رابطه ارزشها و ضد ارزشها با انگيزش و رفتار
بر اساس ديدگاه اسلامى، پس از بررسى ارزشها و ضد ارزشهاى انسانى، ماهيت اساسى انسان، ابعاد روحى، نيروهاى مثبت و منفى و توانايىهاى درونى وى اين نتيجه به دست مىآيد كه رفتار آدمى هر لحظه تحت تأثير نيروهاى مثبت و منفى است و به هر ميزان كه ارزشهاى انسانى در او تقويت شده باشد و ويژگىهاى انسانِ رشد يافته و كامل اسلامى بر او حاكم باشد و در جهت قرب الهى گام بردارد، به همان ميزان نيز انگيزهها و جاذبههاى معنوى در او كارساز خواهد بود و به عكس، به هر اندازه كه نيروها و ارزشهاى منفى بر وجود او حاكم باشد، رفتار او توسط انگيزههاى پست شكل مىگيرد.
در حديثى كه شيعه و سنّى روايت كردهاند، اين چنين آمده است: از امام صادق عليهالسلام سؤال شد: ملائكه برترند يا بنىآدم؟ حضرت فرمود: حضرت على عليهالسلام فرمود: «اِنَّ اللّهَ عزَّوجلَّ رَكّبَ فِى الملائكةِ عقلاً بلا شهوةٍ، ورَكّبَ فِى البهائِم شهوةً بلا عقلٍ، ورَكّبَ في بنيآدمَ كليهما. فَمَن غَلبَ عقلَه شهوتُه فهو خيرٌ مِن الملائكةِ، ومَن غَلبَ شهوتَه عقلَه فهو شرٌّ مِن البهائِم»(57)؛ خداوند عزّ وجل ملائكه را با تركيبى از عقل محض بدون شهوت و حيوانات را با تركيبى از شهوت بدون عقل آفريد، ولى در انسان، عقل و شهوت (سرشت فرشته و سرشت حيوان) را با يكديگر تركيب كرد. پس هر كس عقلش بر شهوت وى غلبه كند، از فرشتگان برتر است و هر كس شهوتش بر عقلش غلبه نمايد، از چارپايان پستتر مىباشد.
اين تركيب انسان ـ به تعبير حديث ـ از جنبه فرشتهاى و جنبه حيوانى، قهرا در انسان دو گرايش متضاد به وجود آورده است: گرايش آسمانى و گرايش زمينى. آنگاه خدا به انسان نيروى شناخت و اراده آزاد داده و او را در ميان اين دو راه مختار كرده است تا يكى را انتخاب كند:(58)
«إنّا هَديناهُ السَّبيلَ إمّا شاكرا و امّا كفورا» (انسان: 3)؛ به تحقيق، ما راه (حق و باطل) را به انسان نموديم، حال يا هدايت را مىپذيرد و سپاسگزار مىگردد و يا ناسپاس.
ابعاد سهگانه نيازهاى انسان
گفته مىشود: اصولاً انسان بدون انگيزه دست به هيچ كارى نمىزند. پس هر رفتارى بر اساس انگيزهاى است. از طرف ديگر، هيچ انسانى داراى انگيزهاى نمىشود، مگر بر اساس نيازى كه براى او مطرح شده است؛ يعنى انسان براى پاسخگويى به نيازش، داراى انگيزه مىشود و با برانگيخته شدن، رفتارى از او سر مىزند.
از اين رو، لازم است پيش از بحث از انگيزههاى انسان و تعيين انگيزههاى متعالى و ارزشمند، نخست نيازهاى انسان را بررسى كنيم.
نيازهاى اساسى انسان كه همه آنها در جريان فعاليت «صيانت ذات» بروز مىكند، در سه بعد اسامى مطرح مىگردد:
1. صيانت ذات در بعد حيات طبيعى محض؛ مانند نياز به غذا، مسكن، بهداشت، توليد مثل و دفاع از هرگونه عامل مخلّ حيات؛
2. صيانت ذات در بعد روانى و شخصيتى؛ نيازهاى انسان در اين بعد عبارت است از: آرامش روانى و تنظيم ارتباط منطقى بين عوامل برون ذاتى و درون ذاتى و حفظ وحدت و هماهنگى عناصر تشكيلدهنده شخصيت و حفظ آن از اختلالاتى كه مىتواند سلامت شخصيت را تهديد كند؛ مانند چند شخصيتى يا تلاشى آن.
3. صيانت ذات در بعد تكاملى شخصيت؛ انسان در اين بعد، داراى نيازهاى بسيار بااهميت است كه مذاهب الهى و اخلاقيون و مكاتب حقوق و مقررات سازنده و پيشرو واقعى، آنها را مطرح و شخصيت آدمى را به وسيله رفع آن نيازها در گذرگاه تكامل به ثمر مىرسانند.(59)
مهمترين نيازهاى بشر از نظر قرآن(60)
قرآن در آيات زيبا و دلنشين خود، سه چيز را به عنوان شديدترين نيازمندىهاى بشر ياداورى مىكند:
«تُؤمنون بِاللّهِ ورسولِه وتُجاهدونَ في سبيلِ اللّهِ باَموالِكم واَنفسكم» (صف: 11)؛
1. ايمان به «اللّه»؛ يعنى ايمان به اين كه جهان صاحبى دارد به نام «خدا». به عبارت ديگر، تفسيرى روحانى از جهان.
2. ايمان به رسول خدا و رسالت او؛ يعنى ايمان به تعليمات آزادىبخش و حياتآفرينى كه تكامل اجتماع را بر مبناى وحيانى و روحانى توجيه كند و به زندگى صورى رنگ معنوى بخشد.
3. جهاد با مال و نفس در راه خدا؛ يعنى آزادى معنوى نيازى مبرمتر از اين نيازها براى بشر نمىتوان يافت.(61)
از همين روست كه قرآن كريم نسبت به توجه به خدا و رسول خد صلىاللهعليهوآله و جهاد در راه او اهتمام خاصى نشان مىدهد. در آيه ذيل، خداوند تعالى نسبت به كسانى كه پدران، پسران، برادران، همسران، خويشاوندان، اموال، تجارت و منازل خود را از خدا و رسول اسلام صلىاللهعليهوآله و جهاد در راه او بيشتر دوست دارند، مىفرمايد كه از هدايت الهى محروم بوده، بايد منتظر عذاب او باشند:
«قُل إن كانَ آباؤكم وأبناؤكُم... اَحبَّ اِليكم مِن اللّه ورسولِه وجهادٍ في سبيلِه فتربَّصوا حتّى يَأتِىَ اللّهُ بِأمرهِ واللّهُ لا يَهدىِ القَومَ الفَاسقينَ» (توبه: 24)
اصالت نيازهاى فطرى
چرا يك دانشمند يا محقق ساعتهاى طولانى وقت خود را صرف يافتن مطلبى علمى مىكند و آن چنان غرق مىشود كه كليه فعاليتهاى ديگر و لذات مادى را فراموش مىكند و گاه متوجه اتفاقات آشكارى كه در محيط مطالعه او رخ مىدهد نمىشود؟ چرا يك رزمنده بسيجى خود را از تمام وابستگىهاى مادى و عاطفى جدا مىكند و حتى از فكر درباره آنها رنجور مىگردد؟ چرا يك ورزشكار در انديشه پيروزى در مسابقات ملى و جهانى، ماهها و بلكه سالها تمرينات طاقتفرسا را از جان و دل مىپذيرد؟ و چرا فردى حاضر مىشود با تمام وجود، مال و منال خود را در راه دفاع از حق صرف كند؟ و در مقابل، ديگرى لحظه به لحظه شب و روز خود را در انديشه منافع شخصى و كسب سود و لذات مادى از هر راه و به هر وسيلهاى مىگذراند؟
مسلّما نيازهاى زيستى انسان نمىتواند توجيهگر اين گونه رفتارهاى متنوع و پيچيده باشد. از اين رو، بحث «نيازهاى فطرى» مطرح مىشود. خواستههاى فطرى آن نيازهايى است كه ناشى از ساختمان طبيعى بشر است؛ يك سلسله امورى كه هر كس به موجب آن كه بشر است، خواهان آنهاست و هنوز هم كسى مدعى نشده كه رمز آنها را كشف كرده است؛ مثلاً، بشر علاقهمند به تحقيق و كاوش علمى است، همچنين به مظاهر جمال و زيبايى علاقه دارد، به تشكيل كانون خانواده و توليد نسل با همه زحمتها و مرارتهايش علاقهمند است، به همدردى و خدمت به همنوع احساس علاقه مىكند. اما چرا بشر علاقهمند به تحقيق است؟ اين حس كاوش و حقيقتجويى چيست؟ چرا بشر علاقهمند به جمال و زيبايى است؟ چرا در انسان حس همدردى و ترحّم نسبت به ديگران وجود دارد؟ اينها يك سلسله سؤالاتى است كه وجود دارد. ما خواه جواب اين «چرا»ها را بدانيم و خواه ندانيم، چيزى كه براى ما قابل ترديد نيست اين كه خواستههاى مزبور فطرى است و غير قابل انكار.(62)
ممكن است كسانى در شرايط مخصوصى با يكى از تمايلات فطرى خود مبارزه كنند و آن را در درون خويش خاموش نمايند، ولى عمل آنان هرگز نمىتواند واقعيت فطرى و خاصيت سرشتى نوع بشر را از ميان ببرد.
به عنوان مثال، تمايل جنسى، كه يك غريزه انكارناپذير بشرى است، نزد بسيارى از تاركان دنيا و مرتاضان به دست فراموشى سپرده شده، اما هرگز نمىتواند اين واقعيت فطرى را نابود كند و وجود آن را در بشر انكار نمايد. همچنين كسانى كه فطرت ايمانى و اخلاقى را در خود ناديده گرفته و نداى باطنى آن را نشنيدهاند و عمرى با اين خواهش وجدانى خود مبارزه كرده و خويش را غير ملتزم به دين بار آوردهاند، نمىتوانند فطرت ايمان و اخلاق را در بشر انكار نمايند. انحراف آنان از صراط مستقيم فطرت، ربطى به واقعيت وجدان طبيعى و ساختمان فطرى ايمانى و اخلاقى بشر ندارد. (63)
انواع دستهبندى نيازها، انگيزهها و اميال
در زمينه اين كه انسان داراى چه نيازهايى است و در نفس او چه اميالى وجود دارد، روانشناسان تحقيقاتى انجام دادهاند و نيازها و كششهاى درونى انسان را شناسايى و دسته بندى كردهاند. در عين حال كه درباره اين تقسيمات جاى بحث فراوان است، در اين جا گزارشى اجمالى از انواع اين دستهبندىها ارائه و ديدگاه اسلامى توضيح و تبيين مىشود:
دستهبندى نخست
يكى از دستهبندىهاى مهم و معروف در روانشناسى، تقسيم كششهاى درونى به چهار قسم غرايز، عواطف، انفعالات و احساسات است.
1ـ غرائز: كششهاى درونى مربوط به نيازهاى حياتى كه با اندامهاى بدن ارتباط دارد، «غريزه» ناميده شده است؛ مثل غريزه خوردن و آشاميدن كه هم نياز طبيعى انسان را رفع مىكند و هم با اندام گوارشى ارتباط دارد.
2ـ عواطف: ميلهايى است كه در رابطه با انسان ديگر پديد مىآيد؛ مثل عاطفه والدين به فرزند و به عكس و يا كششهاى گوناگون ما نسبت به انسانهاى ديگر. هر قدر رابطه طبيعى، معنوى يا اجتماعى بيشتر باشد، عاطفه قوىتر مىشود.
3ـ انفعالات: انفعالات يا «كششهاى منفى» مقابل عواطف و عكس آن است؛ يعنى حالتى روانى كه بر اساس آن، انسان به دليل احساس ضرر يا ناخوشايندى، از كسى فرار يا او را طرد مىكند. نفرت و خشم و كينه و امثال آنها جزو انفعالات محسوب مىشود.
4ـ احساسات: طبق برخى از اصطلاحات، احساسات حالتهايى است كه از سه مورد مذكور قبلى، شديدتر بوده و تنها به انسان اختصاص دارد. سه مورد قبل كم و بيش در حيوانات نيز موجود است، ولى احساسات ويژه انسان است؛ مثل احساس تعجب، استحسان، تجليل و عشق... تا برسد به احساس پرستش.(64)
دستهبندى دوم
از يك ديدگاه، نيازهاى بشر به دو نوع اصلى و شاخههاى فرعى تقسيم شده است:
1ـ نيازهاى اوّلى: اين نيازها از عمق ساختمان جسمى و روحى بشر و از طبيعت زندگى اجتماعى سرچشمه مىگيرد. تا انسان، انسان است و تا زندگى وى زندگى اجتماعى است، اين نوع نيازمندىها هست. اين نيازمندىها خود سه قسم است:
الف ـ جسمى: از قبيل نياز به خوراك، پوشاك، مسكن و همسر.
ب ـ روحى: از قبيل علم، زيبايى، نيكى، پرستش، احترام و تربيت.
ج ـ اجتماعى: از قبيل معاشرت، مبادله، تعاون، عدالت، آزادى و مساوات.
2ـ نيازهاى ثانوى: نيازهايى است كه از نيازهاى اوّلى ناشى مىشود. نياز به انواع ابزار و وسايل زندگى، كه در هر عصر و زمانى با عصر و زمان ديگر فرق مىكند، از اين نوع است.
نيازهاى اوّلى، محرّك بشر به سوى توسعه و كمال زندگى است. اما نيازهاى ثانوى ناشى از توسعه و كمال زندگى است و در عين حال، محرّكى به سوى توسعه بيشتر و كمال بالاتر.
تغيير نيازها و نو و كهنه شدن آنها مربوط به نيازهاى ثانوى است. نيازهاى اوّلى نه كهنه مىشود و نه از بين مىرود؛ هميشه زنده و نو است. برخى از نيازهاى ثانوى نيز چنين است. از آن جمله است: نيازمندى به قانون. اين نياز ناشى از نياز به زندگى اجتماعى است و در عين حال، هميشگى مىباشد. بشر هيچ زمانى بىنياز از قانون نخواهد بود.(65)
دستهبندى سوم(66)
از نظرگاهى ديگر، خواستهاى انسان به دو دسته فردى و اجتماعى تقسيم مىشود. اميال غريزى معمولاً از دسته فردى است. ساير اميال از جمله عواطف، غالبا جنبه اجتماعى دارد. انفعالات نيز همين گونه است: گاه آدمى از خطرى براى جان خود مىترسد، ولى گاه خطرى جامعه را تهديد مىكند.
دستهبندى چهارم
از نگاهى ديگر، خواستها به دو قسم تقسيم شده است:
1ـ مادى: خواستهايى است كه با ارضاى آنها، نياز بدن تأمين مىشود؛ مثل غرايز.
2ـ روحى: خواستهايى است كه پس از تأمين نيازهاى بدن نيز ظهور مىيابد؛ مثل نياز به شادى. گرچه تن سالم است، ولى ممكن است روان، شاد نباشد.
دستهبندى پنجم
در بحث خودشناسى، تقسيمى انجام گرفته و بر اساس آن خواستها به دو دسته تقسيم شده است:
1ـ خواستهايى كه در جهت حفظ بقا و موجوديت است؛ خواستهايى كه ارضاى آنها به بقاى آدمى كمك مىكند؛ مانند ميل به خوراك و پوشاك و غريزه صيانت.
2ـ خواستهايى كه در جهت تحصيل كمالات وجودى است؛ اقتضاى اين دسته از تمايلات، تكامل وجود است. اين خواستها در جهت حفظ موجوديت نيست، بلكه در جهت تكامل يافتن وجود مفروض است.
دستهبندى ششم
از منظرى ديگر، انگيزههاى انسان به سه نوع عمده تقسيم شده است:
1ـ انگيزههاى پندارى: اين انگيزهها از هيچ واقعيت عينى نشأت نمىگيرد، بلكه شكل گرفته از مجموعهاى از پندارها و خيالات شعارگونه و بىمحتواست كه گاه براى پيشبرد اهداف خاصى ايجاد و پىگيرى مىشود.
2ـ انگيزههاى مادى: انگيزههايى است كه از يك واقعيت عينى مايه مىگيرد و در محدوده نيازهاى مادى انسان مطرح مىشود و از اين رو، كاربرد محدودى دارد و نمىتواند در زمينههاى معنوى كارآيى داشته باشد و انسان را به تلاش وادارد.
3ـ انگيزههاى معنوى: اين انگيزهها علاوه بر اين كه از واقعيتهاى عينى و نفسالامرى سرچشمه مىگيرد، با ورود به حيطه روح و روان آدمى، از كاربردى وسيع برخوردار است. اين انگيزه به دو شكل ظاهر مىشود:
الف. انگيزههاى والاى انسانى؛
ب. انگيزههاى الهى.(67)
دستهبندى هفتم
از ديدى ديگر، تمايلات آدمى را به دو مرحله تقسيم كردهاند:
1. آنچه جنبه مادى و تنكرد شناسانه دارد؟
2. آنچه جنبه روانى دارد، اما از خواستهاى عالى روحى است؛ مثل آرمانخواهى و آزادىطلبى.
دستهبندى هشتم
بر اساس تقسيم ديگر، گرايشهاى انسان را مىتوان به دو دسته گرايشهاى مقدس و نامقدس تقسيم كرد:
1ـ گرايشهاى نامقدس:گرايشهاى نامقدس همان جاذبههاى مادى و طبيعى است كه بر خودمحورى استوار است؛ يعنى گرايشهايى كه در نهايت امر در آنها خودِ فردى مطرح است و اگر غيرمحورى هم هست، مثل حيوان در حدود بقاى نوع در محدوده غريزه است. به علاوه، انسان در وجدان خود قداستى براى آنها قايل نيست.
2ـ گرايشهاى مقدس: در مقابل، يك سلسله گرايشهاى خاص نيز در انسان هست كه از يك سو، مىتوان آنها را گرايشهايى دانست كه بر اساس خودمحورى يا غير محورى غريزى استوار نيست و مىتوان آنها را «گرايشهاى مقدس» ناميد؛ يعنى گرايشهايى كه انسان در وجدان خود براى آنها نوعى قداست، برترى و سطح عالى قايل است، كه هر انسانى به هر ميزانى كه از اين گرايشها بيشتر برخوردار باشد، متعالىتر است. اين گرايشها مادى نبوده، بلكه جاذبههايى معنوى است كه انسان را به سوى كانونهاى غير مادى مىكشاند.(68)
دستهبندى نهم
بعضى به دنبال تقسيم قبلى، آرمانهاى والاى انسانى را به سه دسته تقسيم كردهاند:
1ـ حقيقت جويى، شناخت واقعيات و حقايق؛
2ـ فضيلتخواهى، عدالت، حريّت و مانند آن؛
3ـ زيبايىطلبى؛ مطلق زيبايىهايى كه علاقه انسان به آنها تعلق مىگيرد كه بسيار متفاوت است: برخى مربوط به ديدنىها است و برخى به شنيدنىها و بعضى مربوط به تخيّل چون شعر.
دستهبندى دهم
بعضى همان دستهبندى پيش را انجام داده، به اقسام مذكور، دو قسم ديگر نيز اضافه كردهاند:
1. حقيقتجويى؛
2. فضيلتخواهى؛
3. زيبايىطلبى؛
4. گرايش به خير و فضيلت؛
5. حس مذهبى يا عشق و پرستش.
برخى از قايلان اين تقسيم گفتهاند: «حس مذهبى» نيز خواستى است در عرض چهار خواست ديگر و بعضى ديگر، آن چهار قسم را نيز در شعاع اين پنجمى قرار دادهاند.
از آن جا كه يكى از تقسيمات مهم در باب انگيزههاى انسان، اين تقسيم مىباشد، درباره آن توضيح بيشترى ارائه مىگردد. براى اين منظور، نخست به ويژگى كلى اقسام اشاره مىشود و سپس هر يك از آنها با شرحى مختصر، تبيين مىگردد.
ويژگى و منشأ اساسى جاذبههاى معنوى
همان گونه كه اشاره شد، ويژگى گرايشهاى مقدس ـ كه گاه از آنها به عنوان «كششها» يا جاذبههاى معنوى نيز تعبير مىشود ـ اين است كه اولاً، با خودمحورى قابل توجيه نيست و اگر كسانى توجيهاتى كردهاند، همه محل بحث و اشكال است. ثانيا، شكل انتخابى و آگاهانه دارد و به هر حال، امورى است كه ملاك و معيار «انسانيت» شناخته مىشود. اگر تمام مكتبهاى جهان را «انسانيت» دم مىزند، «انسانيت» يعنى همين گرايشها؛ يعنى غير از اينها چيزى نيست. امروز نيز تمام مكتبهاى دنيا ـ اعم از مكتبهاى الهى، مادى و شكّاك ـ مسائلى را در مورد انسان مطرح مىكنند كه مافوق حيوانى تلقى مىشود.(69)
اصولاً گرايشهاى معنوى و والاى بشر، زاده ايمان و اعتقاد و دلبستگىهاى او به برخى حقايق در اين جهان است كه آن حقايق هم ماوراى فردى است ـ عام و شامل است ـ و هم ماوراى مادى است ـ يعنى از نوع نفع مادى نيست. اين گونه ايمانها و دلبستگىها به نوبه خود، مولود برخى جهانبينىها و جهانشناسىهاست كه يا از طرف پيامبران الهى عليهمالسلام به بشر عرضه شده و يا برخى فلاسفه خواستهاند نوعى تفكر عرضه نمايند كه ايمانزا و آرمانخيز بوده باشد.(70)
به هر حال، گرايشهاى والا و معنوى و فوق حيوانى انسان، آنگاه كه زيربناى اعتقادى و فكرى پيدا كند، نام «ايمان» به خود مىگيرد.(71)
اينك اصلىترين جاذبههاى معنوى، كه تا امروز شناخته شده و مورد قبول است، بيان مىگردد:(72)
اصول جاذبههاى معنوى
1ـ حقيقت جويى
اين گرايش را مىتوان «علمطلبى» يا «دريافت واقعيت جهان» نيز ناميد. انسان، دانش و آگاهى را تنها از آن نظر كه او را بر طبيعت مسلّط مىكند و به سود زندگى مادى اوست، نمىخواهد، بلكه نفس دانايى و آگاهى براى انسان مطلوب و لذت بخش است. علم گذشته از اين كه وسيلهاى است براى بهتر زيستن و براى خوب از عهده مسؤوليت برآمدن، فى حد نفسه نيز مطلوب بشر است. انسان اگر بداند رازى در وراى كهكشانها وجود دارد و دانستن و ندانستن آن تأثيرى در زندگى او ندارد، باز هم ترجيح مىدهد كه آن را بداند. انسان طبعا از جهل فرار مىكند و به سوى علم مىشتابد.
اين گرايش فطرى به گونهاى است كه انسان را به كشف واقعيتها و درك حقايق هستى و اشيا، همان گونه كه هستند، مىكشاند. از دعاهاى منسوب به پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله است كه مىفرمودند:
«اللّهمَّ اَرنِى الأشياءَ كما هِى»؛(73) خدايا اشياء را همان گونه كه هستند به من نشان بده.
اساسا هدف «حكمت و فلسفه» همين است و دليل اين كه بشر دنبال فلسفه رفته است به موجب همين حس بوده كه مىخواسته حقايق اشيا را درك كند. نام اين حس را مىتوان «حس فلسفى» هم گذاشت و از نظر فيلسوفان، مسأله حقيقتجويى، همان كمال نظرى انسان است و انسان بالفطره مىخواهد كمال نظرى پيدا كند؛ يعنى حقايق جهان را درك كند. اين حس كم و بيش در همه افراد بشر وجود دارد. البته مثل همه حسهاى ديگر در افراد شدت و ضعف دارد و نيز بستگى دارد به اين كه انسان چه قدر آن را تربيت كرده و پرورش داده باشد. كسانى كه از اين حس استفاده كرده و آن ار در خود زنده نگه داشتهاند، به مرحلهاى مىرسند كه لذت علم و كشف حقيقت براى آنها برتر از هر لذت ديگرى است، چنان كه در مورد مرحوم سيد محمد باقر حجة الاسلام شفتى اصفهانى و نيز در مورد پاستور نقل كردهاند كه در شب زفافشان، چنان جاذبه علم و مطالعه و تحقيق، آنها را به خود كشيد كه عروس خود را فراموش كردند.
2ـ گرايش به خير و فضيلت
اين گرايش از مقوله «اخلاق» است؛ يعنى امورى كه انسان به گونه فطرى به آنها گرايش دارد، نه به دليل اين كه منفعتزاست و نياز مادى او را تأمين و يا زيانى از او دفع مىكند بلكه از آن نظر كه معتقد است آن امور فضيلت و خير عقلانى است؛ منفعت، خير حسّى است و فضيلت خير عقلى. به طور كلى، گرايش به فضيلت دو نوع است: فردى و اجتماعى. فردى مثل گرايش انسان به راستى از آن نظر كه راستى است و در مقابل، تنفّر از دروغ، گرايش به تقوا و پاكى، گرايش به نظم و انضباط، گرايش به تسلط بر نفس (مالكيت نفس) و برخود مسلط بودن و حتى شجاعت ـ به معناى قوّت قلب ـ نه زور بازو كه آن از مقوله اخلاق نيست ـ شجاعت در مقابل جبن ـ و مثل اينها. اجتماعى هم مانند گرايش به تعاون، كمك به ديگران، با يكديگر يك كار اجتماعى كردن، گرايش به احسان و نيكوكارى، گرايش به فداكارى، گرايش به ايثار:
«ويُؤثرونَ على اَنفسِهم ولو كانَ بِهم خصاصةٌ» (حشر: 9)؛ ديگران را بر خود مقدّم مىدارند، در حالى كه كاملاً احتياج دارند به چيزى.
«ويُطعمونَ الطّعامَ على حُبِّهِ مِسكينا و يَتيما و اسيرا اِنّما نُطعمكُم لِوجهاللهِ لانُريدُ مِنكُم جزاءً و لاشَكورا» (انسان: 8 و 9)؛ و به خاطر دوستى خدا به فقير و اسير و يتيم طعام مىدهند و مىگويند ما فقط براى خدا به شما طعام مىدهيم و از شما هيچ پاداش و سپاسى نمىخواهيم.
اخلاق و آنچه بدان وابسته است، از نيازهاى دايمى انسان است. اين نياز دايمى، پيوسته در كشاكشى بىامان و نبردى پايانناپذير در ميدان جاذبهها و دافعهها و گرايشهاى مثبت و منفى قرار دارد. ولى گرايش به رفتارهاى اخلاقى در جنبه مثبت و خير وجود انسانى قرار دارد و بر همين اساس، گفته مىشود: گرايش به خير و فضيلت سرچشمهاى فطرى دارد؛ از وجدان اخلاقى انسان ناشى مىشود كه پيوسته مىخواهد بسيارى از كارها را فقط در جهت اين كه «ارزش اخلاقى» دارد و «خير اخلاقى» است، انجام دهد.
از آن جا كه گرايش به رفتارهاى اخلاقى در جنبه مثبت و خير وجود انسانى قرار دارد، بروز آنها نيز از انسانهاى معتقد به اصول و احكام دينى و اخلاقى بيشتر انتظار مىرود و از همين روست كه انسانهاى نيكانديش و روشنضمير اين رفتارها را بيش از ديگران مورد تحسين و تشويق قرار مىدهند.
3ـ گرايش به جمال و زيبايى
گرايش به جمال و زيبايىآفرينى كه نامش هنر است ـ به طور مطلق، در انسان وجود دارد و هيچ كس از اين حس خالى نمىباشد و اصولاً علاقه به زيبايى به عنوان يك بعد از ابعاد معنوى ويژه انسان مطرح است و قسمت مهمى از زندگى انسان را زيبايى تشكيل مىدهد. انسان زيبايى را در همه شؤون زندگى دخالت مىدهد؛ دوست دارد قيافهاش زيبا باشد؛ نامش زيبا باشد؛ لباسش زيبا باشد؛ خطش زيبا باشد؛ خيابانش و شهرش و مناظر جلوى چشمش زيبا باشد و خلاصه مىخواهد هالهاى از زيبايى تمامى زندگىاش را فراگيرد.
خود قرآن، يكى از جهات آيت بودن آن و نيز يكى از بزرگترين عوامل مؤثر در جهانى شدن آن، عامل زيبايى ـ يعنى فصاحت و بلاغت فوق العاده آن ـ است.
4ـ گرايش به خلاّقيت و ابداع
اين گرايش در انسان هست؛ مىخواهد خلق كند و بيافريند، چيزى را كه نبوده است به وجود بياورد. خلاّقيت و ابداع نيز مثل علم، هم وسيلهاى است براى تأمين نيازهاى زندگى و هم خودش براى انسان هدف و براى ذات خويش مطلوب است. به طور كلى، ابتكار در هر قسمتى، خودش خلق است. ابتكار در برخى كارها به معناى خلق روش است و در برخى به معناى خلق چيز ديگر تا ابتكار در ارائه يك نظريه كه به معناى خلق آن است.
5ـ عشق و پرستش(74)
«عشق» غير جسمانى ريشه در روح و فطرت انسان دارد و به عنوان برترين تجلّيات روح آدمى و اصيلترين ابعاد وجود اوست. عشق تعلّق قلب و ميل مفرط است و به معناى فرط حبّ و دوستى است. عشق چيزى است مافوق محبتى كه در حدّ عادى در همه انسانها وجود دارد؛ چيزى است كه انسان را از حالت عادى خارج مىكند و توجه او را منحصر به معشوق مىكند. عرفا نيز معتقدند عشق امرى است كه اگر رخ دهد، در انسان وحدت و تمركز ايجاد مىكند؛ يعنى او را از هزاران رشته تعلق جدا كرده، به خدا وصل مىكند.(75)
صدر المتألهين رحمهالله مىفرمايد: عشق حقيقى محبت خداوند و صفات و افعال اوست.(76)
امام خمينى رحمهالله مىفرمايد: فطرت عشق به كمال در همه افراد بشر موجود است، اگر چه در تشخيص كمال و اين كه محبوب و معشوق كيست و كمال حقيقى در چيست با يكديگر اختلاف دارند. كمال مطلق معشوق همگان است و از آن جا كه جز ذات حق كمال و جمال مطلقى در كار نيست، پس همه خواهان و عاشق ذات حق هستد.(77)
«پرستش» يعنى اين كه عشق انسان را به مرحلهاى مىرساند كه مىخواهد از معشوق خدايى بسازد و از خود بندهاى؛ او را هستى مطلق بداند و خود را در مقابل او نيستى حساب كند. بر اين اساس، عشق واقعى از پرستش جدا نيست. انسان هرگاه به چيزى عشق روحانى پيدا كند، اين، زنده شدن همان عشق حقيقى به ذات مقدس بارى تعالى است كه به اين صورت پيدا شده. ابراز محبت نسبت به پروردگار و خضوع در مقابل او در واقع شيوه ارضاى نياز به پرستش است.(78)
دستهبندى نهايى و جامع
اين دسته بندى، كه بر اساس يك طرح جامع انجام گرفته، جديدترين تقسيمبندى از انگيزههاى نفس آدمى است كه تا كنون مشاهده شده و از همين رو، با توضيح بيشتر به صورت كلى معرفى مىشود.(79)
طبق اين طرح، تنها يك «ابر انگيزه» وجود دارد كه منشأ يا منبع همه انگيزههاى نفس آدمى است و انگيزه «حب ذات» يا «خوددوستى» ناميده مىشود.
در طرح مذكور، نخست به عنوان اولين و اصلىترين انشعاب از «حبّ ذات»، تمامى انگيزههاى نفس به دو نوع كلى تقسيم مىشود:
1. نوع اول شامل همه انگيزههاى نفس بجز «خدادوستى» مىشود.
2. نوع دوم نوع منحصر به فرد (انگيزه خدادوستى) است.
انگيزههاى نوع اول به سه دسته اصلى با شعبهها و جلوههاى گوناگون تقسيم مىشود:
الف. انگيزه حبّ بقا: اين انگيزه در اصل، ريشه فطرى دارد، ولى شكل گرفتن و جهتيابى آن در گرو يك عامل بيرونى و غيرفطرى است. يعنى «علم و شناخت» انسان. درجات گوناگون معرفت مىتواند موجب ظهور و شكوفايى آن در دو شكل شود:
اول. بر اساس بينش مادى و شناختى نادرست از انسان و جهان، انگيزه حب بقا خود را به صورت حرص به دنيا و آرزوى دراز و محبت شديد به داشتن عمر طولانى نشان مىدهد تا آينده محدود دنيوى او را تضمين كند.
دوم. بر اساس شناخت عميق و صحيح از انسان و جهان و پى بردن به اصالت زندگى اخروى در مقابل زندگى گذراى دنيوى، انگيزه حب به بقاى خود را به صورت عدم وابستگى به دنيا و تمايل نسبت به امور اخروى، كه تضمين كننده آينده ابدى اوست، نشان مىدهد.
ب. انگيزه كمالخواهى (حب كمال): بر اساس اين انگيزه، انسان جداى از بقا و استمرار اصل زندگى، به دنبال نوعى افزايش كمّى يا كيفى و يا شكوفايى است و مىخواهد چيزهايى را به دست آورد و بهره وجودىاش بيشتر شود.
كمالخواهى انسان دو شعبه عمده دارد و در دو ميل نيرومند، بروز مىكند و شكوفا مىشود:
اول. انگيزه قدرتطلبى: اين انگيزه فطرى داراى شعبههاى گوناگونى است؛ از قبيل: رياستطلبى، سلطهجويى ـ حتى بر همه زمين و كرات آسمانى ـ شخصيتطلبى، استقلالخواهى، ميل به احترام يا نگهداشتن حرمت و عزّتطلبى، ميل به آزادى و نيز قدرتهايى از قبيل قدرت نفس يا قدرت اراده و تسلط بر خويشتن، يا قدرت بر مهار خواهشها و هواهاى نفسانى و قدرت روحانى حاصل شده از طريق رياضت و سرانجام قدرتى كه اولياى خدا در جستوجوى آن هستند؛ يعنى «قدرت لايزال و قدرت مطلق الهى» كه از طريق قرب به خدا مىخواهد قدرت او شعاعى از قدرت خدا شود و قدرت الهى در او تجلى يابد.
دوم. انگيزه حقيقتجويى (علم دوستى، آگاهىطلبى و حس كنجكاوى): اين انگيزه نيز مثل قدرتطلبى ريشه در حب نفس دارد؛ زيرا علم نيز همچون قدرت، يكى ديگر از ابعاد سهگانه هرم نفس را تشكيل مىدهد و انسان چون خود را دوست دارد پس قدرت و علم را نيز دوست دارد. رشد و شكوفايى و توسعه علوم و رشتههاى تخصصى و گسترش و غناى فقهى و فلسفى و علمى و آثار آن و نيز اختراعات و اكتشافات و دستاوردهاى صنعتى، همه نتايج روح علمطلبى و انگيزه حقيقت جويى انسان است.
ج. انگيزه لذت جويى (كامجويى يا حبّ لذت): دايره اين انگيزه بسيار وسيع است و شعبهها و فروع متنوع و گوناگونى پيدا مىكند و در كل، مىتوان همه آنها را به سه بخش متمايز تقسيم نمود:
اول. غرايز: منظور، تمايلات ويژهاى است كه به بدن مربوط مىشود و هدف آنها تأمين نيازهاى مادى و جسمانى انسان است. مهمترين اين گرايشها عبارت است از: غريزه تغذيه، غريزه جنسى، غريزه تشنگى و غريزه دفاع. دو غريزه نخست به شعب و فروع گوناگون و متنوعى تقسيم مىشود؛ مثل شهوات و تمايلات گوناگون نسبت به مزهها، طعمها، بوها و رنگهاى مطبوع اغذيه.
دوم. جمال دوستى و زيبايىطلبى كه داراى شاخههاى اصلى و شعب فرعى فراوانى است:
الف) جمالهاى محسوس كه داراى سه شعبه است: نخست. علاقه به زيبايى طبيعى جمادات و طبيعت بىجان؛ دوم. علاقه به زيبايى موجود در گياهان، بوستانها و جنگلها؛ سوم. علاقه به جمالى كه در حيوانات و انسان وجود دارد و آثار عميق آن در انسانها و جوامع انسانى به صورتهاى گوناگون بروز مىكند و در مواردى، سرنوشت زندگى انسان را بكلى دگرگون و احيانا همه نيروى انسانى را در يك جهت خاص، مفيد يا مضرّ بسيج مىنمايد.
ب) جمالهاى خيالى كه شعرا و ديگر اصناف اهل ذوق و هنر با آنها مرتبطند؛
ج) جمالهاى عقلى كه قوه عاقله آن را از نظم و انتظام و كمال موجودات درك مىكند؛
د) جمال عرفانى و وجودى، با اين بينش كه همه هستى زيباست و هر موجودى كه كاملتر و از بهره وجودى بيشترى برخوردار باشد، انسان از درك آن بيشتر لذت مىبرد. به همين معنا، جمال را به ذات الهى نيز نسبت مىدهيم و كسانى كه مشاهدات توحيدى دارند يك باب از مشاهداتشان به اسما و صفات جمال الهى مربوط مىشود.
سوم. عواطف: احساساتى است كه در ارتباط با يك موجود زنده و ذىشعور ديگر در نفس انسان تحقق مىيابد و وى را وا مىدارد تا به نفع آن موجود گامى بردارد و يا دست كم، با وى اظهار همدردى و ترحم و يگانگى كند و به خاطر آنها، انسان از خدمت ديگران لذت مىبرد.
عواطف نيز داراى شعبههاى گوناگونى است؛ از قبيل: انس نسبت به دوستان، خويشاوندان و يا حتى در برخى شرايط، نسبت به شخص بيگانه، احساس ويژه مادرى نسبت به فرزند، احساس خاص پدرى، احساس همسر نسبت به همسر، احساسى كه انسان نسبت به بيماران، ضعيفان و فقيران پيدا مىكند.
چهارم. احساسات و انفعالات: اين دسته از تمايلات سطحىترين آشكارترين و مرتبه از مراتب نفس را تشكيل مىدهد كه متأثر از ساير شؤون و خواستههاى نفس مىباشد. احساسات و انفعالات شامل حالات ذيل مىشود:
الف) حالت «حزن و اندوه»: اين حالت انفعالى وقتى در سطح نفس پديد مىآيد كه انسان چيزى را دوست دارد و براى رسيدن به آن تلاش مىكند، اما به خواسته خود نمىرسد.
حالت «شادى» حالتى است در مقابل حالت پيشين كه هنگام رسيدن انسان به خواستهاش براى او ايجاد مىشود.
ب) حالت «خوف» حالت انفعالى است كه وقتى براى انسان ايجاد مىشود كه احساس كند خواستههايش به خطر افتاده است و يا متوجه شود كه احتمالاً بايد از محبوب و مطلوب خود جدا شود و آنچه را كه با رنج و تلاش به دست آورده است از دست بدهد.
حالت «امنيت»: در مقابل حالت پيشين است؛ يعنى وقتى در انسان ايجاد مىشود كه خطرى وى و خواستههايش را تهديد نكند و يا عامل خطرناك و تهديد كنندهاى را در پيش رو و مسير زندگى خويش نيابد.
ج) حالت «اميد» و دلگرمى به كار كه وقتى در نفس انسان حاصل مىشود كه شخص، تلاشهاى خود را در رسيدن به هدف و مطلوب خويش مؤثر تشخيص دهد.
حالت «يأس» و نااميدى و دلسردى از كار، كه حالتى است مقابل حالت پيشين و وقتى در نفس انسان ايجاد مىشود كه انسان تلاشهاى مذكور را بىثمر و بىفايده تشخيص دهد.
خدادوستى؛ نوع منحصر به فرد انگيزههاى نفس
فراتر و برتر از همه دلبستگىها، ميل نهايى ويژهاى در ژرفاى وجود انسان نسبت به خدا وجود دارد كه متأسفانه براى بسيارى از روانشناسان ناشناخته مانده است. اين ميل، نه از گونه احساس و نه از گونه عواطف، بلكه از اين هر دو نيز لطيفتر و پنهانتر است. و از آن جا كه كمال نهايى انسان به آن وابسته است، شكوفا كردن آن نيز اختيارى و به دست خود انسان ميسور است.(80)
از انگيزه «خدادوستى» تعبيرهاى ديگرى نيز مىشود؛ مثل «حب الهى»، «ميل خداخواهى»، «انگيزه خداجويى»، «انگيزه كمالمطلق طلبى»؛ چنانچه به دليل ويژگى و امتياز خاصش نسبت به ساير انگيزههاى انسان، گاه از آن به عنوان «فراانگيزه» ياد مىشود.
انواع خدادوستى
حبّ الهى در دل انسانها صورتهاى گوناگونى دارد و ممكن است به سه صورت مورد نظر واقع شود:
1. به عنوان يك نيروى محرّك ناآگاهانه كه در عمق فطرت انسان و در درون نفس وى جاى دارد، هرچند خود انسان از وجود آن غافل است و نسبت به آن توجه ندارد.
2. حب آگاهانهاى كه براى افراد متعارف حاصل مىشود و همه مؤمنان كم و بيش از آن برخوردارند. اين حبى است كه اصالتا و ذاتا به بهرهمند شدن از نعمتها و دفع ناملايمات و ثانيا به خداوند قادر تعلق مىگيرد.
3. مرتبه كامل محبت الهى كه براى اولياى خدا و كسانى كه مرتبه معرفتشان درباره خداى متعال كامل شده و ـ به اصطلاح عرفانى ـ به مقام «توحيد» رسيدهاند، حاصل مىشود و خدا را به خاطر خودش دوست دارند.
آنچه در بالا از محبت نفس نسبت به خدا گفته شد، يك نكته عرفانى و بالاتر از حدّ «روانشناسى متعارف» مىباشد. در واقع، مىتوان گفت: همين محبت و معرفت يا خدادوستى و خداشناسى فطرى است كه وى را به سوى يك مقصد نهايى و متعالى مىكشاند و در جوار رحمت حق قرار مىدهد، هرچند كه خود شخص از وجود اين عامل نيرومند روانى و نفسانى غافل است و نمىداند اين عامل چيست و او را به كدام مقصد حركت مىدهد. به تعبير ديگر، آنچه انسان به آن آگاهى و توجه دارد «حب ذات» است و محبت فطرى «خدادوستى» در عمق آن قرار دارد. به عبارت ديگر، حب ذات پديدهاى است نفسانى و روانى كه در عمق آن، خدادوستى مستتر است. خدادوستى از رهگذر حب ذات يا خوددوستى به صورت مخفى و ناآگاهانه نقش خود را ايفا كرده، انسان را به سوى مقاصد متعالى سوق مىدهد.(81)
منبع انگيزهها و تنظيم كننده آن
گرچه بحث درباره نيروهاى روحى مؤثر در ايجاد انگيزه و ويژگىهاى آنها و نيز چگونگى شكلگيرى فرايند انگيزش در درون آدمى، از ديدگاه اسلام، بحث خاص خود را مىطلبد، ولى از باب نمونه، به يك مورد از سخنان پيشوايان معصوم عليهمالسلام در اين باره اشاره مىشود:
حضرت على عليهالسلام در نهجالبلاغه، با بيانى بلند و ژرف درباره قلب، آن را عجيبترين عضو بدن آدمى شمرده، به تبيين عناصر متضاد موجود در آن و تعديل آنها مىپردازند:
«لقد علّقَ بنياطِ هذا الانسان بضعةٌ هى اَعجبُ ما فيه: وذلكَ القلبُ. وذلكَ أنّ له مِوادّ اَمِنِ الحكمةِ وأضدادا مِن خلافها؛ فاِن سنحَ له الرّجاءُ اذلّه الطّمعُ، واِن هاجَ بِه الطَمعُ اَهلَكَهُ الحِرصُ، واِن ملَكهُ اليأسُ قتلَه الاَسفُ، وإن عرضَ له الغضبُ اِشتدّ بِه الغيظُ، واِن اَسعَدَهُ الرِّضى نِسىَ التّحفَُظُ واِن غَالهُ الخَوفُ، واِن اتّسعُ له الامرُ استلبته العِزّة، واِن عضّتُه الفاقةُ شغله البلاءُ، واِن جهدَه الجوعُ قعد به الضّعف، واِن افرَطَ بِه الشّبُع كظّتهُ البِطنة، فكلُّ تقصيرٍ به مضرٌّ، وكلُّ اِفراط له مفسدٌ.»(82)
«در درون سينه انسان، قطعه گوشتى آويخته است كه عجيبترين اعضاى وجود او مىباشد و آن قلب اوست. و اين شگرفى به دليل آن است كه انگيزههايى از حكمت و ضدش در آن جمع است: هرگاه آرزوها در آن ظاهر شود، طمع او را ذليل خواهد كرد و هنگامى كه طمع در او به هيجان آيد، حرص او را هلاك مىكند و هنگامى كه يأس مالك او گردد، تأسف او را از پاى درمىآورد و هرگاه غضب بر او مستولى شود، خشمش فزونى مىگيرد و هرگاه از چيزى راضى گردد، جانب احتياطكارى او را به خود مشغول مىدارد و هرگاه مصيبتى بر او برسد، بىتابى او را رسوا مىسازد و اگر مالى بيابد، بى نيازى او را به طغيان وامىدارد و اگر فقر دامنش را بگيرد، مشكلات او را به خود مشغول مىدارد و اگر گرسنگى پيدا كند، از ناتوانى زمينگير مىشود و اگر پرخورى كند، شكمپرى او را به رنج انداخته، راه نَفَس را بر او مىبندد و به طور كلى، هرگونه كمبود به او زياد مىرساند و هرگونه زيادى او را فاسد مىسازد.» (83)
••• پىنوشتها
1 - Motive.
2 - Need.
3 - Hersey paul & Kenneth H. Blanchard, Management of organizational Behavior, Utilizing Human Resources, 6th Ed., (prentice Hall international, U.S.A.,1993) P.20
4 - Robbins, Stephen P. , Organizational Behavior, Concepts, controversies, and Applications , 6th Ed., (Prentice - Hall international Editions, U.S.A., 1993) P.205.
5 - impulse.
6 - Ibid.
7- Goal
8- Hersey paul & Kenneth H. Blanchard, op.cit, P.20.
9ـ ريتال اتكينسون، و ريچارد س. اتكينسون و ارنست ر. هيلكارد، زمينه روانشناسى، ترجمه جمعى از مترجمان، چاپ ششم، رشد، ج 1، ص 509 به نقل از بولز، 1975.
10 - Hersey paul & Kenneth H. Blanchard, op.ut.) P.25.
11ـ على رضائيان، «معماى مديريت»، دانش مديريت،ش.31،ص 87، به نقل ازفردلوتانز، ص231.
12ـ همان،به نقل از استيرزوپورتر،، ص 5 و 6.
13ـ استيفن پى رابينز، مديريت رفتار سازمانى، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى بازرگانى، 1374، ج 1، ص 314.
14ـ علىرضائيان، همان،ص 88،بهنقلاز:ترنس آر.ميچل، ص 81.
15ـ همان، به نقل از، زيلاگيى و والاس، ص 88.
16- Arousal.
17- Choice.
18ـ ر.ك به: ترنس آر.ميچل؛ مردم در سازمانها / زمينه رفتار سازمانى، ترجمه حسين شكر كن، تهران، رشد، 1373، ص 236 ـ 235 / دانش مديريت، ش. 31، ص 91 اتكينسون و هيگارد، همان، ج 1، 512 ـ 510 كتزل و تامپسون، 53 و144 مورى،77ـ83 كرتينز و كينيكى، ص 165.
19- Edvard, Management, 5th Ed., (Englewood Cliffs, Prentice - Hall international, U.S.A. 1992 ) P.441.
20ـ ديويد جى. چرينگتون،؟ ص 166
21ـ دان هلى جل و ديگران، ص 206/ استونر و فريمن، ج 3، ص 972
22ـ علىرضائيان،دانش مديريت،ش.31 ص 94
23ـ اتكينسونوهيلگارد،همان،ج 1، ص 517 و 559
24ـ اريكفروم،الدّين والتحليل النفسى،ص 8
25ـ محمد عثمان نجاتى، قرآن و روانشناسى، ترجمه عباس عرب، مشهد، بنياد پژوهشهاىاسلامىآستان قدسرضوى،1376،ص50.
26ـ «تلهپاتى» همان تبادل خاطره و يا انديشه با شخصديگر است كه گاهى دور از انسان نيززندگىمىكند.
27ـ «توهم» يعنى ادراك غير مستقيم محسوسات، يعنى ادارك چيزهايى كه از انسان دورند و با حواس ظاهرى حس و درك نمىشوند.
28ـ محمد عثمان نجاتى، همان، ص 25
29- phenomenological.
30ـ همان، ص 51 ـ 50
31ـ نگارنده در رساله كارشناسى ارشد خود اين بحث را مورد بررسى و نقادى قرار داده است.
32ـ مفاهيم مرادفى كه در اينجا ارائه شده، به حسب يك پژوهش ابتدايى گردآورى شده و مسلّما در تحقيقات جامعتر، مفاهيم بيشترى به دست خواهد آمد. به علاوه، در اينجا بحث از مرادفات «انگيزش، انگيزه و نياز» تنها در چهارچوب كاربرد قرآنى و در محدوده شمارش و استخراج معناى لغوى و ترجمه آيه مربوطه، ارائه شده است و در اين ميان، مفاهيم بلند كلامى، اخلاقى و فلسفى وجود دارد كه هر كدام بحثى مستقل مىطلبد. در بعضى از آياتى هم كه خواهد آمد، چندين مفهوم از مفاهيم مرادف انگيزه و نياز، با هم در يك آيه به كار رفته كه اين خود موجب مىگردد مفاد آيه پيچيدهتر و عميقتر گردد. روشن است كه اين موارد تأمل و دقت به مراتب بيشترى مىطلبد. از جمله آيه نهم سوره فاطر است كه مفاهيم ششگانه «اثاره»، «نشور» «احياء»، «اماته»، «ارسال» را در خود جاى داده است. ر.ك به: راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن،...، لسان العرب، فخرالدين الطريحى، مجمع البحرين و برخى تفسيرها و معجمهاى موضوعى.)
33ـ فخر الدين الطريحى، پيشين، بيروت، دار المكتبة الهلال، 1985، ج 3، ص 238
34ـ سه مورد ديگر عبارت است از: بقره: 71؛ روم: 9 و 48.
35ـ راغب اصفهانى، تحقيق و ضبط محمد سيد گيلانى، تهران، المكتبة المرتضوى، ص 52 ـ 53
36ـ مجمع البحرين، ج 2، ص 244
37ـ لسان العرب، ج 2، ص 46
38ـ همان، ج 2، ص 126 / مجمع البحرين، ج 4، ص 199
39ـ لسان العرب، ج 3، 19
40ـ مجمع البحرين، ج 5، ص 17
41ـ لسانالعرب، ج 14، ص 140 / مجمعالبحرين، ج 3، ص 493
42ـ لسان العرب، ج 6، ص 434 / مجمع البحرين، ج 5، ص 88
43ـ مجمع البحرين، ج 2، ص 579
44ـ لسان العرب، ج 6، ص 139
45و46ـ المفردات فى غريب القرآن، 198/ ص 478
47ـ لسان العرب، ج 13، ص 234
48ـ المفردات فى غريب القرآن، ص 82
49ـ مجمع البحرين، ج 1، ص 262
50ـ لسان العرب، ج 7، ص 230
51ـ المفردات فى غريب القرآن، ص270 / مجمع البحرين، ج 1، ص253
52ـ جعفر سجادى، مصطلحات فلسفى صدر الدين شيرازى ملاّ صدرا، تهران، نهضت زنان مسلمان، 1360، ص 131 / صدر المتألهين شيرازى، اسفار اربعه، ج 4، ص 120
53ـ لسان العرب، ج 3، ص 378 ـ 379
54ـ لسانالعرب، ج 10، ص 299 / مجمعالبحرين، ج 3، ص 441
55ـ مأخذ اين بحث معارف قرآن، استاد محمد تقى مصباح يزدى، ص 431 ـ 34 با تلخيص است.
56ـ «بعثت» و «نبوت» نيز از مبانى انگيزش از ديدگاه اسلام محسوب مىشود. به علاوه، انبيا عليهمالسلام در برانگيختن انگيزهها نيز نقش شگرفى ايفا مىكنند و اصولاً بر اساس مستندات قرآنى و روايى، شكوفايى و رشد فطرت خداجويى انسان، هدف اساسى بعثت و وظيفه مهم پيامبران الهى عليهمالسلام شمرده مىشود.
57ـ شيخ صدوق، علل الشرايع، منشورات المكتبة الحيدرية 1385 ق.، ج 1، باب 6، ص 4
58ـ مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، چاپ پنجم، صدرا، 1373، ج 3، ص 515
59ـ محمد تقى جعفرى، «يك بحث بنيادين در ريشههاى انگيزش براى فعاليتهاى مديريت در جامعه اسلامى ونقد نظريه انگيزش در دوران معاصر»، ر.ك: نگرشى بر مديريت در اسلام، مجموعه مقالات، ص172.
60ـ به نظر مىرسد هم علوم انسانى رايج از بيان و پاسخگويى به نيازهاى واقعى انسان عاجزند و هم مكتبها و مسلكها و دينها و آيينها ناتوانى خود را نشان دادهاند و تنها دين اسلام است كه اين توان را داراست.
61ـ مرتضى مطهرى، سيرى در سيره نبوى، ص 20
62ـ مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 3، ص 385
63ـ محمدتقى فلسفى، كودك از نظر وراثت و تربيت، چاپ دوازدهم، تهران، هيأت نشر معارف اسلامى، 1362، ص 300
64ـ محمد تقى مصباح يزدى، معارف قرآن، قم، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى رحمهالله ، 1376، ص 422ـ423 / همو، انسانشناسى، همان جا، ص 113 ـ 114
65ـ مجموعه آثار، ج 3، ص 183
66ـ مأخذ دستهبندىهاى سوم تا نهم: محمد تقى مصباح، معارف قرآن، ص 429 ـ 430 و همو، انسانشناسى، ص 114
67ـ ناصر مكارم شيرازى، «ويژگىهاى مديريت اسلامى» ر.ك به: نگرشى بر مديريت در اسلام، مجموعه مقالات، ص 93
68ـ مجموعه آثار، ج 3، ص 490، اقتباس و ج 2، ص 275
69ـ مجموعه آثار، ج 3، ص 491
70ـ البته فيلسوفان نيز هنگامى مىتوانند تفكرى را عرضهكنندكه با تكيه بر وحى و يا فطرت سليم بشرى باشد.
71ـ همان، ج 2، ص 24
72ـ مجموعه آثار، ج 2، ص 275 ـ 277 و ج 3، ص 492 ـ 499، كه در بخش «خير و فضيلت» با اضافاتى از ديگر منابع همراه است.
73ـ عوالى اللئالى، ج 4، ص 132
74ـ از مرحله واقعى اين گرايش، گاه به «حس خداجويى»، «انگيزه كمالمطلق طلبى»، «خدادوستى»، و يا «حبّ الهى» تعبير مىشود. درباره اين گرايش، در صفحات بعد توضيحات بيشتر خواهد آمد.
75ـ ر.ك به: مجموعه آثار، ج 3، ص 504 ـ 508 و نيز اسفار، ج 3، ص 142 و 571.
76ـ اسفار، ج 3، ص 136
77ـ امام خمينى، چهل حديث، 157 ـ 158
78ـ مجموعه آثار، ج 3، ص 501 ـ 510 / محمدتقى مصباح، پيشنيازها، ص 105
79ـ مطالبى كه ذيل اين عنوان آمده، خلاصهاى گزارشگونه از طرح مذكور است كه در جلد دوم كتاب اخلاق در قرآن اثر استاد آية اللّه مصباح يزدى، آمده است.
80ـ محمد تقى مصباح، معارف قرآن، همان، ص 428
81ـ همو، اخلاق در قرآن، تحقيق و نگارش محمد حسين اسكندرى، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى رحمهالله ، 1376، ج 2، ص 71 ـ 72
82ـ نهج البلاغه، حكمت 105
83ـ همان، چ دهم، ترجمهوشرح زير نظر آيةالله ناصرمكارمشيرازى، به قلممحمدجعفر امامىومحمدرضا آشتيانى، نشر مدرسه امام على بن ابىطالب عليهالسلام ، 1375، ج 3، ص 261، قصار 108