تكامل خود اتكايي در كودكان

تكامل خود اتكايي در كودكان
آغاز آموزش در مهد كودك و كودكستان
كودكان از محيط گرم خانواده به كودكستان مي آيند ، در حالي كه از موقعيت جديد هيچ اطلاعي ندارند ، لذا لازم است كودكان با مربيان آينده امكانات ، لوازم ، شرايط و مقررات كودكستان آينده خود آشنا شوند . بهار هر سال فرصت مناسبي است براي بازديدهاي انفرادي يا گروهي براي آشنايي بيشتر كودكان با شرايط و امكانات كودكستان .
در روزهاي اول . بهتر است كودكان در گروههاي كوچك در كلاس حاضر باشند تا اين امكان را به مربي بدهند كه شناخت بهتري از آنها داشته باشد .
والدين و مسئولين مهد كودك بايد توجه داشته باشند كه سپردن كودك به آموزشگاه ، بسيار حائز اهميت است و توصيه مي شود در صورت نياز پدر به خصوص مادران در روزهاي اول براي مدت كوتاهي در كودكستان حضور داشته باشند .
آغاز آموزش در دبستان
در دبستان تا حدودي مشكلات جدا سازي كودك با والدين وجود ندارد . ولي معلم بايد كودكان را با مراحل آموزش به خوبي و درستي آشنا سازد . يك معلم خوب بايد بتواند با شاگردانش رابطه دوستانه اي برقرار سازد .
سابقه كودكان در زمينه هاي مختلف ، شناخت دقيق تري از كودكان را به معلم مي دهد و كسب اطلاعات مي تواند از طريق والدين ، كودكستان و نظاير آن باشد .
استعداد تحصيلي كودكان بايد به اشكال مختلف ارزيابي شود ، تا توانايي هاي كودك مشخص گردد و اين شناخت ، حدود و ثغور توقعات معلم را مشخص مي كند . به عبارت ديگر تفاوتهاي فردي باز شناخته و آموزش بر مبناي تواناييهاي خاص هر كودك ارائه مي شود .
سازمان دهي كودكان
كودكان را بايد ترغيب كرد تا بتوانند امور مربوط به خود را انجام داده و در مسير پذيرش مسئوليت و پذيرش در كارها حركت كنند .
اختصاص محلي خاص ( كمد ، گنجه و … ) براي حفظ و نگهداري لوازم ، سپردن نظافت گوشه اي از مدرسه ، مراقبت و نگهداري از وسايل خود ، تميز كردن و قرار دادن لوازم استفاده شده در
محل اوليه ، مشاركت در چيدن ميز غذا و تميز كردن آن و كارهايي از اين قبيل در سازماندهي كودكان بسيار موثر است .
لازم است كه تمامي كارها متناسب با علاقه و ذوق كودكان باشد و بايد با ايجاد حس اعتماد و شخصيت دادن به آنها ، سازماندهي را با موفقيت بيشتري انجام داد .
آماده سازي براي فعاليتهاي خاص ( خارج از محدوده كلاس )
براي برنامه ريزي ، كودكان مي توانند موثر باشند . البته بعضي از كارها مشاركت كودكان را نمي طلبد و چه بسا به علت بي اطلاعي كودكان ، شيوه هاي نادرستي اتخاذ شود .
كودكان مي توانند با تهيه سوالاتي از قبل ، فراهم آوردن اتاق مناسب ، تهيه امكانات لازم ( با كمك معلم ) براي سخنراني و حضور يك متخصص مشاركت داشته باشند .
در گردشهاي علمي ، هر چند خطوط اصلي را معلم تنظيم مي كند ، ولي تهيه اطلاعات لازم از محل مورد بازديد ، ساعت حركت ، نوع غذا و خوراكي و … موجب توانايي پيش بيني حوادث توام با بهره گيري از تفكر كودكان خواهد بود.
كودكان بايد بياموزند كه چه رفتاري و در چه محيطي مناسب است الزاما رفتار در آزمايشگاه يا موزه ، با رفتار در پارك كاملا متفاوت است و در مجموع ، گردشهاي علمي و فعاليتهاي خاص اين امكان را فراهم مي سازد تا كودكان رفتارهاي اجتماعي مناسب را ياد بگيرند .
انضباط مدرسه سازماني است با نظام خاص خود . لذا نيازمند مقرراتي است كه موجب تسهيل در امر آموزش و مانع هرج و مرج گردد.
اين نظم و مقررات طبق نظر سنتي و قديمي ، غالبا توسط زور و تحميل ايجاد مي شود ، ولي در سيستم هاي تربيتي جديد چنين نظري منسوخ شده و روشهاي جديد جايگزين آنها شده است .
كودكان غالبا در روز هاي اوليه مدرسه از آنچه كه بايد انجام دهند ، باخبر نيستند و همچنين قادر به كنترل خواسته هاي خود نيستند و در قبال هر گونه مخالفت ، معمولا واكنش كودك ، پرخاشگري ناكامي و ناراحتي هاي عاطفي است لذا
آموزش رفتار درست در مدرسه تدريجي بوده و از راه تجربه و تكرار توام با بصيرت صورت مي
 
گيرد . نه با سخنراني . توقع و انتظار . مربي بايد در آغاز اهداف را مشخص نمايد و سپس زمينه هاي نيل به آن اهداف را فراهم سازد ـ چرا كه بهتر ، رفتار فرد شكل مي پذيرد . هدف در آموزشگاه ، تربيت افرادي است كه خود اتكا و مستقل باشند ، دليل هر فرمان و دستوري را بدانند ، و چنين ديدي از انظباط ، ظرفيت ذهني كودك را افزايش داده و او را قادر مي سازد تا مفاهيم جهان اجتماعي ـ طبيعي را درك نمايد .
مراحل تكوين نگرش بر انظباط مدلل
1ـ شناخت كودكانئ نسبت به رفتار مورد انتظار : معلم بايد خواسته هاي خود را با دانسته هاي كودك هماهنگ سازد و همچنين بايد به اصلاح تجارب نادرست پرداخته و رفتارهاي جديد ايجاد نمايد . البته تكرار و تداوم در اين رابطه اهميت دارد .
2ـ آگاهي كودكان از علت وضع مقررات : كودكان مايلند ، دليل هر قانون و كاري را بدانند ، اگرچه از درك آن عاجز باشند ، لذا بايد مقررات مدرسه و شهر و زندگي را در مواقع مناسب و به صورت عملي ، در حد درك و فهم كودك به وي آموخت .
3ـ دادن فرصت براي مشاهده و تمرين رفتار مطلوب به كودكان .
4ـ رفتار صحيح را بايد در عمل آموخت : كودكان ، غالبا براي انجام بعضي دستورات در حدس و گمان به سر مي برند ، لذا لازم است رفتار را در حيطه عمل به آنها آموزش داد .
5ـ توجه و دقت در توانايي كودك براي انجام كار : كودكان مينياتوري از افراد بزرگسال نيستند ، لذا انتظار رفتاري چون بزرگسالان از آنها منطقي نيست .
6ـ عدم انتظار تداوم در رفتار مطلوب كودكان : نبايد از آنها انتظار داشته باشيم ، بيش از آنچه بزرگسالان عمل مي كنند ، در مقابل معيارهاي رفتار نمونه از خود سازگاري نشان دهند .
7ـ ثبات رفتاري معلم : كودكان معلم را راهنماي اخلاقي خود مي دانند و آنچه را كه وي به عنوان نيك و زشت مي گويد ، مي پذيرند . لذا رفتار معلم بايد با آنچه كه مي گويد مطابقت داشته باشد .

درباره اينكه آيا بايد رفتار صحيح كودك را تشويق كرد يا خير ؟ ، سالها بحث شده و نظريات متعددي وجود دارد . عده اي پاداش و تشويق را نوعي رشوه مي دانند و برخي آن را تجويز نموده و عده اي ديگر آن را جهت رسيدن به پاداش دروني وابسته با اصل درس مناسب مي دانند . البته تشويق به صورت گوناگون صورت مي گيرد ، مانند : تشويق اجتماعي ، استفاده از خوراكي ، تشويق گروهي و ….
روش تعديل رفتار
 
تشويق منظم و متناسب رفتار مثبت را شيوه اي در واداشتن كودكان به اعمال درست مي داند . تغيير جهت نيز از فنون ديگري است كه به كار مي رود . به صورتي كه توجه فرد را از يك موقعيت نابهنجار به موقعيتي رضايت بخش جلب نماييم . چنين روشي در صورتي مناسب است كه همواره در برابر يك موقعيت ، موقعيت ديگري نيز داشته باشيم تا نقش جايگزين را ايفا كنند . مثلا مي توان كودكي را كه با ديگري بر سر تصاحب اسباب بازي نزاع مي كند ، به بخش ديگري مثلا كارگاه نجاري برد .
نبايد توقع داشت كه هيچ گونه جدالي در ميان كودكان رخ ندهد . بلكه به علل مختلف ، چنين امري غير محتمل است . بنابراين مربيان بايد راههاي مختلف سازش يا بهره گيري از كلام را به عنوان ابزار دفاع به كودك آموخته و سازگاري را در وي ايجاد كنند .
استفاده از تنبيهات بدني در كلاس يا تهديد ، از عوامل مخل انضباظ خود مختارانه است . در واقع خود اتكايي كودك ، معياري براي توفيق معلم در اين زمينه است .
نتيجه اينكه هر نوع انضباطي ، بايد از نظارت بر رفتار كودك آغاز و به خود اتكايي كودك بيانجامد.
 
تنبيهات بدني در كلاس يا تهديد ، از عوامل مخل انضباط خود مختارانه است .
كودكان در روزهاي اول مدرسه قادر به كنترل خواسته هاي خود نيستند.
كودكان مينياتور افراد بزرگسال نيستند .

نگاهى به پرخاشگرى نوجوانان

نگاهى به پرخاشگرى نوجوانان
چكيده
بى‏ترديد، شيوع پرخاشگرى (1) در ميان نوجوانان، موجب نگرانى بسيارى از خانواده‏ها، اوليا، مربيان و مسؤولان كشور است.گسترش روزافزون اين نابهنجارى رفتارى در شكل‏هاى گوناگون، بر زندگى فردى و اجتماعى انسان‏ها تاثيرات منفى گذاشته و آرامش و احساس ايمنى را مورد تهديد قرار مى‏دهد.شايد بتوان گفت كه يكى از علل بروز جنگ‏هاى خانمان‏سوز، كه همواره جوامع بشرى از آن رنج مى‏برد و خسارت‏هاى جبران‏ناپذيرى در پى داشته، ادامه همان رفتارهاى پرخاشگرانه دوران نوجوانى جنگ افروزان است.البته توجه به اين نكته ضرورى است كه رفتار پرخاشگرانه هميشه نامطلوب نيست، بلكه داراى حكمت‏هايى از جمله دفاع و دفع خطراتى است كه بقا و ادامه زندگى را تهديد مى‏كند، ولى اگر مهار نشود و به راه‏هاى صحيح هدايت نگردد، همين ابزار دفاعى موجب آسيب‏هاى جبران ناپذيرى مى‏شود.
اين نوشتار با عنايت‏به تحقيقات نظرى و پژوهش‏هاى ميدانى، درصدد ارائه راه حل اساسى كاهش رفتار پرخاشگرانه دوران نوجوانى است.
تعاريف پرخاشگرى
پيش از بيان تعاريف، معناى لغوى «پرخاشگرى‏» را مورد بررسى قرار مى‏دهيم. رايكرافت (Rycroft, Ch.A.1968) در واژه‏نامه انتقادى روان‏تحليل‏گرى (2) خود، پس از ذكر معناى پرخاشگرى به عنوان پويايى، ابراز وجود، وسعت فكر و كشانندگى، اشاره مى‏كند كه اين اصطلاح از واژه لاتين ad-gradior گرفته شده كه به معناى «به طرف جلو حركت مى‏كنم‏» است.واژه‏هاى ديگرى كه از همين ريشه اشتقاق‏يافته عبارتند از: , Rergress ,Egress Progress و ;Ingress واژه‏هايى كه حركت‏به طرف جلو، خارج، عقب و داخل را نشان‏مى‏دهند. (3) كلمه Aggradi يا صورت انگليسى منسوخ آن Toaggress فعل لازم است كه مى‏تواند با فاعل به كار رود، اما با مفعول به معناى به كسى حمله بردن، نمى‏تواند كارايى داشته باشد. (4)
مك دوگال (MC Doougall, W.1908) در كتاب روان‏شناسى اجتماعى، پرخاشگرى را به گروه ييل (Yale Group, 1939) هر رفتار ناشى از ناكامى را پرخاشگرانه تلقى نموده‏اند. (6) بندورا (Bandura A., 1974) اعمالى‏راكه‏به‏آسيب‏شخصى‏روان‏شناختى يا جسمانى - يا تخريب مالى منجر مى‏شود، پرخاشگرانه دانسته است. (7) براى آدلر (Adler A.) ،پرخاشگرى در هرگونه تجلى «ميل به قدرت‏» ابراز مى‏گردد.فرويد «غريزه مرگ‏» (8) در رفتار هشيارانه را پرخاشگرى دانسته است. (9) بركوويتز (Berkawits S., 1979) پرخاشگرى را عملى مى‏داند كه به آسيب‏رسانى عمدى به ديگران منتهى مى‏گردد. (10)
به نظر مى‏آيد هر رفتار عمدى - اعم از كلامى يا غيركلامى - كه منجر به آسيب رساندن شخصى - روان‏شناختى يا جسمانى - ياتخريب‏مالى به‏خود و ديگران براى رسيدن به هدفى و يا به منظور تخليه هيجانى باشد پرخاشگرى است.
طبقه‏بندى پرخاشگرى
از ديدگاه كلى، مى‏توان گفت كه دو نوع پرخاشگرى بازشناخته و تعريف شده‏اند: پرخاشگرى درونزاد (11) يا سرشتى و پرخاشگرى برونزاد (12) يا واكنشى.اما پس از ايجاد چنين تمايزى، باز هم مساله وجود و عدم غريزه پرخاشگرى در انسان پابرجا مى‏ماند. (13) بركوويتز در سطح انسانى، پرخاشگرى ابزارى (14) را از پرخاشگرى برانگيخته (15) بازشناخته و پرخاشگرى را به منزله رفتارى تلقى كرده است كه به هدف وارد كردن آسيب به شخصى يا شيئى صورت مى‏پذيرد و ممكن است آشكار (در سطح جسمانى و كلامى) يا ناآشكار (در سطح فكر) باشد.
رفتار پرخاشگرانه در انسان، پديده‏اى متكثر است كه در گستره‏اى از موقعيت‏هاى تنش‏زا، سازش‏نايافتگى‏ها و اختلال‏هاى عصب‏شناختى‏وروانى‏به‏منزله‏شيوه‏واكنش غالب رخ مى‏نمايد.از اين‏رو، به ميزان شيوع آن در برخى جوامع اشاره مى‏شود:
فراوانى پرخاشگرى
بر اساس گزارش دايره آگاهى فدرال امريكا در سال 1988، 1566220 مورد جرايم خشونت‏آميز از قبيل تجاوز به عنف، سرقت، اعمال زور و تهاجم منجر به ضرب و جرح روى داده است.مقايسه اين آمار با يك سال قبل از آن، 16% افزايش را نشان مى‏دهد. (16)
بر پايه گزارشى كه از مركز جرم‏شناسى اداره تحقيقات فدرال (FBI) چهار سال بعد - يعنى 1992 - ارائه شد، ميزان جرم و جنايت‏به رقمى بالغ بر 1932274 فقره رسيده است. از اين تعداد 109063 فقره تجاوز به عنف و 23760 فقره مربوط به آدم‏كشى بوده است.تحقيقات نشان مى‏دهد كه ميزان جرم و خشونت در مناطق شهرى بيش از مناطق روستايى است.آدم‏كشى در بين كسانى كه همديگر را مى‏شناسند شايع‏تر بوده و بيش از 50% آن با اسلحه گرم صورت گرفته است.در امريكا، آدم‏كشى دومين علت مرگ و مير در بين سنين 15 تا 24 سالگى است.آدم‏كشى در بين گروه‏هايى كه از نظر اجتماعى - اقتصادى در سطح پايين‏ترى هستند، شايع‏تر است. (17)
يكى از بدترين پيامدهاى پرخاشگرى، جنگ‏ها و خشونت‏هاى بين انسان‏هاست.اين موضوع در سطح جهانى و گستره وسيعى از زندگى اجتماعى بشر در طول تاريخ مشاهده مى‏شود. تحقيقات نشان مى‏دهد كه در خلال 5600 سال تاريخ مدون انسان، 14600 جنگ به ثبت رسيده است كه طول آن بيش از 6/2% كل سال‏هاى عمر بشر است. (18)
پژوهش‏هاى انجام شده در زمينه پرخاشگرى
بدون شك، تبيين پرخاشگرى مستلزم بررسى رويكردهاى نظرى گوناگونى است كه محققان درباره پرخاشگرى دارند.در اين زمينه، ابتدا اين سؤال به ذهن متبادر مى‏شود كه محرك‏ها و تشكل‏هاى زيربنايى اين رفتار چيست.سپس بايد ديد نحوه پديدآيى فردى آن چگونه است; يعنى پرخاشگرى چگونه در زندگى فردى تحول يافته است و نقش عوامل گوناگون محيطى و ارثى و تعامل آن‏ها چه تاثيرى در بروز اين رفتار دارد.در نهايت، بايد به فهم كنش آن و تاريخچه پديدآيى نوعى آن پرداخت.براى پاسخ به اين سؤالات، نيازمند بررسى رويكردهاى گوناگونى هستيم كه محققان درباره پرخاشگرى دارند.بنابراين، به تحقيقات انجام شده مبتنى بر هر رويكرد اشاره مى‏شود تا زمينه براى يك جمع‏بندى كلى با توجه به ديدگاه‏هاى گوناگون فراهم شود:
1- جنبه فيزيولوژيكى (عصب شناختى، زيست‏شيميايى)
محرك‏هايى كه رفتار پرخاشگرانه را موجب مى‏شود در دو نظام از اهميت ويژه‏اى برخوردار است.يكى نظام عصبى و ديگرى نظام غدد درون‏ريز.
الف.نظام عصبى: تحقيقات نشان مى‏دهد كه مناطق گوناگونى در مغز از جمله و دستگاه كنارى (ليمبيك) (20) به صورت يك مجموعه هماهنگ عمل مى‏كنند و در مهار و يا ايجاد رفتارهاى هيجانى نقش مهمى ايفا مى‏نمايند. (21)
بخش ديگرى از مغز، كه با رفتار پرخاشگرانه ارتباط دارد، «قشر پيشانى (22) يا قدامى‏» است.اين قسمت‏با كاركردهاى گوناگون و بسيار مهمى مانند حل مساله، استدلال، نقشه‏كشيدن‏وهمچنين‏فعاليت‏هاى هيجانى ارتباط نزديك دارد. (23)
همچنين تخريب قطعه گيجگاهى رفتار پرخاشگرانه را در انسان ايجاد مى‏كند. (24)
ب.نظام غدد درون‏ريز: جولين (Julian, T.) و مك نرى (Mchenery. P. c., 1989) در يك بررسى آزمايشگاهى، به اين نتيجه رسيدند كه افزايش تستوسترون (25) در سطح خون موجب پرخاشگرى مى‏شود.علاوه بر هورمون تستوسترون، آندروژن (26) و پروژسترون (27) همراه با استروژن نيز در بروز افزايش رفتار پرخاشگرانه مؤثرند.بررسى‏هاى ديگر نشان مى‏دهد كه اختلال در تركيب و يا انتشار كاتكول آمين‏ها (28) و سروتونين (29) نيز تغييرات خلقى را موجب مى‏شوند و بر رفتارهاى هيجانى از جمله پرخاشگرى تاثير مى‏گذارند. (30)
در مجموع، تاخير رشديافتگى در نظام عصبى مركزى، آسيب‏هاى عصب‏شناختى و هورمونى و ديگر اختلال‏هاى زيست‏شيميايى و انتقال ارثى در منظومه علت‏هاى زيست‏شناختى پرخاشگرى قرار دارند و در محرك‏هايى كه زيربناى رفتار پرخاشگرانه را تشكيل مى‏دهد سهيمند.
2- جنبه ناكامى (31)
بر اساس اين رويكرد، پرخاشگرى همواره نتيجه ناكامى است و وقوع رفتار پرخاشگرانه همواره دال بر وجود ناكامى است.به عبارت ديگر، در اين رويكرد، ناكامى به منزله حالتى تعريف شده است كه بر اثر بازدارى پاسخ معطوف به هدف به وجود مى‏آيد و رابطه بين پرخاشگرى و ناكامى رابطه يك به يك فرض شده است.
با گذشت زمان اين رويكرد مورد نقد قرار گرفت و محققانى مانند بركوويتز (1992) اين مطلب را طرح كردند كه تعدد ناكامى‏ها همواره افزايش پرخاشگرى را در پى ندارد، بلكه‏رابطه‏اى‏منحنى‏وار بين تعداد ناكامى‏ها و رفتار پرخاشگرانه وجود دارد; يعنى پرخاشگرى به عنوان‏پاسخ به ناكامى تا حدى با شمار ناكامى افزايش مى‏يابد، ولى سپس روبه‏كاهش‏مى‏گذارد.نمودارذيل رابطه بين احتمال پاسخ پرخاشگرانه و شمار ناكامى‏هاى پيشين را نشان مى‏دهد:
(...)
چرا چنين رابطه‏اى حاصل مى‏شود؟ به نظر مى‏رسد كه انتظارات، پاسخ عمده‏اى به اين پرسش باشند; بدين معنا كه با افزايش شمار ناكامى‏ها، شخص انتظار وقوع آن‏ها را دارد. بنابراين، هنگامى كه يك‏ناكامى تكرار شود، واكنش نسبت‏به آن كاهش‏مى‏يابد. به‏عبارت ديگر، ناكامى‏هاى مورد انتظار، واكنش‏هاى هيجانى خفيف‏ترى ايجاد مى‏كنند تا ناكامى‏هاى غير منتظره.محققان براى تبيين اين موضوع، به چند دليل استناد كرده‏اند:
1.ممكن‏است‏فرددرنتيجه‏انتظارعوامل ناكام‏كننده به تغيير اعمال يا حتى اهداف خود بپردازد و در نتيجه، ناكامى كم‏ترى تجربه كند.
2.ناكامى‏ها ممكن است كم‏تر از سطح انتظار فرد ارزش‏يابى شوند. (32)
3.ممكن است فرد ناكام‏شونده به جاى رفتار پرخاشگرانه به فكر دست‏يابى براى پيدا كردن راه‏هاى ديگرى غير از پرخاشگرى بيفتد تا به هدفش برسد. (33)
3- جنبه يادگيرى اجتماعى
و بندورا (Bandura. A., 1963) در انتقادى بر نظريه ناكامى - پرخاشگرى، اظهار مى‏دارند: اگرچه ناكامى به‏منزله تقويت مثبت، باافزايش انگيزشى كه درتشديدموقت‏يك پاسخ منعكس‏مى‏شود مرتبط است، اما اهميت پاسخ ناكامى به آموزش اجتماعى اوليه آزمودنى - به شيوه‏هاى تقويت و الگوبردارى از پيش تجربه شده - مبتنى است. (34)
به طور كلى، مى‏توان گفت: از ديدگاه يادگيرى اجتماعى، پرخاشگرى يا عدم پرخاشگرى يك شخص، در موقعيتى خاص به عوامل بى‏شمارى از جمله تجربه‏هاى گذشته، تقويت‏هاى كنونى، نوع الگوى مشاهده شده كه رفتار پرخاشگرى را انجام مى‏دهد (الگوى زنده، فيلم، نمايش و مانند آن) و متغيرهايى كه افكار و ادراك‏هاى او را شكل مى‏دهد، همچنين به متغيرهاى محيطى و اجتماعى وابسته است.جدول ذيل عوامل مؤثر بر پرخاشگرى بر اساس نظريه يادگيرى اجتماعى بندورا را نشان مى‏دهد:
بر اساس رويكرد بندورا، پرخاشگرى شكلى از رفتار اجتماعى است كه ياد گرفته مى‏شود.و بروز آن در هر موقعيت، به عواملى از قبيل تجربه‏هاى افراد پرخاشگر، تقويت‏هاى كنونى براى پرخاشگرى و بسيارى از عوامل شناختى و اجتماعى، كه ادراك مطلوب بودن رفتار پرخاشگرانه را تعيين مى‏كند، بستگى دارد.
4- جنبه شناختى
شاختر (Schachter, S.) و سينگر Singer, J. E., 1962) بر نقش شناخت در بروز حالت‏هاى هيجانى تاكيد مى‏ورزند و معتقدند كه شناخت و تحريك با هم و به صورت وحدت يافته منجر به بروز رفتارهاى هيجانى مى‏گردند، هر چند هر يك از آن‏ها مى‏تواند به صورت مستقل وجود داشته باشد.اين محققان بر اين باورند كه:
1.شناخت موجب تغييرات جسمانى و رفتارى مى‏شود;
2.هيجانات در چارچوب شناختى مطرح مى‏گردد;
3.به تمام عوامل بيرونى و درونى كه به ما امكان مى‏دهد به شناخت هيجانات نايل آييم، بايد توجه داشت.
شاختر بر اين باور است كه در هر هيجانى، يك تخليه سمپاتيكى در كار است و اين تخليه طى موقعيتى كه شخص آن را تجربه مى‏كند مشخص مى‏شود.به عبارت ديگر، شناخت راهنماى برپايى فيزيولوژيكى مى‏گردد.بنابراين، در شرايط عادى و روزمره، شناخت‏ها و برپايى‏ها به شدت با هم ارتباط متقابل دارند. (35)
هم‏زمان با مباحث‏شاختر محققان ديگر مانند لازاروس (Lazarus. Rs) و آرنولد (Arnold, سازه «ارزيابى‏» (36) را به عنوان شناخت‏هايى كه بين محرك و پاسخ مداخله مى‏كنند، مطرح كردند.«ارزيابى‏» به اين معناست كه ما براى موقعيت‏هاى محيطى اطراف خويش، معنايى قايل مى‏شويم، خواه اين معنا براى ما خوب يا بد، باارزش يا بى‏ارزش باشد. آرنولد و لازاروس معتقدند كه ارزيابى محرك براى پديدايى هيجانى ضرورى است.به عقيده آرنولد (1960 - 1970) كليه محرك‏هاى هيجانى پيش از اين‏كه منجر به پاسخ‏هاى هيجانى شوند، در مراكز عالى مغز مورد ارزيابى قرار مى‏گيرند و پس از آن‏كه براى محرك هيجانى، پاسخ مناسب تشخيص داده شد، از طريق تالاموس و هيپوتالاموس به تحريك هيجانى، پاسخ هيجانى لازم داده مى‏شود.پس از ظهور پاسخ هيجانى، مراكز عالى مغز مجددا به ارزيابى مى‏پردازد.لازاروس معتقد است كه تصور هيجان بدون شناخت، كار بسيار دشوارى است.و هيجان‏ها بدون شناخت قبلى و تعبير و تفسير محرك‏ها امكان‏پذير نيستند. (37)
عوامل مؤثر بر پرخاشگرى
به طور كلى، عوامل مؤثر بر پرخاشگرى را به سه دسته مى‏توان تقسيم كرد:
الف - عوامل زيست‏شناختى
1.مواد زيست‏شيميايى: در اين زمينه، مى‏توان به تحقيقات جالين و مك نرى كه در پژوهش‏هاى خود به اين نتيجه رسيدند كه افزايش تستوسترون در سطح خون موجب پرخاشگرى مى‏شود يا كاهش سروتونين موجب تغييرات بدخلقى مى‏گردد و بر بروز رفتارهاى هيجانى از جمله پرخاشگرى تاثير دارد، اشاره كرد;
2.گرما: براى مثال، پژوهش‏هاى بارون و بل در 1977;
3.برانگيختگى جنسى: براى مثال، پژوهش‏هاى‏بارون وبريانت (Bryant, J. H. ;1972)
4.الكل: براى مثال، پژوهش‏هاى لئونارد (Leonard, D. G. B. 1983)
ب - عوامل روان‏شناختى
1.افسردگى: براى مثال، پژوهش‏هاى بوهيم (Bohime, D. 1966)
2.الگوى شخصيت: براى مثال، پژوهش‏هاى‏ماتيوس) ;(Mattews, K.A.1989)
3.تاثير حرمت‏خود: براى مثال، پژوهش‏هاى رنزى ;(Renzi, D. 1984)
4.تاثير احساس گناه: (38) براى مثال، پژوهش‏هاى مانزى (Manzy, H. 1991)
ج - عوامل فرهنگى - اجتماعى - اقتصادى و محيطى
1.خانواده: براى مثال، پژوهش‏هاى فريم ;(Frame, N. 1974)
2.تسليح: وقتى فرد مسلح باشد، امكان رفتار پرخاشگرانه در او تقويت مى‏شود.براى مثال، پژوهش‏هاى بركوويتز در 1974;
3.فقر: براى مثال، پژوهش‏هاى ويليامز ;(Williamz, R. L. 1984)
4.تاثيرات الگويى: براى مثال، پژوهش‏هاى بندورا در 1973;
5.تاثيرات پاداش و تاييد اجتماعى: براى مثال، پژوهش‏هاى بندورا در 1973 كه در نظريه يادگيرى اجتماعى مطرح شد;
6.تاثيروسايل‏ارتباطجمعى: براى‏مثال، پژوهش‏هاى بركوويتز در 1984. (39)
ارتباط پرخاشگرى با مؤلفه‏هاى شخصيت
آنچه امروزه از ناحيه انديشمندان و پژوهشگران پذيرفته شده اين است كه رفتار پرخاشگرانه با مؤلفه‏هاى شخصيتى در ارتباط است; يعنى زيرساخت رفتار پرخاشگرانه مؤلفه‏هاى شخصيتى افراد است.اما آنچه اهميت دارد شناسايى مؤلفه‏هايى است كه با پرخاشگرى ارتباط دارد.تحقيقاتى كه در سال‏هاى اخير مشخصا در اين زمينه انجام شده است (40) به نتايج چشم‏گيرى در اين زمينه دست‏يافته‏اند. نتايج‏حاصل از اين تحقيقات نشان‏مى‏دهد كه رگه‏هاى اصلى پرخاشگرى را در مؤلفه‏هاى اضطرابى بايد جست‏وجو كرد.مؤلفه‏هاى اضطرابى (شامل مجموع مؤلفه‏هاى مرتبه دوم (41) اضطراب (Anxiety) يعنى تنش Q4 ،تحريك‏پذيرى D ،نگرانى O ،ناپايدارى هيجانى C ، محدوديت در خود نظم‏دهى Q3 و ترس و كم‏رويى H (42) به عنوان هسته مركزى اختلال رفتار پرخاشگرانه بازشناخته شده‏اند، به عبارت ديگر، معلوم گرديده است كه تجربه‏هاى اضطرابى و روان‏آزردگى، كه اصلى‏ترين زمينه‏ساز بروز رفتار پرخاشگرانه است، در نوجوانان پسر و دختر موجود مى‏باشد.
البته بايد به اين نكته توجه داشت كه «اضطراب‏» به منزله بخشى از زندگى هر انسان، در همه افراد در حدى اعتدال‏آميز وجود دارد و در اين حد، به عنوان پاسخى سازش‏يافته تلقى مى‏شود، به گونه‏اى كه مى‏توان گفت: اگر اضطراب نبود، به قول استيفن (Stephen, M. P, 1982) همه ما پشت ميزهايمان به خواب مى‏رفتيم. (43)
بنابراين، فقدان اضطراب ممكن است‏براى ما مشكلات قابل توجهى ايجاد كند; زيرا اضطراب است كه ما را وامى‏دارد تا براى معاينه‏اى كلى به پزشك مراجعه كنيم، كتاب‏هايى را كه از كتاب‏خانه يا دوستانمان به عاريت گرفته‏ايم بازگردانيم، در يك جاده لغزنده با احتياط رانندگى كنيم و بدين‏سان، زندگى طولانى‏تر، سازنده‏تر و بارورترى داشته باشيم.از اين‏رو، اضطراب به منزله بخشى از زندگى هر انسان، يكى از مؤلفه‏هاى ساختار شخصيت وى را تشكيل مى‏دهد و از اين زاويه است كه برخى از اضطراب‏هاى دوران كودكى و نوجوانى را مى‏توان بهنجار دانست و تاثير مثبت آن‏ها را بر فرايند تحول پذيرفت; چرا كه اين فرصت را براى افراد فراهم مى‏كند تا محرك سازشى خود را در جهت مواجهه با منابع فشارآور (44) و اضطراب‏انگيز گسترش دهند.به عبارت ديگر، مى‏توان گفت كه اضطراب در برخى مواقع، سازندگى و خلاقيت ايجاد مى‏كند، امكان تجسم موقعيت‏ها و سلطه بر آن‏ها را فراهم مى‏آورد و يا شخص را برمى‏انگيزد تا به طور جدى با مسؤوليت مهم آماده‏شدن براى يك امتحان يا پذيرفتن يك وظيفه اجتماعى مواجه شود و با موفقيت آن را به انجام رساند. (45)
به عكس، اضطراب مرضى نيز وجود دارد; اگرچه حدى از اضطراب مى‏تواند سازنده و مفيد باشد، اما اين حالت اگر جنبه مزمن و مداوم بيابد، در اين صورت، نه تنها نمى‏توان آن را پاسخ سازش‏يافته دانست، بلكه بايد آن را به منزله شكست، سازش‏يافتگى و استيصال گسترده‏اى تلقى كرد كه فرد را از بخش عمده‏اى از امكاناتش محروم مى‏كند. (46)
اضطراب در سطح رفتار، به صورت‏هاى گوناگونى ظاهر مى‏شود كه از جمله آن‏ها خشم و تخريبگرى است كه اين‏ها خود جلوه‏هايى از پرخاشگرى هستند.خشم به عنوان يك شيوه بيان اضطراب فراوان ديده مى‏شود و در بيش‏تر مواقع، وجود يك اضطراب شديد، نه تنها انسان (كودك) را دچار ناپايدارى هيجانى مى‏كند، بلكه موجب مى‏شود تا در برابر جزئى‏ترين سرزنش‏ها يا تذكرها، حساسيت نشان دهد و به صورت مكرر دچار خشم شود.اين خشم‏هاى ناگهانى، كه احساس گنه‏كارى را در پى دارند، واكنش‏هاى منفى اطرافيان را برمى‏انگيزد. (47) اين برخوردهاى منفى همچنين موجب تشديد هيجان خشم مى‏شود.گاهى فرد مضطرب ممكن است دست‏به تخريبگرى بزند و نتواند خود را مهار كند و اطرافيان را مجبور سازد تا نقش مهاركننده را ايفا نمايند.در چنين مواقعى، فرد مضطرب به احساس ايمنى و اطمينان خاطرى بيش‏تر از هر زمان ديگر نياز دارد تا از اين طريق بتواند احساس گنه‏كارى خود را كاهش دهد.
شيوه‏هاى مهار پرخاشگرى
نوجوانى يكى از مهم‏ترين مراحل زندگى انسان در گستره عمر آدمى محسوب مى‏شود و آخرين مرحله تحول شناختى و گذار از مرحله «ديگر پيروى‏» به دوره «خود پيروى‏» است; دوره‏اى است كه نوجوان به هويت و فرديت‏خويش دست مى‏يابد.از اين‏رو، شناخت اين دوره از زندگى از اهميت ويژه‏اى برخوردار است.نوجوان پيش از هر چيز در جست‏وجوى هويت‏خويشتن است.اين جست‏وجو، از سال‏هاى دوم و سوم زندگى به بعد پى‏ريزى مى‏شود. اما به زودى در يك همسان‏سازى با والدين در مرحله بعدى محو مى‏گردد.ولى در نوجوانى، مساله هويت‏با شدت تمام از نو وارد ميدان مى‏شود.نوجوان از خود مى‏پرسد: «آيا من يك كودكم يا يك بزرگ‏سال؟ » اما در اين مرحله، ديگر والدين نمى‏توانند به او كمك چندانى بكنند; چه اين‏كه وى الگوهاى خود را در جاى ديگرى جست‏وجو مى‏كند و به خصوص كه عليه اقتدار و ارزش‏هاى خانوادگى شورش مى‏كند.اين سرپيچى به نفع فرايند خود پيروى و جست‏وجوى فرديت است; همان‏گونه كه تضادورزى در 2 - 3 سالگى براى استقلال عمل در كودك مفيد بود. (48)
ميل به اظهار وجود و اثبات شخصيت‏براى نوجوانان يكى از طبيعى‏ترين حالات روانى آن‏هاست كه به قضاى حكيمانه الهى در نهادشان آفريده شده است.نوجوانى كه دوره كودكى را گذرانده، خواه ناخواه بايد خود را براى زندگى مستقل اجتماعى مجهز نمايد و تحقق اين موضوع، پيش از هر چيز، مستلزم يافتن هويت و رديت‏خويشتن است، ولى اين موضوع هرگز به آسانى تحقق نمى‏پذيرد.نوجوان حاضر نيست از تمام روش‏هاى بزرگ‏سالان پيروى كند و بى‏چون و چرا كليه صفات شخصيت‏خود را با آنان هماهنگ سازد، بلكه به عكس، در بين تمام ملل و اقوام، همواره نوعى مخالفت و تضاد بين نوجوانان و بزرگ‏سالان وجود داشته است. (49) بعضى مواقع، تضادورزى‏ها و مخالفت‏ها به دليل عدم شناخت‏بزرگ‏سالان از ويژگى‏هاى اين دوره از تحول به درگيرى بين اين دو نسل منجر مى‏شود و مقاومت اين دو نسل در برابر يكديگر بر شدت سرپيچى و طغيان نوجوان مى‏افزايد و اين دوره از تحول، كه يكى از مراحل بارور هستى است كه طى آن، ساخت‏هاى قطعى شخصيت‏بزرگ‏سال تثبيت مى‏شود، تبديل به دوره بحرانى مى‏گردد، (50) حال آن‏كه اگر بزرگ‏سالان ويژگى‏هاى اين دوره از تحول را بشناسند و با نوجوانان برخوردى مناسب داشته باشند، هم نوجوانان به هويت‏خويش دست مى‏يابند و هم بزرگ‏سالان كم‏تر احساس نگرانى مى‏كنند.
امام صادق‏عليه السلام ضمن بيانى حكيمانه، كه از تعليمات آسمانى نبى مكرم‏صلى الله عليه وآله آموخته است، به اين دوره از تحول و همچنين دوره پيش از آن اشاره مى‏كنند و مى‏فرمايند: «الولد سيد سبع سنين و عبد سبع سنين و وزير سبع سنين.» به اين سخن، كودك هفت‏سال اول، سيد و فرمان‏رواست.او را آزاد بگذاريد تا استقلال در عمل پيدا كند.در هفت‏سال دوم، آمادگى خاصى براى الگوپذيرى دارد; چه اين‏كه هنوز در مرحله ديگر پيروى قرار دارد و الگوپذير است.از اين‏رو، سعى كنيد در اين دوره، الگوهاى مناسبى در اختيارش قرار دهيد و محيط تعليم و تربيت او را هرچه بيش‏تر غنى و اصلاح كنيد تا از طريق مشاهده الگوهاى مفيد و جذاب، رشد كند.اما در مورد دوره نوجوانى مى‏فرمايد: «وزير سبع سنين‏» ; يعنى دوره «ديگر پيروى‏» او سپرى شده و با آغاز نوجوانى، دوره ديگرى از تحول شناختى - عاطفى براى او در حال شكل‏گيرى است. نوجوان مى‏خواهد به هويت و فرديت‏خويش دست‏يابد، بنابراين، نه تنها او را براى پذيرش باورهاى خود تحت فشار قرار ندهيد، بلكه آزاد بگذاريد تا خود انتخاب كند و حتى در مورد مسائل گوناگون زندگى با او مشورت كنيد و از او نظرخواه باشيد.
اگر با نوجوان اين‏گونه برخورد شود، طبيعى است كه هم اعتماد به نفس او تقويت مى‏شود و هم احساس امنيت و آرامش مى‏كند و اضطراب، كه اصلى‏ترين عامل رفتار پرخاشگرانه است، در او تقليل و تعديل پيدا مى‏كند.اين اساسى‏ترين راه حل براى مهار و كاهش رفتار پرخاشگرانه نوجوان است.از اين‏رو، به همه دست‏اندركاران تعليم و تربيت، والدين و همه كسانى كه به نحوى با جوانان سر و كار دارند توصيه مى‏شود:
اولا، اين دوره از تحول (نوجوانى) را با تمام ويژگى‏هايى كه دارد، بشناسند.
ثانيا، با نوجوانان به گونه‏اى برخورد كنند كه احساس امنيت نمايند و اعتمادشان جلب شود.سپس آنچه را موجب نگرانى و اضطراب آن‏ها مى‏شود كاهش دهند.به نظر مى‏رسد استفاده از آموزه‏هاى دينى مانند آنچه نمونه‏اش ذكر شد و يافته‏هاى علمى در حوزه علوم روان‏شناختى و تربيتى، دو عامل بسيار مهم براى دست‏يابى به هدف مذكور مى‏باشد.
پى‏نوشت‏ها:
1- Agyressivness.
2- Ch. A. Rycroft, Critical Dicitionary of Psychoanalysis.
3- ستور - 1991
4- ر.ك.به: عباسعلى الهيارى، تعيين پرخاشگرى نوجوانان بر حسب مؤلفه‏هاى شخصيت و بررسى رابطه اين مؤلفه‏ها و سطح پرخاشگرى با مؤلفه‏هاى شخصيتى پدران و تاثيرانگارى تنيدگى‏زدايى بر پرخاشگرى، پايان‏نامه دكترى دانشكده علوم انسانى دانشگاه تربيت مدرس، تهران، 1376
5- W. Mc. Dougall, Introduction to Social Psychology (London, Melhuen,1908), P., ?
6&7- Bandura, Aggression and Social Heanning Analysis ([renrice Hall)
8- Deach instnct (Thanatos).
9 و 10- نگارنده، سطح پرخاشگرى و ارتباط آن با مؤلفه‏هاى شخصيت دانش‏آموزان دختر و پسر دبيرستان، پايان‏نامه كارشناسى ارشد، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى‏رحمه الله قم، 1378، ص 19
11- Endogenous.
12- Exagenous.
13- پريرخ دادستان، مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى، تهران، دانشگاه تهران، ش 105 و 108 (پاييز 1376) ، ص 235 - 241
14- instrumental.
15- Impulsive aggression.
16&17- L. kapplan Sadock, Ssynopsis of Psychiatry Behavior Sciences And Children Psychiatrye New York.
18- R. A. Baron etal, Exploriny Social Psychology, Ed (Bascon, Allaun and Bacon)
19- هيپوتالاموس (Hypothalamus) به بخشى از مغز گفته مى‏شود كه در مجاورت كف بطن سوم و طرف داخلى تالاموس و ناحيه فوقانى غده هيپوفيز قرار دارد.براى مطالعه بيش‏تر، ر.ك.به: على روحانى، فيزيولوژى اعصاب و روان، ص 72 به بعد.
20- ليمبيك (Limbic) قسمت ديگرى از مغز است كه از بخش‏هاى گوناگونى ساخته شده. دستگاه ليمبيك همراه با هيپوتالاموس به صورت يك مجموعه هماهنگ عمل مى‏كند و در مهار رفتارهاى هيجانى نقش اساسى دارد.
21- على حائرى روحانى، فيزيولوژى اعصاب و غدد، چاپ سوم، تهران، سمت، 1372، ص 72 و 73/گايتون و جان هال، فيزيولوژى پزشكى، ترجمه‏فرخ‏شادان، چاپ‏نهم، چهر، 1376، ص‏1119
22- Forontal Cortex.
23- به نقل از كاردوس، فصل پانزدهم، روان‏شناسى شخصيت، 1998
24- فديو، 1977 به نقل از گلداشتين و كلر 1987
25- تستوسترون (Testosterone) يكى از هورمون‏هاى مردانه جنسى است كه از غدد جنسى و نيز از غدد فوق كليه ترشح مى‏شود و در شكل‏گيرى صفات ثانويه جنسى مردانه نقش مهمى دارد.
26- آندروژن (Androgen) هورمون جنسى مردانه است كه از غده فوق كليه و بعضى ديگر از نقاط جنسى بدن ترشح مى‏شود.
27- پروژسترون (Progesterone) يكى از هورمون‏هاى جنسى زنانه است كه از اندام‏هاى جنسى و به وسيله يافته‏هاى فوليكول و به مقدار زياد به وسيله جسم زرد و نيز پس از تشكيل جفت از اين اندام ترشح مى‏شود.
28- كاتكول آمين‏ها (Pathecolamine) هورمون‏هاى اپى نفرين و نوراپى نفرين هستند كه از بخش ميانى غده فوق كليه ترشح مى‏شوند.
29- سروتونين (Serotonin) ماده‏اى است كه از نورون‏هايى ترشح مى‏شود كه در هسته‏هاى سجافى خط وسط قسمت تحتانى پل مغزى و بصل النخاع قرار دارند.(ر.ك.به: گايتون، فيزيولوژى پزشكى، ترجمه فرخ شادان، ج 2، ص 1133.)
30- كاپلان سادوك، خلاصه روان‏پزشكى، ترجمه پورافكارى، 1993
31- Frustration.
32- بركوويتز 1962، روان‏شناسى اجتماعى، ترجمه محمدحسين فرجاد و عباس محمدى اصل، چ اول، انتشارات اساطير، 1372.
33- محمدكريم خداپناهى، انگيزش و هيجان، سمت، 1376، ص 102 الى 104
34- عباسعلى الهيارى، پيشين، ص 52
35- محمدكريم خداپناهى، پيشين، ص ص 212 الى 214
36- Appraisal.
37- همان، ص 212 الى 214
38- Guilt.
39- نگارنده، پيشين، ص 46 و 47
40- نگارنده، پيشين/عباسعلى الهيارى، پيشين
41- منظور از عوامل مرتبه دوم اين است كه بيش‏تر عواملى كه در زمينه شخصيت‏به دست آمده‏اند، مستقل نيستند و اين بدان معناست كه از نظر رياضى، همبستگى‏هايى بين اشباع‏هاى عوامل وجود دارند.بايد چنين نتيجه گرفت كه اين عوامل خود توسط علل ديگرى، كه جزئا در چند عامل - به اصطلاح - نخستين مشتركند، تعيين شده‏اند.پس يك بار ديگر به تحليل عوامل دست زد تا به عوامل اساسى‏ترى، كه اصطلاحا رتبه دوم ناميده مى‏شوند، دست‏يافت.
42- براى توضيح بيش‏تر، مى‏توانيد ر.ك.به: بيمارى‏هاى روانى، اثر كراژ.ژ، ترجمه پريرخ دادستان و محمود منصور.
43- به نقل از كامر 1995، براى اطلاع بيش‏تر، ر.ك.به: پريرخ دادستان، روان‏شناسى مرضى تحولى از كودكى تا بزرگ‏سالى، ج اول، ص 60
44- Stressor.
45،46- پريرخ دادستان، پيشين، ج‏اول، ص 59 - 60
47- همان، ص 66
48- ماى لى.ر، ساخت و پديدآيى شخصيت، ترجمه و تحقيق محمود منصور، چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، 1368، ص 120
49- محمدتقى فلسفى، گفتار فلسفى «جوان‏» ، چ اول، انتشارات هيئت نشر معارف اسلامى، 1344
50- ماى لى.ر، پيشين، ص 120 - 121

روان‏شناسى دين و نقش دين در سلامت جسم و روان(1)

روان‏شناسى دين و نقش دين در سلامت جسم و روان(1)
اشاره
آنچه در پى مى‏آيد ترجمه دو مقاله از كتاب دائرة‏المعارف روان‏شناسى و علم رفتار كورسينى مى‏باشد. در مقاله اول به روان‏شناسى دين و در مقاله دوم به نقش دين در سلامت جسم و روان پرداخته شده است. نويسنده مقاله اول G.R. Collins و نويسنده مقاله دوم T. E. Woodsمى‏باشد. به دليل ارتباط تنگاتنگ اين دو موضوع، هر دو در يك مقاله درج شده‏اند.
الف.مذهب‏وروان‏شناسى(2)
چرا برخى از مردم داراى اعتقادات عميقا مذهبى هستند، در حالى كه عده‏اى ديگر هيچ اعتقادى به خدا ندارند و هيچ‏گاه در مراسم مذهبى شركت نمى‏كنند؟ چرا برخى از مردم پيرو كليساى پرسبيترى (Presbyterian) هستند، در حالى كه برخى ديگر، پيرو كليساى اسقفى(3)، پنتكاستل Pentecostal))، كاتوليك، يا بودايى مى‏باشند؟ به چه دليل، بعضى از معتقدان داراى تجارب هيجانى مذهبى سطح بالايى‏اند، در حالى كه برخى ديگر مذهب را به عنوان يك «عادت ملال‏آور» تلقّى مى‏كنند؟ چرا عده‏اى از مردم با كمك گرفتن از عقايد مذهبى‏شان تسلّى مى‏يابند و مورد حمايت قرار مى‏گيرند، در حالى كه عده‏اى ديگر در احساس گناه و خود سرزنشگرى(4) شديد فرو رفته‏اند؟ مذهب چه نقشى در سلامت روان، روان درمانگرى، پالايش ارزش‏ها(5) و رفتار افراد ايفا مى‏كند؟
اين‏ها برخى از موضوعات جالب براى روان‏شناسانى هستند كه درباره مذهب مطالعه مى‏كنند. با آن‏كه بسيارى تلاش كرده‏اند «روان‏شناسى دين»(6) را تعريف كنند، اما شايد تعريف روبرت اچ. تاولس (Robert H. Thouless)، استاد دانشگاه كمبريج، بهتر از بقيه تعاريف ارائه شده باشد. او در كتاب مقدّمه‏اى بر روان‏شناسى دين(7) مى‏نويسد: «مطالعه روان‏شناختى مذهب در جست‏وجوى آن است كه با به كار بردن اصول روان‏شناختى به دست آمده از مطالعه رفتار غيرمرتبط با مذهب، رفتار مذهبى را بشناسد.» در اين رشته، روش‏هاى روان‏شناختى نه تنها به منظور مطالعه رفتار مذهبى، بلكه همچنين براى مطالعه نگرش‏ها، ارزش‏ها و تجارب افرادى كه به وجود و تأثير خدا يا ديگر نيروهاى معنوى معتقدند، مورد استفاده قرار مى‏گيرد. هرچند روان‏شناسى دين در بعضى مواقع، پديده‏هاى فراروان‏شناختى(8) را مورد بررسى قرار مى‏دهد، با اين حال، روان‏شناسى دين بيشتر بر اَشكال سنّتى‏تر تجربه دينى، مانند دعا، روى آوردن به دين، تجارب عرفانى، عبادت و شركت در انجمن‏ها و مراسم مذهبى، تأكيد مى‏كند. روان‏شناسى دين، همچنين موضوعات مشاوره‏اى را مورد بررسى قرار مى‏دهد، اما بيشتر با درك و فهم رفتار يا تجربه مذهبى سر و كار دارد و به ندرت به مشاوره مذهبى و ديگر روياوردهاى مذهبى به درمانگرى مى‏پردازد.
از لحاظ تاريخى، روان‏شناسى دين در اوايل اين قرن (قرن بيستم) با شور و اشتياق فراوان آغاز گرديد و در طول پنجاه سال پس از تولد رفتارگرايى، تقريبا خاموش گرديد، و اخيرا به عنوان يك رشته پژوهشى موجّه و قابل احترام براى روان‏شناسان، مجددا ظهور كرده است. بخش 36 انجمن روان‏شناسى امريكا(9) يك گروه جالب توجه براى «روان‏شناسانى است كه به موضوعات دينى علاقه‏مند مى‏باشند.» در كمتر از ده سال، اين بخش به سرعت رشد و توسعه يافته است، به گونه‏اى كه تعداد روزافزونى از روان‏شناسان توجه خود را به شناخت رفتار و تفكر مذهبى معطوف كرده‏اند.
هرچند فرويد دين را يك «توهّم»،(10) «روان‏آزردگى جهانى»(11) و «مخدّر»(12) توصيف مى‏كند كه اميد دارد انسان‏ها بر آن غلبه كنند (آينده يك توهّم)، با اين وجود، وى علاقه شديدى به رفتار مذهبى داشت و مقالات متعدد و سه كتاب مهم درباره اين موضوع نگاشته است. در اوايل ظهور جنبش «روان تحليل‏گرى»،(13) يونگ (Jung, C.G)، آدلر (Adler, A)و ديگران، به مطالعه مذهب، اغلب از يك چشم‏انداز كمتر انتقادى و بيشتر تأكيدكننده ارزش روان‏شناختى عقايد كلامى ادامه دادند.
در ايالات متحده امريكا، مطالعه مذهب، يك شاخه مهم از روان‏شناسى عمومى اوليه شمرده مى‏شد. براى مثال، جى استنلى هال (G. Stanly Hall)، يك مربّى برجسته، سردمدار روان‏شناسى كودك و اولين رئيس «انجمن روان‏شناسى امريكا» مى‏باشد. او با هوشيارى، روش‏هاى علمى را براى مطالعه دين به كار برد، مجله روان‏شناسى مذهبى(14) را پايه‏گذارى كرد، و در سال 1917 كتابى تحت عنوان عيسى مسيح در پرتو روان‏شناسى(15) منتشر نمود. كار مشهورتر و بسيار مؤثرتر، سخنرانى‏هاى ويليام جيمز (William James) در گيفورد (Gifford) است. اين مجموعه سخنرانى در سال 1902 در قالب كتابى تحت عنوان گونه‏هاى تجربه مذهبى چاپ و منتشر شد. كتاب جيمز احتمالاً تنها بررسى روان‏شناختى سنّتى مذهب مى‏باشد.
با ظهور رفتارگرايى، روان‏شناسى دين، به عنوان يك حوزه تحقيق براى روان‏شناسان، به سرعت افول كرد. رفتارگرايى با منطق ساده و جذّاب خود، روان‏شناسى را از مطالعه موضوعات پيچيده‏اى مانند تأثير عقايد، رشد و تحوّل معيارهاى اخلاقى و دلايل درگير شدن افراد در رفتار مذهبى، منحرف نمود. تنها تعداد اندكى از نويسندگان روان‏شناسى (از جمله آلپورت "Allport, G.W"، آش "Asch"، مورر"Mowrer"، ميل "Meehl"، مازلو "Maslow,A"، فروم"Fromm,E"، منينگر "Menninger") كتاب‏ها يا مقاله‏هايى درباره رفتار مذهبى نگاشتند. اين امر اين رشته را تا نو پديدآيى اخير آن به عنوان يك رشته فرعى مهم روان‏شناسى زنده نگه داشت.
هر تلاشى براى تقسيم روان‏شناسى دين به حوزه‏هاى كوچك‏تر مورد علاقه، بدون ترديد، كارى سليقه‏اى است. با اين وجود، ما مى‏توانيم نتيجه بگيريم كه روان‏شناسانى كه در اين رشته فعاليت مى‏كنند به موضوعات گوناگونى مى‏پردازند؛ از قبيل روش‏شناسى،(16) خاستگاه‏هاى روان‏شناختى دين، رشد و تحوّل مذهبى، تجربه دينى، پويايى‏هاى رفتار مذهبى، دين و رفتار اجتماعى، تلاش‏هايى كه براى ادغام روان‏شناسى والهيّات با يكديگر انجام مى‏گيرند، و نظريه‏هاى روان‏شناختى دين.
برخى از زمينه‏هاى مورد علاقه
1. روش‏شناسى
پيچيدگى رفتار و تجربه مذهبى روان‏شناسان را واداشته است تا از ابزارهاى اندازه‏گيرى متنوّعى استفاده كنند. اين ابزارها شامل تجزيه و تحليل گزارش‏ها و درون‏نگرى‏هاى(17) شخصى، مشاهده بالينى، طبيعى و مشاركتى، استفاده از نظرسنجى‏ها، پرسش‏نامه‏ها، و مصاحبه‏هاى شخصى دقيق؛ استفاده از اسنادى از قبيل دفتر خاطرات و زندگى‏نامه شخصى افراد مذهبى، استفاده از آزمون‏هاى شخصيت، مطالعه اسناد و مدارك مذهبى مانند كتاب مقدّس و به كار بردن فنون آزمايشگاهى مى‏شوند.(18) مطالعه علمى مذهب رو به پيشرفت است، اما اين پيشرفت به كندى و به سختى صورت مى‏گيرد؛ چون تعريف و سنجش دقيق بسيارى از پديده‏هاى مذهبى (مانند «ايمان»، «اعتقاد»، «روى آوردن به دين» و «تعهد») به آسانى ممكن نيست.
2. خاستگاه‏هاى‏روان‏شناختى دين
دين يك پديده گسترده (به اين معنا كه فرهنگ‏هاى بى‏شمارى را در برمى‏گيرد و افراد را در هر سن، وضعيت اجتماعى ـ اقتصادى و سطح تحصيلى تحت تأثير قرار مى‏دهد)، بسيار بادوام و تأثيرگذار است. به گفته فرويد، دين با انسان‏هاى اوليه‏اى آغاز مى‏شود كه با احساس گناه و تكانه‏هاى جنسى در چالش بودند. روان‏شناسان متأخّر تحقيق راجع به خاستگاه‏هاى تاريخى دين را كنار گذاشته و در عوض، بر يافتن ريشه‏هاى روانى خاستگاه و تداوم دين در انسان‏هاى عصر جديد متمركز شده‏اند. برخى از اين ريشه‏ها عبارتند از: تأثيرات اجتماعى(19) (مانند تجارب دوران كودكى انسان، تماس با افراد مذهبى، واكنش به قدرت تلقين)، ارضاى نيازها(20) (اين ديدگاه كه دين به معتقدان كمك مى‏كند تا امورى از قبيل امنيت، معنا در زندگى و مرگ، وجهى براى حرمت خود،(21) قدرت براى اوقات تنيدگى‏زا و بحرانى، و هدفى براى زندگى بيابند)، تأثير طبيعت (كه منجر به اين باور مى‏شود كه خدا زيبايى و نظم را آفريده است) و بنيان‏هاى كلامى(22) (اين اعتقاد كه همه مردم احتمالاً توسط نيروهاى مافوق طبيعى، به سوى ماوراءالطبيعه سوق داده مى‏شوند.)
3. رشد و تحول مذهبى
به موازات عبور افراد از چرخه زندگى، در ديدگاه خود نسبت به جهان و در تصور خود از خدا تجديدنظر مى‏كنند. ايمان كودكان احتمالاً ساده و به صورت جادويى است. به تدريج كه سن فرد بالاتر مى‏رود، ارزش‏هاى اخلاقى، مفاهيم مربوط به ماوراءالطبيعه و درگير شدن در رفتارهاى مذهبى، همگى تغيير مى‏كنند. روان‏شناسان دين اين تغييرات را مطالعه مى‏كنند. نويسندگان بعدى مانند آلپورت «فرد و مذهب او»(23) به اين نتيجه رسيدند كه ديندارى مى‏تواند بالغانه(24) يا نابالغانه(25) باشد.
4. تجربه دينى
اين حوزه يكى از عمده‏ترين موضوعات مورد علاقه روان‏شناسانى است كه راجع به دين مطالعه مى‏كنند. ويليام جيمز، علل و تأثيرات روى آوردن به اين تجربه عرفانى، پرهيزگارى و دعا را مورد تجزيه و تحليل قرار داد. پژوهش‏هاى بعدى مطالعه راجع به اين موضوعات را نيز بر آن افزودند: غريبه گفتارى(26) (سخن گفتن به زبانى ناشناخته، در نتيجه برانگيختگى مذهبى(27))، محتواى دينى موجود در رؤياها، ماهيت روان‏شناختى مراقبه،(28) حالات تغيير يافته هشيارى،(29) قدرت اعتراف،(30) و گذشت، تأثير دو پديده علوم غريبه(31) و عبادت، تبيين معجزات، استفاده از داروها براى برانگيختن تجارب مذهبى، و تأثيرات مذهبى در آسيب‏شناسى روانى.(32)
5. پويايى‏هاى رفتار مذهبى
پاول پرويسر (Paul Pruyser) در كتابى مهم تحت عنوان روان‏شناسى پوياى دين(33) اظهار داشت كه مذهب بر ادراك فرايندهاى عقلى، تفكر، كنش‏هاى زبانى، هيجان، رفتار حركتى، روابط بين شخصى و رابطه فرد با اشيا، عقايد، و خود تأثير مى‏گذارد و از آن‏ها تأثير مى‏پذيرد.
در حال حاضر، هرچند اين موضوعات حجم كمى از روان‏شناسى دين را به خود اختصاص داده‏اند، اما رابطه بين روان‏شناسى و مذهب از ظرفيت بالايى براى پژوهش‏هاى آينده برخوردار است.
6. مذهب و رفتار اجتماعى
روان‏شناسان اجتماعى به سازمان اجتماعى كليساها و كنيسه‏ها، ساختار اجتماعى و تأثير هيئت‏هاى مذهبى، نقش رهبران مذهبى، و ماهيت عبادات دينى و گروه‏هاى پژوهش دينى، توجه ويژه‏اى دارند.
7. ادغام دين و روان‏شناسى
تعدادى از نويسندگان تلاش كرده‏اند كه با كار يا طرحى فرضياتى مانند اين ديدگاه كه «همه چيز واقعيت خداوند است» و اينكه بين اقسام گوناگون واقعيت، تعارضى نمى‏توان يافت، روان‏شناسى را با الهيّات ادغام نمايند. در حال حاضر، به نظر مى‏رسد فعّال‏ترين كار در اين حوزه، به فرقه مسيحيان پروتستان انجيلى، تعلّق دارد. از رهبران اين حوزه پژوهشى، مى‏توان كارتر (Carter)، كولينز (Collins)، نارامور (Narramore)، فلك (Fleck) و ديگران را مى‏توان نام برد.
8. نظريه‏هاى روان‏شناختى درباره دين
تا به امروز، تعداد كمى از نظريه‏هاى روان‏شناسى دين به خوبى بسط و توسعه يافته‏اند. بيشتر كار فرويد و نيز برخى از نوشته‏هاى يونگ، فروم، مازلو، پرويسر (Pruyser, P.W) و آلپورت ماهيت نظرى دارند. ظاهرا نويسندگان متأخّر، پيش از بسط نظريه‏هاى معاصر، منتظر رسيدن تحقيقات بيشتر هستند.
به عنوان يك مثال از مطالعات روان‏شناختى راجع به دين، توجه به موضوع «نوگرايى دينى»(34) مى‏تواند مفيد واقع شود. ويليام جيمز، نوگرايى دينى را فرايندى مى‏داند كه مى‏تواند به طور تدريجى يا دفعى صورت گيرد و طى آن يك «خود» دو پاره و آگاهانه خطاكار، فرومايه و اندوهگين، به دليل تسلط پيشين فرد بر حقايق دينى، به صورت يكپارچه، و آگاهانه درستكار، عزيز، و خشنود درمى‏آيد.
نويسنده بعدى، لئون سالزمن (Leon Salsman)، اين نظريه را مطرح كرد كه نوگرايى دينى مى‏تواند براى بعضى از افراد «پيش رونده(35) و بالنده»(36) و براى برخى ديگر، «پس رونده و آسيب‏روانى» باشد. برخى از نويسندگان انواع مختلف نوگرايى دينى، علل متفاوت نوگرايى دينى (مانند فشار اجتماعى، واكنش در مقابل ترس، تمايل به پذيرفته شدن از سوى خدا و معتقدان، تمايل به رهايى از احساس گناه و نيز يافتن معنا براى زندگى خود) و نتايج مثبت و منفى نوگرايى دينى را توصيف كرده‏اند. توصيف بحث‏برانگيز ويليام سارگانت (William Sargant)از فنون تشويق مذهبى (در كتاب نبرد به خاطر عقيده(37)) به مطالعات بعدى راجع به «بى‏برنامگى» و ديگر شيوه‏هايى منجر شد كه مردم را به دست كشيدن از گروه‏هاى مذهبى و كنار گذاشتن عقايد دينى تشويق مى‏كنند. تأثيرات نوگرايى دينى و نيز ارزيابى تفاوت‏هاى فردى در نحوه پذيرفتن، رد كردن و تحت تأثير قرار گرفتن از سوى عوامل مذهبى، مورد مطالعه و بررسى قرار مى‏گيرند.
«روان‏شناسى دين» مورد علاقه خالصانه روان‏شناسان و نيز ملحدان و لاادرى‏يان مى‏باشد. در حوزه‏اى كه به تازگى مجددا مورد علاقه مجدّد قرار گرفته، پيش‏بينى گرايش آينده آن كار مشكلى است. موضوعاتى از قبيل تجربه دينى، نيازها و فروض تشكيل‏دهنده زيربناى باورها و رفتارهاى دينى، تأثير اجتماعى سازمان‏هاى اجتماعى، جنبش‏هاى دينى داراى گرايش سياسى و مفاهيم دينى مربوط به مشاوره، احتمالاً مورد توجه قرار خواهند گرفت. به موازات بسط و توسعه اين رشته، احتمالاً پژوهش‏هاى تجربى بيشترى جايگزين برخى از گرايش‏هاى كنونى به مشاهدات غيرحضورى خواهند گرديد.
ب. مذهب و سلامتى(38)
مدت‏هاست كه مذهب و پزشكى، در پاسخ به بيمارى و مرگ با يكديگر آميخته شده‏اند. در اغلب جوامع، شفادهندگان پيش‏مدرن، شخصيت‏هاى مذهبى بودند. قربانى، زيارت، دعا و تسكين(39) معنوى، به صورت متداول براى بسيارى از بيمارى‏هاى جسمى توصيه مى‏شدند. يك عقيده مشترك در همه فرهنگ‏هاى قديمى اين بود كه بيمارى، نتيجه زيرپا گذاشتن معيارهاى اخلاقى يا مذهبى است. خلاصه اينكه، بيمارى نتيجه گناه شمرده مى‏شد. (كينسلى Kinsley,D، 1996). امروزه على‏رغم كاهش احتمالى ارتباطات بين مذهب و سلامت بدنى، ما شاهد تداوم اين ارتباطات مى‏باشيم. غالبا تمايل داريم براى سلامتى‏مان از خدا تشكر كنيم يا براى بيمارى يا مرگ خود دعا نماييم. در واقع، بسيارى از معتبرترين دانشكده‏هاى پزشكى و بيمارستان‏هاى ما، توسط مذاهب رسمى بزرگ به وجود آمده‏اند و حمايت مى‏شوند. اخيرا سؤال از رابطه مذهب ـ سلامتى از بررسى‏هاى علمى دقيق بهره‏مند گشته است. على‏رغم مشكلات روش‏شناختى، كيفيت تحقيق در اين موضوع، در حال افزايش بوده، از تأليفات بى‏پايه و اساسى به سوى گزارش‏هاى همبستگى و مطالعات كنترل شده مى‏رود.
مذهب و بهزيستى روانى(40)
مطالعات آزمايشى انجام شده به منظور تعيين نوع بهزيستى روانى در طول حيات هر فرد، پيوسته از مذهب به عنوان يك ويژگى ضرورى براى سلامت مطلوب نام برده‏اند. فرانكل و هويت، 1994؛ ويلكوك و همكاران، 1999؛ ويتر و سويين، 1992؛ آيل (Ayele, H)، موليگان (Mulligan, T)، جورجيو (Gheorghiu,s) و ريس ـ اورتيز (Reyes - Ortiz, c، 1999) گزارش كردند كه در بررسى‏شان درباره 155 مرد، فعاليت مذهبى درونى(41) (مثل دعا، خواندن كتاب مقدّس) به طور معنادارى با رضايت از زندگى، رابطه مثبت دارد. رابطه مثبت بين مذهب و بهزيستى روانى عمومى در طول پيوستار پير شدن انسان آشكار است. هولت (Holt,M) و جنكينز (Jenkins,m) (1992) بر اهميت مذهب براى افراد مسن تأكيد كردند و بر اين امور اصرار ورزيدند كه لازم است پيرى‏شناسان(42) نشان دهند كه آگاهىِ بيشتر از مذهب، عامل مهم در بهبود سلامتى است. مطالعات ديگر به اين نتيجه رسيده‏اند كه اعتقادات و رفتارهاى سنّتى يهودى ـ مسيحى احتمالاً با بهزيستى در زندگى آينده رابطه دارند (بوربانك، 1992؛ كونيگ، 1991؛ 1993؛ لوين و كاترز، 1998) ـ پژوهشى (جانسون، 1995) اهميت خوب پا به سن گذاشتن را از طريق مطالعه اهميت مذهب در زندگى افراد مسن مورد بررسى قرار داد و به اين نتيجه قطعى رسيد كه مذهب در زمانى كه اميد انسان از همه جا قطع شده است به افراد مسن اميد مى‏دهد.
مذهب و بهداشت روانى(43)
رابطه بين مذهبى بودن افراد و بهداشت روانى در جمعيت‏هاى گوناگون گزارش شده است. نتايج اين مطالعات حاكى از آن است كه ميزان شركت در كليسا با افسردگى رابطه‏اى منفى (معكوس) دارد، به گونه‏اى كه ميزان افسردگى در بين كسانى كه به كليسا مى‏روند، تقريبا نصف ميزان آن در افرادى است كه به كليسا نمى‏روند. كونيك، هايز، جرج و بلازر، 1997) وودز (Woods,T)، آنتونى (Antoni,M)، ايرونسون (Ironson,G) و كلينگ (Kling,D، 1991 أ، 1999 ب) گزارش مى‏كنند كه استفاده زياد از مذهب به عنوان يك سازوكار براى كنار آمدن، در دو نمونه مجزّا از افراد مبتلا به بيمارى HIV منجر به بروز نشانگان(44) كمترى از افسردگى و اضطراب گرديد. مطالعه ديگرى (ميكلى، كارسون، و سوكن، 1995) اين نظريه را مطرح مى‏كند كه مذهب مى‏تواند تأثيرى مثبت (مثل ترغيب افراد به همبستگى اجتماعى،(45) كمك به ايجاد معنا در زندگى) يا منفى (پروراندن احساس گناه يا شرمسارى بيش از حد در ذهن، به كاربردن مذهب به عنوان يك راه فرار از مواجه شدن با مشكلات زندگى) بر سلامت روانى داشته باشد. اين پژوهش همچنين گزارش داد كه افراد برخوردار از دين‏دارى درونى سطح بالا، افسردگى و اضطراب كمترى دارند و كمتر در جست‏وجوى توجه نارساى كنش‏ورانه هستند.(46) اين افراد همچنين سطوح بالايى از قوى بودن من،(47) همدلى و رفتار اجتماعى انسجام يافته(48) را به نمايش مى‏گذارند. پين (Payne,I)، برگين (Bergin,A)، بيلما (Bielma,R) و جنكينز (Jenkins,P، 1991) در بررسى خود درباره مذهب و بهداشت روانى، تأثيرات مثبت ديندار بودن بر بهداشت روان را از لحاظ ارتباط آن با متغيّرهاى خانواده،(49) حرمت خود، سازگارى شخصى،(50) و رفتار اجتماعى، گزارش كردند. به علاوه، گارتنر (Gartner,I)، لارسون (Larson,D) و آلن (Allen, G، 1991) مشخص كردند كه سطوح پايين ديندار بودن اغلب با اختلافات مربوط به كنترل نكردن تكانه‏ها(51) رابطه دارند.
مذهب و سلامت جسمى
مذهب مى‏تواند از طريق افزايش توانايى افراد در حفظ بهزيستى كلى، به ويژه در بين افراد مسن، در محافظت از سلامت جسمى افراد سهيم باشد. (كونيگ، 1999؛ ويتمر و سويينى، 1992) مطالعه‏اى نشان مى‏دهد خطر ابتلا به «آنفاركتوس ميوكارديال» (MI)(52) در آزمودنى‏هايى كه خود را «غير مذهبى» توصيف مى‏كنند، به طور معنادارى بيش از احتمال آن در آزمودنى‏هايى است كه خود را «مذهبى» توصيف مى‏نمايند. و اين عامل از عوامل ديگرى كه احتمال ايجاد اين بيمارى را باعث مى‏شوند مستقل مى‏باشد. (فريدلندر، كارك و استين، 1986) بررسى ديگرى نشان مى‏دهد كه فقدان توانايى و آرامش منبعث از مذهب در افرادى كه تحت عمل جرّاحى باز و اختيارى قلب قرار گرفته‏اند مرگ و مير را بيشتر مى‏كند. (آكسمن، فريمن و منهيمر، 1995)
سازوكارها
1. دستگاه ايمنى بدن(53)
دستگاه ايمنى بدن احتمالاً سازوكارى است كه مذهب از طريق آن، در حفظ سلامت جسمانى مشاركت مى‏كند. على‏رغم قلّت پژوهش‏ها درباره تأثير مذهب بر دستگاه ايمنى بدن، اين پژوهش‏ها از لحاظ روش‏شناختى صحيح مى‏باشند و نتايج جالب توجهى ارائه مى‏دهند. يكى از اين پژوهش‏ها رابطه‏اى معكوس بين ميزان حضور در مراسم مذهبى و اينترلوكين ـ 6 (Interleukin - 6) را كه يك سيتوكين التهابى(54) و تنظيم‏گر دستگاه ايمنى شناخته شده است، نشان مى‏دهد. (كرنيگ و همكاران، 1997)
مطالعه ديگرى (وودز و همكاران، 1999 أ) گزارش مى‏كند كه آزمودنى‏هايى كه داراى رفتار مذهبى (مانند شركت در مراسم مذهبى، دعا خواندن) سطح بالايى هستند، به طور معنادارى سطوح بالاترى از تعداد سلول‏هاى توليدكننده كمك كار T (CDA+)(55) و نيز درصدهاى بالاتر از آن را دارا مى‏باشند.
2. حمايت اجتماعى(56) بيشتر
توجه بيشتر به شعائر مذهبى، چون باعث افزايش (احتمالى) شبكه حمايت اجتماعى مى‏شود، با سطح بالاترى از سلامت رابطه دارد. شعائر مذهبى غالبا به صورت جمعى و همراه ديگران انجام مى‏شود. يك سنّت قديمى تحقيق در زمينه اپيدميولوژى اجتماعى(57) سودمند بودن حمايت اجتماعى را نشان داده است. (هاوس، لنديس و آمبرسون، 1988) همچنين نشان داده شده كه حمايت اجتماعى قادر است بر توانايى افراد در مقابله با بيمارى‏هاى وخيم و بهبود يافتن از آن‏ها تأثيرى قوى و مثبت بگذارد. (كوهن و ويليس، 1985؛ تايلور، فالك، شاپتاو و ليچمن، 1986)
3. ترس كمتر از مرگ(58)
غالب مذاهب بزرگ درباره يك وجود دايمى و خشنود، پس از پايان حيات بر روى زمين، صحبت مى‏كنند. به معناى دقيق كلمه، سازوكار ديگر در حلقه بين مذهب و سلامتى، ترس كاهش يافته‏اى از مرگ است كه افراد مذهبى از خود نشان مى‏دهند. مُدل (Modell, J) و گورا (Guerra,F ،1980) گزارش كردند كه در 75% از بيماران مورد مطالعه آنان، ترس از مرگ، منجر به عوارض شديد مربوط به پس از عمل جرّاحى گرديد. پريسمن (Pressman, P)، لارسون، ليونز (Lyons,J) و هيونز (Humes,D، 1992) در يك مطالعه موردى بر روى پيرمردانى كه به دليل ابتلا به سرطان مزمن حنجره تحت درمان قرار گرفتند شواهدى يافتند مبنى بر اينكه نبود اضطراب مرگ، كه با اعتقاد به خدا تبيين مى‏شود، در مقايسه با ديگر توانايى‏هاى كنار آمدن، نقش مهم‏ترى در كاهش اضطراب جراحى ايفا مى‏كند.
4. رفتارهاى مخاطره‏آميز كمتر براى سلامتى
با اين حال، عامل ديگر در ساز و كار پيونددهنده مذهب و سلامتى، احتمالاً اين امر است كه رفتار مذهبى، كمتر به رفتارهايى منجر مى‏شود كه در تقابل مستقيم با سلامتى مى‏باشند. جارويس (Jarvis,G) و نورثكات (Northcott,H، 1987) رفتار پيروان نُه مذهب بزرگ را مورد بازبينى قرار داده و به تفاوت‏هاى چشمگيرى در زمينه كنترل‏هاى غيررفتارى در دو حوزه عمده دست يافتند. آنان دريافتند كه مذهب خطر بيمارى يا مرگ را به دو طريق كاهش مى‏دهد:
1. تجويز رفتارى كه مانع از بيمارى يا مرگ مى‏شود، يا به درمان بيمارى كمك مى‏كند؛
2. ممنوع كردن رفتارى كه براى زندگى مضر است يا مانع درمان مى‏شود.
وودز و ايرونسون (1999) در بررسى‏شان درباره نقش دين‏دارى و معنويت در بيماران، گزارش كردند: بيمارانى كه خود را «مذهبى» مى‏دانستند، بيش از بيمارانى كه خود را «مذهبى» توصيف نمى‏كردند، اعتقادات مذهبى را عامل سيگار نكشيدن، شراب نخوردن، و انتخاب غذاهاى سالم ذكر مى‏كردند.
ملاحظات روش‏شناختى(59)
در حالى كه بررسى نقش مذهب و معنويت به عنوان عامل سلامت جسمى و روانى، پيوسته نتايج مثبتى به بار آورده است، اما نگرانى‏هاى روش‏شناختى چندى نيز مطرحند: در درجه اول، تعريف يك سازه، خود براى عملياتى كردن اصطلاحات به كار رفته و اطمينان از اعتبار و تعميم‏پذيرى يافته‏ها امرى ضرورى است. براى مثال، برخى از پژوهش‏ها مذهب را به عنوان تعداد دفعاتى كه يك فرد در مراسم مذهبى شركت مى‏كند تعريف مى‏كنند. عده‏اى هم اعتقاد به خدا را به عنوان تعريف خود از مذهب، به كار مى‏برند. تعريف دقيق سازه‏ها نه تنها موجب تسهيل ارزيابى مى‏شود، بلكه ماهيت غالبا گيج‏كننده آنچه را كه در هنگام سنجش و ارزيابى مذهب مورد سنجش قرار مى‏گيرد، مشخص مى‏نمايد.
نگرانى ديگرى كه در هنگام بررسى رابطه مذهب و سلامتى وجود دارد به كنترل نامناسب متغيّرهاى بالقوّه تعديل‏كننده يا ميانجى در اغلب مطالعاتى كه تا به امروز منتشر شده‏اند، مربوط مى‏شود. آنچه در نگاه اول، به نظر مى‏رسد، آن است كه رابطه بين مذهب و سلامت از عوامل و متغيّرهاى ديگر مانند حمايت اجتماعى و غذاى سالم (كه متغيّرهاى مزاحم و غلط‏اندازى هستند) تأثير پذيرفته باشد.
••• پى‏نوشت‏ها
* Craighead, W.E.& Nemeroff. C.B. CCo- Ed.2001),The Corsini Encyclopedia of Psychology and Behavioral Science. (3rded.) New York: John Willy & SOns.
1. Religion and Psychology.
2. Episcopalian.
3. Self - condemnation.
4. Value clarificotion.
5. Psychology of religion.
6. An Introduction to the Psychology of Religion.
7. Parapsy chological.
8. American Psychological.
9. Illusion.
10. Universal neurosis.
11. Narcotic.
12. Psychoanalitic movement.
13. Journal of Religious Psychology.
14. Jesus, the Christ, in the light of Psychology.
15. Varieties of Religious Experience.
16. Methodology.
17. Experimental techniqes.
18. Social influences.
19. need satisfaction.
20. Self - esteem.
21. Theological foundations.
22. The Individual and His Religion.
23. Mature.
24. Immature.
25. Glossolalia.
26. Religious arousal.
27. Meditation.
28. Consciousness.
29. Confession.
30. Occult.
31. Psychopathology.
32. A Dinamic Psycology of Religion.
33. Conversion.
34. Progressive.
35. Maturational.
36. Battle for the mind.
37. Religion and Health.
38. Appeasement.
39. Well - being.
40. Intrinsic Religious Activity.
41. Gerontologists.
42. Mental health.
43. Symptoms.
44. Social cohesiveness.
45. Dysfunctional attention seeking.
46. Ego strength.
47. Integrated social behavior.
48. family variables.
49. personal adjusment.
50. uncontrol of impulse.
51. Myocardial Infarction (MI)
52. The immune system.
53. Inflammatory Cytokine.
54. T- helper inducer cell (CDA+)
55. Social support.
56. Social epidemiology.
57. fear of death.
58. Methodological Considerations.

آسيب ‏هاى روان ‏شناختى اينترنت

آسيب ‏هاى روان ‏شناختى اينترنت
بى شك،رشد روزافزون اينترنت فوايد و اهميتغير قابل انكارى دارد، چندان كه دردوران حاضر، نقش محورى اينترنت چناناساسى است كه بدون آن امكان برنامهريزى، توسعه و بهره‏ورى در زمينه‏هايىچون: فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و علمىدر جهان آينده امكان‏پذير نخواهد بود.با وجود اين، نبايد از پيامدهاى ناگوارو مخرب آن به‏ويژه در زمينه‏هاىاجتماعى و فرهنگى غافل ماند.
به ديگرسخن، اينترنت با همه خوبى‏ها و فوايدش،از كاستى‏ها و آسيب‏هايى نيز برخورداراست كه همگان به ويژه دولت‏مردان،سياست‏گذاران و اوليا و مربيان ووالدين بايد بدان واقف باشند. البته سخنگفتن از آسيب‏هاى اينترنت به معناى نفىاين پديده و نگاه منفى بدان نيست؛ بلكهواقعيت اين است كه اينترنت داراىكاركردهاى مثبت و منفى مى باشد كهپاره‏اى از كاركردهاى مثبت را در مقالهپيشين بيان كرديم و اكنون به بيان برخىاز آسيب‏هاى آن مى پردازيم. آسيب شناسىاينترنت، همچنان كه از عنوان آنپيداست، عنوانى كلى و وسيع است، چندانكه مى‏توان آن را از رويكردها و ابعادمختلف مورد مطالعه و بررسى قرار داد؛براى مثال، در بُعد فنى آسيب‏هايى نظيرامنيت شبكه‏اى و نرم‏افزارى در برابرويروس‏ها و نفوذگرها (هكرها)،برنامه‏نويسى‏هاى گوناگون و گاهى غيراستاندارد، همچنين در ابعاد مختلفديگرى چون ابعاد سياسى و بررسى مسائلىمانند تاءثير اينترنت بر مرزهاى ملى،دموكراسى و آزادى، در بُعد اقتصادىمباحثى از قبيل: اينترنت و بازارهاىالكترونيكى و تاثير آن در جهانى شدن واقتصاد جهانى و ابعاد گوناگون ديگر رامى‏توان مطرح كرد. اما در اين نوشتارفقط به آسيب‏هاى روان‏شناختى اشارهخواهيم كرد.
انواع آسيب‏هاى فردى وروان‏شناختى
امروزه آسيب‏هاى فردىو روان‏شناختى اينترنت، از سابر خطراتآن بيشتر است. در بعد روان شناختى،اينترنت آسيب‏هاى جدى متعددى از جمله:هويت نامشخص، اضطراب، افسردگى و انزوا،اعتياد به اينترنت و به خصوص اعتياد بهگپ‏زنى (چت) را مى‏تواند براى كاربرانبه همراه داشته باشد؛ همچنان كه فوايد ومزاياى متعددى را نيز مى‏تواند براى اوبه ارمغان آورد.
شناخت واقعى و عملىنيازهاى نسل جوان امروز، مستلزم بررسىابعاد مختلف عوامل تاءثيرگذار واثرپذيرى از فنّاورى نوين ارتباطى است.متاسفانه بخش عمده‏اى از مديران ومسئولان و برنامه‏ريزان وتصميم‏سازان ما يا نمى‏خواهند و يانمى‏توانند به شناخت اين فنّاورىبپردازند. اينترنت و رايانه نه تنهاميزان و سطح اطلاعات نسل جوان را افزايشداده، بلكه بر تمايلات و گرايشات آناننيز تاءثير گذاشته است. نسلى كه بااينترنت سر و كار دارند همين جوانانىهستند كه در نهادهاى مختلف مشغول كارند.از اين‏رو برچسب منحرف و مانند آن زدنبه چنين كاربرانى به هيچ عنوان روانيست. اما در عين حال بايد توجه داشت كهاين رسانه جهانى حاوى پيام‏ها وپيامدهايى است كه مى‏تواند شخصيت جوانو نوجوان را به سادگى تحت تاءثير قراردهد و به سمت و سويى خطرناك بكشاند. ازاين رو، جا دارد كه با انجام تحقيقاتىوسيع در حوزه روان‏شناسى وجامعه‏شناسى اينترنت، مباحثى كه درجوامع پيشرفته مهم و حياتى قلمدادمى‏شوند، جامعه را از آفت‏هاى واقعىآنها مطلع، و در صورت امكان از برخى ازآنها پيش‏گيرى كرد.
يكى از مسائلروان‏شناختى در باره اينترنت، هويتناشناس كاربر است. هويت، واجد سه عنصراست: شخصى، فرهنگى و اجتماعى، كه هر يكدر تكوين شخصيت فرد نقش مهمى را ايفامى‏كنند. در مقايسه‏ها، هويت شخصىويژگى بى‏همتاى فرد را تشكيل مى‏دهد وهويت اجتماعى در پيوند با گروه‏ها واجتماعات مختلف قرار مى گيرد. اينترنتصحنه فرهنگى و اجتماعى است كه فرد خودرا درموقعيت‏هاى متنوع نقش‏ها وسبك‏هاى زندگى قرار مى دهد. در اين فضاىعمومى، مهارت فرهنگى جديدى لازم است تابا تنظيمات نمادين بتوان بازى كرد.پايگاه شخصى نمونه‏اى مدرن است كهچگونه كاربر اينترنت خود را براىمخاطبان جهانى معرفى مى‏كند. براى بيانافكار، احساسات، علايق و آراء از متنمناسب، گرافيك، صدا و فيلم استفادهمى‏شود. «ميلر» اهميت و پيوندهاىپايگاه شخصى را ذكر مى‏كند و مى‏گويدكه: «به من بگو لينك‏هايت چيستند تابگويم كه چه شخصى هستى.»
دكتر محمدعطاران معتقد است كه با امكانات وگزينه‏هاى فراوانى كه رسانه‏هاىعمومى از جمله اينترنت در اختيارجوانان مى‏گذارند، آنان دائماً بامحرك‏هاى جديد و انواع مختلف رفتارآشنا مى‏شوند. چنين فضايى هويت نامشخصو پيوسته متحولى را مى آفريند، خصوصابراى نسلى كه در مقايسه با نسل قبل بامحرك‏هاى فراوانى مواجه است. همچنين ازطريق رسانه‏هاى جمعى، افراد خط مفروضميان فضاى عمومى و خصوصى را تجديدسازمان مى‏كنند و اين امكانى است كهجوانان فعالانه از آن استفادهمى‏كنند.(1)
بحران هويت جوانان
جوان، به خصوص در دوران بلوغ كهمرحلهشكل‏گيرى هويت اوست و همواره به دنبالكشف ارزش‏ها و درونى كردن آنهامى‏باشد، با اينترنت و حجم گسترده،حيرت‏انگيز و گوناگون اطلاعات مواجهمى‏شود و ناچار كه در اين دنياى مجازى،هويت خويش را از طريق جستجو پيدا كند وبدين‏سان، ممكن است برخى و شايد تعدادزيادى از نوجوانان راه را در اينترنت گمكنند و دوران هويت‏يابى خويش را بيش ازپيش با بحران سپرى كنند.
از سوى ديگر،گاهى برخى از ويژگى‏هاى شخصيتى مانند:سن، تحصيلات، محل سكونت و حتى جنسيت دراينترنت از بين مى‏رود؛ به عنواننمونه، بسيارى از افرادى كه دراتاق‏هاى چت مشغول گفتگو با يكديگرمى‏باشند با مشخصاتى غير واقعى ظاهرشده و از زبان شخصيتى دروغين كه از خودساخته‏اند و آن را به مخاطب يا مخاطبانخود معرفى كرده‏اند، صحبت مى‏كنند وبا اين حال، چه تاءثيراتى كه همينشخصيت‏هاى ناشناس بر يكديگر دارند.
سوء استفاده جنسى
يكى ديگر از خطراتجدى اينترنت در دوران كنونى متوجهكودكان و نوجوانان است. از جمله اينخطرات سوء استفاده جنسى از طريقاينترنت است. كودكان و نوجوانان به خصوصدر جوامع پيشرفته كه استفاده ازاينترنتدر خانه و مدرسه براى آنان ميسر است،خاصه از طريق اتاق‏هاى چت و گپ‏زنىمورد اغفال و سوء استفاده جنسى قرارمى‏گيرند. در مواردى كار اغفال كودكانتوسط باند و تشكيلات برنامه‏ريزى‏شدهانجام مى‏شود كه يكى از موارد آن درايالت «كنتاكى» در آمريكا اتفاق افتاد.در آنجا يك بازرس پليس موفق شد يك شبكهانتشار صور قبيحه كودكان را برچيند.(2)
بنا بر مطالعاتى كه در غرب در اينزمينه انجام گرفته است، اغلب نوجوانانىكه مورد اغفال و سوء استفاده جنسى واقعمى‏شوند، زير 18 سال سن دارند و در بيشترموارد تصاوير تحريك‏كننده‏اى از طريقچت يا تلفن همراه برايشان ارسال، و سپساز آنها براى حضور فيزيكى در محل خاصىدعوت شده و بدين ترتيب فريب خورده ومورد تجاوز جنسى واقع مى‏شوند.(3) اينمسئله در حال حاضر، به يكى از معضلاتجدى در مغرب زمين مبدل شده است؛ چندانكه غالب دانشمندان و سياست‏گذارانبه‏اين امر بيش از پيش وقوف و توجهداشتهاند و مقالات، كتاب‏ها وهمايش‏هاى متعددى در ارتباط با آنبرگزار كرده‏اند؛ براى مثال، ده سال پساز تصويب كنوانسيون حقوق كودك توسطسازمان ملل در سال 1989م؛ يعنى در سال 1999مگردهمايى جهانى تحت عنوان «كارشناسىبراى حمايت كودكان در برابر سوءاستفاده جنسى از طريق اينترنت» برگزارگرديد كه منجر به صدور قطعنامه‏اى شدكه در آن آمده است: «هر چه اينترنت بيشترتوسعه پيدا كند، كودكان بيشتر در معرضمحتويات خطرناك آن قرار خواهند گرفت.فعاليت‏هاى مجرمانه مربوط به فحشاىكودكان و پورنوگرافى آنان، كه از طريقاينترنت مورد سوءاستفاده واقعمى‏شوند، اكنون از مسائل حاد به شمارمى‏رود. اگر چه سودمندى‏هاى اينترنتاز زيان‏هاى بالقوه آن بيشتر است، درعين‏حال نبايد از شناخت خطرات آن، غفلتكرد. در صورتى كه براى مقابله با اينخطرات، اقدامى صورت نگيرد، تهديدهاىسنگين آن بر كودكان باقى خواهد ماند وسبب بازدارى از كاربرد صحيح اينترنت درآينده خواهند شد».(4) نكته بسيار مهم آناست كه چون اينترنت «جهانى» است، قواعدناظر به آن نيز بايد «بين‏المللى» باشدو مبارزه با مفاسد اينترنت از جملهترويج فحشاى كودكان، همتى جهانى طلبمى‏كند و نيازمند يك رويكرد استراتژيكجهانى و منحصر به فرد و مستلزم ضمانتاجرايى بين‏المللى است.
بدين‏سان،پايگاه‏هاى زيادى درباره با آثار مخرباينترنت و به خصوص چت براى نوجوانان وجوانان و راه‏هاى پيشگيرى از اين آثارراه‏اندازى شده است كه از جمله اينپايگاه‏ها عبارتاند از:
http://www.safekids.com/
http://www.safeteens.com/
http://www.cyberkids.com/kc/index.html
http://www.kidsworld.org/
http://www.kids-online.com/
http://www.kidssafenet.com/
حتى براى جستجوىمطمئن و متناسب با نوجوانان، موتورهاىجستجوى تخصصى مطمئن و فيلتردارى تاءسيسشده‏اند كه نمونه‏هاى زير از آنجمله‏اند:
http://www.ajkids.com/
http://www.yahooligans.com/
http://sunsite.berkeley.edu/KidsClick
http://cybersleuth-kids.com/
بنابراين، ضرورىاست كه پيش از شيوع چنين خطرات اينترنتىدر بين نوجوانان جامعه ما، تدابيرامنيتى مناسبى انديشيده شود و مفاهيممبتنى بر فنّاورى ارتباطى روز و خطراتاحتمالى و نحوه استفاده صحيح از آن توسطرسانه‏هاى جمعى، براى نوجوانان كشور،به عنوان يك نياز ضرورى و فورى قلمدادشده، آموزش داده شود. واقعيت اين است كهجامعه كاربران ميليونى اينترنت كشور در10 سال آينده، امروز تعليم مى بينند. هراندازه اين تعليم، بر اساس درك بيشتر وتوجه به قابليت‏هاى كودكان استوار شدهباشد، خطر آسيب‏پذيرى نوجوانان وجوانان كشور از فعاليت‏هاى مبتذلفرهنگى غرب از طريق فنّاورى روز، كاهشمى‏يابد و راه حضور صحيح و روشمندنوجوانان ايرانى در اينترنت هموارترمى‏گردد.
اعتياد به اينترنت
اعتياد به اينترنت(5) يا استفاده بيشازحد از ديگر آسيب‏هاى فردى، و تا حدودىاجتماعى اينترنت است كه گاهى از اينبيمارى تحت عنوان اعتياد مجازى(6) ومشهوتر از آن با عنوان «اختلال بهاعتياد اينترنت»(7) نام برده مى شود.اختلال اعتياد به اينترنت يك پديده بينرشته‏اى است و علوم مختلف پزشكى،رايانه‏اى، جامعه‏شناسى، حقوق، اخلاقو روان شناسى هر يك از زواياى مختلف اينپديده را مورد بررسى قرار داده‏اند ودر هر يك از اين علوم مختلف نظريه‏هايىبراى اين اختلال مطرح شده است. اما بهرغم تحقيقات زياد براى شناختن عواملاصلى اعتياد به اينترنت، ابهاماتبسيارى در بين دانشمندان اين حوزه وجوددارد.
ممكن است تا به حال چندين باراز طريق رسانه‏هاى جمعى به ويژهتلويزيون، باخبر شده باشيد كه درآمريكا و برخى از جوامع پيشرفته، تعدادمعتادان به اينترنت از اعتياد به موادمخدر، الكل و ساير چيزها بيشتر است. بنابر يك گزارش، برخى از آمريكايى‏ها تاجايى اعتياد پيدا كرده‏اند كه روزانهبيش از 18 ساعت از وقت خود را صرف اينترنتمى‏كنند، كه اين امر منجر به قبض‏هاىتلفن سرسام‏آور و عدم‏توجه به خانوادهمى‏شود. از اين رو، اينترنت زندگىبسيارى از مردم را مختل كرده است. اينبيمارى در آمريكا به قدرى فاجعه‏باراست كه كليساها، پيشوايان مذهبى بافريادهاى كمك خواهى زن و شوهر، يا يكىاز آنها، براى رهايى از اين نوع اعتيادمواجه هستند و مؤسسه‏هاى مشاوره‏اىمسيحى در حال تدوين مشاوره‏هاى اعتيادبه اينترنت مى‏باشند.(8) تشخيص اعتيادبه اينترنت از مواردى است كه بحث‏هاىزيادى درباره آن صورت گرفته است. سرپرستمركز درمانى اعتياد به الكل و مواد مخدردر دانشگاه استنفورد در اين مورد مىگويد: «اگر فردى متوجه شد كه قادر نيستيك روز را بدون استفاده از اينترنت سپرىكند، شكى نيست كه اين فرد به استفاده ازاينترنت معتاد شده است».(9) البته حق ايناست كه زمان به تنهايى نمى‏تواند معياركامل و دقيقى براى تشخيص اعتياد بهاينترنت باشد؛ بلكه در كنار آن بايدشاخص‏هاى ديگرى نظير اين كه شخصاستفاده كننده چه كسى است، در نظر گرفتهشود، بايد توجه شود. كه آيا كاربردانشجوو استاد دانشگاه است كه هر روز براىتهيهبرخى مطالب و آمارها به اينترنت مراجعهمى‏كند؟ آيا تاجرى است كه هر روز چندينساعت وقت خويش را صرف تجارت الكترونيكىمى‏كند؟ يا اينكه فردى است كه عادتكرده است تا بخشى از وقت خويش را براى چتو گپ‏زنى و ايجاد روابط اينترنتى سپرىكند؟ بى شك، در مورد اوّل و دوم به سختىمى توان برچسب معتاد اينترنتى را براىكاربران آن حرفه روا دانست. نكته قابلتوجه اينكه بسيارى از مطالعات وتحقيقات انجام گرفته در اين مورد،مطالعات موردى است كه تعميم نتايج آن بههمه شرايط و همه جوامع چندان آسان نيست.به همين جهت، معيار و نشانه‏هاىگوناگونى در اين باب مطرح شده است. ازجلمه نشانه‏هاى ديگر اعتياد بهاينترنت، موارد زير را مى‏توان يادآورشد، هرچند كه اين نشانه‏ها به تنهايىنمى‏توانند معيار مستقل و كاملى براىاعتياد مجازى به شمار آيند:
كم بيرونرفتن از خانه، صرف زمان بسيار كوتاهبراى وعده‏هاى غذايى، شكايت ديگران ازصرف زمان طولانى در اينترنت، بررسى و سرزدن به صندوق الكترونيكى چندين مرتبهدرروز، رفتن به سراغ اينترنت در مواقعتنهايى و خلوت و زمانى كه كسى در خانهنيست.(10)
علت و ريشه اعتياد بهاينترنت از مباحثى داغى است كهنظريه‏پردازان مختلفى را به خود مشغولكرده است و نظرات مختلفى دراين بارهوجود دارد. دكتر «جان گروهول»(11) كه گفتهمى‏شود توسط وى تحقيقات وسيعى در اينزمينه انجام گرفته است، معتقد است چيزىكه باعث اعتيادآور شدن اينترنت گرديده،اجتماعى شدن(12) است. به عقيده گروهولجنبه‏هايى از اينترنت كه كاربرانبيشترين وقت خود را در آنها سپرىمى‏كنند، با تعامل اجتماعى مرتبط است؛به عنوان مثال، كاربران با انسان‏هاىهمانند و دلخواه خود از طريق پستالكترونيكى، گروه‏هاى مباحثه يا خبرى،چت، بازى آن‏لاين و مانند آن واردتعاملاجتماعى مى شوند.
البته انسان‏ها ومخصوصا جوانان ساعت ها وقت خويش را براىكتاب خواندن، تماشاى تلويزيون و مكالمهتلفنى مى‏كنند، و حتى گاهى از خانوادهو دوستان و محيط خويش غافل مى شوند، ولىآيا مى توان گفت كه آنها معتاد تلفن وتلويزيون هستند؟ البته نه. سرّ اختلافاينترنت با ديگر رسانه‏ها و خصيصهاعتيادزاى آن در اين است كه جوان هنگامكار با اينترنت به دنبال هويت‏يابى وتعامل اجتماعى است و اين فراينداجتماعى شدن است كه آن را اعتيادآور مىسازد.(13)
دكتر كيمبرلى اس. يانگ(14) يكىديگر از متخصصان و محققان مسائلاينترنت، ريشه فريبندگى و اعتيادآوربودن اينترنت را در مدلى تحت عنوان ACE بهسه عامل پيوند مى‏دهد. اين سه عاملعبارتند از:
گمنامى: آيا تا به حالاصطلاح «شما به اندازه رازهايتان نگرانهستيد» را شنيده‏ايد؟ مسئله اعتياد بهاينترنت نيز چنين است. نه از روىقبض‏هاى تلفن مى شود فهميد و نه كسى ازكليسا شما را در حال خروج ازكتاب‏فروشى مخصوص بزرگسالان خواهدديد. فقط كاربر و گيرنده پيام از اينموضوع آگاهى دارند. كسى نمى‏تواندبفهمد شخصى كه به اينترنت متصل است،مشغول چه كارى است.
راحتى و آسودگى:شما درخانه خود مى‏توانيد با نوكانگشتانتان با دنيا ارتباط داشتهباشيد. با چند ضربه انگشت مى‏توانيدداستان‏هاى عاشقانه، رابطه جنسىاينترنتى، بازى‏ها و كتاب‏هاىبزرگسالان و ديگر چيزها را به داخل خانهخود بياوريد.
گريز: دكتر يانگمى‏نويسد: «اگر افراد در زندگى روزمرهروز بدى داشته باشند، مى‏توانند بامراجعه به اينترنت به تسكين و آسودگىبرسند. بعضى از افراد معتاد، اينترنت رابه عنوان يك مسكن و بعضى ديگر به عنوانآزاد شدن يكباره هورمون آدرنالينمى‏دانند. بالاتر از اين شما دراينترنت مى‏توانيد هر چيزى يا شخصىباشيد. شما مى‏توانيد وزنتان را كمتربگوييد، اگر چه سنگين وزن باشيد. خود رامجرد معرفى كنيد، اگر چه متاهل باشيد. وشما مى‏توانيد يك زندگى تخيلى و خيالىداشته باشيد. از اين جهت، اينترنتمى‏تواند باعث گمراهى افراد شود.»(15)پيامدهاى اعتياد به اينترنت و حتى كارزياد با اينترنت كه در حد اعتياد نباشد،نتايج و پيامدهاى زيان‏بخشى براى فرد وجامعه در پى داشته و آسيب هاى شديدجسمانى، مالى، خانوادگى، اجتماعى وروانى را به همراه دارد. يكى ازپيامدهاى فردى و اجتماعى اعتياد و كارزياد با اينترنت، انزوا و كناره‏گيرىاجتماعى است.
پوت‏نام(16) (1991م) معتقداست كه در طى 35 سال گذشته كاهش چشمگيرىدر ارتباطات اجتماعى افراد در آمريكارخ داده است. مردم كمتر به راءى‏گيرى وكليسا مى روند، به ندرت موضوعات سياسىرا با همسايه‏ها در ميان گذاشته ياعضويت گروههاى دواطلبانه را قبولمى‏كنند، مهمانى شام كمترى دارند وكمتر به منظورهاى اجتماعى دور هم جمعمى‏شوند. اين موضوع پيامدهاى عمده‏اىبراى جامعه و فرد دارد؛ زيرا وقتى مردماز نظر اجتماعى درگير باشند، سالم‏تر وخوشبخت‏تر زندگى مى‏كنند.(17)
از ديگرپيامدهاى اعتياد اينترنتى مشكلاتخانوادگى و تاءثير آن بر روى روابطزناشويى، والدين و فرزندان است. امروزهاصطلاح «بيوه اينترنتى»(18) براى همسرمعتاد به اينترنت اطلاق مى شود. آمارنشان مى‏دهد كه اعتياد به اينترنت ممكناست به فروپاشى خانواده و طلاق منجرشود.شايد باور كردن اينكه شخصى همسر خود رافقط به علت ارتباط با فرد ديگر دراينترنت ترك مى‏كند، براى كسانى كه بهاينترنت اعتياد پيدا نكرده‏اند،وحشتناك به نظر برسد؛ ولى اين مسئله هرروز در دنياى اينترنت اتفاق مى‏افتد.
دكتر يانگ معتقد است كه اگر چه زمانْتنها عامل تعيين كننده در تعريف اعتيادبه اينترنت نيست، ولى عموما معتادانبين 40 تا 80 درصد از وقت خود را با جلساتىكه ممكن است هر كدام حتى تا 20 ساعت طولبكشد، صرف مى‏كنند و اين كار باعث مىشود اختلالاتى در ميزان و زمان خوابكاربر به وجود آيد. در موارد شديد حتىقرص‏هاى كافئين براى تسهيل زمانطولانى‏ترى در اينترنت بودن مصرفمى‏شود. اين اختلال، خستگى بيش ازاندازه در بدن ايجاد مى‏كند كه كاركرددرسى و شغلى را تحث تاءثير قرار مى دهد وممكن است نظام ايمنى بدن را ضعيف كند وفرد آسيب‏پذيرى بيشترى به بيمارى‏هاپيدا كند. افزون بر اين، به علت عدم ورزشو حركات مناسب، مشكلات عصب‏هاى مچ ودردپشت، چشم‏درد و مانند آن به وجود مىآيد.(19)
براى كسب اطلاعات بيشتر درباره اعتياد به اينترنت به پايگاه‏هاىزير مراجعه كنيد:
http://www.netaddiction.com/
http://www.virtual-addiction.com/
http://www.addictionrecov.org/wrkguide _www.htm
http://psychcentral.com/netaddiction
________________________________________
1. حميد ضيايى‏پرور،آسيب شناسى نسل اينترنت،
[Online].
http://www.itiran.com/artic/show_user_archive.asp?des<8203&id<19. [Accessed 17 April 4002].
2. حسنصادقى، اينترنت و تاثيرات اجتماعى آن،مجله اصلاح تربيت، شماره 22، ص 8.
3. LarryMagid, Help childen know the risks of chat rooms, [Online].
http://www.larrysworld.com/articles/sjm_chatrooms.htm. [Accessed17April 2004
?. شيرين عبادى، حمايت ازكودكان در برابر مخاطرات اينترنتى،
5. Internet addiction
Virtual Addiction .?
?. InternetAddictionDisorder (IAD) Addiction to
8. Leslie Armstrong, How toBeat CYBERSPACE, July, 2001, [Online]
[http://www.findarticles.com/cf_0/m0826/mag.jhtml. [Accessed 17April 4002
?. حسن صادقى، همان، ص 9.
10.Addictions, Symptoms of Internet Addiction, 11/30/01,[Online].
http://www.addictions.org/internet.htm. [Accessed 17 April2004].
11. John M. Grohol
socialization .??
??.John M. Grohol, Internet Addiction guide, March, 2003, [Online].
http://psychcentral.com/netaddiction. [Accessed 17 April2004].
14. Kimberly S. Young.
15. Leslie Armstrong, How to BeatAddiction to CYBERSPACE, [Online].http://www.findarticles.com/cf_0/m0826/mag.jhtml. [Accessed 17 April2004].
16. Putnam 17.
??. احمد اميدوار وعلى اكبر صابرى، اعتياد به اينترنت، ص58.
18. Internet Widow
??. احمد اميدوار وعلى اكبر صارمى، همان، ص 60 و 61.

كودك‏آزاري و پيامدهاي آن

كودك‏آزاري و پيامدهاي آن
چكيده
عنوان تحقيق حاضر «پيامدهاي كودك / نوجوان‏آزاري و ارتباط آن با ويژگي‏هاي شخصيتي و پايگاه اقتصادي ـ اجتماعي والدين» مي‏باشد. نمونه تحقيق شامل 15 كودك و نوجوان آسيب‏ديده از طرف والدينِ آزارگر و 15 والد آزاررسان ـ كه به دادگاه اطفال، پزشكي قانوني و مراكز مشاوره مراجعه كرده بودند ـ به صورت هدفمند انتخاب گرديدند. جمع‏آوري اطلاعات به صورت مصاحبه و مشاهده صورت گرفت. روش تحقيق جزو تحقيقات كيفي است كه اطلاعات گردآوري شده از اين روش به صورت توصيفي گزارش شده‏اند. در اين تحقيق، فرضيه مشخصي تدوين نشده است، اما پژوهش با سه سؤال اصلي آغاز و در نهايت، با يك نتيجه‏گيري جامع به پايان مي‏رسد. يافته‏هاي مهم تحقيق حاكي از آن است كه كودكان و نوجوانان آزارديده دچار حالات افسردگي، گوشه‏گيري و خشم پنهان‏شده مي‏باشند، در امر تحصيل دچار افت تحصيلي و در دوست‏يابي دچار مشكل‏اند، نسبت به ديگران بي‏اعتماد و به دنبال آن، دچار احساس حقارت و ناكامي هستند و در دوره نوجواني دچار رفتارهاي ضد اجتماعي (بزهكاري)، دزدي، فرار از منزل، اعتياد و فرار از مدرسه مي‏گردند.
از ويژگي‏هاي شخصيتي بارز بزرگ‏سالانِ آزارگر، ترسو بودن، تعصب بي‏جا به خرج دادن، سوء ظن و بدبيني، داشتن افكار كليشه‏اي و قالبي و رفتارهاي وسواسي مي‏باشد. در عين حال، هر چه والدين از سطح تحصيلي پايين‏تر و از نظر شغلي به مشاغل سطح پايين‏تر مشغول باشند، از رفتارهاي آزارگرانه بيشتري برخوردارند.
مقدّمه
خانواده كوچك‏ترين نهاد اجتماعي است كه با پيوند زن و مرد شكل مي‏گيرد. به تدريج كودكان به اين جمع كوچك افزوده شده، تحت سرپرستي آنان قرار مي‏گيرند. كودك كه داراي روحي پاك، و جلوه آغازين كمال بشر است، بارها و بارها مورد بحث و گفت‏وگوي انديشمندان و مربيان تعليم و تربيت قرار گرفته است. به گفته برخي انديشمندان، به جرئت مي‏توان قرن بيست و يكم را «عصر كودكان» ناميد؛ از اين‏رو، بخش مهمي از منابع مادي و معنوي كشورهايي كه به توسعه اقتصادي و اجتماعي مطلوب‏تري دست يافته‏اند، صرف توجه به مسائل كودكان و حمايت رواني و جسمي آنان مي‏شود. در اين زمينه، علاوه بر افزايش امكانات بهداشتي، آموزشي، هنري و پرورشي، دامنه حقوق كودك نيز به عنوان موجودي نيازمند حمايت ويژه در جهت تعالي مادي و معنوي نسل آينده و اداره‏كننده فرداي جامعه، وسعت يافته است. اطلاعات در مورد آزار فيزيكي 1 يا جنسي 2 كودك، همسرآزاري و ساير اشكال خشونت در خانواده، سبب گرديد متخصصان به اين نتيجه برسند كه معضل خشونت در خانواده به صورت فراگير در دو دهه گذشته افزايش يافته است. امروزه خشونت در خانواده توجه قابل ملاحظه‏اي را به خود معطوف ساخته، به گونه‏اي كه اين پديده نه تنها در خانواده‏هاي آمريكايي، بلكه در انگلستان، اروپاي غربي و بسياري از كشورها و جوامع كره خاكي به چشم مي‏خورد. 3
نظريات در حيطه كودك‏آزاري
1ـ الگوي انتقالي [4]
ولف، 1987 (نقل از: همپتون و همكاران)، 1993 با ارائه الگوي انتقالي چگونگي شدت كشاكش والد ـ فرزند را، كه منجر به آزار فيزيكي كودك نيز مي‏شود، توصيف مي‏كند. طبق اين الگو، استرس به عنوان عنصري كليدي كه احتمال كشاكش در درون نظام خانواده را افزايش مي‏دهد، در نظر گرفته مي‏شود. الگوي انتقالي از سه مرحله تشكيل شده و در برگيرنده سازه‏هاي نامتعادل‏كننده، 5 چندگانه و سازه‏هاي جبراني 6 است. مراحل، مجزّا و ناپيوسته نيستند، ولي همپوش بوده و نشانگر رشد پيشرونده كشاكش والد ـ فرزند مي‏باشد. مرحله اول، عواملي را كه در كاهش تحمل استرس توسط والدين و توانايي آن‏ها در بازداري پرخاشگري مؤثرند توصيف مي‏نمايد. عوامل نامتعادل‏كننده شامل وجود رويدادهاي استرس بار زندگي و آمادگي ناكافي براي والد شدن است. رفتارهاي والدين در اين مرحله بيانگر تلاش‏هاي حاشيه‏اي براي سازگاري با عوامل فشارزاي زندگي و كنترل رفتارهاي ناسازگار 7 كودك خويش است؛ و همچنين عوامل‌جبراني ثبات اقتصادي و حمايت‏هاي اجتماعي را، كه مي‏تواند تأثير استرس را تعديل نمايد، دربر مي‏گيرد.
مرحله دوم، زماني شروع مي‏شود كه والدين به طور مؤثر در اداره استرس زندگي و رفتار كودك خويش شكست مي‏خورند. طي اين مرحله، والدين به طور فزاينده نسبت به رويدادهاي استرس‏بار واكنش نشان مي‏دهند، مسئوليت رفتار منفي با كودك را به خود نسبت مي‏دهند و به كودك به عنوان فردي كه عمدا بي‏اعتنايي مي‏كند مي‏نگرند و خود را فاقد توان كنترل وي مي‏يابند. همچنين مرحله دوم زماني رخ مي‏دهد كه رويدادهاي استرس‏بار زندگي و مهارت‏هاي محدود، منجر به مراقبت والدين آزارنده خواهد شد. عوامل جبراني شامل فراگيري مهارت‏هاي والدين جديد و اصلاح رفتار كودك مي‏شود.
مرحله سوم وضعيتي را توصيف مي‏كند كه والدين الگوهاي مداوم تحريكي و كودك آزاري را آغاز مي‏نمايند. طي اين دوره، والدين با محرك‏هاي استرس‏بار چندگانه مواجه مي‏شوند كه در سازگاري ناموفق‏اند، الگوي تحريكي و سرزنش كودك غالبا مورد استفاده قرار مي‏گيرد و احساسات نااميدكننده ظاهر مي‏شود و والدين در تلاش براي كسب مجدد كنترل، بر شدت و فراواني رفتار پرخاشگرانه مي‏افزايند. سازه‏هاي جبراني در اين مرحله شامل نارضايتي رو به گسترش والدين همراه با تنبيه جسمي شديد، تسليم كودك در برابر مقررات و انضباط غيرآزارنده و مداخله اجتماع مي‏شود. در اين مرحله، سازه‏هاي جبراني تأثير ناچيزي بر الگوهاي عادتي كودك‏آزاري دارد كه تكامل يافته است. 8
2ـ الگوي رفتاري ـ شناختي [9]
تونتي‏من و همكارانش آزار (Azar)، اميش (Amish)، روهربك (Roherbeck) الگوي شناختي رفتاري چهار مرحله‏اي را براي تعيين كودك‏آزاري مطرح نمودند. عنصر كليدي اين الگو انتظارات غير واقعي والدين و اسنادهاي بد با قصد منفي كه واسطه‏هاي رفتار آزارگر هستند، مي‏باشد. در مرحله اول، والدين انتظارات غيرواقعي از كودك دارند؛ در مرحله دوم، كودك هماهنگ با انتظارات والدين رفتار نمي‏كند؛ در مرحله سوم، والدين رفتار كودك را به اشتباه قصد و نيت منفي تعبير مي‏كند؛ در مرحله چهارم، والدين واكنش افراطي نشان مي‏دهند. در اين الگو، ويژگي‏هاي ديگري نيز وجود دارد كه شامل شناخت‏هاي والدين، توان آنان در كنترل تكانه و تعاملات والد ـ فرزند و همچنين سطوح استرس خانواده و حمايت اجتماعي مي‏گردد.
چهارچوب تحليلي [10]
اين تحليل، كه به تبيين بدرفتاري با كودكان در كشورهاي غيرصنعتي مي‏پردازد، در سه سطح صورت مي‏گيرد. به نظر مي‏رسد بهتر است سطوح عملياتي تمايز بين سطوح فرهنگي و اجتماعي را، كه در تعيين و تحليل بدرفتاري مؤثرند، مشخص نمايند. (بنكووسكي و كربلو، 1989) سطح اول، سطح كلي ناميده مي‏شود. 11
بدرفتاري در شرايط ساختاري نظم اقتصادي ـ اجتماعي جهاني قابل رديابي است. كودكان در كشورهاي غيرصنعتي قربانيان نقايص ساختاري نظام جهاني‏اند.
اصلاح 12 و ريشه‏كني بدرفتاري تنها در سايه تبديل ريشه‏اي جامعه يا بازسازي نظم جهاني مقدور است.
در سطح دوّم (سطح فرهنگي)، بدرفتاري به فعاليت‏هاي مربوط به پرورش كودك برمي‏گردد كه ممكن است در نظر برخي قابل قبول باشد.
اما در نظر برخي ديگر، نه تنها اين فعاليت‏ها بدرفتاري محسوب مي‏شود، بلكه كودك‏آزاري نيز تلقّي مي‏گردد. (كمپ، هلفر، 1980) بدرفتاري با كودك در اين سطح نهادينه مي‏شود و كودك قرباني انضباط خشن يا ساير فعاليت‏هاي عادي، كه مورد تاييد هنجارهاي جامعه است، مي‏گردد؛ انضباطي كه براي كودك ناخوشايند مي‏باشد.
در اين سطح، تلاش‏ها بايد براي تغيير هنجارهاي اجتماعي و ارزش‏هاي حاكم بر پرورش كودك جهت داده شوند.
در سطح سوم، كه سطح فردي است، بدرفتاري انحراف از هنجارهاي قابل قبول فرهنگي و اجتماعي است. اين انحراف حالت فردي دارد و تلاش‏هايي كه براي ريشه‏كني بدرفتاري در اين سطح صورت مي‏گيرد، بايد به طرف والدين و سرپرستان كودك جهت داده شوند. 13
بدرفتاري تنبيهي [14]
اشميت مي‏گويد: آموزش انضباط به كودكان از راه‏هاي دردآور يا تنبيه بدني، بدرفتاري تنبيهي مي‏باشد.
در كل، هنجارها و ارزش‏هاي پرورش كودك در بسياري از كشورهاي غيرصنعتي، استفاده از تنبيه فيزيكي را به عنوان يك راه تحميل انضباط به كودك تأييد مي‏نمايد. براي مثال، در مطالعه جيمزهوك (James Huke) در نيجريه مشاهده شد كه %86/2پسران و %82 دختران توسط والدين و سرپرست خويش تنبيه بدني شده‏اند. 15
اطلاعات مربوط به پژوهش
پرسش‏هاي پژوهش
پرسش‏هاي پژوهش عبارتند از:
1. ويژگي‏هاي روان‏شناختي والدين آزارگر كدامند؟
2. ساختار خانوادگي والدين آزارگر كدام است؟
3. ويژگي‏هاي اقتصادي ـ اجتماعي والدين آزاررسان چگونه است؟
روش پژوهش
پژوهش حاضر يك پژوهش كيفي است كه هدف آن بررسي ويژگي‏هاي روان‏شناختي، خانوادگي، اقتصادي و اجتماعي والدين و كودكان آزارديده است.
يكي از ويژگي‏هاي تحقيق كيفي اين است كه در موقعيت طبيعي اجرا مي‏شود، به گونه‏اي كه ميزان تعميم‏پذيري آن كم و ممكن است با خطا همراه باشد، ولي با تكرار مي‏توان از ميزان خطاي آن كاست.
تحليل داده‏ها در تحقيق حاضر به صورت توصيفي است؛ همواره توصيف با پديده حاضر شروع شده و با نتيجه‏گيري به پايان رسيده است. در اين تحقيق، فرضيه‏اي از پيش تعيين شده وجود ندارد و سؤالات نيز حالت پويا دارد.
جامعه آماري مورد استفاده، كليه والدين و كودكان آزارديده زير 18 سال است كه به مراكز مشاوره، بهزيستي و مراكز پزشكي قانوني و دادگاه اطفال شهر تهران مراجعه كرده بودند. نمونه تحقيق شامل 15 والد آزاررسان و 15 كودك آزارديده مي‏باشد، كه‏آزارهابه‏صورت‏جسماني، عاطفي و رواني بوده است.
ابزار پژوهش
الف. مصاحبه جامع در حيطه‏هاي خانوادگي، اقتصادي، اجتماعي و روان‏شناختي؛
ب. مشاهده مستقيم؛ شامل ثبت رويدادها، رفتارها و موضوعاتي كه در محيط و مكان خاصي وجود داشت.
بحث و نتيجه‏گيري
نتيجه‏گيري نهايي فرم مصاحبه كودكان
در اين پژوهش، نتايج به دست آمده در مورد كودكان آزارديده به شرح زير است:
1. بيشتر كودكان آزارديده دختر بودند.
2. برخي از كودكان طول مدت بدرفتاري والدين را از سه سال تا هشت سال و برخي ديگر، ساليان طولاني بيان كردند.
3. شدت جراحت كودكان در حد متوسط بود.
4. نوع جراحت كودكان بيشتر به صورت كبودي و گازگرفتگي بود و بيشتر در صورتشان آثار ضرب و شتم و جراحت ديده مي‏شد.
5. ارتباطكودكان‏باوالدينشان در حد متوسط به پايين بود.
6. كودكان علاقه كمي به مدرسه و تحصيل نشان مي‏دادند و روابط دوستانه‏اي باهمكلاسي‏هايشان نداشتند.
7. خيالبافي كودكان بيشتر در مورد مسائل عاطفي و احساسي بود.
8. كودكان بيشترين آزار و تنبيه را از طرف والدين، و نوع تنبيه را بيشتر شلاق زدن و سيلي زدن گزارش كردند.
9. كودكان هرگاه از طرف والدين خود آسيب مي‏ديدند، ناراحتي و مشكلشان را بيشتر با خواهر و برادرشان مطرح مي‏كردند.
10. كودكان آزارديده، اغلب پدر خود را آزارگر مي‏دانستند.
نتيجه كلي از مشاهدات رفتاري والدين آزارگر
نتيجه كلي كه مي‏توان از اين مشاهدات رفتاري گرفت، بدين شرح است:
1. بيشتر والدينِ آزارگر ظاهري بسياري عصبي و پرخاشگر داشتند و اغلب از لحاظ سواد در سطح پاييني بودند.
2. رفتارهاي تهاجمي و تكانه‏اي و حالت‏هاي افسردگي، انزوا و گوشه‏گيري در بيشتر والدين آزار گرديده مي‏شد.
3. بيشتر والدين آزارگر از نظر اقتصادي و مالي در حد پاييني به سر مي‏بردند و مضطرب و نگران بودند.
4. والدين آزارگر حالت‏هاي يأس و نااميدي داشتند و ارتباط اجتماعي و انعطاف در آن‏ها ضعيف بود.
5. بيشتر والدين آزارگر داراي عقيده سنتي بودند و نظرشان اين بود كه ـ براي مثال ـ دختر بايد بي‏عيب و نقص باشد، حرف مرد مقدم بر زن است و كودك با تنبيه ادب مي‏شود.
6. ويژگي‏هاي شخصيتي نكته‏سنجي، خيالاتي، ترسويي، تعصبي، افكار كليشه‏اي، بدبيني، سوء ظن نسبت به خانواده (كودكان و همسر)، حالت‏هاي ناسازگاري، افكار وسواسي و غرور و خودخواهي در والدين آزارگر مشهود بود و به نوعي اختلالات نوروز، بخصوص اختلال شخصيت از نوع پارانوئيدي، ضد اجتماعي، بزرگ‏منشي، دوري‏گزيني و مواردي از اين قبيل در آن‏ها ديده مي‏شد.
7. از بين 15موردي كه بررسي گرديد، چهار مورد (%26/6 آن‏ها) اعتياد داشتند.
نتيجه كلي از مشاهدات رفتاري كودكان آزارديده
مشاهدات رفتاري كودكان آزارديده به شرح زير بود:
1. در اغلب كودكان حالت‏هاي گوشه‏گيري، انزوا، اضطراب و نگراني و عدم امنيت به طور واضح ديده مي‏شد.
2. همواره در چهره كودكان آزارديده خشم پنهاني مشهود بود.
3. از گفته‏هاي كودكان آزارديده چنين برمي‏آمد كه بيشتر آنان در رؤيا و خيال‏بافي به سر مي‏برند و به دليل فقدان حس اطمينان و اعتماد به ديگران، كمتر با كسي دوست مي‏شوند.
4. كودكان آزارديده اغلب از نظر تحصيلي ضعيف بودند؛ اين امر به دليل كند ذهني آن‏ها نبود، بلكه از بي‏توجهي و عدم تمركز حواس و اعتماد به نفس ضعيف آنان ناشي مي‏شد.
5. كودكان آزارديده احساس حقارت و كمبود، حالت‏هاي عصبانيت، افسردگي و نااميدي داشتند و اغلب از لحاظ ظاهري داراي اندامي لاغر و ضعيف بودند. در اين رابطه، يك مورد شب ادراري در پسران (%6/6) و دو مورد لكنت زبان در دختران (%13/3) گزارش شد.
6. در افرادي كه در سنين نوجواني قرار داشتند آشفتگي هويت، افكار خودكشي و دروغگويي، سابقه فرار از مدرسه و خانه، سابقه دزدي، سيگار كشيدن، حس جاه‏طلبي و اختلال شخصيت ضد اجتماعي مشاهده گرديد.
7. روي بدن كودكان آزارديده، بخصوص روي صورت و دست‏هاي آنان، آثار كبودي، قرمزي، خراش، سوختگي و گازگرفتگي ديده مي‏شد و در دو مورد (يك مورد پسر، يك مورد دختر) شكستگي پا و بيني نمايان بود.
منابع
1. Defining Child abuse htm (2002) Defining Child maltreatment, National Clearing house on child abuse and Neglect.
2. Cale Group (2002) Many blunttrauma injuries are duct child abuse, manisses communications group, Inc.
3. Cale Group (2002) conflict in families chiefly toblame. causes of child abuse.
پي‏نوشت‏ها
1 - Physical Abuse.
2 - Sexual Abuse.
3 ـ بنكووسكي (1989)، به نقل از: شيلا تقي‏خاني، «پيامدهاي كودك‏آزاري»، نشريه دنياي روان‏شناسي، تهران، دانشگاه الزهراء1380.
4 - Transitional Model.
5 - Destabilizing.
6 - Compensatory.
7 - Non ـ Compiant.
8 ـ همپتون و همكاران، 1993 به نقل از: حسين اسدبيگي، «كودك‏آزاري در خانواده‏هاي مبتلا به سوء مصرف مواد مخدر»، ژرفاي تربيت، ش3، 1380.
9 - Cognitive Behavioral Modal.
10 - The Analytical Framwork.
11 ـ زهرا شفيع‏پور، سهل‏انگاري و سوء رفتار با كودك، تهران، نشر سالمي، 1380.
12 - Amelioration.
13 ـ به نقل از: زهرا شفيع‏پور، پيشين.
14 - Punitive.
15 ـ بنكووسكي و كربلو، 1989، به نقل از: شيلا تقي‏خاني، پيشين.

جوان و خودباورى

جوان و خودباورى
گرچه در تكوين شخصيت و پيشرفت آدمى، برخوردارى از همه فضيلت‏هاى اخلاقى و خصلت‏هاى شايسته انسانى نقش مؤثرى دارند ولى برخى از اين خصلت‏ها، بويژه در قسمتى از دوره‏هاى زندگى بسيار سرنوشت‏ساز هستند. به عنوان مثال، در دوره جوانى به دنبال شكوفايى استعداد و توانايى‏هاى بالقوه فرد، ضرورت تصميم‏گيرى‏هاى بسيار مهم، كه گاهى مسير زندگى نهايى انسان را در طول زندگى او مشخص مى‏كند، پيش مى‏آيد. در چنين شرايطى، برخوردارى از خصلت والاى خودباورى زمينه سعادت و موفقيت او را در تمام عرصه‏هاى زندگى تضمين مى‏كند. چه، جوان در سايه تحقق خودباورى است كه به اين اطمينان مى‏رسد كه اگر از مجموعه استعدادها و توانمندى‏هايى كه دارد به طور مناسب بهره‏بردارى نمايد; به اهداف و آرزوهايى كه دارد مى‏تواند دسترسى پيدا كند. اين احساس توانمندى و خودباورى، از او شخصيتى فعال و خلاق و اميدوار و... مى‏سازد. و او را در برخورد با مشكلات و گرفتارى‏ها از دچار شدن به ياس و نااميدى رهايى مى‏بخشد. براى روشن شدن اهميت اين موضوع به اختصار ابعاد مختلف مساله خودباورى در اين مقال مورد بررسى قرار مى‏گيرد:
الف. خودباورى چيست؟
خودباورى اصطلاحى است كه امروزه در جامعه‏شناسى، روان‏شناسى و علوم تربيتى به كار مى‏رود و منظور از آن يك حالت مثبت روحى و روانى است كه در نتيجه احساس ارزشمندى در نفس انسان پديد مى‏آيد و او را آماده مى‏سازد تا از طريق بهره‏گيرى از لياقت‏ها و توانمندى‏هايى كه دارد به انجام وظايفى كه برعهده اوست قيام نمايد و در اين راه، از مشكلات و موانعى كه پيش مى‏آيد هراسى به دل راه ندهد. از اين حالت روحى در فرهنگ اسلامى با تعابيرى چون علو همت، مناعت طبع، اعتماد به نفس، عزت نفس و... ياد مى‏شود. در واقع، خودباورى، باور به استعدادها، توانايى‏ها و نيروهاى نهفته فطرى درونى است كه با اتكاء به آن، مى‏توان به اهداف موردنظر در زندگى رسيد و به آنان جامه عمل پوشاند. و مرحله عالى خودباورى، شكوفايى همه استعدادهاى بالقوه فرد است.
روشن است كه اولا، اين كيفيت نفسانى با نفس محورى فرق دارد. چون در نفس محورى، انسان خود را تابع گرايش‏هاى نفسانى مى‏سازد و از طريق تبعيت از خواست‏هاى حيوانى نفسى، گرفتار امراضى چون كبر و غرور و نخوت مى‏شود و در نتيجه، هستى خويش را به پرتگاه سقوط مى‏كشاند و از طريق غرق‏شدن در شهوات، به مرتبه حيوانيت‏بلكه پايين‏تر از آن سقوط مى‏كند. اما در خودباورى، از طريق خودشناسى و كشف استعدادها و توانمندى‏هاى خود، به احساس عجز و ناتوانى در مقابل سختى‏ها و گرفتارى‏ها غلبه مى‏كند و پله‏هاى پيشرفت و تعالى را يكى پس از ديگرى پشت‏سر مى‏گذارد.
ثانيا، هرگز خودباورى برخلاف نفس محورى، در برابر و در عرض اعتماد و توكل به خدا واقع نمى‏شود. بلكه اين امر در طول اعتماد به خدا و در مقابل اعتماد به غير است. به اصطلاح، يك ارزيابى واقع‏بينانه از توانايى‏هاى خود است تا با آگاهى و شناخت كامل از آنها، در مسير تعالى و پيشرفت، بهره‏بردارى لازم به عمل آيد و اين‏گونه نباشد كه انسان در برآوردن نيازها و انجام وظايفى كه برعهده اوست، چشم به ديگران دوخته و از توانمندى‏هاى خود غافل شود. به تعبير اقبال لاهورى:
همچو آيينه مشو محو جمال دگران...
از دل و ديده فرو شوى خيال دگران
در جهان بال و پر خويش گشودن آموز
كه پريدن نتوان با پر و بال دگران
ب. انواع خودباورى
از ديدگاه‏هاى مختلف خودباورى به اقسامى تقسيم مى‏شود از جمله آنهاست:
1. خودباورى انسانى: اولين گام در خودشناسى، دست‏يافتن به اين باور است كه هر فردى به لحاظ اين‏كه انسان آفريده شده است، فراتر از ساير موجودات از يك سلسله ويژگى‏هاى برتر نظير استعداد و ظرفيت و زمينه رشد فراوانى برخوردار است كه اگر او به عنوان انسان از توانمندى‏هايى كه دارد به نحو صحيح استفاده كند، مى‏تواند به مقام خليفة‏اللهى برسد مسجود ملائكه واقع شود. در مقابل، اگر در اثر غفلت‏ها و غرق شدن در لذائذ دنيوى و فراموش كردن منزلت واقعى خويش، دچار خودباختگى شود و از ارزش‏هاى انسانى و گرايش‏هاى متعالى تهى گردد، ماهيت‏حيوانى يا پست‏تر از آن پيدا مى‏كند. (1)
2. خودباورى اعتقادى: هر فردى در زندگى با يك سلسله اعتقادات قلبى و ايمانى زندگى مى‏كند كه اين اعتقادات هويت فكرى و فرهنگى او را شكل مى‏دهند. بر اين اساس، نظام زندگى هر فرد مسلمانى در چارچوب آموزه‏هاى دين مبين اسلام معنى و مفهوم مى‏يابد. چرا كه ما معتقديم دين اسلام كاملترين برنامه‏اى است كه از طريق به كار بستن آن، انسان به سعادت دنيوى و اخروى دست مى‏يابد. بنابراين، يك جوان مسلمان موظف است پس از كسب آگاهى‏هاى لازم، از كم و كيف اين برنامه انسان‏ساز و نيز يقين پيدا كردن به حقانيت آن زندگى خود را به گونه‏اى تنظيم كند كه تمام تلاش‏هاى او در بستر دين سامان پيدا كند و در نهايت، به اين باور برسد كه رشد و كمال واقعى او جز در بستر احكام و مقررات دينى ميسر نيست.
3. خودباورى ملى: هر ملتى داراى فرهنگ و تمدن خاصى است كه در طول قرون متمادى در سايه تلاش‏هاى نخبگان آن شكل مى‏گيرد. خودباورى ملى، در مقابل از خودبيگانگى و خودباختگى ملى مطرح مى‏شود. گاهى افراد يك جامعه در اثر ناآگاهى و يا تحت تاثير تبليغات سوء و جذاب دشمنان، به سنت و باورهاى ملى و فرهنگى خود پشت مى‏كنند و از نمادها و ارزش‏هاى رايج در جوامع ديگر پيروى و تقليد مى‏كنند. اين كار به تدريج، راه نفوذ و تسلط همه جانبه بيگانگان را در عرصه‏هاى مختلف آن جامعه هموار مى‏سازد. در نهايت، كيان و استقلال آن جامعه را با خطر جدى مواجه مى‏سازد. در تاريخ جوامع اسلامى به نمونه‏هاى زيادى از اين‏گونه جامعه‏ها برمى‏خوريم. تركيه دوران آتاترك و حتى تركيه امروز در مقابل غرب، و ايران دوره رضاخان و بسيارى از جوامع ديگر، مصداق روشنى از مردمى هستند كه به خودباختگى ملى گرفتار آمده‏اند.
4. خودباورى فردى: نوعى ديگر از خودباورى، خودباورى فردى است كه در قلمرو شخصيت افراد مطرح مى‏شود. توضيح آن‏كه هر فردى داراى استعداد و توانايى‏هاى خاصى است كه اگر آنها را درست‏شناسايى كند و در زندگى از آنها به صورت مناسب بهره‏بردارى نمايد، در زندگى شخصى خود به تمام آمال واهدافى كه دارد دست مى‏يابد و در پيشامدهاى زندگى نه دچار ياس و نااميدى مى‏شود و نه در برخورد با مشكلات احساس خود كم‏بينى به او دست مى‏دهد. در نتيجه، به بركت اين خودباورى و شكوفايى و تحقق آن فرد است كه سست‏انديشى و وابستگى بى‏جهت‏به ديگران از زندگى او به كلى دور مى‏شود. و به يك استقلال فكرى و عزت نفس كامل و اعتماد به نفس سازنده كه موفقيت همه جانبه او را تضمين مى‏كند دست مى‏يابد.
ج. آفات خودباورى:
خود باورى نيز همچون ساير فضيلت‏هاى انسانى داراى آفاتى است كه گاهى اين آفت‏ها، زمينه ايجاد آن را در وجود جوان از بين مى‏برند يا پس از ايجاد از استمرار آن جلوگيرى به عمل مى‏آورند. مى‏توان گفت كه ريشه تمام اين آفت‏ها، به گونه‏اى به محدوديت تجربه جوان يا غلبه احساسات دوره جوانى او برمى‏گردد، يعنى جوان در برخورد با موانع خودباورى و اعتماد به نفس، به جهت عدم برخوردارى از تجربيات اجتماعى و فرهنگى كافى اغلب تحليل و ارزيابى درستى از اين آفت‏ها نمى‏تواند داشته باشد. لذا در موقع مواجه شدن با اين امور به سادگى و با خوش‏بينى خاصى با آنها مواجه مى‏شود. در هر حال، براى خودباورى آفت‏هاى زيادى ذكر شده است كه به برخى از آنهااشاره مى‏گردد:
1- جهل و ناآگاهى: انسان تا موقعى كه نقش مهم خودباورى را در زندگى فردى و يا اجتماعى به طور كامل نشناسد و از سوى ديگر، استعداد و توانمندى‏هاى موجود در وجود خويش را به خوبى مورد شناسايى قرار ندهد و يا از سرمايه‏هاى بالفعل و بالقوه ارزشمند ملى و فرهنگى جامعه‏اش خبر نداشته باشد و بدتر از اين، اگر از اهداف و نقشه‏هاى دشمنان بى‏خبر باشد، بى‏ترديد از اتخاذ شيوه‏هايى كه موجب ايجاد و يا تقويت‏خودباورى مى‏شوند عاجز خواهد بود. اگر اين ضعف در سطح جامعه عموميت پيدا كند، در نهايت، استقلال و وحدت ملى جامعه را در مقابل جوامع ديگر با خطر مواجه خواهد ساخت و حداقل زمينه وابستگى در بسيارى مسائل را در پى خواهد داشت. و بنابراين، يكى از خطرناكترين عوامل خودباختگى، كه اساس خودباورى را از بين مى‏برد، جهل و ناآگاهى آحاد يك جامعه است تنها راه مبارزه با اين خطر، گسترش سطح آگاهى‏هاى عمومى اقشار مختلف، به ويژه قشر جوان است تا از اين طريق، ضمن شناسايى استعدادها و توانمندى‏هاى فردى و ملى و فرهنگى بتوانند توطئه‏هاى دشمنان را كه اغلب تحت پوشش عناوين جذاب و به ظاهر زيبا جلوه مى‏كند، تشخيص دهند و با آنها به مبارزه برخيزند.
2- خود كم‏بينى و احساس حقارت: همان‏گونه كه عزت نفس و خودباورى روحيه مسئوليت‏پذيرى و احساس توانمندى و صبر و تحمل را ارتقاء مى‏بخشد، در مقابل، خود كم‏بينى و خودباختى زمينه بهره‏بردارى از سرمايه‏ها و توانمندى‏هاى فردى و ملى و فرهنگى را از بين مى‏برد. و اين حالت چنان روحيه بى‏اعتمادى را در فرد و جامعه گسترش مى‏دهد كه افراد به آسانى تحت تاثير ديگران قرار مى‏گيرند. و از تن دادن به كارهاى بزرگ خوددارى مى‏كنند و به محض بروز كوچك‏ترين پيشامد ناگوار مايوس و نااميد مى‏شوند. بديهى است كه وقتى جوانان، كه سرمايه‏هاى اصلى جوامع محسوب مى‏شوند، به چنين حالتى دچار شوند در موقع مواجه‏شدن با پيشرفت‏هاى مختلف ساير ملت‏ها آن‏چنان مرعوب مى‏شوند كه به جاى تلاش بيشتر جهت‏برطرف ساختن عقب‏ماندگى‏هاى گذشته در اثر خود كم‏بينى به راحتى به مصرف كننده كالاهاى جوامع پيشرفته‏تر تبديل مى‏شوند و در مقابل دريافت كالاهاى كم ارزش و پست، و تشريفاتى و تجملاتى آن‏ها ذخاير عظيم ملى خودشان را از دست مى‏دهند. امروزه وضع اغلب كشورهاى به اصطلاح جهان سوم و يا توسعه نيافته و در برابر كشورهاى صنعتى كم‏وبيش به همين شكل است.
3- تبليغات دشمنان: يكى از مهم‏ترين عوامل تضعيف خودباورى، تبليغات گسترده دشمنان است. امروزه يكى از شيوه‏هاى بسيار مؤثر نفوذ در افكار و انديشه‏هاى اقشار مختلف مردم جوامع، استفاده از تبليغات و ابزارهاى پيشرفته تبليغى است. اين روش، به قدرى كارساز است كه از آن در عصر حاضر به جاى حمله‏هاى سنگين نظامى، كه در زمان‏هاى گذشته تنها راه به سيطره درآوردن جوامع ديگر بود، استفاده مى‏شود. در عصر حاضر كشورهاى پيشرفته اهداف شوم تجاوزكارانه و توسعه‏طلبانه خود را از طريق به راه انداختن تبليغات دامنه‏دار و همه جانبه تحقق مى‏بخشند و اولين كارى را كه در ضمن اين تبليغات انجام مى‏دهند آن است كه اعتماد به نفس و خودباورى مردم جامعه موردنظر را از راه‏هاى مختلف تضعيف مى‏كنند. دشمنان معمولا اين كار را به چند طريق انجام مى‏دهند: اصول و دست‏آوردهاى فكرى و فرهنگى جامعه مقابل را، كه در طول صدها و بلكه هزاران سال به دست آمده است، تحقير و كم اهميت جلوه مى‏دهند و از طريق تحريف تاريخ افتخارات آنها را ناديده مى‏گيرند. در مقابل، با دروغ و بزرگ‏نمايى‏هاى غيرواقعى اصول و مبانى فكرى و اعتقادى جامعه خود را به عنوان اصول مترقى معرفى مى‏كنند. نقاط ضعف جامعه مقابل را به طور مبالغه‏آميز بزرگتر از آنچه هست نشان مى‏دهند. و به غلط، پيشرفت‏هاى موجود در جامعه خود را كه معمولا در برخى عرصه‏هاست، به عنوان، پيشرفت همه‏جانبه معرفى مى‏كنند و به گونه‏اى وانمود مى‏كنند كه تنها راه ترقى و تعالى تبعيت از شيوه‏هاى رايج در جوامع آنهاست. آنان از طريق استخدام روشنفكران مزدور نقاط منفى تاريخ جامعه خودشان را پوشيده نگه مى‏دارند و حتى در موارد زيادى دست‏آوردهاى ارزشمند جوامع ديگر را به مردم و فرهنگ خودشان نسبت مى‏دهند. و.... زمانى كه اين امور را به صورت گسترده مطرح كردند، افراد ضعيف‏النفس و كم اطلاع و خود كم‏بين جامعه مورد تهاجم قرار گرفته و به تدريج تحت تاثير واقع مى‏شوند. نخست‏به فرهنگ و سرمايه‏هاى فكرى و اعتقادى جامعه خودشان بى‏اعتقاد و بى‏اعتماد مى‏شوند و سپس، به غلط پيشرفت در برخى عرصه‏هاى علوم تجربى جامعه ديگر را به معنى پيشرفته همه جانبه آن مى‏پذيرند. و تحت تاثير تبليغات استعمارگران به اين باور مى‏رسند كه تنها راه ترقى گرايش به ارزش‏هاى فكرى و فرهنگى جوامع پيشرفته است و نتيجه تمام اين انفعال‏ها، از دست دادن اعتماد به نفس و خودباورى و در نهايت وابستگى فكرى و فرهنگى است كه استقلال جامعه آنها را با خطر جدى مواجه مى‏سازد.
علاوه بر آنچه بيان شد، امور ديگرى چون: شكست‏ها، راحت‏طلبى، غرور، خودبزرگ‏بينى، رسوخ باور و انديشه‏هاى غلط فكرى و فرهنگى، سستى و تنبلى و... از جمله آفات خودباورى در افراد، به ويژه جوانان است. بنابراين، اگر افراد جامعه‏اى خواهان پيشرفت و تعالى هستند بايد از طريق اصلاح نظام آموزشى و تربيتى جامعه و بازنگرى در باورها و ارزش‏هاى فكرى و فرهنگى به جاى مانده از گذشته، تمام اين‏گونه اوصاف و ويژگى‏هاى نادرست فكرى و اخلاقى را اصلاح نمايند و به يك انقلاب فكرى و فرهنگى، به ويژه در سطح انديشه و اعتقادات نسل جوان دست‏بزنند. آن‏گاه از طريق احياى ارزش‏هاى اصيل و حيات‏بخش روح اعتماد به نفس و خودباورى را در وجود اين قشر، كه مهم‏ترين سرمايه جوامع محسوب مى‏گردند، شكوفا ساخته و حفظ و استمرار خواهند بخشيد.
پى‏نوشت:
1. اولئك كالانعام بل هم اضل... اعراف /179

مشكلات دين‏داري در دنياي جديد

مشكلات دين‏داري در دنياي جديد
چكيده: در اين مقاله به چهار مشكل اساسي دين‏داري در دوران جديد اشاره شده و نويسنده در پايان هر بخش به اختصار راه حل‏هاي مورد نظر خود را ارائه كرده است.
اين مشكلات را مي‏توان در چهار مشكل بزرگ طبقه‏بندي كرد. به عقيده بنده اين چهار مشكل نه فقط مهم‏ترين مشكلات دين‏داري در جهان معاصرند بلكه هر مشكل ديگري نيز در اين زمينه قابل مشاهده باشد تحت يكي از اين چهار عنوان قابل اندراج است.
مشكل اول: انسان معاصر براي استدلال‏گرايي ارزش مثبت قائل است. اين استدلال‏گرايي براي دين‏داري عصر جديد يك مشكل به شمار مي‏آيد؛ زيرا دين‏داري كم يا بيش به تعبدگرايي وابسته است، و تعبدگرايي با استدلال‏گرايي منافات دارد. بنده ابتدا منظور خود را از تعبدگرايي روشن مي‏كنم تا كساني گمان نكنند كه من گفته‏ام به اقتضاي روحيه عصر جديد نبايد در برابر خداوند تعبد داشت. تعبدگرايي و استدلال‏گرايي دو نوع موضع در اتخاذ عقيده به شمار مي‏آيند؛ يعني با دو روش مي‏شود به باوري دست يافت: روش استدلال گرايانه؛ روش تعبد گرايانه.
استدلال‏گرايي روشي است كه امروزه هم به لحاظ اخلاقي، هم به لحاظ منطقي و هم به لحاظ معرفت‏شناختي به گمان انسان معاصر قابل دفاع است، و اين با تعبدگرايي كه متدينان در دوره‏هاي گذشته داشته‏اند، سازگار نيست؛ زيرا به نظر مي‏آيد منطقا از «x مي‏گويد الف، ب است» نمي‏توان نتيجه گرفت كه «الف، ب است» مگر اينكه خود «x مي‏گويد الف، ب است» منضم به يك گزاره ديگر شود، و آن گزاره اين است كه «x مي‏گويد الف، ب است، و هر چه x بگويد صادق است. پس الف، ب است صادق است و الف، ب است صادق است يعني الف، ب است». اما وقتي شما بخواهيد به اين صورت استدلال كنيد باز بايد بر آن گزاره كليِ خودتان كه «هر چه x مي‏گويد صادق است» دليل بياوريد، نه اينكه «هر چه x مي‏گويد صادق است» را بپذيريد.
بنده در جاي ديگري نيز عرض كرده‏ام كه بخش عظيمي از آنچه امروز، گاه به فرزندسالاري خوانده مي‏شود در واقع فرزند سالاري نيست، بلكه «استدلال سالاري» است.
اين در واقع استدلال‏گرايي است و اين نوع استدلال‏گرايي امر بسيار پسنديده‏اي است و بايد مورد استقبال قرار گيرد و پذيرفته شود و در گوينده «الف، ب است» هيچ تفاوتي ميان پدر و مادر يا فلان دكتر، فلان پرفسور و فلان آيت‏اللّه‏العظمي نيست.
غيراز خدا احدي نيست كه سخنش را بدون دليل بايد قبول كرد، و هر كس سخن ديگري را بدون دليل بپذيرد، در واقع او را پرستيده است.
مشكل دوم: عصر ما به لحاظ روش‏شناختي نه به لحاظ فلسفي، عصري مادي و ماترياليست است. در ذهن انسان امروز نوعي ماترياليسم روش‏شناختي رسوخ كرده و نهادينه شده است. ماديت روش‏شناختي بر آن نيست كه عالمي وراي عالم طبيعت وجود ندارد بلكه مي‏گويد هر پديده مادي در اين عالم، علتي مادي دارد. چه در شيمي، چه در فيزيك و چه در علوم طبيعي تجربي يا علوم انساني تجربي، در هر يك از اين علوم هر پديده مادي‏اي حتما علتي مادي دارد، و ظاهرا انسان مدرن نيز به اين ماترياليسم روش‏شناختي معتقد است؛ چرا كه درغيراين‏صورت بسياري از فعاليت‏هاي او معنا نداشت. شاهد بسيار ساده اين مدعا آن است كه آدمي از هزاران سال پيش تاكنون هنوز علت بيماري سرطان را كشف نكرده است. اگر اين ماترياليسم روش‏شناختي نبود، مي‏گفتند تا چند قرن ديگر در اين باب كند و كاو كنيم؟! و نتيجه مي‏گرفتند سرطان، اگرچه خود پديده‏اي مادي است، علتي غيرمادي دارد، و دست از تحقيقاتشان بر مي‏داشتند. چرا با اينكه تمام تاريخ پزشكي شاهد صادقي است براي شكست همه تلاش‏هايي كه براي كشف علت سرطان انجام گرفته، پزشكان و كساني كه در فيزيولوژي كار مي‏كنند دست از پژوهش و تلاش بر نمي‏دارند؟ زيرا به نظرشان مي‏آيد كه اگرچه تا كنون علت سرطان كشف نشده است، روزي كشف خواهد شد، و اين برخاسته از اين عقيده بنيادي‏تر است كه سرطان پديده‏اي مادي است و علتي مادي دارد. اگر چنين نبود پس از يك شكست ــ آن هم شكستي در چند قرن متوالي و چندين هزارسال ــ دست از تحقيق بر مي‏داشتند.
وقتي شما به ماترياليسم روش‏شناختي معتقد باشيد، براي بسياري از پديده‏هايي كه متدينان به عوالم بالا نسبت مي‏دهند، به دنبال تبيين طبيعي مي‏گرديد. علت تدين بسياري از متدينان حوادث خاصي است كه در زندگي‏شان پيش مي‏آيد. استجابت دعايي، شفاي مريضي، وقوع يك حادثه بسيار نامحتمل و خوشايند، يا عدم وقوع حادثه‏اي بسيار نامحتمل ولي بدآيند، اينها همه را دليل آن مي‏دانند كه دستي از عالم غيب در كار است، ولي اگر شما به اين ماترياليسم روش‏شناختي قائل باشيد بايد بگوييد چه خدا باشد و چه نباشد، عوالم بالايي در كار باشد يا نباشد، به هر حال اين مريضي پديده‏اي است مادي و رفع آن نيز علتي مادي داشته يا دارد. اين امر باعث شده است كه امروزه بخشي عظيم از زندگي متدينان ــ يعني ارتباط آنان با خدا ــ در معرض يك طوفان سهمگين روش‏شناختي قرار گيرد، و اين، يكي از چهار بخشِ زندگيِ متدينان، و البته مهم‏ترين بخش آن است؛ به اين معنا كه سه بخش ديگر، يعني ارتباط انسان با خود، ارتباط انسان با انسان‏ها وارتباط انسان با طبيعت، هر سه كاملاً تحت تأثير ارتباط انسان با خدا قرار دارد. اين بخش مهم‏تر ــ كه مادر آن سه بخش ديگر نيز هست ــ به لحاظ ماترياليسم روش‏شناختي كاملاً محل شك و شبهه واقع شده و كساني كه مي‏خواهند از تعليم و تربيت ديني دفاع كنند بايد بتوانند به صورتي با اين ماترياليسم روش‏شناختي كنار آيند. كنار آمدن به دو صورت، پذيرفتني است: اول آنكه اين ماترياليسم روش‏شناختي را با سلاح منطق رد كرد؛ و دوم اينكه نشان داد اگر ماترياليسم روش‏شناختي درست است، با دخالت نيروهاي ماوراي طبيعي در زندگي ما ناسازگاري ندارد.
مشكل سوم: انسان جديد در عين اينكه منكر زندگي پس از مرگ نيست، آزمون او براي درك حقانيت مكتب‏ها و مسلك‏ها و اديان و مذاهب، آزموني «اين‏جهاني» است. انسان امروز معتقد است چه زندگي پس از مرگ وجود داشته باشد و چه وجود نداشته باشد، آزمون مكتب‏ها و مسلك‏ها را نمي‏شود به بعد از مرگ انتقال داد چون اگر آزمون مكتب‏ها و مسلك‏ها به پس از مرگ انتقال يابد دو مشكل پيش مي‏آيد:
1. مشكل تئوريك و نظري.
2. مشكل پراگماتيك و عملي.
مشكل تئوريك اين است كه اگر بنا باشد مكتب‏هاي متعارض و رقيب بخواهند صدق دعاوي خود را در زندگي پس از مرگ نشان دهند، ما تا در دنيا هستيم نمي‏فهميم حق با كدام مكتب است؛ چراكه همه مكتب‏ها مي‏گويند «پس از مرگ مي‏فهميد كه حق با ماست»، و ما كه هيچ كدام به عالم پس از مرگ نرفته‏ايم از لحاظ نظري هيچ‏گاه پيش از مرگ نخواهيم دانست كه حق با كدام مكتب است و كدام مكتب بر حق نيست. اما به لحاظ پراگماتيك و عملي نيز مشكلي وجود دارد، و آن اينكه تمام آن مكتب‏ها و مسلك‏ها آمده‏اند تا «من» انسان را نجات بدهند، و اگر اين نجات را به بعد از مرگ منتقل كنيم در واقع نقد را به اميد نسيه‏اي كه معلوم نيست در كار باشد يا نباشد رها كرده‏ايم. ما بايد بتوانيم در همين دنيا حقانيت اين مكتب‏ها را بيازماييم.
انسان مدرن مي‏گويد من براي زندگي كردن به پنج چيز نياز دارم، و دين مي‏بايد اين پنج چيز را در همين دنيا به من بدهد. درغيراين‏صورت، من در قبال تمام ادعاهاي آن بي‏اعتنا خواهم بود. من زماني مي‏توانم زندگي كنم كه از نظر رواني «آرامش، شادي، اميد و رضايت باطن داشته باشم و زندگي‏ام معنادار باشد».
اين يك نوع سكولاريزم است: آزموني اين جهاني براي درك حقانيت مكتب‏ها، مسلك‏ها، اديان و مذاهب، كه در غير اين صورت دعاويشان پوچ است و كسي آنها را نمي‏پذيرد؛ حتي اگر در حقيقت صادق باشد.
مشكل چهارم: جهاني شدن، چهارمين مشكل دين‏داري معاصر است. جهاني شدن، متدينان هر دين را با اديان ديگر آشنا ساخت. وقتي ما از اديان و مذاهب ديگر خبر نداشته باشيم، همواره به دين و مذهب خويش دلخوش خواهيم بود. اما وقتي جهاني شدنْ ما را با اديان ديگر مواجه كرد، چه بسا دريابيم نقاط قوتي كه ما فقط در دين خودمان مي‏ديديم در اديان و مذاهب ديگر هم هست و نقاط ضعفي كه از اديان و مذاهب ديگر سراغ داشتيم، در دين و مذهب خودمان نيز مي‏يابيم.
در اينجا يا تدين به دين و مذهب خويش، دچار مشكل مي‏شود، يا بايد واقعا دين و مذهب، خود را يك سر و گردن فرازاننده‏تر نشان بدهد.
اشاره
توجه به مشكلات دين‏داري در دنياي جديد، و بررسي موانع دين‏داري در اين دوران، نه‏تنها كاري مفيد، بلكه ضروري است. بي‏ترديد شناخت دقيق مشكلات دين‏داري در دنياي جديد از اولين و مهم‏ترين گام‏ها در جهت تقويت، تثبيت و گسترش دين‏داري است. ازاين‏رو براي فرهيختگاني كه دغدغه ديندار بودن جامعه بشري را در سر دارند، پرداختن به اين موضوع در اولويت است. روشن است كه پرهيز از يك‏سونگري و تعميم ندادن احكام برخي دين‏داران به كل دين‏داران از نكاتي است كه نبايد از آن غفلت شود. از نكات مثبت اين مقاله آن است كه نويسنده محترم در هر بخش راه حل‏هايي براي رفع مشكل ارائه كرده است. اما در خصوص مطالب ايشان ذكر چند نكته كوتاه مفيد به نظر مي‏رسد.
1. مقابل قرار دادن تعبدگرايي و استدلال‏گرايي تنها «بر اساس تعريف» درست است؛ يعني گفته شود كه تعبدگرايي، پذيرش بدون درخواست دليل و استدلال‏گرايي پذيرش با درخواست دليل است. اما آنچه در ميان متدينان، دست‏كم در بسياري از موارد، بوده و هست اين نوع تعبدگرايي نيست. پذيرش اقوال پيشوايان دين به دليل حجيتي است كه از طرق گوناگون، از جمله معجزه، براي مردم «مستدل» شده است. تاريخ اديان به‏خوبي نشان مي‏دهد كه منكران (ملحد، مشرك، يا متدين به ديني ديگر) همواره از پيامبران جديد مطالبه حجت و دليل مي‏كرده‏اند. البته پس از اثبات چنين حجيتي، عُقلا براي تك تك مطالب بعدْ، از آن پيامبر يا پيشواي ديني مطالبه دليل نمي‏كرده‏اند. به بيان خلاصه اين نوع تعبدثانويه (پذيرش بدون درخواست دليل) مبتني بر استدلال‏گرايي اوليه بوده است، و اين حالت يك سيره عقلايي است كه انسان عصر جديد نيز به‏شدت از آن پيروي مي‏كند. در غيراين صورت پذيرش قول متخصصان در زمينه‏هاي گوناگون علمي را چگونه مي‏توان تبيين كرد؟ نويسنده محترم به نقل از روايتي آورده‏اند: غير از خدا احدي نيست كه سخنش را بدون دليل بايد قبول كرد و هر كس سخن ديگري را بدون دليل بپذيرد در واقع او را پرستيده است. اينك پرسش آن است كه چرا بايد سخن خدا را بدون دليل پذيرفت؟ حتما به اين دليل كه وجود، حكمت، علم، خيرخواهي و قدرت مطلق خدا برايمان به اثبات رسيده است، اگر چنين باشد، يعني بر اساس تعبدي ثانويه از خدا طلب دليل نمي‏كنيم، سخن معصومان و انسان‏هايي را كه خدا به اطاعتشان فرمان داده است، نيز مي‏توان بدون درخواست دليل پذيرفت.
2. ماديت روش‏شناختي، آن‏گونه كه نويسنده محترم آورده‏اند، اختصاصي به دوران جديد ندارد. مثال ارائه شده گواه روشني بر اين مطلب است؛ چرا كه ايشان نوشته‏اند با وجود «شكست چندين قرنه» هنوز انسان دست از تحقيقات خود براي كشف علت سرطان بر نمي‏دارد. مطالعه عهدين (عهد قديم و عهد جديد) و قرآن كريم و تواريخ معتبر نيز گواهي مي‏دهد كه انسان شايد به دليل اُنس به ماديات و جهان طبيعي همواره در پي دلايل طبيعي بوده است. هرچند آن هنگام كه از يافتن چنين دلايلي نااميد مي‏شده، به توجيهات ماوراي طبيعي توسل مي‏جسته است.
3. آزمون اين‏جهاني براي اثبات حيات پس از مرگ، در حقيقت مصداقي از استدلال‏گرايي است (مشكل نخست) كه باز اختصاص به دوران جديد ندارد. آيات قرآن كريم بارها متذكر اين مطلب شده است: قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ، يا قالَ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوتَي. بي‏جهت نيست كه قرآن كريم از مرگ به يقين ياد كرده است و با اين تعبير شايد خواسته است ذهن انسان‏ها را براي پذيرش اين مطلب آماده سازد.
4. هرچند جهاني شدن مي‏تواند به شناخت بيشتر و بهتر متدينان از اديان ديگر كمك شاياني كند، و اين شناخت بيشتر ــ همان‏گونه كه در مقاله آمده ــ نقاط قوّت اديان ديگر را آشكار مي‏نمايد، اما اولاً نقاط ضعف آنها را نيز بهتر معلوم مي‏سازد؛ ثانيا هنگامي كه انسان‏ها درمي‏يابند اكثريت قاطع مردم جهان متدين‏اند، اين آگاهي در مجموع اعتقاد به دين و دين‏داري را افزايش مي‏دهد؛ ثالثا از تعصبات بي‏جا و داوري‏هاي ناآگاهانه مي‏كاهد؛ و رابعا مجال تبليغ را براي دين برتر، بيشتر فراهم مي‏كند.

نقش نماز در روابط اجتماعي

نقش نماز در روابط اجتماعي
2) اگر نمازگزار پيش از وقت. نماز بخواند و در بين نماز بفهمد كه وقت داخل شده چون بي نظمي كرده تنبيه مي شود و نمازش باطل اعلام مي گردد. [1]
3) اگر مصلّي نماز عصر را پيش از نماز ظهر و نماز عشاء را پيش از نماز مغرب عمداً بخواند چون ترتيب را بهم زده است نمازش باطل است.[2]
4) چنانچه نمازگزار، ترتيب نماز كه خود يك اصل است را عمداً بهم بزند، في المثل سوره را پيش از حمد بخواند يا سجود را پيش از ركوع به جا آورد، چون مرتكب بي نظمي شده، نمازش از درجه اعتبار، ساقط مي گردد. رعايت موالات هم در نماز، از اين قاعده مستثني نيست. نمازگزار نبايد بين اجزاء نماز همانند ركوع، سجود و تشهد به اندازه اي فاصله بيندازد كه بگويند نماز نمي خواند.[3]
5) اطاعت مأموم از امام، انضباط اجتماعي را در افراد پرورش مي دهد. مأموم نبايد تكبيره الاحرام را پيش از امام بگويد.[4] نبايد عمداً پيش از امام به ركوع و سجود برود، در اين صورت مرتكب معصيت شده، ولو نمازش را صحيح منظور نمايند.[5] چنانچه پيش از امام، سهواً سر از ركوع بردارد و امام هم در حال ركوع باشد، ؟ منظور ايجاد نظم و وحدت رو بين نمازگزاران، بايد؟ ركوع برگردد. عليرغم اينكه ركوع، ركن است و افزايش ركن، باعث ساقط شدن نماز از درجه اعتبار مي شود، ارفاق شده و نماز مأموم را باطل اعلام نمي كنند.[6]
6) اگر در صف هاي جماعت جا باشد، كراهت دارد انسان تنها بايستد [7] در دريا، گروهي كه با هم شنا كنند زيبا نخواهد بود شناگري در گوشه اي تنها شنا كند. قطعاً به هنگام خطر جان سالم بدر نخواهد برد.
7) نماز، انسان را از كار زشت و فحشاء باز مي دارد. اگر انسان نماز خواند و مرتكب فحشاء و منكر شد از عدم نظم و هماهنگي بين دل و زبان سرچشمه مي گيرد.
هرگز حديث حاضر و غايب شنيده اي؟ من در ميان جمع و دلم جاي ديگرست؟
8) در آيه 31 سوره اعراف مي خوانيم: «خذوا زينتكم عند كل مسجد» زينت مساجد جلوه اي از آراستگي و انضباط اجتماعي است[8].
9) پاكي از مصاديق آراستگي و اصول انضباطي است. لباس نمازگزار بايد پاك باشد، اگر كسي عمداً با بدن يا لباس نجس نماز بخواند نمازش مردود و مطرود است. [9]
10) پرهيز نمازگزار از لباس غصبي، زمينه رعايت حقوق و نظم اجتماعي را فراهم مي كند. در صورت عدم توجّه به غصب و عمد در كار، نمازش محلي از اِعراب نخواهد داشت. [10]
11) به هنگام انجام غسل جنابت غسل و بهره وري از آن براي نماز، چنانچه نمازگزار از سيستم غسل ترتيبي استفاده كند و عمداً به ترتيب سر و گردن، طرف راست و طرف چپ بدن را نشويد غسل او«هباء منثوراً»خواهد بود. [11]
12) رعايت آداب و حضور مردم در نماز جمعه، علاوه بر ايجاد ارتباط جمعي بين نمازگزاران، با برپائي همايش عبادي ـ سياسي مردم و گردهمايي معنوي آنان، درس انضباط اجتماعي و استواري را به ما مي آموزد.
13) ويل دورانت مورخ و دانشمند آمريكائي، درباره زيبايي نماز، در جوامع اسلامي كه نشأت گرفته از انضباط اجتماعي است، در كتاب « تاريخ تمدن، عصر ايمان» مي گويد:
در جامعه هاي اسلامي، مؤذن از گلدسته بالا مي رود و به وسيله اذان مسلمانان را به نماز دعوت مي كند. به راستي چه نيرومند و شريف است كه مردم را پيش از طلوع آفتاب به بيداري دعوت مي كند. چه خوب است، انسان به هنگام نيمروز از كار باز ايستد و چه بزرگ و با شكوه است كه خاطر انسان در سكوت شب به جانب خداوند توجّه كند. چه خوش آهنگ است، صداي مؤذن كه جانهاي محبوس در پيكر خاكي را، به سوي خالق بخشنده و مهربان دعوت مي كند. هنگام نماز، هر مسلماني بايد از كار خود دست بردارد، خود را تطهير كند، رو به جانب كعبه بايستد، رسوم و تشريفات نماز را به همان صورت كه مسلمانان ديگر، در اوقات مختلف روز عمل مي كنند به انجام برساند. [12]
14) در راه تحقق بخشيدن به انضباط اجتماعي، عوامل بازدارنده اي همانند اعتقاد به امتيازات نژادي و طبقاتي و ملّي گرايي وجود دارد. نماز اين عوامل بازدارنده را از ميان برمي دارد زيرا در صفوف نماز، نمازگزاران از هر نژاد، رنگ و مليّت كه باشند برابرند. در كناز هم بر خاك مي افتند و با هم برمي خيزند. [13]
به تعبير مقام معظم رهبري: نماز يك زنگ بيداري و يك هشدار در ساعات مختلف شبانه روز است، به انسان برنامه مي دهد و از او تعهد مي خواهد، به روز و شبش معنا مي دهد و از گذشت لحظه ها حساب مي كشد. جمع بندي راهكارهاي اجرايي در تسهيل روابط جمعي و تقويت انضباط اجتماعي، مي تواند فرهنگ بي تفاوتي را، كه يكي از ابزارهاي موفقيت دشمن در زمينه ي تهاجم فرهنگي اوست، حذف نمايد و به عبارت ديگر، حذف فرهنگ بي تفاوتي از طريق راهكارهاي اجرايي، مصوّبه فقاهت اسلامي موجب استمرار و بيمه ي انقلاب اسلامي و حاكميت صالحان و خنثي شدن ترفند دشمنان اسلام و نظام جمهوري اسلامي خواهد شد. حُسن ختام اين نوشتار را با حُسن مطلع همايش و عنوان اجلاس به پايان مي بريم كه زندگي بدون نماز، يعني حيات بدون تحرّك، سرباز بدون اسلحه، آبشار بدون آب، كوه بدون قلّه، هواي بدون اكسيژن، آتش بدون حرارت و باد بدون برودت.
در زندگي بدون نماز، انسان بصورت ميّت متحرك، ماشين كوكي و همانند عشق دروغين درمي آيد.
آخرين نظريه فلاسفه شرق و غرب اين گونه عنوان شده است كه: زندگي مادّي، زماني از پوچي و سرگرداني نجات مي يابد كه به دامان «نماز» پناه ببرد.
________________________________________
[1] . مسأله 745 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[2] . مسأله 755رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[3] . مسأله 114 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[4] . مساله 1467 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[5] . مساله 1470 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[6] . مسأله 1471، رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[7] . مساله 1488 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[8] . 114 نكته درباره نماز, محسن قرائتي, ص 102.
[9] . مساله 799 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني (ره).
[10] . مساله 815 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني(ره).
[11] . مساله 361 رساله توضيح المسائل حضرت امام خميني(ره).
[12] . نماز از ديدگاه دانشمندان و متفكران, رحيم كارگر يار محمدي, ص30.
[13] . نماز هيأت تحريريه مؤسسه در راه حق, بخش اول قم 1361.
احمد محفوظي- نماز و زندگي، ج1، ص 205

راه‏كارهاي پيش‏گيري از دين‏گريزي در جوانان

راه‏كارهاي پيش‏گيري از دين‏گريزي در جوانان
همان‏گونه كه در بررسي علل دين‏گريزي مطرح شد، عوامل گوناگوني در بروز اين پديده نقش دارند كه به طور كلي، به دو دسته تقسيم مي‏شوند:
1ـ عوامل محيطي (اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي و...)؛
3ـ عوامل درون فردي كه از آن‏ها به عوامل «روان‏شناختي» تعبير مي‏شود؛ يعني قطع‏نظر از عوامل محيطي، ويژگي‏هاي شناختي و عاطفي هر فرد نيز در اقبال و ادبار او نسبت به معارف ديني نقش دارند.
بنابراين، براي پيش‏گيري از دين‏گريزي بايد به جنبه‏هاي رواني و ويژگي‏هاي شخصيتي افراد، به ويژه جوانان، توجه شود. بدون ترديد، نحوه ارائه معارف ديني، به ويژه به نسل جوان بسيار حائز اهميت است. بنابراين، سؤال اصلي اينجاست كه چگونه مي‏توان معارف ديني را به جوانان عرضه كرد تا ضعف شناختي آن‏ها نسبت به آموزه‏هاي دين تقويت شود و هويّت ديني آن‏ها به نحو مطلوب شكل يابد؟
پاسخ به اين سؤال مستلزم چند امر است كه بدون توجه به آن‏ها، پاسخ‏گويي دشوار خواهد بود و بدون راه‏كار مناسب براي آموزش، ارائه آموزه‏هاي ديني به جوانان امكان‏پذير نيست.
1ـ جوان كيست و چه ويژگي‏هايي دارد؟ مخاطب‏شناسي يكي از مهم‏ترين مسائلي است كه در تعليم و تربيت بايد مدّ نظر داشت. اگر يك سخنران يا هنرمند يا معلم و يا نويسنده مخاطب، بيننده و خواننده خود را نشناسد و نداند مخاطبان او در چه دوره‏اي از تحوّل شناختي، انگيزشي و توانشي قرار دارد، معلوم نيست مطالب او ـ هرقدر هم ارزشمند، دقيق و علمي باشند ـ مؤثر واقع گردند؛ زيرا مطالبي كه عرضه مي‏كند يا در سطح شناختي مخاطبان نيست و يا تناسبي با نيازهاي آن‏ها ندارد. در نتيجه، مخاطبان انگيزه‏اي براي فراگيري آن‏ها ندارند. بنابراين، شناخت مخاطب از لحاظ ويژگي‏هاي عاطفي، ذهني و انگيزشي بايد مدّنظر سخنران، نويسنده، هنرمند، واعظ و معلم باشد.
2ـ بايد الگوها و روش‏هاي آموزشي متناسب با مخاطب را شناسايي كرد. به راستي، از ميان روش‏هاي موجود، مانند روش تدريس، تبليغ و مشاوره، كدام روش براي آموزش آموزه‏هاي ديني به جوانان كارآمدتر است؟ در پاسخ بايد گفت: هر كدام ارتباط شناختي ـ عاطفي بيشتري بتواند با جوان برقرار كند. به عبارت ديگر، عنصر «ارتباط» ـ آن هم ارتباط دو سويه ـ مهم‏ترين عامل براي انتقال پيام است. انتقال پيام بدون ايجاد ارتباط امكان‏پذير نيست. بنابراين، براي جذب جوانان به دين اولا، بايد ويژگي‏هاي شخصيتي آن‏ها، اعم از ويژگي‏هاي جسماني، اجتماعي، عاطفي و ذهني، را بشناسيم؛ ثانيا، از روش يا روش‏هايي براي انتقال پيام دين به جوانان استفاده كنيم كه بهتر بتوانيم با آن‏ها ارتباط برقرار كنيم و اين ارتباط، هم دو سويه بوده و هم از بار عاطفي بالايي برخوردار باشد.
ويژگي‏هاي بدني، اجتماعي، عاطفي و ذهني جوان
جوانان از نظر جسماني به بلوغ كامل رسيده‏اند و همه توانايي‏هاي جسماني را احراز كرده‏اند، به گونه‏اي كه احساس قوّت و قدرت مي‏كنند و از لحاظ اجتماعي دوست دارند شخصيت خود را بروز دهند و به عنوان يك فرد بزرگ‏سال و مستقل، از جايگاه اجتماعي بالايي برخوردار باشند. جوانان از بُعد عاطفي نيز وضعيت خاصي دارند؛ دوست دارند عواطف خود را بروز دهند و آماده دريافت عواطف ديگران نيز هستند. از اين‏رو، آماده تشكيل زندگي مشتركند و مي‏خواهند زندگي مستقلانه خود را تجربه كنند، از دخالت ديگران در زندگي خود ابراز تنفّر مي‏كنند و از نظر اخلاقي داراي اخلاق «خودپيرو» هستند؛ يعني اصولي كه خود پذيرفته‏اند معيار رفتارهاي اخلاقي خود قرار مي‏دهند و از تقليد اخلاق «ديگرپيرو» اجتناب مي‏كنند. جوانان در بُعد فكري و ذهني نيز به بلوغ رسيده‏اند؛ مي‏توانند استدلال كنند، فرضيه بسازند و خلاصه اينكه به تفكّر انتزاعي دست يافته‏اند، و در بُعد انگيزشي آن چيزي آن‏ها را برانگيخته مي‏كند كه پاسخ به نيازهاي عاطفي و شناختي آن‏ها باشد.
با توجه به آنچه درباره ويژگي‏ها و مؤلّفه‏هاي شخصيتي جوانان بيان شد، چه راه‏كارهايي براي جذب آن‏ها نسبت به آموزه‏هاي دين مي‏توان اتخاذ كرد تا هم به شناخت آن‏ها نسبت به دين عمق بخشد و هم از نظر عاطفي و انگيزشي، آن‏ها را نسبت به دين متمايل كند؟ به نظر مي‏رسد، بهترين روش براي جذب جوانان و متمايل كردن آن‏ها به ارزش‏هاي ديني، روشي است كه هم عنصر شناخت و هم عنصر عواطف و هم عنصر انگيزش در آن لحاظ شده باشد، علاوه بر اين، ارتباط با آن‏ها ارتباطي دو سويه باشد؛ يعني به آن‏ها اجازه سؤال كردن، انتقاد و فرصت فكر كردن و انتخاب داده شود و از تحميل، تحقير و تحكّم اجتناب گردد.
از ميان همه روش‏هاي موجود، مانند روش خطابه و سخنراني و تدريس و مشاوره در قالب بحث‏هاي آزاد، اما سازمان يافته، به نظر مي‏رسد روش اخير ـ يعني روش مشاوره ـ به سبك «مراجع محور» كارآمدتر و مؤثرتر باشد.
در اينجا مناسب است روش مشاوره در قالب مراجع محوري بيشتر توضيح داده شود:
روش مشاوره
در اين روش، از همان آغاز رابطه دو طرفه است؛ زيرا در اين روش، فرض بر اين است كه فرد يا افراد بر اساس نياز، به مشاور مراجعه مي‏كنند و اگر رابطه دو طرفه نباشد، اساسا فرايند مشاوره تحقق پيدا نمي‏كند. در اين روش، تأثيرپذيري مراجعان متفرّع و مترتّب بر ايجاد رابطه همراه با اعتماد است؛ يعني تا وقتي مراجع به مشاور خود اعتماد نكند، نيازهاي خويش را مطرح نمي‏كند و رابطه‏اي بين آن‏ها به وجود نمي‏آيد. از اين‏رو، در اين روش محور اصلي خود مراجعه‏كننده (جوان) است و بحث و گفت‏وگو توسط خود مراجع كنترل مي‏شود. در اين روش «ارزشيابي» به معناي نمره دادن و نمره گرفتن مطرح نيست و يكي از ويژگي‏هاي عمومي اين روش آن است كه مراجع بر اساس نياز به مشاور مراجعه مي‏كند و يك الزام دروني او را به سوي مشاور سوق مي‏دهد، نه الزامات خارجي و تحميلي.
عناصر روش مشاوره
از آنچه گفته شد، استفاده مي‏شود كه الگوي مشاوره داراي سه عنصر يا سه ركن است. اين عناصر هر كدام به يكي از ويژگي‏ها و مؤلّفه‏هاي شخصيتي انسان، به ويژه جوانان، مربوط مي‏شود: يعني عنصر عاطفي، شناختي و انگيزشي. به دليل اهميت اين عناصر، به اجمال توضيح داده مي‏شوند:
عنصر عاطفي: همان‏گونه كه گذشت، اساس شكل‏گيري گفت‏وگوهاي ديني در قالب مشاوره، بر ايجاد رابطه عاطفي همراه با اعتماد استوار است. مشاور بايد بتواند با مراجع خود ارتباط برقرار كند. براي اينكه چنين فضاي عاطفي به وجود بيايد، او بايد از چهار راه‏كار استفاده كند. به عبارت ديگر، ايجاد فضاي عاطفي مبتني بر چهار ويژگي است: همدلي، توجه مثبت بدون شرط، صداقت، و گوش دادن فعّال.
همدلي: «همدلي» عبارت است از: توانايي درك تجربه‏هاي دروني ديگران و سهيم شدن در آن‏ها. اگر خود را به جاي ديگران بگذاريم، مي‏توانيم به دنياي دروني و تجربه پديدارشناختي آن‏ها راه پيدا كنيم.
پذيرش مثبت بدون شرط: مشاور براي اينكه بتواند با مراجع خود ارتباط عاطفي برقرار كند، بايد بدون قيد و شرط به او احترام بگذارد، صرفا به دليل اينكه انسان است و از سر نياز به او مراجعه كرده است. اين اصل بر اين اساس استوار است كه انسان ماهيتي مثبت دارد و اگر بدون قيد و شرط مورد پذيرش قرار گيرد او نيز بهتر و راحت‏تر پيام را دريافت مي‏كند و بهتر مي‏پذيرد و كمتر مقاومت مي‏كند و اسلام نيز در مقام هدايت و رساندن پيام دين به انسان‏ها، به اين اصل توجه دارد. (لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ) (بقره: 256) در پذيرش دين هيچ اجباري نيست (زيرا) راه درست از راه انحرافي، روشن شده است يا در جاي ديگر مي‏فرمايد: (إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرا وَإِمَّا كَفُورا) (انسان: 3) ما راه را به او نشان داديم خواه شاكر باشد يا ناسپاس.
صداقت: صداقت يا درستي به معناي آگاهي از احساس‏ها و انديشه‏هاي دروني واقعي خود و توانايي سهيم كردن ديگران در آن‏هاست. كساني كه صداقت دارند، تصنّعي يا دفاعي رفتار نمي‏كنند. در نتيجه، مخاطبان آن‏ها نيز حالت دفاعي به خود نمي‏گيرند و آمادگي پذيرش بيشتري پيدا مي‏كنند.
1. گوش دادن فعّال: به معناي انعكاس دادن، تكرار كردن و روشن‏سازي گفته‏ها و مقصودهاي مراجع است. در انعكاس مطالب، مشاور و راهنما همچون آينه‏اي نگرش‏هاي مراجع را به وي نشان مي‏دهد. گوش دادن فعّال در مشاوره نقش مؤثري در ايجاد ارتباط عاطفي ميان مشاور و مراجع دارد.
2. عنصر انگيزشي: انگيزش به عوامل موجود در يك فرد (مانند نيازها، اميال و علايق) اشاره دارد كه رفتار را در جهت يك هدف فعّال مي‏سازند، نگه‏داري مي‏كنند و سوق مي‏دهند. 7
نيازها، اميال و علايق، كه زيربناي انگيزش در رفتار آدمي هستند، شامل مجموعه نيازهاي فيزيولوژيكي و روان‏شناختي مي‏شوند. در الگوي مشاوره، اين نيازها و اميال مورد توجه مشاور قرار مي‏گيرند؛ زيرا بدون توجه به نيازهاي مراجع، نمي‏توان او را راهنمايي و هدايت كرد. اين نيازها از نيازهاي زيستي شروع مي‏شوند تا نيازهاي متعالي مانند زيبايي‏شناختي، كمال‏طلبي، عشق و جاودانگي ادامه مي‏يابند.
3. عنصر شناختي: براي اينكه مشاور بتواند وارد دنياي انديشه‏ها و تفكرّات مراجع شود، بايد به سطح تحوّل شناختي مراجع توجه داشته باشد. عنصر شناختي به اين مطلب اشاره دارد كه مشاور بايد مطالب خود را به صورت منطقي و منطبق با سطح تحوّل شناختي مراجع تنظيم كند. به عبارت ديگر، مشاوره بايد هم به ميزان آگاهي و هم سطح توان و استعداد مراجع توجه كند و مشاوره را با توجه به دو نكته مزبور تنظيم نمايد تا براي مراجع، هم جذاب باشد و هم قابل استفاده.
به نظر مي‏رسد بهترين روش براي آموزش آموزه‏هاي ديني به جوانان، استفاده از الگوي «مشاوره» است؛ چه اينكه اين الگو نسبت به الگوهاي ديگر مناسب‏تر و بيشتر قرين موفقيت است. در اين الگو به مسائلي توجه شده است كه با روحيات نوجوان و جوان با مؤلّفه‏هاي روان‏شناختي شخصيت آن‏ها سازگارترند. علاوه بر اين، تجربه عملي هم نشان داده است كه اين الگو در جوانان بهتر جواب مي‏دهد و سيره عملي پيامبر نيز در آموزش دين به مردم، به ويژه جوانان، مؤيّد اين ادعاست. قرآن كريم در توصيف شخصيت پيامبراكرم(صلي الله عليه و آله) مي‏فرمايد: (لَقَدْجَاءكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ)(توبه: 128) هر آينه شما را پيامبري از خودتان آمد كه به رنج افتادنتان بر او گران و دشواراست، به]هدايت[ شمادل‏بسته است وبه مؤمنان ‏دلسوز و مهربان است.
سيره عملي پيامبر اين بود كه با مخاطبان خود از طريق همدلي، پذيرش مثبت بدون شرط، صداقت و گوش دادن فعّال، ابتدا ارتباط عاطفي برقرار مي‏كرد، سپس معارف دين را برايشان بيان مي‏نمود. (لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ) اين فراز از آيه قرآن كه مي‏فرمايد پيامبر از خود شماست؛ يعني بسيار به شما نزديك است؛ شما را خوب درك مي‏كند و اگر رنج كوچكي به شما برسد، براي او بسيار گران است. اين نهايت همدلي پيامبر(صلي الله عليه و آله) را نسبت به امّت عموما و نسبت به مردم زمان خودش بخصوص نشان مي‏دهد. علاوه بر اين، پيامبر به همه انسان‏ها احترام مي‏گذاشت، حتي افرادي كه از روي جهالت به او توهين مي‏كردند مورد توجه مثبت بدون شرط آن حضرت قرار مي‏گرفتند. تاريخ زندگي پيامبر سرشار از رفتارهاي احترام‏آميز پيامبر با مردم است. پيامبر به عيادت افرادي مي‏رفت كه رفتارهاي نامناسبي با او داشتند و اين پذيرش مثبت بدون شرط بيش از سخنراني‏هاي او موجب مي‏شد مردم جذب اسلام شوند و زمينه‏ساز هدايت آن‏ها بود. صداقت در رفتار، صميميت و دل‏سوزي پيامبر آن‏قدر زياد بود كه قرآن مي‏فرمايد: (حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ.) (توبه: 128) او نه تنها مردم را دوست مي‏داشت، حتي دل‏بسته و مشتاق هدايت آن‏ها بود و براي ايجاد ارتباط عاطفي، سر تا پا گوش بود. آن حضرت آن‏قدر در گوش دادن به سخنان مراجعان خود، اهتمام مي‏ورزيد كه قرآن كريم از او تعبير به «اُذُن» (گوش) مي‏كند: (يَقولونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَّكُمْ) (توبه: 61) مي‏گويند: او گوش است شنواي سخن هر كسي است بگو: گوش نيكوست براي شما.
دقيق گوش كردن مهارتي است كه بايد فنون آن را آموخت. اين شيوه، در عين آنكه اطلاعات بيشتر به شنونده مي‏دهد، تفاهم متقابل و نتايج ارزنده‏اي نيز در پي دارد. دقيق گوش كردن، جريان گفت و شنودِ يك طرفه را به كوششي دو جانبه و گروهي تبديل مي‏كند. به بيان ديگر، دقيق شنيدن نيز مانند بسياري از فنون ارتباطي يك فرايند دو طرفه است؛ يعني فقط كافي نيست كه شنونده سراپاگوش باشد و تمام حواس خود را به سخنان گوينده معطوف دارد، بلكه براي اطمينان از درك مطلب، بايد استنباط خود را به طور خلاصه به طرف مقابل منتقل كند. گوشِ دل سپردن ارتباط را رضايت‏بخش مي‏كند و بيشترين تفاهم و همبستگي را نسبت به ساير شيوه‏هاي شنيدن پديد مي‏آورد. در حقيقت، دقيق شنيدن اين پيام را دربر دارد: «من مي‏خواهم هر آنچه را تو مي‏گويي بشنوم» و خوب به كار بردن اين فن مستلزم آن است كه با چشمان خود، حالات و حركات گوينده را زيرنظر بگيريد و پس از استماع دقيق، استنباط خود را از بيانات گوينده به او منتقل كنيد. البته مفهوم اين سخن آن نيست كه لزوما با سخنان وي موافقيد.
ويژگي ديگري كه الگوي مشاوره را كارآمدتر از ساير الگوها مي‏كند اين است كه در اين الگو، مشاور و راهنما وقتي با مراجع يا مراجعان ارتباط عاطفي عميق برقرار مي‏كند، زمينه بيان احساسات، نگرش‏ها و نيازها فراهم مي‏شود. كار مشاور و راهنما اين است كه وقتي مراجع احساسات و نيازهاي خود را آشكار كرد، او راه صحيح ارضاي اين نيازها را به او نشان دهد. نياز به حقيقت‏طلبي، نياز به كمال مطلق، نياز به زيبايي، نياز به معنويت و به طور كلي، مجموعه اين نيازها در قالب نياز به دين و معارف الهي قابل طرح هستند از جمله نيازهاي متعالي انسان مي‏باشند. مشاور در مرحله نخست، مراجع را متوجه مصداق واقعي نياز به تعالي، كه همان آموزه‏هاي ديني است، مي‏كند. وقتي مراجع به اين ميزان از شناخت رسيد كه معارف الهي ـ همانند آب، كه عطش مادي و فيزيولوژيكي او را برطرف مي‏كند ـ عطش معنوي و نيازهاي متعالي انسان را ارضا مي‏كنند و تنها راه صحيح ارضاي نيازهاي متعالي انسان را از مجراي دين و معارف الهي مي‏يابد.
در واقع، در الگوي مشاوره به عنصر «انگيزش»، كه بيانگر نيازهاي آدمي است، توجه مي‏شود و توجه به نيازها در زمان مناسب فرايند آموزش را براي مربّي و متربّي تسهيل مي‏كند. براي مثال، دانشجوي رشته پزشكي يا رشته فني ـ مهندسي را در نظر بگيريد كه براي رسيدن به اهدافش، به يادگيري درس‏هايي احساس نياز مي‏كند. او تلاش مي‏كند در هر شرايطي با كم‏ترين امكانات، در بدترين آب و هوا، در كلاس درس حاضر شود تا مطالب موردنياز را بياموزد؛ چون احساس نياز مي‏كند. هدف او اين است كه پزشك يا مهندس شود. از اين‏رو، با خود مي‏گويد: «بايد اين درس‏ها را در هر شرايطي كه هست بياموزم.» مربّي ديني نيز بايد اين احساس نياز را در مخاطبان خود ايجاد كند. پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) در آغاز رسالتش، اولين سخني كه به مردم فرمود اين بود: «قولوا لا اله الاّ اللّه تُفلحوا.» فلاح و رستگاري سعادت‏طلبي يكي از مهم‏ترين و اصلي‏ترين گرايش‏هاي انسان است. 8 بنابراين، پيامبر بر اين گرايش فطري بشر ـ كه مربوط به بُعد انگيزشي مي‏شود ـ تأكيد كرد و سپس مردم را متوجه اين حقيقت ساخت كه توحيد و يكتاپرستي، كه جوهره دين و اساسي‏ترين آموزه ديني است، شما را به اين خواست فطري و ذاتي مي‏رساند و به آن‏ها فهماند تنها راه سعادت شما «آموزه‏هاي ديني» هستند و خودِ اين آموزه‏ها نيز با فطرت و سرشت شما هماهنگ مي‏باشند؛ چنانكه قرآن كريم نيز به اين حقيقت اشاره مي‏كند: (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ) (روم: 30) پس روي خود را به سوي دين يكتاپرستي فرا دار، در حالي كه از هر كيش باطل روي برتافته و حق‏گراي باشي؛ همان فطرتي كه خدا مردم را بر آن آفريده است. آفرينش خداي ـ فطرت توحيد ـ را دگرگوني نيست. اين است دين راست و استوار، ولي بيشتر مردم نمي‏دانند.
در واقع، پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) پس از ايجاد ارتباط به عنصر «انگيزشي» در مخاطبان خود توجه كرد و اين موجب شد مردم فوج فوج به سمت پيامبر بيايند و از چشمه‏سار زلال وحي، عطش كوير وجود خود را برطرف سازند و جالب اينكه بيشتر افرادي كه به پيامبر ايمان مي‏آوردند، جوانان بودند. در الگوي مشاوره، علاوه بر توجه به بُعد عاطفي جوانان و همچنين به بُعد انگيزشي آن‏ها، به سطح شناختي آن‏ها نيز توجه شده است و اين بيانگر اين حقيقت است كه مشاور و راهنماي ديني بايد به دو نكته توجه داشته باشد:
1. توجه به سطح تحوّل‏شناختي مخاطب؛
2. تنظيم آموزه‏هاي ديني به گونه‏اي كه متناسب با توانايي و سطح فهم مخاطب باشد.
در الگوي مشاوره، فرض بر اين است كه مخاطب و مراجعان ما جوانان هستند. آن‏ها در چه سطحي قرار دارند؟ به عبارت ديگر، قدرت درك و تجزيه و تحليل جوانان در چه سطحي است؟ روان‏شناسان رشد، به ويژه كساني كه در زمينه رشدشناختي تحقيقات گسترده‏اي انجام داده‏اند، مانند پياژه، بر اين باورند كه جوانان از نظر تحوّل شناختي، در دوره تفكّر انتزاعي و صوري قرار دارند؛ يعني در استدلال كردن، فرضيه ساختن، توجه به آينده، حلّ مسئله و در نهايت، تجزيه و تحليل مسائل دقيق هستند، يعني «به حداكثر كارآيي هوشي رسيده‏اند.» 9 در اين الگو، مشاور و راهنما به سطح شناختي مراجعانش توجه دارد و «آموزه‏هاي ديني» 10 را متناسب با ميزان فهم و درك آن‏ها تنظيم مي‏كند. وقتي مطالب متناسب با فهم دانش‏پژوه و مراجع باشند فرايند يادگيري بهتر تحقق پيدا مي‏كند و آموزش براي فرد لذتبخش مي‏شود. پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) و ساير انبيا(عليهم‌السلام) در برخورد با مردم و آشنا كردن آن‏ها با معارف دين، به بُعد شناختي آن توجه داشتند و مطالب را در سطح فهم مخاطبان بيان مي‏كردند: «اِنّا معاشرَ الانبياءِ امرنا اَن نتكلَّم النّاسَ علي قدرِ عُقولِهم.» پيامبر فرمود: ما انبيا امر شده‏ايم كه با مردم در سطح فهمشان سخن بگوييم. 11
به نظر مي‏رسد، در ميان الگوهاي موجود ـ تبليغ، تدريس، تربيت و مشاوره ـ الگوي «مشاوره» براي آموزش و انتقال آموزه‏هاي ديني به جوانان از كارآيي بيشتري برخوردار است؛ چه اينكه در اين الگو، مشاور و راهنما در مرحله اول، با مراجعان خود، ارتباطي عاطفي همراه با اعتماد متقابل ايجاد مي‏كند. علاوه بر اين، به نيازها و تمايلات و گرايش‏هاي مخاطب ـ يعني بُعد انگيزشي او توجه دارد و همچنين سطح شناختي مخاطب نيز مدّ نظر اوست و متناسب با آن‏ها مطالب ارائه مي‏شوند. اين الگو براي جوانان نيز جذّاب است؛ زيرا جوانان در آستانه پيوستن به بزرگ‏سالي هستند. از اين‏رو، علاقه‏ها و وابستگي‏هاي خود را از خانواده قطع كرده‏اند و در حال گذار از مرحله وابستگي به استقلال هستند. نياز عاطفي شديدي دارند، اما اين نياز را در خانواده جست‏وجو نمي‏كنند؛ زيرا با روحيه استقلال‏طلبي آن‏ها در تضاد است. بهترين فردي كه مي‏تواند ارتباط عاطفي با او برقرار كند مشاور و راهنماي دلسوز و صميمي است. در مشاوره، ارتباط دوسويه است و با تفكر استقلال‏طلبي جوان سازگار. علاوه بر آن، جوان مي‏خواهد ابراز وجود كند؛ نظرات خود را بيان مي‏كند. او داراي «اخلاق خودپيرو» 12 است و از «اخلاق ديگر پيرو» 13 فاصله گرفته است. در نتيجه، از پذيرش بي‏چون چراي حرف ديگران خودداري مي‏كند، بلكه هر چيزي را فقط با معيارهاي پذيرفته شده خودش مي‏سنجد و در آن چهارچوب قبول مي‏كند. از اينكه شنونده محض باشد يا مريد ديگران و همچنين از تقليد كوركورانه از ديگران به شدت گريزان است.
از اين‏رو، الگوي «مشاوره» متكلّم وحده نيست، بلكه اين مراجع است كه اول سخن گفتن را آغاز مي‏كند و احساسات و نيازهاي خود را بيان مي‏دارد و مشاور سعي مي‏نمايد كه به حرف‏هاي او دقيقا گوش كند، در حالي كه در الگوهاي ديگر، چنين فرصتي به راحتي پيش نمي‏آيند. و خلاصه اينكه همدلي، صميميت، دل‏سوزي و پذيرش مثبت بدون شرط از ويژگي‏هايي هستند كه بيشتر در الگوي مشاوره وجود دارند و اين ويژگي‏ها، كه متناسب با روحيات جوان هستند، الگوي مشاوره را برتر از ساير الگوها نشان مي‏دهند.
راه‏كارها و لوازم الگوي مشاوره
1. خوب گوش كردن: در الگوي مشاوره، يكي از مهم‏ترين عوامل مؤثر «هنر خوب گوش دادن» است. مشاور بايد اين هنر را با تمرين و ممارست كسب كند. راه‏كارهاي ذيل در كسب مهارت «خوب گوش دادن» مؤثرند:
الف. تعبير و تفسير كردن: با استفاده از گنجينه لغات شخصي خود، مطالبي را كه شنيده‏ايد براي گوينده تفسير كنيد تا مطمئن شويد كه سخنان او را درست فهميده‏ايد.
ب. انعكاس احساسات: وقتي مخاطب يا مراجع شما ناراحت، عصباني و آشفته حال به نظر مي‏رسد، همدردي خود را به او منعكس كنيد. همين‏طور اگر او از شور و احساسات و هيجانات خوشايندي برخوردار است، آن‏ها را منعكس كنيد.
ج. انعكاس مفاهيم: به طور خلاصه، حقايق و محتواي سخن گوينده را منعكس كنيد.
د. تركيب كردن: گوينده ممكن است نكات گوناگوني را بگويد. سعي كنيد نكات گوناگون سخنان گوينده را تركيب كرده، در يك جمله به او منعكس كنيد.
ه. نشان دادن تصورات ذهني: تصورات ذهني خود را با صداي بلند نشان دهيد؛ در ذهن خود مجسم كنيد كه اگر به جاي آن شخص بوديد چه احساسي داشتيد. 14
2. كسب اطلاعات روان‏شناختي و تربيتي: از مهارت‏هاي ضروري الگوي مشاوره، «كسب اطلاعات روان‏شناختي و تربيتي» است. براي كسب اين مهارت، كتاب‏هاي مربوط به روان‏شناسي رشد، روان‏شناسي جوان، و كاربرد روان‏شناسي در آموزش را مطالعه كنيد؛ همچنان كه يك سخنور بايد فنون سخنوري را با مطالعه و تمرين كسب كند، يك كارشناس دين نيز، كه مي‏خواهد با الگوي مشاوره پذيراي جوانان باشد و به سؤالات آن‏ها پاسخ دهد و آموزه‏هاي ديني موردنياز آن‏ها را آموزش دهد، بايد بتواند با جوانان ارتباط عاطفي برقرار كند. نيازهاي جوانان و همچنين دغدغه‏هاي آن‏ها را بشناسد و بتواند وارد فضاي روان‏شناختي و دنياي جوانان شود. علاوه بر آن، بايد بر آموزه‏هاي ديني نيز تسلّط لازم داشته باشد و آن‏ها را متناسب با سطح شناختي جوانان، به صورت منطقي و معقول بيان كند.
آنچه در الگوي مشاوره مطرح شد در واقع، بيان اين حقيقت بود كه يكي از بهترين راه‏كارهاي آموزشِ آموزه‏هاي ديني به جوانان استفاده از الگوي «مشاوره» است. اما گام‏هاي بعدي كه بايد برداشته شوند تا به هدف اصلي مقابله با دين‏گريزي يا پيش‏گيري از دين‏گريزي نائل شويم، عبارتند از:
1. تقويت بُعد شناختي جوانان نسبت به آموزه‏هاي ديني؛
2. اصلاح يا تغيير شناخت‏هاي قبلي از دين؛
3. معرفي دين به عنوان برنامه زندگي؛
4. معرفي دين به عنوان راه منحصر به فرد براي دست‏يابي به سعادت واقعي؛
5. معرفي شخصيت‏هاي كاملي كه در پرتو آموزه‏هاي ديني به تكامل واقعي دست يافته‏اند؛
6. عملياتي كردن دين در همه ابعاد زندگي؛
7. معرفي عوامل رهزن كه موجب انحراف مي‏شوند.
علاوه بر اين، توجه دادن به نكات ذيل بسيار مفيد است:
الف. تفهيم اين واقعيت كه معنويت و رابطه با خداوند بايد فقط از طريق عمل به آموزه‏هاي ديني باشد و اين رابطه معنوي با خداوند به روزهاي سخت زندگي محدود نمي‏شود، بلكه تجلّي كامل ارتباط با خدا در همه فراز و نشيب‏هاي زندگي قابل مشاهده است. بايد به جوان اين حقيقت را تفهيم كنيم كه در روزهاي خوب زندگي نيز بايد به ياد خدا باشيم، تا خداوند در روزهاي سخت زندگي ما را تنها نگذارد و به كمك ما بيايد و اگر خدا را در روزهاي خوب زندگي فراموش كنيم، در روزهاي سخت زندگي نيز او ما را به فراموشي مي‏سپارد.
ب. براي تقويت بُعد انگيزشي جوانان نسبت به دين، آثار ارزنده دين‏باوري را در جنبه‏هاي فردي و اجتماعي برايشان بازگو كنيم تا انگيزه بيشتري براي ارتباط با خدا پيدا كنند و دين را به عنوان گران‏بهاترين هديه خداوند به انسان تلقّي كنند.
ج. آنان را به اين حقيقت آگاه كنيم كه برخورداري از معارف ديني مي‏تواند بر عوامل باردارنده‏اي همچون اضطراب‏ها و استرس‏هاي زندگي غلبه نمايد و اطمينان و آرامش را جايگزين آن كند. (آيات مربوط به ذكر و ياد خداوند را براي آن‏ها بيان كنند.)
د. شيوه‏هاي صحيح ارتباط با خدا را با استفاده از معارف ناب ديني و سيره عملي دين‏باوران واقعي ـ يعني پيشوايان معصوم(عليهم‌السلام) ـ به آن‏ها ارائه دهيم؛ شيوه‏هايي كه هم از طريق عمل و هم از راه عشق مي‏توانند جوان را به حقيقت مطلق واصل نمايند.
ه. به جوانان يادآور شويم كه بهره‏گيري از آموزه‏هاي ديني به آدمي شخصيت، اعتماد به نفس و عزّت نفس مي‏دهد و همه رفتارهاي او را در جهت صحيح هدايت مي‏كند و جوان در پرتو چنين هدايتي قادر خواهد بود ديگران را جذب خود كند و به روابط اجتماعي خود تعالي بخشد و يك زندگي اجتماعي موفق را پايه‏ريزي كند.
و. به جوانان گوشزد شود كه مطالعه زندگي‏نامه بزرگان دين و سيره اولياي خدا بهترين الگوهاي عملي را به آن‏ها نشان مي‏دهد و با الگو قرار دادن آن‏ها بهترين شيوه‏هاي تقرّب به خدا و حضور در محضر دوست را براي آن‏ها فراهم مي‏نمايد.
ز. به جوانان يادآوري شود كه اگر مي‏خواهند هرچه بيشتر نسبت به گذشته به خالق ازلي نزديك شوند، رمز آن عمل به واجبات و ترك محرّمات است.
منابع
ـ محمود منصور، روان‏شناسي ژنتيك، چ ششم، ترمه، 1367؛
ـ ميلر جرالدر، ارتباط كلامي، ترجمه علي ذكاوتي قراگزلو، چ دوم، تهران، سروش، 1380؛
ـ كارل هافمن، روان‏شناسي عمومي، ترجمه هادي بحيرايي و همكاران، ارسباران، 1379، ج2؛
ـ محمود ساعتچي، مشاوره و رواندرماني، چ دوم، نشر ويرايش، 1377؛
ـ مايل آرژيل، روان‏شناسي ارتباطات و حركات بدن، ترجمه مرجان فرجي، مهتاب، 1378؛
ـ نگارنده، «مشاوره الگوي برتر براي آموزشي آموزه‏هاي ديني به جوانان»، مجله معرفت، ش 84، آذر 83، ص 40.
پي‌نوشت‌ها
1 ـ محمد محمدي ري‏شهري، ميزان‏الحكمه، قم، دارالحديث، ج 2، ص152.
2 - reductionism.
3 ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 77، ص 232، روايت 2، باب 8.
4 ـ همان، ج 27، ص 247، روايت 6، باب 13.
5 ـ همان، ج 103، ص 219، روايت 14، باب 1.
6 ـ روم:21.
7 ـ كارل هافمن، روان‏شناسي عمومي از نظريه تا كار، ترجمه جمعي از مؤلفان، ج 2.
8 ـ جعفر سبحاني، فروغ ابديت،1360، ج1.
9 ـ رابرت پيلر، كاربرد روان‏شناسي در آموزش، ترجمه پروين كديور، چ چهارم، 1373، ج 1، ص 180.
10 ـ همان، ص 180.
11 ـ دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، درآمدي بر نظام تربيتي اسلام، قم، دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، ص 58 به نقل از: محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 1، ص85.
12 ـ خودپيروي؛ رفتار فردي كه فقط از قوانيني كه خود شخصا براي خويش تعيين كرده است و يا قوانيني كه ارزش آن‏ها را فهميده و پذيرفته است، تبعيت مي‏كند.
13 ـ ديگر پيروي: حالت ذهني فردي كه قوانين يا دستورات اخلاقي را از بيرون دريافت مي‏كند. كودكان پس از دوره ناپيروي و پيش از رسيدن به دوره خودپيروي، در دوره ديگرپيروي قرار دارند.
14 ـ كريس كول، كليد طلايي ارتباط، ترجمه محمدرضا آل ياسين، چ ششم، هامون، 1379.

نگاهي روان‏شناختي به آسيب‏شناسي دين‏باوري جوانان

نگاهي روان‏شناختي به آسيب‏شناسي دين‏باوري جوانان
مقدّمه
پديده «دين‏گريزي» يكي از مشكلات اساسي جوامع انساني است كه همواره دغدغه‏هايي را براي رهبران ديني، دينداران و خانواده‏هاي متديّن به وجود آورده و تهديدهاي جدّي براي نسل جوان محسوب مي‏شود. اين پديده ناميمون مشكل امروز يا ديروز بشر نيست، بلكه سابقه ديرينه دارد و همواره جوامع بشري با آن دست به گريبان بوده‏اند. دين‏گريزي در سده‏هاي اخير، به ويژه در قرن بيستم، بخش عظيمي از شرق و غرب عالم را فرا گرفت و مكاتب فلسفي الحادي گوناگوني مانند كمونيسم مولود آن هستند. اكنون اين سؤال مطرح است كه چرا انساني كه ذاتا مشتاق دين است و فطرت او با عناصر درون ديني ارتباط تكويني و ماهوي دارد، به دين‏گريزي روي آورده است و به اين پديده شوم دامن مي‏زند، و سؤال اساسي‏تر اينكه چرا دين‏گريزي در نسل جوان شيوع و نمود بيشتري دارد؟
بدون ترديد در ذات دين، هيچ عنصر دين‏گريزانه وجود ندارد. اگر انسان‏ها به دريافت معارف ديني نايل آيند، در هيچ رتبه‏اي از دين نمي‏گريزند، علاوه بر اين، عقل و عشق، كه دو ركن اساسي در حيات انساني محسوب مي‏شوند و همه جاذبه‏ها و دافعه‏ها در اين دو حوزه و بر اساس اين دو معيار رخ مي‏دهند، هر دو در درون دين وجود دارد و دين با هر دو گروه باقي مانده است. دين، هم ذهن انسان را تغذيه مي‏كند و هم دل آدمي را حيات و حركت و نشاط مي‏بخشد. بنابراين، پديده دين‏گريزي به عنوان يك پديده اجتماعي، عيني و رفتاري، معلول ماهيت و ذات خود دين نيست، بلكه علت و يا علل دين‏گريزي را در خارج از قلمرو دين و آموزه‏هاي ديني بايد جست‏وجو كرد. بدون ترديد، عوامل متعددي مانند ناهنجاري‏هاي اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي، سياسي و رواني زمينه گريز جوانان را از دين فراهم مي‏نمايند. در اينجا نگاهي روان‏شناختي به آسيب‏شناسي دين‏باوري جوانان خواهيم افكند.
علل روان‏شناختي گريز از دين
1. ضعف معرفتي
يكي از ابعاد وجودي هر انساني بُعد شناختي اوست. انسان در هر مرحله‏اي از مراحل رشد خود، واجد يك سلسله توانمندي‏هاي شناختي مي‏شود. روان‏شناسان، رشدشناختي انسان را به سه دوره تقسيم مي‏كنند: دوره حسي ـ حركتي (2سال اوّل)، دوره عمليات منطقي عيني (تا 12سالگي)، دوره عمليات منطق صوري يا دوره تفكّر انتزاعي.
سومين دوره تحوّل شناختي در آستانه نوجواني آغاز و در اوايل جواني تكميل مي‏شود. بنابراين، يكي از ويژگي‏هاي جوان از نظر شناختي اين است كه داراي تفكّر انتزاعي است و از نظر ذهني، به حداكثر كارايي هوشي مي‏رسد. در اين دوره، گرايش جوانان به «فلسفه زندگي» آنان را به سوي مسائل اخلاقي، سياسي و مذهبي سوق مي‏دهد و جوانان تلاش مي‏كنند هويّت مذهبي خود را شكل دهند. اما به دلايل گوناگوني ممكن است در اين هويّت‏يابي مذهبي، با بحران مواجه شوند و نتوانند هويّت مذهبي خود را خوب شكل دهند و دچار نوعي سردرگمي و در نهايت، بي‏رغبتي و گريز از دين شوند. يكي از علل اين بحران ناهمخواني سطح شناختي جوان با سطح معارف ديني است كه به او ارائه مي‏شوند. جوان به خاطر توانمندي‏هاي ذهني، دين تقليدي را برنمي‏تابد و همه آن باورهاي ديني كه از دوران كودكي به صورت تقليدي از خانواده و ديگران به او القا شده‏اند به كناري مي‏نهد و مي‏خواهد ديني بپذيرد كه متناسب با سطح تفكّر او باشد. اما از يك سو، بسياري از اوقات آنچه به عنوان دين به او عرضه مي‏شود براي او قانع‏كننده نيست، و از سوي ديگر، در برخي موارد نيز جوان مي‏خواهد همه آموزه‏هاي ديني، اعم از احكام و عقايد را با خطكش عقل خود بسنجد و فكر مي‏كند اگر آموزه‏هاي ديني در قالب‏هاي فكري او بگنجند صحيح هستند، وگرنه درست نيستند و بايد كنار گذاشته شوند. همه اين عوامل دست به دست هم مي‏دهند و موجب مي‏شوند هويّت ديني جوان به خوبي شكل نگيرد و جوان دچار يك بحران‏شناختي نسبت به آموزه‏هاي ديني شود و نجات خود را از اين بحران، در گريز از دين بداند.
قرآن نيز به اين حقيقت اشاره مي‏كند و گرايش به كفر و بي‏ايماني را ناشي از جهل و ضعف معرفتي انسان‏ها مي‏داند. حضرت نوح(عليه‌السلام) با صراحت، يكي از عوامل بي‏ايماني قوم خود را جهل و يا عدم معرفت صحيح به آموزه‏هاي ديني معرفي مي‏كند و در اين‏باره، به قوم خود مي‏فرمايد: (... ولكنّي اَراكُم قوما تجهلون.) (هود: 29) در روايات نيز به اين معنا اشاره شده است.
حضرت علي(عليه‌السلام) درباره علت كفر مي‏فرمايد: «لو اَنّ العباد حين جهلوا وقفوا، لم يَكفُروا و لم يَضلّوا»؛ اگر افراد هنگام برخورد با مسائلي كه نمي‏دانند، درنگ مي‏كردند و عجولانه تصميم نمي‏گرفتند، كفر نمي‏ورزيد و گمراه نمي‏شدند. 1 بنابراين يكي از علل روان‏شناختي دين‏گريزي در همه انسان‏ها، به ويژه جوانان، ضعف معرفتي و عدم دست‏يابي به هويّت ديني است.
2. برداشت‏هاي غلط از دين يا سطحي‏نگري
علاوه بر اينكه جهل و ضعف معرفتي موجب دين‏گريزي مي‏شود، برداشت‏هاي غلط و ناصواب از معارف ديني نيز در دين‏گريزي جوانان مؤثرند. بسياري از اوقات دين مساوي با «معنويت» در نظر گرفته مي‏شود و دين را در حد يك نياز معنوي كاهش مي‏دهند و اين‏گونه نتيجه مي‏گيرند كه نياز به معنويت فقط در مواقع سختي‏ها و بحران‏هاي شديد مفيد است و در ساير مواقع، نيازي به دين نيست و براي دين نقشي در زندگي روزمرّه خود قايل نيستند. قرآن به اين مطلب اشاره مي‏كند و مي‏فرمايد: (هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّي إِذَا كُنتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِم بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُواْ بِهَا جَاءتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَاءهُمُ الْمَوْجُ مِن كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّواْ أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُاْ اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنِّ مِنَ الشَّاكِرِينَ فَلَمَّا أَنجَاهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلَي أَنفُسِكُم مَّتَاعَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا... .) (يونس: 22و23) اين ديدگاه ساده‏انگارانه و كاهش‏گرايانه نسبت به معارف ديني به تدريج، موجب حذف دين از زندگي انسان مي‏شود 2 و جوانان، كه در حال جست‏وجوي فلسفه زندگي‏اند، وقتي احساس كنند دين در معنادهي به زندگي آن‏ها تأثيري ندارد به تدريج، آن را كنار مي‏گذارند و حتي ممكن است دين را امري دست و پاگير در مسير زندگي تلقّي كند و حالت گريز نسبت به آن پيدا كنند.
3. احساس محدوديت نسبت به گزاره‏هاي ديني
نه تنها كاهش‏گرايي و ساده‏انگاري نسبت به دين موجب دين‏گريزي مي‏شود، بلكه گاهي دين به گونه‏اي به جوانان معرفي مي‏شود كه گويي نه تنها نيازهاي انسان را تأمين نمي‏كند، بلكه مانع ارضاي نيازهاي واقعي او نيز مي‏شود. طبيعي است كه ترسيم چنين تصويري از دين براي جوان نه تنها موجب عدم گرايش آن‏ها به دين مي‏شود، بلكه موجب مي‏شود روحيه گريز از دين نيز در آن‏ها به وجود آيد. به دليل آنكه جوان از نظر رواني و جسماني در شرايطي قرار دارد كه انواع غرايز، به ويژه غريزه جنسي و لذّت‏طلبي، در او به نقطه اوج خود رسيده و عوامل بيروني‏تحريك‏كننده نيز از هر طرف او را احاطه كرده‏اند و آتش شهوات را در او شعله‏ورتر مي‏كنند، اگر دين به گونه‏اي ترسيم شود كه گويي مانع ارضاي غرايز اوست و هيچ راه‏كاري براي ارضاي غرايز خود ندارد، طبيعي است كه نسبت به دين گريزان شود و پذيرش دين را مساوي با عدم ارضا و تعطيلي غرايز خود بداند. علاوه بر اين، روحيه استقلال‏طلبي، آزادمنشي، و قطع وابستگي‏ها از جمله ويژگي‏هاي روحي جوان است. جوان، كه يك دوره گذار از وابستگي به استقلال را طي كرده است و مي‏خواهد با اراده آزاد خود انتخاب كند و از نظر اخلاقي نيز مرحله «اخلاق ديگرپيرو» (تقليدي) را پشت سر گذاشته و وارد مرحله «اخلاق خودپيرو» گرديده، از هرگونه مانعي حتي موانع تخيّلي، گريزان است و مي‏خواهد در رفتار، گفتار، تفكر و انتخاب آزاد باشد. هرچند عدم تربيت صحيح روحيه استقلال‏طلبي و پيروي بي‏چون و چرا از غرايز كور و لذت‏طلب افراطي براي جوان بسيار خطرناك است، اما در بدو امر، هر چيزي كه بخواهد محدوديتي براي او ايجاد كند امري ناخوشايند تلقّي مي‏شود، مگر اينكه راه‏كارهاي دين براي ارضاي غرايز به خوبي براي جوانان ترسيم شود.
4. فقدان يا عدم دست‏رسي به الگوهاي مناسب
بدون شك، در هر مقطع سنّي الگوهاي جذّاب براي يادگيري و شكل‏دهي رفتار انسان‏ها، به ويژه جوانان، نقش اساسي دارد؛ زيرا الگو از يك سو، در دست‏يابي به هدف نقش مهمي دارد و از سوي ديگر، در دوره نوجواني و جواني تأثيرپذيري از خانواده به شدت كاهش پيدا مي‏كند. گاهي بين خانواده و جوان تعارض و درگيري به وجود مي‏آيد. از اين‏رو، جوان براي ساختن نظام ارزشي و اعتقادي خود مي‏خواهد از چيزهايي غير از خانواده و مربيّان قبلي استفاده كند. از جمله عوامل تأثيرگذار در بيرون نهاد خانواده الگوها و دوستان هستند و در اين ميان، نقش الگوهاي مورد قبول جوان بسيار زياد است؛ چه اينكه دوستان نيز در حال ساختن نظام ارزشي خود هستند و نيازمند الگوهاي موردپسند مي‏باشند و كمك زيادي احتمالا در هويت‏يابي ديني دوستان خود ندارند. در چنين شرايطي، اگر الگوهاي مناسب و قابل دست‏رسي در جامعه وجود نداشته باشند، جوان دچار سردرگمي مي‏شود و تعادل رواني او از مرز بهنجار خارج مي‏شود و چه بسا به الگوهاي مجازي پناه ببرد و يا تحت تأثير دوستان كم‏تجربه قرار گيرد يا به دام شيّاداني بيفتد كه مترصّد جوانان سردرگم هستند و خلاصه آنكه شرايط و زمينه‏هاي گريز از دين براي او فراهم شود.
5. برخوردهاي تند و سرزنش‏هاي افراطي
استقلال‏طلبي، حرّيت و عدالت‏جويي از ويژگي‏هاي بارز دوران جواني است. جوانان براي اثبات اين ويژگي‏ها سعي مي‏كنند با بزرگ‏سالان مقابله كنند. اين مقابله نه از روي لج‏بازي و پشت پا زدن به ارزش‏هاست، بلكه بيشتر جنبه اثباتي براي خود جوان دارد. اما يكي از اشتباهاتي كه در اينجا از ناحيه بزرگ‏سالان سر مي‏زند سرزنش و ملامت جوان است و اين سرزنش‏ها همه از نظر عاطفي براي جوان شكننده‏اند و به روحيه استقلال‏طلبي او آسيب وارد مي‏كنند و نتيجه آن شعله‏ورتر شدن آتش لجاجت و طغيان است. از اين‏رو، اميرالمؤمنين علي(عليه‌السلام) در اين‏باره هشدار مي‏دهند: «الافراطُ في الملامةِ تَشُبَّ نيرانَ اللّجاجِ»؛ زياده‏روي در ملامت و سرزنش، آتش لجاجت را شعله‏ورتر مي‏سازد. 3
بنابراين، مقابله با روحيه استقلال‏طلبي جوان و سرزنش كردن او پيامدهاي خطرناكي به دنبال دارد كه يكي از آن‏ها طغيان عليه ارزش‏هاي حاكم بر جامعه و گريز از آن ارزش‏ها و ادبار نسبت به منبع اين ارزش‏هاست كه معمولا در جوامع ديني منشأ و منبع ارزش‏ها «دين» است.
6. عدم ارضاي نيازها
جوان همان‏گونه كه از نظر ذهني به بالاترين ظرفيت خود مي‏رسد، از نظر جسماني نيز به حدّ كافي رشد مي‏كند و انواع غرايز، به ويژه غريزه جنسي، كاملا در او بيدار مي‏شوند و درصدد ارضاي اين غرايز است. به عبارت ديگر، او يك سلسله نيازهاي مادي و معنوي دارد. تأمين به موقع اين نيازها نقش مهمي در تعديل و رفتار و رشد و تكامل او دارد؛ همان‏گونه كه عدم ارضاي اين نيازها نه تنها باعث توقف رشد و بالندگي مي‏شود، بلكه ناهنجاري‏هاي رفتاري زيادي را نيز به دنبال دارد. كفر به عنوان يك نابهنجاري اعتقادي همان‏گونه كه مي‏تواند معلول جهل و ضعف معرفتي باشد مي‏تواند معلول فقر نيز باشد، از اين‏رو، معصومان: فرموده‏اند: يكي از پيامدهاي احتمالي فقر، كفر و دين‏گريزي است و يا در مورد ازدواج فرموده‏اند: كسي كه ازدواج كند 4 نصف دين خود را حفظ مي‏كند 5 و فراهم نبودن شرايط براي ازدواج سالم و طبيعي زمينه‏هاي گناه و زايل شدن ايمان را فراهم مي‏كند و به تدريج، تبديل به گريز از دين مي‏گردد. قرآن هم ازدواج را مايه آرامش زن و مرد معرفي مي‏كند. خلاصه اينكه، ارضاي نيازهاي جسماني و رواني در بهداشت رواني انسان مؤثر است 6 و عدم ارضاي به موقع و مشروع نيازها نه تنها سلامتي انسان را تهديد مي‏كند، بلكه زمينه‏ساز بسياري از نابهنجاري‏هايي است كه يكي از آن‏ها ادبار و گريز از دين مي‏باشد.

بعضى از نيازهاى روانى، كه صله رحم

بعضى از نيازهاى روانى، كه صله رحم
خداوند متعال در قرآن كريم، درمان تمام نگرانى‏ها و اضطراب‏ها را ياد و ذكر خدا معرفى مى‏كند و آرامش‏دهنده قلب‏ها را «توجه به خدا» و ياد او معرفى مى‏نمايد.
مى‏تواند نقش تعيين‏كننده‏اى در تأمين و ارضاى آن‏ها ايفا كند، عبارتند از:
1. نياز به محبت؛
2. نياز به وابستگى و تعلّق به گروه؛
3. نياز به بيان و ابراز خود.(28)
پژوهشگران علوم تجربى با تحقيقات ميدانى نيز دريافته‏اند بيمارانى كه مورد حمايت ملموس و عاطفى دوستان و خانواده گسترده خود قرار مى‏گيرند، بهتر سازگارى حاصل مى‏كنند و آرامش بيشترى دارند.(29)اين جهت اجتماعى از طرف دوستان، فاميل، همسايگان، همكاران و آشنايان و به صورت‏هاى ملموس، حمايت اطلاعاتى و حمايت عاطفى اعمال مى‏گردد. حمايت اجتماعى فرد را از نگرش مثبت‏ترى بر زندگى و نيز احساس عزّت نفس بالاترى برخوردار مى‏كند و با توزيع يا به حداقل رساندن آسيب‏هاى ابتدايى، رويدادهاى بالقوّه فشارزا را بى‏خطر مى‏كند.(30)
ج. صله رحم و كاهش تنيدگى
«تنيدگى» يا «استرس» (Stress) مفهومى است كه از علم فيزيك به حوزه‏هاى زيست‏شناسى، روان‏پزشكى و روان‏شناسى وارد شده است و در مورد اعضاى انسان به كار مى‏رود. عوامل تنيدگى زا در زندگى فردى و اجتماعى انسان فراوان هستند و روان‏شناسان براى كاهش و به حداقل رساندن اين عوامل، راه‏كارهاى گوناگونى ارائه كنند كه از جمله آن‏ها، ارتباط با خانواده و فاميل و خويشاوندان است كه در كاهش استرس و تنيدگى بسيار مفيد است؛ زيرا كسى كه از حمايت خانوادگى و اجتماعى برخوردار نباشد، خود را از نظر روانى بدون پشتوانه مى‏بيند، ولى اگر در مواجهه با حوادث و مشكلات، از تكيه گاه محكم خانوادگى برخوردار باشد، خود را قدرتمند مى‏بيند و دچار تنيدگى و اضطراب نمى‏شود و احساس تنهايى نمى‏كند و كمتر دچار آسيب‏هاى مختلف ناشى از تنيدگى مى‏گردد.
كسى كه صله رحم مى‏كند و ارتباط عاطفى خاصى با نزديكان دارد، احساس قدرت مى‏كند و فشارهاى اجتماعى زندگى نمى‏توانند به او آسيب بزنند.
بنابراين، پيوندهاى خانوادگى و ارتباط با خويشان مى‏تواند با احساس تنهايى، كه يكى از نشانه‏هاى افراد ناايمن است، به مقابله برخيزد و به افراد خانواده گسترده خويش احساس ايمنى لازم را عطا نمايد تا در موقع بروز مشكلات و ايجاد تنيدگى، بتوانند با آن به خوبى كنار آمده، به آرامش روحى و سلامت روانى دست يابند.(31)
5. نماز
خداوند متعال در قرآن كريم، درمان تمام نگرانى‏ها و اضطراب‏ها را ياد و ذكر خدا معرفى مى‏كند و آرامش‏دهنده قلب‏ها را «توجه به خدا» و ياد او معرفى مى‏نمايد، آنجا كه مى‏فرمايد: «اَلاَ بِذكرِ اللّهِ تَطمئِنُّ القُلوبِ» (رعد: 28)؛ بدانيد و آگاه باشيد كه ياد خدا و ذكر او باعث آرامش دل‏هاست.
يكى از مصاديق كامل ذكر خدا «نماز» است و خداوند متعال فلسفه نماز را ظهور ياد خدا در دل‏ها بيان كرده است: «اَقمِ الصَلوةَ لِذكرى» (طه: 114)؛ نماز را به خاطر ذكر من و ياد من بپا دار.
خداوند متعال، حكيم است و حكيم كارهاى خود را از روى حكمت و تدبير انجام مى‏دهد و در تشريع نماز هم رازهايى است كه به تمام آن‏ها نمى‏توان پى برد، ولى با توجه به روايات و قرآن كريم، مى‏توان به بعضى از آن‏ها رسيد. مهم‏ترين رازهاى عبادى همان طهارت ضمير است كه انسان جانش را از هر چه غير خداست، پاك مى‏كند.(32)
انسان هر لحظه به خداى متعال و عنايت او احتياج دارد و اگر عنايت الهى لحظه‏اى از انسان قطع شود، نابود و هلاك مى‏گردد. دل انسان تنها با ياد و ذكر خدا مأنوس و آرام است و قلب انسانى با ذكر و نام او نورانى و باصفا مى‏شود.
وقتى قرآن كريم سخن از نماز به ميان مى‏آورد، مى‏فرمايد: «نماز بخوانيد تا ياد مرا زنده كنيد» (طه: 114) و من در ياد شما، به وسيله نماز ظهور كنم و اگر ياد خدا به وسيله نماز ظهور كرد، قلب مطمئن و آرام مى‏شود.
كسى كه دلش با ياد خدا مطمئن و محكم است، آرامش روحى و روانى دارد و هيچ هراسى از غير خدا ندارد و اميدوار و آرام است؛ چون متّكى به قدرت و عظمت الهى است و انوار الهى در درونش رسوخ كرده و ياد خدا عامل طمأنينه او شده است. در سوره «معارج» آيه 20 درباره اسرار نماز مى‏فرمايد: «طبع انسان در برابر شدايد جزع مى‏كند و اگر خيرى به او رسيد، سعى مى‏كند انحصارطلب باشد و به ديگران ندهد و اگر رنج و شرّى به او برسد، جزع و بى‏تابى مى‏كند، صبر را از دست مى‏دهد؛ و اگر خيرى به او برسد، از ديگران منع مى‏كند، مگر نمازگزاران؛ اين‏ها طبيعت را كوبيده‏اند و فطرت را احيا كرده‏اند و خاصيت نماز احياى فطرت است.»(33) از اين‏رو، نماز و ياد خداست كه احياگر دل و درون است و باعث رفع نگرانى‏ها و اضطراب‏ها مى‏شود و باعث آرامش انسان مى‏گردد.
يكى از دانشمندان اسلامى مى‏گويد: از طريق ذكر خدا، همه مخاوف و ترس‏ها و بيم‏ها از ميان برمى‏خيزند و همه ناراحتى‏ها از آدمى سترده مى‏شوند. آن‏گاه كه فرد به ياد خدا مى‏افتد، قلبش با طمأنينه، معمور و آباد گشته، مالامالِ از رضا مى‏شود؛ قلبى كه قبلاً آكنده از ترس و يأس بوده است. لطف و توجه پروردگار، قلب ذاكر را زير سايه خود قرار مى‏دهد و انسان به اين يقين و قاطعيت مى‏رسد كه رهيدن از ناراحتى‏هاى درونى، سهل و هموار است و مى‏توان وسوسه‏ها را درهم كوبيد و تخيّلات باطل را از خود دور ساخت. چنين فردِ ذاكرى با خداست و از هيچ امرى بيمناك نبوده، از هيچ چيزى نمى‏ترسد و به هيچ عارضه روانى دچار نمى‏گردد. اين حالت به خاطر ثباتى كه خداوند متعال در دل او ايجاد مى‏كند، به هم مى‏رسد.(34)
پيامبر گرامى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «مَثَل خانه‏اى كه در آن از خدا ياد مى‏شود و خانه‏اى كه در آن ذكرى از خدا به ميان نمى‏آيد، مانند مثل موجود زنده و مرده است.»(35)
يعنى دلى كه مركز ياد خداست، آباد و آرام است و دلى كه از ياد خدا تهى است، ويران و تاريك است و اندوه و اضطراب آن را فرا گرفته. تنها ياد خدا و ذكر او دل‏هاى پريشان را دوا مى‏كند.
گاندى مى‏گويد: «دعا و نماز، زندگى‏ام را نجات داده است. بدون آن بايد از مدت‏ها پيش ديوانه مى‏شدم. من در تجارب زندگى عمومى و خصوصى خود، تلخ كامى‏هاى بسيار سخت داشته‏ام كه مرا دست‏خوش نااميدى مى‏ساخت. اگر توانسته‏ام بر اين نااميدى‏ها چيره شوم، به خاطر نمازها و نيايش‏هايم بوده است.
دعا و نماز را مانند حقيقت بخشى از زندگى خود نمى‏شمارم، فقط به خاطر نياز و احتياج شديد روحى آن‏ها را به كار مى‏بسته‏ام؛ زيرا اغلب خود را در وضع و حالى مى‏يافتم كه احتمالاً بدون دعا و نماز نمى‏توانستم شادمان باشم. هر چه زمان گذشت، اعتقاد من به خداوند افزايش يافت و نياز من به دعا و نماز بيشتر مى‏شد و بدون آن زندگى برايم سرد و تهى بود.»(36)
آقاى الكسيس كارل مى‏گويد: «نيايش در روح و جسم تأثير مى‏گذارد و احساس عرفانى و احساس اخلاقى را توأما تقويت مى‏كند. در چهره كسانى كه به نيايش مى‏پردازند، حسّ وظيفه‏شناسى، قلّت حسد و شرارت و حُسن نيكى و خيرخواهى نسبت به ديگران خوانده مى‏شود. نيايش، خصايل خود را با علامات بسيار مشخص و منحصر به فردى نشان مى‏دهد: صفاى دل، متانت رفتار، انبساط خاطر، شادى بى‏دغدغه، چهره پر از يقين، استعداد هدايت، آمادگى براى پذيرش حق و راضى بودن به رضاى پروردگار.»(37)
ايمان به خدا و راز و نياز با او به انسان اميد و توان مى‏دهد و انسان احساس مى‏كند به پناهگاه مطمئن و با قدرتى متّكى است و از اين‏رو، احساس نشاط و توانمندى مى‏كند و اگر اين ارتباط با آن منبع عظمت و رحمت قطع باشد، احساس دل‏تنگى و نگرانى در او ايجاد مى‏شود و به بيمارى‏هاى روانى گرفتار مى‏آيد. به اين حقيقت روان‏شناسان و روان كاوان بزرگى همچون يونگ، اريك فروم، ويليام جيمز و ديگران اشاره كرده‏اند و ايمان به خدا را اساس آرامش و سلامت روان مى‏دانند.(38)
حضرت على عليه‏السلام در نهج‏البلاغه خطبه 225 مى‏فرمايد: «پروردگارا! تو از هر مونسى براى دوستانت مونس‏ترى و از همه آن‏ها براى كسانى كه به تو اعتماد كنند، براى كارگزارى، آماده‏ترى. پروردگارا! آنان را در باطن دلشان مشاهده مى‏كنى و در اعماق ضميرشان بر حال آنان آگاهى و ميزان معرفت و بصيرتشان را مى‏دانى، رازهاى آنان نزد تو آشكار است و دل‏هاى آنان در فراق تو بى‏تاب. اگر تنهايى سبب وحشت آنان گردد، ياد تو مونس آن‏هاست، و اگر سختى‏ها بر آنان فرو ريزد، به تو پناه مى‏برند.»
خلاصه آنكه يكى از عوامل آرامش روان و سلامتى روح نماز و ياد خداست و اگر نماز با توجه و معنويت ويژه انجام شود، آثار و بركات ويژه‏اى در آرامش روح و روان و در نتيجه، در زندگى فردى خواهد داشت.
امام صادق عليه‏السلام فرمودند: «چه مانعى دارد كه چون يكى از شما غم و اندوهى از غم‏هاى دنيا بر او در آيد، وضو بگيرد و به مسجد رود و دو ركعت نماز بخواند و براى رفع اندوه خود، خدا را بخواند؟ مگر نشنيده‏ايد كه خداوند مى‏فرمايد: از صبر و نماز يارى بجوييد.»(39)
6. اعتقاد به قضا و قدر
منظور از اين مسئله، ترك اعتراض بر مقدّرات الهيه در باطن و ظاهر و در گفتار و عمل است. صاحب مرتبه رضا، پيوسته در لذت، بهجت و سرور و راحتى است؛ زيرا نزد او تفاوتى نيست ميان فقر و غنا، بقا و فنا، عزت و ذلت، مرض و صحّت، و موت و حيات. هيچ كدام بر دل او گران نيست؛ زيرا همه را صادر از خداى متعال مى‏داند. به واسطه محبت حق ـ كه بر دل او رسوخ نموده ـ بر همه افعال خدا عاشق است و آنچه از او مى‏رسد، بر طبعش موافق است.
بنابراين، معتقد به قضا و قدر الهى هرچه را كه خدا بر او تقدير كند، خير مى‏داند و از اين‏رو، محزون و اندوهگين نمى‏شود؛ چنان‏كه امام جعفر صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: «در شگفتم از كار مرد مسلمان كه خدا هيچ امرى از براى او مقدّر نمى‏كند، مگر اينكه خير اوست، و اگر بدن او را با قيچى پاره پاره كنند خير اوست، و اگر ملك مشرق و مغرب به او عطا كنند، باز خير او است.»(40)
در اهميت تسليم بر قضا و قدر الهى همين بس كه حضرت صادق عليه‏السلام در جواب ميزان‏شناسى مؤمن فرمودند: «به تسليم و رضا در آنچه بر او وارد مى‏شود از شادى و اندوه.»(41) شخص راضى بر قدر الهى آن‏چنان مشغول محبت حضرت دوست است كه از آنچه بر او وارد مى‏شود، المى احساس نمى‏كند و مى‏گويد:
در بلا هم مى‏چشم لذات اوماتِ اويم ماتِ اويم ماتِ او(42)
اعتماد بر قضا و قدر الهى برطرف كننده غم‏هاست؛ چنان‏كه اميرمؤمنان على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «اعتماد كردن بر قَدَرِ الهى چه طردكننده خوبى براى غم‏هاست.»(43)
و از امام صادق عليه‏السلام روايت است كه «اگر هر چيز بر طبق قضا و قدر است، پس حزن و اندوه چرا؟»(44)
7. گفتن ذكرهاى مخصوص
هر ذكرى از آن نظر كه ياد خداست، باعث آرامش است، اما ذكرهاى مخصوصى در روايات آمده‏اند كه داراى خواص ويژه براى از بين بردن حزن و غم هستند كه بيان اين ذكرها و شرايط آن‏ها و محدوده آن‏ها خود بحث مستقل و مفصّلى مى‏طلبد. در اينجا، فقط به عنوان نمونه روايتى از حضرت باقر عليه‏السلام ذكر مى‏شود:
حضرت باقر عليه‏السلام مى‏فرمايد: «در ذكر "لا حولَ ولا قوَّةَ الاّ باللّه" شفاى نود و نه درد است كه كم‏ترين آن دردها غم و غصّه است.»(45)
8. استغفار زياد
امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: «هركس زياد استغفار كند خداوند او را از هر غمى رها و از هر تنگى خارج مى‏سازد و او را روزى دهد از جايى كه گمان نمى‏برد.»(46)
روشن است كه استغفار تنها ذكر زبانى نيست، بلكه نوعى توجه به خدا و ياد اوست كه با اين توجه و ياد، دل آرام مى‏گيرد.
9. ترك حسادت
مرحوم ملّا احمد نراقى مى‏گويد: «مخفى نماند كه حسد، اشدّ امراض نفسانيه و دشوارترين همه و بدترين رذايل و خبيث‏ترين آن‏هاست.
عقبه زين صعب‏تر در راه نيستاى خُنك آن كس حسد همراه نيست
صاحب حسد خود را به عذاب دنيا گرفتار و به عقاب عقبا مبتلا مى‏سازد؛ زيرا كه حسود در دنيا لحظه‏اى از حزن و الم و غصّه و غم خالى نيست؛ چون كه او هر نعمتى كه از كسى ديد متألّم مى‏شود و چون نعمت خدا نسبت به بندگان بى‏نهايت است و هرگز منقطع نمى‏شود، پس حسود بى‏چاره پيوسته محزون و غمناك است.(47)
خداوند متعال در وصف يهود مى‏فرمايد: «اَم يَحسدونَ النّاسَ على ما آتيهم اللّه مِن فضلهِ» (نساء: 54)؛ يا اينكه به مردم در برابر آنچه خدا از فضلش به آن‏ها بخشيده حسد مى‏ورزند.
و در وصف منافقان مى‏فرمايد: «اِن تَمسسكُم حسنةٌ تَسؤُهم.» (آل‏عمران: 120)؛ اگر فتح و پيروزى و يا پيشامد خوبى براى شما رخ دهد، آن‏ها ناراحت مى‏شوند.
ـ «اِن تُصبكَ حسنةٌ تُسُؤْهم» (توبه: 50)؛ اگر به تو نيكى رسد، آن‏ها را ناراحت مى‏كند.
از دو آيه اخير، مى‏توان فهميد كه حسادت منافقان نسبت به مؤمنان موجب ناراحتى و سختى براى آن‏ها بود كه هر نعمت و خوبى كه به مؤمنان مى‏رسيد، باعث ناراحتى‏شان مى‏شد. حسد آثار نامطلوبى بر جسم و روان انسان دارد.
اميرالمؤمنين على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «حسد رنجور مى‏سازد.»(48)
اين رنجش مى‏تواند هم رنجش جسمى و هم رنجش روانى باشد. اما رنجش روانى او به سبب ناراحت بودن از رسيدن نعمت به ديگران است و هميشه شخص از اين نظر خود را رنج مى‏دهد و راحتى خود را سلب مى‏كند.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏فرمايد: «آسايشى براى حسود نيست.»(49)
در روايت ديگر، حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «حسود غمگين است.»(50)
رنجش جسمانى حسود به سبب ارتباط روان با جسم است. امروزه اين حقيقت مسلّم شده كه بيمارى‏هاى جسمانى در بسيارى از موارد، عامل روانى دارند و در طب امروز، بحث‏هاى مشروحى تحت عنوان «بيمارى‏هاى روان تنى» ديده مى‏شود كه به اين قسم بيمارى‏ها اختصاص دارد.(51)
از اميرالمؤمنين على عليه‏السلام روايت است كه «عجيب است كه حسودها از سلامت بدن‏هاى خود غافلند.»(52)
در روايت ديگرى، حضرت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام فرمودند: «تن‏درستى از كمى حسد است.»(53)
حسد از دو نظر مى‏تواند موجب اضطراب و تشويش روان شود: يكى آنكه نفس حسد موجب رنجش است ـ كه بيان شد؛ ديگر آنكه حسد مى‏تواند موجب گناهان و رفتارهايى شود كه خود سبب تشويش و اضطراب مى‏گردند. بسيارى از گناهان از قبيل قتل‏ها و جنايات، علتشان حسادت است.
10. زندگى پاكيزه ناشى از عمل صالح
خداوند متعال مى‏فرمايد: «مَن عَملَ صالِحا مِن ذَكرٍ اَو اُنثى و هُوَ مؤمنٌ فَلنحيينَّه حيوةً طيِّبةً» (نحل: 97)؛ هر كس عمل شايسته‏اى انجام دهد، در حالى‏كه مؤمن است، خواه مرد باشد يا زن، به او حيات پاكيزه مى‏بخشيم.
روشن است كه زندگى پاكيزه، كه ثمره عمل شايسته مؤمن است، آن زندگى است كه از آلودگى و بدى دور است و قطعا يكى از ويژگى‏هاى زندگى پاكيزه، آرامش است. حال اگر فرد، زندگى پاكيزه دارد، آرامش فردى حاصل است و اگر افراد جامعه زندگى پاك دارند، جامعه يك جامعه‏اى آرامى است.
11. هم‏نشينى با مؤمن
هم‏نشينى با مؤمنان و انسان‏هاى صالح موجب آرامش انسان مى‏شود؛ چرا كه انسان در همنشينى با آن‏ها به ياد خدا مى‏افتد و ياد خدا موجب آرامش دل است.
امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: «مؤمن به وسيله مؤمن آرامش مى‏يابد؛ همان‏گونه كه تشنه با آب خنك و گوارا آرامش مى‏يابد.»(54)
از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سؤال شد كه با چه كسانى مجالست و مصاحبت كنيم؟ حضرت در پاسخ فرمودند: «كسى كه ديدارش شما را به ياد خدا اندازد و سخنانش بر علم و دانش شما بيفزايد و رفتارش آخرت را به ياد شما آورد.»
كسى كه انسان را به ياد خدا اندازد، علاوه بر اينكه خود موجب تسكين نفس انسان است، با تذكر ياد الهى نيز موجب آرامش دل مى‏گردد.
عوامل بسيارى در روايات معصومان عليهم‏السلام براى ايجاد آرامش و رفع اضطراب بيان شده‏اند كه بيان همه آن‏ها در وسع اين نوشتار نيست. از اين‏رو، به موارد عمده آن‏ها اكتفا شد.
••• پى‏نوشت‏ها
1ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1983 م، ج 74، ص 211.
2ـ شهيد ثانى، مسكّن الفؤاد، قم، آل‏البيت، 1407 ق، ص 42.
3ـ تميمى آمدى، غررالحكم، تهران، دانشگاه تهران، 1373، ص 185.
4ـ محمد عثمان نجاتى، قرآن و روان‏شناسى، مشهد، آستان قدس رضوى، 1373، ص 376.
5ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، تهران، اسلاميه، 1363، ج 1، ص 642 به نقل از: آيين زندگى، ص 152.
6ـ شيخ عباس قمى، سفينة‏البحار، ج 1، ص 447.
7ـ محمد محمدى رى‏شهرى، ميزان الحكمة، قم، دارالحديث، ج 3، ص 284.
8ـ ويليام جيمز، دين و روان، ترجمه مهدى قائنى، چ دوم، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1367، ص 154.
9ـ هنرى لو پيرلو، استرس دائمى، ترجمه عباس قريب، مشهد، درخشش، ص 223.
10و11ـ حسن راشدى، نمازشناسى، تهران، ستاد اقامه نماز، 1377، ج 2، ص 67 / ص 43.
12ـ آلكسيس كارل، نيايش، ترجمه على شريعتى، تهران، الهام، 1377، ص 63.
13ـ محمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان، قم، انتشارات اسلامى، ج 2، ص 40.
14ـ اسراء: 44.
15ـ سيد رضى، نهج‏البلاغه، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1372، خ 213.
16ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، تهران، اسوه، ج 2، ص 212.
17ـ مرتضى مطهرى، سيرى در نهج‏البلاغه، قم، دارالتبليغ اسلامى، 1354، ص 33.
18ـ رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «به حاضر و غايب امّتم و آنانى كه از اصلاب مردان و ارحام زنان تا قيامت به دنيا مى‏آيند، سفارش مى‏كنم كه صله رحم كنند، اگرچه به فاصله يك سال راه باشد؛ زيرا صله رحم جزو دين است.» (محمد باقر مجلسى، پيشين، ج 72، باب 3، روايت 73.)
19ـ كسى از پيامبر پرسيد: هدف از رسالت تو چيست؟ فرمود: «هدف از رسالت من بندگى خدا، شكستن بت‏ها و پيوند ميان ارحام است.» (همان، ج 38، باب 65، روايت 49.)
20ـ همان، ج 74، باب 17، حديث 10.
21ـ همان، ج 73، باب 13، حديث 9.
22ـ راغب اصفهانى، مفردات، ص 91.
23ـ سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 2، ذيل آيه 1 سوره نساء.
24ـ عبدعلى جمعه حويزى، تفسير نورالثقلين، قم، مجاهدى، 1358 ق، ج 2، ص 394.
25ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 71، ص 109 به نقل از: نهايه ابن اثير.
26ـ محمدمهدى نراقى، جامع السعادت، قم، اسماعيليان، 1383 ق، ج 2، ص 256.
27ـ محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 2، ص 256.
28ـ مجله معرفت، ش 46، ص 32.
29ـ سعيد شاملو، بهداشت روانى، ص 590.
30ـ ديماتئو ام. رابين، روان‏شناسى سلامت، ترجمه سيد مهدى موسوى اصل و همكاران، تهران، سمت، 1378، ص 590.
31ـ مجله معرفت، ش 46، ص 37.
32و33ـ عبدالله جوادى آملى، اسرار عبادات، ص 31 / ص 41.
34ـ محمد غزالى، مكاشفة القلوب، ص 145-147.
35ـ بحارالانوار، ج 75، ص 207.
36ـ مهاتما گاندى، همه مردم برادرند، ترجمه محمود تفضّلى، تهران، اميركبير، 136، ص 106.
37ـ آلكسيس كارل، پيشين، ج 8، ص 31.
38ـ مهدى پروا، روان‏شناسى يكتاپرستى، تهران، نشر انتشار، 1380، ص 78.
39ـ فضل بن حسن طبرسى، مجمع‏البيان، ج 1، ص 100.
40و41ـ محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 2، ص 62 / ج 2، ص 63.
42ـ محمدمهدى نراقى، پيشين، ص 771.
43ـ محمد محمدى رى‏شهرى، پيشين، ص 394، ماده «حزن».
44و45ـ بحارالانوار، ج 75، ص 190 / ج 71، ص 88.
46ـ محمد محمدى رى‏شهرى، پيشين، ج 7، ص 252.
47ـ محمدمهدى نراقى، پيشين، ص 456.
48ـ مستدرك الوسائل، ج 12، باب 55، روايت 13401، ص 20.
49و50ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 70، ص 256 و ج 75، ص 10 / تميمى آمدى، پيشين، ص 300 / ص 299.
51ـ ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 3، ص 424.
52و53ـ نهج‏البلاغه، حكمت 215، ص 446 / ص 452.
54ـ بحارالانوار، ج 67، باب 8، روايت 10، ص 165.
••• منابع
ـ مصطفى حسينى دشتى، معارف و معاريف، قم، بى‏تا، 1376؛
ـ پريرخ دادستان، روان‏شناسى مرضى تحوّلى از كودكى تا بزرگسالى، تهران، سمت، 1376، ج 1؛
ـ بهروز ميلانى‏فر، بهداشت روانى، تهران، نشر قومس، 1374.

راه‏كارهاى ايجاد آرامش روان در زندگى فردى از منظر روايات

راه‏كارهاى ايجاد آرامش روان در زندگى فردى از منظر روايات
اشاره
در اين مقال، به راه‏كارهاى ايجاد آرامش روانى از ديدگاه معارف اسلامى پرداخته شده و عوامل ايجادكننده سكون و آرامش قلبى و روحى بيان گرديده‏اند.
در ايجاد آرامش و سكون و طمأنينه، عوامل بسيارى دخالت دارند كه به موارد عمده آن اشاره مى‏شود.
1. صبر
«صبر» در لغت، بازداشتن نفس ـ به سبب رسيدن مكروهى به آن ـ از جزع و فزع است. صبر موجب غم‏زدايى و آرامش روان است؛ چنان‏كه اميرمؤمنان على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «با اراده‏هاى صبورانه و حسن يقين، غم‏هاى وارد بر خود را دور ساز.»(1)
مؤمن با اعتقاد به ثواب و پاداش الهى براى صبر كردن، با صبورى غم و اندوه را از خود مى‏زدايد و آرام مى‏گيرد؛ چرا كه اعتقاد دارد «اِنَّما يُوفَّى الصّابرونَ اَجرَهُم بغيرِ حِسابٍ» (زمر: 10)؛ همانا صابران اجر و پاداش خود را بى‏حساب دريافت مى‏كنند.
در مرتبه بالاتر، مؤمن بر اين باور است كه رحمت الهى شامل او شده. از اين‏رو، دليلى بر غمگين بودن نمى‏بيند؛ چه اين‏كه خداوند متعال مى‏فرمايد: «و بَشِّر الصابرينَ الّذين اِذَا اَصابتهم مصيبةٌ قالوا اِنّا لِلّه و اِنّا اِليه راجِعون اوُلئكَ عَليهم صلواتٌ مِن ربِّهم و رحمةٌ و اولئكَ هم المهتدونَ» (بقره: 155ـ 156)؛ و بشارت بده به استقامت‏كنندگان كه هرگاه مصيبتى به آن‏ها رسد، مى‏گويند: ما از آنِ خدا هستيم و به سوى او بازمى‏گرديم. اين‏ها همان‏ها هستند كه الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده و آن‏ها هستند هدايت يافتگان.
بنا به گفته شهيد ثانى، اين مرتبه از صبر، مرتبه «رضا» است(2) و روشن است كه مرتبه رضا با غم تناسبى ندارد؛ چون كسى كه راضى و خشنود است، غمناك نيست، آرام است.
2. توبه
اهميت توبه: احساس گناه مايه خستگى روح است. اين احساس باعث سرخوردگى در زندگى مى‏شود. گناه‏كار احساس پوچى و از دست دادن انگيزه ادامه حيات مى‏كند، مضطرب و نگران است.
حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «چه بد قلاده‏اى است قلاده گناهان.»(3)
احساس گناه، فكر را دايم به خود مشغول مى‏دارد. گناه‏كار هميشه به اين فكر است كه چگونه خود را از اين قلاده رهايى بخشد. اين فكر مانند كابوسى وحشتناك، بر روح او سايه افكنده، او را مضطرب مى‏سازد و آرامش را از او سلب مى‏نمايد. «توبه» يكى از بهترين راه‏هاى رهايى از كابوس درون و آزادى از چنگال احساس گناه است؛ چرا كه سبب آمرزش گناه و تقويت اميد انسان به رضايت الهى و بازگشت به سوى خداوند متعال است و به همين سبب، موجب كاهش شدت اضطراب مى‏گردد.(4)
3. دعا
دعا همچون باران بهارى است كه سرزمين دل‏ها را سيراب مى‏كند و آرامش را بر شاخسار روح و جان آدمى ظاهر مى‏سازد. انسان در دعا، با خداى خود مناجات مى‏كند و از مشكلاتى كه زندگانى او را نگران كرده، به او پناه مى‏برد. بى ترديد، با بازگوكردن مشكلات، حالت آرامش روانى به انسان دست مى‏دهد و از تشويش خاطر رهايى مى‏يابد.
يكى از روان‏شناسان مى‏گويد: «امروزه يكى از علوم، يعنى روان‏پزشكى، همان چيزهايى را تعليم مى‏دهد كه پيامبران تعليم مى‏دادند، چرا؟ به علت اينكه پزشكان روانى دريافته‏اند كه دعا و نماز و داشتن يك ايمان محكم به دين، نگرانى و تشويش و هيجان و ترس را، كه موجب نيمِ بيشترى از ناراحتى‏هاى ماست، برطرف مى‏سازد.»(5)
دعا به درگاه الهى منشأ آرامش روح و روان مى‏شود و درد و غم را از انسان زايل مى‏سازد و انسان احساس مى‏كند يك پناهگاه قوى و محكم دارد كه حامى و پشتيبان اوست. امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: «پدرم، امام باقر عليه‏السلام هر وقت امرى او را محزون مى‏كرد، زنان و كودكان را جمع مى‏نمودند، پس دعا مى‏كردند.»(6)
هيچ انسانى نيست كه گرفتارى و مشكلات در زندگى نداشته باشد. بلاهاى روحى همه انسان‏ها را تهديد مى‏كنند. ارتباط با خدا و دعا به درگاه الهى دردها را زايل مى‏كند و باعث آرامش زندگى مى‏شود.
امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايند: «دعا كن كه شفاى همه دردها در دعاست.»(7)
يكى از فيلسوفان روان‏شناسى، دعا را براى معالجه بيماران، راهى مفيد دانسته، مى‏گويد: «دعا براى معالجات امراض روحى بسيار مؤثر بوده و در نتيجه، صحّت بدنى و جسمى را در پى خواهد داشت.»(8)
دعا و نيايش ابعادى عاشقانه دارد. دعا مى‏تواند بيانگر عشق حق‏شناسى و لذت روحى سيراب شده باشد. از ديدگاه روان‏شناسى، هرگونه دعا و نيايش همچون آيينى سحرآميز، تسكين دهنده است.(9)
الكسيس كارل مى‏گويد: «دعا، محكم‏ترين و بالاترين حلّال مشكلات است. تأثير دعا واقعا شگفت‏انگيز است. قدرت دعا، نشانه آزاد شدن انرژى است؛ همان‏طور كه به كمك تكنيك‏هاى عملى، انرژى اتمى را آزاد مى‏كنند، با استفاده از قدرت دعا و از طريق شگردهاى عملى، مى‏توان انرژى معنوى را آزاد ساخت. آثار اين قدرت انرژى‏زا بر بسيارى از مردم آشكار است.»(10)
آقاى ديل كارنگى، روان‏شناس معروف امريكايى مى‏نويسد: «هنگامى كه كارهاى سنگين قواى ما را از بين مى‏برد و اندوه‏ها هر نوع اراده‏اى را از ما سلب مى‏كند و بيشتر اوقات، كه درهاى اميد به روى ما بسته مى‏شود، به سوى خدا روى مى‏آوريم، ولى اصلاً چرا بگذاريم روح يأس و نااميدى بر ما چيره شود؟ چرا همه روزه به وسيله خواندن نماز و دعا و بجا آوردن حمد الهى، قواى خود را تجديد نكنيم؟»(11)
ما براى ايجاد آرامش در زندگى بايد دعا كنيم و به خداوند متعال پناه ببريم؛ چه اين‏كه دعا اگر مستجاب شود يا مستجاب نشود، در روح انسان ايجاد آرامش مى‏كند؛ زيرا دعا و خواندن خدا دو اثر در آرامش روح و روان انسان دارد: يكى اينكه خود دعا ذاتا موجب آرامش است و كوه‏هاى غم و نگرانى را ذوب مى‏كند؛ چرا كه دعا يكى از مصاديق ياد خداست و ياد خدا قطعا موجب آرامش است. ديگر اينكه انسان اگر با تمام شرايط دعا كند و در نهايت، خداوند كريم هم مصلحت بداند، دعاى او در رفع غم و اندوه مستجاب خواهد شد؛ چنان‏كه خداوند متعال درباره داستان حضرت ايّوب عليه‏السلام مى‏فرمايد: «و اَيّوبَ اِذ نادى ربَّهُ اَنّى مَسّنَى الضُرُّ و اَنتَ ارحَمُ الراحمينَ فَاستجبنا لَهُ فكَشفنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ و آتيناه اَهلَهُ و مِثلَهم معهم» (انبياء: 82)؛ و ايّوب وقتى كه پروردگار خود را خواند كه مرا رنجى سخت رسيده است و تو بخشنده‏ترين بخشندگانى، او را اجابت كرديم و آنچه را به او رسيده بود از رنج واندوه زايل ساختيم...
دعا و نيايش علاوه بر اينكه غم و اندوه را زايل مى‏كند، باعث اطمينان قلب و قدرت روحى مى‏شود؛ زيرا انسان در نهايت، به‏ويژه در وقت اضطراب، غالبا با حضور قلب و خلوص نيت رو به سوى خداى مى‏آورد و با او درد دل مى‏كند، عقده‏هاى خويش را بيرون مى‏ريزد و اسرار خود را، كه در نهان‏گاهش محافظت مى‏شد، به زبان مى‏آورد و تنها از او راه چاره و گريزگاه طلب مى‏نمايد و با آه و ناله تقاضاى كمك مى‏كند و اين خود طمأنينه و آرامش كاملى در پى خواهد داشت.
به ديگر سخن، وقتى نيايشگر از بن جان و ژرفاى دل، دست به دعا برمى‏دارد نوعى شادابى و بهجت و انبساط در درون خود احساس مى‏كند كه حاضر نيست به هيچ بهايى آن را از دست بدهد. دعا در انسان حالت روشن‏دلى و روشن‏بينى و آرامش ايجاد مى‏كند و در حكم چراغى مى‏گردد كه در درونش روشن شده باشد، بر خلاف افرادى كه با دعا و ياد خدا رابطه ندارند و هميشه خانه دلشان تاريك و ظلمانى است و از درك و بينش و روشنايى بى‏نصيبند و از دعا به عنوان نيروى بهجت‏زا و انبساط آفرين محرومند.
دكتر آلكسيس كارل درباره اثر تسكينى دعا مى‏گويد: «نيايش را نبايد با مُرفين هم‏رديف دانست؛ زيرا نيايش در همين حال كه آرامش را پديد آورده است، به‏طور كامل و صحيح، در فعاليت‏هاى مغزى انسان يك نوع شكفتگى و انبساط باطنى و گاه قهرمانى و دلاورى را تحريك مى‏كند. دعا در انسان نيروى مقاومت مى‏آفريند، تلخى‏ها را شيرين مى‏گرداند و از اضطراب و ترديد رهايى يافته و با آن خود را به پايگاه عظيم قدرت روحى و معنوى متصل مى‏كند و هيچ حادثه و رويدادى آرامش و اطمينان او را برهم نمى‏زند.
آدمى به واسطه دعا و نيايش به قدرت لايتناهى تكيه مى‏كند و در تمام امور از او مدد مى‏گيرد و مآلاً صدق و خلوص، آرامش و صفا تمام هستى او را احاطه مى‏كند.
اصولاً نيايش و دعا انسان‏ها را آن‏چنان رشد مى‏دهد كه جامه‏اى كه وراثت و محيط به قامتشان دوخته است، برايشان كوتاه مى‏گردد، ملاقات پروردگار آن‏ها را از صلح و آرامش درون لبريز مى‏سازد، به‏طورى كه شعشعه پرتو اين صلح از چهره آن‏ها نمودار است و آن را هرجا كه روند، با خود مى‏برند.»(12)
نيايشگر، كه با تضرّع و ناله مضطربانه و از روى عشق و محبت، معبود خويش را صدا مى‏زند و پيوسته عظمت و جلال او را در ذهن خود مجسّم مى‏سازد، هر نوع بلا و گرفتارى را از خود دفع مى‏كند.
حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام در نهج‏البلاغه مى‏فرمايند: «گرفتارى‏هاى پى‏درپى را با دعا دور نماييد.»
و همچنين امام رضا عليه‏السلام مى‏فرمايد:
«بر شما باد دعا كردن؛ زيرا دعا و درخواست از خداى عزّوجل بلا و غم را برطرف مى‏سازد.»(13)
آثار و بركات دعا
دعا به درگاه ايزد متعال آثار و بركات ويژه‏اى دارد كه به چند نمونه از آن‏ها اشاره مى‏شود:
1. رهايى از غربت و بيگانگى: دعا انسان را از انزواى درون بيرون آورده، به جمع پيوند مى‏زند و آن در حقيقت، همدم شايسته‏اى است كه تنهايى و غربت وحشتناك را به انس و الفت مبدّل مى‏سازد؛ زيرا شخصى كه در حال نيايش است، نه تنها خود را تنها نمى‏بيند، بلكه با چشم دل مى‏يابد كه در آن حالات عرفانى، مجموعه كائنات با او هم‏نوا هستند؛ چه آن‏كه به فرمايش قرآن كريم، هرموجودى تسبيح و حمد او مى‏گويد، ولى شما تسبيح آن‏ها را نمى‏فهميد.(14)
عالم هستى يكپارچه در حال تسبيح و تحميد خداست. هر موجودى به نوعى، به حمد و ثناى حق مشغول است. منتها افراد غافل و لااُبالى نمى‏توانند آن را درك كنند. فقط اهل پرستش و دعا هستند كه از روى عشق و محبت و با سوز و گداز، او را مى‏خوانند و اين صدا را به گوش و جان مى‏شنوند. به قول مولوى:
گر تو را از غيب چشمى باز شد با تو ذرّات جهان همراز شد
نطق آب و نطق خاك و نطق گِل هست محسوس حواس اهل دِل
جمله ذرات عالم در نهانبا تو گريانند روزان و شبان
گر سميعيم و بصير و با هُشيمبا شما نامحرمان ما خامُشيم.
2. مايه آرامش دل: دعا و ذكر خدا باعث آرامش روح و روان مى‏گردد و دل انسان تنها با ياد خدا آرام مى‏گيرد.
مولاى متّقيان على عليه‏السلام فرمودند: «خداوند سبحان ذكر و ياد خود را صيقل‏دهنده و روشنايى دل‏ها قرار داده است.»(15)
3. وسيله تقرّب انسان به خدا: بالاترين آرزوى انسان رسيدن و وصال به خداست و انسان فطرتا دوست دارد از محبوبيت او برخوردار گردد. همواره در تكاپوى اين معناست كه فرصتى پيش آيد تا با تمسّك به وسايل تقرّب به خدا، به مقصودش نايل گردد. دعا بهترين وسيله‏اى است كه در رسيدن به اين مهم، كمك شايانى مى‏كند.
امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايند: «بر شما باد به دعا؛ زيرا چيزى مانند آن باعث نزديكى انسان به خدا نمى‏گردد.»(16)
اين از آن روست كه انسان به واسطه دعا و نيايش، رو به سوى خدا مى‏آورد و فاصله‏ها را كم مى‏كند و حجاب‏ها را كنار زده، خويشتن را از قيد و بند بندگى شيطان و نفس امّاره مى‏رهاند و از هلاكت و سقوط حتمى نجات مى‏بخشد.
نيايش و دعاست كه خدامحورى را در زندگى انسان به عنوان يك اصل خدشه‏ناپذير در آورده و همه خواست‏ها و نيازها و خُلق و خوى‏ها را بر گرد محور او قرار مى‏دهد و از آنچه باعث اعراض و رويگردانى و قطع عنايت حضرت بارى تعالى است، به شدت اجتناب مى‏دهد.
4. بهترين وسيله بازيابى خود: بدون ترديد، هنگامى كه انسان به ماديات و لذّت حاصل از آن مشغول باشد و همواره در جهت ثروت‏اندوزى و جاه‏طلبى و بى‏بندوبارى گام بردارد، به تدريج خدا را، كه مبدأ آفرينش موجودات است، فراموش كرده و از تذكّر و يادآورى او غفلت مى‏ورزد و بالمآل، خود واقعى خويش را فراموش مى‏كند.
با دعاست كه انسان خود واقعى خويش را، كه پرتوى از عالم ربوبى است، باز مى‏يابد و هر چه توجه او به خدا بيشتر مى‏شود، به همان نسبت با خود آشنا مى‏گردد و او را از غفلت و بى توجهى نجات داده، جانى تازه و آرامشى ويژه به او مى‏بخشد.
در دعا و نيايش است كه انسان خود را آن‏گونه كه هست، مى‏بيند، به نقص و عيب خويش آگاه مى‏گردد و مانع اين مى‏شود كه در او «خودپندارى» جايگزين «خود حقيقى» شود و هرگز اين دو را با يكديگر خلط نكرده، پيوسته از هم تميز دهد.
ويليام جيمز درباره دعا و نيايش
مى‏گويد: «انگيزه نيايش و دعا نتيجه ضرورى اين امر است كه در عين اينكه درونى‏ترين قسمت از خودهاى اختيارى و عملى هر كس خودى از نوع اجتماعى است، با وجود اين، مصاحب كامل خويش را تنها در جهان انديشه مى‏تواند پيدا كند. اغلب مردم، خواه به صورت پيوسته، خواه تصادفى، در دل خود به آن رجوع مى‏كنند. حقيرترين فرد در روى زمين با اين توجه عالى، خود را واقعى و با ارزش مى‏كند.»(17)
4. صله رَحِم
يكى از دستورهاى دين اسلام، كه به فعاليت‏هاى عينى و خارجى انسان اختصاص دارد، ارتباط با خويشاوندان و اقوام است كه از آن تحت عنوان «صِله رَحِم» ياد مى‏شود.
در انديشه دينى ما، حفظ، توسعه و تعميق روابط فاميلى و ارتباط صميمانه و حمايتى خويشاوندان از چنان اهميتى برخوردار است كه پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن را جزو دين دانسته(18) و در جاى ديگر، هدف از رسالت خويش را پس از بندگى خداوند و شكستن بت‏ها و طواغيت، صله‏رحم معرفى مى‏كنند.(19)
از منظر تفكّر دينى، نقش صله رحم به گونه‏اى است كه انجام آن سبب سامان‏دهى و ايجاد سلامت و عافيت و در طريق صحيح قرارگرفتن تمام امور است؛ آنجا كه امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: «نيكى كنيد و صله رحم نماييد... كه باعث عافيت در تمام امور مى‏شود.»(20)
همچنين در روايتى ديگر، ارتباط خويشاوندى را سبب آرامش و تسكين خاطر افراد معرفى كرده مى‏فرمايد: «هرگاه كسى از رَحِم خود عصبانى شد و بر او غضب كرد، پس بايد به سوى او روانه شود و با او تماس برقرار كند. به درستى كه دو رحم در تماس با يكديگر به آرامش و سكون مى‏رسند.»(21)
بنابراين، درباره اهميت صله رحم و نقش و پيامدهاى آن در سلامت و آرامش روحى و بهداشت روانى انسان از منظر آموزه‏هاى دينى، همين بس كه امام صادق عليه‏السلام ايجاد ارتباط فاميلى را تأمين‏كننده سلامت و عافيت تمام امور انسانى معرفى كرده‏اند. از اين‏رو، در اينجا مناسب است به مباحثى پرداخته شود كه در رابطه با تبيين موضوع مزبور مفيدند.
الف. معناى «رحم» و «صله رحم»
راغب اصفهانى درباره واژه «رحم» چنين مى‏گويد: «"رَحِم" در اصل، همان "رَحِم" زن است و استعاره براى خويشان و نزديكان به كار مى‏رود؛ به اين جهت كه آن‏ها از يك رحم شكل گرفته‏اند.»(22)
مرحوم علّامه طباطبائى مى‏فرمايد: «رَحِم عبارت از آن جهت وحدتى است كه به خاطر تولّد از يك پدر و مادر و يا يكى از آن دو در بين اشخاص برقرار مى‏شود و در حقيقت، باعث اتصال و وحدتى است كه در ماده و وجودشان نهفته است.»(23)
در حديثى از امام صادق عليه‏السلام نيز وقتى از حضرتشان درباره تفسير آيه شريفه «الّذينَ يَصِلونَ ما اَمراللّهُ بِه» سؤال شد، فرمودند: «منظور خويشاوندان توست.»(24)
از مجموع آنچه ذكر شد، معلوم مى‏شود كه مراد از «رحم»، كه صله آن مورد تأكيد و توصيه دين است، اقوام و خويشاوندان مى‏باشند كه در عرف مردم، به عنوان نزديكان و خويشاوندان تلقّى مى‏شوند.
اما درباره «صله رحم» و معنا و مفهوم آن، ابن اثير چنين مى‏گويد: «مراد از "صله رحم" احسان نمودن به نزديكان از خويشان نسبى و سببى و مهربانى و عطوفت نشان دادن به آن‏ها و رعايت كردن احوال آنان است.»(25)
مرحوم نراقى مى‏فرمايد: «صله رحم عبارت است از: شريك ساختن رحم و خويشاوندان در مال و مقام و ديگر خيرات دنيا كه آدمى به آن‏ها دست مى‏يابد.»(26)
با اين بيان‏ها، روشن مى‏شود كه «صله رحم» يعنى ارتباط و پيوند با اقوام و خويشان كه مى‏تواند در قالب‏ها و شكل‏هاى گوناگون نمود خارجى پيدا كند. گاهى اوقات در حدّ يك سلام كردن و احوالپرسى است، چنان‏كه امام سجاد عليه‏السلام مى‏فرمايد: «صلوا ارحامَكم و لو بِالتسليم.»(27)
و گاهى به صورت ملاقات‏هاى حضورى، كمك‏هاى مادى و معنوى در موقعيت‏هاى مقتضى و بالاخره، تماس‏هاى مستقيم و غيرمستقيم با اقوام به گونه‏اى كه احساس شود پيوند خويشاوندى همواره بين آن‏ها برقرار مى‏باشد.
ب. صله رحم؛ تأمين‏كننده نياز روانى
هر موجود زنده‏اى، از جمله انسان براى رسيدن به حالت تعادل تلاش مى‏كند تا نيازهاى اساسى خود را در ابعاد گوناگون شناختى، عاطفى و جسمانى تأمين نمايد؛ چرا كه عدم تأمين اين احتياجات، چه در زمينه بدنى و جسمانى و چه در زمينه روحى و روانى، سبب ايجاد اختلال در ارگانيسم خواهد شد.
تمام افراد در همه دوره‏هاى زندگى، براى تأمين نيازهاى روحى و روانى حداكثر كوشش و تلاش را مصروف مى‏دارند. به نظر روان‏شناسان، نيازهاى روانى به اندازه نيازهاى بدنى براى انسان حياتى‏اند و بر اين اساس، نيازهاى روانى را جزو نيازهاى اساسى قلمداد مى‏كنند و همان‏گونه كه در الگوى سلسله نيازهاى آبراهام مازلو، روان‏شناس انسانگرا، آمده است، اين‏گونه نيازها در رديف نيازهاى عالى مى‏باشند.

دلايل بررسي مشاوره از ديدگاه اسلام

دلايل بررسي مشاوره از ديدگاه اسلام
با تأمل در آيات و روايات فوق مي‏توان نتيجه گرفت كه مفهوم مشورت و مشاوره از نظر قرآن كريم و ديگر منابع اسلامي، با مفهوم مشاوره و روان‏درماني به معناي تخصصي و حرفه‏اي آن ـ كه امروزه موردتوجه و تأكيد روان‏شناسان و مشاوران است ـ متفاوت است و نمي‏توان اين دو را مترادف و داراي يك معنا دانست.
اما اين بدان معنا نيست كه نمي‏توان در باب رابطه مشاوره با اسلام سخن گفت و بايد آنها را، دو مقوله كاملاً متفاوت و بيگانه از يكديگر به حساب آورد؛ بلكه بالعكس دلايل مهمي وجود دارد كه نشان مي‏دهد پرداختن به اين بحث، لااقل در جوامع اسلامي امري كاملاً ضروري و اجتناب‏ناپذير است. پاره‏اي از اين دلايل عبارتند از:
1ـ تأكيد اسلام بر بهداشت رواني و سلامت روح انسانها
هرچند مفهوم سلامت روح و به تعبير قرآني آن قلب سليم (شعراء، آيه 89) مفهومي ارزشي است ولي سلامت رواني به معناي روان‏شناختي آن پيش‏شرط و مقدمه تحقق قلب سليم است. در قرآن كريم مفاهيم سه‏گانه، سكينه، حيات طيبه و قلب سليم به نوعي به آرامش و سلامت روحي انسانها اشاره دارد. سكينه (از ماده سكون) به معناي آرام بودن دل و فقدان هرگونه اضطراب و نگراني است. اين واژه شش‏بار در قرآن ذكر شده است. از مجموع آياتي كه اين واژه در آنها آمده است، مي‏توان استنباط كرد كه آرامش دروني و يا سكون و ثبات قلبي موهبتي الهي است كه بر اثر ايمان به خداوند متعال و عمل صالح حاصل مي‏شود (فتح، آيه 4).
حيات طيبه يا زندگي پاكيزه و سرشار از آرامش، امنيت و رفاه و آسايش در مفهوم اين جهاني آن يكي از اهداف اسلام در زندگي فردي و اجتماعي انسانهاست كه با عمل صالح و نيكو به دست مي‏آيد (نحل، آيه 97). ناگفته پيداست كه حيات طيبه مسأله‏اي فراتر از بهداشت و سلامتي رواني افراد است و به ايجاد جامعه سالم نظر دارد ولي شكي نيست كه رابطه جامعه سالم و انسانهاي سالم رابطه‏اي تعاملي و متقابل است و بدون وجود حيات طيبه در زندگي فردي امكان فراهم آوردن آن در ابعاد اجتماعي ميسر نيست.
قلب سليم نزديكترين مفهوم به سلامت رواني است چون غالبا ماده قلب در فرهنگ ديني به معناي روح، روان و عقل به كار برده شده است و قلب سليم يعني قلبي (يا روح و رواني) كه از هرگونه بيماري و انحراف اخلاقي و اعتقادي و رفتاري به دور باشد. (شعراء، آيه 89 و صافات، آيه 84).
بنابراين با وجود ارزش مدار بودن مفهوم سلامت روح و روان در اسلام و تفاوت آن با مفهوم بهداشت رواني موجود در ادبيات روان‏شناسي معاصر، ولي از آنجا كه سلامت رواني مقدمه لازم و ضروري تأمين سلامت روح و نفس انساني است، بهداشت روان نيز مورد توجه و تأكيد خاص اسلام قرار گرفته است و براي تأمين آن در سطح فرد و جامعه توصيه‏ها و دستورات فراواني از سوي معصومين(ع) ارائه شده است. بديهي است كه يكي از مهمترين راههاي تأمين سلامت رواني انسانها در جامعه گسترش امر مشاوره و راهنمايي است.
2ـ لزوم توجه به غايات، هنجارها و وظايف اسلامي در تدوين نظريه درماني و كاربرد مشاوره در جوامع اسلامي.
اسلام به عنوان مكتبي خاص و همه‏جانبه‏نگر كه ماهيت انسان، چگونگي رفتار او در اين جهان و وظايف و سرنوشت وي از مباحث محوري آن به شمار مي‏آيند و سعادت و رستگاري انسان و حركت در مسير كمال مطلق، هدف اساسي و نهايي آن مي‏باشد براي سلامتي روح و روان انسان اهميتي فوق‏العاده قائل است. به همين جهت براي هر مرحله از رشد و تكامل انسان برنامه‏ها و وظايف خاصي معين كرده است. تكاليف عبادي همچون نماز، روزه، خمس، زكات، حج، جمعه و جماعات، ذكر و دعا و توصيه‏هاي اخلاقي همچون رضا، توكل، ولايت، محبت، صله رحم، حسن خلق، توجه به كانون خانواده، ازدواج سالم و... نمونه‏هايي از اين وظايف و برنامه‏ها براي تأمين سلامت فردي و اجتماعي انسانهاست. توجه و عمل به اين برنامه‏ها و تكاليف است كه راه سعادت و كمال انساني را هموار مي‏كند و او را به سوي هدف نهايي انسانيت كه از نظر قرآن اِلَي‏اللّهِ المَصيرِ (فاطر، آيه 35؛ نور، آيه 24؛ آل‏عمران، آيه 28 و...) و إِنَّا للّه‏ِِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ (بقره، آيه 156) است، رهنمون مي‏سازد.
روشن است كه هر نوع مشاوره و راهنمايي در جامعه ديني بايد با لحاظ كردن اين برنامه‏ها و وظايف صورت گيرد تا امكان وصول به اهداف غايي اسلام فراهم آيد.
3ـ ضرورت توجه به باورها، اعتقادات و ارزشهاي ديني مراجعان
توجه به باورها، اعتقادات و ارزشهاي مورد احترام مراجعان از اصول اوليه‏اي است كه براي دستيابي به يك مشاوره مؤثر و تأثيرگذار بايد مورد توجه مشاوران قرار گيرد. بحث از ارزشها بحث از چيزهايي است كه مردم به آن معتقدند، از آن دفاع مي‏كنند و در زندگي مهم تلقي مي‏شوند. ارزشها علت رفتار مردم و حتي طرز فكر آنهاست، انگيزه افراد براي برنامه‏ريزي و عمل است. بنابراين باورها و ارزشهاي انسان به زندگي او جهت مي‏دهند و چگونگي رفتار وي را مشخص مي‏سازند. از سوي ديگر اشخاصي كه ارزشهاي خود را نمي‏شناسند غالبا دچار رفتارهاي بي‏معنا و بي‏ثمر، گمگشتگي نقش و بي‏هويتي و در نتيجه گرفتار تعارض و ناكامي‏اند.
درك ارزشهاي مُراجع از سوي مشاور مي‏تواند تسهيل‏گر درك مشاور از رفتار، اهداف، تعارضها يا سردرگميهاي مُراجع باشد و به همين ترتيب رعايت اين ارزشها در دستورالعملها و روشهاي ارائه شده از سوي وي مي‏تواند تأثير به‏سزايي در تسريع فرايند درمان و حل مشكلات داشته باشد.
علاوه بر اين يكي از مشكلات كنوني سست شدن ارزشها و هنجارهاي اخلاقي و ديني است كه او را دچار پوچي، بي‏هدفي، اضطراب، بي‏هويتي و سرگشتگي نموده است. امروزه يكي از وظايف اصلي مشاوران تصريح ارزشها و تأكيد بر نقش آن در اصلاح و حل مشكل مُراجع مي‏باشد.
گيلرت ون در كتاب مشاوره در دنياي معقول (1963) مي‏نويسد:
«دومين توافق‏نظر درباره ارزشها آن است كه اينك بسياري از روان‏شناسان ارزشها را مشكل محوري بسياري از اشخاص دردمند مي‏دانند. پنجاه سال قبل، ارزشها صريحا تعريف شده بود و به نظر مي‏رسيد ناسازگاري حاد معلول نقض عمدي آنها مي‏باشد. درمان رواني عمدتا عبارت بود از آزاد كردن فرد از احساس گناه شديدِ ناشي از سرپيچي از دستورات والدين و ساير ارزشها و هنجارهاي جامعه، اما امروزه به نظر مي‏رسد كه تصوير تقريبا عكس آن شده است. شخص دچار مشكل، خود را بيش از گناهكار بودن، سرگشته مي‏بيند. انتظارات اجتماعي متنوع‏تر، نامعين‏تر و سست‏تر شده‏اند. امروزه فرايندهاي اجتماعي كه موجب تثبيت شديد ارزشها مي‏شوند تا حدي به خاطر نامنسجم‏تر بودن خانواده و جامعه، ضعيف‏تر شده‏اند.
درنتيجه فرد احساس فقدان هدف و جهت مي‏كند. احساس بيگانگي بيشتري از ديگران و حتي خودش مي‏نمايد. احساس بي‏ارزشي و ترديد نسبت به هويت خود، او را رنج مي‏دهد. بايد به خاطر خودش، منش يا كاراكتر خود را پيدا كند. وجود ارزشهاي قوي و بنيادي است كه فرد مي‏تواند وجود شخص رضايت‏بخش را بر آن بنا كند.
بنابراين، تصريح ارزشها و شايد كسب ارزشهاي تازه به صورت يكي از تكاليف عمده مشاوره در آمده است.
4ـ وجود توصيه‏هاي ارزشمند و راه‏كارهاي مؤثر مشاوره‏اي در كلام و مرام معصومين(ع)
هرچند وظيفه و هدف اصلي پيامبران الهي و ائمه معصومين(ع) آوردن دانش و معرفت تجربي جديد نبوده است، بلكه رسالت اصلي آنان تبيين جهت درست زندگي براي رسيدن ابناء بشر به رشد، كمال و سعادت واقعي است ولي شكي نيست كه مردم براي حل مشكلات تربيتي و ديني و كاهش فشارهاي عاطفي و روحيشان همواره در زمان حيات معصومين(ع) به آنان مراجعه كرده و از آنها طلب راهنمايي و كمك مي‏كرده‏اند. ايشان نيز با سعه صدر و روي گشاده پذيراي مردم بوده و براي درمان دردهاي روحي و اختلافات رفتاري آنها، تناسب با شرايط و موقعيت فرد مراجعه‏كننده توصيه‏هاي ارزشمند و ثمربخشي مي‏كردند كه روان و رفتار آنها را متحول مي‏ساخت، نمونه‏هاي در كتب سيره و تاريخ نقل شده است. هرچند نمي‏توان از اين توصيه‏ها به عنوان نظريه‏هاي علم روان‏شناسي و روشهاي كاربردي مشاوره در روان درمانگري ياد كرد امّا بسياري از آنها مي‏تواند مبناي انديشه و عمل مشاوران قرار گيرد به عنوان مثال ويژگيهاي مشاور از منظر معصومين(ع) بدين قرار است:
1ـ4. ويژگيهاي مشاور
براساس روايات اسلامي مشاور بايد خردمند و صاحب‏نظر، آزادانديش و دين‏محور، مهربان و دلسوز، رازدار و امين، دانشمند و داراي تجربه و پايبند به دستورالعملهاي خويش باشد: قالَ الصّادِقُ(ع): «اِنَّ الْمَشْوَرَةُ لاتَكُونُ اِلاّ بِحُدُودِها فَمَن عَرَفَها بِحُدودِها وَاِلاّ كَانَتْ مَضرَّتِهَا عَلَي الْمُسْتَشيرِ اَكْثَرُ مِنْ مَنْفَعَتِها لَهُ. فَاَوَلُّها: اَنْ يَكُونَ اللَّذي يُشاوِرُهُ عاقِلاً؛ وَالثّانِيَةِ: اَنْ يَكُونَ حُرَّا مُتَديِّنا؛ وَالثّالِثَةِ: اَنْ يَكُونَ صِدّيقَا مُؤاخِيا؛ وَالرّابِعَةِ: اَنْ تَطَّلِعَهُ عَلي سِرِّكَ فَيَكُونُ عِلمُهُ بِهِ كَعِلْمَكَ بِنَفسِكَ ثُمَّ يَسْتُر ذلِكَ وَيَكْتُمُه؛ فَاِنَّهُ اِذا كانَ عاقِلاً اِنْتَفَعَتْ بِمَشْوَرَتِهِ وَاِذا كانَ حُرّا مُتَدَّيِنا جَهَدَ نَفْسَهُ فِي النَّصيحَةِ لَكَ وَاِذا كانَ صِدّيقا مُؤاخِيا كَتَمَ سِرَّكَ اِذَا اطْلَعْتَهُ عَلي سِرِّكَ وَاِذا اطْلَّعْتَهُ عَلي سِرِّكَ فَكانَ عِلمُهُ بِهِ كَعِلْمَكَ تَمَّتْ المَشْوَرَةِ وَكَمُّلَتِ النَّصيحَةُ» (بحارالانوار، جلد 75، صفحه 102 وجلد 91، صفحه 253).
شايسته نيست مشورت جز با رعايت حدود و شرايطش انجام پذيرد، چه در غير اين صورت زيان آن براي مشورت‏كننده بيش از منافع و سودش خواهد بود. اين شرايط عبارتند از:
1-ردمند و صاحب‏نظر باشد؛
2. آزادانديش و دين‏محور باشد؛
3. نسبت به تو محبت و صميميت داشته باشد؛
4. هنگامي كه راز تو بر وي آشكار گرديد و آگاهي او به مسائل و مشكلات تو همانند خود تو گرديد، آن را مكتوم و پوشيده نگهدارد. پس اگر مشاور خردمند و صاحب‏نظر باشد از مشاوره‏ات با وي سودخواهي برد و اگر آزادانديش و دين‏محور باشد، تمامي تلاش خود را براي اصلاح و حل مشكل تو به كار خواهد بست و اگر نسبت به تو صميميت و دلسوزي داشته باشد رازي را كه بر او گشوده‏اي، پنهان و مكتوم نگاه خواهد داشت و زماني كه او را بر راز خويش آگاه ساخته‏اي و آگاهي او نسبت به مشكل همانند آگاهي تو گرديد، در اين حالت مشورت كامل مي‏شود و خيرخواهي به كمال مي‏رسد.
قالَ عَليٌّ(ع): «خَيرٌ مَنْ شاوَرْتَ ذَوِي النُّهي وَالعِلْمِ وَاُولُوا التَّجارُبِ والْحَزمِ» (شرح غررالحكم، جلد3، صفحه 428)؛ بهترين كساني كه شايسته مشورت كردن هستند خردمند بازدارنده و دانشمند متخصّص و افراد داراي تجربه و دورانديشي هستند.
قالَ رَسوُلُ‏اللّه(ص): «اَلمستشارُ مُؤتَمنُ فَانْ شاءَ واِنْ شاء سَكَت فَاِنْ اَشارَ فَلْيُشِرْ بِما لَوْ نَزَل به فَعَلَهُ» (نهج‏الفصاحة، حديث 3094)؛ مشاور امانتدار و رازدار است اگر خواهد رأي و نظر خود را اعلام كند و اگر بيان نظرش را به مصلحت ندانست خاموش بماند، ولي اگر خواست نظرش را بگويد همان را گويد كه اگر خود او بود آن كار را مي‏كرد.
2ـ4. اصولي كه بايد مشاور آنها را رعايت نمايد
پاره‏اي از اصولي كه مشاور در هنگام مشاوره بايد آنها را رعايت نمايد از نظر متون ديني عبارتند از:
1ـ2ـ4. اگر مشاور مشكل مراجع را تشخيص و راه‏حل آن را در جهت رشد مراجع پيدا كرد به خاطر منافع شخصي‏اش او را عمدا به راه ديگري هدايت نكند.
قالَ رَسُولُ‏اللّهِ(ص): «مَنْ اِسْتَشارَ اَخاهُ فَاَشارَ عَلَيهِ بِاَمْرٍ وَهُوَ يَرَي الرُّشْدُ غَيرَذلِكَ فَقَدْ خانَهُ (مسند احمد، جلد 2، صفحه 365)؛ كسي كه برادر دينيش از او مشاوره و راهنمايي بطلبد و او در حالي كه راه رشد و صلاح را مي‏داند او را به راه ديگري راهنمايي كند قطعا به او خيانت كرده است».
2-2-4. مشاور در هر حال بايد اصول، انصاف، بي‏طرفي و امانتداري را رعايت نمايد.
قالَ الصّادِقُ(ع): «اِعلَمْ اَنَّ ضارِبَ عَليٍّ(ع) بِالسَّيفِ وَقاتِلَهُ لَوْ اِئْتَمَني وَاسْتَنْصَحَني وَاسْتَشارَني ثُمَّ قَبِلْتُ ذلِكَ مِنْهُ لاَدَّيتُ اِلَيهِ اَلاَمانَةَ (تحف‏العقول، صفحه 374)؛ بدان اگر كسي كه اميرالمؤمنين را به شمشير ضربت زد و او را به شهادت رساند به من اعتماد نمايد و علي(ع) مرا امين خود شمارد و از من پند خيرخواهانه و نظر مشورتي طلب نمايد در صورتي كه درخواست او را بپذيرم حتما امانت را در اين كار نسبت به او رعايت خواهم كرد».
3ـ2ـ4. مشاور بايد متعهدانه تمام توان و كوشش خود را در جهت تشخيص درست مشكل و ارائه راه‏حلهاي صحيح بكار بندد.
قالَ الصّادِقُ(ع): «قالَ لُقْمانَ لاِبْنِهِ: وَاِذ اسْتَشْهَدُوكَ عَلَي الْحَقِّ، فَاشْهَدلَهُمْ وَاجْهَد رَأيُكَ لَهُم اِذا اسْتَشارُوكَ. ثُمَّ لاتَعْزِمْ حَتّي تَثْبُتَ وتَنْظُرَ، ولاتُجِبْ فِي مَشْوَرَةٍ حَتّي تَقوُمَ فيها وَتَقْعُد وَتَنامَ وَتَأْكُلَ وَتُصَّلِ وَاَنْتَ مُسْتَعْمِلٌ فِكرَكَ وَحِكْمَتِكَ فِي مَشْوَرِتِه. فَاِنَّ مَنْ لَم يُمَحِصِّ النَصيحَةَ لِمَنْ اسْتَشارَهُ سَلَبَهُ اللّهَ تَبارَكَ وَتَعالي رَاْيُهُ وَنَزَع اللّهَ عَنْهُ الاَمانَةِ؛ لقمان به پسرش مي‏گفت: هرگاه از تو براي حقي شهادت خواستند پس شهادت بده و هرگاه با تو در كاري مشورت كردند و نظرت را خواستند كوشش فكري فراواني كن تا نظر و رأي صحيح را بيابي. پس از آن فورا تصميم به ارائه نظرت مگير، مگر هنگامي‏كه آن مسأله براي خودت كاملاً ثابت و قطعي شده باشد و در شكل موردنظر، دقت كافي و وافي كرده باشي، نشسته باشي، خوابيده باشي، خورده باشي و نمازگزارده باشي در حالي كه فكر و انديشه حكيمانه خويش را در اطراف موضوع بكار گرفته و مستمرا در اين مدّت ـ دريافتن راه‏حل درست ـ انديشيده باشي. همانا كسي كه خيرخواهي و نصيحت خود را براي كسي كه با او مشورت مي‏كند كاملاً خالص و بي‏شائبه نكرده باشد خداوند تبارك و تعالي رأي خويش را از او سلب مي‏كند و امانت خويش را از او پس مي‏گيرد.
4ـ2ـ4. مشاور بايد در صورتي كه خود نمي‏تواند مشكل مراجع را حل نمايد با كمال صراحت و صداقت او را به افراد صاحب‏نظر و متخصص مربوط ارجاع دهد.
قالَ عَليٌّ بن الْحُسَين(ع): وَ اَمّا حَقٌّ الْمُسْتَشيرِ فَاِنْ حَضَركَ لَهُ وَجْهُ رَأيٍ جَهَدْتَ لَهُ فِي النَّصيحَةِ وَاَشَرْتَ عَلَيهِ بِما تَعْلَمُ اِنَّكَ لَو كُنْتَ مَكانَهُ عَمِلْتَ بِهِ وَذلِكَ لِيكُنْ مِنْكَ في رَحْمَةٍ وَلينٍ فَاِنَّ اللّينَ يُونِسُ الوَحْشَةَ واِنَّ الْغَلْظَ يُوحِشُ مَوْضِعَ اَلاُنْسِ وَاِنْ لَمْ يَحْضُرْكَ لَهُ رَأيٌ وَعَرَفْتَ لَهُ مَنْ تَثِقُ بِرَأْيِهِ وَتَرْضي بِهِ لِنَفْسِكَ دَلَلْتَهُ عَلَيْهِ وَأرْشَدْتَهُ اِلَيْهِ، فَكُنتَ لَمْ تَألُهْ خَيرا وَلَمْ تَدَّخِرْهُ نُصْحا» (تحف العقول، رسالة الحقوق، حق 39، صفحه 269).
حق مشورت كننده اين است كه اگر رأي صحيحي‏داري در نصيحت و خيرخواهي‏اش بكوشي و كاري را كه اگر تو بجاي او بودي مي‏كردي با مهرباني به او بنمايي. كه نرمشي رميدن را بزدايد و خشونت رميدن را بيفزايد، و اگر رأي و نظري نداري، او را نزد كسي كه به رأيش اعتماد داري و نظر او را براي خود مي‏پسندي، معرفي كني تا در خيرخواهي و نصيحتش كوتاهي و فروگذاري نكرده باشي.
نتيجه‏گيري
در اين مجال كوتاه با بررسي اجمالي مفهوم مشاوره از نگاه دانش روان‏شناسي معاصر و متون مقدس دين اسلام (قرآن و احاديث) اين نكته روشن گرديد كه اين مفهوم از اين دو منظر بيشتر اشتراك لفظي دارد تا ترادف مفهومي. به عبارت ديگر به دلايل متعدد نمي‏توان مفهوم مشورت و مشاوره‏اي كه در آيات قرآن و احاديث ائمه معصومين(ع) به آن اشاره شده است را با مشاوره تخصّصي و حرفه‏اي كه امروزه در ادبيات روان‏شناسي آن را تعريف مي‏كنند، يكي دانست. هرچند ممكن است مفهوم مشورت در منابع ديني را چنان عام و فراگير فرض كرد كه مشاوره و روان‏درماني حرفه‏اي را نيز دربرگيرد، ولي اولاً اثبات چنين فرضي نيازمند دلايل كافي، مقنع و قابل دفاع است، ثانيا حتي اگر چنين دلايلي اقامه شوند، عموميت بيش از حد مفهوم مشورت در متون ديني امكان اختصاص آن به مشاوره و روان‏درماني كنوني را دشوار مي‏سازد.7
در مورد روشهاي مشاوره اسلامي هم ناگفته پيداست كه براي ارائه روشهاي كاربردي مشاوره نيازمند نظريه‏اي مدون در باب مشاوره و روان‏درماني هستيم كه آن نيز به نوبه خود مبتني بر پيش‏نيازها و مؤلفه‏هايي است كه مهمترين آنها عبارتند از: داشتن ديدگاهي مشخص در باب ماهيت انسان، وجود نظريه‏اي در باب ساختار شخصيت و چگونگي رشد آن، تعريف رفتار نابهنجار و تبيين علل آن، بيان چگونگي اثربخشي فرايند مشاوره و مراحل اصلاح و ترميم نابهنجاري و ارائه راهبردهاي عملي براي كمك به مُراجع.
به گمان نگارنده اسلام در باب پيش‏نياز اول يعني تبيين ماهيت انسان داراي مباني روشن و مشخصي است و ويژگيهايي چون داشتن دو بعد مادي و روحاني، تشريف به روح الهي، هدفداري، تعقّل، اراده و اختيار، خودآگاهي و مسئوليت‏پذيري، كرامت انسان و جانشيني خدا در زمين، داشتن گرايشهاي عالي معنوي و كشش‏هاي غريزي حيواني و ميل به كمال نهايي و خيرمطلق از مفاهيم اساسي انسان‏شناسي اسلام به شمار مي‏آيند. در مورد پيش‏نياز دوّم يعني تدوين نظريه‏اي در باب ساختار شخصيت و چگونگي رشد آن كاستي به چشم مي‏خورد و با وجود تلاشهايي كه عمدتا در دو دهه اخير در اين عرصه صورت پذيرفته است، هنوز نظريه‏اي كه در مجامع علمي قابل دفاع باشد، ارائه نشده است. در زمينه ماهيت رفتار نابهنجار و تبيين علل آن نيز ديدگاه اسلام، با آنچه روان‏شناسي علمي كنوني به آن نظر دارد يكسره متفاوت است و اساسا نمي‏توان آنها را در يك مقوله قرار داد. زيرا هرچند تعريف نابهنجاري يكي از چالشهاي دشوار روان‏شناسي معاصر است و به خاطر عدم وجود اتفاق‏نظر روان‏شناسان معاصر در باب ويژگيهاي انسان سالم و معيارهاي سلامت رواني يا به عبارت ديگر عدم وجود الگوي مناسب و مدل ايده‏آل از انسان سالم در فرهنگ غرب، صاحب‏نظران نتوانسته‏اند به توافقي اصولي در اين باب دست يابند. امّا وجه مشترك همه ديدگاههاي موجود تأكيد بر سلامت رواني به معناي فراهم آوردن امكان سازگاري هرچه بيشتر با محيط و استفاده از همه تواناييها و استعدادهاي فردي به منظور كسب حداكثر بهره‏مندي از لذت، آرامش و اميد به آينده است؛ در حالي كه از نظر اسلام هدف، سعادت و كمال مستمر انسان و رسيدن به مقام رضايت و قرب الهي است؛ هرچند در اين راه فرد دچار مشكلات، رنجها، كاستيها و ناسازگاريهايي نيز شود. به همين جهت از نظر اسلام نابهنجاري رواني يا بيماري دل عبارت است از هر رفتار يا حالتي كه فرد را از خداوند دور و او را به سوي باطل و پيروي از هواي نفس سوق دهد. چنين است كه از نظر قرآن مشركين و منافقين دو گروهي هستند كه بيش از همه دچار بيماري دل‏اند (بقره، آيات 6 تا 13؛ انفال، آيه 49؛ توبه، آيه 125؛ حج، آيه 53؛ احزاب، آيه 60؛ مدثر، آيه 74 و...).
در باب چگونگي اثربخشي فرايند مشاوره و مراحل اصلاح و ترميم نابهنجاري براساس روشها و راهبردهاي ديني نيز هيچ پژوهش و منبع قابل استنادي وجود ندارد و بالاخره درباره آخرين مؤلفه بايد گفت عليرغم وجود پاره‏اي از راهبردهاي مشاوره‏اي در كلام معصومين(ع) مجموعه اين نمونه‏ها و موارد آنقدر زياد و منسجم نيستند كه بتوان براساس آن روشهاي درماني خاصي را براي كمك به مراجعين پيشنهاد كرد.
________________________________________
1. اين مقاله در سال 1378 به درخواست برگزاركنندگان دومين همايش مشاوره از ديدگاه اسلام نگارش يافته و در آن همايش ارائه شده است.
2. اين‏جانب هميشه در مورد استفاده از پسوند اسلام به اين معنا كه آنچه در پي مي‏آيد بيان‏كننده ديدگاه اسلام در آن موضوع خاص است، دغدغه و نگراني داشته‏ام و در مجموع چنين بيانهايي را مناسب نمي‏دانم. زيرا به هرحال آنچه مطرح مي‏شود ممكن است برداشت يك يا چند و يا حداكثر گروهي خاص درباره آن موضوع باشد و نمي‏توان به راحتي آن را بيان ديدگاه اسلام در باب آن موضوع دانست. بر همين اساس آنچه در اين مقاله آمده است صرفا ديدگاه نگارنده براساس شناخت محدود و ناقص وي از متون ديني است و نه منظر دين مقدس اسلام در اين موضوع.
3 . Disipline
4 . Experimental
5 . American psychological Association, Committee on professianal Standards.
6 . Krumbaltz j. o.
7 . براي توضيح بيشتر در اين باب مراجعه شود به مصاحبه اينجانب در كتاب گزارش علمي مشاوره اسلامي، نشستها و مصاحبه‏ها.
American Psychological Association. Committee on Professianal Stanrdards (1981). Speciality guidelines for the delivery of services by counseling psychologists. American psychologists Vol:36, pp.652-663.
ـ قرآن مجيد.
ـ مجلسي، محمدباقر. بحارالانوار، جلد 75 و 91، بيروت: دار احياء التراث العربي، 1983.
ـ هاشمي رفسنجاني، اكبر. تفسير راهنما، جلد دوم، قم: انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، 1376.
ـ خوانساري، جمال‏الدين محمد. شرح غررالحكم و دررالكلم، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1373.
ـ دهخدا، علي‏اكبر. لغت‏نامه، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1373.
Krumbaltz. J. D. (1965). Behaviral Counseling: Ratianale and research. personnel and Guidance Journal Vol:44, pp.383-387.
ـ الحافظ بن كثير. مختصر تفسير ابن‏كثير، بيروت: دارالمعرفه، 1988.
ـ الامام احمد بن حنبل. مسند الامام احمد بن حنبل، جلد 2، بيروت: دار صادر، بدون تاريخ.
ـ الحرّاني، ابومحمد حسن علي. تحف العقول عن آل الرسول، قم: انتشارات جامعه مدرسين، 1363.
ـ حسيني بيرجندي، سيدمهدي. مشاوره و راهنمايي در تعليم و تربيت اسلامي، تهران: انتشارات اميركبير، 1375.
ـ الامام فخر رازي. التفسير الكبير، جلد 5، بيروت: دار احياء التراث العربي، 19.
ـ انجمن مشاوره ايران. بيانيه مورّخ 5/7/1377، تهران: انجمن مشاوره ايران، 1377.
ـ جورج، ريكي و ترز كريستياني. روان‏شناسي مشاوره، ترجمه رضا فلاحي و محسن حاجيلو، تهران: انتشارات رشد، 1377.
ـ پاينده، ابوالقاسم. نهج‏الفصاحة، تهران: انتشارات جاويدان، 1356.
ـ كليني الرازي، محمد بن يعقوب. الروضة من الكافي، جلد 8، تهران: دارالكتب الاسلاميه، 1348.

مباني روشهاي مشاوره باليني از منظر اسلام اسلام

مباني روشهاي مشاوره باليني از منظر اسلام اسلام
مقدمه
قبل از شروع بحث لازم است اين نكته را خاطرنشان كنم كه عنوان مباني روشهاي مشاوره از ديدگاه اسلام2 مي‏تواند يكي از سه احتمال زير را شامل شود:
الف) احتمال اول بررسي مباني روشهاي موجود مشاوره و روان‏درماني از ديدگاه اسلام است؛ يعني براي همين روشهايي كه امروزه در روان‏شناسي باليني براي بهبود بيماران و اصلاح رفتار و نگرش آنان مورد استفاده قرار مي‏گيرد، مباني ديني و عقيدتي فراهم گردد. طبيعي است كه اين احتمال متناسب با شأن اسلام به عنوان يك دين بزرگ الهي نيست، چرا كه نبايد دين وسيله‏اي براي توجيه روشهاي متغيّر و دائما در حال دگرگوني يك رشته علمي3 قرار گيرد.
ب) احتمال ديگر ممكن است بر اين پيش‏فرض استوار باشد كه در اسلام روشهاي خاصي براي مشاوره و روان‏درماني مراجعين و بيماران رواني وجود دارد و اين روشها مورد استفاده مسلمانان قرار داشته و در مجموعه‏اي مشخص تحت نام روشهاي مشاوره ديني معلومِ نظر محققان و صاحب‏نظران اين فن است و حال ما مي‏خواهيم با توجه به تحولات زمانه مجددا آن روشها را صورت‏بندي نماييم و مباني و اصول آن روشها را تدوين كنيم. اين احتمال هم تا حدي مبالغه‏آميز و دور از واقع‏بيني به نظر مي‏رسد. چون لااقل تاكنون تكنيكها و راهبردهاي عملي چنين روش ويژه‏اي به صورت مدون و مشخص معرفي نشده است و از چگونگي اثربخشي و مراحل اصلاح و ترميم يك نابهنجاري به صورت تجربي4 موارد قابل توجهي گزارش نشده است.
ج) و احتمال آخر اين كه براساس منابع ديني و متون مقدس دين اسلام مي‏توان، روشهاي مشاوره و روان‏درماني خاص و احيانا متفاوت با روشهاي موجود را تدوين و معرفي نمود. اين احتمال قابل تأملي است كه نگارنده به چند و چون آن پرداخته و احتمال وجود يا عدم وجود چنين روشهايي را مورد عطف‏نظر قرار داده است.
برهمين اساس در اين مقاله ضمن تبيين مفهوم مشاوره از نگاه روان‏شناسي معاصر و اسلام و بيان تفاوتهاي مفهومي مشاوره از اين دو منظر، استدلال شده است كه اسلام يك مكتب و نظريه مشاوره‏اي نيست بلكه نظام فكري، عقيدتي و رفتاري جامعي است كه چارچوبهاي كلي زندگي انسان سالم را ترسيم كرده و راههاي وصول به فلاح و سعادت نهايي را مشخص نموده است و اصول و روشهاي مشاوره همچون ساير امور بشري بايد لااقل در جوامع اسلامي با اهداف، ارزشها و هنجارها، برنامه‏ها و تكاليف اسلامي سازگاري يابد. بدين‏ترتيب روشن مي‏شود كه چرا بايد مشاوره و روان‏درماني از ديدگاه اسلام مورد بررسي قرار گيرد؛ تأكيد اسلام بر مسأله مقدِّمي و زيربنايي بهداشت و سلامت رواني انسانها و ارائه راهكارهاي مناسب براي تحقق آن، لزوم توجّه به غايات، هنجارها و وظايفي كه اسلام براي بشر معيّن كرده است در تدوين نظريه درماني و تنظيم روشهاي مشاوره، وجود توصيه‏هاي ارزشمند و ارائه راهبردهاي كارآمد مشاوره‏اي در كلام و مرام معصومين(ع) و اهميت توجّه به باورها، اعتقادات و ارزشهاي ديني مراجعان در امر مشاوره و راهنمايي، پاره‏اي از دلايل پرداختن به اين مهم از ديدگاه اسلام مي‏باشند.
چكيده
هرچند مشاوره در مفهوم حرفه‏اي آن پديده‏اي جديد است و به عنوان يكي از دستاوردهاي دانش روان‏شناسي نوين و تمدن مغرب زمين در سده اخير تلقي مي‏شود، امّا به مفهوم وسيع هدايت و راهنمايي انسانها و كمك خواستن از افراد صاحب‏نظر و خردمند همواره مورد تأكيد اسلام و سيره معصومين(ع) بوده است.
اسلام به عنوان مكتبي جامع و همه‏جانبه‏نگر براي سلامتي روح و روان انسان اهميتي فوق‏العاده قائل است. به همين جهت با ارائه برنامه‏ها و دستورات لازم تمهيدات لازم براي تحقق آن را فراهم نموده است، و اتفاقا از همين زاويه است كه مي‏توان مسأله مشاوره و روان درماني را از ديدگاه اسلام مورد بررسي و كنكاش قرار داد.
در اين مقاله ضمن تبيين مفهوم مشاوره از نگاه روان‏شناسي معاصر و اسلام و بيان تفاوتهاي مفهومي مشاوره از اين دو منظر، استدلال شده است كه اسلام يك مكتب و نظريه مشاوره‏اي نيست بلكه نظام فكري، عقيدتي و رفتاري جامعي است كه چارچوبهاي كلي زندگي انسان سالم را ترسيم كرده و راههاي وصول به فلاح و سعادت نهايي را مشخص نموده است و امر مشاوره همچون ساير امور بشري بايد اصول و روشهاي خود را لااقل در جوامع اسلامي با اهداف، ارزشها و هنجارها، برنامه‏ها و تكاليف اعلام شده از سوي آن تطبيق دهد.
واژه‏هاي كليدي: مشاوره اسلامي، مشاوره حرفه‏اي، روان‏درماني، ويژگيهاي مشاور، ارزشهاي مُراجع.
تعريف مشاوره حرفه‏اي
مشاوره در مفهوم جديد و حرفه‏اي آن ترجمه واژه انگليسي Counseling از ماده Counsel به معناي پند، نصيحت، راهنمايي و پيشنهاد است. براي اين مفهوم در اصطلاح تخصّصي آن تعاريف فراواني ارائه شده است. از آن جمله كميته معيارهاي حرفه‏اي انجمن روان‏شناسي امريكا5 در سال 1981 حرفه مشاوره را با توجه به جنبه‏هاي عملي و قابليت‏هاي اجرايي آن چنين تعريف مي‏كند:
مشاوره يعني كمك به مراجعين براي كسب مهارتهاي فردي ـ اجتماعي و تغيير و يا اصلاح اين مهارتها، توسعه و پيشرفت سازگاري و افزايش قابليت انطباق آنان با تمنيّات و خواستهاي متنوع و متغيّر زندگي، افزايش مهارتها به منظور مقابله با مشكلات محيطي و بالاخره توسعه انواع قابليتهاي آنان در حل مسائل، مشكلات و تصميم‏گيريها (American Psychologists Vol:36 pp.652-663).
هدف مشاوره از نظر A. P. A مساعدت و ايجاد تسهيلات لازم در انجام وظيفه و عملكرد مؤثري است كه در جريان رشد و توسعه در طول زندگي و با تأكيد بر جنبه‏هاي مثبت رشد و قابليت انطباق فرد و آشنايي او با مسأله رشد و توسعه انجام مي‏گيرد. به عقيده انجمن روانشناسان آمريكا مسائلي كه موضوع مشاوره و راهنمايي قرار مي‏گيرند عبارتند از: تعليم و تربيت، انتخاب شغل، مسائل جنسي، ازدواج، مشكلات خانوادگي، روابط اجتماعي، بهداشت، كهولت و سالمندي و انواع معلوليتهاي جسمي ـ رواني. (American Psychologists Vol:36 pp.652-663).
همچنانكه ملاحظه مي‏شود تعريف فوق يك تعريف كاربردي است كه نحوه كار مشاور با مراجعين را بيان مي‏كند. بر اين اساس مشاور در كار با مُراجع مي‏كوشد در رابطه با مسائل و مشكلات و نيازهاي او به پرسشهاي شخصي وي پاسخ گويد. مثلاً ناتواني و ميزان عدم تأثيرگذاري فرد چه قدر است؟ مدارج و سطوح كارآيي و لياقتي كه او مي‏تواند به آن دست يابد كدامند؟ چه مهارتهايي بايد كسب كند؟ و چه رفتارهايي نيازمند تغييرند؟ چگونه نقش يا نقشهايي را كه بعهده دارد به خوبي ايفا نمايد؟ به چه ترتيب سطح انتظارات و اميدها، و وظايف محوله را با واقعيتهاي وجودي خويش سازگار نمايد؟
كرومبولتز6 (1965) معتقد است: «مشاوره از تمامي فعاليتهاي اخلاقي تشكيل يافته است كه در آن مشاور تعهد و تلاش مي‏كند تا به مُراجع كمك كند تا به آن دسته از رفتارهايي بپردازد كه بتوانند به حل مشكلات و مسائل او منجر شوند» (به نقل از روان‏شناسي مشاوره، صفحه 10). انجمن مشاوره ايران، مشاوره را فرايندي مبتني بر يك رابطه ياورانه حضوري و تخصصي مي‏داند كه طي آن مشاورِ كارآمد با استفاده از دانش و مهارتهاي ويژه خود امكان رشد، حمل مشكلات و تغيير مُراجع يا مراجعان خود را فراهم مي‏كند (انجمن مشاوره ايران، بيانيه مورخه 5/5/1377).
همچنان‏كه از تعاريف فوق پيداست مشاوره در مفهوم حرفه‏اي آن زمينه‏اي نسبتا جديد است كه از عمر آن بيش از يكصد سال نمي‏گذرد و عمدتا به عنوان يكي از دستاوردهاي دانش روان‏شناسي نوين محسوب مي‏شود كه در پاسخ به نياز روزافزون انسان معاصر براي انطباق و سازگاري بيشتر با شرايط پيچيده و دشوار زندگي در عصر حاكميت تكنولوژي و صنعت بر انسان و طبيعت بوجود آمده است.
گفتن ندارد كه اين مفهوم با موعظه، نصيحت، مشورت و اندرزهاي اخلاقي متفاوت است و شامل مجموعه‏اي از شيوه‏هاي متنوع و پيچيده براي كمك به افراد در انتخاب راه و عمل بر اساس آن، تغيير و تصحيح شناختها و نگرشها، آموزش راههاي سازگاري با مشكلات هيجاني، افزايش مهارت ارتباطات مؤثر بين فردي و همچنين يادگيري رفتارهاي متناسب با شرايط و موقعيتهاي دائما در حال تغيير است تا در هزار توي مشكلات عصر جديد بتواند بر اساس تواناييها، امكانات و علايق خود بهترين انتخاب را اتخاذ نمايد.
مفهوم مشورت در اسلام
كلمه مشورت و مشاوره كه در تداول فارسي‏زبانان به كسر «واو» و «راء» تلفظ مي‏شود ولي تلفظ صحيح آن مشاوَرَه به فتح «واو» و «راء» است واژه‏اي عربي از ريشه شار، يشير به معناي بيرون آوردن، آراستن و رأي زدن است (لغت‏نامه دهخدا، واژه مشاورة).
در قرآن مجموعا سه بار كلمات هم خانواده آن ذكر شده است و به معناي توافق و هم‏رأيي، اهتمام به جلب‏نظر و رأي مردم در مسائل حكومتي و عاملي از مجموعه عوامل مؤثر در تشكيل يك جامعه سالم به كار رفته‏اند.
موارد مذكور به ترتيب عبارتند از:
الف) فَإِنْ أَرَادَا فِصَالاً عَنْ تَرَاضٍ مِنْهُمَا وَتَشَاوُرٍ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا... (بقره، آيه 233).
اگر پدر و مادر با رضايت و مشورت يكديگر تصميم گرفتند كودك را از شير بگيرند اشكالي به رأي آنان نيست. آيه فوق درباره چگونگي شير دادن و از شير گرفتن نوزادان و حقوق گوناگون و متقابلي كه مادر، فرزند و پدر در اين زمينه دارند، نازل شده و وظايف و حقوق هريك را مشخص مي‏كند. يكي از اين وظايف همفكري و توافق والدين با يكديگر و مشورت با صاحب‏نظران براي از شير گرفتن پيش از موعد طفل است (تفسير راهنما، جلد 2، صفحه 137).
در اين آيه مشاوره به معناي توافق و تراضي والدين است.
ب) فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنْ اللّه‏ِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الاْءَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَي اللّه‏ِ إِنَّ اللّه‏َ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ. (آل‏عمران، آيه 159).
پس در سايه لطف و رحمت پروردگارت با آنان نرمخويي كردي و اگر تندخو و سختدل بودي قطعا از پيرامون تو پراكنده مي‏شدند، پس از ايشان درگذر و برايشان آمرزش بخواه و در امور با آنان مشورت كن و چون تصميم گرفتي بر خدا توكل كن كه خدا توكل‏كنندگان را دوست دارد.
اين آيه ناظر به حوادث جنگ احد است كه در آن افرادي كه از جبهه جنگ گريخته بودند تقاضاي بخشش داشتند و خداوند پس از اشاره به يكي از ويژگيهاي اخلاقي پيامبر (نرم‏خويي) و ضمن فرمان به عفو و طلب رحمت براي آنان از پيامبر مي‏خواهد كه باز هم با آنها مشورت كند و رأي و نظر آنان را ناديده نگيرد. مفسران درباره علت امر به مشورت با وجود كمال عقل پيامبر(ص) و وحي آسماني وجوه مختلفي را بيان داشته‏اند. از آن‏جمله فخر رازي در تفسير كبير يكي از وجوه ضرورت امر به مشورت را چنين توجيه مي‏كند كه گرچه عقل پيامبر از عقل همه مردم كامل‏تر است و علوم بشري نيز محدود است ولي بعيد نيست كه وجوهي از مصلحت به نظر كسي برسد و به نظر پيامبر(ص) نرسيده باشد (تفسير كبير، جلد5، ص69).
هريك از توجيهات مفسران در باب امر به مشورت در آيه فوق را كه بپذيريم، به هرحال مشورت در اين آيه يك دستور حكومتي است. از اين رو مي‏بينيم پس از انجام مشورت و روشن شدن نتيجه هرگونه دودلي و پراكندگي بايد كنار گذاشته شود و قاطعيت و تصميم جانشين آن گردد.
ج) وَالَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَي بَيْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ (شوري، آيه 38).
[مؤمنان كساني هستند] كه نداي پروردگارشان را اجابت كرده و نماز را برپا مي‏دارند و امورشان با مشورت سامان مي‏پذيرد و از آنچه داده‏ايم انفاق مي‏كنند.
دقت در آيات قبل از اين آيه مبيّن اين نكته است كه خداوند ضمن توصيف مؤمنان به دو ويژگي مهم ايمان و توكل به هفت اصل عملي فرمان مي‏دهد كه مي‏توان از آنها به عنوان اركان يك جامعه سالم با حكومت صالح و قدرتمند نام برد. اين اصول به ترتيبي كه در قرآن آمده عبارتند از: اجتناب از گناهان، تسلط بر خود به هنگام خشم، پذيرش همه قوانين الهي از جان و دل، انجام امور و تصميمات اجتماعي از طريق همفكري و مشورت، اقامه نماز، انفاق در راه خدا و ايستادگي در برابر ظلم و تجاوز.
بنابر مطالب پيش گفته به نظر مي‏رسد كه مفهوم شور و مشورت در قرآن كريم در معاني سه‏گانه توافق و هم‏رأيي، اهتمام به جلب نظر و رأي مردم در مسائل حكومتي و عاملي از مجموعه عوامل مؤثر در ايجاد انسانهاي صالح و تشكيل جامعه سالم به كار رفته است.
در احاديث و روايات هم مشاوره عمدتا به معناي گفتگو و تبادل‏نظر با افراد صاحب‏نظر و خردمند (ذُوي‏الرَّأْي، عاقل) و استفاده از رأي و نظر آنان در تصميم‏گيريهاي مهم و دشوار گرفته شده است. چند نمونه از اين احاديث عبارتند از:
قالَ رَسوُلُ اللّهِ(ص): «اَلْمُشاوَرَةُ حِصْنٌ مِنَ النَّدامَةِ واَمْنٌ مِنَ اَلْمَلامَةِ (نهج‏الفصاحة، حديث 3095)؛ مشورت موجب پيشگيري از پشيماني و ايمني از سرزنش است». قالَ رَسوُلُ اللّهِ(ص): «لامُظاهَرةَ اَوثَقُ مِنْ المُشاوَرَةِ (نهج‏الفصاحة، حديث 2506)؛ هيچ پشتيباني و تعاوني بهتر از مشورت نيست». قالَ عليٌّ(ع): «مَا اسْتُنْبِطَ الصَّوابُ بِمِثْلِ المُشاوَرَةِ (شرح غررالحكم، جلد6، صفحه64)؛ جز با مشورت به راه درست نتوان رسيد».
پيامبر اسلام(ص) در پاسخ به پرسشي در مورد چگونگي تصميم‏گيري فرمودند: «اَلْعَزْمُ مُشاوَرَةُ اَهل الرّأيِ ثُمَّ اِتّباعِهِمْ»(تفسير ابن‏كثير، جلد 1، صفحه 420)؛ تصميم‏گيري عبارت است از مشورت با متخصصين و صاحب‏نظران و پيروي از نظر ايشان.

كم رويى; علل پيدايش و راههاى درمان آن

كم رويى; علل پيدايش و راههاى درمان آن
مقدمه:
انسان اصالتاموجودى است اجتماعى و نيازمند برقرارى ارتباط با ديگران. بسيارى از نيازهاى عاليه انسان و شكوفا شدن استعدادها و خلاقيت هايش فقط از طريق تعامل بين فردى و ارتباطات اجتماعى ارضا مى گردد. در واقع،خودشناسى، برقرارى ارتباط مؤثر و متقابل با ديگران و پذيرش مسؤوليت اجتماعى از اهداف اساسى همه نظام هاى تربيتى است. در دنياى پيچيده امروز، يعنى در عصر ارتباطات حضور فعال فرهنگى و احاطه بر زنجيره علوم، فنون و تكنولوژى برتر انكارناپذير است.
در هر جامعه اى درصد قابل توجهى از كودكان، نوجوانان و بزرگ سالان بدون آن كه تمايلى داشته باشند، ناخواسته خود را در حصارى از كم رويى محبوس و زندانى مى كنند و شخصيت واقعى و قابليت هاى ارزشمند ايشان در پس توده اى از ابرهاى تيره كم رويى ناشناخته مى ماند.
چه بسيار دانش آموزان، دانشجويان، كارمندان، كارگران و... هوشمند و خلاقى كه در مدارس، دانشگاه ها، ادارات، كارخانجات و... فقط به دليل كم رويى و ناتوانى اجتماعى، همواره از نظر پيشرفت تحصيلى و شغلى و قدرت خلاقيت و نوآورى نمره كم ترى عايدشان مى شود; چرا كه كم رويى يك مانع جدى براى رشد قابليت ها و خلاقيت هاى فردى است.
پديده كم رويى در بين بزرگ سالان و افراد مسن بسيار پيچيده تر از جوانان است و چنين پيچيدگى روانى ممكن است در اغلب موارد نيازهاى درونى، تمايلات، انگيزه ها، قابليت ها، فرصت ها، هدف ها و برنامه شغلى، حرفه اى و اجتماعى جوانان ايشان را به طور جدى متاثر و دگرگون كند.
پرداختن به پديده كم رويى و بررسى مبانى روان شناختى آن از اين رو حائز اهميت است كه تقريبا همه ما به گونه اى تجاربى از كم رويى را در موقعيت هاى مختلف داشته ايم. اما نكته مهم تراين است كه بعضى ها درهمه شرايطوموقعيت هاى اجتماعى به كم رويى قابل توجهى دچار مى شوند. بنابراين مى توان گفت كه اكثر قريب به اتفاق مردم در مواردى از زندگى اجتماعى خود به گونه اى دچار كم رويى شده اند. اما پديده كم رويى داراى درجات مختلفى است:
- بعضى ها صرفا در مواقع و موقعيت هاى خاص دچار كم رويى مى شوند;
- بعضى ها در برخى از مواقع و موقعيت ها دچار كم رويى مى شوند;
- بعضى ها در غالب مواقع و موقعيت ها دچار كم رويى مى شوند;
- بعضى از كودكان، نوجوانان و بزرگ سالان كه شمارشان نيز قابل ملاحظه است، تقريبا در همه موقعيت هاى اجتماعى دچار كم رويى مى شوند.
روندتحولات اجتماعى گوياى اين حقيقت است كه مساله كم رويى غالبا با گذشت زمان، فشردگى و پيچيدگى روابط بين فردى وتشديدفشارهاى اجتماعى، رقابت ها، گوشه گيرى ها، تكروى ها، عزلت گزينى ها و تنهايى ها گسترده تر و شديدتر مى شود و درصد بيش ترى از جوانان و بزرگ سالان را فرا مى گيرد كه مى تواند به تدريج به صورت نوعى بيمارى روانى درآيد. مگر اين كه بتوانيم با تشخيص سريع و استفاده از روش هاى تربيتى و درمانى مناسب و مؤثر از گسترش و تشديد آن جلوگيرى كنيم.
كم رويى چيست؟
كم رويى يك توجه غير عادى همراه با ترس به خويشتن است كه در يك موقعيت اجتماعى ظاهر مى شود و در نتيجه آن، فرد دچارنوعى اختلال در رفتار و عضلات بدنى شده و شرايط عاطفى و شناختى اش متاثر مى گردد. يعنى زمينه بروز رفتارهاى خام و ناسنجيده و عكس العمل هاى نامناسب در وى فراهم مى شود. به ديگر سخن پديده كم رويى به وجود مشكل در برخوردهاى اجتماعى و رفتارها و احساس هاى آزار دهنده شخصى مربوط مى شود كه همواره به صورت يك ناتوانى يا معلوليت اجتماعى ظاهر مى گردد. به كلام ساده كم رويى يعنى: «خود توجهى » فوق العاده و ترس از مواجه شدن با ديگران. زيرا كم رويى نوعى ترس يا اضطراب اجتماعى است كه در آن فرد از مواجه شدن با افراد ناآشنا و ارتباطات اجتماعى گريز دارد.
بنابراين فرد كم رو، از يك طرف نگران رو به رو شدن با افراد جديد است و از سوى ديگر از وارد شدن به اماكن جديد و كسب كار و تجارت تازه هراس دارد كه مجموعه اين حالات احساس عجز در عين توانمندى را در وى به دنبال خواهد داشت. البته بايد توجه داشت كه احساس كم رويى افراد، هميشه در برابر انسان ها متبلور مى شود و نه حيوانات، اشيا و موقعيت هاى طبيعى و جغرافيايى.
كم رويى از ديدگاه بين فرهنگى
كم رويى يك پديده گسترده و متنوعى است كه در نزد افراد، خانواده ها، جوامع و فرهنگ هاى مختلف معانى متفاوتى دارد. يك كودك يا نوجوان ممكن است از نظر روان شناسى اجتماعى فردى كم رو باشد، اما از نظر خانواده يا مدرسه به عنوان يك كودك يا نوجوان مؤدب و متين تلقى گردد. به عبارت ديگر بعضى ها افراد كم رو را انسان هايى ساكت، مؤدب و محترم مى دانند و تصور مى كنند كه اين افراد، شهروندان سالم و بى آزارى هستند و برخى نيز افراد كم رو را انسان هاى مطيع، حرف گوش كن، مستعد و مقبول اجتماع مى دانند.
بعضى نيز كم رويى را براى دختران امرى عادى و صفتى مثبت تلقى مى كنند و آن را براى پسران يك ويژگى يا منش ناپسند مى دانند. در حالى كه كم رويى همان گونه كه پيش تر اشاره شد يك معلوليت اجتماعى و مانع رشد مطلوب شخصيت است و براى هر دو جنس امرى نامطلوب است.
برخى ديگر كم رويى را در افراد، به خصوص در دختران مترادف با حيا و عفت مى دانند و آن را تاييد و تمجيد و تشويق مى كنند،
در حالى كه «حيا» يكى از برجسته ترين صفات انسان هاى متعالى بوده، شاخص ايمان و بيانگر رشد مطلوب شخصيت است. به بيان ديگر قدرت خويشتن دارى امرى ارادى وارزشمند است و برعكس، كم رويى پديده اى كاملا غير ارادى، ناخوشايند و حكايتگر ناتوانى و معلوليت اجتماعى است.
انتظار اين است كه در جوامع اسلامى به ويژه در كشور ما با توجه به ارزش هاى والاى قرآنى و وظايف و تكاليف شرعى فردى و گروهى، پذيرش مسؤوليت هاى اجتماعى و اتصاف به فضيلت هاى اخلاقى، رشدى متعادل و متوازن داشته باشد. بدون ترديد مسلمانان كم رو نمى توانند در انجام بعضى از وظايف و مسؤوليت هاى اجتماعى خود موفق باشند. فى المثل خمير مايه ايفاى وظيفه مهم امر به معروف و نهى از منكر، برخوردارى از شجاعت اخلاقى و مهارت در برقرارى ارتباط اجتماعى متقابل، مؤثر و مفيد است.
كم رويى واحساس تنهايى
فردى كه قادر به برقرارى ارتباط با ديگران نيست، به طور قابل ملاحظه اى كم تر از ديگران از روابط اجتماعى بهره مى برد. چنين فردى نمى تواند احساسات خوشايند يا ناخوشايند، ترس ها يا نگرانى ها و آرزوها يا اميدهايش را با نزديكان و دوستانش در ميان بگذارد و پاسخ ها و عكس العمل هاى ايشان را دريافت كند. احساس تنهايى نيز همانند كم رويى، نوعى ناتوانى اجتماعى است و هر كدام از ما ممكن است در يك موقعيت يا شرايط خاص چنين احساسى داشته باشيم. افرادى كه دچار احساس تنهايى مى شوند و اين احساس با شدت و مداومت، افكار و رفتار آن ها را فرا مى گيرد، به تدريج از تمايلات اجتماعى و ارتباطات فردى شان كاسته مى شود و از اين نظر بعضى از ويژگى هاى افراد كم رو را پيدا مى كنند. كم رويى ناتوانى و معلوليت فرد در برقرارى ارتباط است و تنهايى مشكل انسان در اثر فقر ارتباطى است و در بسيارى موارد احساس تنهايى به كم رويى تبديل مى شود.
شايان ذكر است كه به دليل ويژگى ها و نيازهاى خاص روحى - اجتماعى نوجوانان، ظهور پديده تنهايى (احساس تنهايى) در بين ايشان به طور فوق العاده اى بيش تر از شيوع اين احساس در ميان بزرگ سالان است. و هم چنين اين احساس در ميان كهن سالان به خاطر شرايط خاص اجتماعى و بدنى آن ها، فراوان است. به همين خاطر در طول يك هفته لحظاتى كه نوجوانان وكهن سالان احساس تنهايى مى كنند بيش تر از كودكان و بزرگ سالان (ميان سال ها) است. هرگاه چنين احساسى به علل گوناگون، از جمله ناكامى هاى مكرر، نگرانى و اضطراب شديد، رفتار تبعيض آميز والدين يا بى مهرى هاى فرزندان در برابر والدين مسن و از كارافتاده، واكنش هاى منفى اطرافيان و قطع اميد از پيوندهاى عاطفى عزيزان، تقويت گردد و فرد عميقا احساس تنهايى كند، نه تنها همانند افراد كم رو دچار ناتوانى يا معلوليت اجتماعى مى شود، بلكه زمينه افسردگى جدى در وى به وجود مى آيد و ممكن است دست به اقدامات غير عادى و كژروى هاى اجتماعى نظير گريز از خانه و محل كار، اعتياد و خودكشى بزند. درصد قابل توجهى از كسانى كه خودكشى كرده اند يا اقدام به خودكشى مى كنند، تجارب فراوانى از احساس تنهايى و رها شدگى از طرف صميمى ترين نزديكان و دوستان خود را داشته اند.
بنابراين به طور خيلى جدى مى بايست افراد مبتلا به اين پديده را اعم از نوجوان و بزرگ سال مورد توجه قرار داد و با اتخاذ روش هاى اصلاحى و درمانى مناسب و يا مراجعه به متخصصين مربوطه، مورد درمان و توانبخشى اجتماعى قرار داد.
بدون ترديد در دنياى پيچيده امروز، فراوانى ناراحتى ها و رنج هاى ناشى از مشكلات ارتباطى و سازگارى اجتماعى مانند اضطراب، افسردگى، كم رويى، احساس تنهايى و.. به مراتب بيش از بيمارى هاى قلبى است! براساس تحقيقات انجام شده بسيارى از ناراحتى هاى قلبى نتيجه فشارهاى عاطفى و روانى و روابط ناسالم يا ناموفق بين فردى است و هيچ منشا فيزيكى و بدنى نداشته است.
ويژگى هاى رفتارى افراد كم رو
برخى از ويژگى هاى رفتارى كودكان، نوجوانان و بزرگ سالان كم رو به طور قابل ملاحظه اى متفاوت از ديگران بوده و به سادگى قابل تشخيص است.
از نظر زيستى و فيزيولوژيكى نشانه ها يا علايم مشتركى در ميان غالب افرادى كه به طور جدى دچار كم رويى هستند مشاهده مى شود. در اين ارتباط مى توان به علايم فيزيولوژيكى نظير تشديد ضربان قلب، سرخ شدن چهره، اختلال در ريتم تنفسى، تغيير در تن صدا و... اشاره كرد.
هم چنين برخى رفتارهاى اضطرابى و يا رفتارهاى روانى - حركتى (1) در بين كودكان، نوجوانان و بزرگ سالان كم رو ديده مى شود. برخى از اين ويژگى ها مانند گريه كردن، روبرگرداندن از غريبه ها و چسبيدن به فرد آشنا بيش تر در كودكان كم رو مشاهده مى شود. از ديگر ويژگى هاى افراد كم رو مى توان به موارد ذيل اشاره كرد:
فرار كردن از جمع غريبه ها، مخفى كردن خود از انظار اطرافيان غريبه و ناآشنا، خجالت كشيدن و به لكنت افتادن، با حداقل كلمات سخن گفتن، بريده و كم حرف زدن، بيش تر عبوس بودن و كم تر لبخند زدن، دستپاچه شدن، گوش خود را كشيدن، با انگشتان خود بازى كردن، با لباس خود ور رفتن، از اين پا به آن پا شدن، سر را خم كردن و زير چشمى به غريبه ها نگاه كردن، عدم بر قرارى ارتباط چشمى مستمر و طبيعى با ديگران، غرق در افكار خود شدن، تمايل به سر و كار داشتن بيش تربا كتاب و اشياء و لوازم مختلف به جاى آدم ها، علاقه به بازى با كودكان آشنا و كوچك تر از خود، عدم برخوردارى از يك رابطه دوستانه با آشنايان، با صداى آهسته و غير طبيعى سخن گفتن، گرفته و نگران بودن، بيزارى از دعوت كردن و دعوت شدن، تمايل به تنها بودن، بيزارى شديد از نگاه هاى نقادانه ديگران، فقر شديد در انگيزه فعاليت هاى اجتماعى، ضعف اعتماد به نفس، عدم برخوردارى از ابتكار عمل و ارائه خلاقيت هاى ذهنى، بى جرات و بى شهامت بودن در عين توانايى و قدرت و... .
تاثير كم رويى بر رشد شناختى، عاطفى، روانى، سازش يافتگى اجتماعى و شخصيت
پديده كم رويى به عنوان يك معلوليت اجتماعى، چنانچه به موقع تشخيص داده نشود و درمان نگردد ممكن است آثار نامطلوبى به همراه داشته باشد و رشد شناختى، عاطفى و روانى و اجتماعى فرد را به طور جدى متاثر كند. در اين جا به صورت مختصروفهرست وار به بعضى از تاثيرات سوء كم رويى بر روند رشد شناختى،قدرت هوشمندى، رشدشخصيت و ويژگى هاى عاطفى و روانى افراد كم رو اشاره مى كنيم:
بعد شناختى: در بسيارى از مواقع هوش و استعداد سرشار در پس ابرهاى تيره كم رويى پنهان مى ماند. به عبارت ديگر بعضى از كودكان و نوجوانان كم رو به رغم آن كه ممكن است فوق العاده تيزهوش و سرآمد باشند، اما قدرت هوشمندى ايشان توسط ديگران، به خصوص معلمان به طور واقع بينانه مورد ارزيابى قرار نمى گيرد. كم رويى پايدار مى تواند منجر به يك ترس و تنش عمومى شود و كودك يا نوجوان كم رو، اعتماد به نفس و جرات تجربه هيچ كار تازه اى را پيدا نكند و در نتيجه عملكردو پيشرفت اوبه طور جدى و معنى دارى پايين تر از سطح توانايى اش ظاهر گردد. به كلام ديگر هميشه فاصله اى قابل توجه بين توان بالقوه و توان بالفعل افراد كم رو وجود دارد.
كم رويى موجب افزايش فوق العاده خودتوجهى و اشتغال ذهنى فرد كم رو نسبت به واكنش هاى خويش مى شود، به گونه اى كه شخص از هرگونه تفكر مولد و خلاق و ارتباط برتر باز مى ماند، چرا كه خلاقيت متضمن برخوردارى از شخصيتى سالم، پويا و فعال است و كودكان و نوجوانان خلاق عموما افرادى كنجكاو، جست وجوگر، انعطاف پذير، صريح الكلام، شجاع، راحت و بى تكلف، گشاده رو و متبسم هستند. بنابراين كم رويى قدرت تفكر خلاق و خلاقيت فرد را محدود مى كند. اين جاست كه سنگينى بار تربيت صحيح بيش تر مى شود و وظيفه پدرى يا مادرى ايجاب مى كند كه موانع رشد همه جانبه فرزندان را رفع كرده و زمينه رشد بيش تر و فرداى بهتر آن ها را فراهم سازند.
بعد عاطفى، روانى و اجتماعى: افراد كم رو غالبا دچار اضطراب، افسردگى و احساس تنهايى بوده، در برقرارى و حفظ پيوندهاى عاطفى با مشكل جدى مواجه هستند. كم رويى مانع اصلى رشد مطلوب عاطفى و روانى فرد است.
در افراد كم رو ترس از غريبه ها ممكن است به تدريج تعميم يابد و باعث شود كه آنان از هر چيز تازه و متفاوتى بترسند. اين امر مى تواند محصور كننده فرد در ميان ديواره هاى احساسات بازدارنده باشد و زمينه رشد نابهنجار روانى - اجتماعى وى را فراهم كند. چنين فردى نمى تواند همسرى خوب و سازگار، پدرى مهربان و مربى و شهروندى سازگار باشد و در نتيجه از زندگى لذتى نخواهد برد.
افرادكم رو سهم چندانى در گروه هاى همگن ندارند و يا در صورت عضويت در گروه هاى اجتماعى ، حضورى انفعالى و غير فعال خواهند داشت. گرچه معمولاافرادكم روبه خصوص به خاطر تبعيت پذيرى و فرمانبرى بى كم و كاست، از سوى اعضاى گروه طرد نمى شوند، اما بايد اذعان داشت كه غالباموردكم توجهى واقع مى شوند و در نتيجه چنين نقش غير فعال گروهى و سازش يافتگى ضعيف، از كسب يادگيرى ها، مهارت ها و تجارب مؤثر فعاليت هاى اجتماعى محروم مى مانند.
كم رويى باعث مى شود كه فرد در عين اين كه بعضا از نظر صلاحيت هاى علمى، فكرى و اخلاقى، قابليت هاوكفايت هاى،فردى برتر از هم سالان، دوستان، هم گروه ها و هم كلاسى هاى خود است، اما نتواند رهبرى گروه را عهده دار شود، در حالى كه فرصت رهبرى گروه،ازتجارب ارزشمند رشداجتماعى و از عوامل مؤثر افزايش اعتماد به نفس است.
از آن جا كه فرد كم رو غالبا مى ترسد كه با ديگران به ويژه مخاطب هاى ناآشنا، تازه واردها و غريبه ها صحبت كند، بالطبع ديگران نيز با او كم تر سخن مى گويند، به قول معروف:

• تا كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد.
• كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد. كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد.
بنابراين قلت ارتباطات كلامى و روابط اجتماعى، موجب مى شود كه كودك، نوجوان يا فرد بزرگ سال كم رو دچار نوعى خود محصورى (زندگى در يك چارچوب بسته) شود و از زندگى فعال و خوشايند اجتماعى محروم بماند.
معمولا افراد كم رو نسبت به خود همان قضاوتى را ندارند كه ديگران نسبت به ايشان دارند (افراد كم رو خود را بسيار كم تر از آنچه هستند، مى بينند.) چون ارزشيابى صحيح از خود نشانى از سازگارى اجتماعى است، بنابراين خود پندارى ضعيف، بينانگر رشد معيوب شخصيت و وجود عقده خطرناك حقارت است و همين عقده حقارت است كه ريشه بسيارى از حسادت ها و اختلافات خانوادگى به شمار مى آيد.
1) رفتارهايى كه در اثر اختلال در روان فرد به وجود مى آيد و قابل مشاهده است و ريشه فيزيكى ندارند.
كم رويى يك پديده پيچيده روانى - اجتماعى است. كم رويى يك صفت يا ويژگى ارثى (ژنتيكى) نيست، بلكه اساسا در نتيجه روابطنادرست بين فردى وسازش نايافتگى هاى اجتماعى در مراحل اوليه رشد (در خانه و مدرسه) پديدار مى گردد. با اين كه برخى از روان شناسان نظير كتل ( cattel) [1983 ]بر اين عقيده اند كه بعضى افراد با زمينه كم رويى متولد مى شوند، اما بايد توجه داشت كه بحث درباره زمينه كم رويى و استعداد بيش تر بعضى از كودكان در ابتلا به كم رويى، به معناى ارثى بودن آن، مثل رنگ چشم و پوست نيست. بديهى است كودكان كم رو عموما متعلق به والدينى هستند كه خودشان كم رويى دارند. ليكن اين بدان معنى نيست كه اين قبيل كودكان كم رويى را از طريق ژن هاى ناقل از والدين خود به ارث برده اند، بلكه اساسا بدين معناست كه كم رويى را از آن ها ياد گرفته اند. (1)
در اين جا به طور خلاصه به اصلى ترين زمينه هاى كم رويى اشاره مى شود:
كم رويى ناشى از ترس
كم رويى ناشى از ترس عموما از سال اول زندگى نوزاد مشاهده مى شود. مطالعات انجام شده روى نوزادان، حاكى از اين است كه در اواسط سال اول زندگى (غالبا در 6 ماهه دوم از اولين سال زندگى كودك) كم رويى به عنوان يك پديده همگانى در همه نوزادان و نسبت به غريبه ها و افراد آشنايى كه به خاطر تغيير لباس و آرايش ظاهر متفاوت به نظر آيند، ديده مى شود. به عبارت ديگر، در اين شرايط اضطراب برخورد با بيگانه ها و ناآشناها وجود كودك را فرا مى گيرد. در حقيقت، كودك خردسال از اين رو كم رو است كه مردم برايش ناآشنا بوده، از او بزرگتر، قوى تر، قدرتمندتر و مقتدرترند و او نمى داند كه در شرايط گوناگون چگونه با وى برخورد خواهند كرد.
كودكان خردسال، پس از شش ماهگى، به تدريج به لحاظ رشد ذهنى و عاطفى مى توانند افراد آشنا را از غريبه ها تشخيص دهند. همراه با افزايش دامنه ارتباطات كودك با ديگران، كم كم بر تجارب خوشايند و دوست داشتنى وى افزوده مى شود و كودك از ارتباط و هم نشينى با ديگران، به خصوص آشنايان لذت برده و ترسش فرو مى ريزد. اين حالت مقدمه لازم و مطلوبى براى اجتماعى تر شدن كودك است.
اما اگر برخوردهاى اطرفيان و محيط هم چنان كه پيش تر اشاره كرديم غلط باشد، كم رويى طبيعى كودك خردسال به كم رويى پايدار و غير طبيعى تبديل مى شود.
كم رويى ناشى از اضطراب اجتماعى
بسيارى از محققان و متخصصان، ريشه اصلى كم رويى را در ترس يا اضطراب اجتماعى مى دانند و بس. بنابراين، لازم است اشاره مختصرى به اضطراب اجتماعى داشته باشيم.
اضطراب اجتماعى نتيجه اى است از احتمال يا وقوع نوعى ارزيابى شخصى در موقعيت هاى مختلف اجتماعى. به ديگر سخن، فردى كه دچار اضطراب اجتماعى است، هيچ گونه تمايلى به آغاز ارتباط با ديگران ندارد و با احساسى از ترس و پايدارى غير معقول، از هر موقعيتى كه ممكن است در معرض داورى ديگران قرار گيرد، اجتناب مى ورزد. برداشت يا تصور شخص از موقعيت هاى اجتماعى كه احتمال دارد شخصيت او مورد سنجش و ارزيابى قرار گيرد، مى تواند واقعى يا خيالى باشد. در واقع، شخصى كه به شدت دچار اضطراب اجتماعى است، تصور مى كند كه در هر موقعيت يا شرايط اجتماعى، فرد يا افرادى به محض مواجه شدن با او رفتار و شخصيتش را مورد نقادى و ارزيابى قرار خواهند داد.
كسانى كه همه موقعيت هاى اجتماعى و تعامل بين فردى را صحنه هاى ارزيابى و انتقاد تلقى مى كنند، رفتارى نامناسب دارند. البته، حضور در جلسات مصاحبه و گزينش تحصيلى و شغلى، ديدار با فردى مسؤول يا مقتدر براى اولين بار، صحبت، سخنرانى و ارائه گزارش در حضور مخاطبان برجسته، مصاحبه در برنامه پخش مستقيم راديو يا تلويزيون، ورود به اطاقى مملو از آدم هاى غريبه و موقعيت هايى از اين قبيل، تقريبا همه افراد را تا حدودى مضطرب مى كند، ليكن بعضى از كودكان، جوانان و بزرگ سالان اين گونه رفتار را براى هميشه حفظ مى كنند و تكرار مواجهه، در رفتار آن ها تغييرى ايجاد نمى كند و در بعضى اوقات از طرف اطرافيان هم تقويت مى شود; اين همان ايجاد كم رويى است كه بايد با آن مقابله كرد.به عبارت ديگر، در اين افراد، اضطراب يك ويژگى شخصيتى محسوب مى شود كه كم رويى را هم به دنبال دارد. اما، اين موقعيت ها و رفتارها براى افرادى كه رشد اجتماعى خود را به طور صحيح پشت سر گذاشته اند، يك وضعيت موقت و گذرا خواهد بود و با تكرار و تمرين و چندبار مواجهه، رفع خواهد شد و هرگز پديده نامطلوب كم رويى شكل نخواهد گرفت.
به طور خلاصه مى توان گفت، اضطراب اجتماعى و به تبع آن كم رويى، در شرايط زير بيش تر مشاهده مى شود:
1- ترس از عدم تاييد يا انتقاد توسط ديگران;
2- ترس از قرار گرفتن در موقعيتى كه مى بايست مصمم و قاطع جواب داد يا اظهار نظر كرد;
3- ترس از مقابله كردن با شرايط خاص اجتماعى، عصبانيت ها و پرخاشگرى ها;
4- ترس از مواجهه شدن و هم كلامى با جنس مخالف;
5- ترس از ناتوانى در برقرارى و حفظ روابط بسيار صميمى بين فردى;
6- ترس از بروز جدى تعارض در خانواده و طرد شدن توسط والدين.
خانواده و فرزندان كم رو
محيط خانواده و تجارب اوليه كودك به خصوص در سنين پيش دبستانى و سال هاى آغازين مدرسه، اصلى ترين نقش را در شكل گيرى شخصيت كودك دارد. در اين دوران الگوهاى رفتارى بزرگ سال، برنامه هاى تلويزيونى، نحوه و ميزان ارتباطات عاطفى، كلامى و اجتماعى خردسالان با والدين و بزرگ سالان خانواده، بيش ترين تاثير را در رشد مطلوب اجتماعى و يا پديدايى اضطراب و كم رويى كودكان مى تواند داشته باشد.
زمانى كه الگوهاى بزرگ سال (مثل والدين) خودشان عموما مضطرب بوده و از مهارت برقرارى روابط عاطفى - اجتماعى مطلوب و خوشايند با ديگران، به ويژه با فرزندان خود بى بهره اند، طبيعى است كه فرزندان اين خانواده نيز بياموزند كه كم رو باشند. به همين دليل بعضى از روان شناسان مثل واتسون (پرخذ.جچژژرذ) كم رويى كودكان را در نتيجه يادگيرى و تقويت آن در خانه و مدرسه مى دانند.
كمال جويى و آرمان گرايى فوق العاده والدين و انتظارات نامعقول آنان از فرزندان در شرايط گوناگون و وادار كردن آن ها به رفتارهاى كليشه اى و عكس العمل هاى تصنعى در موقعيت هاى مختلف اجتماعى، سخت گيرى بيش از حد بر كودكان و نوجوانان و داشتن توقعات زياد، رفتار خصمانه و عصبى با ايشان، تهديدها و تنبيه ها، تحقيرها و تحديدهاى ناروا و حمايت هاى افراطى و غير ضرورى از فرزندان، از اصلى ترين زمينه هاى رشد عيوب اجتماعى كودك و بروز كم رويى به شمار مى آيند.
براى مثال، اگر والدين با حمايت افراطى از كودك خود در سنين قبل از دبستان، مانع مواجه شدن او با سختى ها و ناخوشى ها شوند، طبيعى است وقتى اين كودك وارد مدرسه مى شود و مشاهده مى كند كه ديگر از حمايت هاى افراطى والدين خبرى نيست و رفتار بچه ها و هم سالان او با رفتار والدين متفاوت است، دچار نگرانى شده و به خاطر نداشتن قدرت سازگارى، از آن ها كناره گرفته و گريزان مى شود. بنابراين، بايد دانست كه حمايت افراطى از كودكان، زمينه ساز بسيارى از ناهنجارى هاى رفتارى و اجتماعى است و بايد تعديل شود.
كم رويى در تك فرزندها و فرزندان اول خانواده
كم رويى در ميان فرزندان اول خانواده و تك فرزندها بيش از ساير فرزندان خانواده ديده مى شود، به خصوص زمانى كه والدين قادر نباشند زمينه تربيت و رشد اجتماعى مطلوب و هماهنگ ايشان را مطابق با نيازهاى عاطفى و اجتماعى آنان فراهم آورند. به طور كلى در غالب موارد، فرزندان اول خانواده و تك فرزندها با بزرگ ترها بيش تر همانندسازى مى كنند و تمايل ايشان در برقرارى ارتباط با بزرگ سالان، بيش از هم سالانشان است. به ديگر سخن، فرزندان اول خانواده و تك فرزندها در برقرارى ارتباط با هم سالان و هم كلاسى هاى خود بيش تر با مشكل مواجه مى شوند تا با افراد بزرگ سال (2) چرا كه عموما والدين انتظارات و توقعات متنوعى از تنها فرزند و يا فرزند اول خود دارند; اعمال فشارهاى روانى از طرف والدين و آرمان خواهى هاى فراوان ايشان و نيز ناتوانى اين قبيل فرزندان در تحقق بخشيدن به خواسته هاى والدين، به تدريج باعث ايجاد احساس بى كفايتى و خودپندارى بسيار ضعيف در آن ها شده و از اين رو، زمينه اضطراب فراگير و كم رويى در شخصيت ايشان به وجود مى آيد. به خاطر چنين وضعيت عاطفى - روانى است كه فرزندان اول در مقايسه با ساير فرزندان خانواده به توفيقات كم ترى در پيشرفت تحصيلى دست مى يابند.
مدرسه; تقويت كم رويى يا رشد اجتماعى
مدرسه به عنوان اولين جايگاه رسمى تجربه كودكان مى تواند نقش تعيين كننده اى در تقويت كم رويى يا مهارت هاى اجتماعى آنان ايفا كند. متاسفانه در بعضى مدارس، رفتار انفعالى و آرام و سكوت مضطربانه كودك يا كودكان كم رو و ناتوان به عنوان يك صفت پسنديده و ويژگى رفتارى مطلوب تلقى شده و حتى با تاييد و تشويق هاى بى مورد، تقويت نيز مى گردد. جاى بسى تعجب و تاسف است كه در بسيارى از مدارس، گاهى بالاترين نمره انضباط از آن معلولين اجتماعى، يعنى دانش آموزان كم رو است! اين مساله زمانى بيش تر مشاهده مى شود كه كودك نيز به دلايل عديده از جمله كمبودهاى عاطفى و تعارضات خانوادگى، شديدا تمايل دارد رفتارش مورد توجه و تاييد معلم واقع شود و به طورپى درپى ازطرف وى مورد تشويق قرار گيرد.
روش هاى درمان كم رويى
پيش از اين اشاره شد كه كم رويى يك پديده پيچيده و مركب ذهنى - روانى، اجتماعى است كه به دلايل مختلف در طول دوران رشد به تدريج پديدار مى شود. بنابراين، در بحث درمان نيز بايد اذعان داشت كه براى كم رويى، يك درمان فورى وجود ندارد.
كم رويى با دارو برطرف نمى شود و اقدامات پزشكى و استفاده از داروهاى آرام بخش و تقويت كننده (مولتى ويتامين ها) تاثير مستقيمى بر درمان كم رويى فرد ندارد. كم رويى اساسا رفتارى اكتسابى و آموخته شده است كه براى درمان و برطرف كردن آن بايد رفتار نامطلوب حذف گرديده و رفتار تازه و مطلوب اجتماعى در فرد فراگير شود.
اساس درمان كم رويى، تغيير در حوزه شناختى و تحول در شيوه عملى زندگى و حيات اجتماعى فرد است; تغيير در شيوه تفكر، يافتن نگرش تازه نسبت به خود و محيط اطراف، برخوردارى از قدرت انجام واكنش هاى نو در برابر اطرفيان و تعامل بين فردى، تغيير در باورها و نظام ارزش هايى كه كم رويى را تقويت مى كند، كاهش اضطراب در فرد كم رو، تقويت انگيزه و افزايش مهارت هاى اجتماعى و توانايى هاى تحصيلى، شغلى و حرفه اى، اصلى ترين روش درمان كم رويى است.
________________________________________
1- وقتى صحبت از وراثت يا ارث مى شود. منظور مجموعه صفات يا ويژگى هايى است كه از اجداد گذشته توسط والدين و از طريق ژن ها به فرزند انتقال مى يابد. نقش ارث (عامل ژنتيكى) با تشكيل نطفه آغاز مى شود و تقريبا در همان زمان با فاصله بسيار اندك پايان مى پذيرد.
2- معمولا وقتى كه تك فرزندها وارد مدرسه مى شوند، بيش تر دوست دارند با معلم ارتباط داشته باشند تا با هم سالان خود و اگر از طرف معلم و خانواده هدايت نشوند و ارتباط متعادلى با هم كلاسى هاى خود پيدا نكنند، به تدريج با مشكل جدى در رشد شخصيت اجتماعى مواجه مى شوند.
منابع 1) رفتارهايى كه در اثر اختلال در روان فرد به وجود مى آيد و قابل مشاهده است و ريشه فيزيكى ندارند.
1- افروز، غلامعلى، روان شناسى تربيتى كاربردى، انتشارات انجمن اوليا و مربيان جمهورى اسلامى ايران، 1373.
2- افروز، غلامعلى، روان شناسى كم رويى و روش هاى درمان، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1374.
3- كلارس.ج، راو، مباحث عمده در روان پزشكى، ترجمه جواد وهاب زاده، انتشارات آرش، 1370.
4- ابراهام اچ، مزلو، انگيزش و شخصيت، ترجمه احمد رضوانى، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى، 1372.

نماز دريچه اى به سوى روشنايى

نماز دريچه اى به سوى روشنايى
مهدى سلطانى رنانى در ميان عبادات، نماز داراى ارزش والا و اهميت بسزايى است كه از پيشينه اى ديرينه و ماندگار برخوردار است. در قرآن كريم از زبان حضرت عيسى ـ عليه السلام ـ نقل شده كه فرمود:
«و أوصانى بالصلاة و الزكاة ما دمت حيّا» [1] «خداوند مرا به نماز و زكات سفارش كرده است، تا آنگاه كه زنده ام.» در تاريخ، نخستين عبادتى كه خداوند متعال، آن را بر پيامبران به منظور گسترش پيام توحيد امر نمود و پيامبر اسلام نيز پيش از هر چيز به برپايى آن فرمان داد، نماز بود. احكام اسلامى در سايه نماز تشريع شده است و تبليغ آنها بدون سلاح نماز نتيجه قابل قبولى نخواهد داشت.
نماز يكى از عناصر بنيادى و اساسى جامعه اسلامى، به منظور ريشه كن كردن كفر و فرهنگ بيگانه و از تعليمات مهم زير بنايى اسلام و يكى از ارزشهاى اخلاقى، معنوى و اجتماعى اين مكتب آسمانى به شمار مى رود.
نماز، چون كعبه اى است كه ساير اعمال عبادى بر گرد آن مى گردد و با آن ارتباط ناگسستنى و محكمى دارد. در قرآن، نماز همپاى زكات ذكر شده و اعمال سياسى ـ عبادى حج با همه ارزش فراگيرش، بدون نماز طواف، ناقص و باطل است. جهاد نيز روح، معنا و انگيزه خود را از نماز مى گيرد. در اصل، همه اعمال عبادى اسلام، اعم از فردى و اجتماعى، به نحوى با نماز پيوند، و تحت تأثير مستقيم آن قرار دارند. به علاوه، نماز عبادتى است كه در هيچ حال كنار گذاشتنى و شايان بى اعتنايى و سستى نيست: «الصلاة لا تسقط بحالٍ».
نماز، ياد خدا و سخنى دل انگيز با او و دريچه اى به سوى نور و روشنايى باطنى است. نماز اظهار عبوديت در برابر معبودى يكتا و بى همتا و پرواز ملكوتى همه بندگان به سوى اوست: «الصلاةُ معراج المؤمن»، تا آنجا كه پيامبر ـ صلى الله عليه و آله ـ فرمود: «جعلت قرة عينى فى الصلاة» [2] اين پرواز معنوى مايه قرب به درگاه رب العالمين مى شود: «الصلاةُ قربانُ كلّ تقىّ». [3] نقش اثر بخش و تحول آفرين نماز تا بدان پايه است كه مى تواند مايه رستگارى، تقوا و طهارت دلها و بهبود روابط اجتماعى شود و جريان نيرومند و سنگر استوارى در جلوگيرى و ممانعت از پليديها و انحرافات اخلاقى و اجتماعى باشد؛ زيرا «إنَّ الصلوة تَنْهى عَنِ الفحشاءِ و المنكرِ و لَذكرُ اللّه اكبر ... » [4] . چون فوايد فردى و اجتماعى اين عبادت اصيل بى شمار است، اين چنين در فرهنگ اسلام از جايگاهى والا برخوردار شده و قبولى همه اعمال در درگاه حضرت الوهيّت وابسته و مشروط به قبولى آن گرديده است: «اِنْ قُبِلَتْ قُبِلَ ماسَواها» [5] نخستين كسى كه پس از پيامبر گرامى اسلام به اداى نماز افتخار يافت و مدال معنوى اين عبادت استوار اسلامى را به گردن آويخت، على ـ عليه السلام ـ بود. او نخستين مردى بود كه اسلام آورد و پشت سر رسول خدا ايستاد و به نماز او اقتدا كرد.
على ـ عليه السلام ـ مرد نماز بود و حركت، و آخرين وصيت آن امام همام نيز توصيه به نماز بود. او همان على بود كه در حال نماز، در محراب عبادت، فرقش شكافته شد و روح بزرگش به ملكوت اعلى پرواز كرد و از دريچه نماز به ديدار حق تعالى شتافت و به فلاح و فوز حقيقى و ابدى دست يافت. خود نيز در نهج البلاغه فرمود:
«اللهم إنّى اَوّلُ مَنْ أنابَ و سَمِع و اَجابَ، لَم يَسْبِقْنى اِلاّ رسولُ الله بالصَّلاةِ.» [6] «بار پروردگارا! من نخستين كسى هستم كه به حق رسيده و آن را شنيده و پذيرفته است، هيچ كس بر من به نماز پيشى نگرفت، مگر رسول خدا ـ صلى اللّه عليه و آله ـ .» در روايتى ديگر از آن حضرت منقول است كه فرمود:
«وَ لَقَد صَلَّيْتُ مع رسول اللّه ـ صلى الله عليه و آله ـ قَبْل النّاسِ بِسَبع سنين و أنا اوّل مَنْ صَلّى مَعَهُ.» [7]
• خداوندا من آن اوّل كس استم زجان و دل شدم سوى انابت كسى بر من به شهراه حقيقت چو او بهر نماز افراخت قامت ببستم قامت و كردم قيامت
• كه حق بشنيده و در كار بستم نداهاى تورا كردم اجابت به جز پيغمبرت نگرفته سبقت ببستم قامت و كردم قيامت ببستم قامت و كردم قيامت
نماز، نشانه مليّت اسلامى
از ديدگاه امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ نماز نشانه مليّت اسلامى و عملى است كه مسلمانان به آن، ممتاز و مشخص مى شوند:
«وَ إقامُ الصَّلوةِ فَإنَّهَا المِلَّة.» [8] در جاهاى ديگر نهج البلاغه نيز، نماز به عنوان شعار اصلى ملّت اسلام معرفى و شناخته شده است. به همين دليل كسى كه نماز را ترك مى كند، كافر خوانده شده و از مليّت دين اسلام و شريعت الهى بيرون رفته است؛ پيامبر اكرم ـ صلى اللّه عليه و آله ـ فرموده:
«بين العبد و بين الكفر ترك الصّلوة.» [9] «فاصله انسان و كفر، ترك نماز است.» نماز فى نفسه فعلى فردى است و هر كسى بايد در انجام دادن آن تلاش كند، ولى كتاب و سنّت بدين مطلب تصريح دارند كه نه تنها نماز گزار موظّف است كه خود نماز گزارد، بلكه بايد در احياى اين فريضه الهى در جامعه اسلامى نيز كوشا باشد، مانند همان عملى كه امام على ـ عليه السلام ـ در معركه جنگ و سيّد الشهدا امام حسين ـ عليه السلام ـ در ظهر عاشورا انجام دادند و براى نماز فداكارى و جانفشانى نمودند.
نماز، چون كعبه اى است كه ساير اعمال عبادى بر گرد آن مى گردد و با آن ارتباط ناگسستنى و محكمى دارد.
علاوه بر اينها، نماز از برنامه هاى مهم ملّى و دينى تمام پيامبران الهى بوده است. نكته مهم ديگر در اين باب كه ما را به جايگاه ويژه نماز در حكومت الهى ره مى نمايد، اين است كه حضرت على ـ عليه السلام ـ با تأكيد فرمود:
«نماز نفس ملّت و دين است.» از اين سخن در مى يابيم كه اگر در جامعه اى فرهنگ نماز به شيوه صحيح خود، نهادينه شود، و قرآن چنان كه شايسته است اقامه گردد، آن جامعه، مليّت و آيين هويّت اصلى خودش را هرگز از دست نخواهد داد و در مقابل سيل تهاجم فرهنگى غرق نمى شود.
اهميت نماز اوّل وقت
«صَلِّ الصَّلوة لِوَقْتِها الموَقَّتِ لَها و لاتُعَجِّل وَقتها لِفراغٍ و لاتؤَخِّرها عَن وقتها لإشتغالٍ.» [10] «نماز را در وقت معين آن به جاى آر و به دليل اينكه بى كارى پيش از وقت آن را به جا نياور و به بهانه كار داشتن آن را به تأخير مينداز.» از آنجايى كه نمازهاى يوميّه، بلكه تمامى فرايض الهى، اوقات معيّن و مشخّصى دارند، نمازگزار با رعايت اوقات نماز، رفته رفته با انضباط و وقت شناس مى شود و در واقع، نماز «تمرين وقت شناسى» است. استاد شهيد حضرت آية اللّه مرتضى مطهّرى ـ رضوان اللّه عليه ـ مى نويسد:
«مسئله مهم ديگرى كه در باب نماز مورد توجّه واقع شده، دقّت زياد نسبت به مسأله وقت است، به طورى كه دقيقا روى دقيقه و ثانيه آن حساب مى شود.» [11] مسائل تربيتى بايد تحت انضباط و شرايط معيّن قرار گيرد تا عدّه اى آن را به فراموشى نسپارند و بهانه اى براى ترك كردن آن نداشته باشند. در حقيقت نماز يك كلاس انسان سازى است.
درباره فضيلت اقامه نماز در وقت مقرّر و عقوبت تأخير انداختن آن از وقت، در روايات بسيارى سخن رفته است. به عنوان نمونه نوشته اند كه حضرت رضا ـ عليه السلام ـ براى استقبال از خويشاوندان خود از خانه و شهر خارج شد، در بين راه وقت نماز فرا رسيد، حضرت به كنارى رفته و ايستاد و به يكى از همراهان خود فرمود: اذان بگو تا نماز بگزاريم! آن فرد عرض كرد: ما در انتظار ميهمانان خود هستيم و نماز را بعد خواهيم خواند. حضرت فرمود: «خدايت بيامرزد، هيچ گاه بدون عذر، نمازت را از اوّل وقت به تأخير مينداز و هميشه نماز را در اوّل وقتِ آن به جاى آور!». سپس به نماز ايستادند. [12] درباره اوقات شرعى نمازهاى يوميّه، امام على ـ عليه السلام ـ طى نامه اى كه به يكى از حاكمان شهرها نوشته، فرموده است:
«امّا بَعْدُ فَصلّوا بالنّاسِ الظُّهرَ حتّى تفى ءَ الشَّمسُ مَرْبِض العَنْز؛ وَ صَلّوا بِهِمُ العَصْرَ وَ الشَّمسُ بيضاءُ حَيَّةٌ فى عُضوٍ مِنَ النَّهار حينَ يُسَارُ فيها فَرْسَخانِ وَ صَلّوا بِهِمُ المَغْربَ حينَ يُفْطِرُ الصّائمُ وَ يَدْفَعُ الحاجُّ إلى مِنى وَ صلّوا بِهِمُ العِشآءَ حينَ يتوارَى الشَّفَقُ إلى ثُلُثِ اللّيل، و صَلّوا بِهِمُ الغداةَ و الرَّجُلُ يَعْرِفُ وَجْهَ صاحبِه.» [13] «نماز ظهر را به جماعت هنگامى به پا داريد كه سايه آفتاب به اندازه ديوار خوابگاه بزى برگردد و نماز عصر را با آنان هنگامى بخوانيد كه خورشيد در پاره اى از روز روشن و درخشان بوده و مى توان تا هنگام مغرب، پياده دو فرسخ راه را پيمود و نماز مغرب را با آنها هنگامى به جا آوريد كه روزه دار افطار مى كند و حاجى به منى روانه مى شود و نماز عشا را با آنها زمانى بخوانيد كه ثلثى از شب گذشته و سرخى پنهان مى گردد و نماز صبح را با آنها هنگامى به پا داريد كه شخص، چهره رفيق و همراه خود را بشناسد.» آن حضرت، پس از آنكه محمّد بن ابى بكر را براى فرماندارى مصر انتخاب نمود، دستورالعملى درباره نماز اوّل وقت نوشت و به وى ابلاغ فرمود:
«صَلِّ الصَّلوة لِوَقْتِها، المُوَقَّت لها و ... و اعْلَمْ أنّ كُلّ شى ءٍ مِنْ عملك تَبعٌ لِصَلاتِك.» [14] نماز را در وقت اختصاصى خودش بخوان (اوّل وقت) و چون بيكار شدى، در انجام نماز شتاب نكن، يا چون به كارى مشغول هستى، نماز را تأخير مينداز و بدان كه تمام اعمال تو در گرو قبولى نماز توست.» در كتابهاى روايى نيز، از على ـ عليه السلام ـ درباره اهميّت نماز اوّل وقت و بركات آن سخنان بسيارى ذكر شده است. براى نمونه، ايشان در حديثى از پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه و آله ـ نقل مى نمايند كه بنده اى نيست كه به اوقات نماز و طلوع و غروب خورشيد اهميتى بدهد، مگر اينكه من براى او راحتى هنگام مرگ و برطرف شدن غم و اندوه و نجات از آتش دوزخ را ضامن مى شوم. [15]
حالات على ـ عليه السلام ـ در نماز
در اين نوشتار سزاوار است كه به ذكر جلوه هايى از نماز، حالات معنوى و عبادت على ـ عليه السلام ـ اشاره شود كه به حق باعث تنبّه و تذكّر پيروان آن بزرگوار خواهد گرديد.
الف: خشوع بى مانند
امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ هنگامى كه داخل نماز مى شد، همچون بنايى ثابت و استوار و بدون تحرّك بود و چه بسيار ركوع و سجودش طولانى مى شد و بدون توجه قلبى ذكر نمى گفت و بدنش از بس بى حركت بود كه گاهى مرغى بر پشت مبارك آن حضرت مى نشست، و هيچ كس به جز على بن ابى طالب ـ عليه السلام ـ و على بن الحسين ـ عليهم السلام ـ طاقت نداشتند كه مانند رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ نماز بخواند. [16] روايات فراوانى درباره خشوع آن حضرت وارد شده است، از جمله امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمودند:
«كان علىٌ إذا قام إلى الصّلاةِ، فقال: و جَّهْتُ وَجْهِىَ لِلّذى فَطَرَ السّموات و الأرض و تَغَيُّرُ لو نِهِ يُعْرف ذلك فى وجهه.» [17] «هر گاه على به نماز برمى خاست، مى گفت: روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريد، و رنگش تغيير مى كرد به طورى كه در چهره اش پيدا بود.» در تفسير قشيرى آمده است:
«على ـ عليه السلام ـ چون وقت نماز مى شد، رنگش تغيير مى كرد و به خود مى لرزيد، به آن حضرت عرض مى شد، شما را چه شده است؟ مى فرمود: هنگام اداى نماز، يعنى امانتى بزرگ رسيده است كه خداى تعالى آن را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرد و آنها از پذيرش آن ابا كردند و انسان آن را به عهده گرفت و من با اين ضعف و ناتوانى ام، نمى دانم آيا از عهده برداشتن اين بار به خوبى بر مى آيم يا نه.» [18]
ب: حضور قلب
ابتدا بايد توجه نمود كه اين حالت در نماز يك امر باطنى است كه معمولاً درك آن براى شخص ديگر بسيار مشكل و حتّى غير ممكن است. فقط خداى عزّوجل از باطن و ضمير نمازگزار آگاه است.
از اين رو پى بردن به وجود اين حقيقت در شخص نمازگزار بسيار كار مشكلى است. آنچه در منابع مذهبى درباره حالات حضرت على ـ عليه السلام ـ در نماز نقل شده كه مجموعا حاكى از حضور قلب بالاى وى در نماز مى باشد، فراوان است كه در اينجا به ذكر چند نمونه بسنده مى كنيم.
نخستين كسى كه پس از پيامبر گرامى اسلام به اداى نماز افتخار يافت و مدال معنوى اين عبادت استوار اسلامى را به گردن آويخت، على ـ عليه السلام ـ بود.
1ـ بيرون آوردن تير از پاى آن حضرت
در جنگ صفّين تير از پاى حضرت بيرون كشيدند، در حالى كه مشغول خواندن نماز بود و حضرت درد را احساس نكرد، و قبل از نماز نيز امكان عمل جرّاحى نبود و سوگند ياد كرد كه اصلاً متوجه آن نشده است. [19]
2ـ تغيير رنگ سيماى حضرت در نماز
ابن شهر آشوب از تفسير قشيرى روايت نموده: هنگامى كه وقت نماز مى شد، رنگ امام ـ عليه السلام ـ تغيير مى كرد و حالت تزلزل و اضطراب به او دست مى داد، كسى پرسيد: براى چه اين حالت به شما دست داد؟ فرمود:
«جاءَ وقتُ أمانَةٍ عَرضَهَا الله تعالى على السَّموات و الارض و الجبال فأبين أنْ يَحْمِلْنَها و حملها الانسان [20] فى ضعفى فلا أدرى أُحْسِنَ اذا ما حَمَلتُ أم لا؟.» [21] «وقت اداى امانتى كه خدا تعالى آن را به زمين و آسمان و كوهها عرضه داشت و از پذيرش آن سرباز زدند فرا رسيده است و من با اين ضعفم نمى دانم كه آيا مى توانم به خوبى اداى امانت كنم يا نه.»
3ـ پاداش الهى بر حضور قلب در نماز
در تفسير وكيع و سدى و عطا از ابن عباس روايت شده كه: دو ناقه (شتر ماده) بزرگ و چاق براى رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ هديه آوردند، حضرت به اصحاب فرمود:
«هل فيكم أحدٌ يُصلى ركعتين بقيامهما و ركوعهما و سجودهما و وضوئهما و خُشوعهما لا يهتمَّ فيهما مِنْ أمر الدّنيا بشى ءٍ و لا يُحدّثُ قَلْبَهُ بفكر الدّنيا؟ أُهدى إليه إحدى هاتين النّاقتين.» «آيا در ميان شما كسى هست كه دو ركعت نماز با قيام و ركوع و سجود و وضو و خشوع بخواند و در اين دو ركعت نماز به امور دنيا فكر نكند و با قلب و دلش نجواى دنيا نكند؟ اگر چنين نمازى را كسى به جا بياورد، يكى از اين دو ناقة را به او هديه خواهم كرد.» سه بار جمله فوق را تكرار كرد و هيچ يك از اصحاب جواب نداد. على ـ عليه السلام ـ برخاست و عرضه داشت:
«أنا يا رسول اللّه، أصَلّى ركعتين، أُكَبِّرُ تكبيرة الإحرام وَ إلى أنْ اُسَلِّمَ منها لا أُحَدِّثُ نفسى بشى ءٍ مِن أمر الدّنيا.» «اى رسول خدا، من دو ركعت نماز مى گزارم، از تكبيرة الاحرام تا سلام آن را به جا مى آورم، در حالى كه به دلم چيزى از امور دنيا را خطور ندهم.» رسول خدا فرمود: «يا على، صَلِّ، صلّى اللّه عليك»؛ «اى على نماز را بجا بياور كه صلوات خدا بر تو باد.» امير مؤمنان على ـ عليه السلام ـ تكبير گفت و نماز را آغاز كرد، همين كه سلام داد، جبرئيل بر پيامبر نازل شد و گفت:
«يا محمّد! إنّ اللّه يُقْرئُكَ السَّلام و يقولُ لك أعطِه احدى النّاقتين.» «اى محمّد! خداوند سلامت مى رساند و مى فرمايد: يكى از دو ناقه را به على عطا كن.» پيامبر خدا كه به قدرت حق و علم غيب از ضمير على آگاه شده بود، به جبرئيل فرمود:
«إنّى شارطتُهُ أن يُصلّى ركعتين لا يُحَدِّثُ فيهما بشى ءٍ مِنَ الدّنيا، أعطيه إحدى النّاقتين أن صلاهما وَ أنّه جَلَسَ فى التّشهد فتفكّر فى نفسهِ اَيّهما يأخُذ.» «من با على شرط كرده بودم كه در طول دو ركعت نماز به امور دنيا فكر نكند تا يكى از دو ناقه را به او ببخشم. در حالى كه على در تشهّد نمازش فكر مى كرد كه كداميك از دو ناقه را بگيرد!» جبرئيل عرضه داشت:
«يا محمّد! إنَّ اللّه يَقرئُكَ السّلام و يقول بك: تفكَّرَ اَيّهُما يأخُذُها أسمنهما و أعظمهما فيسخرها و يَتَصَدَّقُ بِها لِوَجهِ اللّه، فكانَ تفكّرُهُ للّه عَزّوجل لا لنفسه و لا للدُّنْيا؛ ... .» [22] «اى محمّد! خدايت تو را سلام مى رساند و مى گويد: درست است وليكن على مى انديشيد كه كدام يك از دو ناقه فربه تر و بزرگ تر است تا آن را در راه خدا قربانى نمايد و به مردم صدقه دهد، پس تفكر او هم براى خدابوده، نه براى خود و نه براى دنيا.»
گناه زدايى نماز
«وَ اِنَّها لَتَحُتُّ الذّنوبَ حَتَّ الوَرَق.» [23] «نماز، گناهان را مانند ريزش برگ درختان فرو مى ريزد.» نظر به اينكه انسان داراى دو جنبه جسم و روح است، شكى نيست همان طورى كه جسم گاهى بر اثر آلودگى نياز به نظافت و تميزى دارد، روح و روان نيز بر اثر گناهان و خطاها آلوده و مكدر شده و نياز به شست و شو و رفع كدورت دارد.
نماز، دعوتنامه حق براى حضور يافتن خلق در يك ضيافت معنوى است؛ ضيافتى كه لحظه لحظه آن عروج و نزديكى به يگانه اى مهربان است.
از نگاه امام على ـ عليه السلام ـ نماز از مؤثرترين عوامل وارستگيها و شست و شوى گناهان و دفع پليديهاى روحى است؛ زيرا خواه ناخواه نماز، انسان را به توبه و اصلاح گذشته دعوت مى كند. خداوند متعال نيز در قرآن كريم حسنات را عامل از بين رفتن سيّئات معرفى مى كند و نماز يكى از مهم ترين و برترين حسنات است: «اَقم الصَّلوة طَرَفى النّهارِ و زُلَفا مِنَ الليل، إنَّ الحسنات يُذهِبنَ السَّيئاتِ» [24] از ديدگاه اميرمؤمنان ـ عليه السلام ـ در نهج البلاغه، نماز عامل وارستگى و دورى از گناه و زوال آثار زشت آن است. حضرت در تعبير زيبايى مى فرمايد:
«نماز، گناهان را از گناهكار مى گشايد چنانكه بند از كسى بگشانيد.» [25]
• چنان كه برگ ريزد از درختان نماز آن گونه مى ريزد گناهان
• نماز آن گونه مى ريزد گناهان نماز آن گونه مى ريزد گناهان
از نگاه فرهنگى نيز ارزش و اهميت نماز از آنجا مشخص مى شود كه بدين وسيله انسان به شخصيت اجتماعى مورد قبول و شايسته اى مى رسد و از لحاظ معنوى مورد ستايش قرار مى گيرد؛ زيرا نماز همه آنچه را كه همانند بندى به دست و پاى فرد پيچيده و مانع رشد شخصيت اسلامى اش مى شود، مى گشايد و برطرف مى نمايد.
همچنين نماز در كلام مولا على ـ عليه السلام ـ به نقل از پيامبر گرامى اسلام ـ صلى الله عليه و آله ـ به چشمه آب گرمى تشبيه شده كه فرد مؤمن در شبانه روز پنج نوبت خود را در آن شست و شو مى دهد، به طورى كه چركى بر بدن او نمى ماند. [26]
• به هنگام گنه شستن، تو آن درياى بَس ژرفى بشر را خوش ترين حرفى، به كوثر بهترين ظرفى
• بشر را خوش ترين حرفى، به كوثر بهترين ظرفى بشر را خوش ترين حرفى، به كوثر بهترين ظرفى
در حكمتهاى نهج البلاغه نيز درباره تأثير و نقش نماز و شست و شوى گناهان و اميدوارى نسبت به فضل و رحمت الهى آمده است:
«ما أهمّنى ذنبٌ أمْهِلْتُ بَعْدَهُ حتّى أصَلّى ركعتين و أسأل الله العافية.» «اندوهگينم نكرد گناهى كه در پى آن مهلت يافتم دو ركعت نماز گزارم و از خدا اصلاح حال خود را بخواهم.» [27] ابن ميثم در شرح اين جمله نوشته است: «علت اينكه انسان نبايد پس از خواندن دو ركعت نماز، نسبت به گناهان اندوهگين باشد، اين است كه نماز پوشاننده گناهان است». [28] نماز عبادتى سراسر لذت است كه الگوى مجسم و منورى چون على ـ عليه السلام ـ دارد.
علامه فرزانه، آيت اللّه حسن زاده آملى ـ حفظه الله ـ علاوه بر اينكه علت مذكور را تأكيد مى نمايد، وجه ديگرى را نيز بيان مى كند و آن عبارت است از: امكان توبه از گناه، بازنده ماندن هر چند به مقدار خواندن دو ركعت نماز. [29]
نماز، بزرگ ترين روزنه اميد
نقل شده است كه روزى على ـ عليه السلام ـ رو به مردم كرد و فرمود: به نظر شما اميد بخش ترين آيه قرآن كدام است؟ بعضى گفتند:
آيه «إنَّ اللّه لا يَغْفِرُ أنْ يُشرَكَ به ويَغْفِرُ ما دونَ ذلك لِمَنْ يشاء» [30] «خداوند هرگز شرك را نمى بخشد و پايين تر از آن را براى هر كس كه بخواهد مى بخشد».
امام على ـ عليه السلام ـ فرمود: خوب است، ولى آنچه من مى خواهم اين نيست. بعضى گفتند:
«وَ مَنْ يعمَلْ سوأً أوْ يَظلِم نَفسَهُ ثُمَّ يَسْتَغفِراللّه يَجِدِاللّه غفورا رحيما» [31] «هر كس عمل زشتى انجام دهد يا بر خويشتن ستم كند و سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را غفور و رحيم خواهد يافت.» امام فرمود: خوب است، ولى آنچه مى خواهم اين نيست.
بعضى گفتند:
آيه «قُل يا عِبادى الذينَ أسرفوا على أنْفُسهم لا تقنطوا مِنْ رحمةِ اللّه» [32] «اى بندگان من كه بر خويشتن اسراف كرده ايد از رحمت خدا مأيوس نشويد.» بعضى گفتند:
آيه «وَ الّذين إذا فَعَلوا فاحشةً أو ظَلَموا أنْفُسَهم ذَكَروا الله فاسْتَغفروا لِذنوبِهم وَ مَنْ يَغفرُ الذّنوبَ إلا اللّهُ» [33] «پرهيزكاران كسانى هستند كه هنگامى كه كار زشتى انجام مى دهند يا به خود ستم مى كنند، به ياد خدا مى افتند و از گناهان خويش آمرزش مى طلبند و چه كسى است جز خدا كه گناهان را بيامرزد.» باز امام فرمود: خوب است، ولى آنچه مى خواهم اين نيست.
در اين هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه كردند. امام فرمود: چه خبر است؟ عرض كردند: به خدا سوگند ما آيه ديگرى در اين زمينه سراغ نداريم. امام فرمود: از حبيب خودم رسول خدا شنيدم كه فرمود: اميد بخش ترين آيه قرآن اين است:
«وَ اَقِم الصّلوةَ طَرَفى النّهارِ و زُلَفا مِنَ اللّيل، إنَّ الحسنات يُذهِبنَ السَّيئاتِ ذلك ذكرى للذّاكرين» [34] «و نماز را در دو طرف روز به پا داريد و نيز در ساعات اوايل شب، كه البته خوبيها، بديها را از بين مى برد، اين يادآورى است براى اهل ذكر.» چه اميدى از اين بهتر كه هر گاه پاى انسان بلغزد يا هوى و هوس بر او چيره گردد و بدون اين كه عمد و اصرارى داشته باشد پايش به گناه كشيده شود، در پيشگاه حضرت الوهيّت به راز و نياز برخيزد و احساس شرمسارى به او دست دهد، كه در اين حالت گناه او بخشوده مى شود و ظلمت و تاريكى از قلب او رخت بر مى بندد.
آرى گناه و انحراف، دل را تيره و بصيرت را ضعيف مى سازد و پرده هاى غفلت و بى خبرى بر جان سايه مى افكند و نماز كه ياد خدا و احياى فطرت الهى است، نور و روشنى مى آورد و با امواج معنوى تطهير كننده خود آثار گذشته را مى زدايد و محو مى نمايد.
نتيجه
لحظه ها چون برق و باد مى گذرند! در گذار اين لحظه ها، وظيفه آدمى است كه توشه اى معنوى براى خود ذخيره نمايد و خود را براى سفرى دراز مهيّا سازد و از پرتگاههاى هبوط دهنده سيّئات اخلاقى رهايى يافته، به منزلگاههاى صعود دهنده حسنات اخلاقى برسد. بهترين مرافق و مساعد اين مسافرت طولانى، تقوى و عمل صالح است و در اين ميان بنيادى ترين وسيله اى كه باعث تقويت ايمان انسان و رابطه قلبى او با خدا مى شود و وى را به حقيقت تقوى مى رساند، نماز است.
نماز، دعوتنامه حق براى حضور يافتن خلق در يك ضيافت معنوى است؛ ضيافتى كه لحظه لحظه آن عروج و نزديكى به يگانه اى مهربان است. نماز عبادتى سراسر لذّت است كه الگوى مجسّم و منوّرى چون على ـ عليه السلام ـ دارد. آن على كه پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ درباره اش مى فرمود:
«هر كس بخواهد علم آدم، تقواى نوح، بردبارى ابراهيم، هيبت موسى و عبادت عيسى را ببيند به على ـ عليه السلام ـ بنگرد.» [35] آرى! نماز در جلوه گاه و منظَرِ مولاى موحدان، صاحب صورتى زيبا و باطنى نظيف است و اين خود نشانه اى مهم بر اهميت اين فريضه الهى در تمام دورانهاى زندگىِ انسان است. با مشاهده دقيق حالات امام على ـ عليه السلام ـ در نماز مى توان به راهبردهاى مهم تر و مؤثرترى در قرب الهى دست يافت.
________________________________________
[1] . سوره مريم (19) آيه 31.
[2] . زاد المعاد فى هدى خير العباد، ج 1، باب الصلاة: نور چشم من در نماز است.
[3] . فروع كافى، ج 3، ص 256؛ نهج البلاغه، حكمت 136.
[4] . سوره عنكبوت (29) آيه 45: نماز (انسان را) از زشتيها و گناه باز مى دارد و ياد خدا بزرگ تر است ...
[5] . فروع كافى، ج 3، ص 268.
[6] . نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 131، ص 407.
[7] . الغدير، ج 3، ص 222.
[8] . نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 110.
[9] . بحارالانوار: ملامحمدباقر مجلسى، ج 82، ص 202.
[10] . نهج البلاغه، نامه 27.
[11] . تعليم و تربيت در اسلام، مرتضى مطهّرى، ص 192.
[12] . بحار الانوار، محمدباقر مجلسى، ج 83، ص 21.
[13] . نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه 52.
[14] . نهج البلاغه، نامه 27.
[15] . بحارالانوار، ج 80، ص 9 (كتاب الصلاة، باب الحثّ على المحافظة على الصلوات).
[16] . ميزان الحكمة، ج 5، ص 382.
[17] . فلاح السّائل، ص 101.
[18] . بحار الانوار، ج 41، ص 17، حديث 10.
[19] . منهاج البراعة، خويى، ج 8، ص 152.
[20] . اقتباس از آيه 72 سوره احزاب.
[21] . مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 124؛ بحار الانوار، ج 41، ص 17.
[22] . مناقب، ج 2، ص 20.
[23] . نهج البلاغه، خطبه 199.
[24] . سوره هود (11) آيه 114
[25] . نهج البلاغه، خطبه 199.
[26] . فرهنگ آفتاب، عبدالمجيد معاديخواه، ص 4781.
[27] . شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج 5، ص 395.
[28] . همان.
[29] . شرح نهج البلاغه خويى، ج 21، ص 390
[30] . سوره نساء (4) آيه 116.
[31] . همان، آيه 110
[32] . سوره زمر (39) آيه 53.
[33] . سوره آل عمران (3) آيه 135.
[34] . سوره هود (11) آيه 114.
[35] . شرح تجريد ملا على قوشچى، باب امامت، و اربعين فخر رازى، به نقل از احمد بن حنبل و بيهقى، ص 474

رابطه ارزش‏ها و ضد ارزش‏ها با انگيزش و رفتار

رابطه ارزش‏ها و ضد ارزش‏ها با انگيزش و رفتار
بر اساس ديدگاه اسلامى، پس از بررسى ارزش‏ها و ضد ارزش‏هاى انسانى، ماهيت اساسى انسان، ابعاد روحى، نيروهاى مثبت و منفى و توانايى‏هاى درونى وى اين نتيجه به دست مى‏آيد كه رفتار آدمى هر لحظه تحت تأثير نيروهاى مثبت و منفى است و به هر ميزان كه ارزش‏هاى انسانى در او تقويت شده باشد و ويژگى‏هاى انسانِ رشد يافته و كامل اسلامى بر او حاكم باشد و در جهت قرب الهى گام بردارد، به همان ميزان نيز انگيزه‏ها و جاذبه‏هاى معنوى در او كارساز خواهد بود و به عكس، به هر اندازه كه نيروها و ارزش‏هاى منفى بر وجود او حاكم باشد، رفتار او توسط انگيزه‏هاى پست شكل مى‏گيرد.
در حديثى كه شيعه و سنّى روايت كرده‏اند، اين چنين آمده است: از امام صادق عليه‏السلام سؤال شد: ملائكه برترند يا بنى‏آدم؟ حضرت فرمود: حضرت على عليه‏السلام فرمود: «اِنَّ اللّهَ عزَّوجلَّ رَكّبَ فِى الملائكةِ عقلاً بلا شهوةٍ، ورَكّبَ فِى البهائِم شهوةً بلا عقلٍ، ورَكّبَ في بنيآدمَ كليهما. فَمَن غَلبَ عقلَه شهوتُه فهو خيرٌ مِن الملائكةِ، ومَن غَلبَ شهوتَه عقلَه فهو شرٌّ مِن البهائِم»(57)؛ خداوند عزّ وجل ملائكه را با تركيبى از عقل محض بدون شهوت و حيوانات را با تركيبى از شهوت بدون عقل آفريد، ولى در انسان، عقل و شهوت (سرشت فرشته و سرشت حيوان) را با يكديگر تركيب كرد. پس هر كس عقلش بر شهوت وى غلبه كند، از فرشتگان برتر است و هر كس شهوتش بر عقلش غلبه نمايد، از چارپايان پست‏تر مى‏باشد.
اين تركيب انسان ـ به تعبير حديث ـ از جنبه فرشته‏اى و جنبه حيوانى، قهرا در انسان دو گرايش متضاد به وجود آورده است: گرايش آسمانى و گرايش زمينى. آن‏گاه خدا به انسان نيروى شناخت و اراده آزاد داده و او را در ميان اين دو راه مختار كرده است تا يكى را انتخاب كند:(58)
«إنّا هَديناهُ السَّبيلَ إمّا شاكرا و امّا كفورا» (انسان: 3)؛ به تحقيق، ما راه (حق و باطل) را به انسان نموديم، حال يا هدايت را مى‏پذيرد و سپاسگزار مى‏گردد و يا ناسپاس.
ابعاد سه‏گانه نيازهاى انسان
گفته مى‏شود: اصولاً انسان بدون انگيزه دست به هيچ كارى نمى‏زند. پس هر رفتارى بر اساس انگيزه‏اى است. از طرف ديگر، هيچ انسانى داراى انگيزه‏اى نمى‏شود، مگر بر اساس نيازى كه براى او مطرح شده است؛ يعنى انسان براى پاسخ‏گويى به نيازش، داراى انگيزه مى‏شود و با برانگيخته شدن، رفتارى از او سر مى‏زند.
از اين رو، لازم است پيش از بحث از انگيزه‏هاى انسان و تعيين انگيزه‏هاى متعالى و ارزشمند، نخست نيازهاى انسان را بررسى كنيم.
نيازهاى اساسى انسان كه همه آن‏ها در جريان فعاليت «صيانت ذات» بروز مى‏كند، در سه بعد اسامى مطرح مى‏گردد:
1. صيانت ذات در بعد حيات طبيعى محض؛ مانند نياز به غذا، مسكن، بهداشت، توليد مثل و دفاع از هرگونه عامل مخلّ حيات؛
2. صيانت ذات در بعد روانى و شخصيتى؛ نيازهاى انسان در اين بعد عبارت است از: آرامش روانى و تنظيم ارتباط منطقى بين عوامل برون ذاتى و درون ذاتى و حفظ وحدت و هماهنگى عناصر تشكيل‏دهنده شخصيت و حفظ آن از اختلالاتى كه مى‏تواند سلامت شخصيت را تهديد كند؛ مانند چند شخصيتى يا تلاشى آن.
3. صيانت ذات در بعد تكاملى شخصيت؛ انسان در اين بعد، داراى نيازهاى بسيار بااهميت است كه مذاهب الهى و اخلاقيون و مكاتب حقوق و مقررات سازنده و پيشرو واقعى، آن‏ها را مطرح و شخصيت آدمى را به وسيله رفع آن نيازها در گذرگاه تكامل به ثمر مى‏رسانند.(59)
مهم‏ترين نيازهاى بشر از نظر قرآن(60)
قرآن در آيات زيبا و دلنشين خود، سه چيز را به عنوان شديدترين نيازمندى‏هاى بشر ياداورى مى‏كند:
«تُؤمنون بِاللّه‏ِ ورسولِه وتُجاهدونَ في سبيلِ اللّه‏ِ باَموالِكم واَنفسكم» (صف: 11)؛
1. ايمان به «اللّه‏»؛ يعنى ايمان به اين كه جهان صاحبى دارد به نام «خدا». به عبارت ديگر، تفسيرى روحانى از جهان.
2. ايمان به رسول خدا و رسالت او؛ يعنى ايمان به تعليمات آزادى‏بخش و حيات‏آفرينى كه تكامل اجتماع را بر مبناى وحيانى و روحانى توجيه كند و به زندگى صورى رنگ معنوى بخشد.
3. جهاد با مال و نفس در راه خدا؛ يعنى آزادى معنوى نيازى مبرم‏تر از اين نيازها براى بشر نمى‏توان يافت.(61)
از همين روست كه قرآن كريم نسبت به توجه به خدا و رسول خد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و جهاد در راه او اهتمام خاصى نشان مى‏دهد. در آيه ذيل، خداوند تعالى نسبت به كسانى كه پدران، پسران، برادران، همسران، خويشاوندان، اموال، تجارت و منازل خود را از خدا و رسول اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و جهاد در راه او بيش‏تر دوست دارند، مى‏فرمايد كه از هدايت الهى محروم بوده، بايد منتظر عذاب او باشند:
«قُل إن كانَ آباؤكم وأبناؤكُم... اَحبَّ اِليكم مِن اللّه‏ ورسولِه وجهادٍ في سبيلِه فتربَّصوا حتّى يَأتِىَ اللّه‏ُ بِأمرهِ واللّه‏ُ لا يَهدىِ القَومَ الفَاسقينَ» (توبه: 24)
اصالت نيازهاى فطرى
چرا يك دانشمند يا محقق ساعت‏هاى طولانى وقت خود را صرف يافتن مطلبى علمى مى‏كند و آن چنان غرق مى‏شود كه كليه فعاليت‏هاى ديگر و لذات مادى را فراموش مى‏كند و گاه متوجه اتفاقات آشكارى كه در محيط مطالعه او رخ مى‏دهد نمى‏شود؟ چرا يك رزمنده بسيجى خود را از تمام وابستگى‏هاى مادى و عاطفى جدا مى‏كند و حتى از فكر درباره آن‏ها رنجور مى‏گردد؟ چرا يك ورزشكار در انديشه پيروزى در مسابقات ملى و جهانى، ماه‏ها و بلكه سال‏ها تمرينات طاقت‏فرسا را از جان و دل مى‏پذيرد؟ و چرا فردى حاضر مى‏شود با تمام وجود، مال و منال خود را در راه دفاع از حق صرف كند؟ و در مقابل، ديگرى لحظه به لحظه شب و روز خود را در انديشه منافع شخصى و كسب سود و لذات مادى از هر راه و به هر وسيله‏اى مى‏گذراند؟
مسلّما نيازهاى زيستى انسان نمى‏تواند توجيه‏گر اين گونه رفتارهاى متنوع و پيچيده باشد. از اين رو، بحث «نيازهاى فطرى» مطرح مى‏شود. خواسته‏هاى فطرى آن نيازهايى است كه ناشى از ساختمان طبيعى بشر است؛ يك سلسله امورى كه هر كس به موجب آن كه بشر است، خواهان آن‏هاست و هنوز هم كسى مدعى نشده كه رمز آن‏ها را كشف كرده است؛ مثلاً، بشر علاقه‏مند به تحقيق و كاوش علمى است، همچنين به مظاهر جمال و زيبايى علاقه دارد، به تشكيل كانون خانواده و توليد نسل با همه زحمت‏ها و مرارت‏هايش علاقه‏مند است، به هم‏دردى و خدمت به هم‏نوع احساس علاقه مى‏كند. اما چرا بشر علاقه‏مند به تحقيق است؟ اين حس كاوش و حقيقت‏جويى چيست؟ چرا بشر علاقه‏مند به جمال و زيبايى است؟ چرا در انسان حس هم‏دردى و ترحّم نسبت به ديگران وجود دارد؟ اين‏ها يك سلسله سؤالاتى است كه وجود دارد. ما خواه جواب اين «چرا»ها را بدانيم و خواه ندانيم، چيزى كه براى ما قابل ترديد نيست اين كه خواسته‏هاى مزبور فطرى است و غير قابل انكار.(62)
ممكن است كسانى در شرايط مخصوصى با يكى از تمايلات فطرى خود مبارزه كنند و آن را در درون خويش خاموش نمايند، ولى عمل آنان هرگز نمى‏تواند واقعيت فطرى و خاصيت سرشتى نوع بشر را از ميان ببرد.
به عنوان مثال، تمايل جنسى، كه يك غريزه انكارناپذير بشرى است، نزد بسيارى از تاركان دنيا و مرتاضان به دست فراموشى سپرده شده، اما هرگز نمى‏تواند اين واقعيت فطرى را نابود كند و وجود آن را در بشر انكار نمايد. همچنين كسانى كه فطرت ايمانى و اخلاقى را در خود ناديده گرفته و نداى باطنى آن را نشنيده‏اند و عمرى با اين خواهش وجدانى خود مبارزه كرده و خويش را غير ملتزم به دين بار آورده‏اند، نمى‏توانند فطرت ايمان و اخلاق را در بشر انكار نمايند. انحراف آنان از صراط مستقيم فطرت، ربطى به واقعيت وجدان طبيعى و ساختمان فطرى ايمانى و اخلاقى بشر ندارد. (63)
انواع دسته‏بندى نيازها، انگيزه‏ها و اميال
در زمينه اين كه انسان داراى چه نيازهايى است و در نفس او چه اميالى وجود دارد، روان‏شناسان تحقيقاتى انجام داده‏اند و نيازها و كشش‏هاى درونى انسان را شناسايى و دسته بندى كرده‏اند. در عين حال كه درباره اين تقسيمات جاى بحث فراوان است، در اين جا گزارشى اجمالى از انواع اين دسته‏بندى‏ها ارائه و ديدگاه اسلامى توضيح و تبيين مى‏شود:
دسته‏بندى نخست
يكى از دسته‏بندى‏هاى مهم و معروف در روان‏شناسى، تقسيم كشش‏هاى درونى به چهار قسم غرايز، عواطف، انفعالات و احساسات است.
1ـ غرائز: كشش‏هاى درونى مربوط به نيازهاى حياتى كه با اندام‏هاى بدن ارتباط دارد، «غريزه» ناميده شده است؛ مثل غريزه خوردن و آشاميدن كه هم نياز طبيعى انسان را رفع مى‏كند و هم با اندام گوارشى ارتباط دارد.
2ـ عواطف: ميل‏هايى است كه در رابطه با انسان ديگر پديد مى‏آيد؛ مثل عاطفه والدين به فرزند و به عكس و يا كشش‏هاى گوناگون ما نسبت به انسان‏هاى ديگر. هر قدر رابطه طبيعى، معنوى يا اجتماعى بيش‏تر باشد، عاطفه قوى‏تر مى‏شود.
3ـ انفعالات: انفعالات يا «كشش‏هاى منفى» مقابل عواطف و عكس آن است؛ يعنى حالتى روانى كه بر اساس آن، انسان به دليل احساس ضرر يا ناخوشايندى، از كسى فرار يا او را طرد مى‏كند. نفرت و خشم و كينه و امثال آن‏ها جزو انفعالات محسوب مى‏شود.
4ـ احساسات: طبق برخى از اصطلاحات، احساسات حالت‏هايى است كه از سه مورد مذكور قبلى، شديدتر بوده و تنها به انسان اختصاص دارد. سه مورد قبل كم و بيش در حيوانات نيز موجود است، ولى احساسات ويژه انسان است؛ مثل احساس تعجب، استحسان، تجليل و عشق... تا برسد به احساس پرستش.(64)
دسته‏بندى دوم
از يك ديدگاه، نيازهاى بشر به دو نوع اصلى و شاخه‏هاى فرعى تقسيم شده است:
1ـ نيازهاى اوّلى: اين نيازها از عمق ساختمان جسمى و روحى بشر و از طبيعت زندگى اجتماعى سرچشمه مى‏گيرد. تا انسان، انسان است و تا زندگى وى زندگى اجتماعى است، اين نوع نيازمندى‏ها هست. اين نيازمندى‏ها خود سه قسم است:
الف ـ جسمى: از قبيل نياز به خوراك، پوشاك، مسكن و همسر.
ب ـ روحى: از قبيل علم، زيبايى، نيكى، پرستش، احترام و تربيت.
ج ـ اجتماعى: از قبيل معاشرت، مبادله، تعاون، عدالت، آزادى و مساوات.
2ـ نيازهاى ثانوى: نيازهايى است كه از نيازهاى اوّلى ناشى مى‏شود. نياز به انواع ابزار و وسايل زندگى، كه در هر عصر و زمانى با عصر و زمان ديگر فرق مى‏كند، از اين نوع است.
نيازهاى اوّلى، محرّك بشر به سوى توسعه و كمال زندگى است. اما نيازهاى ثانوى ناشى از توسعه و كمال زندگى است و در عين حال، محرّكى به سوى توسعه بيش‏تر و كمال بالاتر.
تغيير نيازها و نو و كهنه شدن آن‏ها مربوط به نيازهاى ثانوى است. نيازهاى اوّلى نه كهنه مى‏شود و نه از بين مى‏رود؛ هميشه زنده و نو است. برخى از نيازهاى ثانوى نيز چنين است. از آن جمله است: نيازمندى به قانون. اين نياز ناشى از نياز به زندگى اجتماعى است و در عين حال، هميشگى مى‏باشد. بشر هيچ زمانى بى‏نياز از قانون نخواهد بود.(65)
دسته‏بندى سوم(66)
از نظرگاهى ديگر، خواست‏هاى انسان به دو دسته فردى و اجتماعى تقسيم مى‏شود. اميال غريزى معمولاً از دسته فردى است. ساير اميال از جمله عواطف، غالبا جنبه اجتماعى دارد. انفعالات نيز همين گونه است: گاه آدمى از خطرى براى جان خود مى‏ترسد، ولى گاه خطرى جامعه را تهديد مى‏كند.
دسته‏بندى چهارم
از نگاهى ديگر، خواست‏ها به دو قسم تقسيم شده است:
1ـ مادى: خواست‏هايى است كه با ارضاى آن‏ها، نياز بدن تأمين مى‏شود؛ مثل غرايز.
2ـ روحى: خواست‏هايى است كه پس از تأمين نيازهاى بدن نيز ظهور مى‏يابد؛ مثل نياز به شادى. گرچه تن سالم است، ولى ممكن است روان، شاد نباشد.
دسته‏بندى پنجم
در بحث خودشناسى، تقسيمى انجام گرفته و بر اساس آن خواست‏ها به دو دسته تقسيم شده است:
1ـ خواست‏هايى كه در جهت حفظ بقا و موجوديت است؛ خواست‏هايى كه ارضاى آن‏ها به بقاى آدمى كمك مى‏كند؛ مانند ميل به خوراك و پوشاك و غريزه صيانت.
2ـ خواست‏هايى كه در جهت تحصيل كمالات وجودى است؛ اقتضاى اين دسته از تمايلات، تكامل وجود است. اين خواست‏ها در جهت حفظ موجوديت نيست، بلكه در جهت تكامل يافتن وجود مفروض است.
دسته‏بندى ششم
از منظرى ديگر، انگيزه‏هاى انسان به سه نوع عمده تقسيم شده است:
1ـ انگيزه‏هاى پندارى: اين انگيزه‏ها از هيچ واقعيت عينى نشأت نمى‏گيرد، بلكه شكل گرفته از مجموعه‏اى از پندارها و خيالات شعارگونه و بى‏محتواست كه گاه براى پيشبرد اهداف خاصى ايجاد و پى‏گيرى مى‏شود.
2ـ انگيزه‏هاى مادى: انگيزه‏هايى است كه از يك واقعيت عينى مايه مى‏گيرد و در محدوده نيازهاى مادى انسان مطرح مى‏شود و از اين رو، كاربرد محدودى دارد و نمى‏تواند در زمينه‏هاى معنوى كارآيى داشته باشد و انسان را به تلاش وادارد.
3ـ انگيزه‏هاى معنوى: اين انگيزه‏ها علاوه بر اين كه از واقعيت‏هاى عينى و نفس‏الامرى سرچشمه مى‏گيرد، با ورود به حيطه روح و روان آدمى، از كاربردى وسيع برخوردار است. اين انگيزه به دو شكل ظاهر مى‏شود:
الف. انگيزه‏هاى والاى انسانى؛
ب. انگيزه‏هاى الهى.(67)
دسته‏بندى هفتم
از ديدى ديگر، تمايلات آدمى را به دو مرحله تقسيم كرده‏اند:
1. آنچه جنبه مادى و تنكرد شناسانه دارد؟
2. آنچه جنبه روانى دارد، اما از خواست‏هاى عالى روحى است؛ مثل آرمان‏خواهى و آزادى‏طلبى.
دسته‏بندى هشتم
بر اساس تقسيم ديگر، گرايش‏هاى انسان را مى‏توان به دو دسته گرايش‏هاى مقدس و نامقدس تقسيم كرد:
1ـ گرايش‏هاى نامقدس:گرايش‏هاى نامقدس همان جاذبه‏هاى مادى و طبيعى است كه بر خودمحورى استوار است؛ يعنى گرايش‏هايى كه در نهايت امر در آن‏ها خودِ فردى مطرح است و اگر غيرمحورى هم هست، مثل حيوان در حدود بقاى نوع در محدوده غريزه است. به علاوه، انسان در وجدان خود قداستى براى آن‏ها قايل نيست.
2ـ گرايش‏هاى مقدس: در مقابل، يك سلسله گرايش‏هاى خاص نيز در انسان هست كه از يك سو، مى‏توان آن‏ها را گرايش‏هايى دانست كه بر اساس خودمحورى يا غير محورى غريزى استوار نيست و مى‏توان آن‏ها را «گرايش‏هاى مقدس» ناميد؛ يعنى گرايش‏هايى كه انسان در وجدان خود براى آن‏ها نوعى قداست، برترى و سطح عالى قايل است، كه هر انسانى به هر ميزانى كه از اين گرايش‏ها بيش‏تر برخوردار باشد، متعالى‏تر است. اين گرايش‏ها مادى نبوده، بلكه جاذبه‏هايى معنوى است كه انسان را به سوى كانون‏هاى غير مادى مى‏كشاند.(68)
دسته‏بندى نهم
بعضى به دنبال تقسيم قبلى، آرمان‏هاى والاى انسانى را به سه دسته تقسيم كرده‏اند:
1ـ حقيقت جويى، شناخت واقعيات و حقايق؛
2ـ فضيلت‏خواهى، عدالت، حريّت و مانند آن؛
3ـ زيبايى‏طلبى؛ مطلق زيبايى‏هايى كه علاقه انسان به آن‏ها تعلق مى‏گيرد كه بسيار متفاوت است: برخى مربوط به ديدنى‏ها است و برخى به شنيدنى‏ها و بعضى مربوط به تخيّل چون شعر.
دسته‏بندى دهم
بعضى همان دسته‏بندى پيش را انجام داده، به اقسام مذكور، دو قسم ديگر نيز اضافه كرده‏اند:
1. حقيقت‏جويى؛
2. فضيلت‏خواهى؛
3. زيبايى‏طلبى؛
4. گرايش به خير و فضيلت؛
5. حس مذهبى يا عشق و پرستش.
برخى از قايلان اين تقسيم گفته‏اند: «حس مذهبى» نيز خواستى است در عرض چهار خواست ديگر و بعضى ديگر، آن چهار قسم را نيز در شعاع اين پنجمى قرار داده‏اند.
از آن جا كه يكى از تقسيمات مهم در باب انگيزه‏هاى انسان، اين تقسيم مى‏باشد، درباره آن توضيح بيش‏ترى ارائه مى‏گردد. براى اين منظور، نخست به ويژگى كلى اقسام اشاره مى‏شود و سپس هر يك از آن‏ها با شرحى مختصر، تبيين مى‏گردد.
ويژگى و منشأ اساسى جاذبه‏هاى معنوى
همان گونه كه اشاره شد، ويژگى گرايش‏هاى مقدس ـ كه گاه از آن‏ها به عنوان «كشش‏ها» يا جاذبه‏هاى معنوى نيز تعبير مى‏شود ـ اين است كه اولاً، با خودمحورى قابل توجيه نيست و اگر كسانى توجيهاتى كرده‏اند، همه محل بحث و اشكال است. ثانيا، شكل انتخابى و آگاهانه دارد و به هر حال، امورى است كه ملاك و معيار «انسانيت» شناخته مى‏شود. اگر تمام مكتب‏هاى جهان را «انسانيت» دم مى‏زند، «انسانيت» يعنى همين گرايش‏ها؛ يعنى غير از اين‏ها چيزى نيست. امروز نيز تمام مكتب‏هاى دنيا ـ اعم از مكتب‏هاى الهى، مادى و شكّاك ـ مسائلى را در مورد انسان مطرح مى‏كنند كه مافوق حيوانى تلقى مى‏شود.(69)
اصولاً گرايش‏هاى معنوى و والاى بشر، زاده ايمان و اعتقاد و دل‏بستگى‏هاى او به برخى حقايق در اين جهان است كه آن حقايق هم ماوراى فردى است ـ عام و شامل است ـ و هم ماوراى مادى است ـ يعنى از نوع نفع مادى نيست. اين گونه ايمان‏ها و دل‏بستگى‏ها به نوبه خود، مولود برخى جهان‏بينى‏ها و جهان‏شناسى‏هاست كه يا از طرف پيامبران الهى عليهم‏السلام به بشر عرضه شده و يا برخى فلاسفه خواسته‏اند نوعى تفكر عرضه نمايند كه ايمان‏زا و آرمان‏خيز بوده باشد.(70)
به هر حال، گرايش‏هاى والا و معنوى و فوق حيوانى انسان، آن‏گاه كه زيربناى اعتقادى و فكرى پيدا كند، نام «ايمان» به خود مى‏گيرد.(71)
اينك اصلى‏ترين جاذبه‏هاى معنوى، كه تا امروز شناخته شده و مورد قبول است، بيان مى‏گردد:(72)
اصول جاذبه‏هاى معنوى
1ـ حقيقت جويى
اين گرايش را مى‏توان «علم‏طلبى» يا «دريافت واقعيت جهان» نيز ناميد. انسان، دانش و آگاهى را تنها از آن نظر كه او را بر طبيعت مسلّط مى‏كند و به سود زندگى مادى اوست، نمى‏خواهد، بلكه نفس دانايى و آگاهى براى انسان مطلوب و لذت بخش است. علم گذشته از اين كه وسيله‏اى است براى بهتر زيستن و براى خوب از عهده مسؤوليت برآمدن، فى حد نفسه نيز مطلوب بشر است. انسان اگر بداند رازى در وراى كهكشان‏ها وجود دارد و دانستن و ندانستن آن تأثيرى در زندگى او ندارد، باز هم ترجيح مى‏دهد كه آن را بداند. انسان طبعا از جهل فرار مى‏كند و به سوى علم مى‏شتابد.
اين گرايش فطرى به گونه‏اى است كه انسان را به كشف واقعيت‏ها و درك حقايق هستى و اشيا، همان گونه كه هستند، مى‏كشاند. از دعاهاى منسوب به پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است كه مى‏فرمودند:
«اللّهمَّ اَرنِى الأشياءَ كما هِى»؛(73) خدايا اشياء را همان گونه كه هستند به من نشان بده.
اساسا هدف «حكمت و فلسفه» همين است و دليل اين كه بشر دنبال فلسفه رفته است به موجب همين حس بوده كه مى‏خواسته حقايق اشيا را درك كند. نام اين حس را مى‏توان «حس فلسفى» هم گذاشت و از نظر فيلسوفان، مسأله حقيقت‏جويى، همان كمال نظرى انسان است و انسان بالفطره مى‏خواهد كمال نظرى پيدا كند؛ يعنى حقايق جهان را درك كند. اين حس كم و بيش در همه افراد بشر وجود دارد. البته مثل همه حس‏هاى ديگر در افراد شدت و ضعف دارد و نيز بستگى دارد به اين كه انسان چه قدر آن را تربيت كرده و پرورش داده باشد. كسانى كه از اين حس استفاده كرده و آن ار در خود زنده نگه داشته‏اند، به مرحله‏اى مى‏رسند كه لذت علم و كشف حقيقت براى آن‏ها برتر از هر لذت ديگرى است، چنان كه در مورد مرحوم سيد محمد باقر حجة الاسلام شفتى اصفهانى و نيز در مورد پاستور نقل كرده‏اند كه در شب زفافشان، چنان جاذبه علم و مطالعه و تحقيق، آن‏ها را به خود كشيد كه عروس خود را فراموش كردند.
2ـ گرايش به خير و فضيلت
اين گرايش از مقوله «اخلاق» است؛ يعنى امورى كه انسان به گونه فطرى به آن‏ها گرايش دارد، نه به دليل اين كه منفعت‏زاست و نياز مادى او را تأمين و يا زيانى از او دفع مى‏كند بلكه از آن نظر كه معتقد است آن امور فضيلت و خير عقلانى است؛ منفعت، خير حسّى است و فضيلت خير عقلى. به طور كلى، گرايش به فضيلت دو نوع است: فردى و اجتماعى. فردى مثل گرايش انسان به راستى از آن نظر كه راستى است و در مقابل، تنفّر از دروغ، گرايش به تقوا و پاكى، گرايش به نظم و انضباط، گرايش به تسلط بر نفس (مالكيت نفس) و برخود مسلط بودن و حتى شجاعت ـ به معناى قوّت قلب ـ نه زور بازو كه آن از مقوله اخلاق نيست ـ شجاعت در مقابل جبن ـ و مثل اين‏ها. اجتماعى هم مانند گرايش به تعاون، كمك به ديگران، با يكديگر يك كار اجتماعى كردن، گرايش به احسان و نيكوكارى، گرايش به فداكارى، گرايش به ايثار:
«ويُؤثرونَ على اَنفسِهم ولو كانَ بِهم خصاصةٌ» (حشر: 9)؛ ديگران را بر خود مقدّم مى‏دارند، در حالى كه كاملاً احتياج دارند به چيزى.
«ويُطعمونَ الطّعامَ على حُبِّهِ مِسكينا و يَتيما و اسيرا اِنّما نُطعمكُم لِوجه‏اللهِ لانُريدُ مِنكُم جزاءً و لاشَكورا» (انسان: 8 و 9)؛ و به خاطر دوستى خدا به فقير و اسير و يتيم طعام مى‏دهند و مى‏گويند ما فقط براى خدا به شما طعام مى‏دهيم و از شما هيچ پاداش و سپاسى نمى‏خواهيم.
اخلاق و آنچه بدان وابسته است، از نيازهاى دايمى انسان است. اين نياز دايمى، پيوسته در كشاكشى بى‏امان و نبردى پايان‏ناپذير در ميدان جاذبه‏ها و دافعه‏ها و گرايش‏هاى مثبت و منفى قرار دارد. ولى گرايش به رفتارهاى اخلاقى در جنبه مثبت و خير وجود انسانى قرار دارد و بر همين اساس، گفته مى‏شود: گرايش به خير و فضيلت سرچشمه‏اى فطرى دارد؛ از وجدان اخلاقى انسان ناشى مى‏شود كه پيوسته مى‏خواهد بسيارى از كارها را فقط در جهت اين كه «ارزش اخلاقى» دارد و «خير اخلاقى» است، انجام دهد.
از آن جا كه گرايش به رفتارهاى اخلاقى در جنبه مثبت و خير وجود انسانى قرار دارد، بروز آن‏ها نيز از انسان‏هاى معتقد به اصول و احكام دينى و اخلاقى بيش‏تر انتظار مى‏رود و از همين روست كه انسان‏هاى نيك‏انديش و روشن‏ضمير اين رفتارها را بيش از ديگران مورد تحسين و تشويق قرار مى‏دهند.
3ـ گرايش به جمال و زيبايى
گرايش به جمال و زيبايى‏آفرينى كه نامش هنر است ـ به طور مطلق، در انسان وجود دارد و هيچ كس از اين حس خالى نمى‏باشد و اصولاً علاقه به زيبايى به عنوان يك بعد از ابعاد معنوى ويژه انسان مطرح است و قسمت مهمى از زندگى انسان را زيبايى تشكيل مى‏دهد. انسان زيبايى را در همه شؤون زندگى دخالت مى‏دهد؛ دوست دارد قيافه‏اش زيبا باشد؛ نامش زيبا باشد؛ لباسش زيبا باشد؛ خطش زيبا باشد؛ خيابانش و شهرش و مناظر جلوى چشمش زيبا باشد و خلاصه مى‏خواهد هاله‏اى از زيبايى تمامى زندگى‏اش را فراگيرد.
خود قرآن، يكى از جهات آيت بودن آن و نيز يكى از بزرگ‏ترين عوامل مؤثر در جهانى شدن آن، عامل زيبايى ـ يعنى فصاحت و بلاغت فوق العاده آن ـ است.
4ـ گرايش به خلاّقيت و ابداع
اين گرايش در انسان هست؛ مى‏خواهد خلق كند و بيافريند، چيزى را كه نبوده است به وجود بياورد. خلاّقيت و ابداع نيز مثل علم، هم وسيله‏اى است براى تأمين نيازهاى زندگى و هم خودش براى انسان هدف و براى ذات خويش مطلوب است. به طور كلى، ابتكار در هر قسمتى، خودش خلق است. ابتكار در برخى كارها به معناى خلق روش است و در برخى به معناى خلق چيز ديگر تا ابتكار در ارائه يك نظريه كه به معناى خلق آن است.
5ـ عشق و پرستش(74)
«عشق» غير جسمانى ريشه در روح و فطرت انسان دارد و به عنوان برترين تجلّيات روح آدمى و اصيل‏ترين ابعاد وجود اوست. عشق تعلّق قلب و ميل مفرط است و به معناى فرط حبّ و دوستى است. عشق چيزى است مافوق محبتى كه در حدّ عادى در همه انسان‏ها وجود دارد؛ چيزى است كه انسان را از حالت عادى خارج مى‏كند و توجه او را منحصر به معشوق مى‏كند. عرفا نيز معتقدند عشق امرى است كه اگر رخ دهد، در انسان وحدت و تمركز ايجاد مى‏كند؛ يعنى او را از هزاران رشته تعلق جدا كرده، به خدا وصل مى‏كند.(75)
صدر المتألهين رحمه‏الله مى‏فرمايد: عشق حقيقى محبت خداوند و صفات و افعال اوست.(76)
امام خمينى رحمه‏الله مى‏فرمايد: فطرت عشق به كمال در همه افراد بشر موجود است، اگر چه در تشخيص كمال و اين كه محبوب و معشوق كيست و كمال حقيقى در چيست با يكديگر اختلاف دارند. كمال مطلق معشوق همگان است و از آن جا كه جز ذات حق كمال و جمال مطلقى در كار نيست، پس همه خواهان و عاشق ذات حق هستد.(77)
«پرستش» يعنى اين كه عشق انسان را به مرحله‏اى مى‏رساند كه مى‏خواهد از معشوق خدايى بسازد و از خود بنده‏اى؛ او را هستى مطلق بداند و خود را در مقابل او نيستى حساب كند. بر اين اساس، عشق واقعى از پرستش جدا نيست. انسان هرگاه به چيزى عشق روحانى پيدا كند، اين، زنده شدن همان عشق حقيقى به ذات مقدس بارى تعالى است كه به اين صورت پيدا شده. ابراز محبت نسبت به پروردگار و خضوع در مقابل او در واقع شيوه ارضاى نياز به پرستش است.(78)
دسته‏بندى نهايى و جامع
اين دسته بندى، كه بر اساس يك طرح جامع انجام گرفته، جديدترين تقسيم‏بندى از انگيزه‏هاى نفس آدمى است كه تا كنون مشاهده شده و از همين رو، با توضيح بيش‏تر به صورت كلى معرفى مى‏شود.(79)
طبق اين طرح، تنها يك «ابر انگيزه» وجود دارد كه منشأ يا منبع همه انگيزه‏هاى نفس آدمى است و انگيزه «حب ذات» يا «خوددوستى» ناميده مى‏شود.
در طرح مذكور، نخست به عنوان اولين و اصلى‏ترين انشعاب از «حبّ ذات»، تمامى انگيزه‏هاى نفس به دو نوع كلى تقسيم مى‏شود:
1. نوع اول شامل همه انگيزه‏هاى نفس بجز «خدادوستى» مى‏شود.
2. نوع دوم نوع منحصر به فرد (انگيزه خدادوستى) است.
انگيزه‏هاى نوع اول به سه دسته اصلى با شعبه‏ها و جلوه‏هاى گوناگون تقسيم مى‏شود:
الف. انگيزه حبّ بقا: اين انگيزه در اصل، ريشه فطرى دارد، ولى شكل گرفتن و جهت‏يابى آن در گرو يك عامل بيرونى و غيرفطرى است. يعنى «علم و شناخت» انسان. درجات گوناگون معرفت مى‏تواند موجب ظهور و شكوفايى آن در دو شكل شود:
اول. بر اساس بينش مادى و شناختى نادرست از انسان و جهان، انگيزه حب بقا خود را به صورت حرص به دنيا و آرزوى دراز و محبت شديد به داشتن عمر طولانى نشان مى‏دهد تا آينده محدود دنيوى او را تضمين كند.
دوم. بر اساس شناخت عميق و صحيح از انسان و جهان و پى بردن به اصالت زندگى اخروى در مقابل زندگى گذراى دنيوى، انگيزه حب به بقاى خود را به صورت عدم وابستگى به دنيا و تمايل نسبت به امور اخروى، كه تضمين كننده آينده ابدى اوست، نشان مى‏دهد.
ب. انگيزه كمال‏خواهى (حب كمال): بر اساس اين انگيزه، انسان جداى از بقا و استمرار اصل زندگى، به دنبال نوعى افزايش كمّى يا كيفى و يا شكوفايى است و مى‏خواهد چيزهايى را به دست آورد و بهره وجودى‏اش بيش‏تر شود.
كمال‏خواهى انسان دو شعبه عمده دارد و در دو ميل نيرومند، بروز مى‏كند و شكوفا مى‏شود:
اول. انگيزه قدرت‏طلبى: اين انگيزه فطرى داراى شعبه‏هاى گوناگونى است؛ از قبيل: رياست‏طلبى، سلطه‏جويى ـ حتى بر همه زمين و كرات آسمانى ـ شخصيت‏طلبى، استقلال‏خواهى، ميل به احترام يا نگه‏داشتن حرمت و عزّت‏طلبى، ميل به آزادى و نيز قدرت‏هايى از قبيل قدرت نفس يا قدرت اراده و تسلط بر خويشتن، يا قدرت بر مهار خواهش‏ها و هواهاى نفسانى و قدرت روحانى حاصل شده از طريق رياضت و سرانجام قدرتى كه اولياى خدا در جست‏وجوى آن هستند؛ يعنى «قدرت لايزال و قدرت مطلق الهى» كه از طريق قرب به خدا مى‏خواهد قدرت او شعاعى از قدرت خدا شود و قدرت الهى در او تجلى يابد.
دوم. انگيزه حقيقت‏جويى (علم دوستى، آگاهى‏طلبى و حس كنجكاوى): اين انگيزه نيز مثل قدرت‏طلبى ريشه در حب نفس دارد؛ زيرا علم نيز همچون قدرت، يكى ديگر از ابعاد سه‏گانه هرم نفس را تشكيل مى‏دهد و انسان چون خود را دوست دارد پس قدرت و علم را نيز دوست دارد. رشد و شكوفايى و توسعه علوم و رشته‏هاى تخصصى و گسترش و غناى فقهى و فلسفى و علمى و آثار آن و نيز اختراعات و اكتشافات و دستاوردهاى صنعتى، همه نتايج روح علم‏طلبى و انگيزه حقيقت جويى انسان است.
ج. انگيزه لذت جويى (كام‏جويى يا حبّ لذت): دايره اين انگيزه بسيار وسيع است و شعبه‏ها و فروع متنوع و گوناگونى پيدا مى‏كند و در كل، مى‏توان همه آن‏ها را به سه بخش متمايز تقسيم نمود:
اول. غرايز: منظور، تمايلات ويژه‏اى است كه به بدن مربوط مى‏شود و هدف آن‏ها تأمين نيازهاى مادى و جسمانى انسان است. مهم‏ترين اين گرايش‏ها عبارت است از: غريزه تغذيه، غريزه جنسى، غريزه تشنگى و غريزه دفاع. دو غريزه نخست به شعب و فروع گوناگون و متنوعى تقسيم مى‏شود؛ مثل شهوات و تمايلات گوناگون نسبت به مزه‏ها، طعم‏ها، بوها و رنگ‏هاى مطبوع اغذيه.
دوم. جمال دوستى و زيبايى‏طلبى كه داراى شاخه‏هاى اصلى و شعب فرعى فراوانى است:
الف) جمال‏هاى محسوس كه داراى سه شعبه است: نخست. علاقه به زيبايى طبيعى جمادات و طبيعت بى‏جان؛ دوم. علاقه به زيبايى موجود در گياهان، بوستان‏ها و جنگل‏ها؛ سوم. علاقه به جمالى كه در حيوانات و انسان وجود دارد و آثار عميق آن در انسان‏ها و جوامع انسانى به صورت‏هاى گوناگون بروز مى‏كند و در مواردى، سرنوشت زندگى انسان را بكلى دگرگون و احيانا همه نيروى انسانى را در يك جهت خاص، مفيد يا مضرّ بسيج مى‏نمايد.
ب) جمال‏هاى خيالى كه شعرا و ديگر اصناف اهل ذوق و هنر با آن‏ها مرتبطند؛
ج) جمال‏هاى عقلى كه قوه عاقله آن را از نظم و انتظام و كمال موجودات درك مى‏كند؛
د) جمال عرفانى و وجودى، با اين بينش كه همه هستى زيباست و هر موجودى كه كامل‏تر و از بهره وجودى بيش‏ترى برخوردار باشد، انسان از درك آن بيش‏تر لذت مى‏برد. به همين معنا، جمال را به ذات الهى نيز نسبت مى‏دهيم و كسانى كه مشاهدات توحيدى دارند يك باب از مشاهداتشان به اسما و صفات جمال الهى مربوط مى‏شود.
سوم. عواطف: احساساتى است كه در ارتباط با يك موجود زنده و ذى‏شعور ديگر در نفس انسان تحقق مى‏يابد و وى را وا مى‏دارد تا به نفع آن موجود گامى بردارد و يا دست كم، با وى اظهار هم‏دردى و ترحم و يگانگى كند و به خاطر آن‏ها، انسان از خدمت ديگران لذت مى‏برد.
عواطف نيز داراى شعبه‏هاى گوناگونى است؛ از قبيل: انس نسبت به دوستان، خويشاوندان و يا حتى در برخى شرايط، نسبت به شخص بيگانه، احساس ويژه مادرى نسبت به فرزند، احساس خاص پدرى، احساس همسر نسبت به همسر، احساسى كه انسان نسبت به بيماران، ضعيفان و فقيران پيدا مى‏كند.
چهارم. احساسات و انفعالات: اين دسته از تمايلات سطحى‏ترين آشكارترين و مرتبه از مراتب نفس را تشكيل مى‏دهد كه متأثر از ساير شؤون و خواسته‏هاى نفس مى‏باشد. احساسات و انفعالات شامل حالات ذيل مى‏شود:
الف) حالت «حزن و اندوه»: اين حالت انفعالى وقتى در سطح نفس پديد مى‏آيد كه انسان چيزى را دوست دارد و براى رسيدن به آن تلاش مى‏كند، اما به خواسته خود نمى‏رسد.
حالت «شادى» حالتى است در مقابل حالت پيشين كه هنگام رسيدن انسان به خواسته‏اش براى او ايجاد مى‏شود.
ب) حالت «خوف» حالت انفعالى است كه وقتى براى انسان ايجاد مى‏شود كه احساس كند خواسته‏هايش به خطر افتاده است و يا متوجه شود كه احتمالاً بايد از محبوب و مطلوب خود جدا شود و آنچه را كه با رنج و تلاش به دست آورده است از دست بدهد.
حالت «امنيت»: در مقابل حالت پيشين است؛ يعنى وقتى در انسان ايجاد مى‏شود كه خطرى وى و خواسته‏هايش را تهديد نكند و يا عامل خطرناك و تهديد كننده‏اى را در پيش رو و مسير زندگى خويش نيابد.
ج) حالت «اميد» و دل‏گرمى به كار كه وقتى در نفس انسان حاصل مى‏شود كه شخص، تلاش‏هاى خود را در رسيدن به هدف و مطلوب خويش مؤثر تشخيص دهد.
حالت «يأس» و نااميدى و دل‏سردى از كار، كه حالتى است مقابل حالت پيشين و وقتى در نفس انسان ايجاد مى‏شود كه انسان تلاش‏هاى مذكور را بى‏ثمر و بى‏فايده تشخيص دهد.
خدادوستى؛ نوع منحصر به فرد انگيزه‏هاى نفس
فراتر و برتر از همه دل‏بستگى‏ها، ميل نهايى ويژه‏اى در ژرفاى وجود انسان نسبت به خدا وجود دارد كه متأسفانه براى بسيارى از روان‏شناسان ناشناخته مانده است. اين ميل، نه از گونه احساس و نه از گونه عواطف، بلكه از اين هر دو نيز لطيف‏تر و پنهان‏تر است. و از آن جا كه كمال نهايى انسان به آن وابسته است، شكوفا كردن آن نيز اختيارى و به دست خود انسان ميسور است.(80)
از انگيزه «خدادوستى» تعبيرهاى ديگرى نيز مى‏شود؛ مثل «حب الهى»، «ميل خداخواهى»، «انگيزه خداجويى»، «انگيزه كمال‏مطلق طلبى»؛ چنانچه به دليل ويژگى و امتياز خاصش نسبت به ساير انگيزه‏هاى انسان، گاه از آن به عنوان «فراانگيزه» ياد مى‏شود.
انواع خدادوستى
حبّ الهى در دل انسان‏ها صورت‏هاى گوناگونى دارد و ممكن است به سه صورت مورد نظر واقع شود:
1. به عنوان يك نيروى محرّك ناآگاهانه كه در عمق فطرت انسان و در درون نفس وى جاى دارد، هرچند خود انسان از وجود آن غافل است و نسبت به آن توجه ندارد.
2. حب آگاهانه‏اى كه براى افراد متعارف حاصل مى‏شود و همه مؤمنان كم و بيش از آن برخوردارند. اين حبى است كه اصالتا و ذاتا به بهره‏مند شدن از نعمت‏ها و دفع ناملايمات و ثانيا به خداوند قادر تعلق مى‏گيرد.
3. مرتبه كامل محبت الهى كه براى اولياى خدا و كسانى كه مرتبه معرفتشان درباره خداى متعال كامل شده و ـ به اصطلاح عرفانى ـ به مقام «توحيد» رسيده‏اند، حاصل مى‏شود و خدا را به خاطر خودش دوست دارند.
آنچه در بالا از محبت نفس نسبت به خدا گفته شد، يك نكته عرفانى و بالاتر از حدّ «روان‏شناسى متعارف» مى‏باشد. در واقع، مى‏توان گفت: همين محبت و معرفت يا خدادوستى و خداشناسى فطرى است كه وى را به سوى يك مقصد نهايى و متعالى مى‏كشاند و در جوار رحمت حق قرار مى‏دهد، هرچند كه خود شخص از وجود اين عامل نيرومند روانى و نفسانى غافل است و نمى‏داند اين عامل چيست و او را به كدام مقصد حركت مى‏دهد. به تعبير ديگر، آنچه انسان به آن آگاهى و توجه دارد «حب ذات» است و محبت فطرى «خدادوستى» در عمق آن قرار دارد. به عبارت ديگر، حب ذات پديده‏اى است نفسانى و روانى كه در عمق آن، خدادوستى مستتر است. خدادوستى از رهگذر حب ذات يا خوددوستى به صورت مخفى و ناآگاهانه نقش خود را ايفا كرده، انسان را به سوى مقاصد متعالى سوق مى‏دهد.(81)
منبع انگيزه‏ها و تنظيم كننده آن
گرچه بحث درباره نيروهاى روحى مؤثر در ايجاد انگيزه و ويژگى‏هاى آن‏ها و نيز چگونگى شكل‏گيرى فرايند انگيزش در درون آدمى، از ديدگاه اسلام، بحث خاص خود را مى‏طلبد، ولى از باب نمونه، به يك مورد از سخنان پيشوايان معصوم عليهم‏السلام در اين باره اشاره مى‏شود:
حضرت على عليه‏السلام در نهج‏البلاغه، با بيانى بلند و ژرف درباره قلب، آن را عجيب‏ترين عضو بدن آدمى شمرده، به تبيين عناصر متضاد موجود در آن و تعديل آن‏ها مى‏پردازند:
«لقد علّقَ بنياطِ هذا الانسان بضعةٌ هى اَعجبُ ما فيه: وذلكَ القلبُ. وذلكَ أنّ له مِوادّ اَمِنِ الحكمةِ وأضدادا مِن خلافها؛ فاِن سنحَ له الرّجاءُ اذلّه الطّمعُ، واِن هاجَ بِه الطَمعُ اَهلَكَهُ الحِرصُ، واِن ملَكهُ اليأسُ قتلَه الاَسفُ، وإن عرضَ له الغضبُ اِشتدّ بِه الغيظُ، واِن اَسعَدَهُ الرِّضى نِسىَ التّحفَُظُ واِن غَالهُ الخَوفُ، واِن اتّسعُ له الامرُ استلبته العِزّة، واِن عضّتُه الفاقةُ شغله البلاءُ، واِن جهدَه الجوعُ قعد به الضّعف، واِن افرَطَ بِه الشّبُع كظّتهُ البِطنة، فكلُّ تقصيرٍ به مضرٌّ، وكلُّ اِفراط له مفسدٌ.»(82)
«در درون سينه انسان، قطعه گوشتى آويخته است كه عجيب‏ترين اعضاى وجود او مى‏باشد و آن قلب اوست. و اين شگرفى به دليل آن است كه انگيزه‏هايى از حكمت و ضدش در آن جمع است: هرگاه آرزوها در آن ظاهر شود، طمع او را ذليل خواهد كرد و هنگامى كه طمع در او به هيجان آيد، حرص او را هلاك مى‏كند و هنگامى كه يأس مالك او گردد، تأسف او را از پاى درمى‏آورد و هرگاه غضب بر او مستولى شود، خشمش فزونى مى‏گيرد و هرگاه از چيزى راضى گردد، جانب احتياط‏كارى او را به خود مشغول مى‏دارد و هرگاه مصيبتى بر او برسد، بى‏تابى او را رسوا مى‏سازد و اگر مالى بيابد، بى نيازى او را به طغيان وامى‏دارد و اگر فقر دامنش را بگيرد، مشكلات او را به خود مشغول مى‏دارد و اگر گرسنگى پيدا كند، از ناتوانى زمين‏گير مى‏شود و اگر پرخورى كند، شكم‏پرى او را به رنج انداخته، راه نَفَس را بر او مى‏بندد و به طور كلى، هرگونه كمبود به او زياد مى‏رساند و هرگونه زيادى او را فاسد مى‏سازد.» (83)
••• پى‏نوشت‏ها
1 - Motive.
2 - Need.
3 - Hersey paul & Kenneth H. Blanchard, Management of organizational Behavior, Utilizing Human Resources, 6th Ed., (prentice Hall international, U.S.A.,1993) P.20
4 - Robbins, Stephen P. , Organizational Behavior, Concepts, controversies, and Applications , 6th Ed., (Prentice - Hall international Editions, U.S.A., 1993) P.205.
5 - impulse.
6 - Ibid.
7- Goal
8- Hersey paul & Kenneth H. Blanchard, op.cit, P.20.
9ـ ريتال اتكينسون، و ريچارد س. اتكينسون و ارنست ر. هيلكارد، زمينه روان‏شناسى، ترجمه جمعى از مترجمان، چاپ ششم، رشد، ج 1، ص 509 به نقل از بولز، 1975.
10 - Hersey paul & Kenneth H. Blanchard, op.ut.) P.25.
11ـ على رضائيان، «معماى مديريت»، دانش مديريت،ش.31،ص 87، به نقل ازفردلوتانز، ص231.
12ـ همان،به نقل از استيرزوپورتر،، ص 5 و 6.
13ـ استيفن پى رابينز، مديريت رفتار سازمانى، مؤسسه مطالعات و پژوهش‏هاى بازرگانى، 1374، ج 1، ص 314.
14ـ على‏رضائيان، همان،ص 88،به‏نقل‏از:ترنس آر.ميچل، ص 81.
15ـ همان، به نقل از، زيلاگيى و والاس، ص 88.
16- Arousal.
17- Choice.
18ـ ر.ك به: ترنس آر.ميچل؛ مردم در سازمان‏ها / زمينه رفتار سازمانى، ترجمه حسين شكر كن، تهران، رشد، 1373، ص 236 ـ 235 / دانش مديريت، ش. 31، ص 91 اتكينسون و هيگارد، همان، ج 1، 512 ـ 510 كتزل و تامپسون، 53 و144 مورى،77ـ83 كرتينز و كينيكى، ص 165.
19- Edvard, Management, 5th Ed., (Englewood Cliffs, Prentice - Hall international, U.S.A. 1992 ) P.441.
20ـ ديويد جى. چرينگتون،؟ ص 166
21ـ دان هلى جل و ديگران، ص 206/ استونر و فريمن، ج 3، ص 972
22ـ على‏رضائيان،دانش مديريت،ش.31 ص 94
23ـ اتكينسون‏وهيلگارد،همان،ج 1، ص 517 و 559
24ـ اريك‏فروم،الدّين والتحليل النفسى،ص 8
25ـ محمد عثمان نجاتى، قرآن و روان‏شناسى، ترجمه عباس عرب، مشهد، بنياد پژوهش‏هاى‏اسلامى‏آستان قدس‏رضوى،1376،ص50.
26ـ «تله‏پاتى» همان تبادل خاطره و يا انديشه با شخص‏ديگر است كه گاهى دور از انسان نيززندگى‏مى‏كند.
27ـ «توهم» يعنى ادراك غير مستقيم محسوسات، يعنى ادارك چيزهايى كه از انسان دورند و با حواس ظاهرى حس و درك نمى‏شوند.
28ـ محمد عثمان نجاتى، همان، ص 25
29- phenomenological.
30ـ همان، ص 51 ـ 50
31ـ نگارنده در رساله كارشناسى ارشد خود اين بحث را مورد بررسى و نقادى قرار داده است.
32ـ مفاهيم مرادفى كه در اين‏جا ارائه شده، به حسب يك پژوهش ابتدايى گردآورى شده و مسلّما در تحقيقات جامع‏تر، مفاهيم بيش‏ترى به دست خواهد آمد. به علاوه، در اين‏جا بحث از مرادفات «انگيزش، انگيزه و نياز» تنها در چهارچوب كاربرد قرآنى و در محدوده شمارش و استخراج معناى لغوى و ترجمه آيه مربوطه، ارائه شده است و در اين ميان، مفاهيم بلند كلامى، اخلاقى و فلسفى وجود دارد كه هر كدام بحثى مستقل مى‏طلبد. در بعضى از آياتى هم كه خواهد آمد، چندين مفهوم از مفاهيم مرادف انگيزه و نياز، با هم در يك آيه به كار رفته كه اين خود موجب مى‏گردد مفاد آيه پيچيده‏تر و عميق‏تر گردد. روشن است كه اين موارد تأمل و دقت به مراتب بيش‏ترى مى‏طلبد. از جمله آيه نهم سوره فاطر است كه مفاهيم شش‏گانه «اثاره»، «نشور» «احياء»، «اماته»، «ارسال» را در خود جاى داده است. ر.ك به: راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن،...، لسان العرب، فخرالدين الطريحى، مجمع البحرين و برخى تفسيرها و معجم‏هاى موضوعى.)
33ـ فخر الدين الطريحى، پيشين، بيروت، دار المكتبة الهلال، 1985، ج 3، ص 238
34ـ سه مورد ديگر عبارت است از: بقره: 71؛ روم: 9 و 48.
35ـ راغب اصفهانى، تحقيق و ضبط محمد سيد گيلانى، تهران، المكتبة المرتضوى، ص 52 ـ 53
36ـ مجمع البحرين، ج 2، ص 244
37ـ لسان العرب، ج 2، ص 46
38ـ همان، ج 2، ص 126 / مجمع البحرين، ج 4، ص 199
39ـ لسان العرب، ج 3، 19
40ـ مجمع البحرين، ج 5، ص 17
41ـ لسان‏العرب، ج 14، ص 140 / مجمع‏البحرين، ج 3، ص 493
42ـ لسان العرب، ج 6، ص 434 / مجمع البحرين، ج 5، ص 88
43ـ مجمع البحرين، ج 2، ص 579
44ـ لسان العرب، ج 6، ص 139
45و46ـ المفردات فى غريب القرآن، 198/ ص 478
47ـ لسان العرب، ج 13، ص 234
48ـ المفردات فى غريب القرآن، ص 82
49ـ مجمع البحرين، ج 1، ص 262
50ـ لسان العرب، ج 7، ص 230
51ـ المفردات فى غريب القرآن، ص270 / مجمع البحرين، ج 1، ص253
52ـ جعفر سجادى، مصطلحات فلسفى صدر الدين شيرازى ملاّ صدرا، تهران، نهضت زنان مسلمان، 1360، ص 131 / صدر المتألهين شيرازى، اسفار اربعه، ج 4، ص 120
53ـ لسان العرب، ج 3، ص 378 ـ 379
54ـ لسان‏العرب، ج 10، ص 299 / مجمع‏البحرين، ج 3، ص 441
55ـ مأخذ اين بحث معارف قرآن، استاد محمد تقى مصباح يزدى، ص 431 ـ 34 با تلخيص است.
56ـ «بعثت» و «نبوت» نيز از مبانى انگيزش از ديدگاه اسلام محسوب مى‏شود. به علاوه، انبيا عليهم‏السلام در برانگيختن انگيزه‏ها نيز نقش شگرفى ايفا مى‏كنند و اصولاً بر اساس مستندات قرآنى و روايى، شكوفايى و رشد فطرت خداجويى انسان، هدف اساسى بعثت و وظيفه مهم پيامبران الهى عليهم‏السلام شمرده مى‏شود.
57ـ شيخ صدوق، علل الشرايع، منشورات المكتبة الحيدرية 1385 ق.، ج 1، باب 6، ص 4
58ـ مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، چاپ پنجم، صدرا، 1373، ج 3، ص 515
59ـ محمد تقى جعفرى، «يك بحث بنيادين در ريشه‏هاى انگيزش براى فعاليت‏هاى مديريت در جامعه اسلامى ونقد نظريه انگيزش در دوران معاصر»، ر.ك: نگرشى بر مديريت در اسلام، مجموعه مقالات، ص172.
60ـ به نظر مى‏رسد هم علوم انسانى رايج از بيان و پاسخ‏گويى به نيازهاى واقعى انسان عاجزند و هم مكتب‏ها و مسلك‏ها و دين‏ها و آيين‏ها ناتوانى خود را نشان داده‏اند و تنها دين اسلام است كه اين توان را داراست.
61ـ مرتضى مطهرى، سيرى در سيره نبوى، ص 20
62ـ مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 3، ص 385
63ـ محمدتقى فلسفى، كودك از نظر وراثت و تربيت، چاپ دوازدهم، تهران، هيأت نشر معارف اسلامى، 1362، ص 300
64ـ محمد تقى مصباح يزدى، معارف قرآن، قم، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى رحمه‏الله ، 1376، ص 422ـ423 / همو، انسان‏شناسى، همان جا، ص 113 ـ 114
65ـ مجموعه آثار، ج 3، ص 183
66ـ مأخذ دسته‏بندى‏هاى سوم تا نهم: محمد تقى مصباح، معارف قرآن، ص 429 ـ 430 و همو، انسان‏شناسى، ص 114
67ـ ناصر مكارم شيرازى، «ويژگى‏هاى مديريت اسلامى» ر.ك به: نگرشى بر مديريت در اسلام، مجموعه مقالات، ص 93
68ـ مجموعه آثار، ج 3، ص 490، اقتباس و ج 2، ص 275
69ـ مجموعه آثار، ج 3، ص 491
70ـ البته فيلسوفان نيز هنگامى مى‏توانند تفكرى را عرضه‏كنندكه با تكيه بر وحى و يا فطرت سليم بشرى باشد.
71ـ همان، ج 2، ص 24
72ـ مجموعه آثار، ج 2، ص 275 ـ 277 و ج 3، ص 492 ـ 499، كه در بخش «خير و فضيلت» با اضافاتى از ديگر منابع همراه است.
73ـ عوالى اللئالى، ج 4، ص 132
74ـ از مرحله واقعى اين گرايش، گاه به «حس خداجويى»، «انگيزه كمال‏مطلق طلبى»، «خدادوستى»، و يا «حبّ الهى» تعبير مى‏شود. درباره اين گرايش، در صفحات بعد توضيحات بيش‏تر خواهد آمد.
75ـ ر.ك به: مجموعه آثار، ج 3، ص 504 ـ 508 و نيز اسفار، ج 3، ص 142 و 571.
76ـ اسفار، ج 3، ص 136
77ـ امام خمينى، چهل حديث، 157 ـ 158
78ـ مجموعه آثار، ج 3، ص 501 ـ 510 / محمدتقى مصباح، پيش‏نيازها، ص 105
79ـ مطالبى كه ذيل اين عنوان آمده، خلاصه‏اى گزارش‏گونه از طرح مذكور است كه در جلد دوم كتاب اخلاق در قرآن اثر استاد آية اللّه‏ مصباح يزدى، آمده است.
80ـ محمد تقى مصباح، معارف قرآن، همان، ص 428
81ـ همو، اخلاق در قرآن، تحقيق و نگارش محمد حسين اسكندرى، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى رحمه‏الله ، 1376، ج 2، ص 71 ـ 72
82ـ نهج البلاغه، حكمت 105
83ـ همان، چ دهم، ترجمه‏وشرح زير نظر آية‏الله ناصرمكارم‏شيرازى، به قلم‏محمدجعفر امامى‏ومحمدرضا آشتيانى، نشر مدرسه امام على بن ابى‏طالب عليه‏السلام ، 1375، ج 3، ص 261، قصار 108

مباني انگيزش از ديدگاه اسلام

مباني انگيزش از ديدگاه اسلام
مقدمه
«انگيزه»(1) يك مفهوم روان‏شناختى است كه در شاخه‏هاى گوناگون علوم از قبيل «علوم رفتارى»، «مديريت» و «اخلاق»، از زواياى گوناگون درباره آن بحث مى‏شود و جهت‏گيرى‏هاى علوم گوناگون از هر طرف، اين مفهوم را به سويى مى‏كشاند و اين خود موجب مى‏گردد بررسى ماهيت و ابعاد آن در عرصه‏اى خاص از عرصه‏هاى مختلف حيات انسان ـ مثل «مديريت» ـ به سادگى امكان‏پذير نباشد. علاوه بر اين، اگر چنين مطالعه‏اى بخواهد با رويكرد اسلامى انجام پذيرد، بر دشوارى آن خواهد افزود.
آنچه در اين جا مى‏توان به آن اشاره كرد اين كه بخش مهم بحث درباره انگيزش از ديدگاه اسلام به مجموعه‏اى از حقايق و مفاهيم روحى و روانى و فعل و انفعالات درونى و فرايند ايجاد و نقش و تأثير آن‏ها مى‏پردازد كه در قرآن كريم و روايات معصومين عليهم‏السلام ، ادعيه و بيان صاحب نظران مسلمان آمده و در اين ميان، نيازهاى گوناگون ابعاد روحى و جسمى انسان، چگونگى ارضا، و نقش آن‏ها، بر اساس مبانى انديشه دينى تبيين شده است. بر اساس اين نگرش، گفته مى‏شود:
براى شناسايى فرايندهاى تكوين و تغيير شخصيت و شكل‏گيرى رفتار و عملكرد انسان‏ها و عوامل مؤثر بر آن، و اين‏كه با تكيه بر منابع مذكور به چه راهكارهايى واقع و روشنى مى‏توان دست يافت و اين جريان به نوبه خود، موجب رشد و توسعه مطالعات و تحقيقات جديد روان‏شناسى و برخى علوم رفتارى از ديدگاه اسلام خواهد شد و راه را براى بررسى‏هاى مديريتى در حوزه رفتار كاركنان و مديران در سطوح سازمانى و چاره‏جويى براى حل مشكلات و معضلات مديريتى در اين حوزه هموار خواهد كرد و موفق خواهد شد ـ مثلاً ـ نظام‏ها و ساز و كارهاى نظارتى را در سازمان به كار گيرد كه با قوانين فطرى و حقايق و مفاهيم قرآنى هماهنگى داشته، از آن‏ها الهام گيرد و در عين حال، از كارايى و اثربخشى لازم برخوردار باشد. روشن است كه نيل به اهداف ياد شده در گرو انجام تحقيقات وسيعى فراتر از حد يك يا چند مقاله است. ولى از سوى ديگر، بايد اذعان نمود كه برداشتن حتى يك گام در اين مسير لازم است. بر اين اساس، در اين مقاله سعى شده است بخشى از مباحثى كه نقش مبنايى و پيش نياز در مطالعات و پژوهش‏هاى مربوط به انگيزش در مديريت رفتار سازمانى دارد، با رويكرد اسلامى ارائه گردد.
تعريف مفاهيم
1ـ نياز(2): «نياز» عبارت است از چيزى در درون فرد كه او را به فعاليت و انجام كار وا مى‏دارد.(3) به عبارت ديگر، نياز حالتى درونى است كه باعث مى‏شود نتيجه معيّنى جذاب به نظر برسد.(4)
2ـ سائقه(5): يك نياز ارضا نشده باعث ايجاد تنش مى‏شود و اين تنش موجب مى‏گردد سائقه‏هايى در درون فرد برانگيخته شود. اين سائقه‏ها امورى درونى هستند كه باعث مى‏گردند فرد در پى تأمين اهداف ويژه‏اى، رفتار جستوجوگرانه‏اى از خود بروز دهد.(6)
3ـ هدف(7): «هدف» عبارت است از چيزى در خارج از فرد. روان‏شناسان غالبا آن را «محرّك» مى‏نامند و گاه به پاداش‏هايى اشاره دارد كه فرد به آن اميد بسته است و انگيزه‏هايش به سوى آن‏ها هدايت مى‏شود.(8)
4ـ انگيزش: واژه «انگيزش» در انگليسى، از كلمه لاتين Movere (حركت كردن) گرفته شده است. اين اصطلاح همان‏گونه كه از معناى رايج آن برمى‏آيد، به علت يا چرايى رفتار اشاره دارد. انگيزش به اين معنا تمامى روان‏شناسى را در برمى‏گيرد، اما روان‏شناسان مفهوم انگيزش را به عواملى محدود مى‏سازند كه به رفتار نيرو مى‏بخشد و به آن جهت مى‏دهد.(9)
در تبيين مفهوم «انگيزه» گفته شده است: انگيزه‏ها عبارتند از: «چراها»ى رفتار. انگيزه‏ها باعث شكل‏گيرى و ادامه فعاليت شده، جهت كلى رفتار فرد را نيز مشخص مى‏كنند. از انگيزه‏ها، گاه به نيازها، خواست‏ها، كشش‏ها، سائقه‏ها يا محرّك‏هاى درونى فرد نيز تعبير مى‏شود.(10)
بر اساس محتواى امروزى انگيزش، تعاريف ديگرى از آن ارائه شده است كه در ذيل، به تعدادى از آن‏ها اشاره مى‏شود:
يكى از صاحب نظران «انگيزش» را فرايندى مى‏داند كه «با يك نياز يا كمبود زيستى يا روانى آغاز شده و رفتار هدفمند يا انگيزه‏اى را در جهت محرّكى خارجى فعال مى‏نمايد.»(11) وى بر اساس اين تعريف، رمز شناخت فرايند انگيزش را نيز در معناى مفاهيم نيازها، انگيزه‏ها، محرّك‏ها و روابط ميان آن‏ها مى‏داند.
برخى از نظريه‏پردازان «انگيزش» را مجموعه‏اى از نيروهايى مى‏دانند كه افراد را به سمت معيّنى به رفتار وامى‏دارد.(12) برخى ديگر مى‏گويند: انگيزه يعنى ميل به كوشش فراوان در جهت تأمين هدف‏هاى سازمان به گونه‏اى كه اين تلاش در جهت ارضاى برخى از نيازهاى فردى سوق داده شود.(13) دسته‏اى ديگر بر اين باورند كه انگيزش بيانگر «آن دسته از فرايندهاى روان‏شناختى است كه علت برانگيختگى، هدايت و تداوم اعمال ارادى هدفمند است.»(14)
كوتاه سخن اين كه نظريه‏پردازان از چند منظر به «انگيزش»، نگريسته‏اند كه در نتيجه، بر مفاهيم متفاوتى تأكيد دارند. به طور كلى، اين ديدگاه‏ها نسبت به انگيزش، به سه نتيجه منجر مى‏شود:
1. تجزيه و تحليل «انگيزش» بايد بر عواملى متمركز شود كه فعاليت‏هاى فرد را برمى‏انگيزد.
2. «انگيزش» فرايندگراست و بر انتخاب، جهت و هدف توجه دارد.
3. «انگيزش» بر چگونگى آغاز رفتار، تداوم يا توقف آن توجه دارد و بيانگر آن است كه فرد داراى انگيزه چه نوع واكنش عينى نشان مى‏دهد.
اين نتايج به عنوان مبنايى براى بحث درباره نظريه‏هاى انگيزشى امروز به شمار مى‏آيد.(15)
پيشينه بحث «انگيزش» و رويكردهاى نظرى به آن
فهم دو فرايند روان‏شناختى «برانگيختگى»(16) و «انتخاب»(17) در كانون پژوهش‏هاى مربوط به انگيزش قرار دارد. هنگامى كه از برانگيختگى سخن به ميان مى‏آوريم، با اين پرسش سرو كار داريم كه اصولاً چرا به انجام كارى مى‏پردازيم؟ چه چيزى ما را به كار وامى‏دارد؟ چرا اقدام به كارى مى‏كنيم؟ فرايند دوم ـ يعنى انتخاب ـ پس از اين كه برانگيخته شديم، روى ميدهد. به فرض آن كه دست به فعاليت بزنيم و در پى هدفى باشيم، چرا تلاش ما معطوف به انجام كار خاصى مى‏شود؟ تعيين كننده‏هاى انتخاب عمل ما كدام است؟
كهن‏ترين انديشه‏هاى مربوط به علل برانگيختگى با رفتار فرد انتخابگر سر و كار دارد و در نظريه‏هاى نخستين انگيزش، برجسته‏ترين ديدگاه‏هاى تاريخى درباره ماهيت انسان، مبتنى بر اين فرض است كه انسان‏ها اساسا موجوداتى منطقى و انديشمندند، با اميال آگاهانه‏اى كه توانايى برآورده ساختن آن‏ها را نيز دارند. اين افكار جوهر اصلى تفكر فيلسوفان باستانى مانند سقراط (Socrates)، افلاطون (Plato)، ارسطو (Aristotle) و فلاسفه قرون وسطا مانند توماس آكويناس (Thomas) و فيلسوفان متأخر مانند جان لاك (John locke)، جان استوارت ميل (John Stuart Mill) جرمى بنتهام (Jeremy Bentham)، دكارت (Descartes)، هابز (Hobbes) و اسپينوزا (Spinoza) را تشكيل مى‏دهد و آنان در نوشته‏هاى خود، اين مسأله را در كانون توجه خود قرار داده‏اند.
بنابراين، مى‏توان گفت: پرسش‏هاى اساسى مربوط به انگيزش عبارت از:
1. پرسش مربوط به برانگيختگى: «كدام نياز يا سائق، باعث برانگيختگى مى‏شود؟»
2. پرسش مربوط به انتخاب: «كدام رفتار برگزيده مى‏شود؟»
در پى پاسخ به اين دو پرسش، از زمان باستان تا دهه 1920 ديدگاه‏ها و نظرات مختلفى شكل گرفته كه ديدگاه‏ها و نظرات «خردگرايى» (rationalism view)، «ماشين‏گرايى» (Mehanistic)، «لذت‏گرايى» (Hedonism)، «غريزه‏ها»، «رويكرد رفتارى» (behavioral)، «نظريه روانكاوى» (psychoanalysis) و «نظريه سائق‏ها» (drivis theory) از آن جمله‏اند و از دهه 1930 نيز براى تشريح رفتار، نظريه‏هاى جديد انگيزش مطرح شد كه از آن جمله مى‏توان نظريه‏هاى «نياز»، «تقويت»، «شناخت» و «ويژگى‏هاى شغل» را نام برد.(18)
نظريه‏هاى انگيزش در مديريت
هيچ سازمانى بدون وجود سطح قابل توجهى از تعهد و تلاش اعضا نمى‏تواند در رسيدن به اهداف خود موفق شود. از اين رو، مديران همواره ناگزيرند انگيزش ـ يعنى عواملى كه باعث به وجود آمدن رفتار، جهت دادن به رفتار و تداوم آن مى‏شود ـ را درك كنند. در همين زمينه، مديران و نظريه‏پردازان رشته مديريت همواره درباره انگيزش، نظريه‏هايى ساخته و پرداخته‏اند؛ نظرياتى كه هر كدام به نوبه خود، بر چگونگى رفتار مديران يا كاركنان اثر مى‏گذارند.(19)
در تجزيه و تحليل بيش‏تر نظريه‏هاى روان‏شناختى مربوط به انگيزش، درمى‏يابيم كه آن‏ها را مى‏توان در يكى از سه دسته زير طبقه‏بندى كرد:
1. نظريه‏هاى تقويت يادگيرى؛
2. نظريه‏هاى نياز يا محتوايى؛
3. نظريه‏هاى فرايندى يا روش‏هاى تصميم‏گيرى.(20)
نظريه‏هاى تقويت يادگيرى بر نتايج رفتار، به ويژه نقش تقويت مثبت، تأكيد دارد و نظريه‏هاى ديگر (محتوايى و فرايندى) بر نقش ادراكات تأكيد مى‏ورزد.
نظريه‏هاى محتوايى (مثل نظريه سلسله مراتب نيازها، نظريه انگيزش و بهداشت روانى هرزبرگ، نظريه آلدرفر، نظريه ديويد مك كللند، نظريه دوساحتى بودن انسان) با محتوا سر و كار داشته، چيستى رفتارهاى برانگيخته شده را شرح مى‏دهد و در تعيين و تدوين سائقه‏هاى برانگيزنده مردم تلاش مى‏كند.
نظريه‏هاى فرايندى (مثل نظريه برابرى، نظريه انتظار، نظريه مبتنى بر تعيين هدف و نظريه تقويت و ديدگاه سيستمى) چگونگى و چرايى برانگيختگى افراد را توصيف كرده، در تشريح رفتار انتخابگر افراد مى‏كوشد. به عبارت ديگر، اين نظريه به شيوه يا نوع انديشه توجه مى‏كند؛ شيوه‏اى كه افراد درباره نوع رفتار خود تصميم مى‏گيرند.(21)
توجه به سه نكته درباره اين نظريات ضرورى است:
1. نظريه‏هاى انگيزش مديران را با معماى روان‏شناختى، كه مركّب از توصيف‏ها و توصيه‏هاى گوناگون است، آشنا مى‏سازد. در هر صورت، مديران مى‏توانند درباره رفتار كاركنان از هر نظريه انگيزشى درس‏هاى مهمى بگيرند و در چارچوب مديريت اقتضايى، نياز دارند فنون انگيزشى را كه با افراد و موقعيت آنان مناسب‏تر است، برگزينند.(22)
2. هيچ نظريه‏اى به تنهايى تبيين تمام عيار و كامل از تنوع و پيچيدگى رفتار به دست نمى‏دهد، بلكه هر كدام ـ كه بعضا از ديدگاهى غير از ديدگاه ابتدايى آن مطرح گرديده ـ براى تبيين جنبه‏هايى از رفتار مفيد است.(23)
3. در عين توجه به نكته نخست، بايد سعى شود در تنظيم مباحث تطبيقى، نظريه‏اى كه به ديدگاه اسلامى نزديك‏تر بوده و در متون دينى به مطالب مربوط آن توجه بيش‏تر شده است، شناسايى شود و با دقت و تأمل بيش‏تر، بررسى و تحليل گردد و براى پربارتر كردن نظريه اسلامى از نقاط قوّت آن استفاده شود.
نقد كلى بر رويكرد تجربه‏گرايى در روان‏شناسى
روان‏شناسانى كه در تحقيقاتشان روش علوم تجربى را به كار مى‏گيرند، از تحقيق و كنكاش درباره بسيارى از پديده‏هاى مهم روانى كه در محدوده مشاهده و آزمون تجربى نمى‏گنجد؛ دورى مى‏كنند. از اين رو، كار بررسى در مورد خود «نفس» را از حوزه تحقيقاتى خود كنار گذاشته‏اند. يكى از پيامدهاى گرايش به استفاده از روش علوم تجربى در تحقيقات روان‏شناسى اين بود كه در اين تحقيقات، گرايش‏هاى مادى، كه همه پديده‏هاى روانى را ناشى از فعاليت‏هاى تنكردشناختى مى‏داند، حاكم گرديد؛ گرايش‏هايى كه از تفاوت اساسى ميان ذات و حقيقت انسان (بعد معنوى او) و حيوان، غافل ماند و اين مسأله مهم را در تحقيقات خود به دست فراموشى سپرد و به همين دليل، از بررسى بسيارى از پديده‏هاى روانى مهم انسان، كه شامل جنبه‏هاى دينى و معنوى و ارزش‏هاى والاى انسانى او مى‏شود، غفلت ورزيد و به «نيازهاى اصيل و والاى انسانى» توجهى نكرد و از تحقيق درباره مسأله «محبت»، در برترين شكل انسانى‏اش (به دور از جنبه‏هاى جنسى، كه تحقيقات برخى از روان‏شناسان نيز همين جنبه محبت را در برمى‏گيرد) باز ماند و نتوانست تأثير «عبادت» در رفتار انسان و يا مسأله درگيرى روانى ميان انگيزه‏هاى جسمى و روحى و ايجاد توازن بين جنبه‏هاى مادى و معنوى او را بررسى كند؛ چنانچه بعضى از روان‏شناسان معاصر از جمله اريك فروم (Erich Fromm) به گرايش‏هاى مادى كه بر تحقيقات روان‏شناسى انسانى حاكم است و بررسى «ارزش‏هاى والا» و جنبه‏هاى معنوى رفتار انسان را به كنار نهاده، انتقاد مى‏كنند.(24) اريك فروم معتقد است كه بعضى از انگيزه‏ها (نيازها)ى روانى در واقع، نيازهاى فطرى و اساسى نهفته در سرشت انسان هستند كه قابل فراگيرى و اكتساب از محيط اجتماعى نمى‏باشند.(25)
در همين زمينه در سال‏هاى اخير، تعداد بسيار كمى از روان شناسان به اهميت بررسى جنبه‏هاى روحى انسان توجه كرده و تلاش‏هايى را براى بررسى برخى از پديده‏هاى روانى مانند «تله پاتى»(26) و «توهّم»(27) آغاز نموده‏اند. اما اين كوشش‏ها همچنان در آغاز راه است و هنوز به نتايج دقيقى كه بتوان آن را با اطمينان به مجموعه اطلاعات دقيق بشر درباره انسان افزود، نرسيده است.(28)
انتقادات و ديدگاه‏هايى از اين قبيل موجب گرديد رويكرد «پديدار شناختى»(29) در روان‏شناسى نضج گيرد و در همين باره راجرز نظريه «خويشتن» و «خودشكوفايى» را مطرح كرد و مزلو بر آن بود تا تقسيم‏بندى ديگرى براى انگيزه‏هاى انسان، پيشنهاد كند كه شامل انگيزه‏هاى روحى نيز بشود.
او در اين تقسيم‏بندى به دو نوع انگيزه يا نياز (به تعبير خودش) معتقد است:
الف. نيازهاى اصلى؛
ب. نيازهاى روحى.
نيازهاى اصلى شامل همان چيزهايى مى‏شود كه بيش‏تر روان‏شناسان آن‏ها را در تحقيقات خود درباره نيازهاى اصلى انسان مورد مطالعه قرار مى‏دهند؛ مانند: گرسنگى، تشنگى، انگيزه جنسى، امنيت، عملكرد و انگيزه‏هايى از اين قبيل. و نيازهاى روحى، در برگيرنده برخى جنبه‏هاى روانى نيازهاى انسان هستند؛ مانند. عدالت‏خواهى، نيكى، زيبايى، نظم و اتحاد.
مزلو عقيده دارد كه نيازهاى روحى انسان نوعى نيازهاى فطرى است كه تكامل، رشد و بالندگى شخصيت فرد به برآوردن آن‏ها بستگى دارد.(30)
البته روشن است كه براى آشكار شدن نقاط اشتراك و افتراق رويكرد انسان‏گرا و نظريه خودشكوفايى با ديدگاه اسلامى نيازمند انجام مطالعه و بررسى تطبيقى ميان آن دو هستيم كه بحث آن در اين مقال نمى‏گنجد.(30)
مرادف‏هاى واژه‏هاى «انگيزش»، «انگيزه» و «نياز» در قرآن(31)
1ـ إثارة: «إثاره» از ريشه «ثور» و به معناى تحريك و تهييج و برانگيختن است و «ثوران» يعنى هيجان.(32)
مشتقات «ثور» در قرآن كريم، در چهار مورد به كار رفته است كه دو مورد آن درباره إثاره زمين و دو مورد درباره إثاره ابرها آمده.(33) از آن جمله است آيه ذيل:
«واللّه الّذى اَرسلَ الرِّياحَ فتُثيرُ سَحابا فسقناهُ إلى بلدٍ مَيِتٍ فاحيينا بهِ الاَرضَ بعدَ مَوتِها كذلكَ النُّشورُ» (فاطر: 9)؛ خداوند كسى است كه بادها را مى‏فرستد تا ابرها را برانگيزد. پس ما آن ابرها را به سوى زمين مرده مى‏رانيم و به وسيله آن، سرزمين مرده را زنده مى‏كنيم. رستاخيز نيز همين گونه است.
2ـ بعث: «اصلُ البعثِ إثارةُ الشَّى‏ءِ وتوجيهُه».(34) بعث در اصل لغت، به معناى برانگيختن چيزى و جهت دادن به آن است. بعث دو قسم است: بشرى و الهى. بعث الهى نيز دو گونه است: يكى به معناى ايجاد اعيان، اجناس و انواع از عدم، كه مختص خداوند عزّوجل است و ديگرى به معناى برانگيختن و زنده كردن مردگان كه برخى اولياى الهى نيز از اين توانايى بهرمندند؛ مثل حضرت عيسى عليه‏السلام .
مشتقات «بعث» در قرآن مجيد، در 67 مورد به كار رفته كه حدود 29 مورد آن درباره قيامت و برانگيختن انسان‏ها در آن هنگام، 21 مورد درباره پيامبران عليهم‏السلام و ساير موارد درباره بيدارى از خواب برخى افراد در دنيا و بعضى حيوانات است . از جمله مواردى كه «بعث» در مورد برانگيختن انسان‏ها در قيامت است، آيه ذيل مى‏باشد:
«وسلامٌ عليه يومَ وُلِدَ ويومَ يَموتُ ويَومَ يُبعثُ حيّا» (مريم: 15)؛ درود بر وى، روزى كه تولد يافت و روزى كه مى‏ميرد و روزى كه زنده برانگيخته مى‏شود.
و از جمله مواردى كه «بعث» در مورد برانگيختن پيامبران عليهم‏السلام به كار رفته، آيه ذيل است:
«فبَعثَ اللّه‏ُ النّبيّينَ مُبشِّرينَ و مُنذرينَ» (بقره: 213)؛ سپس خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت دهند و انذار كنند.
3ـ حثّ: «حثّه على الامر أى حرّصه عليه».(35) يعنى تحريص كرد او را بر آن كار. و «الحث، الاعجال فى اتصال»؛ حثّ يعنى به عجله و شتاب واداشتن مستمرّ. و «الطائرُ يحثُّ جناحيه فى الطيران: يحرّكهما»؛ يعنى پرنده به هنگام پرواز بال‏هايش را به حركت درمى‏آورد.(36)
از ماده «حث» تنها يك مورد در قرآن مجيد آمده و آن عبارت است از:
«ثُمّ استوى علَى العرشِ يُغشى اللّيلَ‏النّهارَ يَطلُبه حَثيثا» (اعراف: 54)؛ آن گاه به تدبير جهان هستى پرداخت و روز را به پرده شب مى‏پوشاند، در حالى كه روز، شتابان شب را مى‏جويد.
4ـ تحريض: «التحريض: التحضيض. قال الجوهرى: التحريضُ على القتالِ، الحثّ والإحماءُ عليه»؛ تحريض بر جنگ يعنى تحريص كردن و به جوشش و قيام فراخواندن براى جنگ. تأويل تحريض در لغت، اين است كه انسان به گونه‏اى تحريك شود كه بداند در صورتِ تخلف، در شرف مرگ و نابودى است. لحيانى مى‏گويد: «حَرّضِ المؤمنينَ علَى القتالِ»: يعنى تحريض كن و برانگيز مؤمنان را به گونه‏اى كه با استقامت به جنگ ادامه داده و دشمن را شكست دهند.(37)
از ماده حرض تنها دو مورد در قرآن مجيد آمده كه درباره تحريص و برانگيختن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مؤمنان را به جنگ است. يكى از آن دو مورد، آيه 65 سوره انفال و ديگرى آيه ذيل است:
«فقاتِلْ في سبيل اللّه‏ِ لا تُكلَّف اِلاّ نفسُك وحرّضِ المؤمنينَ...» (نساء: 84)؛ پس (اى پيامبر) تو خود تنها در راه خدا به كارزار برخيز كه جز شخص تو بر آن مكلّف نيست و مؤمنان را ترغيب كن....
5ـ حضّ: «الحضُّ ضربٌ مِن الحثِّ...» حضّ عبارت است از نوعى حث و تحريص و ترغيب كه به طور اعم، هم نسبت به چيزى كه سير و رانش دارد به كار مى‏رود و هم نسبت به چيزى كه سير و رانش ندارد. حضّ نيز به معناى تحريص و ترغيب به خير است و تحضيض به قتال يعنى تحريض و تحريص و ترغيب به قتال. «محاضة» يعنى ترغيب و برانگيختن دو نفر همديگر را و تحاضّون در آيه قرآن به معناى ترغيب و برانگيختن بعضى «بعضى ديگر» است.(38)
از ريشه «حضّ» سه مورد در قرآن كريم آمده كه هر سه درباره ترغيب و تحريص به اطعام مساكين است، دو مورد آن در سوره‏هاى حاقه: 34 و ماعون: 3 است و سومى عبارت است از آيه ذيل:
«كَلاّ بل لا تُكرمونَ اليتيمَ ولا تَحاضُّون على طعامِ المسكينَ» (فجر: 17 و 18)؛ چنان نيست كه شما تصور مى‏كنيد، بلكه شما يتيمان را گرامى نمى‏داريد و يكديگر را بر اطعام مستمندان تشويق نمى‏كنيد.
6ـ نزغ: النزغ شبيه النخس...»؛ نزغ مثل نخس است و اين كه شيطان انسان را نخس مى‏كند يعنى او را تحريك و تهييج مى‏كند و به انجام بعضى از گناهان برمى‏انگيزد. «نزغ» فقط در امور شر به كار مى‏رود.(39)
مشتقات «نزغ» شش مورد در قرآن به كار رفته كه همه آن‏ها درباره انگيزش شيطانى است؛ چهار مورد آن در سوره‏هاى يوسف: 100، اسراء: 53، فصلت: 36 و دو مورد آن در آيه ذيل به كار رفته است:
«وامّا ينزغنّكَ مِن الشّيطانِ نزغُ فاستعِذْ باللّه‏ِ» (اعراف: 200)؛ اگر شيطان خواست مداخله نمايد و تو را به غضب و انتقام وادارد، به خدا پناه ببر.
7ـ نشور: «نشر» به معناى زنده كردن و برانگيختن پس از مرگ است. «نشرَ اللّه‏ُ الميتَ يَنشرُه نشرا ونشورا»؛ يعنى خدا مرده را زنده مى‏كند و زجاج مى‏گويد: «نشرهم اللّه» أى بعثهم؛ يعنى خدا آن‏ها را برمى‏انگيزد، همچنان كه خداوند مى‏فرمايد: «واليهِ النُّشورُ» وانشره اللّه‏؛ يعنى خدا او را زنده كرد.(40)
از مشتقات «نشر» 21 مورد در قرآن كريم به كار رفته كه بعضى از آن مفهوم انگيزشى دارد؛ از جمله آيه ذيل:
«لا يَملكونَ‏لاِنفُسهم ضَرّا ولا نَفعا ولا يَملكونَ موتا ولا حيوةً ولا نُشورا» (فرقان: 3)؛ معبودهايى كه نه اختيار سود و زيان خويش را دارند و نه اختيار مرگ و حيات و رستاخيزشان را.
8ـ سائق: «سوّق الابلَ وغيرها» به معناى راندن چهارپايان است. در تفسير آيه:
«وجاءتْ كلُّ نفسٍ معها سائقٌ و شهيدٌ» (ق: 21)
گفته شده به اين معناست كه با هر فردى فرشته‏اى است كه او را براى حساب به محشر پيش مى‏برد و فرشته‏اى كه به نيك و بد اعمال او شهادت مى‏دهد.(41)
مشتقات «سوق» در قرآن مجيد، هفده مورد است كه در بيش‏تر موارد، به معناى مورد نظر (راندن و سوق دادن) به كار رفته است و در يك مورد، خود واژه «سائق» استعمال شده كه ذكر آن گذشت.
9ـ سبب: «السببُ الحبلُ يَشُدُّ بالشى‏ءِ فيجذبُ به...»؛ سبب عبارت است از ريسمانى كه به چيزى بسته مى‏شود و به كمك آن كشيده مى‏شود.(42) «السببُ كلُّ شى‏ءٍ يَتوصَّلُ بِه الى غيرِه...»؛ سبب به هر چيزى گويند كه به كمك آن چيزى به چيز ديگر مى‏رسد يا وسيله‏اى براى نيل به آن قرار مى‏گيرد.(43)
از مشتقات «سبب»، نه مورد در قرآن كريم به كار رفته است؛ از جمله آيه ذيل:
«إذْ تبرّأَ الّذينَ اتُّبعوا مِن الّذينَ اتَّبعوا وَرأوا العذابَ وتقطّعت بهمُ الاسبابُ» (بقره: 166)؛ آن هنگام كه پيشوايان باطل از پيروان خود بيزارى جويند و عذاب خدا را مشاهده كنند و هر گونه سبب و وسيله‏اى از آن‏ها قطع شده است.
10ـ رغبت: «اصل الرغبِة السّعةُ فِى الشى‏ءِ...»؛ اصل رغبت به معناى گستردگى و فزونى گنجايش چيزى است. «و الرغبةُ و الرغبُ و الرغبى السَّعةُ فِى الارادةِ»؛ يعنى رغبت عبارت است از فزونى و قوّت اراده؛ مثل اين گفته خداوند متعال:
«اِنَّهم كانُوا يُسارعونَ فِى الخيراتِ ويَدعوننا رَغَبا ورَهَبا» (انبياء: 90)؛ چرا كه آن‏ها در نيكى‏ها سرعت مى‏گرفتند و به خاطر عشق (به رحمت) و ترس (از عذاب) ما را مى‏خواندند.
وقتى «رغب فيه» يا «رغب اليه» گفته مى‏شود، اقتضاى طلب حريصانه آن را دارد و وقتى «رغب عنه» گفته مى‏شود، اقتضاى بى‏رغبتى و زهدورزى نسبت به آن را دارد؛ مثل اين گفته خداوند عزّوجلّ:
«وَمن يَرغبُ عَن مِلّةِ ابراهيمَ إلاّ مَن سَفِهَ نفسُه» (بقره: 130)؛ هيچ كس از كيش ابراهيم [دين فطرى] روى نگرداند، جز كسى كه خويشتن را دچار حماقت كرده است.(44)
از مشتقات «رغب» شش مورد ديگر نيز در قرآن به كار رفته كه عبارت است از: توبه: 59 و 120، قلم: 32، انشراح: 8، نساء: 127، مريم: 46.
11ـ ميل: «المَيْلُ العدولُ عنِ الوسطِ الى احدِ الجانبينِ...»؛ ميل يعنى انحراف از وسط به يكى از دو سو (45) و به معناى رو آوردن به سوى چيزى است.(46)
از مشتقات «ميل» در قرآن مجيد، شش مورد آمده كه چهار مورد آن در سوره نساء، آيه‏هاى 102 و 129 و دو مورد آن در آيه ذيل است:
«ويُريدُ الّذينَ يَتّبعونَ الشَّهواتِ اَن تميلوا مَيلاً عظيما» (نساء: 27)؛ و مردمى كه پيرو شهواتند مى‏خواهند كه شما مسلمانان از راه حق و رحمت الهى بسيار منحرف گرديد.
12ـ اصغاء: «الصغُو الميلُ، يقالُ: صَغتِ النُّجومُ والشَّمسُ...»؛ صغو به معناى ميل است و گفته مى‏شود ستارگان و خورشيد به غروب ميل كردند و «اصغيتُه الى فلان»؛ يعنى به سمت فلانى آن را متمايل نمودم؛(47) چنانچه خداوند متعال مى‏فرمايد:
«ولتُصغى اِليهِ اَفئدةُ الّذينَ لا يُؤمنونَ بِالاخرِة» (انعام 113)؛ و براى اين كه قلوب كسانى كه به آخرت ايمان ندارند به آن (گفتار آراسته) مايل شود.
«صغو»، هم به معناى ميل فيزيكى است و هم به معناى ميل و كشش قلبى، گرچه در قرآن، به معناى دوم است و «لتُصغى اليه، اى يميلُ اليه»؛ يعنى تمايل پيدا كند به سوى آن.(48)
از مشتقات «صغو» تنها دو مورد در قرآن كريم آمده كه در يك مورد، با واژه «افئده» همراه است ـ كه ذكر شد ـ و در مورد دوم (تحريم: 4) با واژه «قلوب» همراه مى‏باشد.
13ـ شهوت و شهوات: «شهىَ الشّى‏ءُ وشهاه يَشهاهُ»؛ يعنى دوستدار آن چيز شد و نسبت به آن رغبت نشان داد. «شهىّ» به معناى لذيذ و «شهوان» و «شهوانى» به معنى «شديد الشهوة» است.(49) اصل «شهوت» به معناى اشتياق و رغبت نفس است به چيزى كه اراده مى‏كند.(50)
صدرالمتألهين شيرازى رحمه‏الله مى‏فرمايد: شهوت يكى از اوصاف نفسانى است و به معناى ميل مفرط و علاقه و رغبت شديد است و عبارت است از حركت نفس براى طلب چيزى كه ملائم نفس يا لذت‏بخش است. اعتدال اين صفت نفسانى، عفت است و افراط آن شره و تفريط آن، خمود. عفت مبدأ و منشأ سخا، حيا، صبر، مسامحه، قناعت، ورع، قلت طمع و مساعدت است. و از طرف افراط آن، حرص، وقاحت، تبذير، ريا، هتك، مخافت، ملق، حسد، شماتت و تذلل در مقابل اغنيا، منشعب مى‏شود. (51)
از واژه «شهوت» و مشتقات آن سيزده مورد در قرآن مجيد به كار رفته است. يك مورد آن تبعيت از شهوات است ـ كه ذيل عنوان «ميل» بيان گرديد. اينك به يك مورد ديگر ـ كه در آن چندين مفهوم روان‏شناختى ـ به كار رفته و جاى بحث فراوان دارد ـ اشاره مى‏شود:
«زُيّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشّهواتِ مِن النِّساءِ والبَنينِ والقناطيرِ المُقنطرةِ مِنَ الذّهبِ والفِضّةِ والخَيلِ المُسوَّمةِ والاَنعامِ والحَرثِ ذلكَ متاعُ الحياةِ الدُّنيا واللّه‏ُ عندهُ حسنُ المآبُ.» (آل عمران: 14)
در اين آيه، خداوند متعال از آراسته گرديدن و جلوه‏گر شدن دوستى و حب شديد انسان‏ها سخن مى‏گويد كه عبارت است از: دل‏ربايى و شيدايى نسبت به زنان، فرزندان، هميان‏هاى زر و سيم، اسب‏هاى نشان‏دار نيكو، چهارپايان، مزارع و املاك.
14ـ حاجة: «الحَوج» به معناى طلب و خواهش، و «الخُروج وحاجة وحائجّه» به معناى نياز و غرض و هدف است؛ چنانچه خداوند تعالى مى‏فرمايد: «ولتُبلغُوا عليهَا حاجةً في صُدورِكم»(52)
از ريشه «حوج» در قرآن كريم، تنها سه مورد آمده كه هر سه عبارت است از كلمه «حاجة» و به همراه واژه «نفس» يا «صدور» (سينه‏ها) به كار رفته است؛ دو مورد آن در سوره‏هاى يوسف: 68 و حشر: 9 آمده و مورد سوم آن در آيه ذيل:
«ولَكُم فيها منافعُ ولتَبلغُوا عليها حاجةً في صُدورِكم» (غافر: 80)؛ و براى شما در آن‏ها منافع قابل ملاحظه‏اى است تا به وسيله آن‏ها به مقصدى كه در دل داريد برسيد.
15ـ فقر: «فقر» از ستون فقرات است كه به معناى امرى است كه كمرشكن مى‏باشد. «فاقره» نيز در سوره قيامت از همين ريشه است:
«تَظُنُّ اَن يُفعلَ بِها فاقرة» (قيامت: 25)؛ گمان دارند كه با آن‏ها رفتارى كمرشكن مى‏كنند.
«فقر» ضد غنى و دارايى است. ابن‏عرفه مى‏گويد: فقير در لغت، به معناى محتاج است؛ چنانچه خداوند متعال مى‏فرمايد: «اَنتم الفقراءُ اِلَى اللّه‏ِ»؛ يعنى شماييد نيازمندان به خدا.(53)
در قرآن مجيد، از مشتقات «فقر» چهارده مورد به كار رفته كه شامل دو نوع فقر مادى و معنوى است. فقر مادى مثل آيه ذيل:
«اِنَّماالصَّدقاتُ لِلفقراءِ والمَساكينِ والعاملينَ عَليها» (توبه: 60)؛ زكات مخصوص فقرا و مساكين و كاركنانى است كه براى (جمع‏آورى) آن كار مى‏كنند. و فقر مادى و معنوى مثل آيه ذيل:
«يَا اَيُّها اَلنَّاسُ انتم الفُقراءُ اِلَى اللّه‏ِ واللّه‏ُ هو الغَنىُّ الحميدُ» (فاطر: 15)؛ اى مردم، شما (همگى) نيازمندان به خداييد و تنها خداوند بى‏نياز و شايسته هرگونه حمد و ستايش است.
مبانى انگيزش از ديدگاه اسلام (55)
مبدأ و معاد
يكى از مسائل مهم درباره انگيزه‏هاى انسانى اين است كه اين نيازها و خواست‏ها معمولاً همه جا و هميشه قابل ارضا نيست؛ يعنى به هنگام ارضا، تزاحم پيدا مى‏كنند. بحث اين است كه وقتى در خواست‏ها تزاحم به وجود مى‏آيد و يا حتى عواملى مثل عادات و هيجانات ـ كه از جمله چيزهايى است كه روان‏شناسان موجب تقدّم خواستى بر خواست ديگر دانسته‏اند ـ آدمى را به سويى مى‏كشد، انسان چگونه مى‏تواند منفعل نماند و نقش فعّال داشته باشد؟
بر اساس آنچه از قرآن و روايات برمى‏آيد، ارزش اصلى انسان، در گرو همين فعاليت‏هاى مثبت او است. اما اگر فرد بخواهد با اختيار و انتخاب خود، خواستى را ترجيح دهد، اساس انتخاب و معيار آن، چيست؟
از آن جا كه اصل و محرّك انتخاب‏ها، لذت بدنى يا روحى است، سه معيار مى‏توان در نظر گرفت:
اول. خواستى را انتخاب كنيم كه ارضايش لذت بيش‏ترى دارد.
دوم. خواستى را انتخاب كنيم كه ارضايش لذت پايدارتر دارد.
سوم. ببينيم كدام يك كمال بيش‏ترى در ما ايجاد مى‏كند.
ولى همه اين معيارها كم و بيش ما را دچار سرگردانى مى‏كند؛ زيرا گاهى مى‏خواهيم لذت‏ها را بسنجيم، اما لذتى فراموش شده يا گاهى ممكن است هيجان خاصى التفات ما را از ديگر لذت‏ها سلب كند و مقايسه را غير ممكن سازد و گاه اصلاً انسان متحيّر مى‏شود كه ملاك لذت را در چه بداند؟ يا در چه زمان و براى چه كسى؟ علاوه بر اين، گاه دوام لذت‏ها نيز يكسان است و از سويى، ما نمى‏توانيم پيش‏بينى كنيم كه وجود خود ما چه قدر دوام خواهد يافت تا لذت پايدارتر را برگزينيم و سرانجام، نمى‏دانيم انسان تا چه حد امكان كمال‏يابى دارد تا كمال بيش‏تر را بشناسيم و برگزينيم.
در اين جا، نقش علم و شناخت، بيش‏تر روشن مى‏شود. نخستين كارى كه انسان بايد انجام دهد تا دست كم از همين معيارهاى محدود استفاده كند، اين است كه درباره اين مطالب بهتر بينديشد: آيا عمر انسان همين عمر معمول است يا عمر ديگرى نيز دارد؟ آيا حيات ديگرى هم هست؟ كمالاتى كه انسان مى‏تواند پيدا كند، چيست و در رابطه با چه چيز پيدا مى‏شود؟ انسان چه كند تا كامل شود؟ در تحصيل كمال امر وجودى (كه اكنون فاقد آن هستيم) از كجا مى‏آيد؟ منشأ آن چيست؛ تصادفى است يا قانونى دارد؟
بنابراين، پيش از هرگونه تصميم، بايد از يك سو، بررسى كنيم كه كمال از كجا و با چه ضابطه‏اى به وجود مى‏آيد كه به بحث خداشناسى مربوط مى‏شود. از سوى ديگر، بايد ببينيم كه تا چه هنگام ادامه خواهد داشت، كه اين به بحث معاد باز مى‏گردد.
پس انسان براى اين كه بتواند خود را درست بشناسد و نظام ارزشى درستى براى زندگى خود در نظر بگيرد، بدون روشن كردن مسأله مبدأ و معاد، راه به جايى نمى‏برد. اين نكته بسيار مهمى است. ما به بركت نور قرآن و تعاليم اسلام و پيشوايان دين، به راحتى مى‏توانيم اين مسائل را حل كنيم، ولى دانشمندان بشرى دچار سرگردانى بسيار شده‏اند. چندان در مبانى اخلاق و فلسفه اخلاق و معيار خير و شر، تلاش كرده‏اند كه قابل شمارش نيست و روز به روز سرگردان‏تر هم شده‏اند. ما به راحتى مى‏توانيم اثبات كنيم كه شناخت نظام ارزشى صحيح، بى شناخت مبدأ و معاد ميسّر نيست.
پس از ذكر اين مقدمه ـ كه براى رسيدن به بحث‏هاى شناخت شؤون نفس، گرايش‏ها، بينش‏ها و توان‏هاى نفس لازم بود ـ بايد مسأله مبدأ و معاد روشن شود، چرا كه در غير اين صورت نظام ارزشى در رفتارهاى انسان، شكل مطلوب و راستين را پيدا نمى‏كند. (56)

برخي از آثار توبه در پيش‏گيري از آسيب‏هاي رواني

برخي از آثار توبه در پيش‏گيري از آسيب‏هاي رواني
توبه انسان را محبوب خدا مي‏كند. 96
توبه سبب توقّف آسيب مي‏شود.
توبه آسيب‏ها و ناملايمات روحي و رواني را ترميم مي‏كند.
توبه آسيب‏ها و ناملايمات روحي و رواني را درمان مي‏نمايد.
توبه از عوارض جانبي آسيب جلوگيري مي‏كند.
توبه اثرات مخرب آسيب را از روح و روان مي‏زدايد.
توبه روح و جان آدمي را شست‏وشو و تطهير مي‏كند.
توبه انسان را از حالت سكون و ركود بازمي‏دارد.
توبه انسان را به كار و تلاش سازنده وامي‏دارد.
اميدواري
انسان با اميد به اينكه تلاش او ثمربخش است، فعاليت مي‏كند و اگر اميد نبود هيچ انساني دست به اقدامي نمي‏زد. و شايد بتوان گفت: هر موجود زنده‏اي به اميد رسيدن به مقصد و مقصود خود حركت و تلاش مي‏كند. تحقيقات اين مطلب را اثبات كرده‏اند كه اگر تلاش حيوان براي رسيدن به مقصود خود بي‏ثمر بوده و فايده‏اي براي او نداشته باشد يا اميدي براي نيل به آن نداشته باشد، دست از تلاش و فعاليت برمي‏دارد و به يأس و درماندگي مبتلا مي‏شود. 97
فردي كه در پي تلاش‏هاي متعدد، شكست‏هاي متعددي را تجربه كند و تلاش او موفقيتي به همراه نداشته باشد، به هر دليلي كه باشد، مبتلا به درماندگي آموخته شده مي‏گردد كه پيامدهاي ناگواري در جسم و روان و نيز زندگي فردي و اجتماعي او مي‏گذارد كه چه بسا قابل جبران نباشد. 98
از اين‏رو، اميد به موفقيت و نتيجه دادن فعاليت، نه فقط انسان، بلكه هر موجود زنده‏اي را وادار به تلاش و كار مي‏كند. در اين خصوص نيز انسان سرآمد موجودات ديگر است و با اميد است كه انسان دست به اختراعات و ابتكارات مي زند و در اين راه، تحمّل رنج‏ها و مشقّات را به جان مي‏خرد و به اميد رسيدن به بهداشت و سلامت، چه جنبه جسماني آن و چه روحي و رواني آن، انسان فعاليت‏هاي پيش‏گيرانه انجام مي‏دهد، و اگر اميدي به بهداشت و سلامت خويش نداشت، دست از فعاليت و اقدامات پيش‏گيرانه برمي‏داشت. همانند بيماري كه ديگر اميدي به بهبود ندارد و پزشك براي او اقدامي انجام نمي‏دهد و او را از چيزي پرهيز نمي‏دهد. كساني كه با اراده و اختيار خويش، قلب و جان خود را با انبوه گناه و معصيت زنده به گور كرده‏اند و ديگر جايي براي تابش نور و پذيرش حق در وجودشان باقي نگذاشته‏اند و به تعبير قرآن، قلب، چشم و گوششان نابينا و ناشنوا شده، مردگاني هستند زنده نما. اينان بيم و اميد برايشان تفاوتي نمي‏كند. غير از اين گروه اندك، كه عنود و لجوج هستند و در جهالت و عصبيّت خويش پايدارند، ديگران نمي‏توانند به توهّم يا بهانه نااميدي از رحمت و بخشش الهي، دست از تلاش و جبران كارهاي بد خويش بردارند و اقدامي در رسيدن به سلامت روح و روان خويش انجام ندهند. از اين‏رو، در تعاليم اسلامي و آموزه‏هاي قرآني، بالاترين گناه و معصيت «نااميدي و يأس از رحمت بي‏انتهاي الهي» است.
معمولاً بيماري‏هاي شديد و مزمن يا صعب‏العلاج روحيه بيمار را متزلزل مي‏كنند و روزنه‏هاي اميد را به روي او مي‏بندند. پزشك بايد با اميدوار ساختن او به زندگي، به وي توان ببخشد، او را از افسردگي، ترس و اضطراب نجات دهد، روحيه او را تقويت كند و بهبودي او را سرعت بخشد و او را وادر به كار و فعاليتي سازد كه هم توان انجام آن را دارد و هم وي را به زندگي و زنده بودن اميدوار مي‏سازد؛ زيرا نااميدي و وابستگي اجباري، واقعياتي هستند كه در مورد بسياري از بيماري‏هاي شديد اتفاق مي‏افتند. اما براي پيش‏گيري از افسردگي ناشي از نااميدي، اصرار بر انجام دادن مستقل برخي كارهاي هر چند كوچك، سودمند است. 99 ولي پزشك بيش از همه مي‏تواند در اين امر مؤثر باشد. در روايات آمده است: «هر گاه نزد بيمار رفتيد، او را به سلامت و طول عمر اميدوار سازيد، اگرچه ممكن است اين اميدوار ساختن در قضاي الهي مؤثر نباشد، ولي بيمار را دل‏خوش مي‏كند و باعث آرامش و تسكين او مي‏شود.» 100
چه بسا ناخوشي اندك كه براي بيمار بزرگ جلوه كند و او را به دلهره اندازد. بنابراين، مطمئن ساختن او از اينكه بيماري‏اش خطرناك نيست، در اغلب موارد، در تسكين او مفيد است. اين مطلب با رويكرد صادق بودن با بيمار تضادي ندارد؛ زيرا مقصود اين است كه بيمار را از زندگي مأيوس نكنيم، بلكه اولا، احتمالات و امكاناتي را كه باعث بهبود و درمان بيمار مي‏شوند، ظاهر سازيم و اطلاعات مربوط به بيمار را فقط به قدر ضرورت بيان كنيم؛ زيرا اعلام صريح وخامت اوضاع به خود بيمار، نتايج ويرانگري دارد. ثانيا، توجه كنيم كه مطابق روايات متعدد، خداوند براي هر بيماري درماني قرار داده است. شخصي در زمان پيامبراكرم(صلي الله عليه و آله) بيمار شد. حضرت(صلي الله عليه و آله) فرمودند: برايش طبيب بياوريد. عده‏اي گفتند: يا رسول الله! مگر پزشك مي‏تواند اين شخص را (با توجه به شدت بيماري) از مرگ نجات دهد؟ حضرت فرمودند: «خداوند هيچ مرضي را نيافريده، جز آنكه برايش درمان و راه بهبود قرار داده است.» 101 درمانگر و اطرافيان فرد آسيب ديده با اعتقاد به چنين باوري و القاي آن به فرد بيمار، هيچ گاه مأيوس و نااميد نمي‏شوند. 102 چه بسا بر اثر كوشش او يا ديگر متخصصان، راه حل ديگري و يا داوري جديدي كشف شود يا دريابند كه داوري خاصي براي درمان او مفيد است. همچنين توجه دادن فرد به فوايد معنوي بيماري نيز مي‏تواند موجب اميد بخشيدن به بيمار گردد. به همين دليل، شخص مجروح در جنگ، راحت‏تر از آسيب‏ديدگان ديگر درد را تحمل مي‏كند و مسكن‏هاي كمتري نياز دارد.
اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) در وصف اميدواري به خدا مي‏فرمايد: «بعضي به گمان خود، ادعا دارند كه به خدا اميدوارند! به خداي بزرگ سوگند كه دروغ مي‏گويند. چه مي‏شود آنان را كه اميدواري در كردارشان پيدا نيست؟ پس هر كس به خدا اميدوار باشد، بايد اميد او در كردارش آشكار شود.» 103
ز. ياد معاد؛ اعتقاد به جاودانگي انسان
از جمله آموزه‏ها و تعاليم ديني و سيره معصومان(عليهم‌السلام)، كه نقش بسياري در بهداشت و سلامت روح و روان انسان دارد و عامل مهمي در پيش‏گيري از بسياري از آسيب‏هاي روحي و رواني است، ياد معاد و اعتقاد به جاودانگي انسان و اعمال و رفتار او مي‏باشد؛ زيرا در همه افراد، ميل به بقا و ادامه زندگي كاملا مشهود و محسوس است، و هيچ انساني از زندگي و ادامه آن نمي‏گريزد و حتي آنان كه به انتحار و خودكشي دست مي‏زنند، از خود نمي‏گريزند. بلكه خواهان آزادي خويش مي‏باشند و چون زندگي كنوني را رنج‏آور و دردخيز مي‏انگارند، دست به انتحار و خودكشي مي‏زنند تا خود را از رنج برهانند. اين ميل مشهود، نشانه ادامه زندگي پس از مرگ است، و اگر مرگ پايان زندگي بود، آفرينش چنين حسي (ميل به بقا) بيهوده به شمار مي‏آمد. آنچه را انسان از طريق فطرت دريافت مي‏كند، شرايع آسماني به طور گسترده به عنوان زندگي اخروي و بازگشت انسان به حيات جاويد مطرح كرده‏اند و چنين اصلي در تمام شرايع، مطرح بوده، و اصولا شريعت الهي بدون اصل «معاد» نمي‏تواند الهي باشد. 104 «معاد» يعني اينكه انسان از مبدأي نشأت گرفته كه سرانجام به همان جا برمي‏گردد. بازگشت به آن مبدأ همان معاد است. همان‏گونه كه تحقق هدف باعث كمال، و نبودن هدف موجب نقص و عاطل و باطل بودن آن است، اگر سيره كسي بر اساس اعتقاد به معاد نباشد، باطل خواهد بود. خلاصه آنكه چون هيچ چيز همانند اعتقاد به مبدأ و معاد آموزنده نيست و نيز هيچ انساني همانند رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) اعتقاد راسخ به مبدأ و معاد ندارد، از اين‏رو، هيچ سيره‏اي همانند سيره آن حضرت آموزنده نخواهد بود.
بنابراين، سيره رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بخصوص و سيره ائمّه اطهار(عليهم‌السلام) عموما، كه هماهنگ با كل نظام آفرينش به سمت معاد در حركت است، 105 آموزنده مي‏باشد. 106
در آموزه‏هاي ديني و سيره معصومان:، مسئله معاد يكي از مسائل بارز و چشمگير است؛ زيرا ياد معاد و سراي جاويد انسان را در اين سراي فاني و زودگذر به تلاش و اعمال صالح و توشه آخرت ترغيب و تحريص مي‏نمايد، به خلاف فرهنگ مادي كه در آن ياد مرگ همانند افيوني است كه تمام لذت‏هاي دنيوي را از بين مي‏برد و موجب اندوه و افسردگي مضاعف مي‏شود.
از اين‏رو، اسوه‏هاي راستين و كامل انساني يعني رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و ائمّه معصوم(عليهم‌السلام) در همه شئون، متذكر و متوجه عبوديت خود و ربوبيت خداي سبحان بوده‏اند و چون توجه به عبوديت بدون توجه به معاد و هدف آفرينش ميسّر نيست، پس توجه مستمر آن حضرات به عبوديت نشانه توجه مستمر به حقيقت معاد و قيامت به عنوان دارالقرار و سراي حيات و جاودانگي است، روايات علوي حقيقت دنيا را دار غرور و دار فنا و دار عبرت معرفي كرده و اقبال به آن را آفت جان آدمي دانسته‏اند و در مقابل، آخرت را به عنوان غايت خلقت، توصيف كرده و انسان را به آن دعوت نموده‏اند. 107
ح. آثار ياد مرگ و معاد در بهداشت و سلامت روان
انسان را به تلاش و فعاليت سودمند و هدفدار سوق مي‏دهد. 108
سختي‏ها و مصيبت‏هاي دنيا را كاهش مي‏دهد و يا از بين مي‏برد و فرد را به اندك دنيا راضي مي‏دارد. 109
فرد را به استفاده تمام و كامل از استعدادهاي خويش ترغيب و تشويق مي‏نمايد.
لذت‏ها و خوشي‏هاي غيرواقعي و زودگذر را، كه معمولا مخرّب روح و روان آدمي‏اند، از بين مي‏برد.
تنگ‏نظري و احساس‏هاي كينه‏توزانه و حسودانه را در فرد از بين مي‏برد و قلب را جلا و صفا مي‏بخشد. 110
روح اميد و مقاومت در برابر سختي‏ها را در فرد تقويت مي‏نمايد.
احساس دل‏بستگي‏هاي موقّت و غير قابل اعتماد را در فرد كاهش مي‏دهد. 111
محبت و علاقه فرد را به خداوند و امور پايدار و قابل اعتماد تقويت مي‏نمايد. 112
احساس رحمت، شفقت و محبت به ديگران را در فرد تقويت مي‏كند. 113
عامل پيش‏گيري بسيار قوي است، بخصوص نسبت به اموري كه به بهداشت و سلامت واقعي فرد آسيب مي‏رساند.
توجه به معاد انسان را از حالت انزوا و كناره‏گيري رهايي مي‏بخشد.
كسي كه به ياد مرگ و قيامت است، بيشتر مي‏كوشد و بهتر به جامعه خدمت مي‏كند و كسي كه از جامعه منزوي است، در حقيقت مرگ را فراموش كرده است. 114
از اين‏رو، رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) فرمود: «اگر در آستانه مرگ نهالي در دست يكي از شماست و مي‏توانيد آن را بكاريد و بميريد، بكاريد.» 115 اين حديث شريف به خوبي دلالت دارد بر اينكه ياد معاد، حركت آفرين است.
از مهم‏ترين عوامل گناه و نافرماني خداوند، فراموشي قيامت است. اگر كسي هميشه به ياد خدا باشد، هرگز در اطاعت فرمان خدا سستي به خود راه نمي‏دهد و نيز بر اثر غفلت خود را به گناه نمي‏آلايد؛ زيرا اعتقاد به كيفر، كه در حقيقت ظهور باطن همين اعمال است، با غفلت و آلودگي به گناه سازگار نيست. بر اين اساس، حضرت اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) به عنوان مربّي جامعه و مهذّب نفوس، پس از هر نماز عشا با صداي رسا به نمازگزاران مي‏فرمود: «بار سفر ببنديد، ره توشه برگيريد كه مسافرت نزديك است.» 116
اين هشدار از تعليمات رسول خداست كه همواره جان‏هاي مستعد و آماده را مخاطب قرار داده، مرگ و قيامت را به آنان تذكر مي‏داد. 117 از اين‏رو، در بيشتر سخنان آن حضرت، يكي از مشاهد و مواقف قيامت مطرح است؛ مانند اينكه حضرت فرمودند: «قبر براي عده‏اي باغي است از باغ‏هاي بهشت و براي گروهي ديگر چاهي است از چاه‏هاي جهنم.» 118
ياد معاد و توجه به جاودانگي زندگي پس از مرگ آثار سازنده‏اي دارد كه به برخي از آثار آن در زمينه بهداشت و سلامت روحي و رواني آدمي و پيش‏گيري از بروز و يا وخامت آسيب‏هاي رواني اشاره شد. (از جمله رشد و شكوفايي استعدادها، تحرّك و سازندگي و پيش‏گيري از انزوا و كناره‏گيري) با توجه به آثار مثبت و سازنده چنين باوري، پيامبر به ديگران توصيه مي‏فرمود كه بسيار به ياد مرگ باشيد؛ چون مرگ در فرهنگ دين، انتقال از دنيا به برزخ است و به ياد مرگ بودن يعني: به ياد عالم پس از دنيا بودن و براي آن سراي جاوداني توشه اندوختن. آن حضرت مي‏فرمود: «به ياد چيزي باشيد كه لذت‏ها را منهدم و عيش و نوش را تيره و تباه مي‏سازد.» 119
حضرت به شخصي كه در تشييع جنازه شوخي مي‏كرد، فرمود: «چرا اينان غافلند؟ مگر مرگ براي همه نيست؟» 120
اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «ياد مرگ مرا از شوخي و كارهاي بيهوده باز مي‏دارد.» 121
بنابراين، انسان‏هاي برخوردار از سلامت و كمال هر لحظه خود را بين مبدأ و معاد مشاهده مي‏كنند؛ 122 زيرا آنان حوادث سبك و سنگين، و تلخ و شيرين را مجلاي ارادي الهي مي‏دانند. اينان در حوادث سنگين متزلزل نمي‏شوند؛ چنان كه اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمودند: سختي‏ها و مصيبت‏ها اثر سوئي در انسان‏هاي با كرامت و صاحبان نفوس ارزشمند نمي‏گذارد 123 توجه به خدا را مخصوص حالت پديد آمدن حوادث سخت نمي‏دانند بلكه هر حادثه‏اي، كوچك يا بزرگ را آزموني الهي مي‏شمارند، به ياد خداي سبحان متذكر مي‏شوند و در هر حال، صابرند و خود را به الله مي‏سپارند و مي‏گويند: به خدا رجوع مي‏كنيم؛ چنان كه در هنگامه سختي‏ها و مصيبت‏ها مي‏گويند: ما از خداييم و به سوي او باز خواهيم گشت و از صلوات، سلام و رحمت الهي بهره‏مند مي‏باشند. 124 بنابراين، سيره چنين انسان‏هايي آموزنده است؛ زيرا صاحبان نفوس كريمه و با ارزش هستند كه نمونه كامل آن رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) است، دايم به ياد مبدأ و معاد مي‏باشند؛ چنان كه نقل شده است: وقتي چراغ منزل حضرت خاموش مي‏شد، مي‏فرمود: «انّاللّه و انّا اليه راجعون.» يعني در كوچك‏ترين حادثه، مسئله معاد و رجوع الي‏الله را مطرح مي‏كرد. 125
ديگران نيز به اين واقعيت اشاره كرده‏اند. قطعاً احساس فرد نسبت به مرگ تا حدي به تصور و مقدار ترس او از مرگ بستگي دارد. كساني كه جهت‏گيري معنوي قوي دارند، غالبا در روزهاي آخر زندگي آرامش بسيار پيدا مي‏كنند؛ زيرا طبق جهان‏بيني آنان، زندگي واپسين ديگري نيز وجود دارد و در نتيجه، مي‏توانند خوشحال باشند. اغلب ترس از مرگ، واكنشي است نسبت به مواجهه با عدم تماميت زندگي. شايد مرگ، از دست رفتن زودرس و غيرمنصفانه استعدادهاي فرد به نظر آيد.
از اين‏رو، بعضي از بيماران با آرامش اجتناب‏ناپذيري مرگ را مي‏پذيرند و مي‏كوشند معناي زندگي خود را دريابند. بيماري كه قطعيت مرگ خود را پذيرفته است، از نظر عاطفي، خود را از محيط جدا مي‏كند و كمتر درگير زندگي مي‏شود. بيمار ممكن است پس از تحمّل دردي فوق‏العاده و تلاشي جانكاه براي زندگي، در نهايت، مرگ را تسكيني خوشايند بيابد. 126 در سنّت و سيرت پيامبر و اميرالمؤمنين(عليهما‌السلام) درباره ياد معاد و نقش آن در سازندگي و سلامت دنيا و آخرت انسان، بيانات آموزنده بسياري آمده است كه به عنوان حسن ختام نمونه‏اي از آن اشاره مي‏شود:
«اي بندگان خدا! از خدا بپرهيزيد. و با اعمال نيكو به استقبال اجل برويد. با چيزهاي فاني شدني دنيا، آنچه را كه جاويدان مي‏ماند خريداري كنيد. از دنيا كوچ كنيد كه براي كوچ دادنتان تلاش مي‏كنند. آماده مرگ باشيد كه بر شما سايه افكنده است. همچون مردمي باشيد كه بر آن‏ها بانگ زدند و بيدار شدند و دانستند دنيا خانه جاويدان نيست و آن را با آخرت مبادله كردند. خداي سبحان شما را بيهوده نيافريد و به حال خود وا نگذاشت. ميان شما تا بهشت يا دوزخ، فاصله اندكي جز رسيدن مرگ نيست. زندگي كوتاهي، كه گذشتن لحظه‏ها از آن مي‏كاهد و مرگ آن را نابود مي‏كند، سزاوار است كه كوتاه مدت باشد. زندگي، كه شب و روز آن را به پيش ميراند، به زودي پايان خواهد گرفت. مسافري كه سعادت يا شقاوت همراه مي‏برد، بايد بهترين توشه را با خود بردارد. از اين خانه دنيا زاد و توشه برداريد كه فرداي رستاخيز نگهبانتان باشد. بنده خدا بايد از پروردگار خود بپرهيزد، خود را پند دهد و توبه را پيش فرستد و بر شهوات غلبه كند؛ زيرا مرگ او پنهان و پوشيده است و آرزوها فريبنده‏اند و شيطان همواره با اوست و گناهان را زينت و جلوه مي‏دهد تا بر او تسلّط يابد؛ انسان را در انتظار توبه نگه مي‏دارد كه آن را تأخير اندازد و تا زمان فرارسيدن مرگ از آن غفلت نمايد. واي بر غفلت‏زده‏اي كه عمرش بر ضد او گواهي دهد و روزگار، او را به شقاوت و پستي كشاند. 127 از خدا مي‏خواهيم كه همه ما را برابر نعمت‏ها مغرور نسازد و چيزي ما را از اطاعت پروردگار باز ندارد و پس از فرا رسيدن مرگ دچار پشيماني و اندوه نگرداند.»
پي‏نوشت‏ها
1 ـ ام. رابين ديماتئو، روان‏شناسي سلامت، ترجمه محمد كاوياني و ديگران، ج 2، تهران، سمت، ص763ـ762.
2 ـ اِنَّما يُوفَّي الصابرونَ اجرهم بغير حسابٍ (زمر: 10)
3 ـ و مِنهم الذين يُؤذون النبي و يقولونَ هو اُذنٌ... (توبه: 61)
4 ـ محمدتقي مصباح، اخلاق در قرآن، ج 3، ص266ـ255.
5 ـ دانشنامه امام علي(عليه‌السلام)، ج11، ص139.
6 ـ همان، ج 11، ص280.
7 ـ «و عليكم بالصبرِ فانّ الصبرَ مِن الايمانِ كالرأسِ مِن الجسدِ و لاخيرَ في جسدٍ لا رأسَ معه و لا في ايمانٍ لا صبرَ معه» (نهج‏البلاغه، گردآوري و تنظيم صبحي صالح، قصار82).
8 ـ نهج‏البلاغه، خطبه191.
9 ـ علامة الصابر في ثلاث: «اوّلها ان لايكسلَ و الثانية ان لايضجرَ، والثالثة ان لايشكو من ربّه عزّوجلّ، لانّه اذا كسل فقد ضيع الحق، واذا ضجر لم يؤدّ الشكر، واذا شكي من ربّه عزّوجلّ فقد عصاه.» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 71، ص86).
10 ـ «الجزع عند المصيبة يزيدها و الصبر عليها يبيدُها» (محمد محمدي ري‏شهري، ميزان الحكمه، ج 2، ص29).
11 ـ «ما رأيتُ الا جميلا.» (سيدبن طاووس، اللهوف، ترجمه سيد احمد قهري، انتشارات جهان، ص160).
12 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص780.
13 ـ لازاروس لائونير، 1978، ص 311 به نقل از: ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص 588.
14 ـ در صبر در لغت، به معني حبس نفس است از جزع به وقت وقوع مكروه و لابد آن امن باطن باشد از اضطراب و باز داشتن زبان از شكايت و نگاهداشتن اعضا از حركات غير معتاد. (خواجه نصيرالدين طوسي) و نيز گفته شده است: صبر به معناي بردباري كردن در برابر سختي‏ها و ناملايمات‏ها (حسن انوري، فرهنگ بزرگ‏سخن، ج 5، ص 4692، و نيز گفته‏اند: صبر آن است كه در صبر صابر باشي، و آنكه اگر بلا برسد ننالد. (لغت‏نامه دهخدا، ج 10، ص 14853
15 ـ «من كظم غيظا ـ ولو شاء ان يمضيه امضاه ـ ملأاللّهُ قلبَه يوم القيامه رضاه.» (محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 171، ص411.
16 ـ بهروز ميلاني‏فر، بهداشت رواني، ص 198.ص / 199ص / 200همان / همان / ص200
17 ـ بهروز ميلاني‏فر، بهداشت رواني، ص 199.
18 ـ بهروز ميلاني‏فر، بهداشت رواني، ص200.
19 ـ همان.
20 ـ همان.
21 ـ همان.
22 ـ «والعصرِ اِنَّ الانسانَ لفي خسرٍ الاّ الّذينَ آمَنوا و عملوا الصالحات...» (والعصر:1)
23 ـ «وَ أَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلاَّ مَا سَعَي» (نجم:39)
24 ـ مرتضي فريد، الحديث، روايات تربيتي، ج 3، ص 8.
25 ـ «كاد ان يكون الفقر كفرا» (عليرضا صابري يزدي، الحكم الزاهرة، ج 1، ص 212).
26 ـ نهج‏البلاغه، ترجمه علينقي فيض‏الاسلام، ص864.
27 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص234.
28 ـ «اِنَّ اللّهَ يُحبّ المتحرّفَ الامين.» (شيخ حرّ عاملي، وسائل‏الشيعه، ج 12، ص13.
29 ـ «ملعونٌ من القَي كَلَّه علَي الناس« (همان، ص18).
30 ـ مرتضي مطهري، تعليم و تربيت در اسلام، چ سيزدهم، ص 410.
31 ـ همان، ص 18.
32 ـ «وابتغِ فيما آتيكَ‏اللّهُ الدارَ آلاخرةَ و لا تنسَ نصيبكَ مِن الدُنيا.» (قصص: 77)
33 ـ «للمؤمن ثلاثُ ساعاتٍ: فساعةٌ يناجي فيها ربّه و ساعة يرم معاشه و ساعة يخلّي بين نفسه و بين لذتها فيما يحلّ و يجمل. و ليس للعاقلِ اَن يكون شاخصا الاّ في ثلاث: مرمة لمعاشٍ او خطوةٌ في معادٍ او لذةٌ في غير محرّمٍ.» (نهج‏البلاغه، ترجمه محمد دشتي، حكمت390)
34 ـ چنانچه در سيره امام آمده است: از جمله كارهاي كه امام علي(عليه‌السلام) به آن اشتغال داشتند، كشاورزي بود، و سيره و زندگي امام نشان مي‏دهد كه حضرت در دوران 25 ساله فاصله از امور حكومتي، بيشتر وقتشان به باغ‏داري و كشاورزي و كارهاي مربوط به آن نظير حفر چاه و قنات مي‏گذشت. امام(عليه‌السلام) ضمن آنكه خود يك كشاورز پرتلاش و موفق بودند، احترام خاصي براي كشاورزان و زمين قايل بودند، كه برخي روايات مربوط به آن، به عنوان نمونه اشاره مي‏شود: راه‏هايي كه مردم به كسب درآمد مي‏پردازند پنج تاست: امور دولتي، آباداني و كشاورزي، تجارت، اجاره و صدقات... اما كشاورزي، خداوند متعال فرموده: اوست كه شما را پديد آورد و به عمران و آبادي دعوت كرد. خداي متعال بدان‏رو انسان‏ها را به عمران و آباداني زمين دعوت كرده تا از بهترين راه ـ كه كشاورزي است ـ و محصولات آن از قبيل غلاّت و حبوبات و ميوه‏ها تأمين معاش نمايند: «اِنّ معايشَ الخلق خمسةٌ: الامارةُ و العمارة و التجارة و الاجارة و الصدقات... و اما وجهُ العمارةِ فقوله تعالي: (هو أنشأكم مِن الارضِ و استعمركم فيها) فاَعلَمنا ـ سبحانه ـ انّه قد امرهم بالعمارةِ ليكون ذلكَ سببا لمعايشهم بما يخرج من‏الارض من الحبّ و الثمراتِ و ما شاكل ذلك ممّا جعلُه‏الله معايشَ للخلقِ» (شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 13، ص 195.
35 ـ از امام صادق(عليه‌السلام) نقل شده است: «كان اميرالمؤمنين يكتب و يوصي بفلّاحين خيرا» (شيخ حرّ عاملي، پيشين، ص 216)
36 ـ امام صادق(عليه‌السلام) درباره همّت بلند و سختكوشي جدّ بزرگوارشان، علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايند: «پيامبراكرم(صلي الله عليه و آله) زميني را از انفال به علي(عليه‌السلام) دادند و حضرت در آن زمين قناتي حفر نمودند كه آب آن مانند گلوي شتر فواره مي‏زد. امام(عليه‌السلام) آن آب را «ينبوع» ناميدند. آن آب آن‏قدر زياد بود كه موجب خوش‏حالي مردم آن ناحيه شد و هنگامي كه يكي از آن مردم به امام(عليه‌السلام) تبريك گفت، فرمودند: اين آب وقف حجّاج و كساني است كه از آنجا عبور مي‏كنند؛ كسي نمي‏تواند آن را بفروشد و به فرزندانم نيز به ارث نمي‏رسد.» (محمدباقر مجلسي، پيشين، ص32/ مرتضي مطهري، انسان كامل، صدرا، 1376، ص54) و اراده و همّت امام چنان قوي بود كه اگر اراده مي‏نمود از توده‏اي هسته خرما، نخلستاني انبوه فراهم مي‏ساخت. روزي يكي از ياران حضرت با مشاهده انبوه هسته‏هاي خرما نزد ايشان پرسيد: اين‏ها را براي چه مي‏خواهيد؟ امام فرمودند: به اذن خدا، اين‏ها تبديل به درخت‏خرما خواهند شد و چنين شد: امام (عليه‌السلام) نخلستاني پديد آوردند با انبوهي از درختان. فعاليت و تلاش امام(عليه‌السلام) چنان بود كه مي‏توانستند درآمد فراواني عايد خود نمايند. زماني كه طلحه و زبير براي كاستن از مقام حضرت در ميان مردم گفتند كه حضرت مالي ندارد، امام به عاملان خود فرمودند: آنچه از محصول زمين‏هاي كشاورزي برداشت شده است به فروش برسانند. وقتي با فروش ميوه‏ها و غلاّت صدهزار درهم فراهم شد، امام دستور احضار طلحه و زبير را دادند و خطاب به آن‏ها فرمودند: اين پول، سرمايه‏اي است كه با دست‏رنج‏خود جمع كرده‏ام )نه مانند سرمايه شما كه حقتان نيست و به بيت‏المال تعلّق دارد.) (محمد دشتي، امام علي(عليه‌السلام) و اقتصاد، ص 271.
37 ـ محمدباقر مجلسي، پيشين، ج 40، ص328.
38 ـ همان، ج 40، ص 325.
39 ـ همان، ج 41، ص 37.
40 ـ همان، ج 41، ص 36.
41 ـ همان.
42 ـ همان، ص 29.
43 ـ همان، ص 32.
44 ـ «لَنقلُ الصخرِ مِن قِللِ الجبال احبّ الي مِن مننِ الرجال
يقولُ الناس لي في الكسب عار فانّ العارَ في ذلّ السؤالِ
كد كد العبد ان احببتَ اَن تُصبح حرّا واقطع الامال من بني آدم طرا
لاتقل ذا مكسب يزري فقصد الناس ازري
انت ما استغنيت عن غيرك اعلي الناس قدرا».
(محمدباقر مجلسي، ديوان منسوب به علي(عليه‌السلام)، ج 41، ص37.)
45 ـ محمدباقر مجلسي، ديوان منسوب به علي(عليه‌السلام)، ج 41، ص37.
46 ـ مرتضي آقاتهراني، اهمال كاري، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (رحمه‌الله)،1382.
47 ـ قال النبي(صلي الله عليه و آله): «عزّ المؤمن استغناه عن الناس» (مولي محسن فيض كاشاني، المحجة البيضاء، ج 6، ص 57
48 ـ مرتضي مطهري، تعليم و تربيت در اسلام، چ سيزدهم، ص411.
49 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 1، ص 126.
50 ـ «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ» (ذاريات: 56)
51 ـ «الشريعة رياضةُ النفس» (عبدالواحد آمدي، غرر الحكم، باب الف، ش569) «رياضت» مصدر باب روض (راض) مي‏باشد و به معناي رياضت، تمرين و تعليم دادن است و كلمه «رياضي» به معناي علم حساب و هندسه و جبر و مقابله به معناي ورزش و تمرين فكر و ذهن مي‏باشد و ورزش و رياضت و تمرين بدن را در اصطلاح، «ورزش» گويند و احكام و تكاليف شرع هم تمرين و تعليم روح و جسم است.
52 ـ محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 6، ص47.
53 ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 59، ص127.
54 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص764.
55 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص 745، به نقل از: لوي تيلور، 1985، ريم، مسترز، 1979.
56 ـ ام. رابين ديماتئو، ج 2، ص764.
57 ـ عن الحسين بن زيد قال: قلتُ لجعفر بن محمد(عليهما‌السلام): جعلتُ فداك هل كانت في النبي(صلي الله عليه و آله) مداعبة؟ فقال: وصفه الله بخلق عظيم، و انّ الله بعث انبياءه فكانت فيهم كزازة (الانقباض و اليبس) و بعث محمدا(صلي الله عليه و آله) بالرأفة و الرحمة و كان من رأفته(صلي الله عليه و آله) لامّته مداعبته لهم لكي لا يبلغ بأحدٍ منهم التعظيم حتي لا ينظر اليه.» ثم قال: حدّثني ابي محمد عن ابيه علي عن ابيه الحسين عن ابيه علي(عليهما‌السلام) قال: «كان رسول الله ليسرّ الرجل من اصحابه اذا رآه مغموما بالمداعبة و كان ـ صلي‏الله عليه و آله يقول: انّ الله يبغض المعبّس في وجه اخوانه.» (سيد محمدحسين طباطبائي، سنن النبي 9، ص 29، به نقل از: زين‏الدين الجبعي العاملي الشامي، كشف الريبة، ص 119).
58 ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 76، ص 60.
59 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص764.
60 ـ همان، ج 1، ص394.
61 ـ همان، ج 2، ص221.
62 ـ «وَلاَ تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَلاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ» (قصص: 77و امام رضا(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «اجعلوا لانفسكم حظا من الدنيا... واستعينوا بذلك علي امور الدين» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 78، ص346).
63 ـ عبدالله جوادي آملي، سيره رسول اكرم در قرآن، ج 6، ص65.
64 ـ عبداللّه جوادي آملي، مراحل اخلاق در قرآن، ج 11، ص 129.
65 ـ «ولو اَنّ اهل القري آمَنوا واتّقوا لفتحنا عليهم بركات مِن السماءِ والارضِ ولكن كذّبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون.» (اعراف: 96)
66 ـ «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَي وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ» (حجرات: 13)
67 ـ رسول جعفريان، سيره رسول خدا، ص 267 به نقل از: محمد عبدالحي الكتاني الادريسي الحسني الفاسي، التراتيب الادارية، ج 1، ص 64.
68 ـ «تعلّموا من النسبِ ما تعرفون به احسابَكم و تَصلونَ بِه ارحامكم» (رسول جعفريان، سيره رسول خدا، ص 296.)
69 ـ «كلّكم مِن آدم و آدمُ من تراب ليس لعربي علي عجمي فضل الاّ بالتقوي» (همان، ص 254، به نقل از: العقد الفريد، ج 4، ص58.
70 ـ «لا تأتوني بانسابكم و أتوني بأعمالكم» (يعقوبي، تاريخ يعقوبي به نقل از: جواد علي، المفصل في تاريخ العرب قبل از اسلام، ج 4، ص369.)
71 ـ ابن ابي‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 13، ص166.
72 ـ «التقي رئيس‏الاخلاق.» (نهج‏البلاغه، حكمت41).
73 ـ عبداللّه جوادي آملي، مراحل اخلاق در قرآن، ج 11، ص128.
74 ـ «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ... فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدا طَيِّبا فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُم...» (مائده: 6)
75 ـ «من تطبّب فليتق الله و لينصح و ليجتهد» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 62، ص 74.)
76 ـ «اوصيكم، عبادالله، بتقوي الله التي هي الزاد و بها المعاد.» (نهج‏البلاغه، ترجمه محمد دشتي، ص 219.)
77 ـ «اعلموا، عبادالله، ان التقوي دار حصنٍ عزيز، و الفجور دار حصن ذليل.» (همان، ص 293) و نيز فرمودند: «اِنّ تقوي الله دواءُ داء قلوبكم و طهورُ دنس انفسكم» )همان، خطبه 198.
78 ـ «اعملوا ما شئتم» (فصلت: 40)
79 ـ «سواءٌ علينا اوعظتَ ام لم تكن من الواعظينَ» (شعراء: 136)
80 ـ ابن منظور، لسان العرب، ج 4، ص23.
81 ـ «وتوبوا الي الله جميعا ايّها المؤمنون لعلكم تفلحون» (نور:31)
82 ـ «تعطروا بالاستغفار لاتفضحنكم روائح الذنوب» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 7، ص 278.
83 ـ «توبوا الي الله جميعا ايّها المؤمنون» (نور:31)
84 ـ «يا ايها الذين آمنوا توبوا الي الله توبةً نصوحا» (تحريم: 8)
85 ـ خداوند در قرآن مي‏فرمايد: «إِلاَّ مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحا فَأُوْلَئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَلَا يُظْلَمُونَ شَيْئا» (مريم: 60) «إِلاَّ مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلا صَالِحا فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورا رَّحِيما» (فرقان: 70) و در روايت آمده است: «التائبُ مِن الذنبِ كمَن لا ذنبَ له» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 6، ص 21و41.
86 ـ عبدالله جوادي آملي، مراحل اخلاق در قرآن، ج 11، ص 161.
87 ـ هماان، ج 11، ص172.
88 ـ «الندم من الذنبِ توبةٌ.» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 77، ص159.
89 ـ «الندم علي الخطيئةِ استغفار.» (علاّمه نوري، مستدرك‏الوسائل، بيروت، آل‏البيت، 1408ق، چ دوم، ج 2، ص 118 و مي‏فرمايد: «الندمُ علي الخطيئة يمنع عن معاودتها» و نيز مي‏فرمايد: «من ندم فَقد تاب» و امام باقر(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «كفي بالندم توبة» و نيز «الندم احدالتوبتين» و «كفي بالندم توبة» و «والندم من الذنب يمنع عن معاودته» (ر.ك: محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 77، ص 20).
90 ـ «انه ليغان علي قلبي و انّي لاستغفر بالنهار سبعين مرّةً» (همان، ج 25، ص204.)
91 ـ همان، ج 11، ص160ـ159.
92 ـ سيد هاشم حسيني، آرامش روح، ص157.
93 ـ همان، ص169.
94 ـ همان، ص 346.
95 ـ سيد محمدحسين طباطبائي، تفسير الميزان، ج 2، ص238.
96 ـ «انّ اللّه يحبّ التّوابين و يحبّ المتطهرين» (بقره: 222) و پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) مي‏فرمايد: «ليس شي‏ءٌ احبُّ الي الله من مؤمنٍ تائبٍ او مؤمنةٍ تائبةٍ» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 6، ص 21).
97 ـ بي. آر. هرگنهان و دكتر متيو اچ. السون، مقدّمه‏اي بر نظريه‏هاي يادگيري، ترجمه علي‏اكبر سيف، چ دوم، دوران، 1376، ص 221.
98 ـ همان، ص243.
99 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص 659.
100 ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 81، ص225.
101 ـ «ما خلق الله داءَ الاّ و خلق له دواء» و نيز «تداووا فانّ الذي الداء انزل الدواء» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 59، ص 72.
102 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 1، ص 419و 420.
103 ـ نهج‏البلاغه، ج 9، باب 161، ص226.
104 ـ عبدالله جوادي آملي، سيره رسول اكرم در قرآن، ج 9، ص 213.
105 ـ «الي‏اللّه تصيرُ الاُمور.» (شوري: 53)
106 ـ عبدالله جوادي، سيره رسول اكرم در قرآن، ج 9، ص197.
107 ـ نهج‏البلاغه، خطبه 28، 33، 99، 114، 11 / مصطفي درايتي، تصنيف غرر الحكم، ص 144و148.
108 ـ عن علي(عليه‌السلام): «ينبغي للعاقل اَن يعمل للمعاد و يستكثر الزاد» (عبدالواحد آمدي، پيشين، ص857).
109 ـ قال علي(عليه‌السلام): «من اكثر ذكر الموت رضي من الدنيا باليسير» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 82، ص 181).
110 ـ عن علي(عليه‌السلام): «ذكر الموت جلاء القلوب» (عليرضا صابري يزدي، پيشين، ج 1، ص229).
111 ـ عن علي(عليه‌السلام): «الموت مفارقة دار الفناء و ارتحال الي دار البقاء» (عبدالواحد آمدي، پيشين، حديث54).
112 ـ عن ابي عبدالله(عليه‌السلام): «انّ رسول الله(صلي الله عليه و آله) قال: من اكثر ذكر الموت احبّه الله.» (شيخ حرّ عاملي، پيشين، ج 2، ص649).
113 ـ قال رسول الله(صلي الله عليه و آله): «ما من شي‏ء في الميزان اثقل من حسن الخلق و قال(صلي الله عليه و آله): اقربكم منّي مجلسا يوم القيامة احسنكم خُلقا و خيركم لاهله.» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 71، ص 387ـ386).
114 ـ عبدالله جوادي آملي، سيره رسول اكرم در قرآن، ج 9، ص222.
115 ـ «ان كان بيد احدكم فسيله فاستطاع ان يغرسها قبل ان تقوم الساعه فليغرسها فانّ له بذلك اجرا» (محدث نوري، پيشين، ج 13، ص 460).
116 ـ «تجهّزوا رحمكم الله» (نهج البلاغه، خطبه204).
117 ـ عبدالله جوادي آملي، سيره رسول اكرم در قرآن، ج 9، ص216ـ215.
118 ـ «القبر روضة من رياض الجنه او حفرة من حفر النار.» (شيخ مفيد، امالي، ص31).
119 ـ «اكثروا ذكر الموت فانه هادم اللذات، حائل بينكم وبين الشهوات» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 6، ص132).
120 ـ «كأنّ الموت في هذه الدنيا علي غيرهم.» (محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 77، ص 127ـ113).
121 ـ «انّي ليمنعي من اللعب ذكرُ الموت.» (ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 6، باب 83، ص280).
122 ـ «الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ.» (بقره: 156)
123 ـ «النفسُ الكريمة لاتؤثر فيما اللكبات» (عبدالواحد آمدي، پيشين، ص231).
124 ـ «الّذين اِذا أَصابتهم مصيبه قالوا انالله وانااليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمه اولئك هم المهتدون.» (بقره: 156)
125 ـ عبدالله جوادي آملي، سيره رسول اكرم در قرآن، ج 9، ص204.
126 ـ ام. رابين ديماتئو، پيشين، ج 2، ص 707، به نقل از: كوبلر، راس، 1969.
127 ـ «فاتقوا الله، و بادروا آجالكم باعمالكم، و ابتاعوا ما يبقي لكم بما يزول عنكم...» (نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتي، ص 113

آموزه‏هاي ديني و نقش آن‏ها در پيش‏گيري از آسيب‏هاي رواني

آموزه‏هاي ديني و نقش آن‏ها در پيش‏گيري از آسيب‏هاي رواني
اشاره
اگرچه همه آموزه‏ها و تعاليم حيات‏بخش اسلام براي سلامت و سعادت دنيا و آخرت انسان تشريع شده‏اند، اما به طور خاص، در دستورات ديني در بحث پيش‏گيري از ابتلا به آسيب‏هاي روحي و رواني، آموزه‏هايي وجود دارند كه اين مقاله، به صورت مختصر، به آن‏ها مي‏پردازد؛ آموزه‏هايي چون: صبر، كار و تلاش، ورزش و تفريحات سالم، تقوا، توبه، اميدواري و در پايان، اعتقاد به معاد و جاودانگي انسان و ياد مرگ، و نقش هر يك از اين آموزه‏ها در پيش‏گيري از آسيب‏هاي واقعي روح و روان آدمي بررسي خواهد كرد.
الف. صبر
از آن زمان كه بشر پا به عرصه وجود نهاد، دو عنصر «اختيار» و «تكليف» با او همراه شدند. او به عالمي آمده كه عالم تزاحم‏هاست و در اين ميان، مكلّف شده است كه راه سعادت و تكامل خويش را با اختيار خود برگزيند و آن را طي كند و اين راهي است مشحون از سختي‏ها و مسائل خلاف خواست و طبيعت او، او در اين ميدان، نيازمند نيروي مقاومت و ايستادگي و خود نگه‏داري در قبال چنين مسائلي است. اين نيروي شگرفِ سعادت‏ساز همان «صبر» است كه در سراسر زندگي بشر و در تمام عرصه‏ها در جهت رسيدن به كمال و سعادت ابدي، يار و مددكار اوست. انسان مؤمن و صابر واقعي از چيزهايي كه بيشتر مردم از آن‏ها مي‏ترسند ـ مانند مرگ، فقر و بيماري و گرفتارهاي روزگار ـ نمي‏ترسد و چون مصايب روزگار را آزمايش الهي مي‏داند و معتقد است كه بايد در برابرشان صبر كند، داراي توانايي زيادي در تحمّل گرفتاري‏هاست. 1
از اين‏رو، يكي از راه‏هاي مواجهه با آسيب‏هاي روحي و رواني در سختي‏ها و مصيبت‏هايي كه هر فرد ممكن است در زندگي آن‏ها را تجربه كند، بهره‏مندي از روحيه صبر و شكيبايي است؛ چرا كه صبر علاوه بر آثار ارزشمندي كه در زندگي دنيايي انسان دارد، پاداش بي‏حساب الهي را نيز به دنبال دارد. خداوند در قرآن، با بشارت‏هاي فراوان، انسان‏ها را به صبر دعوت مي‏نمايد و به آنان وعده پاداش بي‏حد و اندازه مي‏دهد. 2
صبر از آموزه‏هاي مهم سيره معصومان و اولياي الهي بوده است. پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) با تحمّل بيشترين سختي‏ها و صبر و بردباري در مواجهه با سختي‏ها و مصيبت‏ها و در برابر بي‏مهري‏ها و كينه‏توزي‏ها و دشمني‏ها و جهالت‏هاي افراد، از اين آموزه مهم الهي و ديني در سيره عملي خويش استفاده مي‏كرد و حتي در مواجهه با سخنان جاهلانه و ستيزگرانه ديگران و شنيدن و تحمّل گفته‏ها و انتقادات آنان، بدي‏ها را ناديده مي‏گرفت، بلكه با روي گشاده و چونان طبيبي دلسوز با آنان مواجه مي‏شد. اين شيوه الهي در سيره و اخلاق پيامبر چشمگير است و صبر و شكيبايي ايشان نيز مانند ديگر اوصاف اخلاقي آن حضرت، عظيم و شايسته تعظيم مي‏باشد. در سيره و روش پيامبر اكرم، كه اسوه و مقتداي مؤمنان است، چنين آمده است: پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) به سخن ديگران گوش مي‏داد و اگر هم سخن مخاطبي درست نبود، به رويش نمي‏آورد. رعايت اين روش در پيامبر تا آنجا بود كه منافقان آن را يك عيب مي‏شمردند؛ 3 مي‏گفتند: پيامبر گوش شنوايي است و هركس هرچه مي‏گويد، گوش مي‏كند. صبر و تحمّل پيامبر به دليل لطف و بزرگواري و اغماض بود. 4
1. برخي از آثار صبر
به طور كلي، مهم‏ترين اثر صبر و بردباري، تأمين سلامت جسم و روح انسان است؛ زيرا صبر انسان را از اقدام عجولانه و نامعقول بازمي‏دارد و او را به تعقل و تأمّل مي‏كشاند و همين سبب مي‏شود تا از بسياري اقدامات، كه ضررهاي جسمي و روحي جبران‏ناپذيري دارند، پيش‏گيري نمايد.
صبر، انسان را نيرومند، قابل اعتماد و اتّكا براي خويشتن و ديگران مي‏سازد. صبر براي ايمان به منزله سر است نسب به جسم. همان‏گونه كه جسم بي‏سر، بقا و حياتي نخواهد داشت، ايمان بي‏صبر نيز باقي نخواهد ماند. 5 اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) صبر و استقامت را از جمله عوامل سلامت نفس مي‏داند و نيز مي‏فرمايد: بر شما باد به صبر كردن. همانا صبر نسبت به ايمان، مانند سر نسبت به بدن است. و خيري نيست در بدني كه سر ندارد؛ 6 همان‏گونه كه خيري نيست در ايمان بدون صبر. 7
امام علي(عليه‌السلام) عوامل بيماري نفس آدمي را در مكر، نيرنگ، بخل و حرص دانسته است و علامت صابر را در سه چيز مي‏داند: 8 اول آنكه كسل نشود؛ دوم آنكه آزرده خاطر نگردد؛ و سوم آنكه از خداوند - عزّ وجلّ - شكوه نكند؛ زيرا وقتي كسل شود، حق را ضايع مي‏كند، و چون آزرده خاطر گردد شكر را بجا نمي‏آورد، و چون از پروردگارش شكايت كند در و واقع او را نافرماني نموده است. 9
2. پيامدهاي ناگوار بي‏صبري
بي‏صبري پيامدهاي ناگواري در روند زندگي فرد برجاي مي‏گذارد و آسيب‏هاي جسمي، روحي و رواني براي فرد و چه بسا ديگران در پي خواهد داشت. بي‏صبري منجر به درماندگي و تشديد تنيدگي‏زايي يك مصيبت مي‏شود؛ مثلا، در مرگ يك عزيز، سختي و مصيب فقدان، از نظر رواني بزرگ‏تر جلوه مي‏كند. امام علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «بي‏تابي هنگام مصيبت، باعث شدت يافتن آن مي‏شود، و پايداري در برابر مصيبت، آن را از بين مي‏برد.» 10
از آثار صبر و شكيبايي، آن است كه به دنبال صبر، حالت رضايت حاصل مي‏شود و فرد را از نظر رواني، تسليم و آماده مواجهه با هر حادثه ناگواري مي‏كند، سختي آن را كاهش مي‏دهد، بلكه گاهي سختي آن را به راحتي تبديل مي‏كند. اولياي الهي در بزرگ‏ترين مصيبت‏ها مي‏فرمودند: ما جز نيكي و خوبي از خداوند نديديم. 11
حالت رضايت باعث مي‏شود كه فرد مصيبت را در نظام تكوين، نيكو تلقّي كند و اين برداشت، اندوه و اضطراب ناشي از مصيبت را كاهش مي‏دهد و فرد را براي ادامه زندگي فعّال و آماده مي‏كند. 12
بنابراين، فرد بايد بپذيرد كه در دنيا آسايش و آرامش مطلق و زندگي بدون آسيب و گرفتاري براي هيچ‏كس فراهم نيست و هر فردي بهره‏اي از اين مشكلات و گرفتاري‏ها دارد و اگر با بينش الهي به سختي‏ها و ناملايمات بنگرد، سختي‏هاي دنيا و آسيب‏هاي موجود (اگر بر اثر گناه و معصيت نباشند) زمينه رشد، كمال و زنده شدن جان آدمي را به همراه دارند؛ زيرا سختي‏ها سبب مي‏شوند كه زمينه ياد و نام خدا و توجه و توسّل به اولياي الهي بيشتر فراهم آيد؛ هر لحظه آن توجه‏ها و توسّل‏ها غنيمت و موجب ارتباط با كمال مطلق خواهد بود؛ زيرا طبيعت انسان چنين است كه در بلا و گرفتاري بيشتر متوجه نعمت‏ها و متذكر ياد خداوند است و در اين صورت، فرد علاوه بر تلاش و كوشش براي رفع مشكل و آسيب، اميدوار به مدد الهي است؛ با مشكل و آسيب به وجود آمده، كنار مي‏آيد و قبول مشكل و كنار آمدن با آن، از بسياري آسيب‏هاي ديگر و از وخامت اوضاع پيش‏گيري مي‏نمايد و در بهبود وضعيت روحي و رواني فرد مؤثر مي‏باشد. درباره ويژگي‏هاي كنار آمدن با مشكلات گفته شده است: كنار آمدن مشتمل بر كوشش‏هايي از نوع اقدام عملي و درون‏رواني براي مهار (يعني كنترل، تحمّل، كاهش يا به حداقل رساندن) مقتضيات دروني و محيطي و تعارض‏هاي ميان آن‏هاست 13 و همان‏گونه كه اشاره شد ـ صبر علاوه بر آثار متعددي كه در زندگي دنيوي و اخروي انسان دارد، از چنين ويژگي‏هايي در شيوه كنار آمدن با مشكلات نيز برخوردار مي‏باشد؛ زيرا هم در مهار و كنترل آسيب‏هاي روحي و رواني فرد را ياري مي‏نمايد و هم به فرد قدرت تحمّل بالايي مي‏بخشد و در كاهش و يا به حداقل رساندن آسيب‏ها بسيار مؤثر است؛ در معناي صبر گفته شده است: صبر به معناي جلوگيري از جزع و بي‏تابي نفس در هنگام وقوع حوادث ناگوار است. بر اثر صبر، از يك سو، آدمي از حالت اضطراب به امنيت و آرامش دروني مي‏رسد و از سوي ديگر، زبان را از شكوه و شكايت، و ساير اعضا را از عملكرد غيرمتعارف باز مي‏دارد. 14 اگر انسان تضادهاي اجتماعي، كه در زندگي با آن‏ها مواجه مي‏شود، خويشتندار و صبور نباشد، گاهي نه تنها مشكل او برطرف نمي‏شود، بلكه پيچيده‏تر نيز مي‏گردد. اگر فرد رفتار پرخاشگرانه كسي را با پرخاشگري پاسخ دهد، گاهي يك مسئله كوچك به معضلي بزرگ تبديل مي‏شود. تعاليم اسلامي در چنين شرايطي، انسان‏ها را به صبر و واكنش منطقي دعوت مي‏كنند. در روايتي از امام صادق(عليه‌السلام) آمده است كه «هر كس خشم خود را مهار كند، در حالي كه اگر مي‏خواست مي‏توانست آن را اعمال كند، خداوند در روز قيامت او را كاملا راضي مي‏سازد.» 15
ب. كار و تلاش سازنده
يكي از آموزه‏هاي مهم و اساسي در بهداشت و سلامت روحي و رواني، فردي و اجتماعي، «اشتغال به كار و تلاش مفيد و سازنده» است؛ همان‏گونه كه يكي از مشكلات اساسي انسان در زندگي فردي و اجتماعي و از عوامل مهم بيماري‏هاي رواني، بي‏كاري و از كار افتادگي و يا انجام كار غير مفيد و بي‏ثمر است. از اين‏رو، در عصر حاضر، يكي از مهم‏ترين بحران‏هاي اجتماعي، كه دولت‏ها و ملت‏ها را تهديد مي‏كند و به بحران اساسي قرن حاضر تبديل شده مسئله بي‏كاري قشر عظيم جوانان جوياي كار است. بنا به گفته بعضي از صاحب‏نظران، در آينده خطر بي‏كاري به عنوان يك فاجعه بزرگ، جوامع را به اضمحلال و فروپاشي مي‏كشاند. 16
بي‏كاري تنها ضربه اقتصادي به فرد و جامعه نمي‏زند، بلكه ضرر و خطر بزرگ‏تر آن متوجه آسيب‏هاي روحي رفتاري در فرد است؛ زيرا فرد را از حيثيت و شخصيت واقعي و بهنجار خويش تنزّل مي‏دهد، او را از خوش‏بختي و سعادت خويش محروم مي‏سازد و سرمايه اصلي و اصيل انسان را به هدر مي‏دهد. به قول سقراط: «كار سرمايه سعادت و خوش‏بختي است.» 17
ولتر، نويسنده معروف، مي‏نويسد: «هر وقت احساس مي‏كنم كه درد و رنج بيماري مي‏خواهد مرا از پاي درآورد به كار پناه مي‏برم. كار بهترين درمان دردهاي دروني من است». 18
پاسكال مي‏گويد: «مصدر كليه مفاسد فكري و اخلاقي بي‏كاري است، و هر كشوري كه بخواهد اين عيب بزرگ اجتماعي را رفع كند، بايد مردم را به كار وادارد تا آرامش كلي در وجود افراد برقرار شود.» 19
پاستور، دانشمند و مخترع معروف، گفته است: «بهداشت رواني انسان در آزمايشگاه و كتابخانه است». 20
شايد به همين علت باشد، كه در آزمايشگاه و در كتابخانه، انسان به كار و نيروي تفكر مشغول است و ناراحتي‏ها و گرفتاري‏ها مجال جولان در ذهن ندارند و از اين‏رو، نمي‏توانند انسان را دچار بيماري رواني سازند. بررسي‏هاي روان‏پزشكي نيز اين امر را ثابت كرده‏اند. اگر كار از روي علاقه و ذوق باشد و بخصوص شخص در آن تجربه قبلي داشته باشد، نوعي اعتماد و آرامش رواني به او مي‏دهد. 21
در اين زمينه نيز آموزه‏هاي اسلامي و سيره معصومان(عليهم‌السلام) سرشار از تعاليمي ناب هستند، به حدّي كه هيچ مكتب و مرامي به اين اندازه به كار و تلاش با اين نگرش تأكيد نداشته‏اند. خداوند ملاك سعادت بشر را در ايمان و عمل صالح قرار داده است و ضرر و زيان خسارت ابدي را متوجه كساني مي‏داند كه از ايمان و عمل ـ هر دو ـ برخوردار نباشند 22 و نيز مي‏فرمايد: انسان بدون كار و كوشش، بهره‏اي ندارد. 23
اسلام و آموزه‏هاي حيات‏بخش آن انسان را به سعي و تلاش و كوشش در جهت نيل به اهداف مادي و معنوي ترغيب مي‏نمايد و سستي و اهمال كاري را به شدت مذمت مي‏كند، تا آنجا كه سعي در كسب حلال و اداره مالي خانواده، جهاد در راه خدا محسوب مي‏شود، 24 فقر پديد آمده از بي‏كاري و تنبلي و سستي را منشأ بي‏ايماني مي‏داند 25 و جزع و بي‏ثباتي در برابر مشكلات را نكوهش نموده، انسانِ منفعل و متأثر از رويدادها را فردي ضعيف و ناقص مي‏شمارد. 26
چه بسا افراد كاري كه انجام مي‏دهند ـ مثلا، از نقش خود به عنوان دانشجو، يا وقف كردن خود به يك حرفه ـ احساس هويّت نيرومندي مي‏كنند؛ زيرا شغل وسيله‏اي است براي به وجود آمدن ايده‏هاي خلّاق، و شكوفا شدن استعدادها و توانايي‏ها، و چه بسا توانايي فرد در حمايت از خود و افراد تحت تكفّلش باعث ظهور عزّت نفس او شود؛ همان‏گونه كه اتّكا به ديگران، به منظور حمايت مالي، جسمي و عاطفي، عزّت نفس را تهديد مي‏كند. 27
كار و تلاش رمز اصلي بقا و سرزندگي و بهداشت و سلامت جسمي و رواني فرد و جامعه است. مردمي كه با تكيه بر توانمندي‏ها و ذخاير خداداد ملّي خويش، بر ضعف و فقر غلبه كرده‏اند، مايه خرسندي دروني، آرامش روحي، امنيت رواني و اجتماعي و اقتصادي و حتي امنيت سياسي و نظامي و اقتدار ملّي خويش گشته‏اند. در مقابل بي‏كاري موجبات از دست دادن همه اين مواهب و بلكه گرفتار شدن در دام آسيب‏هاي متعدد روحي و رواني را، هم براي فرد و هم براي جامعه در پي داشته است. از جمله پيامدهاي شوم بي‏كاري، افسردگي، اضطراب و به دنبال آن، اعتيادهاي خانمانسوز و تأخير ازدواج و هزاران آسيب ديگري است كه هر كدام داستان غم‏انگيزي دارد و متأسفانه آنچه امروزه كمتر مورد توجه عملي قرار مي‏گيرد مسئله كار و تلاش و اشتغال‏آفريني براي نسل جوان، اين ذخاير و پشتوانه‏هاي اصلي جامعه ما، مي‏باشد.
اگرچه نمي‏توان گفت امروز روحيه راحت‏طلبي بر بسياري افراد حاكم است، اما مي‏توان گفت: بسياري از افراد و بخصوص نسل جوان، از انجام كارهايي كه مستلزم تلاش و سخت‏كوشي‏اند، كراهت دارند و طالب رفاه و راحتي با كم‏ترين زحمت هستند. و اين خود نيز مشكلي است علاوه بر مشكلات اشتغال. اما با نگاهي به سيره معصومان:، درمي‏يابيم كه سخت‏كوشي، تلاش و پرداختن به فعاليت‏هاي توليدي از برجسته‏ترين ويژگي‏هاي اين بزرگواران بوده است. آنان با اين روش درس بزرگي و عزّت نفس به پيروان راستين خويش آموخته‏اند. نگاهي كوتاه به جنبه كار و تلاش در زندگي اميرالمؤمنين، علي (عليه‌السلام)، برترين آفريده خدا پس از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله)، نقش كار سازنده را بر پيش‏گيري از آسيب‏هاي فردي و اجتماعي و نيز تأمين بهداشت و سلامت روان به ما نشان مي‏دهد.
در اسلام، انساني كه صاحب حرفه است و از دست‏رنج خود، مخارج خانواده‏اش را تأمين مي‏كند، جايگاه رفيعي دارد: چه جايگاهي بالاتر از محبوبيت نزد پروردگار؟! 28 و به عكس، آنكه توان كاركردن دارد و مخارج خود را بر ديگري تحميل مي‏كند، ملعون خوانده شده است. 29 كار و تلاش علاوه بر آثار مثبت رواني، از عوامل تربيت‏كننده انسان به شمار مي‏روند. 30 وقتي ابعاد گوناگون شخصيتي همچون اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) را مورد مداقّه قرار مي‏دهيم، ملاحظه مي‏كنيم كه ايشان در عين حال كه زاهدترين فرد زمان خود است، فعّال‏ترين آن‏ها نيز هست. ايشان در عين آنكه بيشترين عبادت‏ها را در پيشگاه خداي خود دارد، ثمربخش‏ترين اوقات را نيز دارد و به قول شهيد مطهّري، شخصيت علي(عليه‌السلام) شخصيتي است جامع‏الاضداد. وقتي خلوت شب فرامي‏رسد، هيچ عارفي به پاي او نمي‏رسد؛ آن روح عبادت، كه جذب حق و پرواز به سوي خداست، به شدت در او نمودار مي‏شود. و روز كه مي‏شود، گويي اين آدم، آن آدم نيست؛ با اصحابش كه مي‏نشيند، چنان چهره‏اش باز و خندان است كه از جمله اوصافش اين است كه هميشه قيافه‏اش باز و شكفته است. 31
به دليل آنكه براي وصول به جايگاهي امن در آخرت، انسان چاره‏اي جز عبور همراه با سلامت و تعادل از دنيا ندارد، توجه به برخورد پيشوايان معصوم: با دنيا و نحوه معيشت آن‏ها براي الگوپذيري از آن اسوه‏هاي راستين لازم است. با توجه به اينكه دارالسلام و دارالقرار آخرت است، بايد ببينيم حد تعادل و بهره‏مندي از دنيا در چيست؟ چگونه مي‏توان به توصيه آيه شريفه «آخرت را برگزينيد و بهره دنيايي خويش را نيز فراموش نكنيد» 32 نايل شد و بين دنيا و آخرت را جمع نمود؟ سيره علي(عليه‌السلام) به گوياترين شكل اين معنا را بيان مي‏كند.
همان‏گونه كه اشاره شد، امام علي(عليه‌السلام) در كلامي راهگشا، به همه كساني كه دغدغه بهره‏مندي مناسب، در عين اصالت دادن به آخرت را دارند، راه مي‏نمايند: 33 «مؤمن بايد شبانه‏روز خود را سه قسم كند: زماني براي نيايش و عبادت پروردگارش، و زماني براي تأمين هزينه زندگي‏اش، و زماني براي داشتن لذت‏هاي مطبوع و حلال». «خردمند را نشايد جز آنكه در پي سه چيز حركت كند: كسب حلال براي تأمين زندگي، يا گام نهادن در راه آخرت، يا به دست آوردن لذت‏هاي حلال». 34
نسبت به نوع كسب و كار، امام علي(عليه‌السلام) به كشاورزي و كشاورزان عنايت ويژه داشت. امام صادق(عليه‌السلام) در اين‏باره مي‏فرمايد: «اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) هميشه به عمّال و كارمندانشان سفارش كشاورزان را مي‏نمودند» 35 خود حضرت نيز كشاورزي مي‏كردند. از جمله آموزه‏هاي مهم ديني و سيره معصومان(عليهم‌السلام) اين است كه انسان در راه كسب و كار، سختكوش و مداومت و ازدياد در توليد و انفاق داشته باشد و در مصرف شخصي، به حداقل‏ها قناعت نمايد. 36
روحيه توليد و كار و تلاش در سيره امام علي(عليه‌السلام) چنان است كه توليد را براي ارتقاي سطح معيشت مردم و از اين طريق، هدايت و راهنمايي آنان به بندگي خداوند را مي‏خواسته. ايشان با بيشترين توليد، كمترين استفاده شخصي را مي‏نمودند؛ چنان كه از ابن عبّاس نقل شده است: در زمان جنگ جمل، هنگامي كه در منطقه «ذي‏قار» براي جمع‏آوري نيرو اردو زده بوديم، يك روز به خيمه امام رفتم، ديدم حضرت مشغول دوختن كفش خويش است. سلام كردم، امام (عليه‌السلام) جواب دادند، پرسيدند: ابن عبّاس! اين نعلين وصله‏خورده چقدر مي‏ارزد؟ گفتم: ارزشي ندارد. امام(عليه‌السلام) فرمودند: «حكومت بر شما نزد من از اين نعلين بي‏ارزش‏تر است، مگر آنكه حقي را برپا سازم يا باطلي را از ميان بردارم.» 37
امام(عليه‌السلام) در چند مورد، با اشاره به لباس خويش فرموده‏اند: «لباسي كه بر تن من مي‏بينيد، توسط اهل خانه‏ام تهيه شده است.» 38
از امام صادق(عليه‌السلام) نقل شده است: «حضرت علي(عليه‌السلام) با بيل زدن، زمين را آباد ساخت و با درآمد خود، هزار برده آزاد نمود». 39
درآمد محصول زراعي امام(عليه‌السلام) را چهل هزار دينار ذكر كرده‏اند كه حضرت آن‏ها را به نيازمندان مي‏بخشيد. 40 سخاوت و بخشندگي امام چنان بود كه حتي معاويه، دشمن ايشان، هم به آن اعتراف نمود. 41
كودكان بي‏سرپرست، گروهي بودند كه امام(عليه‌السلام) به تأمين نيازهاي مالي و روحي ايشان اهتمام خاصي داشت. شخصي به نام ابوالطفيل نقل نموده است: «امام علي(عليه‌السلام) را ديدم كه يتيمان را فراخوانده بود و با عسل آن‏ها را پذيرايي مي‏نمود، به گونه‏اي كه بعضي از صحابه با ديدن اين منظره گفتند: اي كاش ما هم يتيم بوديم!» 42
امام باغ‏ها و نخلستان‏هايي را كه ايجاد كرده بود، وقف استفاده نيازمندان نمود. اين باغ‏ها متعدد و در مناطق متنوّعي بودند؛ همچون منطقه خيبر، ابي‏نيزر، بغيبغه و ارباحا. همچنين تعداد چاه‏هايي را كه امام حفر و وقف نمودند، بيش از يكصد حلقه ذكر كرده‏اند. 43
در كلامي منظوم، علي(عليه‌السلام)، ابرمرد عرصه زهد و سازندگي، درباره كار و عزّت نفس چنين سروده‏اند: «براي من سنگ‏كشي از قله‏هاي كوه آسان‏تر است از اينكه منّت ديگران به دوش كشم. به من مي‏گويند: كسب و كار ننگ است، ولي من مي‏گويم: ننگ اين است كه انسان از ديگران درخواست كند.» 44
در شعر ديگري امام(عليه‌السلام) مي‏فرمايند: «اگر مي‏خواهي آزاد زندگي كني، مثل برده زحمت بكش و آرزويت را از مال هركس كه باشد، قطع كن. نگو اين كار مرا پست مي‏كند؛ زيرا از مردم خواستن از هر چيز بيشتر ذلّت مي‏آورد. وقتي از ديگران بي‏نياز باشي، از همه مردم بلند قدرتر هستي». 45
بنابر آنچه گذشت، فوايد و آثار اشتغال مفيد و سازنده را در بهداشت و آرامش روان و نقش آن را در پيش‏گيري از آسيب‏هاي فردي و اجتماعي و پيامدها و آسيب‏هاي بي‏كاري و يا كارهاي زيانبار مي‏توان به اختصار در امور ذيل برشمرد:
برخي از آثار مثبت كار مفيد بر بهداشت رواني
فرد احساس مفيد بودن مي‏كند. 46 انسان با اشتغال به يك حرفه، خود را در معرض آزمون قرار مي‏دهد؛ آزموني كه استعدادها و توانمندي‏هاي وي را باز مي‏شناساند. قطعاً انسان تا وقتي به ميدان عمل و كار پا نگذارد، حتي خودش هم نمي‏تواند استعدادهاي خود را شناسايي كند.
به وجود آورنده حس اعتماد و عزّت نفس در فرد است. 47 در حين انجام كار است كه انسان مي‏تواند طعم شيرين موفقيت را بچشد. موفقيت، عامل بزرگ اميدبخش و پيش برنده، تنها هنگامي نصيب انسان مي‏شود كه خود را در معرض انجام مسئوليتي قرار دهد. شادي عميق، كه همان احساس رضايت‏مندي دروني است، وقتي نصيب انسان مي‏شود كه در انجام كار خود توفيق يابد. وقتي انسان عهده‏دار انجام كاري نباشد، چگونه موفقيت و در پي آن، شادي برايش حاصل خواهد شد؟!
موجب جلب توجه و اعتماد ديگران است.
موجب ثبات شخصيت فرد مي‏شود.
2. برخي از آثار زيان‏بار بي‏كاري در بيماري رواني
احساس ناكارآمدي و غير مفيد بودن در فرد.
از دست دادن اعتماد به نفس.
بي‏ثباتي و ناپايداري شخصيت فرد.
زمينه‏ساز رفتارهاي نابهنجار فرهنگي و اجتماعي.
يكي از زمينه‏هاي ارتكاب گناه و رفتارهاي ناهنجار در انسان، بي‏كاري است. همچنين چون جسم و روح انسان دايم از طبيعت نيرو مي‏گيرند، بايد اين نيرو را مصرف نمايند. كار بهترين راه مصرف صحيح اين نيروست. امروزه هيچ‏كس منكر ارتباط بي‏كاري جوانان با گرايش آن‏ها به منكرات نيست. در اخلاق اسلامي، رقّت‏قلب يك فضيلت و قساوت قلب يك رذيلت است. بي‏كاري موجب قساوت قلب انسان مي‏شود. بي‏كاري موجب آزادي يكي از نيروهاي انسان به نام «قوّه تخيّل» مي‏گردد. امام علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: اگر تو نفس را به كاري مشغول نكني، او تو را به خودش مشغول مي‏كند. 48
ج. ورزش و تفريحات سالم
اسلام و آموزه‏هاي متعالي آن از هيچ امري در جهت رشد و سازندگي و سلامتي انسان براي رسيدن به كمال مطلوب و سرمنزل مقصود كوتاهي نكرده‏اند؛ از پرورش جسم و سلامتي و تأمين نيازمندي‏هاي آن گرفته تا پرورش روح و سلامت روان آدمي، از رياضت‏هاي شرعي در جهت بالندگي روح تا تمرين‏ها و ورزش‏هاي بدني براي پرورش جسم و نشاط رواني حاصل از آن؛ زيرا ورزش به طور چشمگير، مصرف اكسيژن را طي يك دوره زماني طولاني افزايش مي‏دهد؛ مانند پياده‏روي، دويدن، شنا و دوچرخه‏سواري كه اگر در تمام مدت زندگي، به طور منظّم صورت گيرند، ثمرات حايز اهميتي در جهت سلامت و تندرستي به بار مي‏آورند. ورزش به كاهش فشار خون بالا كمك مي‏كند، بر كنترل وزن تأثير فوق‏العاده‏اي دارد، مقدار كلسترول ليپوپروتئين با غلظت بالا را افزايش مي‏دهد و سيستم قلبي و عروقي را تقويت مي‏كند. 49 سيره معصومان(عليهم‌السلام) و آموزه‏هاي حيات‏بخش آنان در اين زمينه نيز هر انسان مدقّق و با انصافي را به كرنش در مقابل عظمت و همه جانبه‏نگري تعاليم ديني و سيره معصومان وامي‏دارند. ورزش را با نگاه ارزشي و به دليل نشاط روحي و پرورش جسم در جهت خدمت براي خدا و بندگي او ـ جلّ و عزّ ـ انجام دادن، آثار جسماني و رواني فراواني به همراه دارد. البته ورزشي كه وسيله خدمت‏رساني بهتر براي بندگي خدا باشد مورد قبول و سفارش دين است، نه ورزشي كه عامل سرگرمي و غفلت و فقط به عنوان اتلاف وقت و يا كسب جاه و مدال و مقام دنيايي باشد، كه اين خود مخرّب و بلكه عاملي است كه بعدها فرد را نادم و دچار افسردگي مي‏نمايد؛ زيرا از استعداهاي فكري و عقلي و رشد و بالندگي خويش در جهت كمال گامي برنداشته و عمر را به سرگرمي و تنها به پرورش اندام تلف نموده است. تنها براي پرورش اندام و يادگيري چند فن ورزشي، نبايد سرمايه عظيم عمر را هزينه نمود.
به دليل آنكه تمام آموزه‏ها و دستورالعمل‏هاي ديني اهداف خاصي را دنبال مي‏كنند كه همان «بندگي خدا» و «رسيدن به مقام قرب الهي» و «شكوفا شدن تمامي استعدادهاي انسان» است، 50 تعاليم ديني در زمينه ورزش نيز از اين ضابطه بيرون نيستند و ورزش براي پرورش روح و جسم انسان و زمينه‏اي براي رشد و شكوفايي بهتر انسان است. 51
رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمودند: «به فرزندانتان شنا و تيراندازي بياموزيد» 52 و نيز فرمودند: «پياده‏روي بهترين دوا براي صفرا و سوداست» 53 و نيز گفته شده است: «نگاه به مناظر طبيعي، از جمله آب و مناظر سبز طبيعت، موجب زدودن غم و اندوه از فرد و پديدآمدن نشاط و خوش‏دلي در وي مي‏شود»؛ 54 زيرا به فرد آرميدگي مي‏بخشد. اين آرميدگي شيوه بسيار موفقي براي كمك به افراد در شرايط تنيدگي است. آرميدگي به آنان كمك مي‏كند كه با تنيدگي كنار آيند و از اختلالات مربوط به آن پيش‏گيري نموده يا آن را كنترل كنند. 55
به طور كلي، استفاده متعادل و معقول از لذت‏ها و تفريحات، مايه نشاط جسمي و رواني فرد مي‏شود و بدين وسيله، شخص براي انجام وظايف فردي و اجتماعي و برخورد مناسب با فشارها، توانا مي‏گردد. 56
بنابراين، ورزش و تفريحات سالم نقش مؤثري، هم در بهداشت و سلامت جسماني و رواني دارند و هم عاملي در جهت پيش‏گيري از آسيب‏هاي روحي و رواني فرد و جامعه هستند. اصولا يكي از علل فرسودگي زودرس جسماني و رواني افراد، استفاده نكردن از تفريحات سالم است؛ زيرا مقتضاي فعاليت و كار مداوم، وارد آمدن فشار جسمي و روحي بر فرد است. بايد در كنار كار و تلاش روزمرّه، تقويت كننده‏هايي باشند كه به فرد روحيه دهند و به او آرامش بخشند. اين امور، كه آن‏ها را «تفريحات سالم» مي‏ناميم، دامنه گسترده‏اي دارند كه از مصاحبت و شوخي با دوستان، تا ورزش و مسافرت و مانند آن را در برمي‏گيرد؛ مثلا، به بذله‏گويي در جمع سفارش شده است. پيشوايان اسلام نيز شوخي و بذله‏گويي داشته‏اند. 57 اهميت و تأثير شوخي تا آنجاست كه در روايتي اين امر بر هر مؤمني لازم دانسته شده است. 58 لازم به يادآوري است كه در تعاليم اسلام، شوخي تا حدّي مطلوب دانسته شده كه موجب آزار كسي نگردد، گناهي به دنبال نداشته باشد و از حدّ معمول نيز تجاوز نكند. 59
پياده‏روي نيز از بهترين ورزش‏ها براي سلامت انسان است؛ ورزشي است كه براي هر كس، با هر سن و سال، متناسب است و در همه فصول امكان‏پذير است، ابزار و وسايل و مربّي و هزينه‏هاي گوناگون نمي‏خواهد و به راحتي انجام مي‏پذيرد؛ زيرا پياده‏روي عضلات و مفاصل را به كار انداخته، نرم مي‏كند، جريان گردش را در آن‏ها بهتر مي‏سازد، نيز در دفع فضولات و رساندن اكسيژن و غذا به اندام‏ها كمك مي‏كند. پياده‏روي تنفس را عميق مي‏كند و اكسيژن‏گيري را بهتر مي‏گرداند و در نتيجه، تغذيه و تهويه همه بخش‏هاي بدن بهتر انجام مي‏شود. 60
تحقيقات نشان مي‏دهند كه ورزش در كنار آمدن با تنيدگي دو نقش اساسي ايفا مي‏كند:
1. خستگي جسمي ناشي از رويدادهاي تنيدگي‏زا را به حداقل مي‏رساند.
2. خستگي عاطفي تجلّي يافته در زندگي فرد را نيز كاهش مي‏دهد. 61
در تعاليم ديني و روايات آمده است: خود را از مواهب حلال دنيا بي‏نصيب نسازيد و با استفاده از لذت‏هاي دنيوي، خود را براي انجام تكاليف آماده نماييد. 62
د. تقوا
«تقوا» همان پرهيز است و به كسي كه اميد درمان او هست، دستور پرهيز مي‏دهند. اگر طبيب معالج از درمان كسي نااميد شد به او مي‏گويد: هر غذايي كه ميل داري بخور، زيرا كار او از درمان گذشته است. قرآن كريم نيز به چنين كساني مي‏گويد: (اِعلمَلوا ما شِئتُم) (فصلت: 40) هرچه مي‏خواهيد بكنيد، يعني كار شما از درمان گذشته است. 63
از مهم‏ترين آموزه‏هاي قرآني، كه در سيره علمي و عملي معصومان مورد تأكيد قرار گرفته، آموزه «تقوا» است؛ زيرا از يك‏سو، مي‏تواند تأمين‏كننده بهداشت و سلامت رواني باشد و از سوي ديگر، به عنوان عامل مهمي در پيش‏گيري از آسيب‏هاي روحي و رواني، مورد توجه قرار گيرد.
اهميت تقوا در همه زمينه‏هاي انساني و بخصوص در بحث بهداشت، سلامت، امنيت، آرامش روح و روان آدمي و نيز پيش‏گيري از ابتلا و يا وخامت آسيب‏هاي رواني تا جايي است كه گفته شده است: دعوت قرآن و همه انبيا و اوصياي به حقّ آنان، دعوت به «تقوا» است؛ 64 چه اينكه خداوند در قرآن فرموده است: اگر مردم دياري اهل تقوا و پاك‏دامني باشند، خداوند رحمت و بركات خويش را برآنان فرو مي‏فرستد؛ 65 يعني بين ايمان و تقوا و نزول بركات الهي، كه زندگي بدون مشكلات روحي و رواني از موارد برجسته بركات الهي است، تلازم وجودي، و بين ترك تقوا و قطع رحمت و بركات الهي و گرفتار شدن به آسيب‏ها تلازم عدمي برقرار است. در قرآن، معيار برتري و كرامت انسان، تقوا شمرده شده است. 66
در صدر اسلام، بر پايه اين معيار، بسياري از تنگ‏دستان نيز توانستند از محروميت ارزشي و اجتماعي رهايي يافته، ارزش واقعي خود را در جامعه بيابند. اسلام معيارهاي ارزشي و نوع زندگي قومي، قبيله‏اي و ملّي‏گرايي را، كه عامل تفرقه و تشتّت است، نپذيرفت و كوشيد تا ايمان و تقوا و ميوه آن آرامش در زندگي را به جاي انگيزه‏هاي جاهلي در قلوب مردم جايگزين كند. پيامبر به گونه‏اي افراد قبايل را متحد كرد كه وقتي ابوسفيان به آنان مي‏نگريست، از اينكه قبايل متشتّت آنگونه متحد شده بود، شگفت‏زده مي‏شد. 67
البته اسلام ارتباط خويشاوندي را تضعيف نكرده است؛ چرا كه همين ارتباط در ميان كل جامعه، اگر بر اساس روابط الهي باشد، در بسياري از موارد، مشكلات افراد را حل مي‏كند. پيامبر فرمود: «نسبت خود را بشناسيد تا آن اندازه كه حسب خود را شناخته، با خويشاوندان خود ارتباط داشته باشيد.» 68 و در حجه‌الوداع به مردم فرمود: «همه شما از نسل آدم هستيد و حضرت آدم از خاك، و فضل و شرافت به عربي و عجمي بودن نيست، بلكه به تقوا و پرهيزگاري است.» 69 و فرمود: «به نسبتتان افتخار نكنيد، به عملتان افتخار كنيد» 70
علي(عليه‌السلام) نيز فرمود: «اگر بناست عصبيتي باشد، اين عصبيت را در جهت كسب صفات عالي، انجام كارهاي شايسته و امور نيكو به كار بريد، تعصب را در جهت حفظ حقوق همسايگي، وفاي به عهد و پيمان، و در جهت كسب نيكي‏ها و عصيان در مقابل اعمالي كه موجب تكبّر است، به كار بريد. اين تعصّب را در راه خدا، به دست آوردن فضايل و خودداري از تجاوز، بزرگ شمردن قتل و انصاف داشتن در مقابل مردم، فروكش كردن خشم و دوري از فساد بر روي زمين قرار دهيد.» 71
در بيانات نوراني اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) آمده است: «تقوا سرامد همه فضايل اخلاقي است». 72
آيه‌اللّه جوادي آملي مي‏فرمايد: كمتر آيه‏اي در قرآن تلاوت مي‏شود كه در صدر يا وسط يا ذيل آن، مسئله تقوا و اخلاق بازگو نشود؛ زيرا ريشه، ساقه و ثمره هر فضيلتِ خُلقي، تقواست؛ يعني بعضي از مراحل تقوا ريشه، بعضي از مراحلش تنه، ساقه و شاخه و بخشي از مراحلش هم ميوه است و بهترين ميوه تقوا «آرامش و نشاط در زندگي» است. 73
خداوند در قرآن كريم، هدف بسياري از احكام را تحصيل تقوا و در پرتو آن طهارت و سلامت روح مي‏داند. خداي سبحان در قرآن، پس از ذكر احكام وضو، غسل و تيمّم مي‏فرمايد: خدا مي‏خواهد شما را تطهير كند. اگر آب براي وضو يا غسل نيافتيد، خدا به شما امر مي‏كند كه صورت‏ها و دست‏ها را به خاك بماليد تا پاك شويد. 74 معلوم مي‏شود كه منظور طهارت بدني محض نيست؛ زيرا روشن است انساني كه دست خاك آلوده به صورت مي‏كشد، از گرد و غبار ظاهري پاك نمي‏شود، بلكه از رذايل اخلاقي همچون تكبّر و منيّت پاك مي‏شود؛ چنانكه آلودگي گناه با وضو و غسل پاك نمي‏شود، بلكه با توبه و كفّاره تطهير مي‏گردد و احكام الهي براي تأمين اين طهارت است. مراقبت و محافظت از روح، و خداوند را ناظر بر كارهاي خويش دانستن بر اثر تقوا به وجود مي‏آيد و ديگر جايي براي تعدّي و نيرنگ و كوتاهي و سهل‏انگاري و آلوده شدن به گناه باقي نمي‏ماند.
بسياري از آسيب‏هاي روحي و رواني و ناهنجاري‏ها و بزه‏كاري‏ها بر اثر بي‏پروايي و ناديده گرفتن و بي‏توجه بودن به اين واقعيت است كه همه عالم و از جمله انسان و كارهاي ظاهر و باطن انسان در محضر خداوند است. «تقوا» يعني انجام آنچه مورد رضايت الهي است و پرهيز از هرگونه مسامحه؛ مثلا، در امر طبابت بيمار، متعهدانه و بر اساس تخصص لازم اقدام نماييم. حضرت امير(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «كسي كه به پزشكي اشتغال دارد، بايد تقواي خدا پيشه كند و از خيرخواهي و كوشش دريغ نورزد.» 75 و نيز مي‏فرمايد: «اي بندگان خدا! شما را به تقواي الهي سفارش مي‏كنم، كه زاد و توشه سفر قيامت است. تقوا توشه‏اي است كه به منزل رساند، پناهگاهي است كه ايمن مي‏گرداند.» 76 و فرمودند: «اي بندگان خدا! بدانيد كه تقوا، دژي محكم و شكست‏ناپذير است، اما هرزگي و گناه خانه‏اي در حال فروريختن و خواركننده است كه از ساكنان خود دفاع نخواهد كرد، و كسي كه بدان پناه برد در امان نيست. آگاه باشيد! با پرهيزگاري، ريشه‏هاي گناهان را مي‏توان بريد، و با يقين مي‏توان به برترين جايگاه معنوي دست‏رسي پيدا كرد. اي بندگان خدا! خدا را، خدا را، در حق نفس خويش كه از همه چيز نزد شما گرامي‏تر و دوست داشتني‏تر است.» 77
بنابراين، تقوا همان پرهيز و پيش‏گيري است، و به كسي كه اميد درمان او هست، دستور تقوا مي‏دهند. اگر طبيب معالج از درمان كسي نااميد شد، به او مي‏گويد: هر غذايي كه مي‏خواهي بخور؛ زيرا كار او از درمان گذشته است. قرآن كريم نيز به چنين كساني مي‏گويد: «هر چه مي‏خواهيد بكنيد»؛ 78 يعني كار شما از درمان گذشته است. چنين كسي در مقابل انبياي الهي مي‏گويد: براي ما تفاوتي ندارد، چه ما را موعظه نماييد و چه موعظه ننماييد؛ ما گوش شنوا نداريم. 79 از اين‏رو، اين توصيه‏ها و رهنمودهاي ديني و الهي (سفارش به تقوا و پرهيزگاري) براي كساني سودمند و اثربخش است كه خود تصميم و اراده خودسازي و تأمين سلامتي و اقدام براي پيش‏گيري از بروز ناملايمات و گرفتاري‏ها داشته باشند.
ه. توبه
از آموزه‏هاي مهم در پيش‏گيري برخي از آسيب‏هاي رواني و جلوگيري از وخامت آن، احساس ندامت و پشيماني و تصميم بر جبران و درمان آسيب و رجوع و بازگشت به لطف و رحمت خداوند است.
«توبه» در لغت، به معناي رجوع است. وقتي بنده به مولاي خود برمي‏گردد، مي‏گويند توبه كرده است. 80 خداوند در قرآن كريم به همه مؤمنان دستور توبه مي‏دهد. 81
نكته قابل توجه اين است: همان‏گونه كه در آسيب‏هايي كه بر جسم وارد مي‏شوند، تنها خود فرد آسيب ديده است كه مستقيما احساس درد و رنج مي‏كند و اطرافيان و دوستان از بي‏تابي و احساس درد او ناراحت و نگران هستند، در آسيب‏هاي روحي و رواني نيز چنين است؛ يعني خود شخص در صورتي كه دچار اختلال حواس نشده باشد، بيش از ديگران احساس درد و رنج مي‏كند. براي نمونه، در آسيب‏هايي هم كه به واسطه گناه به روح و جان آدمي وارد مي‏شوند، بيشترين رنج و درد رواني را خود شخص متحمّل مي‏شود و اولين بوي بد گناه را خود استشمام مي‏كند، رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) فرمودند: «خودتان را با استغفار و توبه معطّر كنيد تا بوي بد گناه شما را رسوا نكند» 82 اما اگر بر اثر تخريب قواي ادراكي، با اينكه در حال سوختن است، درد و آتش‏سوزي احساس ننمايد، اين بدترين حالاتي است كه يك فرد آسيب ديده ممكن است به آن مبتلا شود؛ زيرا با اينكه بيمار و آسيب ديده است يا اصلا خود را بيمار نمي‏داند و يا آنچه را به آن مبتلا شده است آسيب جدّي قلمداد نمي‏كند و در اين صورت، به فكر دارو و درمان نيست و از اقدام ديگران براي مداواي خود نيز جلوگيري مي‏كند.
از آثار توبه و بازگشت از گناه و معصيت و رجوع به رحمت و مغفرت الهي، يكي همين است كه فرد اولا، قبول كرده كه آسيب‏پذير است و ثانيا، با رجوع و بازگشت، در صدد درمان است.
توبه كميّت و كيفيتي دارد. كميّت توبه آن است كه قرآن كريم به همه مؤمنان دستور آن را مي‏دهد 83 و كيفيتش عبارت است از: «نصوح»؛ يعني خالص بودن كه در اين زمينه نيز قرآن كريم مي‏فرمايد: «اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، با توبه خالصانه به سوي خدا بازگشت نماييد». 84
بنابراين، اگر توبه فراگير باشد و انسان از همه خلاف‏ها توبه كند و «نصوح» يعني خالص باشد، آن‏گاه لغزش‏هاي گذشته بخشوده مي‏شوند و توبه‏كننده به منزله انسان بي‏گناه است 85 و در آرامش كامل به سر مي‏برد؛ زيرا با توبه، دنباله گناه قطع مي‏گردد. 86 با توبه، انسان از عذاب به رحمت، از گناه به طاعت، و از توجه به غير خدا به خدا باز مي‏گردد. هنگامي كه انسان متوجه مي‏شود غفلت‏ها و گناه‏ها حجابي ميان او و محبوبش ايجاده كرده و نمي‏تواند به او نزديك شود و به سويش حركت كند، وقتي متذكر مي‏گردد كه ظلمت بار گناه و لغزش بر دل و جانش آن‏چنان سايه افكنده است كه هيچ پرتوي از نور حق بر آن نمي‏تابد و او تنگ دل و سنگ دل شده است كه «فَوَيْلٌ لِّلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُم مِّن ذِكْرِ اللَّهِ» (زمر: 22)، پشيمان مي‏گردد، متألّم مي‏شود و اين آتش پشيماني و تألّم سراسر وجودش را فرا مي‏گيرد، شعله مي‏كشد و شعله‏هايش فروزان و فروزان‏تر مي‏شوند و اين شراره‏ها تمامي آثار شوم، ريشه‏هاي گناه، پرده‏ها و حجاب‏ها را مي‏سوزانند و خاكستر مي‏كنند و ديواره‏هاي دل آدمي را همانند تنوري داغ، كه شراره‏هاي آتش بر آن تابيده و آن را سفيد كرده‏اند، آماده چسباندن خمير ايمان مي‏كنند. 87
در واقع، توبه انقلاب است؛ انقلابي دروني، حركتي در جان انسان تا آزاد گردد و به سوي حق سير كند. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) مي‏فرمايد: «پشيماني از گناه توبه است» 88 حضرت علي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: «پشيماني بر خطاها همان طلب بخشش و آمرزش است.» 89 و روايات ديگري نيز به همين مضمون بر اين دلالت دارند كه توبه همان آتش ندامت جانسوز است.
گاهي انسان در صحنه قلب خود، نوعي گرفتگي مشاهده مي‏كند؛ مثل اينكه ابري فضاي دل را پوشانده است و نمي‏داند چگونه آن را بزدايد. از اين‏رو، به فكر مي‏افتد تا در مزرعه يا در پاركي قدم بزند، در كنار رودي بنشيند و يا با دوست خود سخن بگويد. پس تصور مي‏كند آن ابر، برطرف شده، در حالي كه چنين نيست و آن ابر غليظ گرديده و جلو ديد او را گرفته است و ديگر تشخيص نمي‏دهد كه در فضاي تيره زندگي مي‏كند. انسان تصور مي‏كند با جلسات اُنس و فكاهيات، ابرزدايي يا غبارروبي مي‏شود، در صورتي كه چنين نيست. پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) مي‏فرمايد: «من در هر روز هفتاد بار استغفار مي‏كنم تا مبادا اين ابرها فضاي دل را بگيرند.» 90 البته استغفار براي انسان كامل در حقيقت، دفع است، نه رفع. 91
گفته شده است: توبه يعني بازگشت و پشيماني از حالت عصيان و عدم توازن روح به سوي آرامش، و اطمينان و اميدواري به رحمت الهي است كه با شرايطش مي‏تواند بيماري‏هاي روحي را درمان بخشد، و معالجه نمايد و انسان را به حد كمال انسانيت برساند. 92
فرد با بازگشت و اعتراف به گناه، احساس گناه خود را سركوب نمي‏كند، بلكه به آن اعتراف مي‏كند و از خداوند آمرزش مي‏طلبد. اعتراف مؤمن به گناه و توبه به درگاه خداوندي او را از كوشش براي سركوب و دور نگه داشتن فكر گناه‏ آلوده به منظور رهايي از ناراحتي رواني ناشي از احساس گناه بازمي‏دارد، توضيح آنكه كوشش براي دور نگه داشتن فكر گناه از ذهن در نهايت، به سركوب ناخودآگاه آن منجر مي‏شود. اما بايد توجه داشته باشيم كه سركوب فكر گناه باعث نمي‏شود آن نيروي انفعالي احساس پستي و حقارتي كه همراه فكر گناه وجود داشته است نيز از بين برود.
بنابراين، نيروي انفعالي مزبور به شكل اضطرابي مبهم و پيچيده در انسان بروز مي‏كند كه باعث رنج و ايجاد اضطراب و تنش رواني در شخص مي‏شود. در نتيجه، انسان سعي مي‏كند با پناه بردن به عوارض برخي از بيماري‏هاي رواني، از شدت آن بكاهد. 93
اصولاً قسمت اعظم تلاش روان‏كاوان در چنين حالاتي مصروف كاوش درباره اين مهارت‏هاي دردآور، كهنه و سركوب شده در ضمير ناخودآگاه انسان مي‏شود. روانكاو سعي مي‏كند بيمار را به يادآوري مجدّد آن كارها و مقابله با آن‏ها وادارد و نوعي قضاوت عقلاني درباره آن‏ها پيدا كند؛ يعني به صدور حكم درباره‏شان بپردازد، و چه بسا كاري كه توسط روانكاو انجام مي‏گيرد در نهايت، به هتك حرمت گناه بينجامد و گاه به عنوان يك واقعيت مورد پذيرش قرار گيرد، بر خلاف توبه و اذعان و اعتراف به گناه در پيشگاه كسي كه از نهان و اسرار انسان‏ها خبر دارد كه اين اعتراف، مقدّمه پذيرش بيماري و اقدام در درمان آن محسوب مي‏شود. به همين دليل، يادآوري گناهان توسط مؤمن و اعتراف به آن‏ها نزد خداوند رحمان و رحيم و استغفار و توبه باعث جلوگيري از سركوب ناخودآگاه احساس گناه مي‏شود؛ زيرا اين‏گونه سركوب كردن باعث ايجاد اضطراب و بروز عوارض بيماري‏هاي رواني مي‏گردد و با توجه به اين مسائل، تعجبي ندارد كه يك مؤمن واقعي همواره داراي امنيت خاطر رواني و آرامش قلبي و وجودش لبريز از احساس رضايت و آرامش خاطر باشد. 94 علّامه طباطبائي مي‏فرمايد: ما بارها گفتيم كه توبه انسان محفوف به دو توبه خداست. بنابراين، نخست اين خداوند است كه به انسان توفيق مي‏دهد، اسباب توبه را براي او فراهم مي‏كند تا بتواند از بند و زنجير اسارت‏بار پليدي‏هاي دنيا برهد و رو به سوي حق آرد، و آن‏گاه كه بنده به خدا توجه كرد و توبه نمود، دوباره خدا به او برمي‏گردد و غفران و عفو و بخشش را شامل او خواهد فرمود. 95