، الگو مى‏گيرد و شخصيت خود را بر وفق آن شكل مى‏بخشد. مادرى كه از داد زدن كودك خود گلايه دارد، پدرى كه از هتاكى جوان برومندش شكايت مى‏كند، معلمى كه بى‏نظمى شاگرد خود را نشانه بى‏انضباطى او به حساب مى‏آورد، جامعه‏اى كه از رانندگى نابخردانه جوانان خود به ستوه آمده است، صدا و سيمايى كه ناهنجارى‏هاى جامعه را سوژه برنامه‏هاى منتقدانه خود قرار مى‏دهد، روحانيتى كه از ضعف اخلاقى جوانان جامعه رنج مى‏برد و بالاخره، همه مربيان دلسوزى كه به نحوى در اين امر، گمشده دارند، همه از اين دسته مربيانند؛ مربيانى كه بايد آنان را "مربيان مخفى" ناميد، ... و آيا راجع به آن اندكى انديشيده‏اند؟
اصل‏پنجم. هماهنگى ارزش‏هاى دينى و اخلاقى اسلام با فطرت انسان
آن‏گاه كه ارزشى ناملائم با طبيعت اصيل انسان در فردى شكل گيرد، مثلا زمانى كه انسانى از آزار و شكنجه و كشتن انسان‏هاى ديگر لذت برد، چنانچه قبول اين ارزش ناشى از تأثيرات اجتماعى، القائات فرهنگى، و تقليدى كوركورانه و بدون فعاليت انتخاب‏گرانه انسان باشد، محكوم به سست بنيادى است؛ چرا كه تعقل، اين معيار قطعى ارزش را با خود ندارد. و چنانچه قبول ارزش مزبور بر اساس توجيهى به ظاهر مستدل و عقلانى و انتخاب‏گرانه باشد، بايد اعتراف كرد كه اين‏گونه انسان‏ها، از طبيعت و سرشت اوليه خود، كه خداوند برايشان ترسيم كرده است، فاصله گرفته‏اند. مطلوب بودن ارزش در معادله مورد نظر ما دو شرط اساسى دارد: يكى اين‏كه، بر مبناى انتخاب و نقش فعال انسان باشد تا در ورطه القاء و تحميل نيفتد، دوم اين‏كه، با آنچه خلقت انسانى بر آن تعلق گرفته است، فاصله نداشته باشد.
در ديدگاه ارزش شناختى اسلام، اعتقاد بر اين است كه مجموعه ارزش‏هاى برگرفته از هدايت‏هاى دينى، امورى است كه با سرشت اوليه و دست نخورده انسان و به تعبير قرآنى، با فطرت او سازگار است. انسان به چيزى كه با اركان بنيادين خلقت او ناسازگار است سوق داده نشده و اگر به چيزى دعوت شده و يا به سوى ارزشى ترغيب شده است، همانا آن مقصد، ايده‏آل انسانى است كه از شخصيت و هويت واقعى خود دور نشده باشد.
تبيين اين مسأله در اين‏جا از آن جهت اهميت دارد كه آموزش و انتقال ارزش‏هاى مبتنى بر فطرت، تنها راه جلوگيرى از تحميل و انحطاط انسان است. تحميل زمانى است كه ارزشى خلاف خواست فطرى انسان به گونه‏اى براى او ترسيم و تكرار شود كه آن را بدون فكر و انديشه بپذيرد. اما اگر انسان از روى خواست فطرى مثلا در جست‏وجوى پيشرفت و كمال است، ديگر صِرف نشان دادن راه واقعى به او، فقط به صرف اين‏كه اين تربيت دينى است، تحميل و القاء عقيده نمى‏باشد.
اصل ششم. ارتباط متقابل تعليم و تربيت
"آموزش" و "پرورش" يا "تعليم" و "تربيت" دو مفهوم مستقل از يكديگر و گوياى دو فرايند متفاوتند. آموزش، چنانچه تبيين آن به زودى خواهد آمد، فعاليت مستقيم و غير مستقيم آموزگاران ـ در سطوح مختلف ـ براى انتقال اطلاعات و در جهت دانش اندوزى دانش آموختگان است. پرورش نيز فعاليت متربى در شكوفاسازى استعداد خويش در بسترى است كه مربى و مربيان براى او فراهم مى‏آورند.
اما همزمان، اين دو فرايند از رابطه‏اى تنگاتنگ برخوردارند، به گونه‏اى كه تفكيك آن‏ها در مقام عمل مشكل مى‏نمايد. از يك سو، آموزش جزوى از بستر سازى موردنياز در پرورش به حساب مى‏آيد، به گونه‏اى كه علايق و رفتارهاى فرد آموزش‏دهنده، چگونگى آموزش، محتواى آموزش و ساير عوامل شكل‏دهنده آن در پرورش تأثيرگذار است و هرگز نمى‏توان معلمى را فرض نمود كه بدون تأثيرگذارى تربيتى، تنها و تنها به امر آموزش بپردازد. از سوى ديگر، پرورش نيز در بسيارى موارد، هرچند طرفين به اين انتفال توجه نداشته باشند، همراه با نوعى آموزش است. به نظر مى‏رسد، در استفاده از آيه شريفه "و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه"(18) نيز، گرچه بر دو گونه بودن اين دو مفهوم تصريح شده است، اما همراهى‏آن‏هادر سياق آيه‏شريفه نيز حكايت ازاين‏ارتباط‏وثيق‏دارد.
اصل هفتم. تخصص در آموزش و پرورش
علاوه بر اين‏كه، فهم ارزش‏هاى دين در مرحله استنباطى آن نياز به تخصص دارد، چگونگى انتقال آن ارزش‏ها به افراد و نسل‏هاى بعد در مقام آموزش و پرورش نيز تا حدود زيادى نيازمند چنين تخصصى است. به بيان ديگر، هم آموزش و هم پرورش امورى تخصصى هستند و در همين راستا، آموزش صحيح دين و بسترسازى براى پرورش كودكان بر اساس ارزش‏هاى دينى نيز همچون ساير مسائل آموزشى و پرورشى نيازمند تخصص است. نكته مهم در اين‏جا اين است كه پرورش، به رغم تأثير بيش‏تر آن بر روى متربيان و نياز بيش‏تر مربيان به تخصص، زمينه عملى كم‏ترى براى پذيرش اين تخصص دارد. توجيه اين ادعا هم اين است كه بنابر اصل چهارم، الگوهاى متعددى در جامعه، به طور غيرمستقيم بر روند پرورش تأثيرگذارند كه معمولاً از تخصص چندانى برخوردار نيستند و در بسيارى از موارد حتى اندك تخصصى هم ندارند و تأسف‏بارتر اين‏كه، آموزش پرورش خود اين مربيان و الگوها كار ساده‏اى نيست. يك شبانه روز كودكى را در نظر بگيريد كه صبح‏گاهان از منزل بيرون آمده و در راه مدرسه، در كوچه و خيابان، با ده‏ها الگوى رفتارى و غير رفتارى مختلف از سوى افرادى همچون راننده، كاسب محل، پليس، مأموران نظافت شهر، دانش‏آموزان كلاس‏هاى بالاتر، مدير و معلم، و ساير مردم روبه‏رو شده و از هر كدام از ايشان نكته‏اى را مى‏آموزد! به راستى كدام يك از اين الگوها از روند انتقال ارزش آگاهند؟ سؤال ديگر اين‏كه كدام‏يك از ايشان، به فرض آگاهى، خود ساخته‏اند تا ارزش صحيح را در رفتار خود منعكس نموده و آن‏گاه منتقل سازند؟
اصل هشتم. تدريج و رعايت عامل سن
روسو سن شانزده سالگى را براى تربيت دينى مناسب مى‏داند و بر اين اعتقاد است كه نوجوان پيش از آن زمان نمى‏تواند اين مفاهيم را درك كند.(19) كانت نيز ترجيح مى‏دهد كه آموزش اين مفاهيم به تأخير بيفتد.(20) اما از سوى ديگر، در منابع اسلامى با سفارش به تربيت دينى در سنينى بسيار زودتر از آنچه اين مربيان غرب اشاره كرده‏اند، روبه‏رو هستيم. براى نمونه، امام صادق عليه‏السلام عادت دادن كودك به نماز در سن شش يا هفت سالگى را توصيه مى‏فرمايند.(21)
ما معتقديم، هم‏چنان‏كه مجموعه‏اى از روايات بر آن است، تربيت دينى از همان دوران كودكى و حتى همان زمانى كه، به تعبير روسو، كودك مفاهيم دينى را درست درك نمى‏كند، قابل اجراست؛زيرا ما در تربيت هرگز به دنبال اضافه نمودن مطلبى بيرون از وجود متربى نيستيم تا منتظر بمانيم متربى ما قدرت درك آن را بيابد، بلكه غرض اصلى از تربيت، خود شكوفايى ارزش‏هايى است كه بنابر آنچه در اصل پنجم بيان شد، در ذات فرد نهفته است و فطرى اوست. بديهى است كه وجود اين ارزش‏ها در فرد، سن خاصى نمى‏طلبد. فرض بر اين است كه فرد با همين ارزش‏ها پا به دنيا مى‏نهد و اگر از مسير آن خارج نشود، با همين ارزش‏ها شخصيت او شكل مى‏گيرد. كودك از همان آغاز زندگى، علقه و وابستگى، ميل به رشد و كمال، ميل به امنيت و بسيارى ديگر از علايق را تجربه مى‏كند. هرچند مراتب آن‏ها طى دوران رشد تغيير مى‏كند، نقش اصلى تربيت در مشخص نمودن اين مسير، نشان دادن راه و زمينه سازى براى رشد و شكوفايى بيش‏تر است. به نظر مى‏رسد، آنچه امثال روسو و كانت را بر اين عقيده داشته است تا تأخير تربيت دينى را طلب كنند، از يك‏سو، خلط تربيت با تعليمى است كه البته سن خاصى را مى‏طلبد و از سوى ديگر، لحاظ نكردن مراتب تربيت است. شايد بتوان ديدگاه كسانى چون پياژه، هارمز و گلدمن را، به رغم اختلاف موجود بين آن‏ها، در اين زمينه صايب‏تر شمرد؛ چرا كه زمينه‏هايى هرچند اوليه را براى آموزش دينى در نظر مى‏گيرند.(22) ولى به هر حال، آنچه در منظر تربيت اسلامى در اين باب مورد تأكيد است، زمينه‏سازى براى فهم اين مسائل در آينده از طريق تشويق و عادت دادن كودكان به فرايض دينى است. عادت در اين‏جا صِرفا نقش زمينه سازى و رفع مانع را بازى مى‏كند.
اصل نهم. وجود موانع و خطرات مسير آموزش ارزش
در اصول گذشته بر فطرى بودن ارزش‏هاى دينى تأكيد كرديم و تربيت را فعاليتِ زمينه‏سازى براى رشد و شكوفايى آن‏ها دانستيم. حال بايد توجه داشت كه اين تبيين، فقط به اصطلاح وجود مقتضى را بيان مى‏كند و كارآيى فطرت تا زمانى است كه اولاً، خطرى آن را تهديد نسازد و مانعى راه بر آن نبدند و ثانيا، عوامل رشددهنده آن فراهم گردد. بديهى است چنانچه مانعى در مسير رشد پديد آيد و يا زمينه‏هاى لازم آن فراهم نشود، ارزش‏هاى فطرى نهفته در انسان شكوفا نشده و يا حتى پس از شكوفايى احتمال پژمردگى آن مى‏رود.
در مسير رشد، سه گروه از خطرات متناسب با ابعاد سه‏گانه انسان، شكوفايى يا شكوفايىِ كامل ارزش‏هاى فطرى را تهديد مى‏كند و مهم اين كه در سير تربيت، اين خطرات در مورد متربى و مربى، هردو صادق است.
خطر اول، خطرى است كه با بعد بينشى انسان سر و كار دارد و در اَشكال جهل، غفلت و يا تضاد شناختى بروز مى‏كند. ارزش‏ها اگر چه فطرى باشد، نيازمند تبيين به ويژه در جهت روشن شدن مصاديق آن‏هاست. ابهام در هدف، ناآشنايى با مسير هدايت و ندانستن مصداق صحيح يك ارزش، هرچند فطرى باشد، موجب سردرگمى و گاه انحراف مى‏شود. خطر دوم، در ارتباط با بعد گرايشى انسان است. در بسيارى از موارد، آدمى در شناسايى آنچه بدان نياز دارد و مصلحت وى در آن است، مشكلى ندارد، اما در تضاد انگيزه‏ها، قربانى شده و از نقطه‏اى ناصواب سر در مى‏آورد. هوا و هوس، عشق كاذب، جاذبه‏هاى دروغين و سراب‏ها موانع اين مسير است. و بالاخره، خطرسوم دربعدكنشى‏انسان است،به‏گونه‏اى كه به رغم شناخت و انگيزش، اقدامى نمى‏كند و مصداق‏بارز آن تنبلى است.
نتيجه بحث
جمع‏بندى اصول فوق از اين‏رو كه جهات مختلف امر تربيت دينى را بررسى مى‏كند، شايد كار ساده‏اى نباشد، اما در عين حال مى‏توان اجمال آن را آن‏چنان كه در نمودار(1) آمده است، ملاحظه كرد. در مجموعه ارزش‏ها، ارزش‏هاى دينى به صورت فطرى در درون انسان نهفته است. آموزش صحيح با استفاده از قوه تعقل و انديشه و به همراه الگوپذيرى از الگوهاى مورد انتخاب فرد به معناى آماده‏سازى بسترى براى شكوفايى آن ارزش‏ها و به تعبيرى، پرورش انسان است. با توجه به عامل سن و اصل تدريج، بايد براى آموزش و بستر سازى، روش مناسبى را انتخاب كرد و همزمان بايد توجه داشت كه فطرى بودن به معناى مصونيت نبوده و آموزش مى‏تواند در جلوگيرى از انحراف مؤثر واقع شود.
ب. بررسى سؤالات
موضع‏گيرى در برابر هر يك از اصول مقدمى فوق مى‏تواند پاسخ ما را نسبت به سؤالات ارائه شده و يا سؤالات مشابه متفاوت سازد. در اين بخش تلاش ما بر اين است تا با توجه به بحث مقدمى فوق به پاسخ اين سؤالات بپردازيم. ضمن آن‏كه سعى مى‏كنيم تأثير اصول مزبور در اين بررسى را نيز لحاظ كنيم.
1. تعريف تربيت دينى و رابطه آن با ساير ابعاد
براى مشخص شدن تعريف تربيت دينى اجازه دهيد ابتدا تعريف روشنى از دو اصطلاح «دين» و «تربيت» داشته باشيم و سپس به تعريف تربيت دينى و ارتباط آن با ساير ابعاد بپردازيم.
تعريف دين: معمولاً دين را مجموعه‏اى از اعتقادات، اخلاقيات و احكامى مى‏دانند كه از سوى خداى متعال براى هدايت بشر توسط انبياى الهى به مردم ابلاغ شده است. بر اساس اين تعريف، در واقع دين مجموعه‏اى از راهنمايى‏ها و هدايت‏هاى هماهنگى است كه به ذاته هويت واحدى دارد ولى آن‏گاه كه نسبت به استعداد و قابليت بشرى و ابعاد وجودى انسانى در نظر گرفته مى‏شود، در اشكال سه‏گانه بينش‏ها و اعتقادات، گرايش‏ها و اخلاق و همچنين كنش‏ها، رفتار و احكام عملى بروز مى‏كند. حال، صرف‏نظر از ادامه بحث در تعريف دين و مناقشه در اجزاى آن و ضمن قبول اين تعريف به عنوان يك اصل مسلم، نكته ديگر اين است كه همين مجموعه هدايت‏گر دريك نگاه و تقسيم ديگر داراى دو بعد (و نه دو بخش) اصلى است.
بُعد اول در اين تقسيم، مربوط به يك سرى مسائل و آموزه‏هايى است كه همچون يك مجموعه علمى صِرفا بايد ياد گرفته شوند و آن‏گاه بر اساس آن‏ها رفتار انسان تحقق پيدا كند. اين بخش آموختنى خود بر دو دسته است: يك سرى مسائلى است كه ساده و حفظ كردنى است همچون اين مسأله كه در نماز بايد سوره فاتحه الكتاب را خواند يا فلان رفتار از موارد مبطلات روزه است، يا زكات بر چه چيزهايى و چه مقدار تعلق مى‏گيرد و يك سرى مسائلى هم هست كه پيچيده‏تر و استدلالى است. همچون مسأله وجود خداوند، توحيد، معاد و ... .
اين بُعد از دين گرچه مهم است، اما قطعا كفايت نمى‏كند. لازم است، اما كافى نيست و صرفا دانشى است كه افراد مى‏آموزند و مطالبى است كه حفظ‏كنندگان به ياد مى‏سپارند. لزوما ايمان‏آور نمى‏باشد. چه بسيارند كسانى در محافل آكادميك داخل و خارج كشور، به ويژه كسانى كه پيرامون علوم اسلامى مطالعه دارند و جزئيات احكام اسلامى را به تفصيل مى‏دانند، با ظواهر قرآن آشنايند، در رشته‏هاى مختلف اسلامى تخصص دارند و چه بسا گاه از جمله بهترين آشنايان به اين مطالب باشند، اما ذره‏اى اعتقاد به معارف دينى نداشته و اندك تأثيرى از اين جهت در زندگى خود نمى‏بينند. قدمى به خدا نزديك نمى‏شوند و بويى از معنويت نمى‏برند. قرآن شريف و احاديث صادره از سوى ائمه بزرگوار عليهم‏السلام را بسان هر كتاب ديگرى مطالعه كرده و آن‏ها را به اعتبار اين‏كه گفتار معمول بشر عادى است، قابل نقد و نقض مى‏دانند و از نور كلام الهى بهره‏اى نمى‏جويند. اين نوع اطلاعات و آموخته‏ها، چنانچه در همين حد متوقف شود و به بُعد دوم دين منتهى نشود، در باب تربيت دينى و رشد معنوى فرد ذره‏اى ارزش ندارد، گرچه فضلى است كه داناى آن همچون ساير معلومات با خود به يدك مى‏كشد و گاه حتى از آن به عنوان ابزارى براى دين زدايى استفاده مى‏كند. البته‏اگر اين اطلاعات وسيله ورود و صعود به بُعد دوم دين شود و آمادگى علمى براى‏رشدمعنوى به حساب‏آيد، از باب‏مقدمه‏قطعاارزشمندخواهدبود.
در همين‏جا بى‏مناسبت نيست بر اين نكته تأكيد شود كه در مسير انتقال ارزش‏هاى جامعه و از جمله ارزش‏هاى اسلامى در جامعه اسلامى ايران بدون شك آموزشْ نقش كليدى دارد و به كسانى كه، از روى جهالت و يا از سر عمد و لجاجت و با بهانه‏هاى واهى و روشنفكر مآبانه، ايدئولوژى زدايى از آموزش و پرورش را دنبال نموده و بر حذف كتاب‏هاى دينى اصرار مى‏ورزند، يادآور مى‏شويم كه اجازه ندهند سياست بازى در آموزش و پرورش وارد شده و با روح لطيف كودكان مسلمان ما به گونه‏اى عمل كند كه نتيجه آن محو هويت فرهنگى نسل آتى اين مرز و بوم باشد.
اما رويه و بُعد دوم دين، آموختنى نيست، اين بُعد، بُعد باور و گرايش و در ارتباط با قلب آدمى است و از راه تربيت و پرورش استعدادها حاصل مى‏شود. اين همان چيزى است كه در زبان قرآن و روايات با تعابير اعتقاد، ايمان و يقين از آن ياد مى‏شود و مشخصه مؤمنان واقعى است. اين بُعد از دين لزوما از طريق بُعد اول به دست نمى‏آيد. آموخته‏هاى دينى اگرچه در تحصيل و رشد باورها و گرايش‏هاى معنوى انسان تأثيرگذار است، اما لزوما همه باورهاى انسان از طريق آموخته‏ها به دست نمى‏آيد. علاوه بر راه حس و عقل، كه دو راه و ابزار شناختى براى بشر است، راه دل نيز، به تعبير شهيد مطهرى رحمه‏الله ، قلمرو خود را دارد(23) و به بيان قرآن: «و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا.»(24)
تعريف تربيت: انسان علاوه بر استعدادها و قابليت‏هاى ذاتى، در محيطى اجتماعى زاده مى‏شود و رشد خود را آغاز مى‏كند. پس، عوامل اجتماعى و از جمله انسان‏هاى موجود در محيط اطراف در شكوفاشدن اين استعدادها مؤثر مى‏باشند. اين تأثير هم در اصل شكوفا شدن و هم در جهت شكوفا شدن استعدادهاست. فراهم آوردن بسترى مناسب براى فعاليت فرد در مسير شكوفا شدن استعدادهايش با سرعتى مشخص و در جهتى خاص را تربيت مى‏گويند.
تعريف تربيت دينى: با توجه به تعريف دين و تربيت، تربيت دينى را مى‏توان "فراهم آوردن بسترى مناسب براى هر چه بهتر شكوفا شدن استعدادهاى فرد از درون در جهت بُعد دوم دين، يعنى بعد اعتقادى و گرايشى آن" دانست: چنانچه تعليم (يا تعليمات) دينى همان تقويت بُعد اول دين است.
بر اساس آنچه گفته شد، رابطه تربيت دينى با ساير ابعاد نيز روشن مى‏شود. بعد اول دين، يعنى آموزش‏هاى دينى، اگر دخالت و رابطه‏اى هم با ساير ابعاد داشته باشد، اين رابطه، رابطه‏اى با واسطه خواهد بود؛ يعنى آشنا شدن با آنچه يك فرد از دين بايد بداند، مى‏تواند او را در سير زندگى‏اش در ابعاد ديگر كمك كند، اما صِرف اين آشنايى و "دانستن"ها نقش مستقيم در تربيت فرد ندارد. اگر از باب نمونه، انسان بداند كه در بعد اخلاقى، زمانى انسان رشد مى‏كند كه دروغ نگويد، صِرف اين دانستن تأثيرى در رشد او نخواهد داشت. زمانى انسان قدم از قدم برمى‏دارد و به سوى هدفى كه دين براى او مشخص كرده است پيش مى‏رود كه دروغ را از زندگى خود برچيند و مرتكب آن نشود. در ساير ابعاد وجودى، از بُعد بدنى و حركتى گرفته تا اوج معنويت، همه از اين قانون پيروى مى‏كنند. لازم به يادآورى است چنانچه گفتيم، دانستنى‏ها، آموزش و يادگيرى و دست‏يازيدن به بُعد اول دين، مقدمه‏اى مفيد و ضرورى براى مرحله بعدى است.
اما ورود بُعد دوم دين به زندگى انسان، چنانچه گفته شد، رنگ و لعاب همه ابعاد وجودى انسان را تغيير مى‏دهد. در نگاه دوم به دين ديگر بخشى از زندگى فرد نخواهد بود، دين همه زندگى او مى‏شود. در اين نگاه، تمام ابعاد تربيتى و از جمله تربيت اخلاقى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى تحت تأثير قرار مى‏گيرد و در شكل متفاوتى ظاهر مى‏شود.
2. تحليل مفهوم آموزش و پرورش و نقش آن در تربيت دينى
بازشناسى دو مفهوم آموزش و پرورش را مى‏توان با توجه به آنچه پيرامون تربيت دينى و تعريف آن گفتيم، آغاز كنيم. چنانچه متقابلاً اين بازشناسى در فهم بهتر ما از تربيت دينى مى‏تواند مؤثر باشد. در بحث از تعريف دين و دو بُعد آن با دو فعاليت آموزشى و پرورشى روبه‏رو بوديم و گفتيم كه بخش دانستنى‏هاى دين از طريق آموزش قابل دستيابى است و بخش ديگر آن، كه گوهر دين است، از طريق پرورش حاصل مى‏شود.
همه ما با دو عبارت "تعليمات دينى" و "تربيت بدنى" در مجموعه برنامه‏هاى تحصيلى دانش‏آموزان آشناييم و از محتوا و روش آنچه اين دو برنامه دنبال مى‏كند باخبريم. به نظر مى‏رسد، آنچه امروزه در اين دو برنامه عملاً اتفاق مى‏افتد، صرف‏نظر از ارزيابى آن، تعريفى دقيق عملى از دو مفهوم آموزش و پرورش است.
آموزش(25) را مى‏توان فعاليت اطلاع رسانى، آگاهى دادن و انتقال دانسته‏ها توسط محيط اطراف فرد به وى تعريف كرد. اين فعاليت ممكن است مستقيم يا غير مستقيم، در شكل عملى، گفتارى يا نوشتارى، رسمى يا غير رسمى، با توجه آگاهانه، يا بدون توجه ياد گيرنده (آموزش جو) صورت گيرد، و انواع متفاوتى داشته باشد. اما مشخصه مهم آن، در مقابل پرورش، انفعالى بودن از سوى يادگيرنده است. در آموزش، فعاليتى به جز يادگيرى از سوى يادگيرنده صورت نمى‏گيرد. اين حالت با توانايى ذهنى، بهره هوشى و قدرت حافظه فرد ارتباط دارد و چنانچه تمرين و فعاليتى از سوى فرد بر آن نباشد، فراموشى آن‏را تهديد مى‏كند.
پرورش فرايندى است كه طى آن آمادگى و استعداد نهفته متربى (پرورش جو)، با فعاليت خود و بر اساس بسترى كه مربى فراهم مى‏آورد، شكوفا مى‏شود. مشخصه اين مفهوم، هم‏چنان‏كه در تعريف لحاظ شده است، نقش فعال متربى است. در مجموعه معارف تربيتى اسلام، تعابير خودشناسى، خودسازى و سير و سلوك جملگى حكايت از اين نقش فعالانه دارد. مونته سورى(26) پزشك و مربى معروف ايتاليايى در اين رابطه مى‏گويد: "كودك مى‏گويد به من كمك كنيد تا خودم به خودم كمك كنم، لقمه جويده به من ندهيد، بلكه امكان پيشرفت بدهيد." در مسير اين حركت، پرورش دهنده با هدايت و نظارت سعى بر بيدار ساختن توان خفته متربى توسط خود او را دارد. در اين مسير، اگر غير از اين اتفاق افتد، يعنى اگر فعاليتى از سوى متربى تحقق نيابد، نتيجه آن يا صِرف آموزش خشك و سطحى خواهد بود و يا تحميل عقيده و القائات و به تبع آن تقليدى كوركورانه را به دنبال خواهد داشت.
تبيين بيش‏تر اين نكته را از زبان مربى معاصر جامعه ايران، شهيد مظلوم آية‏الله بهشتى به مناسبت بحث تربيت جامعه اسلامى اين چنين مى‏خوانيم:
يك پيشنهاد براى طلاب حوزه علميه دارم و آن اين است كه به مردم ايران فرصت بدهيد تا آگاهانه و آزادانه خود را بر مبناى معيارهاى اسلامى بسازند واين خودسازى را به مردم ما تحميل نكنيد. به مردم ما كمك بكنيد. آگاهى بدهيد، زمينه براى رشد اسلامى آن‏ها بدهيد ولى به مردم هيچ چيز را تحميل نكنيد. انسان بالفطره خواهان آزادى است، مى‏خواهد خودسازى داشته باشد. اما خودش خودش را بسازد، مبادا برخلاف دستور فرآن مسلمان بودن و مسلمان زيستن را به مردم تحميل كنيد. آنها بر عليه شما طغيان خواهند كرد. انسان عاشق آزادى است. مى‏خواهد خودش با دست خود و با انتخاب خود، خود را بسازد. آن‏قدر تحميل راه و عقيده بر انسان‏ها نامطلوب است كه پيغمبر وقتى زحمت مى‏كشيد و خودش را به ناراحتى مى‏انداخت كه مردم را به راه خدا بياورد، قرآن به پيغمبر گفت: اى پيغمبر كار تو هم حدى دارد. تو مى‏خواهى مردم را وادار و مجبور كنى موفق باشند. اين‏كه راه پيغمبرى نيست. توصيه من به طلاب عزيز اين است كه منادى حق باشيد، دعوت كننده به حق باشيد، آمر به معروف باشيد. با رعايت تمام معيارهاى اسلامى‏اش باشيد. اما مجبوركننده مردم به راه اسلام نباشيد. چون آن مسلمانى ارزش دارد كه از درون بشكفد. نديديد در اين انقلاب چه خودجوشى نشان دادند. اصل بعد از يك انقلاب تداوم همان انقلاب است. همين‏طور كه مردم ما با آزادى به راه اسلام آمدند و رهبر اسلامى را پذيرفتند. همان‏طور كه مسيحى هم رهبر اسلامى ما را پذيرفت، بگذاريد مردم در تداوم انقلاب، راه اسلام، راه حق، راه عدل و راه صفا را انتخاب كنند و ادامه دهند...(27)
با توجه به تعاريف فوق، مقدار ايده‏آل پرورش و بُعد فعال كودك، نسبت به آموزش و بُعد انفعالى او، افزايشى چند برابر مى‏يابد. اين نسبت در نمودار (2) ترسيم شده است، ضمن آن‏كه بايد توجه داشت كه تعيين مقدار آمارى و درصد دقيق آن نيازمند مطالعات ميدانى گسترده و عميق است.
3. روش تربيت دينى، مستقيم يا غير مستقيم؟
مربى در فرايند تربيت بدون شك نيازمند اِعمال فعاليت‏هاى مستقيم است. در اين مسير پيش از هر چيز، آموزشِ مسائل مورد نياز و تبيين و توجيه راه از طريق گفتارى و نوشتارى مورد نياز و راهگشاست. پاسخگويى به پرسش‏هاى كنجكاوانه متربى فعاليت مستقيم ديگرى است كه در مسير تربيت ضرورى است. اين امر، به ويژه در دوره نوجوانى، با توجه به روحيه نوجوان، از اهميت خاص برخوردار است. تذكر و يادآورى، به ويژه با لحاظ موانع و خطراتى كه همواره براى متربى پيش بينى مى‏شود، از ديگر مواردى است كه مى‏توان آن را در زمره فعاليت‏هاى مستقيم نيز(28) قرار داد و چنانچه با رعايت اصول روان‏شناختى به لحاظ سن متربى صورت پذيرد، انتظار نتايج مثبت از آن مى‏رود. تشويق و در برخى موارد، تنبيه نيز از ديگر مصاديق فعاليت‏هاى مستقيم در امر تربيت است.
اما با توجه به آنچه در اصل چهارم پيرامون نقش الگو گذشت، ديگر ضرورت به تذكر اين نكته نيست كه ما، چه بخواهيم و چه نخواهيم، به تربيت غير مستقيم فرزند خود مشغول هستيم و از آن گريزى نداريم. در مواقعى كه در حضور كودك هستيم و حتى در بسيارى امور، در غياب كودك مشغول تربيت و از جمله تربيت دينى او هستيم. شيوه زندگى ما، چگونگى برخورد ما با فرزند، نحوه تعامل ما با ديگران (ميهمانان، دوستان، آشنايان)، و خلاصه قدم به قدم زندگى‏مان در حقيقت ترسيم زندگى براى كودك و پرورش وى مى‏باشد. در مقام تربيت دينى، چه بسا اطلاعات ما بسيار گسترده باشد و چه بسا در افزايش اطلاعات كودك بكوشيم، اما تا زمانى كه اين دانسته‏ها رنگ كاربردى به خود نگيرد و در رفتار مربى شكل نگيرد، كارآيى نداشته و حتى لازمه آن اين است كه به جاى عمل مطلوب، عمل ديگرى جايگزين آن شود كه همان رفتار نامطلوب نيز الگوى نامناسبى براى متربى است. تعبير زيباى عالم بى‏عمل و زنبور بى‏عسل در مورد مربيان مخفى تا حدودى صحيح است اما به طور دقيق‏تر بايد گفت: اين‏گونه مربيان بسان عالمان گمراه‏كننده و زنبوران زهر آلودى هستند كه نه تنها متربى خود را تربيت نكرده كه او را از مسير فطرى خود منحرف مى‏سازند.
پدر و مادر به طور طبيعى اولين مربيان مخفى و غيرمستقيم كودك هستند و حتى در بسيارى موارد فقط به تربيت غير مستقيم مبادرت دارند. ولى نكته قابل توجه در نهاد آمورش و پرورش اين است كه اگر چه خانواده زمان زيادى را با كودكان، به ويژه در دوره نوزادى و كودكى اول مى‏گذرانند، اما اكثر وقت يادگيرى كودكان، نوجوانان و جوانان، كه همان وقت تحصيلى ايشان است، در مكان تحصيل و در ارتباط با معلم مى‏گذرد و در اين ايام است كه دانش‏آموزان، حتى در غياب معلم، رفتار معلم را در ذهن گذرانده و آن را مرور مى‏كنند. بر همين اساس است كه اگر بخش عمده امكانات آمورش و پرورش، در كنار امر آموزش صِرف و تهيه كتاب‏هاى درسى، در جهت به كارگيرى و پرورش معلمان مناسب هزينه گردد، كاملاً به جا مى‏باشد. اجازه دهيد براى تجسم نقش معلم به عنوان مربى مخفى و به موازى فعاليت آموزشى وى دو مورد زير را مقايسه كنيم:
مورد اول
ساعتِ درس تعليمات دينى است. درس امروز درس "نماز" است. معلم راجع به اهميت نماز و نقش آن در زندگى براى دانش‏آموزان سخن مى‏گويد. يك‏بار از روى كتاب درس را بلند مى‏خواند. بيش‏تر شاگردان به حرف‏هاى معلم گوش فرا مى‏دهند. آنگاه معلم، در حالى‏كه صداى اذان نيز به گوش مى‏رسد و بدون توجه به آن، به سؤال كردن از بچه‏ها راجع به نماز ادامه مى‏دهد. درس به پايان مى‏رسد و معلم، در حالى‏كه چند نفر از بچه‏ها دور او را گرفته‏اند، براى استراحت به طرف دفتر مدرسه مى‏رود.
مورد دوم
ساعتِ درس جغرافى است. درس راجع به منظومه شمسى است. معلم ضمن بيان علمى مسائل مربوط، به اهميت اين آيه بزرگ الهى اشاره كرده و توجه دانش‏آموزان را به عالم‏خلقت‏وخالق يكتا جلب مى‏كند. در همين حال، صداى اذان به گوش رسيده و معلم مى‏گويد: خوب، بچه‏هاى خوب من! وقت نماز است. اجازه دهيد بقيه درس را در كلاس بعد ادامه دهيم. همه از كلاس خارج مى‏شوند. در حالى‏كه چند نفر از بچه‏ها دور معلم را گرفته‏اند، معلم به منظور آماده‏شدن براى نماز به طرف وضوخانه مى‏رود.
البته، خداى را سپاس مى‏گوييم كه به بركت انقلاب اسلامى و رهبرى مربى بزرگ عصر حاضر، امام خمينى قدس‏سره ، شرايط براى دستيابى به وضعيت مطلوب فراهم آمده است. اما به هرحال، نبايد چشم خود را بر واقعيت‏ها ببنديم و تربيت نسل آينده را به گذر زمان بسپاريم. ما چه بخواهيم يا نخواهيم، بايد باور داشته باشيم كه همه معلمان براى دانش‏آموزان الگوهاى عملى هستند و كودكان، براساس آنچه خود از رفتار معلم مى‏پسندند، در كنار دانش آموختن، شخصيت خود را شكل مى‏بخشند و در رفتارهاى بعدى بروز مى‏دهند. وقتى مى‏گوييم "همه معلمان"، اجازه دهيد حتى يك مورد را هم استثنا نكنيم، چرا كه اين ما نيستيم كه روند الگوپذيرى را مشخص مى‏كنيم و اين ما نيستيم كه حتى ساعت و زمان اين عمل را تعيين كنيم تا مثلاً در آن مقطع رفتار مناسبى از الگو سر زند، بلكه همه مراحل الگوپذيرى از انتخاب فرد موردنظر و انتخاب رفتار مشخص گرفته تا ميزان تأثيرپذيرى و بروز رفتار، همه و همه به دست با كفايت كودكى صورت مى‏پذيرد كه سراپا آماده الگوپذيرى است و همه توان خود را در اين مسير به كار مى‏بندد.
توجه به خدا، توكل، اعتماد به نفس، تلاش براى دستيابى به نتيجه، دقت در كارها، تلاش براى علم‏جويى، رعايت آداب اجتماعى، نظم در وقت و برنامه ريزى، نظافت، رعايت نوبت، احترام به ديگران، و ده‏ها مورد ديگر نمونه‏هايى از ارزش‏هاى دينى و اخلاقى يك جامعه اسلامى است كه از طريق مربيان به نسل آتى منتقل مى‏شود. و ارزش‏هاى مقابل، آن ارزش‏هايى است كه پس از انتقال مى‏تواند جامعه‏اى‏درظاهربه‏اسم اسلام رادرمقام عمل‏خلاف‏ارزش‏هاى‏مطلوب‏اسلامى بسازد.
4. تربيت دينى، وظيفه همه يا اشخاص خاص؟
هرچند پاسخ به اين پرسش به طور ضمنى ارائه شد، اما پاسخ دقيق‏تر از اين پرسش، را مى‏توان در چند نكته زير خلاصه نمود:
1. در تربيت دينى بايد قبل از هر چيز دين و مبانى دين را شناخت تا فرد بداند بر چه اساسى متربيان را تربيت كند. اين آشنايى بر دوگونه است و به تعبير ديگر در دو سطح است: فهم دين، همچون هر امر تخصصى ديگر، وظيفه متخصصان و خبرگان اين علم است. براى همين هدف، لازم است مجموعه‏اى از افراد جامعه كمر همت بسته و با استفاده از منابع دينى و اتخاذ روش مناسب، در فهم دين تلاش كنند. اين همان امرى است كه امروز توسط نهاد روحانيت صورت مى‏گيرد. ديگرانى كه چنين تخصص و آشنايى را ندارند، معاف از فهم دين نيستند. اما بايد براى اين كار به متخصص مراجعه نمايند. به ديگر سخن، در بحث ما هر فردى يا خود مستقلاً از طريق تخصصى كه به دست آورده است، معارف تربيتى اسلام را تبيين مى‏كند و يا به پشتوانه مراجعه به خبره آن را به دست مى‏آورد. البته، بسيارى از ارزش‏ها و امور مطلوب در دين، به دلايل مختلف و از جمله فطرى بودن و پيچيده نبودن آن‏ها از يك‏سو، و مؤانست مردم جامعه اسلامى با آنان و دسترسى به متخصصان دين از سوى ديگر، براى عموم افراد متدين به آن دين قابل درك است. اما در ارتباط با امورى كه نياز به تعمق و تدبر بيش‏ترى دارد و يا محل ترديد و ابهام است، بايد به متخصص مراجعه كرد.
2. تنها پس از فهم دين است كه آموزش و انتقال مفاهيم و اطلاعات در مسير صحيح آن، كه البته خود مقدمه‏اى براى تربيت به حساب مى‏آيد، امكان پذير است. اما آموزش نيز بى‏ترديد مهارت و فنى است كه نياز به تخصص دارد. گر چه بسيارى از مردم، به دلايل مختلف شغلى، موقعيت اجتماعى و امثال آن، در ظاهر دست به آموزش‏هاى سطحى و ظاهرى مى‏زنند، اما قطعا تعداد كمى از ايشان با شيوه‏هاى تدريس، آموزش و انتقال مفاهيم و با اصول روان‏شناختى و تربيتى آن آشنا هستند و تعداد كم‏ترى در مقام عمل از عهده آن بر مى‏آيند. اين امر به ويژه در آموزش دين، كه نيازمند دقت بيش‏ترى است و از حساسيت‏هاى ارزشى برخوردار است، قابل توجه است.
3. اما در مقام تربيت دينى، قبلاً گفته شد كه آموزش حرف آخر را نمى‏زند. پس از فهم دين توسط مربى، نوبت عمل است تا در مقام تربيت عملى و رفتار پيوسته خود بتواند الگوى صحيحى براى متربى باشد. ممكن است فردى به جهت تحصيلى كه داشته است با مبانى تربيتى دين آشنا شده باشد، اما تا زمانى كه دانسته‏هاى دينى خود را در مقام عمل نشان ندهد، در تربيت وامانده خواهد بود. چنان‏كه بايد گفت: چه بسيار مردمى كه همان مقدار آشنايى ساده و اما صحيحى را كه از دين دارند، در زندگى به كار بسته و از همين طريق مربى مطلوبى خواهند بود.
بنابراين، مى‏توان گفت: تربيت دينى در بُعد آموزشى آن، به طور قطع بايد در شرايط خاص خود و توسط افراد متخصص صورت پذيرد و براى اين منظور، حتما بايد بخشى از نهاد آمورش و پرورش، چه در بُعد نيروى انسانى و چه در رابطه با كتاب‏هاى درسى و چه در فراهم آوردن امكانات، اختصاص يابد. اما در بُعد تربيتى به معناى بيدارسازى و زمينه سازى جهت شكوفايى استعدادها، دو نكته قابل توجه است: نكته اول، فعاليت‏هايى است كه بايد در مجموعه درون آموزش و پرورش تحقق يابد كه اين خود در ابعاد مختلفى قابل بررسى است:
الف) كادرسازى و پرورش نيروهاى متعهدى كه همگى (حتى‏الامكان، بدون هيچ استثا) الگوهاى مناسبى براى دانش‏آموز باشند و متربيانِ آن‏ها تفاوت و تهافتى بين رفتار ايشان با آنچه در رابطه با ارزش‏هاى دينى آموخته‏اند نبينند.
ب) تجديدنظر در كتاب‏هاى درسى به گونه‏اى كه همه آن‏ها از يك‏سو، از آهنگ واحدى برخوردار بوده و در راستاى رشد دينى كودكان مؤثر باشد و از سوى ديگر، با رفتار مربيان ايده‏آل همگونى داشته باشد.
ج) فضاسازى مدارس به گونه‏اى كه محيط فيزيكى نيز گويا و همراه ساير الگوها باشد.
د) برنامه‏ريزى درسى به گونه‏اى كه خود حاكى از اهميت و نقش دين در برنامه زندگى باشد.
نكته دوم اين‏كه، اين كادر سازى درون، ما را از تأثيرات الگوهاى خارج از محيط تحصيل نيز غافل نسازد. بايد توجه كرد كه تربيت از اين ديدگاه، بر خلاف آموزش مخصوص قشر خاص، مكان خاص، كتاب خاص و يا گروه خاصى نيست. به تعبير شهيد بزرگوار باهنر، مدرسه تعطيل مى‏شود اما تربيت تعطيلى ندارد. اين تربيت توسط همه اقشار از خانواده، معلمان، مدير و ناظم گرفته تا نيروهاى خدماتى مدرسه (خدمت‏كار، مسؤؤل فروشگاه مدرسه، راننده) و همسايه‏ها، كاسب محل و دوستان بزرگ‏تر صورت مى‏پذيرد و در همه فضاها و مكان‏هاى‏تحصيلى، ورزشى، تفريحى، اردويى و امثال آن قابل شكل‏گيرى است و همه كتاب‏هاى درسى و غير درسى در آن تأثير دارد.
5. وحدت الگوهاى متعدد
پيش از اين، از نقش الگو و مؤثر بودن آن در انتقال ارزش‏ها به تفصيل سخن گفتيم. نكته ديگرى را نيز در باب خطرات اين مسير و از جمله تضاد شناختى به عنوان يكى از موانع و خطرات يادآور شديم. آنچه در برخورد با الگوهاى متعدد و گاه متضاد براى متربى، به ويژه كودك رخ مى‏دهد، اضطراب و تنش در انتخاب يكى از ده‏ها الگوى معرفى شده است و احيانا تضاد رفتارى را به دنبال دارد. روشن است كه بايد براى اين تضاد و ناهنجارى‏هاى روحى و رفتارى ناشى از آن راه‏حلى يافت.
پيشنهاد وحدت الگوهاى متعدد به دو شكل مطرح است: يكى، طرحى است كه موريس دبس ارائه مى‏دهد مبنى بر اين‏كه، يك نفر مرجعيت فكرى را به عهده گيرد و راهى براى وحدت الگوها شود. اما راه ديگر اين است كه الگوها، توجه به الگو بودن خود كرده و به قدر ممكن سعى بر وحدت رويه بر گرد محور مشخص و ثابتى داشته باشند. آرى، سخن بر سر همين محور مشخص ادامه خواهد يافت و شايد بتوان تفاوت اين دو راه را در همين نكته و تفاوت ديدگاه‏هاى مختلف در مورد ارزش‏ها ارجاع داد. ما اگر به يك سرى ارزش‏هاى ثابت و مطلق، و از جمله ارزش‏هاى ثابت دينى، معتقد باشيم، كه در ديدگاه اسلامى چنين است، آن محور مشخص را ارائه داده‏ايم. در اسلام حتى مصاديق و تجسم اين ارزش‏ها در سيره رسول خدا و ائمه‏اطهار عليهم‏السلام معرفى شده‏اند.
اگر در بزرگسالى، وجود يك الگو و نمونه رفتارى بتواند امر رشد را تسهيل بخشد، و مثلاً در باب سير و سلوك برداشتن يك مربى مشخص تأكيد مى‏شود، اما بايد توجه داشت كه در دوره كودكى و نوجوانى، اين ما نيستيم كه الگو را انتخاب كرده و به كودك و دانش‏آموز معرفى مى‏كنيم. بلكه كودك بر اساس علايق و تشخيص خود، كه احتمالاً بسيارى از آن‏ها هم توجيه منطقى ندارد، فرد خاص و يا رفتار خاصى از افراد را پسنديده و به عنوان الگوى خود انتخاب مى‏كند. آرى نقش مربى در اين است كه با آموزش، تشويق، تنبيه، معرفى ويژگى‏هاى الگوها و ساير راه‏كارها، الگوى خاص را جذاب‏تر نمايد و بروز رفتار خاصى را كم‏رنگ يا تقويت كند. اما به هرحال، اين متربى است كه رفتار موردپسند خود را الگو بردارى مى‏كند. معرفى يك الگو چندان راهگشا نمى‏باشد.
به عبارت ديگر، به جاى اين‏كه وحدت الگويى مطلوب را در يك مربى تحقق بخشيم، بايد اين وحدت را در عمل اوليا و مربيان آشكار و پنهان جست‏وجو كنيم و اين امر را هر چه بيش‏تر توسعه بخشيم. بديهى است كه تحقق اين مسأله كار ساده‏اى نيست و جمع شدن همگان بر يك الگوى رفتارى مشخص آسان نيست. اما ناممكن هم نيست. علاوه بر اين‏كه، اولاً تربيت هم كار بى‏ارزشى نيست كه به سادگى از كنار آن بگذريم و الگوهاى رفتارى مبتنى بر ارزش‏هاى اسلامى كه در وجود پيامبر خدا و ائمه معصومين عليهم‏السلام متجلى شده است، نيز امور مخفى و پوشيده‏اى نبوده است كه فرصت بهانه‏اى براى كسى باقى بگذارد.
6. ساختار ايده‏آل
آنچه تحت عنوان اصول مقدمى بيان شد، به ما مى‏گويد: جامعه اسلامى ايران، همچون ساير جوامع ارزش‏هاى خاص خود را دارد، و اين ارزش‏ها بنابر اصل آموزش، بايد به طريق صحيح، با استفاده از نيروى عقلانى افراد به ايشان منتقل شود. در اين جريان، تك تك افراد جامعه نقش مهم الگويى ايفا مى‏كنند. در ساختار موردنظر چند فرع ديگر نيز قابل توجه است كه بدان اشاره مى‏شود.
تمركز بر پرورش قبل از آموزش: در اصل تدريج آورديم كه در تربيت دينى، كه در اصل با قلب آدمى سر و كار دارد، بايد پيش از آموزش به فكر پرورش بود و يا دست كم، آن‏چنان‏كه در نمودار (2) نيز ترسيم شده است، در همان زمانى كه دست به آموزش مى‏زنيم، پرورش نيز همراه آن باشد. به عبارت ديگر، به رغم اهميت و نقش آموزش در رشد دينى كودك، اگر بنا باشد، شايد به فرض محال، بين آموزش و پرورش يكى را انتخاب كرد، قطعا بايد پرورش را برگزيد؛ يعنى راهى كه اين قدرت را به كودك ببخشد تا بتواند با انتخاب خود و با كم‏ترين اطلاعات منتقل شده مسير صحيح رشد دينى خود را بيابد.
رعايت اصل تفاوت‏هاى فردى: همچنان‏كه در ساختار فيريكى انسان‏ها تفاوت هست و هيچ دو انسانى ظاهر دقيقا يكسانى ندارند، انسان‏ها از جهت توان شناختى، بهره هوشى، ميزان هيجانات و عواطف، تأثير و تأثرات محيطى و صفات شخصيتى و نحوه بروز رفتار از همديگر متفاوتند، به گونه‏اى كه يك روان‏شناس يا مربى آشنا به مسائل تربيتى هرگز نسخه واحدى را براى هيچ دو انسانى تجويز نمى‏كند. اين امر بدان معنى نيست كه اصول كلى و فراگير روان شناختى و تربيتى وجود ندارد، و نمى‏توان عموم انسان‏ها را يك‏جا مورد مطالعه قرار داد، بلكه گوياى اين نكته است كه در مقام كاربرد آن اصول بايد به ويژگى تك‏تك افراد انسانى، شرايط حال ايشان، سوابق خانوادگى و محيطى و ده‏ها عامل ديگر توجه داشت و به ويژه در امر تربيتِ ايشان آن عوامل را مدنظر داشت. تربيت دينى كودكان و رشد شناخت و عواطف دينى ايشان نيز از اين قاعده مستثنا نيست.
حذف امتحان و نمره: امتحان در شكل طرح مجموعه‏اى از پرسش‏هاى كتبى يا شفاهى و انتظار پاسخ‏گويى دقيق آن‏ها بر اساس متن كتاب و يا بر طبق مطالبى كه معلم ارائه كرده است، اساسا مبتنى بر حافظه است و بس! ما نمى‏گوييم فهم و درك در اين‏جا نقشى ندارد، اما پسران و دخترانى را به ياد آوريم كه به دليل فهم و هوش بالا، به عمق مطلب رسيده و ديگر خود را در چارچوب الفاظ ارائه شده محدود نمى‏بينند. باز كودكانى را به ياد آوريم كه از قدرت فهم خوبى برخوردارند، اما به دلايل مختلفى همچون اضطراب يا شرم، به هنگام پاسخ‏گويى، به ويژه پاسخ‏گويى شفاهى دچار مشكل مى‏شوند. به راستى ما در آموزش و پرورش دينى به دنبال چه هستيم؟ به نظر مى‏رسد، اگر هدف ما پرورش دينى و نه رقابت كودكان با يكديگر است، ديگر نيازى به برقرارى امتحان‏ها و نمره دادن رسمى نيست، مگر فقط مواردى كه نمره موجب تشويق دانش‏آموز گردد، بايد از نمرده دادن استفاده كرد كه البته تنها راه تشويق هم نمره دادن نيست. توجه به اين نكته در مقابل وضعيتى كه معمولاً امروز با آن مواجه هستيم بسيار مهم است. وضعيت حاضر با تكيه بر محدوده كتابى خاص، آموزش طوطى‏وار، به خاطر سپردن مطالب و امتحان دادن آن‏ها با ايده‏آل فاصله‏ها دارد.
7. مزايا و معايب ساختارها
از بحثى كه تاكنون داشتيم ممكن است چنين نتيجه‏گيرى شود كه در مقام مقايسه بين اختصاص يا عدم اختصاص بخشى از نهاد آموزش و پرورش به تربيت دينى، عدم اختصاص ترجيح دارد و آموزش و به ويژه پرورش دينى بايد به همه بخش‏هاى آموزش و پرورش گسترش يابد و اين طرح موجب مى‏شود كه پرورش دينى روندى منطقى‏تر، سالم‏تر، و همگام با فطرت انسانى پيش رود.
اما بايد توجه داشت كه حذف اختصاص تنها و تنها زمانى كارآمد است كه كليه افرادى كه در جامعه در معرض الگوبردارى هستند، به ويژه پدران، مادران، معلمان و مديران، و كليه كسانى كه به نحوى كودك با ايشان ارتباط دارد و رفتار ايشان را زير ذره‏بين تيزبين خود قرار مى‏دهد، همه و همه بدون استثنا ارزش‏ها را رعايت نمايند. اين همه تأكيد از اين‏رو است كه حتى يك رفتار ناخوشايند و يك الگوى نامناسب قادر است ايده، علاقه و يا رفتار نامطلوبى را در كودك به يادگار گذارد و يا كودك را در مقام انتخاب دچار سردرگمى سازد.
البته تا آن زمان، كه بيش‏تر شبيه به ايده‏آل مى‏ماند، اما دست نايافتنى هم نيست، بايد دو انديشه را به طور جد پياده نمود: اولين قدم اختصاص بخشى از سازمان آموزش و پرورش به مسايل پرورشى با هدف تعطيل نشدن اين امور است، و اين قدم فقط و فقط زمانى كارساز و نتيجه‏بخش است كه هم‏زمان با آن، قدم ديگرى نيز برداشته شود و آن عبارت است از برنامه‏ريزى دراز مدت براى آينده. بسنده نمودن به قدم اول و اكتفا به طرح اختصاص بخشى از نيروها و امكانات آموزش و پرورش و كتاب‏هاى درسى به امور دينى، آن‏هم در ضعيف‏ترين شكل خود، و بى‏توجهى به آن در ساير بخش‏ها، مشكلات و آثار بسيار نامطلوبى را به دنبال خواهد داشت كه يادآور كردن برخى از آن‏ها خالى از فايده نيست.
دوگانگى الگويى: گفتيم كه يكى از خطرات مسير تربيت الگويى، تضاد روانى است كه به دنبال متضاد بودن الگوها حاصل مى‏شود. اختصاص تنها يك برنامه و يك معلم و يك كتاب به آموزش‏هاى دينى و انتظار پرورش دينى كودكان از طريق اين كلاس، زمانى نتيجه‏بخش خواهد بود كه غير اين برنامه و كلاس و معلم، برنامه ديگرى وجود نداشته باشد؛ چرا كه در صورت وجود ساير برنامه‏ها، هم‏زمان الگوهاى ديگرى را نيز ارائه داده‏ايم كه احتمالاً با الگوى موردنظر هماهنگ نمى‏باشد و احتمال تضاد عمل معلم پرورشى با عمل ساير معلمان و يا دست كم با برداشت كودك متفاوت است.
القاء جدا سازى دين از ساير بخش‏هاى زندگى: جداسازى برنامه‏هاى دينى از ساير برنامه‏هاى تحصيل، و اختصاص يك بخش به اين مسايل و جداسازى آن از ساير بخش‏هاى درسى دانش‏آموز، رفته رفته اين نكته را در ذهن دانش‏آموز القا مى‏كند كه براى امور دينى بايد به فلان كلاس رفت و فلان معلم را ديد و چنان كتابى را خواند. اين دانش‏آموز به تدريج بر اين باور خواهد بود كه مثلاً كتاب و درس علوم و رياضى ربط به دين نداشته و دين در اين مقوله‏ها ورودى ندارد. پيدايش ايده جداسازى دين از بخش‏هايى از زندگى در پى پيشرفت اين ذهنيت در سال‏هاى بعد، بسيار محتمل است.
انتظار بالا، پاسخ ضعيف: زمانى كه بخش خاصى از برنامه مدرسه (اعم از معلم، كتاب، و برنامه درسى) به عنوان مركز امور دينى به دانش‏آموز معرفى شود، و به اصطلاح به عنوان مرجع فكرى فرهنگى شناخته شود، انتظار دانش‏آموز از علم و عمل معلم تربيتى خود، و انتظار وى از كتاب موردنظر، به طور طبيعى، انتظارى خاص خواهد بود، و اگر اين انتظار برآورده نشود، پيامدهاى نامناسبى همچون يأس و نوميدى، اضطراب در رشد دينى و تشكيك در هويت را به دنبال خواهد داشت. اين امر، به ويژه زمانى كه معلمان اختصاصى براى پرورش دينى آمادگى و اهليت لازم را نداشته باشند، جز ضرر و انتظار اثرات منفى ثمرى نخواهد داشت.
از بين بردن زمينه براى استفاده پرورشى از ساير معلمان: اختصاص بخشى از امكانات آموزش و پرورش، به ويژه نيروى انسانى به امور دينى و عدم انتظار اين مهم از سوى سايران، به طور طبيعى زمينه استفاده از بسيارى از معلمانى را كه براى تقويت و رشد بُعد دينى دانش‏آموزان مناسبت دارند را از بين مى‏برد. امروزه در جمع نيروهاى متعهد آموزش و پرورش نيروهاى بسيارى هستند كه مستقيما و در ظاهر با امر دين كودكان سر و كار ندارند، اما شايستگى به عهده گرفتن اين امر را به خوبى دارند، كه طرح تعميم زمينه استفاده از ايشان را فراهم مى‏آورد. 
اصرار بر آموزش صِرف به جاى بيدارسازى: در اين نوشتار از تربيت به عنوان زمينه‏سازى براى شكوفايى استعدادها به كرات ياد كرديم. آيا به راستى مى‏توان انتظار داشت كه اين زمينه‏سازى از طريق تنها يك برنامه خاص در بين برنامه‏هاى درسى و غير درسى دانش‏آموزان حاصل شود؟ به نظر مى‏رسد، آنچه امروزه با آن روبه‏رو هستيم يك برنامه آموزشى محض بدون ترتب آثار پرورشى بر آن است و اين تنها به اين دليل است كه پرورش كودك را از يك مجراى خاص انتظار داريم.
8. دلايل و شواهد عقلى، تجربى (با توجه به آموزش تطبيقى) و نقلى بر ساختار مطلوب
به نظرمى‏رسد درحداين نوشتار به دلايل عقلى‏ونقلى اشاره شد و اما در موردآموزش‏وپرورش تطبيقى در باب تربيت دينى چند نكته قابل ملاحظه است:
1. پيش از آن‏كه به مقايسه روش‏ها و اصول روبنايى بپردازيم، بايد نقاط مشترك مبانى فرهنگى و به ويژه مبانى دينى و جهان‏بينى افراد و جوامع را بررسى كرده و از وجود آن‏ها در بحث خود مطمئن شويم.
2. در بسيارى موارد، بدون ورود به مبحث تربيت دينى، اصول مشتركى همچون لزوم استفاده از قوه تعقل و خلاقيت متربى يا بحث تربيت مربى مورد تأكيد قرار گرفته است.
3. در بسيارى از كشورها، اگر نگوييم همه، مبحث تربيت دينى جزو دغدغه‏هاى اصلى نظام آموزش و پرورش است.
4. همچنين مسأله تربيت الگويى به طور خاص و به دليل ابتناى آن بر اصول مسلّم روان‏شناختى از جمله مسائلى است كه در اكثر نظام‏هاى آموزش و پرورش، دست كم در مقام نظر مورد توجه است.
با اين‏همه، بررسى تطبيقى نظام‏هاى آموزش و پرورش، به ويژه مسأله تربيت دينى، نياز به مطالعه فراگيرى دارد كه از حوصله اين مقاله خارج است و بايد مستقلاً به آن پرداخت.
9. ارزيابى و بررسى گذشته
شايد مناسب‏تر اين باشد كه ارزيابى گذشته را از زبان دست اندركاران و مسؤولان بشنويم:
متأسفانه در سال‏هاى گذشته به نقش جامع معلم در مجموعه مسائل تعليماتى و تربيتى توجه كافى نشده.... مثلاً در ارتباط با مديران و برنامه‏ريزان آموزش و پرورش در سطوح ستادى ... متأسفانه در مواردى، چنان بين تعليم و تربيت تفكيك قائل شده‏اند كه نشان مى‏دهد ما در سطح ستادى آموزش و پرورش در سطوح برنامه‏ريزى دچار نوعى نهادگرايى شديم... ما به سازمان و نهاد و تشكيلاتى كه بايد اين كار را اداره بكند، تعصب ورزيديم و فكر كرديم با ايجاد معاونت پرورشى، مسائل خود به خود حل است. ... اگر معلم نسبت به وظيفه تربيتى خويش خوب توجيه شود حتى كارآيى معلم در آموزش چند برابر مى‏شود...(29)
به رغم تلاش فراوانى كه از سر اخلاص و دلسوزى در نهاد آموزش و پرورش و توسط كادر متعهد و با ايمان آن صورت پذيرفته است، متأسفانه بايد گفت: آنچه اتفاق افتاده است با آنچه از يك جامعه اسلامى و نسل جوان آن انتظار مى‏رود بسيار فاصله دارد. اصرار بر آموزش بيش از آنچه مورد نياز است و بى‏توجهى به پرورش به معناى زمينه‏سازى جهت رشد از درون براى كودكان يكى از عوامل اساسى اين شكست بوده است. وضعيت امروز نسبت آموزش به پرورش را در نمودار (3) مشاهده مى‏كنيد. نتيجه عملى اين برخورد، عدم استقبال شايسته دانش‏آموزان از معلمان و برنامه‏هاى پرورشى و كتاب‏هاى تعليمات دينى از يك‏سو و عدم بروز نتايج مثبت آموزشِ بيش از دو دهه در جامعه ماست و اين خود نشانگر نياز جدى به تجديدنظر در عملكرد گذشته است.
با توجه به آنچه در مقام عمل اتفاق افتاده است و با عنايت به آنچه در اين نوشتار ارائه شد، به طور خلاصه بايد گفت: ايجاد معاونت پرورشى، تصميمى بود كه براساس تشخيص صحيح از نياز فورى زمان اتخاذ شد اما اكتفا به آن و عدم برنامه‏ريزى دراز مدت براى اصلاح آن به حذفى منجر شد كه آن‏هم به تصميمى عجولانه و احتمالاً از روى سياست‏بازى مى‏ماند.
10. راه‏كار حل مشكلات
در نمودار (4) سعى شده است نسبت مطلوب آموزش به پرورش به گونه‏اى ترسيم شود كه شكل افزايشى تربيت از يك سو، و حركت رو به كاهش آموزش از سوى ديگر، را نشان دهد.
آموزش و پرورش ما بايد از دو مشكل تمركز بر آموزش صرف و بى‏توجهى به پرورش مطلوب در هدف و روش رها شود. پيشنهاد اين مقاله در دو قدم اساسى خلاصه مى‏شود:
الف) حفظ بخش پرورشى آموزش و پرورش در شرايط كنونى به دليل عدم آمادگى ساير بخش‏ها براى فعاليت مطلوب (حتى همسطح آنچه امروز اتفاق مى‏افتد) در امر آمورش و پرورش دينى.
ب) برقرارى دوره‏هاى تربيت معلم در جهات پرورشى براى همه معلمان و حتى ديگر كسانى كه در ارتباط درسى با دانش‏آموزانند، به گونه‏اى كه در آينده، همه يا دست كم اكثر معلمان، معلمان پرورشى نيز باشند. به اميد آن‏روز...
پاسخ‏هاى جناب آقاى دكتر ايرج شگرف
نخعى ـ كارشناس تعليم و تربيت
1. تعريف شما از تربيت و تربيت دينى چيست؟ رابطه و نسبت آن را با ساير قلمروها و ابعاد تربيت توضيح دهيد.
تربيت به معنى به فعليت رساندن استعدادهايى است كه در نهاد آدمى به وديعه گذاشته شده و تربيت دينى تنظيم لحظه به لحظه شرايط است براى حاكم شدن مستمر انسانيت بر نفسانيت (مخالفا لهواه مطيعا لامر مولاه). خاصيت علومى كه ما مى‏آموزيم ارائه طريق است نه طى طريق. در ارائه طريق مقصود آماده كردن انسان است براى اين‏كه بتواند از علم به صورت يك ابزار استفاده كند. اما هرقدر هم كه پاى علم قوى‏تر و تواناتر باشد، قادر به تغيير ذات فرزندان آدم نخواهد بود.
انسان امروز و فردا بايد بداند كه علم بدون معنويات و خُلقيات، رضايت خاطر و آرامش درونى او را ضمانت نمى‏كند. طى طريق يعنى با عينك الهى به خلق نگريستن و در خدمت مردم قرار گرفتن. در تعريف تربيت از تغيير رفتار بحث مى‏كنيم و مراد ما نحوه انديشيدن، گرايش‏هاى ذهنى، فهم مطالب، كسب مطالب، ايجاد عادات و مهارت‏هاى اساسى در فرد مى‏باشد. در تربيت دينى، همه اين‏ها با توجه به متّصف شدن انسان به صفات الهى، كه آن را تغيير مطلوب مى‏ناميم، مورد عنايت مى‏باشد. در اين مسير تنها داشتن فكر و انديشه خوب كافى نيست، بلكه نكته اساسى، به كارگيرى صحيح آن است. جهت تربيت دينى حركت به سوى كمال و كسب تعالى است.
2. مفهوم آموزش و پرورش را تحليل كرده و نقش «آموزش» و «پرورش» را در تربيت دينى بيان فرماييد.
آموزش به معنى ياد دادن و آگاهى بخشيدن و پرورش به معنى تجلّى يادگيرى‏ها در رفتار است. كار جدى آموزش و پرورش اين است كه توانايى‏هاى انسان را كشف كند و ياد دهد كه چگونه اين توانايى‏ها را در خدمت به انسانيت در جهت رضاى الهى به كار گيرد.
عامل اصلى حيات طيبه ايمان و عمل صالح است كه به دست با كفايت آموزش و پرورش بايد تحقق پذيرد. ركن اصلى آموزش و پرورش معلم است و به تعبير من، هر كس انسان مى‏سازد و انديشه مى‏پرورد و ره مى‏نمايد و جهل مى‏زدايد، معلم است و معلمِ متقى گل سرسبد آفرينش.
همه دست اندركاران تعليم و تربيت مى‏دانند كه در فرهنگ، آموزش و پرورش فردا يعنى امروز.
3. با توجه به مراحل رشد و دوره‏هاى رسمى آموزش‏وپرورش، بفرماييد بهترين روش ـ مستقيم يا غيرمستقيم ـ در تربيت‏دينى چيست؟
روش‏هاى تربيتى نسخه‏هاى از پيش تعيين شده نيستند كه براى هر كسى و با هر شكلى بتوان آن را تجويز كرد، بلكه نوع روش‏هاى تربيتى در موقعيت‏هاى خاص و منحصر به فرد بايد خلق شود و هيچ فرمول از پيش تعيين شده‏اى كه بتوان به صورت قالبى بر اصلاح يا تغيير رفتار از آن سود جست وجود ندارد. مربى بايد با توجه به تغييرات و دگرگونى‏هايى كه در هر دوره از زندگى صورت مى‏گيرد (توانايى‏ها، نيازها، دشوارى‏ها) با توجه به تفاوت‏هاى فردى از روش‏هاى متناسب با سن، موقعيت و ويژگى‏هاى كودك و نوجوان استفاده كند. در دوران كودكى و نوجوانى سهم روش‏هاى غيرمستقيم بيش‏تر است و در جوانى از هر دو روش به طور مساوى، بسته به شرايط محيطى و نوع رفتار، مى‏توان سود جست. كودك و نوجوانى كه در اين دوران به ثبات در اعتقادات رسيده باشد، در جوانى قدم به بيراهه نخواهد گذاشت و سالم‏تر و بالنده‏تر به دوران زيباى جوانى وارد مى‏شود به شرط آن‏كه خانواده و مدرسه به عنوان مصلح، صالح باشند. همين‏كه خوب باشيم، خوبى از ديگران به ما و از ما به ديگران سرايت مى‏كند. خنده‏دار است بزرگترهايى كه به حرف خدا گوش نمى‏كنند گلايه دارند كه چرا بچه‏هايشان يا شاگردانشان به حرف آن‏ها گوش نمى‏كنند! (يادگيرى تقليدى)
4. در هر جامعه اشخاص و نهادهاى گوناگون از نفوذواقتدار در آحاد افراد جامعه برخوردارند و قادرند شأن‏ووظيفه تربيت‏دينى را بر عهده گيرند. از نظر شما بهترين حالت‏ووضعيت كدام‏است؟ آيا همه يا فقط بعضى از اشخاص و نهادهاى مزبور بايد به اين امر بپردازند؟
تقويت مسائل اعتقادى از عهده مجموعه كارآمد و متخصص برمى‏آيد. بهتر آن است كه دولت اين مهم را انجام دهد؛ زيرا حكومت بالاترين دستور مدار است. متوليان تعليم و تربيت (وزارت آموزش و پرورش، وزارت علوم و تحقيقات و فناورى، وزارت فرهنگ و ارشاد و اسلامى و...) با برنامه‏ريزى صحيح و قابل اجرا، همسو و هم جهت به اين كار مبادرت ورزند و انسان‏هاى صلاحيت‏دار و واردى را براى تربيت دينى آموزش دهند. مهم‏ترين الزام براى كسى كه منادى دين است صداقت و اخلاص و سخن گفتن به زبان و درك مخاطب است. نمى‏توان با زبانى غير از قدرت فهم مخاطبان، از تربيت دينى سخن گفت.
5. موريس دبس در كتاب «مراحل تربيت» توصيه مى‏كند از دوره راهنمايى به بالا كه معلمان متعددى سر كلاس مى‏روند و هر يك الگوى خاصى را ارائه مى‏كنند، بايد يك نفر به عنوان مربى، مرجعيت فكرى و فرهنگى دانش‏آموزان را بر عهده بگيرد و اين الگوهاى متعدد و متفاوت را به وحدت آورد تا فراگيران سردرگم و حيران نشوند. لطفا اين مسأله را، به ويژه از منظر تربيت دينى، تحليل فرماييد.
سزاوارتر آن است كه يك نفر به عنوان مربى، هدفمند مرجعيت فكرى و فرهنگى دانش‏آموزان را برعهده گيرد و مراقبت شود دستورمداران (پدر و مادر، معلم، الگوهاى اجتماعى و...) با رفتار و گفتار خود نمود ارزش‏ها را خنثى نسازند. آموزش خانواده براى پيش‏گيرى از تضاد تربيتى لازم است.
6. با توجه به آنچه گذشت، شما چه الگويى را براى تربيت دينى در نظام‏هاى آموزشى مطلوب مى‏دانيد: هكارى همه زيرمجموعه‏هاى سازمان، واگذار كردن مسؤوليت به يك بخش خاص و مستقل، افزودن اين مسؤوليت به وظايف‏بخش آموزش، يا بى‏تفاوت بودن كل مجموعه نسبت به اين امر؟
به عنوان زيرمجموعه يك سازمان يا وزارتخانه، واگذار كردن مسؤوليت به يك بخش خاص و مستقل.
7. مزاياى آن را بيان كنيد.
مزيت اين ساختار اين است كه از تشتت و ناهماهنگى و بسيارى از اوقات بى‏برنامگى و انجام كار با هرچه پيش آيد خوش آيد، جلوگيرى مى‏كند.
8. دلايل و شواهد عقلى و تجربى و نقلى، كدام ساختار را تأييد مى‏كند؟
از نظر تجربى و نقلى همان ساختار واگذارى مسؤوليت به يك بخش خاص و مستقل.
9. ارزيابى شما از تربيت دينى در كشور ما چيست؟
متأسفانه كتاب‏هاى دينى ما متناسب با قدرت فهم دانش‏آموختگان و ساعات درس نيست. بعضا معلمان دينى يا تقواى الگويى ندارند، يا وارد به درس و اصول روان‏شناختى نيستند و يا با اين‏كه بسيار مى‏دانند، اما قدرت بيان و عرضه مطلب را ندارند.
10. براى حل مشكلات و بازيافتن سلامت در تربيت دينى چه راهكارهايى وجود دارد؟
الف. اصلاح كتاب‏هاى درسى، تجديدنظر در انتخاب معلمان دينى، گذاردن كلاس‏هاى كارآموزى و بازآموزى براى آنان.
ب. فرهنگ، عرصه معرفت و منزلت است و سياست عرصه قدرت. كشاندن مسائل اعتقادى و دينى به سياست‏زدگى‏ها و مدرسه كه عامل گروه‏گرايى مى‏شود درست نيست!
ج. رشد دينى در ارشاد و هدايت با مدارا و متانت رفتار كردن است و راه تند در پيش نگرفتن. اين راه صبر و استقامت، شهامت و ايستادگى را مى‏طلبد. به تعبيرى، رشد عبارت از اين است كه تنى داشته باشى در خدمت و دلى در معرفت و سرى در محبت. مطلق‏انديشى در حركت و عمل موفق نيست و راه آن ترويج مداراست.
د. كيفيت در تعليم و تربيت دينى يك نقطه ثابت و ايستا نيست، بلكه يك حركت است؛ گامى به جلونهادن و پيش رفتن و به وضعيت آرمانى نزديك و نزديك‏تر شدن.
ه. ما در عصرى زندگى مى‏كنيم كه تحولات اجتماعى بخش اعظم زندگى ما را دستخوش دگرگونى كرده است، به طورى كه با گسترش شبكه‏هاى عظيم ارتباطى، انقلابى در روابط انسان‏ها ايجاد شده است. در جريان اين دگرگونى كه فرهنگ‏هاى ملى را به چالش كشيده، عوامل محيطى، به خصوص در حوزه مسائل اعتقادى، تأثيرات فراوانى روى نظام آموزشى برجاى گذاشته است. در اين شرايط، معلمان و مربيان دينى بايد براى دستيابى به نوآورى در فكر و انديشه، مرتب مطالعه و تحقيق كنند و بكوشند تا دانش خود را نسبت به مسائلى كه در اطراف آن‏ها مى‏گذرد تقويت كنند تا بتوانند جوابگوى نسل جديد باشند.
و. انسان‏هاى سالم نياز به تنوع دارند. در برنامه‏هاى دينى بايد هرچه بيش‏تر از سخن‏رانى و موعظه خشك پرهيز كرد. جوان امروز بيش‏تر به چشم و عقل خود بها مى‏دهد نه صِرف گوش‏هايش؛ هرچه را مى‏شنود باور نمى‏كند، بلكه آن را به محك عقل و تجربه‏هاى قبلى مى‏سنجد. برنامه‏هاى هنرى و نمايشى سالم، اردوها و... مى‏تواند ضمن ايجاد نشاط، به پذيرش اعتقادات درست كمك نمايد. نبود نشاط و شادابى در نظام تعليم و تربيت منجر به سكوت و ملال‏آور شدن آموخته‏ها و بى خاصيت شدن آن‏ها مى‏شود.
م. درستكارى بهترين صفت معلم دينى است. دانش‏آموز براى اين‏كه به ميزان صداقت معلمش پى ببرد، در عمل او را آزمايش مى‏كند. در صدفِ صداقت، هميشه مرواريد حقيقت رشد مى‏كند.
ن. بازوى دانش‏آموز را بايد رها كرد و قلب او را گرفت. دانش‏آموز بايد هميشه تصوير مثبتى به عنوان يك انسان با ارزش از خود داشته باشد. انسان تنها به قوت‏هايش انسان نيست، به ضعف‏هايش هم انسان است.
معلم دينى بايد از زورگويى و تحميل‏نظر خوددارى كند (مرد آن است كه حرفش دوتا شود)؛ منظور اين است كه اگر كسى حرف بهترى دارد پذيرفته شود. ديدها را وسعت دهيم. با نگاه‏هاى كوچك نمى‏شود حقيقت را دريافت كرد. هيچ صيادى در جويبار حقيرى كه به گودالى مى‏ريزد مرواريد صيد نخواهد كرد. درد انسانيت همين نارسيدن‏ها و كوچك ماندن‏هاست.
اين اسم و لقب كه هست در دين ما را  چون نيست مسما چه كنيم اسما را
در هسته خرما همه خرماست ولى  از ما نخرند هسته خرما را
••• پى‏نوشت‏ها
1ـ چنانچه در انقلاب عظيم ظهور اسلام چنين تحولى در ارزش‏ها حاصل شد. امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: "اضاءت به البلاد بعد الضلالة المظلمة و الجهالة الغالبة و الجفوة الجافية و الناس يستحلون الحريم و يستذلون الحكيم، يحيون على فترة و يموتون على كفرة" (نهج‏البلاغه، محمد دشتى، خطبه 151، ش 2و3) همچنين پيرامون تحولى كه پس از قبول امامت ظاهرى خويش بيان مى‏دارد، مى‏فرمايد: "والذى بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة و لتغربلن غربلة و لتساطن سوط اقدر حتى يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم و ليسبقن سابقون كانوا قصروا و ليقصرن سباقون كانوا سبقوا" (نهج‏البلاغه، محمد دشتى، خطبه 16، ش3و4)
2ـ سخن در اين باب ذيل اصل سوم ادامه خواهد يافت.
3. teaching values
4. character education
5. values clarification
6ـ ر. ك: محمدجواد زارعان، «تربيت دينى، تربيت ليبرال»، معرفت 33 ص 15-8
7. Barry Ghazan Contemporary Approaches to Moral Education, (NY: Teachers College Press, 1985), pp. 45-67.
8ـ علاوه بر برنامه‏هاى درسى و غير درسى رسمى مدارس در آمريكاى شمالى، برنامه‏هاى فرهنگى ارائه شده در سطح جامعه و رسانه‏ها به شدت گسترده است و سعى بر حفظ و زنده نگه داشتن ارزش‏ها براى نسل حاضر و انتقال آن به نسل آتى را دارد. لازم است اين پديده در تحقيقى مستقل از زاوية تربيتى مورد مطالعه قرار گيرد.
9. indoctrination
10. creativity
11. critical thinking
12و13ـ نهج‏البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه، 185، ش 9
14. socialization
15. identification
16ـ احزاب: 21
17ـ وسائل‏الشيعه، ج 15، ص 246، قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ لِيَرَوْا مِنْكُمُ الْوَرَعَ وَ الِاجْتِهَادَ وَ الصَّلَاةَ وَ الْخَيْرَ فَإِنَّ ذَلِكَ دَاعِيَةٌ و مستدرك‏الوسائل، ج. 1، ص. 116 عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ فِي حَدِيثٍ أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ الْعَمَلِ بِطَاعَتِهِ وَ اجْتِنَابِ مَعَاصِيهِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ لِمَنِ ائْتَمَنَكُمْ وَ حُسْنِ الصِّحَابَةِ لِمَنْ صَحِبْتُمُوهُ وَ أَنْ تَكُونُوا لَنَا دُعَاةً صَامِتِينَ فَقَالُوا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ كَيْفَ نَدْعُو إِلَيْكُمْ وَ نَحْنُ صُمُوتٌ قَالَ تَعْمَلُونَ بِمَا أَمَرْنَاكُمْ بِهِ مِنَ الْعَمَلِ بِطَاعَةِ اللَّهِ وَ تَتَنَاهَوْنَ عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ وَ تُعَامِلُونَ النَّاسَ بِالصِّدْقِ وَ الْعَدْلِ وَ تُوءَدُّونَ الْأَمَانَةَ وَ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لَا يَطَّلِعُ النَّاسُ مِنْكُمْ إِلَّا عَلَى خَيْرٍ فَإِذَا رَأَوْا مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ عَمِلُوا أَفْضَلَ مَا عِنْدَنَا فَتَنَازَعُوا إِلَيْهِ الْخَبَرَ 
18ـ جمعه: 2
19و20ـ شكوهى، ص 208
21ـ كافى، ج 3، ص 409، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ إِنَّا نَأْمُرُ صِبْيَانَنَا بِالصَّلَاةِ إِذَا كَانُوا بَنِي خَمْسِ سِنِينَ فَمُرُوا صِبْيَانَكُمْ بِالصَّلَاةِ إِذَا كَانُوا بَنِي سَبْعِ سِنِينَ وَ نَحْنُ نَأْمُرُ صِبْيَانَنَا بِالصَّوْمِ إِذَا كَانُوا بَنِي سَبْعِ سِنِينَ بِمَا أَطَاقُوا مِنْ صِيَامِ الْيَوْمِ إِنْ كَانَ إِلَى نِصْفِ النَّهَارِ أَوْ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ أَوْ أَقَلَّ فَإِذَا غَلَبَهُمُ الْعَطَشُ وَ الْغَرَثُ أَفْطَرُوا حَتَّى يَتَعَوَّدُوا الصَّوْمَ وَ يُطِيقُوهُ فَمُرُوا صِبْيَانَكُمْ إِذَا كَانُوا بَنِي تِسْعِ سِنِينَ بِالصَّوْمِ مَا اسْتَطَاعُوا مِنْ صِيَامِ الْيَوْمِ فَإِذَا غَلَبَهُمُ الْعَطَشُ أَفْطَرُوا
22ـ تحقيق در اين زمينه به رغم نياز به آن بسيار اندك است. براى نمونه ر. ك: ناصر باهنر، آموزش مفاهيم دينى همگام با روان‏شناسى رشد، تهران: شركت چاپ و نشر بين الملل ص 77-62
23ـ مرتضى مطهرى، مسأله شناخت،تهران،انتشارات‏صدرا، چاپ‏ششم،1371،ص 54
24ـ عنكبوت: 69
25. teaching / instruction
26. Maria Montessori 1870 - 1952
27ـ كيهان، سه‏شنبه 15 اسفند 57
28ـ هرچند تبادر اوليه تذكر در شكل گفتارى آن است، در برخى از روايات بر جنبه عملى آن تأكيد شده است، چنانچه در باب مجالست و دوست يابى در كافى، ج 1، ص 39، آمده است: عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص قَالَتِ الْحَوَارِيُّونَ لِعِيسَى يَا رُوحَ اللَّهِ مَنْ نُجَالِسُ قَالَ مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُوءْيَتُهُ وَ يَزِيدُ فِي عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَ يُرَغِّبُكُمْ فِي الْ‏آخِرَةِ عَمَلُهُ.
29ـ وزارت آموزش و پرورش، معاونت پرورشى، مجموعه مقالات چهارمين سمپوزيوم جايگاه تربيت نقش تربيتى معلم، تهران، انتشارات تربيت، 1374، جلد اول، ص 21 و 22